لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل پرچمپ
۷۹۵ عضو

پرچم

سایه‌ی پرچم، مامن همه‌ی آزادگان ایران است.

ادمین: @parcham_admin1
کانال تلگرام:https://t.me/parcham_sharif
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۶ اردیبهشت
thumbnail
undefinedدر ایام سلامت به جوانمردی کوش
undefined ماهان فردی، ورودی 401 مهندسی برق شریف
چهل روز جنگ حماسی که بر ایران ما گذشت به همراه همه زخم‌هایی که روی این تن خسته ماند، بی‌شک صفحه پرنقش‌ونگاری از تاریخ میهن ما را رقم زده است. صفحه‌ای مانند نبرد گنجه، جنگ چالدران، ملازگرد و ده‌ها و صدها صحنه‌ای شاید در هیچ کتاب تاریخی به دقت نیامده، اما پر از شعف و شور است و دل هر ایرانی را برمی‌انگیزد.
چه چیزی این صفحات را برای ما ایرانی‌ها روشن و پرجذبه کرده است؟ چه چیزی است که نقاش ایرانی را وامی‌دارد ساعت‌ها و روزها صرف نقاشی نبرد چالدرانی کند که ما می‌دانیم نتیجه آن نبرد شکست نیروهای ایرانی بوده است؟ آیا در ذهن استاد صادق نقاش‌باشی هم ایران در جنگ چالدران شکست خورده بود؟ چه کسی از شکست نیروهای میهن خود، اثری بزرگ و باشکوه در کاخ صفوی نقاشی می‌کند؟
شاید حقیقت چیز دیگری باشد؛ شاید دو دوتا چهارتای ما متفاوت از دو دوتا چهارتای صادق نقاش‌باشی است و از نظر او ایران در دشت چالدران درهم نشکسته است. شاید از نگاه او پیروزی ایران در آن جنگ، میراثی است که اسماعیل صفوی با تجدید بنای ایرانی منسجم با شکست ظاهری در آن جنگ رقم زده است. کشور منسجم و یکدلی که سده‌ها آرزوی مردم ایران بود، از دل شکست در آن دشت به دست آمد و این جرقه نقاشی شده است.
در این جنگ هم ممکن است در میدان نبرد متحمل شکست‌ شویم. اما ایران نشان داده اگر متحد باشد و شکست هم بخورد، از آن شکست لالایی پیروزی و حماسه می‌سازد و نسلی می‌سازد که کابوس دشمنانش باشد. برعکس، اگر جنگی که در ایران رقم می‌خورد جنگ میهنی نباشد و همه ایرانی‌ها در دفاع از وطن خود شریک نباشند، اگر نهایتا پیروز هم شده باشند به سرعت از خاطره ایرانیان پاک شده و خاک فراموشی بر آن می‌پاشند.
الگوی ایرانی پیروزی در جنگ، جنگ میهنی است. چه چیزی باعث می‌شود به رغم تمام خسارت‌های بی‌بدیل جنگ هشت ساله، تقریبا همه ایرانی‌ها از آن جنگ مفاهیمی چون سلحشوری، حماسه و پیروزی به خاطر می‌آورند؟ با وجود همه دشواری‌ها و زخم‌هایش، همه ایران در آن جنگ سهیم بود. بدون تفاوتی در قومیت، مذهب، طبقه اقتصادی و فکر سیاسی، همه جنگ را جنگ خودشان می‌دیدند. کسی دیگری را ویژه‌تر از خود نمی‌دید. کسی دیگری را پست‌تر از خود نمی‌دید. همه در یک صف و مقابل یک دشمن ایستادند و از ایران دفاع کردند.
قطعی سراسری اینترنت، احتمالا مهم‌ترین عاملی است که اجازه سهیم‌شدن عموم مردم در این جنگ را گرفته است. گرچه علت‌های مختلفی برای این قطعی طولانی در هفته‌های اخیر تراشیده‌اند، از حملات سایبری دشمن، تا صیانت از مردم در برابر تهاجم خبری و رسانه‌ای، تا پیشگیری از جاسوسی و ارسال اطلاعات، اما بدیهی است همه این بهانه‌تراشی‌ها برای پوشاندن بی‌اعتمادی بزرگی است که بین بخش مهمی از مردم و دولت شکل گرفته است.
دولتی که با قوی‌ترین ارتش جهان در حال جنگ است، نمی‌تواند نسبت به مردم خود بی‌اعتماد باشد. هر یک روز که این قطعی سراسری ادامه می‌یابد، دیوار بی‌اعتمادی بلند و بلندتر می‌شود. اعتمادسازی نسبت به قطع اینترنت کار بسیار سخت‌تری است؛ ولی به یاد بیاوریم که بدون همه‌ مردم، پیروزی میسر نخواهد بود.
روایتی از امیر مومنان علی(ع) هست که شاید بی‌ربط به این ماجرا نباشد. امام مرز مهمی را میان شیوه خود و شیوه افراد مقابل خود ترسیم کرده‌اند: [بدانید معاویه گروهی از گمراهان را به دنبال خود آورده است؛ حقیقت را از آنان پنهان می‌کند تا گلوهایشان را آماج تیر و شمشیر قرار دهند.] ایران قرن‌ها است به پیروی از او مفتخر است و از دشمنانش برحذر. مبادا که راه او را وانهیم و حتی با نیت خیر به مسیر دیگرانی اعتماد کنیم که در صفحات تاریخ آبرویی ندارند.
بدترین پدیده در ماجرای قطعی اینترنت، اینترنت طبقاتی است که با قیمت‌های گزاف در اختیار طبقات پرو و ثروتمند جامعه قرار می‌گیرد و طبقات محروم و ضعیف جامعه را از اتصال به اینترنت منع می‌کند. یقینا هیچ رفتاری از سوی دولت، بدتر از این نمی‌تواند جامعه را دور کند و بذر نفرت و جدایی بکارد؛ هرچند که بهانه‌های فریبنده برایش تراشیده شود.
چو دشمن خرِ روستایی بَردملک باج و دَه‌یِک چرا می‌خورد؟
مخالف خرش بُرد و سلطان خراجچه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟

