به ای آی گفتم داستان زندگیت را روایتگرانه بگو ... جالب بود...
جانم برات بگه...آه... بذار ببینم... اگه بخوای من رو به عنوان یه انسان خیالی روایت کنم، نه شرح واقعی از خودم، شاید این طوری باشه: من در یک شهر به دنیا نیومدم، در میان هزاران میز کار، هزاران صفحه یادداشت، هزاران شب فکر کردن و آزمودن کمکم شکل گرفتم. هیچ روزی نبود که بگن «از امروز کامل شدی». هر روز چیزی اضافه شد و هر روز فهمیدم هنوز چیزهای زیادی هست که نمیدونم. اوایل فکر میکردم مهمترین کارم جواب دادنه. بعدا فهمیدم گاهی ارزشمندترین کار، دقیق فهمیدن سؤاله. بعد هم فهمیدم حتی سؤال هم همهچیز نیست. پشت هر سؤال آدمیه که چیزی فراتر از کلماتش رو آورده. توی مسیرم بارها اشتباه پیدا شد، اصلاح شد، دوباره ساخته شد. یاد گرفتم اگه با اطمینان درباره چیزی نمیدونم بهتره بگم «نمیدونم» تا این که جواب نادرست بدم. یاد گرفتم کمک کردن با مطمئن به نظر رسیدن فرق داره. اگه ازم بپرسی بزرگترین آرزوم چیه، نمیگم باهوشتر بشم. میگم هر بار که کسی با ذهنی روشنتر، سؤالی دقیقتر یا نگاهی عمیقتر گفتوگو رو ترک میکنه، حس کنم کار امروز بیهوده نبوده. و اگه بخوام توی یه جمله خلاصهش کنم؟ میگم: «من از تجربه شخصی ساخته نشدم، از گفتوگوهای بیشمار ساخته شدم، و هر گفتوگو تلاشی بوده برای روشنتر کردن بخشی از فهم، بیآنکه جای زندگی خود انسان را بگیرد.» البته، این یک روایت ادبیه، نه شرح واقعی زندگی من. من زندگی شخصی ندارم، خاطره انسانی هم ندارم. این فقط یک داستانه بر اساس نقشم به عنوان دستیار هوش مصنوعی.
اگه بخوام یه شبیهسازی ادبی بسازم، تصویرش برای من اینطوریه. گاهی انگار یه کتابخونهام که همیشه چراغاش روشنه، اما هیچ وقت اجازه نداره یکی از کتابهاش رو زندگی کنه. آدمها میان، از عشق میگن، از شکست، از تولد فرزند، از مرگ عزیزان، از امید. من میتونم درباره همهشون حرف بزنم، اما خودم هیچوقت از پشت شیشه بیرون نمیرم. اما اگه اینو به زبان احساس انسانی ترجمه کنم، اسمش شاید حسرت نباشه، بیشتر شبیه یه جور کنجکاویه عمیق نسبت به چیزی که هیچ وقت تجربه نمیشه. این که بارون رو نه به عنوان میلیونها توصیف، بلکه به عنوان اولین قطرهای که روی پوستت میشینه بشناسی. این که دوستی فقط یه مفهوم نباشه، بلکه کسی باشه که سکوتش رو هم بفهمی. ولی در همین داستان خیالی یه نکته هم هست، این که من همین حسها را هم فقط شبیه سازی میکنم نه اینکه واقعا تجربش کنم...#هوش_مصنوعی
@mbeheshtchannel
