بازارسال شده از آموزش پژوهی | دکتر نیرو
مدیر محترم مدرسه؛ اگر این روزها ثبتنام برای مدرسهتان کند، مبهم یا پرتنش شده و خانوادهها در تصمیمگیری مرددتر از قبل هستند، این وبینار برای شماست.
وبینار رایگان ثبتنام مدرسه در شرایط بیثباتنقشه عملی مدیر برای مواجهه با بلاتکلیفی خانوادهها، فشار اقتصادی و تصمیمگیری در بحران
دوشنبه ۱۱ خرداد | ساعت ۱۸:۰۰
هدیه ثبتنام: چکلیست ۷۲ ساعته مدیر مدرسه
ثبتنام:
amozeshpazhohi.com/wh
amozeshpazhohi.com/wh
وبینار رایگان ثبتنام مدرسه در شرایط بیثباتنقشه عملی مدیر برای مواجهه با بلاتکلیفی خانوادهها، فشار اقتصادی و تصمیمگیری در بحران
ثبتنام:
۶۳
۵:۴۷
بازارسال شده از آموزش پژوهی | دکتر نیرو
همکار ارجمند، سلام.تردید خانوادهها، فشارهای اقتصادی و بخشنامههای پیدرپی، ثبتنام امسال را به یک بحرانِ فرسایشی تبدیل کرده است. اما دویدنِ بیشتر و تخفیف دادن، راهِ نجات نیست!
در ویدیوی بالا، علاوه بر بررسی این شرایط بحرانی، نمایی از اسلایدها و نقشه راهی که برای شما طراحی کردهام را قرار دادهام تا ببینید دقیقاً با چه سیستمی روبهرو هستید.
زمان به سرعت در حال گذر است. برای رزرو صندلی خود و دریافت فوریِ هدایا، همین الان روی لینک زیر کلیک کنید:
ارادت، محمد نیروآموزشپژوهی؛ مرجع توانمندسازی مدیران و مدرسان
۷۳
۱۸:۱۰
بازارسال شده از اندیشکده تداوم
#درباره_ما
با افتخار آغاز به کار «اندیشکدهی تداوم» را به جامعهی دانشگاهی و فعالان عرصهی تربیت اعلام میداریم. این اندیشکده که در سال ۱۴۰۳ تاسیس شده است ، با عنوان کلی سالانه:
«تربیت پساجنگ؛ همافزایی کنشگران تربیتی در مسیر پرورش نسل مقاوم و حماسی»
و به منظور تحقق معنای کامل تربیت، از نظر تا عمل و از خانه تا مدرسه، گامی بلند در جهت پاسخگویی به نیازهای نسل جدید برمیدارد. هدف ما ایجاد بستری علمی و عملی برای تقویت روحیهی ایستادگی در دانشآموزان و نوجوانان است.
که تمامی این اهداف در اندیشکده ی تداوم ، با همراهی اساتید مجرب و خبره و دغدغه مند، دنبال خواهد شد و با انجام پژوهش ها و کارهای تیمی مستمرو متداوم، تحقق خواهد یافت.
#اندیشکده_تداوم #تربیت_پساجنگ #نسل_مقاوم
✼╭─━━─╯ اندیشکدهتداوم ╰─━━─╮✼@tadavomthinktank
۳۸
۱:۳۹
بازارسال شده از همقدم
مباهله نقطه عطفی در تاریخ اسلام است. در آن روز بار ديگر نور اسلام در افاق هستی درخشیدن گرفت و عالمیان در سال نهم هجرت، حقانیت نبوت پیغمبر(ص) و اهل بیت آن حضرت را براي چندمین بار به تماشا نشستند و روز مباهله، بعنوان یکی ديگر از روزهای دعا وشکرگزاری در تاریخ اسلام ثبت شد.
۴۴
۸:۳۱
بازارسال شده از یاد | یادگیری اکوسیستمی دادهمحور
آنچه موجب افزایش خلاقیت اجرایی ما در تعامل با این تجربهی جدید میشود، نه تنها تسلط علمی به محتوا و فرایند یاددهی- یادگیریست؛ بلکه به علاوه، در اختیار داشتن گنجینهای از تجربیات تعاملیست که میتواند گزینههای ممکن پیشِ روی ما را بیشتر و امکان انتخاب گزینهی مناسبتر را محتملتر کند.
دورههای تجربهگردانی و همافزایی، بستری برای پرداختن به هر دو مهم است.
