چهل روز جنگ حماسی که بر ایران ما گذشت به همراه همه زخمهایی که روی این تن خسته ماند، بیشک صفحه پرنقشونگاری از تاریخ میهن ما را رقم زده است. صفحهای مانند نبرد گنجه، جنگ چالدران، ملازگرد و دهها و صدها صحنهای شاید در هیچ کتاب تاریخی به دقت نیامده، اما پر از شعف و شور است و دل هر ایرانی را برمیانگیزد.
چه چیزی این صفحات را برای ما ایرانیها روشن و پرجذبه کرده است؟ چه چیزی است که نقاش ایرانی را وامیدارد ساعتها و روزها صرف نقاشی نبرد چالدرانی کند که ما میدانیم نتیجه آن نبرد شکست نیروهای ایرانی بوده است؟ آیا در ذهن استاد صادق نقاشباشی هم ایران در جنگ چالدران شکست خورده بود؟ چه کسی از شکست نیروهای میهن خود، اثری بزرگ و باشکوه در کاخ صفوی نقاشی میکند؟
شاید حقیقت چیز دیگری باشد؛ شاید دو دوتا چهارتای ما متفاوت از دو دوتا چهارتای صادق نقاشباشی است و از نظر او ایران در دشت چالدران درهم نشکسته است. شاید از نگاه او پیروزی ایران در آن جنگ، میراثی است که اسماعیل صفوی با تجدید بنای ایرانی منسجم با شکست ظاهری در آن جنگ رقم زده است. کشور منسجم و یکدلی که سدهها آرزوی مردم ایران بود، از دل شکست در آن دشت به دست آمد و این جرقه نقاشی شده است.
در این جنگ هم ممکن است در میدان نبرد متحمل شکست شویم. اما ایران نشان داده اگر متحد باشد و شکست هم بخورد، از آن شکست لالایی پیروزی و حماسه میسازد و نسلی میسازد که کابوس دشمنانش باشد. برعکس، اگر جنگی که در ایران رقم میخورد جنگ میهنی نباشد و همه ایرانیها در دفاع از وطن خود شریک نباشند، اگر نهایتا پیروز هم شده باشند به سرعت از خاطره ایرانیان پاک شده و خاک فراموشی بر آن میپاشند.
الگوی ایرانی پیروزی در جنگ، جنگ میهنی است. چه چیزی باعث میشود به رغم تمام خسارتهای بیبدیل جنگ هشت ساله، تقریبا همه ایرانیها از آن جنگ مفاهیمی چون سلحشوری، حماسه و پیروزی به خاطر میآورند؟ با وجود همه دشواریها و زخمهایش، همه ایران در آن جنگ سهیم بود. بدون تفاوتی در قومیت، مذهب، طبقه اقتصادی و فکر سیاسی، همه جنگ را جنگ خودشان میدیدند. کسی دیگری را ویژهتر از خود نمیدید. کسی دیگری را پستتر از خود نمیدید. همه در یک صف و مقابل یک دشمن ایستادند و از ایران دفاع کردند.
قطعی سراسری اینترنت، احتمالا مهمترین عاملی است که اجازه سهیمشدن عموم مردم در این جنگ را گرفته است. گرچه علتهای مختلفی برای این قطعی طولانی در هفتههای اخیر تراشیدهاند، از حملات سایبری دشمن، تا صیانت از مردم در برابر تهاجم خبری و رسانهای، تا پیشگیری از جاسوسی و ارسال اطلاعات، اما بدیهی است همه این بهانهتراشیها برای پوشاندن بیاعتمادی بزرگی است که بین بخش مهمی از مردم و دولت شکل گرفته است.
دولتی که با قویترین ارتش جهان در حال جنگ است، نمیتواند نسبت به مردم خود بیاعتماد باشد. هر یک روز که این قطعی سراسری ادامه مییابد، دیوار بیاعتمادی بلند و بلندتر میشود. اعتمادسازی نسبت به قطع اینترنت کار بسیار سختتری است؛ ولی به یاد بیاوریم که بدون همه مردم، پیروزی میسر نخواهد بود.
