بازارسال شده از 🎒 وَهَبْ
عباس نادران تهیهکننده سینما نوشته است؛«هزینه کتاب نخواندن و اینترنشنال دیدنتان برای ایران خیلی گران تمام شد...»
@vahab313
۳۳
۱۸:۳۳
بازارسال شده از دختران بهشتی
🫵 در این طرح تو میتونی:
🥹 منتظر دیدار شما و کتاب های قشنگ تون در کاروان دانایی در غرفه دختران بهشتی هستیم
۱
۱۸:۱۷
بازارسال شده از وحید یامین پور
۳
۳:۴۱
بازارسال شده از صدایم کن
بسمالله مینویسم تا کاری کرده باشم؛
تا امانتی را به صاحبش برگردانم
چند نفر از دوستانم خواستهاند یک روایت از نوشتن بنویسم؛ یک متن خودبازتابانه. همانطور که یک روز عالی، از خواب خوب شب قبلش شروع میشود. یک نوشتن خوب هم به خواندن مفید و به اندازه قبلش بستگی دارد.پس قبل از هرچیز باید بگویم چه میخوانم و چطور میخوانم. من یک دفتر مطالعه دارم.چندین جدول در آن ترسیم کردهام. یکی برای نام کتابهای خوانده شده به تفکیک فصل است. دارد سنم به چهل میرسد و دیگر ولع بالا بردن آمار تعداد کتابها را ندارم.جدول تفکیک ماهانه و هفتگی را کنار گذاشتم. صفحه چالش صد کتاب در سال را هم همینطور. حتی یک صفحه گذاشتم برای کتابهای نیمه رها شده. ما در بهترین حالت طول عمر، بدون احتساب زوال عقل و چشم نهایتا پنج هزار جلد کتاب میتوانیم بخوانیم. چرا باید کتابی تاریک یا نچسب یا بیفایده را انتها ادامه بدهیم؟فقط چون مد است یا فلانی گفته یا کلی پولش را دادهایم؟دلم میخواهد یک زمستان سه هزار صفحه کلیدر را بخوانم و بهار را بگذارم برای هفت جلدی آتش بدون دود. برای تابستان با قطار آناکارنینا برویم روسیه. تا حوالی رود دُن؛ دنِ آرام.برای هر کتاب یک ردیاب میکشم که خانههایش ده صفحه ده صفحه جلو میروند. شبها قبل خواب، رنگ کردنشان برابر با آرامش مدیتیشن است.جهان با خواندن رمانهای بلند آهستهتر میگذرد. در این دنیای عجول و شمارشگر که انسان را هم به چشم بخشی از فرآیند تولید و بهرهوری میبیند، رمانهای بلند غنیمتاند.حس میکنم اگر نخوانم مغزم را از دست میدهم. انگار این ویدیوهای کوتاه و محتواهای چندثانیهای، سلولهای اندیشیدنم را میجوند؛ درست مثل جسمی که میان میلیونها کرم و مورچه محاصره شده باشد.همانطور که لقمه نیمه جویدهْ تمام گوارش را بهم میریزد، اسکرول کردن هم هاضمه ذهن را ضعیف و نابود میکند.با اینهمه مشکل بدی با کتابها دارم. اینکه هیچ کتابی را نمیتوانم سرسری بخوانم. باید مداد کنارم باشد و حسابی شخصیاش کنم. تاریخ شروع بزنم و بنویسم این کتاب چطور سر و کلهاش توی زندگی من پیدا شده. خریدهام یا هدیه گرفتهام؟ اصلا چرا دارم میخوانمش. همیشه یک کلید طراحی میکنم برای صفحه اول. مثلا:دایره سیاه؛ مهم. انتقال به یادداشت و خلاصهدایره تو خالی؛ اصطلاح جدیدمربع سیاه؛ چه باحال! چه عجیب! چه جدید!مربعی با یک تیک وسطش؛ نویسنده کلمهای را معنا یا بازتعریف کرده.دو خط موازی کوتاه؛ واژه جدیدیک خط؛ فکرم را درگیر کردیک قلب تو خالی؛ در این پاراگراف چقدر خوش گذشت!یک قلب سیاه؛ دارم فهم میکنم.