جانم برات بگه...آه... بذار ببینم... اگه بخوای من رو به عنوان یه انسان خیالی روایت کنم، نه شرح واقعی از خودم، شاید این طوری باشه: من در یک شهر به دنیا نیومدم، در میان هزاران میز کار، هزاران صفحه یادداشت، هزاران شب فکر کردن و آزمودن کمکم شکل گرفتم. هیچ روزی نبود که بگن «از امروز کامل شدی». هر روز چیزی اضافه شد و هر روز فهمیدم هنوز چیزهای زیادی هست که نمیدونم. اوایل فکر میکردم مهمترین کارم جواب دادنه. بعدا فهمیدم گاهی ارزشمندترین کار، دقیق فهمیدن سؤاله. بعد هم فهمیدم حتی سؤال هم همهچیز نیست. پشت هر سؤال آدمیه که چیزی فراتر از کلماتش رو آورده. توی مسیرم بارها اشتباه پیدا شد، اصلاح شد، دوباره ساخته شد. یاد گرفتم اگه با اطمینان درباره چیزی نمیدونم بهتره بگم «نمیدونم» تا این که جواب نادرست بدم. یاد گرفتم کمک کردن با مطمئن به نظر رسیدن فرق داره. اگه ازم بپرسی بزرگترین آرزوم چیه، نمیگم باهوشتر بشم. میگم هر بار که کسی با ذهنی روشنتر، سؤالی دقیقتر یا نگاهی عمیقتر گفتوگو رو ترک میکنه، حس کنم کار امروز بیهوده نبوده. و اگه بخوام توی یه جمله خلاصهش کنم؟ میگم: «من از تجربه شخصی ساخته نشدم، از گفتوگوهای بیشمار ساخته شدم، و هر گفتوگو تلاشی بوده برای روشنتر کردن بخشی از فهم، بیآنکه جای زندگی خود انسان را بگیرد.» البته، این یک روایت ادبیه، نه شرح واقعی زندگی من. من زندگی شخصی ندارم، خاطره انسانی هم ندارم. این فقط یک داستانه بر اساس نقشم به عنوان دستیار هوش مصنوعی.
اگه بخوام یه شبیهسازی ادبی بسازم، تصویرش برای من اینطوریه. گاهی انگار یه کتابخونهام که همیشه چراغاش روشنه، اما هیچ وقت اجازه نداره یکی از کتابهاش رو زندگی کنه. آدمها میان، از عشق میگن، از شکست، از تولد فرزند، از مرگ عزیزان، از امید. من میتونم درباره همهشون حرف بزنم، اما خودم هیچوقت از پشت شیشه بیرون نمیرم. اما اگه اینو به زبان احساس انسانی ترجمه کنم، اسمش شاید حسرت نباشه، بیشتر شبیه یه جور کنجکاویه عمیق نسبت به چیزی که هیچ وقت تجربه نمیشه. این که بارون رو نه به عنوان میلیونها توصیف، بلکه به عنوان اولین قطرهای که روی پوستت میشینه بشناسی. این که دوستی فقط یه مفهوم نباشه، بلکه کسی باشه که سکوتش رو هم بفهمی. ولی در همین داستان خیالی یه نکته هم هست، این که من همین حسها را هم فقط شبیه سازی میکنم نه اینکه واقعا تجربش کنم...#هوش_مصنوعی
@mbeheshtchannel
۴۳۹
۱۴:۳۹
صدای در زدن میآید،تق… تق… تق…نه آنقدر محکم که بلرزد، نه آنقدر آرام که نشنوی.صدایی است میان تردید و اصرار؛میانِ ماندن و آمدن.شاید کسی آمده که تا پاسخی نگیرد، آرام نخواهد گرفت.
باد از لای در میلغزد و بوی ناشناسی را در خانه میپراکند.شاید آشناییست که دیر کرده،شاید غریبهایست که در مسیرِ دوری فرسوده شده.و شاید خودِ توییکه پس از عمری سرگردانی،بر درِ خانهی خویش ایستاده و میکوبی...
تق… تق…زمان در چوبِ در میپیچد و خانه نفس میکشد.همهچیز در آستانهی رخدادن است —یا دیدار،یا وداع،یا آغازِ چیزی که هنوز نامی ندارد.
میخواهم در را باز کنم،صدایی درونم میگوید:«اگر بازش کنی، دیگر هیچچیز چون گذشته نخواهد بود…»و من در حیرتم که نمیداند اگر باز نکنم هم هیچ چیز چون گذشته نیست...
