ت

تمرینات ناداستان

۱۳ عضو
بازارسال شده از فاطمه عباسی فعال فرهنگی
«پرچم مصلحتی»
پرچم مرا یاد دریا می اندازد. کاردانی را کنار دریای خزر خواند و کارشناسی را وسط خلیج فارس و حالا شده بود جزو کادر کشتیسوار کشتی می شد و می رفت و چند هفته ای خبری از او نبود. باید سایت های جهانی را می دیدیم تا بفهمیم الان دقیقا کجاست. خیلی کم حرف بود ولی وقتی می آمد می نشستیم دورش تا برایمان از خاطرات دریا بگوید. از خاطرات کشتی، از بندرهایی که رفته بودند، قوانین کشورهای مختلف و.. همه ی حرف هایش برایم جذاب بود جز یکی! کشتی های ایرانی که بار مهمی دارند باید با پرچم پاناما در آبهای جهانی حرکت کنند چون ما تحریمیم! این برایم عار داشت پرچم باید همیشه بالا باشد نه اینکه توی هفت سوراخ پنهانش کنی و وانمود کنی مال کشوری هستی که خیلی ها حتی اسمش را هم نشنیده اند. اسمش را هم گذاشته اند پرچم مصلحتی! مثل دروغ مصلحتی. امیدوار بودم روزی آنقدر قوی شویم که بدون هیچ ترسی مانند امریکا و انگلیس بتوانیم با پرچم خودمان دنیا را دور بزنیم. از همان دورهای افتخار حسن یزدانی با پرچم وقتی دیوید تیلور آمریکایی را شکست داد.نمی دانم چند روز یا چند ماه یا چند سال با احساس ضعف گذشت تا فهمیدم هفت هزار کشتی در جهان با پرچم مصلحتی تردد می کنند و ایران جزو بسیار کوچک آن است. اما می دانم بعد افتادن خیاط به کوزه بود. وقتی که سپاه پاسداران یک کشتی انگلیسی را توقیف کرد. کشتی بریتانیای کبیر را، آن هم بغل مقر امریکا در خلیج فارس! فقط به خاطر دو خطا و سومین خطا که از دوتای قبلی مهتر بود این بود که به اخطار ایران توجه نکرده بود! تلوزیون نظامیان ایران را نشان می داد که پرچم انگلیس را پایین می کشند و پرچم ایران را به جایش بالا می برند، از همان پرچم هایی که بعد از فتح روی قله می زنند.بعد آن بود که فهمیدم خیلی از شرکت های کشتی‌رانی دنیا به خاطر دادن مالیات کمتر، قوانین راحتتر و دست‌رسی به نیروی کار ارزان‌تر کشتی های شان را در کشور دیگری ثبت می کنند و از پرچم مصلحتی استفاده می کنند. اما ما با آنها یک تفاوت بزرگ داشتیم ما به سودای پول بیشتر پرچم کشورمان را کنار نگذاشته بودیم. قلدرها دنیا را دست شان گرفته اند. ظلم و بی عدالتی دنیا ضعف ما نیست. پرچم مصلحتی هم ضعف ما نیست تدبیر ماست. آدم عاقل خودش را جلوی گرگ نمی اندازد. حواسش به روباه مکار هم هست.پرچم ایران و ایرانی همیشه بالاست به اندازه برد موشک و ماهواره هایش. یاد موشک های یمن افتادم که روی عرشه ی کشتی های کشتی های اسرائیلی فرود می آمد. به گمانم الان نوبت اسرائیل است که دنبال پرچم مصلحتی بگردد. بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت.انگار تحقق وعده ی خدا نزدیک است. «ان الارض یرثها عبادی الصالحون»