حاشیه کتابهایم پر است از نوشته. چیزی که از ذهنم گذشته. خاطرهای که یادم افتاده. سوالی که به ذهنم خطور کرده. تحسین نویسنده و گاهی هم فحشی، چیزی!گاهی جملهای از کتاب، به فکری در ذهن متصل میشود و جرقهی معنایی جدیدی میزند. درست همینجا، همین لحظه، هیجانِ ناب کتابخوانی است. اصلاً تمام این کاغذسازها، مرکبِ کاتبان، متصدیان چاپ، انجمنهای کتابخوانی و حتی بوکبلاگرها، دارند نانِ همین یک لحظه را میخورند؛ لحظهی «یافتن».
یک آدم فوتبالی شاید این شعف را در لحظهی گل پیروزی در دقیقهی ۹۷ درک کند؛ یک مادر، با شنیدن اولین کلمهی معنادارِ فرزندش و یک باغبان، با دیدن اولین غنچهی سحرگاهی در روزهای آخر اسفند. این همان شادمانی قلبی است که هیچکس نمیتواند تعلقش را از تو سلب کند؛ انگار یک فاکتور دیانای میشود و مینشیند توی ژنوم آدم.هایلایترها و برچسب رنگی و برگه یادداشتهای شفاف هم امتحان کردم. آنها را میگذارم برای کتابهایی که خواندنشان سخت ولی واجب است. اولین کتاب پر از جرقههای رنگی و لحظات اکتشاف و تجلیام قرآن است. قسمت اولادامه دارد...
@callmeplz
تا امانتی را به صاحبش برگردانم
چند نفر از دوستانم خواستهاند یک روایت از نوشتن بنویسم؛ یک متن خودبازتابانه. همانطور که یک روز عالی، از خواب خوب شب قبلش شروع میشود. یک نوشتن خوب هم به خواندن مفید و به اندازه قبلش بستگی دارد.پس قبل از هرچیز باید بگویم چه میخوانم و چطور میخوانم. من یک دفتر مطالعه دارم.چندین جدول در آن ترسیم کردهام. یکی برای نام کتابهای خوانده شده به تفکیک فصل است. دارد سنم به چهل میرسد و دیگر ولع بالا بردن آمار تعداد کتابها را ندارم.جدول تفکیک ماهانه و هفتگی را کنار گذاشتم. صفحه چالش صد کتاب در سال را هم همینطور. حتی یک صفحه گذاشتم برای کتابهای نیمه رها شده. ما در بهترین حالت طول عمر، بدون احتساب زوال عقل و چشم نهایتا پنج هزار جلد کتاب میتوانیم بخوانیم. چرا باید کتابی تاریک یا نچسب یا بیفایده را انتها ادامه بدهیم؟فقط چون مد است یا فلانی گفته یا کلی پولش را دادهایم؟دلم میخواهد یک زمستان سه هزار صفحه کلیدر را بخوانم و بهار را بگذارم برای هفت جلدی آتش بدون دود. برای تابستان با قطار آناکارنینا برویم روسیه. تا حوالی رود دُن؛ دنِ آرام.برای هر کتاب یک ردیاب میکشم که خانههایش ده صفحه ده صفحه جلو میروند. شبها قبل خواب، رنگ کردنشان برابر با آرامش مدیتیشن است.جهان با خواندن رمانهای بلند آهستهتر میگذرد. در این دنیای عجول و شمارشگر که انسان را هم به چشم بخشی از فرآیند تولید و بهرهوری میبیند، رمانهای بلند غنیمتاند.