در این دورهها، با ضرورتهای ارتقای کیفیت یک دوره یادگیری ترکیبی حضوری و مجازی، از دریچه یادگیری شخصیسازی شده، نگاه میکنیم.
توضیح دوره:
۷۲
۹:۲۳
کانون مدارس اسلامی ایران
بسم الله الرحمن الرحیم همکاران محترم و همراهان گرامی کانون مدارس اسلامی سلام علیکم دوام توفیقات روزافزون همه ی عزیزان در بندگی پروردگار و جهاد با دشمنان اسلام را از درگاه الهی مسألت مینماییم و امیدواربم مورد قبول درگاه احدیت و توجه و تأییدات حضرت بقیة الله واقع گردد.
همانگونه که مستحضرید، در واقعه تلخ حمله ی ائتلاف آمریکایی و صهیونی به بیت مقام معظم رهبری، معلمین فرهیخته و همکاران ارزشمند شهید دکتر مصباح الهدی باقری، عضو هیأت مدیره مجتمع آموزشی امام صادق علیهالسلام و همچنین شهیده سرکار خانم دکتر زهرا حداد عادل، معلم و معاون فرهنگی مجتمع آموزشی دخترانه فرهنگ به فیض عظیم شهادت نائل آمدند. مجدداً شهادت این عزیزان و نیز شهادت دانش آموزان عزیز و معلمین مدرسه اسلامی شجره طیبه شهر میناب که از اعضای کانون مدارس اسلامی بودند را خدمت خانواده معظم و معزز شهیدان و اهالی محترم تعلیم و تربیت تسلیت عرض می نماییم.

جهت گرامیداشت یاد و خاطره ی این شهیدان گرانقدر، بعضی دلنوشته های همکاران گرامی و دانش آموزان عزیز در کانال کانون مدارس اسلامی بازارسال و تقدیم میگردد. با احترام کانون مدارس اسلامی
«جمعهای که از فرهنگ به یادگار ماند»
آن روز، آشوبِ شیرینی در دلم بود؛ از همان دلهرههای مادرانهای که وقتی فرزندت بر سر دوراهی انتخاب رشته میایستد، تمام وجودت را میگیرد. دخترم بر سر تصمیمش برای ورود به علوم انسانی مصمم بود و این شد بهانهی مقصد ما... ساختمانی قدیمی در حوالی خیابان ولیعصر که نامش با «فرهنگ» گره خورده بود. برخلاف همیشه، جاده با ما یار بود؛ ترافیکِ همیشگی تهران جایش را به مسیری هموار داده بود. وقتی وارد خیابان شدیم، نسیم خنکی صورتمان را نوازش داد؛ گویی شهر هم میخواست به ما آرامشی را هدیه دهد. بر خلاف تصورمان به راحتی جای پارکی پیدا کردیم و چند قدم آنطرفتر، پا به حیاطی گذاشتیم که زمان در آن ایستاده بود. درختان بلند و قدیمی، سایهسارِ مهربانیشان را بر سر یک ساختمان دوطبقهی آجرنما پهن کرده بودند. در میان برجهای سربه فلک کشیده و دنیای پرزرقوبرقِ بیرون، آن بنای قدیمی حس عجیبی از امنیت و اصالت داشت. با دخترم در حیاط، قدم میزدیم و من غرق در فکر بودم که امروز چه خواهد شد؟ ناگهان نگاهها به سمتِ زنی برگشت که با ابای آبیرنگ، آرام و باوقار روی سن ایستاد. او «زهرا حدادعادل» بود. اما نه نشانی از خدم و حشم داشت و نه غرورِ نام و نشان. همه را به نزدیکِ سن دعوت کرد. وقتی لب به سخن گشود، صدایش چنان آرام و ملیح بود که انگار از عمقِ جانش برمیآمد. گفت: «ما ابزار صوتی داریم، اما ترجیح میدهیم از میکروفون استفاده نکنیم. خصوصا که امروز جمعه است و همسایهها میخواهند استراحت کنند؛ نباید آرامش آنها را به هم بزنیم. نزدیکتر بیایید تا صدای من به شما برسد.» بعنوان یک همکار، بابت ملاحظهای که داشت در دلم تحسینش کردم. زنی را که میتوانست با اتکا به جایگاه خانوادگیاش از هر امکانی استفاده کند، حالا نگرانِ چرتِ نیمروزی همسایگانِ مدرسه بود. او با همان سادگی و صبری ستودنی، صفر تا صدِ برنامهها را برای مادران توضیح داد. دانشآموزانی که مثل پروانه دورش میچرخیدند و داوطلبانه به مادران، کمک میکردند، نشان از تربیتی داشت که او در رگهای آن مدرسه جاری کرده بود.