۱

۱۴:۲۲

بازارسال شده از لیلا رستم خانی
بسم رب النورشاید سالهای جنگ بود، من خیلی کوچک بودم‌. اولین خاطره ای که از پرچم ایران دارم به ایام دهه فجر آن روزها برمی گردد. روزهایی که مامان پرچمهای کاغذی را از این سر اتاق به آن سر ریسه می کرد و نوای" خمینی ای امام" را زیر لب زمزمه.شاید از همانجا بود که عاشق ترانه های انقلابی شدم و بعدها در مدرسه اولین داوطلب گروههای سرود.آن روزها " به لاله در خون خفته" را که می خواندیم، مثل تاب خودمان را به جلو و عقب تکان می دادیم و " جاویدان ایران عزیز ما" را با عمق جان فریاد می زدیم‌.در گیر و دار جنگ و شهادت دایی و گرفتاریهای زندگی، مامان جشن گرفتن ایام دهه فجر را دیگر فراموش کرد.‌ حالا من بودم که جای او پرچمهای کاغذی را ریسه و جای اتاق، کلاس را آذین بندی می کردم.بعدها وقتی ما بزرگتر شدیم و مامان برای سر نرفتن حوصله اش ماهواره خرید، خیلی چیزها تغییر کرد. من از ابتدا مخالف این مساله بودم اما مامان میخواست سالها رنج پرستاری از بابا و تلخی فوت او را با گم شدن در شخصیتهای سریالهای فارسی وان فراموش کند. اوضاع وقتی بدتر شد که پای جم و من و تو و اینترنشنال به خانه مان باز شد. خمینی ای امام جایش را به" رضا شاه روحت شاد" داد و پرچم شیر و خورشید در قاب شبکه های ماهواره ای حسرت روزهای گذشته شد.بعدها وقتی خداوند به من توفیق داد که محجبه شوم و درباره شهدا قلم بزنم، هنوز هم عاشق ترانه های انقلابی بودم، امام خمینی پدر بزرگ ملتم بود و به الله اکبرهای پرچم ایران عشق می ورزیدم، رهبرم را دوست داشتم اما جرات بیان هیچ کدام از اینها را نداشتم.در جمع بستگان اگر کسی شروع به بحث سیاسی و کوبیدن انقلاب می کرد و منتظر تایید من بود، لبانم را به هم می دوختم و چیزی نمی گفتم. در این‌گونه مواقع مامان مداخله می کرد و سریع می گفت" لیلا به خاطر اسلام حجاب گرفته وگرنه سیاسی نیست".این جمله ملکه ذهنم شده بود" من سیاسی نیستم. کار خودم رو می کنم. چی کار دارم به این چیزها"در جریان فتنه فوت مهسا امینی من در تدارک خرید جهیزیه بودم.‌ عقیده من و همسرم نزدیک به هم بود و او هم مثل من در خانواده ای بزرگ شده بود که خوراک فکریشان را از رسانه های غربی می گرفتند.‌او هم مثل من عاشق الله اکبرهای پرچم ایران و انقلاب بود اما فرق بزرگی با من داشت؛ او نمی ترسید.‌ از اعتقادش و از انقلاب تمام قد دفاع می کرد. در بحثهای سیاسی کوتاه نمی آمد و برای اعتقادش می جنگید. او یادم داد که دین از سیاست جدا نیست. او مرا به جنگ با ترسهایم فرستاد. وقتی برای اولین بار در زمان اغتشاشات جرات کردم و عقیده ام را در اینستاگرام نوشتم و در استوریهایم از انقلاب و نظام دفاع کردم، با حملات شدیدی از سوی اقوام و دوستان روبه رو شدم‌. صمیمی ترین دوستان و نزدیکترین اقواممم مرا بلاک کردند. حرفهای زیادی شنیدم از این دست: خودت را از چشم فامیل انداختی.
_چقدر پول بهت دادن که ازشون دفاع کنی؟
دلم برای اون شهدایی می سوزه که توی داعشی در موردشون می نویسی و...
هر بار که این حرفها را می شنیدم، چیزی در من فرو می ریخت، می شکست و ترس دوباره زبانم را بند می آورد. شبها با بغض اینها را برای همسرم تعریف می کردم و او با من حرف می زد، روشنگری می کرد، ویدیوهای مناظره ها و تحلیل گرهای انقلابی را می گذاشت تا ببینم و از پستها و استوری هایم حمایت می کرد. به تدریج جراتم بیشتر شد و ترسهایم کمتر‌. دیگر وقتی در دایرکت اینستاگرام به عقیده ام توهین می کردند، خودم را پشت ترسهایم پنهان نمی کردم. از روبه رو شدن با اقوام سلطنت طلب خجالت نمی کشیدم. سرم را بالا می گرفتم و با افتخار از الله اکبرهای پرچم ایرانم دفاع می کردم.#لیلارستمخانی

۱

۱۴:۲۲

بازارسال شده از ✍️غفارحدادی__"دیمزن"
thumbnail
آنجای زندگی ام که پرچم ایران است ....