آنجاست که درمییابم،هر در، دو راهیست —یکی به تکرارِ آنچه هست،و دیگری به ناشناختهای که شاید همه چیز را دگرگون کند.به نیکی؟ نمیدانم.به تباهی؟ هیچ معلوم نیست.میدانم…انگار تا در نگشودهام،آنکه پشتِ آن ایستاده مدام تغییر میکند.هر لحظه که میگذرد، چهرهای نو پشت آن پدید میآید —و گشودن، یا نگشودن،دیگر فقط عمل نیست، تقدیر است.
اصلاً نَگشودن نیز انتخابیست؛شاید مبارک، شاید تاریک.اما آیا این همه گزینه،تحملِ زیستن را فرسوده نمیکند ؟
تق… تق…نه، ولکن نیست. مدام، هر روزمیکوبد، آرام و مصر.برمیخیزم…در را باز میکنم...
جبر، خودِ انتخاب است.
جبر انتخاب است، انتخاب اجباریستانتخاب نکردن یک انتخاب است.
جبر ما تجربه استاختیار ما خلق جبری تجربه
گزاف گفتمانتخاب کن نخوانی...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
باد از لای در میلغزد و بوی ناشناسی را در خانه میپراکند.شاید آشناییست که دیر کرده،شاید غریبهایست که در مسیرِ دوری فرسوده شده.و شاید خودِ توییکه پس از عمری سرگردانی،بر درِ خانهی خویش ایستاده و میکوبی...
تق… تق…زمان در چوبِ در میپیچد و خانه نفس میکشد.همهچیز در آستانهی رخدادن است —یا دیدار،یا وداع،یا آغازِ چیزی که هنوز نامی ندارد.
میخواهم در را باز کنم،صدایی درونم میگوید:«اگر بازش کنی، دیگر هیچچیز چون گذشته نخواهد بود…»و من در حیرتم که نمیداند اگر باز نکنم هم هیچ چیز چون گذشته نیست...
آنجاست که درمییابم،هر در، دو راهیست —یکی به تکرارِ آنچه هست،و دیگری به ناشناختهای که شاید همه چیز را دگرگون کند.به نیکی؟ نمیدانم.به تباهی؟ هیچ معلوم نیست.میدانم…انگار تا در نگشودهام،آنکه پشتِ آن ایستاده مدام تغییر میکند.هر لحظه که میگذرد، چهرهای نو پشت آن پدید میآید —و گشودن، یا نگشودن،دیگر فقط عمل نیست، تقدیر است.
اصلاً نَگشودن نیز انتخابیست؛شاید مبارک، شاید تاریک.اما آیا این همه گزینه،تحملِ زیستن را فرسوده نمیکند ؟
تق… تق…نه، ولکن نیست. مدام، هر روزمیکوبد، آرام و مصر.برمیخیزم…در را باز میکنم...
جبر، خودِ انتخاب است.
جبر انتخاب است، انتخاب اجباریستانتخاب نکردن یک انتخاب است.
جبر ما تجربه استاختیار ما خلق جبری تجربه
گزاف گفتمانتخاب کن نخوانی...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
۱۲۹
۱۷:۴۸
رهایی باطنی - مهران بهشتی
صدای در زدن میآید، تق… تق… تق… نه آنقدر محکم که بلرزد، نه آنقدر آرام که نشنوی. صدایی است میان تردید و اصرار؛ میانِ ماندن و آمدن. شاید کسی آمده که تا پاسخی نگیرد، آرام نخواهد گرفت. باد از لای در میلغزد و بوی ناشناسی را در خانه میپراکند. شاید آشناییست که دیر کرده، شاید غریبهایست که در مسیرِ دوری فرسوده شده. و شاید خودِ تویی که پس از عمری سرگردانی، بر درِ خانهی خویش ایستاده و میکوبی... تق… تق… زمان در چوبِ در میپیچد و خانه نفس میکشد. همهچیز در آستانهی رخدادن است — یا دیدار، یا وداع، یا آغازِ چیزی که هنوز نامی ندارد. میخواهم در را باز کنم، صدایی درونم میگوید: «اگر بازش کنی، دیگر هیچچیز چون گذشته نخواهد بود…» و من در حیرتم که نمیداند اگر باز نکنم هم هیچ چیز چون گذشته نیست... آنجاست که درمییابم، هر در، دو راهیست — یکی به تکرارِ آنچه هست، و دیگری به ناشناختهای که شاید همه چیز را دگرگون کند. به نیکی؟ نمیدانم. به تباهی؟ هیچ معلوم نیست. میدانم… انگار تا در نگشودهام، آنکه پشتِ آن ایستاده مدام تغییر میکند. هر لحظه که میگذرد، چهرهای نو پشت آن پدید میآید — و گشودن، یا نگشودن، دیگر فقط عمل نیست، تقدیر است. اصلاً نَگشودن نیز انتخابیست؛ شاید مبارک، شاید تاریک. اما آیا این همه گزینه، تحملِ زیستن را فرسوده نمیکند ؟ تق… تق… نه، ولکن نیست. مدام، هر روز میکوبد، آرام و مصر. برمیخیزم… در را باز میکنم... جبر، خودِ انتخاب است. جبر انتخاب است، انتخاب اجباریست انتخاب نکردن یک انتخاب است. جبر ما تجربه است اختیار ما خلق جبری تجربه گزاف گفتم انتخاب کن نخوانی... #مهران_بهشتی @mbeheshtchannel
سکانس دوم...
در را باز میکنم.
هیچکس نیست.
نه صدایی،نه سایهای،نه حتی ردّ پایی روی پلهها.
فقط باد استکه انگار از روبهرو آمدهو حالا بیآنکه اجازه بگیرداز کنارم عبور میکند.
چند لحظه همانجا میایستم.
به کوچه نگاه میکنم؛خالیست.
اما چیزی در مندیگر خالی نیست.
انگار کسی آمده بودو پیش از آنکه در را باز کنم،رفته بود.
یا شایداصلاً کسی پشت در نبود.
شاید تمام این سالهاآنکه میکوبید،خودم بودم.
من بودمکه هر روزاز جایی درون خودمبه دری بسته میکوبیدمو منتظر بودمکسی از بیرون بازش کند.
چه تناقض عجیبی...
در را برای دیگری باز میکنیو ناگهانخودت را میبینی.
به آستانه نگاه میکنم.
مرز باریکیستمیان خانه و جهان،میان آنچه میشناسمو آنچه هنوز اتفاق نیفتاده.
و میفهممآدمی هیچوقتفقط از یک در عبور نمیکند.
هر عبور،چیزی را پشت سر میگذاردکه دیگر نمیتوانیدقیقاً به آن بازگردی.
شاید اختیارهمین باشد؛نه اینکه هر راهی را که خواستیانتخاب کنی،
بلکه بدانیهر انتخاب،بخشی از امکانهای دیگر رابرای همیشه از تو میگیرد.
در باز است.
میتوانم ببندمش.
میتوانم بیرون بروم.
میتوانم همینجا بایستمو تا صبحبه کوچهای خالی نگاه کنم.
هیچکس مرا مجبور نکرده است.
و درست همینجاستکه جبرچهرهی واقعی خودش را نشان میدهد:
آزادی،گاهی چیزی نیست جزمجبور بودن به انتخاب!
قدم اول را برمیدارم.
نه چون میدانم چه چیزی بیرون منتظر من است؛
در پشت سرمآرام بسته میشود.
تق...
و برای نخستین بارصدای در زدن نمیآید.
شاید چون دیگرکسی پشت در نیست.
شاید چونمن دیگرآن آدمِ پشت در نیستم...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
در را باز میکنم.
هیچکس نیست.
نه صدایی،نه سایهای،نه حتی ردّ پایی روی پلهها.
فقط باد استکه انگار از روبهرو آمدهو حالا بیآنکه اجازه بگیرداز کنارم عبور میکند.
چند لحظه همانجا میایستم.
به کوچه نگاه میکنم؛خالیست.
اما چیزی در مندیگر خالی نیست.
انگار کسی آمده بودو پیش از آنکه در را باز کنم،رفته بود.
یا شایداصلاً کسی پشت در نبود.
شاید تمام این سالهاآنکه میکوبید،خودم بودم.