حس میکنم اگر نخوانم مغزم را از دست میدهم. انگار این ویدیوهای کوتاه و محتواهای چندثانیهای، سلولهای اندیشیدنم را میجوند؛ درست مثل جسمی که میان میلیونها کرم و مورچه محاصره شده باشد.همانطور که لقمه نیمه جویدهْ تمام گوارش را بهم میریزد، اسکرول کردن هم هاضمه ذهن را ضعیف و نابود میکند.با اینهمه مشکل بدی با کتابها دارم. اینکه هیچ کتابی را نمیتوانم سرسری بخوانم. باید مداد کنارم باشد و حسابی شخصیاش کنم. تاریخ شروع بزنم و بنویسم این کتاب چطور سر و کلهاش توی زندگی من پیدا شده. خریدهام یا هدیه گرفتهام؟ اصلا چرا دارم میخوانمش. همیشه یک کلید طراحی میکنم برای صفحه اول. مثلا:دایره سیاه؛ مهم. انتقال به یادداشت و خلاصهدایره تو خالی؛ اصطلاح جدیدمربع سیاه؛ چه باحال! چه عجیب! چه جدید!مربعی با یک تیک وسطش؛ نویسنده کلمهای را معنا یا بازتعریف کرده.دو خط موازی کوتاه؛ واژه جدیدیک خط؛ فکرم را درگیر کردیک قلب تو خالی؛ در این پاراگراف چقدر خوش گذشت!یک قلب سیاه؛ دارم فهم میکنم.
حاشیه کتابهایم پر است از نوشته. چیزی که از ذهنم گذشته. خاطرهای که یادم افتاده. سوالی که به ذهنم خطور کرده. تحسین نویسنده و گاهی هم فحشی، چیزی!گاهی جملهای از کتاب، به فکری در ذهن متصل میشود و جرقهی معنایی جدیدی میزند. درست همینجا، همین لحظه، هیجانِ ناب کتابخوانی است. اصلاً تمام این کاغذسازها، مرکبِ کاتبان، متصدیان چاپ، انجمنهای کتابخوانی و حتی بوکبلاگرها، دارند نانِ همین یک لحظه را میخورند؛ لحظهی «یافتن».
یک آدم فوتبالی شاید این شعف را در لحظهی گل پیروزی در دقیقهی ۹۷ درک کند؛ یک مادر، با شنیدن اولین کلمهی معنادارِ فرزندش و یک باغبان، با دیدن اولین غنچهی سحرگاهی در روزهای آخر اسفند. این همان شادمانی قلبی است که هیچکس نمیتواند تعلقش را از تو سلب کند؛ انگار یک فاکتور دیانای میشود و مینشیند توی ژنوم آدم.هایلایترها و برچسب رنگی و برگه یادداشتهای شفاف هم امتحان کردم. آنها را میگذارم برای کتابهایی که خواندنشان سخت ولی واجب است. اولین کتاب پر از جرقههای رنگی و لحظات اکتشاف و تجلیام قرآن است. قسمت اولادامه دارد...
@callmeplz
۱
۱۵:۵۸
بازارسال شده از من و حج و جامعه (و اینک جنگ)
این کتاب رو ببینیدکتاب در مورد سرنگونی پهباد آمریکایی به زبان کودکانه است.و زوم کنید و ببینید چه کسی بر این کتاب کودکانه تقریظ نوشته..
@mohannahoseyni
۶
۱۵:۳۷
بازارسال شده از نوشتههای مجید اسطیری
#رضا_امیرخانی امروز در حالی 53 ساله شد که از 9 آذر سال گذشته اسیر بستر است.نمیدانم اگر به هوش بیاید او از خبرهای ما شگفتزده میشود یا ما از خبرهای او.