روایتی از امیر مومنان علی(ع) هست که شاید بیربط به این ماجرا نباشد. امام مرز مهمی را میان شیوه خود و شیوه افراد مقابل خود ترسیم کردهاند: [بدانید معاویه گروهی از گمراهان را به دنبال خود آورده است؛ حقیقت را از آنان پنهان میکند تا گلوهایشان را آماج تیر و شمشیر قرار دهند.] ایران قرنها است به پیروی از او مفتخر است و از دشمنانش برحذر. مبادا که راه او را وانهیم و حتی با نیت خیر به مسیر دیگرانی اعتماد کنیم که در صفحات تاریخ آبرویی ندارند.
بدترین پدیده در ماجرای قطعی اینترنت، اینترنت طبقاتی است که با قیمتهای گزاف در اختیار طبقات پرو و ثروتمند جامعه قرار میگیرد و طبقات محروم و ضعیف جامعه را از اتصال به اینترنت منع میکند. یقینا هیچ رفتاری از سوی دولت، بدتر از این نمیتواند جامعه را دور کند و بذر نفرت و جدایی بکارد؛ هرچند که بهانههای فریبنده برایش تراشیده شود.
چو دشمن خرِ روستایی بَردملک باج و دَهیِک چرا میخورد؟
مخالف خرش بُرد و سلطان خراجچه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟
حالا که فرصتی برای خاموشی آتش جنگ دست داده، فرصتی برای اعتمادسازی هم وجود دارد، فرصتی برای شناختن الگوی ایرانی پیروزی! فرصتی که به چشم بر هم زدنی از کف میرود.
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی#پرچم
۱.۸K
۱۸:۱۸
《*همزیستی پسا ۰۴ ؟!*》
پویش پرچم و کانون اندیشهورزان با همکاری یکدیگر برگزار میکنند. گپ و گفت مردمی-دانشجویی درباره امکان و چگونگی همزیستی بین اقشار مختلف در دوران پسا ۱۴۰۴
با حضور آقای علی آردم، پژوهشگر تاریخ و علوم سیاسی
تاریخ: یکشنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ساعت ۱۷ الی ۱۹
مکان: خیابان آزادی، سردر دانشگاه صنعتی شریف
علاقهمندان شرکت در برنامه لطفا این فرم را پر کنند.#پرچم
@parcham_iran
۱۲.۶K
۱۷:۵۵
گسترش تجاوز با پروپاگاندای دروغین «سپر انسانی» به اقلیم و فرهنگ ریشهدار ما
یادداشت کامل را در اینجا بخوانید.
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی#پرچم
۲۳.۷K
۱۳:۵۳
#رویداد#پرچم
۸۹۳
۱۵:۴۴
یادداشت کامل را در اینجا بخوانید.
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی#پرچم
۱.۱K
۱۸:۰۴
یادداشت کامل را در اینجا بخوانید.
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی#پرچم
۱۶.۳K
۱۵:۴۸
۶۶۱
۱۷:۰۴
برای هر کسی، خوردنِ مُشتهای محکمِ فلسفی از یه جایی شروع میشه. وقتی دنیای فانتزیِ کودکانه تموم میشه و آروم آروم حقایقِ تلخ رو میفهمیم. مثلاً وقتی میفهمی قرار نیست به خیلی از چیزایی که دلت میخواد برسی، یا دنیا اونقدرها که فکر میکردی جای قشنگی نیست. این ضربهها دردناکن، ولی مهلک نیستن.من اولین مشت رو اینطور خوردم: وقتی فهمیدم زندگی همینطوری چقدر پوچه و بدون یه معنای واقعی، انگیزهٔ واقعیای هم در کار نیست. این سؤال از ده-پونزده سال پیش گریبانم رو گرفت که «مهدی، این کارا رو میکنی که چی؟!». سالها روش وقت گذاشتم. خیلی زیاد. کتاب خوندم، با آدما حرف زدم، سفر رفتم، توی آیینهای مذاهب و فلسفههای مختلف شرکت کردم. آخرش به یه چارچوبِ جواب رسیدم که حول مفهومِ «عشق» ساخته شده بود. که این دنیا رو خدایی ساخته که عاشقِ ماست و ما رو ساخته که عاشق شدن رو یاد بگیریم. و چه مسیر قشنگی. عشّاق رو دیدم و دیدم چه زندگیِ پرمعنا و سرِپایی دارن؛ از فرهاد که حاضره برای شیرین کوه رو بتراشه تا ابراهیم که در پیری، سنگهای کعبه رو روی هم میچینه.
این جواب توی ذهن من سال به سال محکمتر شد و داشت خوب کار میکرد. تقریباً از رنجِ سؤالِ «معنا» فارغ شده بودم. تا اسفند ۱۴۰۳، که دوباره سراغم اومد.