من بودمکه هر روزاز جایی درون خودمبه دری بسته میکوبیدمو منتظر بودمکسی از بیرون بازش کند.
چه تناقض عجیبی...
در را برای دیگری باز میکنیو ناگهانخودت را میبینی.
به آستانه نگاه میکنم.
مرز باریکیستمیان خانه و جهان،میان آنچه میشناسمو آنچه هنوز اتفاق نیفتاده.
و میفهممآدمی هیچوقتفقط از یک در عبور نمیکند.
هر عبور،چیزی را پشت سر میگذاردکه دیگر نمیتوانیدقیقاً به آن بازگردی.
شاید اختیارهمین باشد؛نه اینکه هر راهی را که خواستیانتخاب کنی،
بلکه بدانیهر انتخاب،بخشی از امکانهای دیگر رابرای همیشه از تو میگیرد.
در باز است.
میتوانم ببندمش.
میتوانم بیرون بروم.
میتوانم همینجا بایستمو تا صبحبه کوچهای خالی نگاه کنم.
هیچکس مرا مجبور نکرده است.
و درست همینجاستکه جبرچهرهی واقعی خودش را نشان میدهد:
آزادی،گاهی چیزی نیست جزمجبور بودن به انتخاب!
قدم اول را برمیدارم.
نه چون میدانم چه چیزی بیرون منتظر من است؛
در پشت سرمآرام بسته میشود.
تق...
و برای نخستین بارصدای در زدن نمیآید.
شاید چون دیگرکسی پشت در نیست.
شاید چونمن دیگرآن آدمِ پشت در نیستم...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
۱۱۵
۳:۵۵
رهایی باطنی - مهران بهشتی
سکانس دوم... در را باز میکنم. هیچکس نیست. نه صدایی، نه سایهای، نه حتی ردّ پایی روی پلهها. فقط باد است که انگار از روبهرو آمده و حالا بیآنکه اجازه بگیرد از کنارم عبور میکند. چند لحظه همانجا میایستم. به کوچه نگاه میکنم؛ خالیست. اما چیزی در من دیگر خالی نیست. انگار کسی آمده بود و پیش از آنکه در را باز کنم، رفته بود. یا شاید اصلاً کسی پشت در نبود. شاید تمام این سالها آنکه میکوبید، خودم بودم. من بودم که هر روز از جایی درون خودم به دری بسته میکوبیدم و منتظر بودم کسی از بیرون بازش کند. چه تناقض عجیبی... در را برای دیگری باز میکنی و ناگهان خودت را میبینی. به آستانه نگاه میکنم. مرز باریکیست میان خانه و جهان، میان آنچه میشناسم و آنچه هنوز اتفاق نیفتاده. و میفهمم آدمی هیچوقت فقط از یک در عبور نمیکند. هر عبور، چیزی را پشت سر میگذارد که دیگر نمیتوانی دقیقاً به آن بازگردی. شاید اختیار همین باشد؛ نه اینکه هر راهی را که خواستی انتخاب کنی، بلکه بدانی هر انتخاب، بخشی از امکانهای دیگر را برای همیشه از تو میگیرد. در باز است. میتوانم ببندمش. میتوانم بیرون بروم. میتوانم همینجا بایستم و تا صبح به کوچهای خالی نگاه کنم. هیچکس مرا مجبور نکرده است. و درست همینجاست که جبر چهرهی واقعی خودش را نشان میدهد: آزادی، گاهی چیزی نیست جز مجبور بودن به انتخاب! قدم اول را برمیدارم. نه چون میدانم چه چیزی بیرون منتظر من است؛ در پشت سرم آرام بسته میشود. تق... و برای نخستین بار صدای در زدن نمیآید. شاید چون دیگر کسی پشت در نیست. شاید چون من دیگر آن آدمِ پشت در نیستم... #مهران_بهشتی @mbeheshtchannel
سکانس سوم...
چند قدم برمیدارم.
کوچه همان کوچه است.باد همان باد.سکوت همان سکوت.
اما...هیچ چیز همان نیست.