عنوان چالشی است که بدجنسانه به هنرجوهای ناداستان داده ام تا برایش یک روایت بنویسند. بی آنکه خودم بدانم چه می شود با این عنوان مبهم نوشت! اما هرچقدر هم که بدجنس باشم، نامرد نیستم! بالاخره خودم هم باید بیفتم توی چالشی که برایشان تدارک دیده ام و آن قدر دست و پا بزنم که تهش چیزی دربیاورم. اما اولش همان سرها را می گردم. همان جایی که پرچم ها را نصب می کنند. روی بلندی های مرزی. بالای میله های کنار اتوبان ها و سردر خانه ها و ادارات. چیزی ندارد. چندتا رنگ و آرم است روی پارچه‌. این رنگ ها می توانستند روی چادر نماز من باشند یا سایبان برزنتی سر مغازه ای یا پرده ای که دیگر استفاده نمی شود. اما اگر با چینشی قراردادی کنار هم قرار بگیرند، می شوند علامت یک کشور. این سبز و سفید و قرمزِ از بالا به پایین و آرم الله توی دلش، همه جای دنیا نشان دهنده جایی است به نام جمهوری اسلامی ایران!‌ و فقط جمهوری اسلامی ایران. نه هیچ کشور و جای دیگری در جهان. یک نماد اختصاصی و یک نشان منحصر به فرد. کمی بروم زیرتر دست و پا بزنم. مثلا توی زندگی خودم. کجای زندگی من نشاندهنده ی جایی است به نام جمهوری اسلامی ایران؟‌ نمادی است از این مختصات جغرافیایی و مذهبی و اجتماعی؟ این همان چیزی است که باید توی این نوشته بهش فکر کنم. برای کسی که سلولهای مغزی اش توی سر انگشتانش تعبیه شده، اتصالات بین نورون هایش در سایش دکمه های کیبورد، زودتر برقرار می شود و فکرش به کار می افتد!‌ در باقی موارد اندازه جلبک دریایی هم بازدهی فکری ندارد!‌ باید همه جای زندگی ام را بگردم. انگشت هایم را تند تند روی کیبود بکوبم و همین طور که دارم وراجی می کنم، فکر کنم. کجای من جمهوری اسلامی ایران است؟ یادم می افتد به مراسمی که آن روز به مناسبت دهه فجر تشکیل شده بود. هر کس که میکروفون را می گرفت بخشی از دستاوردهای ایران بعد از انقلاب اسلامی را با آمار و ارقام نام می برد. تا اینکه میکروفون رسید به یکی که گفت: «همه اینها که گفتید هست. اما من می خواهم بزرگترین دستاورد انقلاب اسلامی را نام ببرم و آن مشخصا «انسانِ جمهوری اسلامی» است. یعنی انسانی مقاوم و پرتلاش و عاشق که یک چشم به آینده دارد و برای راحتی زندگی، تن به هر ذلتی نمی دهد و برای رسیدن به آرمان های اسلامی در یک بستر اجتماعی و برادرانه می کوشد. انسانی که به گفته حاج قاسم سلیمانی شهیدانه زندگی می کند و از پایان با شهادت گریز و خوفی ندارد.» چقدر حرفش به دلم نشست. یعنی اگر کسی اینطوری شد، می شود یک پرچم متحرک که هرجای دنیا که برود همه را یاد جمهوری اسلامی ایران می اندازد؟ دوباره دست و پا می زنم. به نظر می رسد دارم دکمه های کیبورد را مورد ضرب و شتم قرار می دهم. من چقدر پرچم ایرانم؟ اصلا کجای زندگی ام را می توانم پرچم بدانم؟ اگر از یک روز زندگی ام مستندی ساخته شود و در دنیا پخش شود چند نفر بدون دیدن تیتراژ حدس می زنند اهل کجایم؟ ممکن است ویژگی هایی هم داشته باشم اما چقدر چینش رفتارهایم و اندازه و ترتیب اعمالم درست است؟ چقدر شبیهم به یک سبز و سفید و قرمز از بالا به پایینی که الله را در قلب خودش نگه داشته؟... نمی دانم چرا سرانگشتانم یک هو به ذق ذق افتاده اند. دیگر برای امروز تایپ بس است. اصلا به من چه! مشکل هنرجوهاست که بالاخره خودشان یک جوری مشکلشان را حل می کنند. من بروم به بدجنسی و نامردی ام برسم!
#فرزندم#بکوش_تا_زندگی_ات_پرچم_باشد#رنگ_هایش_را_با_ترتیب_و_چینش_درست_مرتب_کن#هر_چیزی_باید_سرجایش_باشد#پرچم_باید_بالا_برود#سربلند_کند#افتخار_بیافریند#موضوع_چالش_باید_هلو_باشد#نه_به_موضوعات_سخت#یه_چیزی_می_دادی_حداقل_خودت_بلد_بودیش#مربی_بدجنس#مربی_نامرد
#دیمزندنیای یک مادر زائر نویسندهhttps://ble.ir/dimzan

۱

۱۴:۲۲

بازارسال شده از (: Nikan :)
آنجای زندگی‌ام که پرچم ایران است.undefined
undefined هویت وطنundefined
برای شب و روز و ماه خورشید چه تفاوت که تو در غمی یا شادی.هر طلوعی با غروبش برگ دیگری از دفتر زندگی آدمی را ورق می‌زند و بر سالهای عمرمان تک‌به‌تک کنتور می‌اندازد و سن ما را بالا و بالاتر می‌برد. هرروز بی‌اختیار و بی‌توجه به این شوق که یک روز جدید توی خانهٔ خودمان، در شهر و کشور خودمان و کنار عزیزان‌مان هستیم زندگی روزمره را جلو می‌بریم و شاید هیچ وقت، ویژه این بیداری در وطن را شاکر نبودیم!وقتی که در هیاهو و شلوغی و پربرنامه‌گی فعالیت‌های اجتماعی جناب همسر این بوی دوری از وطن و سفر طولانی مدت به کشور همسایه برایم به مشام می‌رسد پر‌‌از بغضهای سنگین می‌شوم و دلم برای بیداری صبح در وطن تنگ undefined
دلم برای مراسم‌هایی که ابتدایش به احترام سرود ملی ازجا «یاعلی» می‌گویم و با نگاه به پرچمی که رنگ و رویش اقتدار در روحم تزریق می‌کند سخت تنگ می‌شود. برای خیابان‌هایی که بادهای خنکش پرچم‌های به صف برافراشته کنار هم را می‌رقصاند.... برای دهه فجرش و سرودهای انقلابی‌اش که همه نوستالژی است و در ذهن ما دفتر خاطرات باز می‌کند.چه حس غریبی‌است قدم زدن در خیابان‌هایی که اهالی آنجا هم وطن نیستند و چقدر روزها که بی‌تفاوت از کنار هم وطنم در خیابان‌های شهر زیر سایه بلند پرچم نامدارم گذر کردم؟!چقدر این سال‌ها که مد شده پرچم‌ها در اندازه‌های کوچک کاغذی برای مناسبت‌هایی مثل دیدار رهبری و راهپیمایی‌های مردمی در دست هم وطن به این‌سو و آن‌سو موج می‌گیرد و حس آرامش می‌آورد به این حال در زندگی بالیدیم؟!
بیشتر اوقات فکر می‌کنیم که افتخار به ایرانی بودن مال کسی است که خارج از «ایران» زندگی می‌کند؛ ولی من چقدر در خاک وطن زیستنم را با افتخار به جانم چشانده‌ام؟!
چقدر آن زمان که روی تابوت شهیدی گمنام (فرزند روح الله) که با پوششی از پرچم ایران کادو پیچ شده و برای مردم علاوه بر نور و مقام بهشتی، مقام اقتدار و افتخار به نمایش می‌گذارند و می‌توانیم با سجده بر کلمه «الله» در میانه پرچم آرام بگیریم زندگی و امنیت را در کام جان مزه کردیم؟!
آنجا که یک ورزشکار پس از پیروزی در میانه میدانِ پیکار و بازی، پرچم را با دو دست به بالای سرش می‌گیرد و دور افتخار می‌زند چقدر با او به دور میدان دویدیم و از شوق ایرانی بودنمان اشک در چشمان‌مان غلتید؟!
چقدر سرودهایی که نام وطن «ایران» در آن زمزمه می‌شود حالمان را خوش‌تر می‌کند از دهه‌های دورتر تا همین روزهای پر غرور بهمن ۱۴۰۲؟!
وطنم، هم‌وطنم، امنیتم، اقتدارم و .... در سایه اهتزاز پرچم مزین به نام و نگاه الله هویت پیدا می‌کند.
undefinedفخری حاجی