اول از تو شرکتمون شروع شد. اتفاقی افتاد که نمیتونم کامل توضیح بدم، اینقدر بگم: مجبور شدم به آدمی که سالها کنارش نشسته بودم پشت کنم. آدمی که با هم کار رو شروع کرده بودیم، کلی چیز ازش یاد گرفته بودم، و از ته قلب دوستش داشتم. بخاطر شرایط مجبور به این تصمیم شدم؛ هر سناریوی دیگهای که چیدم، انتهاش ضرر و غمِ فاجعهباری بود. این که به اون نقطه رسیده بودیم هم تقصیر خودم بود. تجربهی آدمبَدهی داستان شدن، چارچوبِ ذهنیم رو شکست. عشق برای من چارچوبِ آدمِ خوبی بودن بود. دیدم یه وقتهایی مجبوری نزدیکانت رو حسابی ناراحت کنی و سنگدل باشی. اونموقع عشق به کمکم نیومد. عشق سکوت میکرد؛ هیچی نگفت. نمیتونست. برای این کار ساخته نشده.
هنوز با این سختیه کلنجار میرفتم که جنگِ ۱۲ روزه شد، بعد اتفاقای دیماه، و بعد جنگِ ۴۰ روزه. درست میگفتن: «سختی ندیدی که عاشقی یادت بره!»
چیزی که ذهن من رو شکوند این بود: «دردهایی هست که عشق دواشون نمیکنه». این که این دنیا، با این جنگ و درد و سختی، جایی نیست که «عشاق» توش دووم بیارن. وقتی دیماه هنوز زمین خیسِ خون مردم بیگناه بود و میبینی دارن رو کم و کِیفش جَدَل میکنن که فاکتورش کنن، عاشق بودن نمیتونه بیخوابیِ شبهات رو دوا کنه. تو اسفند، وقتی از یک طرفت بمب منفجر میشه و از طرف دیگهت اگه با جنگ مخالفت کنی کسی که یه روزی رفیقت بوده میخواد سلاخیت کنه، عشق نجاتت نمیده. اتفاقاً اینجا عاشق بودن آسیبپذیرت میکنه. باعث میشه نرم بشی و خم بشی و بیفتی و پا نشی.
توی این هیاهو، دنبالِ آدمای سرحال گشتم. رفتم ببینم کی حوصله داره و کی افسردهست. کی فعاله و کی لامپهای خونهش رو هم نمیتونه روشن کنه. خیلیا رو دیدم که سرپا بودن. صاحبِ یک کسبوکاری که با اینکه کارش کامل نابود شده بود و درآمدشون صفر بود، میگفت انگیزهش بیشتر شده و روز و شب دنبال چارهست. یک شرکتِ اینترنتی دیگه رو دیدم که مجبور شده بود اکثرِ کارمندهاش رو تعدیل کنه و بپذیره ۹۰٪ درآمدش رو از دست داده، ولی هر روز همه تیمشون پای کار بودن، حتی روز اول فروردین، حتی زیر بمبارونِ محلهی شرکتشون. دکتر زارعی رو دیدم که بعد از بمبارون دفترش توی دانشگاه شریف رفت اونجا و تدریس کرد. و دیدم اون چیزی که آدم رو سرپا نگه میداره، «جنگنده بودن»ـه. وسط جنگ، اون که پای لانچر میره یا اون که سوار F-5 میشه، یأسِ فلسفی نداره. برعکسِ عاشق و راهبی که منفعله و ماتم گرفته. به تاریخ هم نگاه کردم و دیدم هر کی تا آخرش محکم مونده، حتی فرهاد و ابراهیم، از روحیه جنگندهش بوده. اینطور نیست که عشاق داستانِ تراژیک داشته باشن و جنگندهها داستانِ حماسی؛ اگه جنگنده نباشی هیچ کدوم از روایتهای خوب گیرت نمیاد و محکوم میشی به ملودرام.