نمیدانم از خانه بیرون آمدهامیا از خودم.
هرچه دورتر میروم،راه کمتر شبیه راه است.
انگار هر قدم،ردّ پای قدم پیشین راآرام پاک میکند.
میایستم.
اگر برگردم...آیا همان کسی خواهم بودکه از آن در بیرون آمد؟
گمان نمیکنم.
انتخاب،فقط آغاز یک راه نیست؛پایان هزار راهِ دیگر هم هست.
و شاید جبر همین باشد؛اینکه هیچ انتخابیبیاثر نمیماند.و اینکه بدانیهر قدمی که برمیداری،قدم بعدی را هم شکل میدهد.جبری که در خود انتخاب پنهان است.
میایستم.
به پشت سر نگاه نمیکنم.
نه برای اینکه راه بازگشت نیست؛برای اینکه اگر برگردم،دیگر آن کسی راکه از آستانه گذشتنخواهم یافت.
عجیب است...
گاهی برای تولدی دیگر، لازم نیست چیزی به زندگی اضافه شود.کافی است آن کسی که سالها خودت میپنداشتیاش،آرام و بیصدا دیگر نباشد؛بی آنکه حتی لحظهی رفتنش را به یاد بیاوری...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
چند قدم برمیدارم.
کوچه همان کوچه است.باد همان باد.سکوت همان سکوت.
اما...هیچ چیز همان نیست.
نمیدانم از خانه بیرون آمدهامیا از خودم.
هرچه دورتر میروم،راه کمتر شبیه راه است.
انگار هر قدم،ردّ پای قدم پیشین راآرام پاک میکند.
میایستم.
اگر برگردم...آیا همان کسی خواهم بودکه از آن در بیرون آمد؟
گمان نمیکنم.
انتخاب،فقط آغاز یک راه نیست؛پایان هزار راهِ دیگر هم هست.
و شاید جبر همین باشد؛اینکه هیچ انتخابیبیاثر نمیماند.و اینکه بدانیهر قدمی که برمیداری،قدم بعدی را هم شکل میدهد.جبری که در خود انتخاب پنهان است.
میایستم.
به پشت سر نگاه نمیکنم.
نه برای اینکه راه بازگشت نیست؛برای اینکه اگر برگردم،دیگر آن کسی راکه از آستانه گذشتنخواهم یافت.
عجیب است...
گاهی برای تولدی دیگر، لازم نیست چیزی به زندگی اضافه شود.کافی است آن کسی که سالها خودت میپنداشتیاش،آرام و بیصدا دیگر نباشد؛بی آنکه حتی لحظهی رفتنش را به یاد بیاوری...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
۱۲۲
۱۹:۲۳
رهایی باطنی - مهران بهشتی
سکانس سوم... چند قدم برمیدارم. کوچه همان کوچه است. باد همان باد. سکوت همان سکوت. اما... هیچ چیز همان نیست. نمیدانم از خانه بیرون آمدهام یا از خودم. هرچه دورتر میروم، راه کمتر شبیه راه است. انگار هر قدم، ردّ پای قدم پیشین را آرام پاک میکند. میایستم. اگر برگردم... آیا همان کسی خواهم بود که از آن در بیرون آمد؟ گمان نمیکنم. انتخاب، فقط آغاز یک راه نیست؛ پایان هزار راهِ دیگر هم هست. و شاید جبر همین باشد؛ اینکه هیچ انتخابی بیاثر نمیماند. و اینکه بدانی هر قدمی که برمیداری، قدم بعدی را هم شکل میدهد. جبری که در خود انتخاب پنهان است. میایستم. به پشت سر نگاه نمیکنم. نه برای اینکه راه بازگشت نیست؛ برای اینکه اگر برگردم، دیگر آن کسی را که از آستانه گذشت نخواهم یافت. عجیب است... گاهی برای تولدی دیگر، لازم نیست چیزی به زندگی اضافه شود. کافی است آن کسی که سالها خودت میپنداشتیاش، آرام و بیصدا دیگر نباشد؛ بی آنکه حتی لحظهی رفتنش را به یاد بیاوری... #مهران_بهشتی @mbeheshtchannel
سکانس آخر...گاهی احساس میکنم تمام زندگی در چند برش کوتاه جمع شده است؛ در چند تصویر، چند جاده، چند لحظه از رفتن.