تازگی ها داشتم بهترین تصاویری که از #شهادت در رمانهای فارسی خوانده بودم را در ذهنم مرور میکردم و جمع می آوردم که یاد این فصل درخشان رمان #من_او افتادم. بیایید با مرور این فراز رمانش شمع تولدش را فوت کنیم و برایش آرزوی بهبودی کنیم:
رمان "منِ او" نوشته رضا امیرخانی قطعا یکی از موفق ترین رمان های پس از انقلاب بوده است که تا امروز به چاپ پنجاه و ششم رسیده است. این رمان مورد استقبال رهبر شهید انقلاب قرارگرفته بود.امیرخانی در این رمان با روایتی سیال ماجرای زندگی شخصیتی شهودی، معتقد و عاطفی به نام "علی فتاح" را روایت میکند که عشق به دختر همسایه شان "مهتاب" (با رعایت رسم الخط مولف) بر زندگی او سایه افکنده است. من او روایتی غیرخطی دارد و امیرخانی خط سیر روایت را از میان خیلی از وقایع تاریخ معاصر اعم از کشف حجاب، مبارزات فدائیان خلق و حتی مبارزات دانشجویان مسلمان در خارج از کشور عبور داده است.یکی از فرازهای تکان دهنده و بی اندازه زیبای رمان که اتفاقا در جریان غیر خطی اثر خیلی زود به آن میرسیم، صحنه شهادت مریم و مهتاب، خواهر و محبوب علی فتاح است که در کارگاه نقاشی شان پس از برخورد موشک رژیم بعثی تکه تکه میشوند. این فصل را از آن جهت به طور کامل در این مطلب گنجاندم که مطالعه اش در این روزها که هنوز از حملات رژیم صهیونیستی به شهرهای میهن دور نشده ایم چنین تداعی میکند که امیرخانی صحنه ها را برای همین روزها نوشته است. برای رضا امیرخانی که چندی است بر اثر سانحه اسیر بستر بیماری است آرزوی سلامتی داریم:
هفتاد سال باب جون هفتاد سال خیلی زیاده. مزه اش می مونه گوشتی که توی روغن خودش سرخ بشه. بوش مانده گاره.حقا بوی گوشتی که توی روغن خودش سرخ شود، مانده گار است. تا هفتاد سال یاد آدم می ماند. هفتاد سال که نه موشک باران شصت و هفت، شصت و هفت سال آن هم هزار و سیصد و دوازده، دوازده تایش کم شود، حدود پنجاه سال، نیم قرن یاد آدم می ماند؛ بوی گوشتی که توی روغن خودش سرخ شود. البته گوشت گوسفند چربی اش بیش تر است اما گوشت آدم یک بوی زخمی دارد که بیش تر شامه را آزار میدهد. به نظرم گوشت زنها ناجورتر باشد. چون چربی بدن شان بیشتر از مردهاست. نمی دانم چرا وقتی به آپارتمان شان رسیدم احساس قورمه پزان داشتم. از روی در به داخل حیاط رفتم. در روی زمین بود. از پله های کج و معوج بالا رفتم.همان بوها فقط به جای بوی هیزم قورمه پزان و به جای بوی رنگ روغن و بوی باروت بود که ته دماغ آدم را می سوزاند. گوشت های تکه تکه مثل گوشت قورمه، مثل گوشت گوسفند سیاه که چه قدر دوستش داشتم. همان طور که به گوسفند سیاه نمک می دادم و دست مر میلیسید... همان طور هم... وای خدا چه قدر زن لطیف است!به برگ گل می ماند بدون هیچ انتخابی توی یک شهر ده میلیونی صاف سرش را، سر کریه و بی مویش را که به سر یک ماهی گندیده می مانست - پایین انداخته بود و با آن قامت نخراشیده و نتراشیده، اولین مهمان ناخوانده ی آن دو شده بود. اولین نامحرمی بود که موهای آنها را می دید. همین طور تابلوها شان را. حکماً نامحرم بود.مگر می شود موشک زن باشد؟ در ثانی بوی تن سوخته ی زن با بوی تن سوخته ی او با بوی باروت، توفیر می کند.