در میانههای برنامه بود که خودرویی وارد حیاط شد؛ خانم دکتر ماهروزاده (مادرشان) پیاده شدند و با همان تواضعِ خانوادگی، به میان مادران آمدند و به آنها خوشآمد گفتند. وقتی نوبت به گروه ما رسید، از یک درب چوبی وارد کتابخانهای شدیم که صندلیهایش را مثل یک آمفیتئاترِ کوچک چیده بودند. زهرا خانم، با کلامی بیحاشیه و سرشار از ادب، از طرحهای تربیتی آموزشی مدرسه میگفت؛ لابهلای حرفهایش از پسر خودش میگفت که او هم در آستانه فارغالتحصیلی بود. حس میکردم او نه یک مدیر، که مادری دلسوز برای تمام این بچههاست. خوب تماشایش میکردم. در میان ما، مادرانی بودند که از نظر پوشش و اعتقادات، فرسنگها با فضای فرهنگ فاصله داشتند، اما زهرا خانم چنان با احترام و سعهصدر به سوالاتشان پاسخ میداد که گویی از عزیزترین مهمانان او هستند. او میدانست شاید خیلی از این بچهها در آزمون پذیرفته نشوند، اما نمیخواست هیچ مادری با خاطرهای تلخ از آن درِ چوبی خارج شود. او میخواست اثرِ خیر بگذارد و گذاشت. من در دلم به این همه وقار و سادگیِ عروسِ رهبر معظم انقلاب غبطه میخوردم؛ کسی که هیچکس از ظاهرش نمیتوانست حدس بزند در پشتِ این چهرهی آرام، چه نسبهای بزرگی نهفته است. آن زمان نمیدانستم این سکینه و آرامش، ریشه در رازی سر به مهر دارد! بعدها از زبانِ مادر ایشان شنیدم که پیرمردی روشنضمیر و صاحبنفس، روزی به زهرا خانم گفته بود: «دخترم! تو به مقام شهادت میرسی؛ آیا آمادگیاش را داری؟»
حالا یک سال گذشت... اما تقدیر، کتابِ زندگی را جوری ورق زد که هیچکداممان باور نمیکردیم. دوباره در همان کتابخانه نشستم؛ همان میزها، همان درختان و همان ساختمان قدیمی.. اما این بار هوا سنگین بود. این بار به جای گوش سپردن به طرحهای آموزشی زهرا خانم، چشمانم از اشک تار شده بود. من در همان نقطهای نشسته بودم که سال قبل. آن روز، او با عشق از آینده میگفت، اما امروز باید به مادر بزرگوارش، برای هجرانِ ناباورانه و آسمانی شدنِ همان دخترِ ابا آبی، تسلیت میگفتم. در آن لحظات، تپشِ قلبم با بغض گره خورده بود. غبطه میخوردم به عمری که کوتاه بود اما برکتش در گوشه گوشهی آن حیاطِ قدیمی همچنان باقی مانده بود. زهرا خانم شهید شد، اما درسِ «مردمداری»، «حقالناس» و «اخلاص» را برای همیشه در گوشِ من و ثنای عزیزم زمزمه کرد. او بزرگی را نه در تفاخر، که در رسیدن به قافلهی سرخِ شهیدان یافته بود.
سلام و درود خدا بر او و آقای شهیدمان...