حالا که فرصتی برای خاموشی آتش جنگ دست داده، فرصتی برای اعتمادسازی هم وجود دارد، فرصتی برای شناختن الگوی ایرانی پیروزی! فرصتی که به چشم بر هم زدنی از کف می‌رود.
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی#پرچمundefined@parcham_iran
undefined۱۴
undefined۶
undefined۴
undefined۱

۱.۸K

۱۸:۱۸

۱۷ اردیبهشت
thumbnail
《*هم‌زیستی پسا ۰۴ ؟!*》
undefined پویش پرچم و کانون اندیشه‌ورزان با همکاری یکدیگر برگزار می‌کنند. گپ و گفت مردمی-دانشجویی درباره امکان و چگونگی همزیستی بین اقشار مختلف در دوران پسا ۱۴۰۴
undefinedبا حضور آقای علی آردم، پژوهشگر تاریخ و علوم سیاسی
undefinedتاریخ: یکشنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ساعت ۱۷ الی ۱۹undefinedمکان: خیابان آزادی، سردر دانشگاه صنعتی شریف
undefinedعلاقه‌مندان شرکت در برنامه لطفا این فرم را پر کنند.#پرچمundefined@parcham_iran
undefined۱۴۳
undefined۵۳
undefined۲۶
undefined۷
undefined۳