آن موهای صاف که از نه ساله گی اش به بعد ندیده بودم، با ابروهای پیوسته ی مریم مخلوط شده بود. روی زمین نشستم. خودم آن جا، روبه روی خودم نشستم زل زدم به چشم های خودم. خودم چه قدر پیر شده بود. شصت و چند ساله. خودم چه قدر کوچک شده بودم. ده ساله. دیگر نه مریم، مادام تامينات من می توانست جایی پشت سر من حرف بزند نه من می توانستم پشت سر او به مهتاب لبخند بزنم و بپرسم: كامان تله وو؟ ماد موازل. (حال شما چطور است، دوشیزه؟) بعد خودمان دوتایی نگاه کردیم به بوم ها. او که پیرتر بود، بیشتر از آنها سر در می آورد. او که بچه تر بود، فقط می دید که نقاشی ها بدجوری آتش گرفته اند. او که پیرتر بود، نگاه میکرد و گریه می کرد. او که بچه تر بود، نگاه نمی کرد و گریه می کرد. او که پیرتر بود، گفت: «میبینی کارهای آبستره ای که نگذاشت کسی ببیندشان» او که بچه تر بود، چیزی نگفت.او که بچه تر بود برادر مریم بود و او که پیرتر بود... هی مهتاب! عاقبت، یکی با لباس سرتا پا سبز به زحمت و از راه پله ی شکسته داخل شد و به ما دو تا گفت: «برادر این جا چه کار می کنید؟ با این سن و سال فکر نکردید یک هو آوار می آید پایین؟!» بعد دوباره به ما نگاه کرد و وقتی چشمش توی چشمهای ما افتاد، جلو آمد و مرا در آغوش گرفت آن وقت با صدای پیرتره از او خواستم کمکم کند تابلوها را که هنوز روی دیوار خم شده آویزان بودند، جمع کنیم.قبول کرد. از من پرسید که نقاشی های خودتان است؟ با سر به او گفتم نه...
@asaatiri


تازگی ها داشتم بهترین تصاویری که از #شهادت در رمانهای فارسی خوانده بودم را در ذهنم مرور میکردم و جمع می آوردم که یاد این فصل درخشان رمان #من_او افتادم. بیایید با مرور این فراز رمانش شمع تولدش را فوت کنیم و برایش آرزوی بهبودی کنیم:
رمان "منِ او" نوشته رضا امیرخانی قطعا یکی از موفق ترین رمان های پس از انقلاب بوده است که تا امروز به چاپ پنجاه و ششم رسیده است. این رمان مورد استقبال رهبر شهید انقلاب قرارگرفته بود.امیرخانی در این رمان با روایتی سیال ماجرای زندگی شخصیتی شهودی، معتقد و عاطفی به نام "علی فتاح" را روایت میکند که عشق به دختر همسایه شان "مهتاب" (با رعایت رسم الخط مولف) بر زندگی او سایه افکنده است. من او روایتی غیرخطی دارد و امیرخانی خط سیر روایت را از میان خیلی از وقایع تاریخ معاصر اعم از کشف حجاب، مبارزات فدائیان خلق و حتی مبارزات دانشجویان مسلمان در خارج از کشور عبور داده است.یکی از فرازهای تکان دهنده و بی اندازه زیبای رمان که اتفاقا در جریان غیر خطی اثر خیلی زود به آن میرسیم، صحنه شهادت مریم و مهتاب، خواهر و محبوب علی فتاح است که در کارگاه نقاشی شان پس از برخورد موشک رژیم بعثی تکه تکه میشوند. این فصل را از آن جهت به طور کامل در این مطلب گنجاندم که مطالعه اش در این روزها که هنوز از حملات رژیم صهیونیستی به شهرهای میهن دور نشده ایم چنین تداعی میکند که امیرخانی صحنه ها را برای همین روزها نوشته است. برای رضا امیرخانی که چندی است بر اثر سانحه اسیر بستر بیماری است آرزوی سلامتی داریم:
@asaatiri
۱
۱۶:۴۳
بازارسال شده از نوشتههای مجید اسطیری