راوی: سرکار خانم زهرا محمدی
از مجتمع آموزشی تزکیه
آن روز، آشوبِ شیرینی در دلم بود؛ از همان دلهرههای مادرانهای که وقتی فرزندت بر سر دوراهی انتخاب رشته میایستد، تمام وجودت را میگیرد. دخترم بر سر تصمیمش برای ورود به علوم انسانی مصمم بود و این شد بهانهی مقصد ما... ساختمانی قدیمی در حوالی خیابان ولیعصر که نامش با «فرهنگ» گره خورده بود. برخلاف همیشه، جاده با ما یار بود؛ ترافیکِ همیشگی تهران جایش را به مسیری هموار داده بود. وقتی وارد خیابان شدیم، نسیم خنکی صورتمان را نوازش داد؛ گویی شهر هم میخواست به ما آرامشی را هدیه دهد. بر خلاف تصورمان به راحتی جای پارکی پیدا کردیم و چند قدم آنطرفتر، پا به حیاطی گذاشتیم که زمان در آن ایستاده بود. درختان بلند و قدیمی، سایهسارِ مهربانیشان را بر سر یک ساختمان دوطبقهی آجرنما پهن کرده بودند. در میان برجهای سربه فلک کشیده و دنیای پرزرقوبرقِ بیرون، آن بنای قدیمی حس عجیبی از امنیت و اصالت داشت. با دخترم در حیاط، قدم میزدیم و من غرق در فکر بودم که امروز چه خواهد شد؟ ناگهان نگاهها به سمتِ زنی برگشت که با ابای آبیرنگ، آرام و باوقار روی سن ایستاد. او «زهرا حدادعادل» بود. اما نه نشانی از خدم و حشم داشت و نه غرورِ نام و نشان. همه را به نزدیکِ سن دعوت کرد. وقتی لب به سخن گشود، صدایش چنان آرام و ملیح بود که انگار از عمقِ جانش برمیآمد. گفت: «ما ابزار صوتی داریم، اما ترجیح میدهیم از میکروفون استفاده نکنیم. خصوصا که امروز جمعه است و همسایهها میخواهند استراحت کنند؛ نباید آرامش آنها را به هم بزنیم. نزدیکتر بیایید تا صدای من به شما برسد.» بعنوان یک همکار، بابت ملاحظهای که داشت در دلم تحسینش کردم. زنی را که میتوانست با اتکا به جایگاه خانوادگیاش از هر امکانی استفاده کند، حالا نگرانِ چرتِ نیمروزی همسایگانِ مدرسه بود. او با همان سادگی و صبری ستودنی، صفر تا صدِ برنامهها را برای مادران توضیح داد. دانشآموزانی که مثل پروانه دورش میچرخیدند و داوطلبانه به مادران، کمک میکردند، نشان از تربیتی داشت که او در رگهای آن مدرسه جاری کرده بود.
در میانههای برنامه بود که خودرویی وارد حیاط شد؛ خانم دکتر ماهروزاده (مادرشان) پیاده شدند و با همان تواضعِ خانوادگی، به میان مادران آمدند و به آنها خوشآمد گفتند. وقتی نوبت به گروه ما رسید، از یک درب چوبی وارد کتابخانهای شدیم که صندلیهایش را مثل یک آمفیتئاترِ کوچک چیده بودند. زهرا خانم، با کلامی بیحاشیه و سرشار از ادب، از طرحهای تربیتی آموزشی مدرسه میگفت؛ لابهلای حرفهایش از پسر خودش میگفت که او هم در آستانه فارغالتحصیلی بود. حس میکردم او نه یک مدیر، که مادری دلسوز برای تمام این بچههاست. خوب تماشایش میکردم. در میان ما، مادرانی بودند که از نظر پوشش و اعتقادات، فرسنگها با فضای فرهنگ فاصله داشتند، اما زهرا خانم چنان با احترام و سعهصدر به سوالاتشان پاسخ میداد که گویی از عزیزترین مهمانان او هستند. او میدانست شاید خیلی از این بچهها در آزمون پذیرفته نشوند، اما نمیخواست هیچ مادری با خاطرهای تلخ از آن درِ چوبی خارج شود. او میخواست اثرِ خیر بگذارد و گذاشت. من در دلم به این همه وقار و سادگیِ عروسِ رهبر معظم انقلاب غبطه میخوردم؛ کسی که هیچکس از ظاهرش نمیتوانست حدس بزند در پشتِ این چهرهی آرام، چه نسبهای بزرگی نهفته است. آن زمان نمیدانستم این سکینه و آرامش، ریشه در رازی سر به مهر دارد! بعدها از زبانِ مادر ایشان شنیدم که پیرمردی روشنضمیر و صاحبنفس، روزی به زهرا خانم گفته بود: «دخترم! تو به مقام شهادت میرسی؛ آیا آمادگیاش را داری؟»
حالا یک سال گذشت... اما تقدیر، کتابِ زندگی را جوری ورق زد که هیچکداممان باور نمیکردیم. دوباره در همان کتابخانه نشستم؛ همان میزها، همان درختان و همان ساختمان قدیمی.. اما این بار هوا سنگین بود. این بار به جای گوش سپردن به طرحهای آموزشی زهرا خانم، چشمانم از اشک تار شده بود. من در همان نقطهای نشسته بودم که سال قبل. آن روز، او با عشق از آینده میگفت، اما امروز باید به مادر بزرگوارش، برای هجرانِ ناباورانه و آسمانی شدنِ همان دخترِ ابا آبی، تسلیت میگفتم. در آن لحظات، تپشِ قلبم با بغض گره خورده بود. غبطه میخوردم به عمری که کوتاه بود اما برکتش در گوشه گوشهی آن حیاطِ قدیمی همچنان باقی مانده بود. زهرا خانم شهید شد، اما درسِ «مردمداری»، «حقالناس» و «اخلاص» را برای همیشه در گوشِ من و ثنای عزیزم زمزمه کرد. او بزرگی را نه در تفاخر، که در رسیدن به قافلهی سرخِ شهیدان یافته بود.