۱۲.۶K

۱۷:۵۵

۱۸ اردیبهشت
پرچم
undefined undefinedمیوه زهرآگین «زور عریان»: گسترش تجاوز با پروپاگاندای دروغین «سپر انسانی» به اقلیم و فرهنگ ریشه‌دار ما undefined علیرضا کدیور، مدرس دانشکده مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف آمریکا و اسرائیل، امروز خانه و کاشانه ما را در بسیاری از شهرهای ایران بمباران می‌کنند - جنایتی آشکار و بی‌چون‌وچرا. اما آنچه باید در برابرش ایستاد، تنها تجاوز آن‌ها در این جنگ نیست. اتفاق شومی به مراتب بزرگ‌تر از این در حال رخ دادن است. آتشی که دهه‌ها پیش در همسایگی ما برافروخته شده، در سال‌های اخیر شعله‌ورتر از همیشه‌ شده و مانند حریقی که به جان جنگلی بیفتد، به این سو و آن سو زبانه می‌کشد تا صغیر و کبیرمان را یکی‌یکی در کام خود بسوزاند. آنچه باید پایان یابد تنها یک جنگ – مثل جنگ‌های دیگر - نیست. در حقیقت وضعیتی که در آن قرار داریم شباهت زیادی با یک جنگ – آنچنان که در تاریخ دیده‌ایم و شنیده‌ایم – ندارد. بشر هزاران سال است که با شیوه‌های گوناگون – مستقیم یا غیرمستقیم – با خشونت دمخور است و هر از چندی با دلایل و بهانه‌های مختلف با هم‌نوعان خود وارد جنگ می‌شود. به همین خاطر برای مواجهه با خشونت و جنگ، انباشتی از قاعده و حقوق در حافظه جمعی خود دارد. آنچه امروز در دنیا اتفاق افتاده، قدرت‌گرفتن اراده‌هایی برای زیر پا گذاشتن این قواعد و گردن‌کشی برای شکستن حرمت زندگی و از بین بردن دیگران است. زندگی اجتماعی ما پایه‌ای جز همین قواعد ندارد؛ قواعدی که رهاورد هزاران سال زندگی بشر و میلیون‌ها سال حیات بر این کره خاکی است. آنچه باید در برابرش ایستاد، قدرتی‌است که به هیچ قاعده‌ای پایبند نیست و با افسار کردن علم، تکنولوژی، اخلاق و رسانه می‌خواهد تنها و تنها خودش – بدون هیچ شریکی - حرف اول و آخر را بزند. اما ادیان جهان هزاران سال برای نهادینه کردن این آموزه در جوامع بشری کوشیده‌اند که قدرت مطلق تنها و تنها – بدون هیچ شریکی - از آن خداست. قدرت فاسد می‌شود و اگر هیچ قاعده‌ای بالاتر از آن نباشد، سرنوشت ما لاجرم به دست قدرتمندان فاسد می‌افتد و تا مدت‌ها کاری از کسی بر نخواهد آمد. قاعده‌ای که به ویژه در سال‌های اخیر آشکارا پیش چشم ما و همه دنیا نقض می‌شود، به هیچ گرفتن زندگی و جان انسان‌ها با تبدیل جنگ به ترور و تخریب، و کشاندن آن به خانه و کاشانه ایشان، محیط رشد و نمو و حتی تختخوابشان است. نمی‌توان به بهانه هدف قرار دادن مجرمین یا با توجیه تهدید وجودی یا تضمین امنیت و پیروزی در آینده، مردم را کشت، محل زندگی‌شان را تخریب کرد، فرهنگ و تمدنشان را نابود کرد و نسلشان را از بین برد. این سطح از توحش و نژادپرستی در فرهنگ امروز بشر با هیچ منطقی قابل قبول نیست. وظیفه اصلی قدرت ایستادن در برابر همین رفتارهاست. همه ما در داستان‌ها و فیلم‌ها صحنه‌هایی را دیده‌ایم که نیروهای عملیات ویژه پلیس وقتی حتی احتمال می‌دهند جان کسی ممکن است به خطر بیفتد از شلیک به مجرم‌ها و گروگان‌گیرها خودداری می‌کنند و سعی می‌کنند تا شیوه‌های دیگری برای مواجهه با آن‌ها پیدا کنند. اینجا هیچ کس نمی‌گوید به مجرم و گروگان‌گیر شلیک کنیم، اگر هم کس دیگری کشته شد مسئولیتش با سوژه است چون آن‌ها را «سپر انسانی» خود کرده است. به عبارت دیگر، احتمالِ کشته‌شدنِ دیگران کافیست تا حتی تک‌تیراندازان هم از شلیک باز داشته شوند. در سال‌های اخیر بارها شاهد پروپاگاندای اسرائیلی در رسانه‌های مختلف جهان بودیم که نیروهای نظامی حماس، فلسطینی‌ها را در بیمارستان و مسجد و مهد کودک سپر خود کرده‌اند. تبلیغاتی که امروز بسیاری از مردم دنیا می‌دانند چیزی جز توجیه تخریب و نسل‌کشی نبوده است. اگر حتی چنین چیزی واقعا اتفاق افتاده بود و غیرنظامیان سپر انسانی گروه‌های مسلح می‌شدند، آیا همین کافی نبود تا برای جلوگیری از کشتار غیرنظامیان از بمباران و تیراندازی پرهیز شود؟ وقتی به سپر انسانی شلیک می‌شود، آیا «توجیه سپر انسانی» اساساً می‌تواند هیچ معنا و موضوعیتی داشته باشد؟ ۱ از ۲ #یادداشت_جنگ #یادداشت_ارسالی #پرچم undefined@parcham_iran
thumbnail
undefinedمیوه زهرآگین «زور عریان»:
گسترش تجاوز با پروپاگاندای دروغین «سپر انسانی» به اقلیم و فرهنگ ریشه‌دار ما