۱

۱۴:۲۵

بازارسال شده از مریم رضازاده ☫ 🇮🇷
بسم الله آنجای زندگی ام که پرچم ایران است...چند روز است به این فکر می‌کنم که پرچم کجای زندگی من است؟ راستش باید بگویم کجای زندگی‌ام نیست؟ مثل این می‌ماند که بگویم مادر کجای زندگی‌ام بوده؟ مادری که حتی اگر در لحظه لحظه‌ی زندگی‌ام حضور نداشته اما من زیر سایه‌ی پر مهرش در امنیت بوده‌ام.از وقتی یادم می‌آید گوشه‌ی اتاق مادربزرگ روی طاقچه عکس دایی بوده با یک پرچم ایران. مامانبزرگ می‌گفت بعد از بازگشت امام خمینی به ایران توی شهرمان جنگ شد و می‌خواستند این منطقه را از ایران جدا کنند اما دایی شهید و دوستانش بودند که دوباره در این منطقه پرچم ایران را بردند بالا.یا آن وقت که کلاس اولی شدم و به خاطر قد کوتاهم اول صف می‌ایستادم و چشم می‌دوختم به پرچمی که با دستان همکلاسی‌ام بالا و بالاتر می‌رفت و من این بالا رفتن را دوست داشتم.بزرگتر که شدم دهه‌ی فجر که می‌شد یک پایم کانون بود و یک پایم دفتر معاون مدرسه برای تمرین سرود. راستش را بخواهید اولش فقط می‌خواستم از زیر پرسش‌های معلم علوم فرار کنم ولی بعد دیدم نه انگار واقعاً استعدادش را هم دارم. استعداد خوانندگی و صدا را قطعاً از دایی جان به ارث برده بودم.همیشه توی حسینیه قبل از این‌که بقیه بیایند برای روضه، میکروفون را می‌گرفتم دستم و شروع می‌کردم به روضه خواندن. یکبار روضه‌ی حضرت عباس را جوری خواندم که مادر شهید با عکس شهید و پرچم آمد شکایت که این میکروفون را از دست این بچه بگیرید. تا مدت‌ها دلخور بودم و دیگر روی هیچ منبری نرفتم و میکروفن دست نگرفتم.اما دوستی من با پرچم به اینجاها ختم نمی‌شود. اصلاً هر جا پرچم بود من هم بودم. امنیت خاطری که به من می‌داد وصف ناپذیر است. می‌دانستم که تا وقتی این پرچم هست من هم هستم.توی خانه‌ی خودمان پرچم نداشتیم اما هر وقت می‌رفتیم راهپیمایی می‌رفتم زیر پرچم بزرگی که دست مردم بود، درست وسط می‌ایستادم زیر نشان اللّٰه. نمی‌دانم این امنیت و آرامش از کجا می‌آمد که من را به سمت پرچم می‌کشاند. به خاطر رشته‌ی حسابداری قرار بود کارآموزی بروم. من هم حسابداری شهرداری را انتخاب کردم و تا رسیدم دیدم پرچم روی میز هیچکسی نیست. جز عکس حضرت آقا و امام خمینی که خاک گرفته و چهره‌ی نورانی آقا را کدر کرده بود چیز دیگری نبود. همانجا بود که دست به کار شدم و به مسئول بالادستی گفتم که پرچم ایران می‌خواهم و پارچه‌ی نمدار. همه یک جوری من را نگاه می‌کردند انگار از کره‌ی دیگری آمده‌ام. اینکه دختر کم سن و سالی مثل من با قد کوتاه حرف‌های بزرگتر از خودش بزند خورده بود تو ذوق آقایان. سرتان را درد نیاورم من دو هفته بیشتر آنجا نبودم اما پرچم سال‌هاست مهمان میزهای خاک گرفته‌ی شهرداریست.ماه عسل رفته بودیم سوریه خدمت خانم جان. با رئیس هتل دوست شده بودیم. بعد از ظهرها سه نفری قهوه‌ی سوری می‌خوردیم. روی میز کار آقای رییس، توی یک ماگ که اسم هتل حک شده بود، پرچم‌های کوچکی بود که انگار به خلال دندان وصل کرده بودند. هم پرچم ایران بود هم سوریه. به همه‌ی مهمان‌ها پرچم ایران و سوریه را هدیه می‌داد. یکی را گذاشتم توی کیفم. دلم حسابی برای ایران و مادرم تنگ شده بود. پرچم حس خوبی به من می‌داد. یک روز گفتند که باید برویم گردش و بازدید گروهی. ما را بردند شهرک معلولا. بسیار زیبا و دیدنی بود. منطقه‌ای بود که همه به زبان عبری صحبت می‌کردند و مسیحی بودند. کلیسای سرکیس و ماخوس مقصد بعدی بود. یادم نیست چقدر توی کلیسا بودم اما برایم خوشایند نبود. بازدید کنندگان دیگر جوری ما ایرانی ها را نگاه می‌کردند که احساس بدی داشتم.یک اتاقک کوچک گوشه‌ی حیاط بود که به عنوان موزه‌ی اشیای قدیمی و عتیقه مورد استفاده قرار گرفته بود. چند نفری می‌فرستادند داخل و با به به و چه چه برمی‌گشتند بیرون «خوش به حالشون چه چیزایی داشتن. کاش ما هم تو ایران داشتیم» کنجکاو شدم. از پله‌های شکسته و قدیمی بالا رفتیم. واقعاً زیبا بود. اشیای قدیمی و عتیقه همیشه برای من جذاب بودند. روبروی میز مسئول موزه یک نقشه‌ی بزرگ بود بی‌اختیار به سمت نقشه کشیده شدم. یک ایرانی بی شرف روی نقشه نوشته بود خلیج عربی. الان وقتش بود. باید کاری می‌کردم. به خاطر علاقه‌ام به نویسندگی همیشه کاغذ و خودکار همراهم بود. تا چشم مسئول را دور دیدم روی خلیج عربی خط کشیدم و بزرگتر از قبل نوشتم خلیج همیشگی فارس. دلم آرام نگرفت یک چیزی کم داشت. دست کردم توی کیفم و پرچم ایران کوچکم را فرو کردم توی نقشه بزرگ روی دیوار. دلم آرام گرفت. با خودم زمزمه کردم این پرچم مقدسه و ایرانی پرچمش همیشه بالاست.مریم رضازاده