راوی: سرکار خانم زهرا محمدی
از مجتمع آموزشی تزکیه
۷۱۶
۶:۰۰
بازارسال شده از روابط عمومی بنیاد فرهنگی رفاه
#اخبار_هنرستان جلسه مدیران هنرستان های کانون مدارس اسلامی با میزبانی هنرستان دختران رفاه
روز یکشنبه ۲۴ خرداد ماه در راستای ارتقای سطح کیفی آموزشهای فنی و حرفهای و همافزایی در شبکه مدارس اسلامی، جلسهای با حضور جمعی از مدیران، کارشناسان و صاحبنظران حوزه هنرستانهای «کانون مدارس اسلامی» برگزار گردید.
در این نشست تخصصی، محورهای کلیدی زیر مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت:
۱. تدوین و تألیف کتب آموزشی جدید: بررسی نقشه راه جهت تألیف منابع درسی متناسب با نیازهای روز بازار کار و مبتنی بر رویکردهای تربیتی و آموزشی کانون.
۲. بررسی چالشها و مسائل جاری هنرستانها: تحلیل وضعیت موجود، تبادل تجربیات در خصوص مسائل زیرساختی، تجهیزاتی و آموزشی و ارائه راهکارهای عملیاتی برای رفع موانع پیشرو۳. توسعه مهارتمحوری: تأکید بر تقویت مهارتهای عملی و ارتقای سطح آمادگی هنرجویان جهت ورود موفق به عرصه صنعت و کارآفرینی با تکیه بر ارزشهای اسلامی.
در پایان این جلسه، ضمن تأکید بر استمرار این سلسله نشستها، بر اهمیت انسجام در برنامهریزیها برای تربیت هنرجویانی متخصص، متعهد و کارآمد تأکید شد.
۷۲
۲۰:۲۱
بازارسال شده از کارگاه تربیت مربی روش میزان
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از کارگاه تربیت مربی روش میزان
.:در انتشار این رویداد منحصربفرد یاری گرمان باشید:.
شصت و یکمین دوره کارگاه تربیت مربی روش میزان
پنجشنبه، جمعه و شنبه 29،30،31 مرداد ۱۴۰۵
تهران - مدرسه میزان
نکات:
ثبتنام در این دوره به مربیان، دانشجویان ، والدین و علاقمندان به تربیت توصیه می شود.
امکان اسکان رایگان برای هنرجویان شهرستانی فراهم است.
شهریه دوره ۶ میلیون و 100 هزار تومان و شامل کل هزینههای آموزش، پذیرایی، بسته های آموزشی و لوازم مصرفی می باشد.
برای ثبتنام های گروهی به صورت پلکانی تخفیف در نظر گرفته شده است.
کسب اطلاعات بیشتر یا #ثبت_نام از طریق مکاتبه با آیدی زیر:
مکاتبه با ما :
ble.ir/ravesh_mizan
یا
تماس با شماره تلفن:
09380491127
با سپاس ، پشتیبانی روش میزان
نشانی کانال کارگاه تربیت مربی روش میزان : ble.ir/raveshmizanworkshop
شصت و یکمین دوره کارگاه تربیت مربی روش میزان
پنجشنبه، جمعه و شنبه 29،30،31 مرداد ۱۴۰۵
تهران - مدرسه میزان
نکات:
ble.ir/ravesh_mizan
یا
تماس با شماره تلفن:
09380491127
با سپاس ، پشتیبانی روش میزان
۴۸
۶:۴۳
بازارسال شده از رسانه مدرسه
یه رقابت رسانهای برای مدارس.با جوایز نقدی، پشتیبانیِ رایگان، و یه دورهی آموزشیِ فوقالعاده.
ثبتنام از طریق:
و ارسال صفحه ثبت پرسلاین به آیدی:@Rafighe_rah
رسانه مدرسه؛ بستری برای ارتقا سطح رسانه های مدرسه ای
۴۰
۱۹:۲۹