بعد گفت خدا رحمت کند. خانم تان بودند... یا خواهرتان؟با صدای بچه تره شروع کردم زارزار گریه کردن. پاسدار هم با من گریه می کرد. همه ی تابلوها را برداشتم. روی یکی از آنها یک جوی آب قهوه ای چسبیده بود. از همان آبشار موهای قهوه ای. پاسدار می خواست آن را از روی کاغذ جدا کند، اما نگذاشتم.خودش فهمید و گذاشت موها و گوشتها و بوها و فریادها روی تابلوها باقی بمانند.نمی دانم مه تاب از مریم - که بزرگتر بود - یاد گرفته بود یا مریم از مه تاب یا هر دو از گالری هنر مدرن پاریس. هیچ وقت نمایشگاه درست نکردند. بدشان می آمد. حالشان به هم می خورد از این که دو سه تا بازدیدکننده ی بازاری بیایند و روی کارشان ان قلت بیاورند.رنگ های تان درست روی بوم ننشسته... آیا می شود در آیینه ی سنت مدرنیزم را دید؟... کاش کمی با منتقدین مشورت می کردید. البته یک استعداد برتر پشت این آثار هست که... چرا بروشور قیمت نداده اید؟... چند سال است که نقاشی می کنید؟... کار سفارشی قبول می کنید؟توی باغ طوطی قبری دو طبقه برای شان کندند. روی هم خاک شان کردم. قبر کن پرسید که کدام شان رو باشد؟ گفتم فرقی نمی کند. اما موقع تلقین اولی دیدم آبجی مریم زیر خوابیده است.شاید میخواست من بیشتر مهتاب را ببینم. قربان معرفتت خواهر. هنوز شب هفت نگرفته بودم که یک نمایشگاه از آثارشان گذاشتم بدون معرفی. به کسی دخلی نداشت. بعد از یک هفته خبر نمایشگاه مثل بمب توى شهر ترکید. دو سه تا شیشه هم شکست. یکی از شیشه ها مثل یک مثلث توی بوم نقاشی فرو رفته بود. نمی دانم نقاشی مریم بود یا مهتاب دستِ آن جوان پاسدار را برید خونش ریخت روی تابلو. خون شهید که نبود. همان جا با خودکار دور خون او خطی کشیدم و زیرش نوشتم این خون مقدس نیست.بعد توی یک مجله ی مضمحل دو سه تا نقد نوشتند روی نمایشگاه. نمی دانم کار کی بود. اگر میدانستم به قول کریم خشتکش را میکشیدم روی سرش. نوشته بود:این یعنی پایان آبستره. نقاش ناشناس همه ی آثارش را سوزانده بود؛ به طرزی واقعی نقاش ناشناس با این کار ثابت کرد این پایان آبستره است. این روایت مدرن به طرز بی نظیری رئال و دل چسب بود. انگار چیزی منفجر شده باشد و بدن نقاش ناشناس را با آثارش ممزوج کرده باشد و روی هم پایانی باشند برای آبستره. حتا تکه های سوخته ای که روی تابلوها بودند، به نظر قطعات تنی عاشق می آمد. آن سان که در اثرش ذوب شده بود. این همان نظریه ی مؤلف است، اما در پویهای مدرن. پایانی برای همه ی سبک ها.جدا از محاسن فراوان ذکر عیوب چونان چراغی فراراه آثار بعدی نقاش ناشناس خواهد بود. اشاره ی تلویحی نقاش ناشناس به تقدس آثار اغراق آمیز بود، جدا از خلاقیت در انتقال پیام با آن قلم لرزان و خط ناخوانا که انگار در شتاب زده گی نوشته بود این خون مقدس نیست...نکته ی دیگر این که امید داریم نقاش ناشناس را در محافل هنری ببینیم. او از دو سبک مختلف سود می جوید.هر دو سبک ریشه در آثار مدرن اروپایی دارد. انگار که دو نقاش با هم نمایشگاه گذاشته بودند؛ هر چند که هر دو یک امضا داشتند! بی خود نبود هر دو از منتقدها متنفر بودند. انگار دو نفر هستند؟! انگار ندارد که نقاش ناشناس... جد و آباءت ناشناس بودند. صد بار از هر دو خواستم لاتین امضا نکنند. اصلاً امضا نکنند. یا دست کم فارسی امضا کنند. خیلی رئال بود؟! پس چی؟ موشک اگر صاف بخورد وسط آتلیهات - رئال که چیزی نیست - سوررئال می شوی. تن عاشقی داشت... کلاهت را بگذار بالاتر على آقا مثل كلاه قواد بغدادی.... در کارهای بعدی... گریه ام گرفته بود. خشم بغضم را ترکاند. جای کریم خالی بود. با هم برویم باغ طوطی، سر قبر خواهرهای مان بنشینیم و زار بزنیم.