۱

۲۰:۵۹

بازارسال شده از زروندی
آنجای زندگیم که پرچم ایران است...
هرچه می گشتم پیدایش نمی کردم.نه کنار تلویزیون بود و نه روی میز.می دانستم که بچه ها آن را قایم کرده اند. بالاخره کنترل تلویزیون را زیر مبل پیدا کردم و باسرعت صدای تلویزیون را کم کردم. داد و فریاد بچه ها شروع شد. دلم به حال آنها می سوخت. آخه کی فوتبال را با صدای کم تماشا می کند؟ ولی به خودم حق می دادم. حوصله غرغرهای همسایه پایینی را نداشتم که وقت و بی وقت از سروصداهای خانه گله می کرد. واقعا از خانه ای که سه پنجم افرادش،جنس مذکر بودند چه انتظاری داشت؟ آن هم،همگی عاشق فوتبال.تیزر تبلیغاتی که تمام شد، ورزشگاه اجوکیشن سیتی قاب تلویزیون را پر کرد. زمان آن رسیده بود که تیم‌ ملی فوتبال ایران به مصاف ژاپن برود. گزارشگر تلویزیون، ساعت را به وقت دوحه 15 اعلام کرد و به احترام خوانده شدن سرود ملی، سکوت کرد. حالا فقط طنین سرود ملی بود و حرکت پرچم ایران اسلامی. آخرین باری که این تلاقی غرورآمیز را از نزدیک دیدم، مسابقات شنای بانوان بود. وقتی روی سکو رفتم تا مدال چهارم را به گردنم بیاندازند، نگاه اشک آلودم به پرچم گره خورده بود. پرچم، سایه بان وطنم،خاکم... حالا دیگر ورزش، بخشی از هویت من شده بود. درست شبیه تماشاگرانی که در ورزشگاه پرچم ایران را به دست گرفته بودند و یک صدا ایران را تشویق می کردند.بچه ها میخکوب،تلویزیون را تماشا می کردند. آنقدر محو دیدن فوتبال بودند که حتی رفت و آمدهای پی در پی من از جلوی تلویزیون هم آزارشان نمی داد.با خودم می گفتم برد یا باخت ایران چه فرقی می کند؟ چند ساعت خوشحالی یاناراحتی و بعد تمام...بازی را جسته گریخته از آشپزخانه دنبال می کردم. گزارشگر با حرارت فراوان از شوت های پی در پی قدوس و سردار آزمون به دروازه حریف تعریف می کرد. صدای او که اوج می گرفت، من هم سرم را برمی گرداندم تا ببینم چه خبر شده است. بیشتر از آنکه اهل فوتسال باشم، اطلاعات فوتبالی دارم. آن هم به خاطر پسرم که دائم اخبار فوتبال را با پدرش دنبال می کند. حسودی نمی کنم ولی نمی خواهم از آنها کم بیارم. شاید هم حس می کنم فوتبال کمک می کند که حرف های مشترک زیادی بین مادر و پسر شکل بگیرد، آن هم درست در سن نوجوانی که به زور می شود حرف از دهان پسرها بیرون آورد.حواسم را از فوتبال پرت کردم و سرگرم دل مشغولی های خودم شدم. بچه ها با خیال راحت کنترل تلویزیون را دست گرفته بودند و صدای آن را تا جایی که دوست داشتند، زیاد کرده بودند. گل دوم ایران که زده شد، صعود تیم ملی به نیمه نهایی هم قطعی شد. دیگر صدا به صدا نمی رسید و فریاد خوشحالی بود که فضای خانه را پر کرده بود. من هم دیگر،بی خیال غرغرهای همسایه پایینی شدم.شاید زمانی که کیسوکه هوندای، ژاپن را در جام ملت های آسیا ۲۰۱۱ قهرمان کرد،هرگز فکرش را نمی کرد که تیمش در جام ملت های آسیا 2023 مغلوب ایران شود. فوتبال است دیگر.غیر قابل پیش بینی و سرنوشت ساز.واقعا برد یا باخت ایران چه فرقی می کند؟چند ساعت خوشحالی یا ناراحتی و بعد تمام. ولی نه... ماجرا،عشق به وطن است که در شادی برد و ناراحتی باخت جلوه گر می شود.حالا نوبت ایرانی ها بود که بعد از ده سال، در برابر ژاپنی های چشم بادامی، پرچم ایران را روی دوش بگیرند و دور تا دور زمین بچرخند. وقت آن رسیده بود که تیتر ناداستانم را تصحیح کنم. کجای زندگی ام، پرچم ایران نیست؟ تا زمانی که در خاک ایران اسلامی نفس می کشم، نه بهتر بگویم، تا زمانی که برای ایران اسلامی می خندم و گریه می کنم، این پرچم سه رنگ را در زندگی ام به آغوش گرفته ام.