۱ از ۲
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی
۳۷۱
۱۷:۵۸
پرچم
معنای زندگی، عشق و جنگ
محمدمهدی شکری، ورودی ۹۵ مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف برای هر کسی، خوردنِ مُشتهای محکمِ فلسفی از یه جایی شروع میشه. وقتی دنیای فانتزیِ کودکانه تموم میشه و آروم آروم حقایقِ تلخ رو میفهمیم. مثلاً وقتی میفهمی قرار نیست به خیلی از چیزایی که دلت میخواد برسی، یا دنیا اونقدرها که فکر میکردی جای قشنگی نیست. این ضربهها دردناکن، ولی مهلک نیستن. من اولین مشت رو اینطور خوردم: وقتی فهمیدم زندگی همینطوری چقدر پوچه و بدون یه معنای واقعی، انگیزهٔ واقعیای هم در کار نیست. این سؤال از ده-پونزده سال پیش گریبانم رو گرفت که «مهدی، این کارا رو میکنی که چی؟!». سالها روش وقت گذاشتم. خیلی زیاد. کتاب خوندم، با آدما حرف زدم، سفر رفتم، توی آیینهای مذاهب و فلسفههای مختلف شرکت کردم. آخرش به یه چارچوبِ جواب رسیدم که حول مفهومِ «عشق» ساخته شده بود. که این دنیا رو خدایی ساخته که عاشقِ ماست و ما رو ساخته که عاشق شدن رو یاد بگیریم. و چه مسیر قشنگی. عشّاق رو دیدم و دیدم چه زندگیِ پرمعنا و سرِپایی دارن؛ از فرهاد که حاضره برای شیرین کوه رو بتراشه تا ابراهیم که در پیری، سنگهای کعبه رو روی هم میچینه. این جواب توی ذهن من سال به سال محکمتر شد و داشت خوب کار میکرد. تقریباً از رنجِ سؤالِ «معنا» فارغ شده بودم. تا اسفند ۱۴۰۳، که دوباره سراغم اومد. اول از تو شرکتمون شروع شد. اتفاقی افتاد که نمیتونم کامل توضیح بدم، اینقدر بگم: مجبور شدم به آدمی که سالها کنارش نشسته بودم پشت کنم. آدمی که با هم کار رو شروع کرده بودیم، کلی چیز ازش یاد گرفته بودم، و از ته قلب دوستش داشتم. بخاطر شرایط مجبور به این تصمیم شدم؛ هر سناریوی دیگهای که چیدم، انتهاش ضرر و غمِ فاجعهباری بود. این که به اون نقطه رسیده بودیم هم تقصیر خودم بود. تجربهی آدمبَدهی داستان شدن، چارچوبِ ذهنیم رو شکست. عشق برای من چارچوبِ آدمِ خوبی بودن بود. دیدم یه وقتهایی مجبوری نزدیکانت رو حسابی ناراحت کنی و سنگدل باشی. اونموقع عشق به کمکم نیومد. عشق سکوت میکرد؛ هیچی نگفت. نمیتونست. برای این کار ساخته نشده. هنوز با این سختیه کلنجار میرفتم که جنگِ ۱۲ روزه شد، بعد اتفاقای دیماه، و بعد جنگِ ۴۰ روزه. درست میگفتن: «سختی ندیدی که عاشقی یادت بره!» چیزی که ذهن من رو شکوند این بود: «دردهایی هست که عشق دواشون نمیکنه». این که این دنیا، با این جنگ و درد و سختی، جایی نیست که «عشاق» توش دووم بیارن. وقتی دیماه هنوز زمین خیسِ خون مردم بیگناه بود و میبینی دارن رو کم و کِیفش جَدَل میکنن که فاکتورش کنن، عاشق بودن نمیتونه بیخوابیِ شبهات رو دوا کنه. تو اسفند، وقتی از یک طرفت بمب منفجر میشه و از طرف دیگهت اگه با جنگ مخالفت کنی کسی که یه روزی رفیقت بوده میخواد سلاخیت کنه، عشق نجاتت نمیده. اتفاقاً اینجا عاشق بودن آسیبپذیرت میکنه. باعث میشه نرم بشی و خم بشی و بیفتی و پا نشی. توی این هیاهو، دنبالِ آدمای سرحال گشتم. رفتم ببینم کی حوصله داره و کی افسردهست. کی فعاله و کی لامپهای خونهش رو هم نمیتونه