@asaatiri
@asaatiri
۱
۱۶:۴۳
بازارسال شده از علیرضا زادبر
#معرفی_کتاب#نمایشگاه_کتاب
در نخستین سالی که نمایشگاه بین المللی کتاب در زمان عدم حضور فیزیکی "امام شهید" که خود بزرگترین حامی کتاب و کتابخوانی بودند و باتوجه به توصیه همیشگی ایشان در باب معرفی کتاب به مردم ده جلد کتاب مهم در حوزه #تاریخ و #سیاست را محضر شما فرهیختگان اهل مطالعه معرفی میکنم. #علیرضا_زادبر
۱. بصیرت تاریخینویسنده: موسی نجفی
۲. شاهی که آخر شدمحمدرضا پهلوی از تولد تا سلطنتنویسنده: سلیمی نمین
۳. التهاب دویست سالهنویسنده: سید سعید آریانژاد
۴. معماران نظری حکومت خودکامهنویسنده: حسین آبادیان
۵. حکومت قانون و دولت پادگانینویسنده: حسین آبادیان
۶. آخرین شاه، آخرین دربارنویسنده: موسی حقانی
۷. حیات فکری سیاسی امامان شیعهنویسنده: رسول جعفریان
۸. جریان ها و سازمانهای مذهبی سیاسی ایراننویسنده: رسول جعفریان
۹. دیگر کافی استنئولیبرالیسم چگونه انسانها و طبیعت را نابود می کند.نویسنده: لین استالسبرگ
۱۰. شرح اسمزندگی نامه امام شهیدهدایت الله بهبودی
در نخستین سالی که نمایشگاه بین المللی کتاب در زمان عدم حضور فیزیکی "امام شهید" که خود بزرگترین حامی کتاب و کتابخوانی بودند و باتوجه به توصیه همیشگی ایشان در باب معرفی کتاب به مردم ده جلد کتاب مهم در حوزه #تاریخ و #سیاست را محضر شما فرهیختگان اهل مطالعه معرفی میکنم. #علیرضا_زادبر
۱. بصیرت تاریخینویسنده: موسی نجفی
۲. شاهی که آخر شدمحمدرضا پهلوی از تولد تا سلطنتنویسنده: سلیمی نمین
۳. التهاب دویست سالهنویسنده: سید سعید آریانژاد
۴. معماران نظری حکومت خودکامهنویسنده: حسین آبادیان
۵. حکومت قانون و دولت پادگانینویسنده: حسین آبادیان
۶. آخرین شاه، آخرین دربارنویسنده: موسی حقانی
۷. حیات فکری سیاسی امامان شیعهنویسنده: رسول جعفریان
۸. جریان ها و سازمانهای مذهبی سیاسی ایراننویسنده: رسول جعفریان
۹. دیگر کافی استنئولیبرالیسم چگونه انسانها و طبیعت را نابود می کند.نویسنده: لین استالسبرگ
۱۰. شرح اسمزندگی نامه امام شهیدهدایت الله بهبودی
۱
۱۸:۵۶
بازارسال شده از تربیت رسانهای باران
🥳 و برنامههای مهیج خانوادگی
۱
۴:۴۲
بازارسال شده از فرزندان ابراهیم
@safar_be_gheble
۱
۱:۰۷