۱

۲۰:۵۹

بازارسال شده از اعظم‌الشریعه موسوی
آن‌جای زندگی‌ام که مقدس می‌شوم!
نمی‌دانم از کجا بگویم. از بالارفتن‌ها و احترام‌هایی که به من گذاشته‌اند یا پایین آمدن‌ها و لگد خوردن و آتش گرفتن‌هایم. از برفراز بودن و سفرهایم در آسمان یا از زیرپا رفتن و هوراهایی که برایم کشیده‌اند. صادقانه بگویم من از همه رنگم، تک رنگ، چند رنگ، رنگ به رنگ و شکل‌های مختلف. یادم نیست دقیقا چه زمانی متولد شده‌ام و چه کسی مرا به وجود آورد. ولی کار هرکسی بود دستش درد نکند. البته همیشه و همه جا برایم افتخارآمیز نبوده است ولی خب کاچی بعض هیچی، بودن بعض نبودن. چه شعرها که برایم سروده‌اند. چه دست‌ها که به افتخارم زده‌اند. چه احترام‌ها که مثل چوب خشک ایستاده‌اند تا من آرام‌آرام بالا بروم.حرف برای گفتن بسیار است به اندازه‌ی عمر آدمیزاد روی این زمین خاکی.هر وقت چند نفری دور هم جمع شده‌اند من حتما آنجا بوده‌ام برای رسمیت بخشیدن به جمع. چه جشن‌ها که رفته‌ام. چه جنگ و عزاهایی که دیده‌ام.  ولی در این روزهای خاص فقط می‌خواهم از خاطرات مقدسم بگویم.مقدس بودن خیلی با ارزش‌تر از افتخارآمیز بودن است. 22 بهمن ۱۳۵۷ نه تنها به سرزمینی به نام ایران و مردمانش عزت بخشید که حتی برای من که تکه پارچه‌ای هستم نیز عزت و سربلندی به ارمغان آورد. مقدس شدم آن روزی که ۲۲ بار کلمه الله اکبر بر من نقش بست و کلمه‌ی جلاله‌ی الله بر پیشانی سفیدم حک شد.  مقدس شدم آن روزی که کفن شهید شدم و زینت‌بخش تابوت شهدا. انقلاب اسلامی روز به روز بیشتر و بیشتر به من ارزش داد و من روز به روز سربلندتر از قبل، هر بار به دلیلی، ورزشی، علمی، فرهنگی  و هر بار در کشوری، باافتخار بالا رفتم و با بالا رفتنم نام ایران را فریاد زدم. این عزتم را مدیون همه‌ی کسانی هستم که از ۱۵ خرداد ۴۲ تلاش کردند، فریاد زدند و جان دادند.  سربلندی‌ام را مدیون همه‌ی آن‌هایی هستم که شجاعانه به خیابان‌ها آمدند و برای آرمان‌هایش جنگیدند تا این انقلاب به ثمر برسد. و من 45 سال است که آرم و نشانه‌ی آن همه دلاورمردی هستم.  من پرچمم تکه پارچه‌ای که به حرمت خون شهدا و انقلاب اسلامی مقدس شدم. من پرچمم نشانه‌ای مقدس از پرچمدار انقلاب اسلامی خمینی کبیر.  من پرچمم یادآور دمیدن خورشید استقلال و آزادی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ من پرچمم، کشورهای زیادی دیده‌ام اما آن‌جایی که پرچم مقدس می‌شود ایران است.
سیده اعظم الشریعه موسوی 