راه برایم همیشه چیزی میان انتخاب و اجبار بوده؛ میان آنچه خودت برمیگزینی و آنچه ناگزیر تو را با خودش میبرد.انگار هم تویی که مسیر را انتخاب میکنی و هم خود جاده است که، بیآنکه از تو اجازه بگیرد، راهش را پیش میبرد.
مسیر را بر میگزینم، اما جاده هم بیآنکه بپرسد، پیچ میخورد و ادامه پیدا میکند.
و درست میان این دو، بازی عجیبی شکل میگیرد؛ بازی میان اختیار و جبر، میان رفتن و پذیرفتن...
همیشه در حرکتم، همیشه چیزی در من هست که میخواهد از جایی عبور کند و به جایی برسد. اما هیچوقت مطمئن نیستی آن لحظه که میروم، واقعاً خودم انتخاب کرده ام یا فقط چیزی را که پیش رویم قرار گرفته، میپذیرم...
این حس حرکت ابدی، این بیقراری آرام، و در کنار آن، نوعی پذیرفتن سرنوشت؛ بیآنکه پذیرفتن، به معنای تسلیم شدن باشد.انگار زندگی خودش راه را بلد است.و ما مدام از آن میپرسیم:کجا؟چرا؟برای چه؟اما زندگی، به جای پاسخ دادن، فقط جاده را پیش پایمان میگذارد.
این رفتنِ بیپایان،جایی میان انتخاب و اجبار،میان دانستن و ندانستن،میان اینکه خودت میرویو اینکه شاید جاده،آرامآرام تو را با خودش میبرد...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
راه برایم همیشه چیزی میان انتخاب و اجبار بوده؛ میان آنچه خودت برمیگزینی و آنچه ناگزیر تو را با خودش میبرد.انگار هم تویی که مسیر را انتخاب میکنی و هم خود جاده است که، بیآنکه از تو اجازه بگیرد، راهش را پیش میبرد.
مسیر را بر میگزینم، اما جاده هم بیآنکه بپرسد، پیچ میخورد و ادامه پیدا میکند.
و درست میان این دو، بازی عجیبی شکل میگیرد؛ بازی میان اختیار و جبر، میان رفتن و پذیرفتن...
همیشه در حرکتم، همیشه چیزی در من هست که میخواهد از جایی عبور کند و به جایی برسد. اما هیچوقت مطمئن نیستی آن لحظه که میروم، واقعاً خودم انتخاب کرده ام یا فقط چیزی را که پیش رویم قرار گرفته، میپذیرم...
این حس حرکت ابدی، این بیقراری آرام، و در کنار آن، نوعی پذیرفتن سرنوشت؛ بیآنکه پذیرفتن، به معنای تسلیم شدن باشد.انگار زندگی خودش راه را بلد است.و ما مدام از آن میپرسیم:کجا؟چرا؟برای چه؟اما زندگی، به جای پاسخ دادن، فقط جاده را پیش پایمان میگذارد.
این رفتنِ بیپایان،جایی میان انتخاب و اجبار،میان دانستن و ندانستن،میان اینکه خودت میرویو اینکه شاید جاده،آرامآرام تو را با خودش میبرد...
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
۱۲۵
۱۸:۳۴
پاییز، مرگ عزیزیست.
نه آنقدر ناگهانی که باورش نکنی؛آرام استبرگبهبرگ،تا یک روز چشم باز میکنی و میبینی چیزی از جهان کم شده است.
آدمها فقط با رفتنِ آدمها سوگوار نمیشوند؛گاهی برای بخشی از خودشان عزاداری میکنند که با آن آدم معنا داشت.
فقدان، ما را به تاریکترین اتاقهای درون میبرد؛جایی که چیزهای نادیدهمانده دوباره خودشان را نشان میدهند.زندگی از جایی دوباره آغاز میشود که دست از انکارِ آنچه از دست رفته میکشیم.