روشن کنه. خیلیا رو دیدم که سرپا بودن. صاحبِ یک کسبوکاری که با اینکه کارش کامل نابود شده بود و درآمدشون صفر بود، میگفت انگیزهش بیشتر شده و روز و شب دنبال چارهست. یک شرکتِ اینترنتی دیگه رو دیدم که مجبور شده بود اکثرِ کارمندهاش رو تعدیل کنه و بپذیره ۹۰٪ درآمدش رو از دست داده، ولی هر روز همه تیمشون پای کار بودن، حتی روز اول فروردین، حتی زیر بمبارونِ محلهی شرکتشون. دکتر زارعی رو دیدم که بعد از بمبارون دفترش توی دانشگاه شریف رفت اونجا و تدریس کرد. و دیدم اون چیزی که آدم رو سرپا نگه میداره، «جنگنده بودن»ـه. وسط جنگ، اون که پای لانچر میره یا اون که سوار F-5 میشه، یأسِ فلسفی نداره. برعکسِ عاشق و راهبی که منفعله و ماتم گرفته. به تاریخ هم نگاه کردم و دیدم هر کی تا آخرش محکم مونده، حتی فرهاد و ابراهیم، از روحیه جنگندهش بوده. اینطور نیست که عشاق داستانِ تراژیک داشته باشن و جنگندهها داستانِ حماسی؛ اگه جنگنده نباشی هیچ کدوم از روایتهای خوب گیرت نمیاد و محکوم میشی به ملودرام. ۱ از ۲
اثر "فرهادتراش"، دامنه کوه بیستون #یادداشت_جنگ #یادداشت_ارسالی
@parcham_iran
الآن چند ماهی میشه که با این نگاه زیست کردم و یچیز بامزه فهمیدم: دیدم که جایگاهِ عشق بهرحال محفوظه. دیدم همون مثالهایی که برای جنگنده بودن آوردم، خودشون عاشقترین آدمهای تاریخن. فرهاد میجنگه چون عاشقه؛ اگه عاشق نبود که بیستون رو نمیتراشید، میرفت پی زندگیش. ابراهیم تا آخرِ عمر پرتلاش میمونه چون عاشقِ خداست و کعبه رو از عشق بنا میکنه. اون شعرِ حافظ که میگه: «گر تیغ بارد در کوی آن ماه / گردن نهادیم الحکم لله»، صدای کسیه که از عشق به ایستادگی رسیده. و جالب اینه که برعکسش کار نمیکنه. جنگیدنی که پشتش عشق نباشه میشه یه وظیفه، یا عقدهگشایی، قرار نیست بهت کمکی بکنه.
پس این عشقه که یچیزی بهت میده که بابتش بجنگی: که عشقت رو زنده نگهداری. در اصل، تو در برابرِ نیرویی که میخواد از مسیر عاشقی ناامیدت کنه میجنگی. اینطوری نگاه کنی، مسیر بهرحال از عشق میگذره. اول باید عاشق بشی، تا بعد بتونی جنگندهی خوبی بشی. وگرنه ایستادگیت از سرِ نفرته و نفرت معنا نمیسازه، فقط میسوزونه. این چرخهی عشق و رزم، چیزیه که این دنیای کثیف رو میتونه مهار کنه. میتونه بهت قدرت و انگیزه و شادابی بده.
این متنها رو معمولا برای خودم مینویسم که فکرام مرتب بشه. این یکی رو اینجا هم گذاشتم چون شاید خوندنش چنتا سوالِ مفید به خواننده بده:آیا داری میجنگی یا ماتم گرفتی؟! اگه در حال کوشش و جنگیدن نیستی، برو دنبالش که راه شاداب موندن تو این دوره زمونه از جنگنده بودن میگذره.اگرم داری برای چیزی میجنگی، ته دلت ببین اون چیه. جنگیدنت از عشق میاد یا از نفرت یا نیاز؟ اگه فردا ببازی، احساسِ از دست رفتنِ عمرت رو داری، یا مثلِ فرهاد تا لحظات آخر به یاد شیرین که بهش نرسیدی میمونی و همین برات کافیه؟ اول عاشق شدی و بعد براش جنگیدی، یا به یه جنگ کشونده شدی و حالا داری براش دنبال یه دلیلِ مناسب میگردی؟ با خودت صادق هستی سرِ اینا؟ که اگه نجنگی نجات پیدا نمیکنی و تا عشقِ پشت جنگت رو پیدا نکنی، هر جنگی که بکنی، جنگِ یکی دیگهست.