۱

۲۰:۵۹

بازارسال شده از اکرم جعفرآبادی
جهان و من
با همسرم رفته بودیم بنگاه معاملاتی . می‌خواستیم خانه بخریم. صاحب بنگاه مشخصات یک واحد آپارتمان دو خوابه را به ما داد . خانه نسبتاً خوبی به نظر می رسید. اما من و همسرم بی هیچ قول و قرار و صحبتی بنگاه را ترک کردیم. قیمت خانه هشت میلیارد تومان بود در حالیکه ما فقط پنج میلیارد داشتیم .توی ماشین ، من خیلی سرخورده و پکر بودم. همسرم خواست فضا را با شوخی تلطیف کند. با اعداد و ارقامی که از کلاس جمعیت شناسی در خاطرش مانده بود گفت: اگر هریک از آدمهای کره زمین یک تک تومان هم بهمان میدادند راحت می توانستیم خانه را بخریم . خوشمزگیش را بی جواب نگذاشتم و گفتم چرا راه دور!! همین ایرانِ خودمان نفری صد تا تک تومان هم که بدهند میشود هشت میلیارد تومان. بعد هم با هم خندیدیم و آن خانه و پولش را فراموش کردیم. اما شوخی کردن های همسرم ذهن و خیال من را کشانده بود به پشت میزهای کلاس جمعیت شناسی دانشگاهم . واقعا هشت میلیارد نفر جمعیت برای سال ۱۴۰۲ یا همان ۲۰۲۳ ؟ یادم می آمد استادمان می‌گفت این تعداد جمعیت ، سه برابر شده آمارِ هفتاد سال قبل است و در سال ۲۰۵۰ میلادی یا حول و حوش همان ۱۴۳۰ خودمان ، جمعیت حهان به حد ده میلیارد نفر هم میرسد ‌!! با خودم گفتم اگر پیش بینی ها درست از آب دربیاید و روزی انفجار جمعیتی رخ بدهد ، انوقت تکلیف فرصتهای شغلی و اقتصاد و رفاه اینهمه ادم چه خواهد شد ؟ سوالم را در قالب دغدغه زندگی شخصیم ریختم و معترضانه به همسرم گفتم من منطقت را نمی فهمم که چرا گیر سه پیچ داده ای بچه دوممان را هم بیاوریم نمی بینی همین حالایش هم برای خرید خانه پسند شده مان چه اندازه لنگ میزنیم ؟ با ابروهای بالا رفته و دستهایی که مدام باز و بسته شان میکردم از احتمال نزدیک در گل فرو رفتن پای حتی کشورهای توسعه یافته هم سخنوری میکردم و مثلاً که به خیال خودم داشتم بزرگ فکر میکردم.اما همسرم هم دیدگاه خودش را داشت. معتقد بود هیچوقت کم جمعیتی معادل توسعه و پر جمعیتی معادل عقب ماندگی یک کشور نیست.مثلا توسعه یافتگی کشوری را که یک نفر در هر کیلومتر مربع دارد را با فلان کشوری که سیصد و اندی نفر در هر کیلومتر مربع داشت را قابل مقایسه نمیدانست.او می‌گفت هر نفری که به جمعیت اضافه میشود به خودی خود یک منبع گرانبهای ثروت است که اگر بستر اجتماعی ، استعداد استفاده از چنین نیرویی را داشته باشد آنوقت بالا زفتن جمعیت نه تنها مشکلی به همراه ندارد بلکه عاملی جدید در رشد و توسعه میشود . درست مثل بارانی که ممکن است شکل سیل ویران کننده بگیرد یا که برعکس در نهرهای تعبیه شده جاری و در سدها ذخیره گردد. داشتم با خودم فکر میکردم که چرا باید در کشور خودمان که دم از اسلام و عدالت و این جور چیزها میزند تا این اندازه مشکلات معیشتی و اقتصادی وجود داشته باشد که انگار بلند فکر کردم و همسرم گفت کارآمدترین سیاست کشورهای سلطه گر ، کاهش جمعیت و تجزیه کشورهاست و مشکلات کشور خود ما هم ناشی از همان سیطره غرب است و نه افزایش جمعیتمان. او شاید هم به همین خاطر، مدام به اهمیت حضور حداکثری مردم در انتخابات مجلس پیش رویمان گریز میزد و اتفاقا هم لابلای صحبت هایش نگرانی از گرایش بسیاری از جوانهامان به سمت کشورهای غربی و خالی شدن پشت کشورمان به خوبی احساس می‌شد .من اگر بحثم را با همسرم ادامه میدادم شاید اخرش کم می آوردم و یا که اصلا بدهکارش می‌شدم که چرا به عنوان یک مسلمان روی موضع جمعیت ، دیدگاه اسلامی ندارم و بر کنترل و باز دارندگی آن مانور میدهم !! پس بحث را به اعداد و ارقام محدود کردم و از او پرسیدم که در جدول رده بندی جمعیت جهان ، جایگاه کشورمان چه بود و او گفت هفده ، یک صدم جمعیت جهان . الآن من نمیدانم که در سال ۱۴۳۰ شمسی بالاخره جمعیت جهان در گیر و دار بیماریها و وقایع پیش بینی نشده ده میلیارد یا کمتر و بیشترش خواهد شد یا نه!! ولی من آن موقع آرزو کردم که کاش سال ۲۰۵۰ جز پرجمعیت ترین ها باشیم و رنک و روی اسلام و شیعه هم در جهان پر رنگ تر شود .یا اصلأ تا محقق شدن این آرزو. ، حداقل در همین زمان حالا هم ، مردم کشورمان با یک حضور بالا و به چشم آمدنی در انتخابات ، برخلاف میل کشورهای غربی ، پای هویت ایرانی بودنشان استوار بمانند و با یک انتخاب اصلح بستر لازم برای توسعه کشور را فراهم کنند.