برگ، وقتی میافتد، شکست نخورده است؛فقط دیگر نمیتواند به درخت آویزان بماند.
بعضی رفتنها همیناند؛دردناک، قطعی،و در عین حال، بخشی از شدنِ ما.
پاییز میآید تا یادمان بیاورد:زندگی فقط توانِ نگهداشتن نیست؛توانِ رها کردن هم هست.
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
نه آنقدر ناگهانی که باورش نکنی؛آرام استبرگبهبرگ،تا یک روز چشم باز میکنی و میبینی چیزی از جهان کم شده است.
آدمها فقط با رفتنِ آدمها سوگوار نمیشوند؛گاهی برای بخشی از خودشان عزاداری میکنند که با آن آدم معنا داشت.
فقدان، ما را به تاریکترین اتاقهای درون میبرد؛جایی که چیزهای نادیدهمانده دوباره خودشان را نشان میدهند.زندگی از جایی دوباره آغاز میشود که دست از انکارِ آنچه از دست رفته میکشیم.
برگ، وقتی میافتد، شکست نخورده است؛فقط دیگر نمیتواند به درخت آویزان بماند.
بعضی رفتنها همیناند؛دردناک، قطعی،و در عین حال، بخشی از شدنِ ما.
پاییز میآید تا یادمان بیاورد:زندگی فقط توانِ نگهداشتن نیست؛توانِ رها کردن هم هست.
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
۱۲۰
۷:۴۲
4_5911508499912728901.mp3
۰۷:۰۰-۴.۹۷ مگابایت
لم يكن الربيع صديقي في يومٍ من الأيامولا تحمست لطبقات الطلاء الأحمر و الأزرق التي يضعها على وجههولا للأشجار التي تقلد راقصات الـ (فولي بيرجير)الخريف وحده؛ هو الذي يشبهني...
بهار هیچگاه دوستِ من نبود!هیچ وقت برای رنگِ آبی و قرمزی که روی صورتش میمالید هیجانزده نشدم.حتا برای درختانی که ادای رقاصان «فولی برژر» را در میآوردند.پاییز..فقط پاییز است که شبیه من است...
«فولی برژر» یا به فرانسوی Folies Bergère از معروفترین تالارهای موسیقی و رقص در شهر پاریس است.
#نزار_قبانی
@mbeheshtchannel
بهار هیچگاه دوستِ من نبود!هیچ وقت برای رنگِ آبی و قرمزی که روی صورتش میمالید هیجانزده نشدم.حتا برای درختانی که ادای رقاصان «فولی برژر» را در میآوردند.پاییز..فقط پاییز است که شبیه من است...
«فولی برژر» یا به فرانسوی Folies Bergère از معروفترین تالارهای موسیقی و رقص در شهر پاریس است.
#نزار_قبانی
@mbeheshtchannel
۱۲۷
۲۰:۴۶
تو مسئول اتفاقاتی هستی که در زندگیات میافتد. همانطور که خودت میدانی، این رفتار توست که تو را به این روز درآورده است: میبینی که در راستای بهترین تمایلات و علاقههایت نیست و چیزی نیست که میخواهی؛ پس لعنتی تغییر کن.
#اروین_دی_یالوم از کتابِ #رواندرمانی_اگزیستانسیال
@mbeheshtchannel
#اروین_دی_یالوم از کتابِ #رواندرمانی_اگزیستانسیال
@mbeheshtchannel
۹۶
۵:۰۷
تمام راههای فرار، از مستی گرفته تا «خدا»، یکساناند. زیرا فرد در حال فرار از «آنچه هست» است. که فرار از خودش است، از فقر درونی خویشتن خودش.
#کریشنامورتی
@mbeheshtchannel
#کریشنامورتی
@mbeheshtchannel
۸۱
۸:۳۳
قرار، همیشه در رسیدن به پاسخ نیست؛ گاهی در آشتی با پرسشی است که قرار نیست به تمامی پایان یابد.
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
#مهران_بهشتی
@mbeheshtchannel
۴۵
۱۹:۰۹