۲ از ۲محمدمهدی شکری
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی
@parcham_iran
پس این عشقه که یچیزی بهت میده که بابتش بجنگی: که عشقت رو زنده نگهداری. در اصل، تو در برابرِ نیرویی که میخواد از مسیر عاشقی ناامیدت کنه میجنگی. اینطوری نگاه کنی، مسیر بهرحال از عشق میگذره. اول باید عاشق بشی، تا بعد بتونی جنگندهی خوبی بشی. وگرنه ایستادگیت از سرِ نفرته و نفرت معنا نمیسازه، فقط میسوزونه. این چرخهی عشق و رزم، چیزیه که این دنیای کثیف رو میتونه مهار کنه. میتونه بهت قدرت و انگیزه و شادابی بده.
این متنها رو معمولا برای خودم مینویسم که فکرام مرتب بشه. این یکی رو اینجا هم گذاشتم چون شاید خوندنش چنتا سوالِ مفید به خواننده بده:آیا داری میجنگی یا ماتم گرفتی؟! اگه در حال کوشش و جنگیدن نیستی، برو دنبالش که راه شاداب موندن تو این دوره زمونه از جنگنده بودن میگذره.اگرم داری برای چیزی میجنگی، ته دلت ببین اون چیه. جنگیدنت از عشق میاد یا از نفرت یا نیاز؟ اگه فردا ببازی، احساسِ از دست رفتنِ عمرت رو داری، یا مثلِ فرهاد تا لحظات آخر به یاد شیرین که بهش نرسیدی میمونی و همین برات کافیه؟ اول عاشق شدی و بعد براش جنگیدی، یا به یه جنگ کشونده شدی و حالا داری براش دنبال یه دلیلِ مناسب میگردی؟ با خودت صادق هستی سرِ اینا؟ که اگه نجنگی نجات پیدا نمیکنی و تا عشقِ پشت جنگت رو پیدا نکنی، هر جنگی که بکنی، جنگِ یکی دیگهست.
۲ از ۲محمدمهدی شکری
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی
۴۷۸
۱۸:۰۱
امروز دانشجو نسبت به سیاست و مسائل اجتماعی و فرهنگی، حالتی خنثی گرفتهاست. بیتفاوت، اما ناراضی از همهچیز. دانشجو ابتدا بازیگر بود، سپس خفهاش کردند و بعد تنزلش دادند به بازیچۀ جناحهای فاسد و جاهل سیاسی، و در دانشگاهها تشکلهایشان را پرورش دادند و گفتند یا عضو این دو تشکل سیاسی شو و در زمین ما بازی کن یا میشوی ضد انقلاب و معاند. هاول در قدرت بیقدرتان تعبیر زیبایی از استبداد میکند:از پلیدیهای استبداد این است که شریف زیستن را مدام دشوارتر میکند. استبداد کارش این است که هر روز آدمهای بیشتری را مجبور به انتخاب بین آسایش و شرافت میکند.
همین است که این نسل احترام به هویت بریکولاژ خود را در هیچ جایی از این نظام سیاسی-فرهنگی-اجتماعی نمیبیند و همه چیز را پس میزند. تماشاگر بودن بهتر از آن است که یا بازیچه باشی، یا جیرهخور یا در بهترین حالت، جاهل و این اتفاق بهترین بستر را برای رشد رادیکالیسم و فاشیسم فراهم میآورد؛ چرا که اصلاحات بدون خونریزی ناممکن میشود و یک ناپلئون دیگر با حداقلی از طرفداران اما با حداکثر خشونت و رویا فروشی پیدا میشود و به اسم عدالت فقط جلاد را عوض میکند.
اگر روزی جامعه پویایی خود را برای یافتن پاسخهای جدید برای پرسشهای قدیمی خود از دست بدهد، آیندهاش را در گذشتهاش جست و جو کند، صدای خفته تبدیل به خشم شود و خون میان مردم فاصله بیندازد، آنگاه دیگر انحطاط به حدی رسیده که راهی برای نجات این جامعه برای حرکت به سمت رشد نیست و آینده ایران چیزی جز یک دور باطل برای پیدا کردن دیکتاتوری بهتر نخواهد بود.راه توسعه از آزادی میگذرد و راه آزادی از شنیدن و شنیده شدن. اکنون زمان ظهور یک دورۀ جدید است؛ زمانی برای احترام به گذشته و پذیرش آینده؛ زمانی برای شنیدن؛ زیرا که هیچچیز غریبتر و وحشتناکتر از احساس شنیده نشدن نیست.
#یادداشت_ارسالی#یادداشت_جنگ
۲۹۹
۱۵:۵۰