۱

۶:۵۴

بازارسال شده از ....
کِلوزاردرست بعد از ده روز زمین و زمان را به هم جویدن، یک جمله از آینده، مجبورم می‌کند سفت سرجایم بنشینم. حتی یک لحظه به این فکر می‌کنم که خدا برای اینکه یک پس گردنی به من بزند، این جمله را به ذهن گوینده‌اش داده است.خداجانم، زدی، خوب هم زدی، درست و حسابی هم به هدف خورد. صدای شترق، از پس‌گردنم توی جفت گوش‌هایم پیچید.همان چوب خدایی‌ات بوددیگر، همان که همیشه توی بچگی‌هایم مثل نقل و نبات خرجش می‌کردم که:" چوب خدا صدا نداره، وقتی بخوره دوا نداره"واقعا دوا ندارد.چند روز است به خودم می‌پیچم.یک جدول کج و کوله روی برگه کشیدم و بالایش نوشتم جهان، سال یک هزار و چهارصد و ...سن و سالم را نوشتم از الان تا سال هزار و چهارصد و پنجاه.یکهو گوریدم بهم. مثل کاموای آبی برق برقو داری که مال مامان بود و من وسط مامان‌بازی‌هایم، گوراندمش به هم و سی‌وهفت سال است که نگفتم ژاکت آبی‌اش چرا چند سال ناقص ماند.یادم باشد بروم بگویمش، حالا که پس‌گردنی را خورده‌ام.یاد روزی افتادم که بزرگ خاندانمان در صدوهشت سالگی پلک‌های افتاده‌اش برای همیشه بسته شد.از او می‌ترسیدم در عین اینکه دوستش داشتم.نودو خورده‌ای سن داشت که با دست‌های یخ و رگ‌های بیرون زده‌اش، دستم را گرفت و توی دست او گذاشت. تمام مدتی که دستمان توی دستش بود همگی با هم روی ویبره بودیم. دست سفید من روی دست گندمی لرزانش بود و دست جفتمان توی دست کاکائویی و بزرگ او بود.تمام معادلات نانوشته‌ی ذهنم را عموجان حمید دوماه پیش بهم زد. وقتی که صبح گفت آخ و شب دیگر نفس نمی‌کشید. از صف عمر طولانی خاندان، بیرون آمده بود و این یک تابوشکنی بود برای منی که چون دوقبضه نمازیان بودم خیالم الکی الکی راحت بود. هم آقاجان حبیب‌الله از طایفه‌ی آمیزمشتاقعلی نمازیانِ خوش عمر بود و هم مامان‌بزرگ مهرآفرید که از طایفه‌ی حاج‌اکبر نمازیانِ صدوهشت ساله بود.حالا هم که کلا سیم‌پیچی‌های مغزم را با این جمله بهم زده‌اند که باید قد علم کنی و میان تصوراتت از سال‌های آینده‌ی زندگی‌ات رژه بروی.سرمای صبح مه‌گرفته توی پاهایم نشسته. انگار از توی دیوار نسیم سرد می‌آید. شاید هم فکر و خیالم، یخبندان، توی وجودم راه انداخته، هرچه که هست، دستم را لبه‌ی کفن خیس مامان‌بزرگ گذاشته.ده روز است که دارم با او گیس و گیس‌کشی می‌کنم. تمام قسمت‌های عمر سی‌وهفت‌ساله‌ام را که او در آن‌ها بود جدا کردم‌.دوباره به کاغذ کج و کوله‌ام برمی‌گردم که آرم بانک رسالت یادم می‌اندازد دنبال کارهای وام را برای بعد از عید بگیرم.سال هزار و چهارصد و پنجاه که برسد من می‌شوم هشتادوپنج ساله، چهارسال کمتر از سن الان مامان‌بزرگ تازه فوت شده.نمی‌دانم چرا سرعت انجماد توی وجودم دارد بالا می‌رود. تقریبا بی‌حسی پاهایم تا مچ رسیده.می‌ترسم کمی دیگر توی آینده قدم بزنم کلا منجمد شوم.باید خودم را کنترل کنم واِلا شیر یخ که نمی‌شود به طفلم بخورانم. طفل یک ساله‌‌و نیمه‌ای که در هشتادوپنج سالگی من، چهل‌وهشت ساله می‌شود.سرما رسید به زانوهایم. اگر بچه بیدار شود نای راه رفتن ندارم. البته نا که هیچ، پا هم ندارم.ده روز، پای دار قالی دستباف زندگی‌مان نشسته‌ام و تار و پودش را نگاه می‌کنم.پرزهایی از دل سال‌های گذشته‌اش بیرون زده و توی هوا چرخ چرخی زده و چسبیده توی سینه‌ام و به سرفه انداختتم. داشتم جاهای اشتباه بافته شده‌ی قالی را پیدا می‌کردم که نگاهم به دست خودم افتاد که نخ لاکی رنگِ توی دستم پیچید لای تون قالی و گل‌های لاکی و دارچینی پنج‌پری که تندتند می‌بافتمشان. چند جایی، صدای نقشه‌خوان زندگی را نشنیدم و اشتباه بافتم. درست مثل بقیه که قبلا نشنیده بودند. دستم توی پیشانی‌ام خورد. کی کلوزار از دست من پای دار قالی زندگی خواهد افتاد.زهره نمازیان

۱

۶:۵۴

جهان، سال هزار و چهار صد و...
اکرم جعفر آبادیhttps://ble.ir/nadastantamrin/7517161793275327962/1709016873986
زهره نمازیانhttps://ble.ir/nadastantamrin/7656539417741656312/1709016874120

۸۱

۶:۵۵