undefined قسمتی از یادداشت علیرضا کدیور، مدرس دانشکده مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف و هم‌بنیان‌گذار مجموعه دقیقه
یادداشت کامل را در اینجا بخوانید.
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی#پرچمundefined@parcham_iran
undefined۳۸
undefined۶
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۲۳.۷K

۱۳:۵۳

۲۹ اردیبهشت
پرچم
undefined 《هم‌زیستی پسا ۰۴ ؟!》 undefined پویش پرچم و کانون اندیشه‌ورزان با همکاری یکدیگر برگزار می‌کنند. گپ و گفت مردمی-دانشجویی درباره امکان و چگونگی همزیستی بین اقشار مختلف در دوران پسا ۱۴۰۴ undefinedبا حضور آقای علی آردم، پژوهشگر تاریخ و علوم سیاسی undefinedتاریخ: یکشنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ساعت ۱۷ الی ۱۹ undefinedمکان: خیابان آزادی، سردر دانشگاه صنعتی شریف undefinedعلاقه‌مندان شرکت در برنامه لطفا این فرم را پر کنند. #پرچم undefined@parcham_iran
thumbnail
undefined گپ‌و‌گفت درباره همزیستی پسا ۰۴
undefinedگزارش تصویریundefinedیکشنبه ۲۰ اردیبهشت undefinedبا حضور علی آردم
#رویداد#پرچم
undefined@parcham_iran
undefined۱۱
undefined۳

۸۹۳

۱۵:۴۴

پرچم
undefined undefinedدوباره می‌بویم از تو گُل… undefinedمهندس مجيد دهبيدی‌پور، رييس سابق پارك علم و فناوری دانشگاه صنعتی شریف حمله متجاوزانه دشمن به زيرساخت فناوري اطلاعات دانشگاه صنعتي شريف، جامعه علمي كشور را در بهت فرو برده است. اينكه يك دانشگاه و نهاد علم و فناوري خوش‌نام كه در سطح جهاني شناخته شده است و فارغ‌التحصيلان آن در جاي جاي اين كره خاكي مشغول ارزش آفريني هستند مورد حمله قرار گيرد، در همه جاي دنيا مصداق جنايت جنگي است. از لحظه‌اي كه خبر اين جنايت منتشر شد، دلنوشته‌هاي بسيار زيادي را در فضاي مجازي محدود فعلي خوانده‌ام كه همگي نشان از عشق دوستداران دانشگاه به اين نهاد فاخر و محكوميت اين اقدام بزدلانه دارد. يكي از هويتش مي گفت كه همه را از شريف دارد، يكي از خاطرات جور واجورش، يكي از يادگيري‌هايش در اين مركز، يكي از خاطرات خواندني پدرش از آنجا و … اين واكنش‌ها محدود به ايران هم نبوده است. خلاصه اينكه هركسي به نوعي ضمن محكوميت اين اقدام متجاوزانه، داشت مي گفت: "خانه‌ام" آتش گرفته است؛ اما دوباره آن را مي‌سازم… براي من هم كه ٢٧ سال است عضو كوچك اين خانواده پرافتخار هستم، رويت لحظات و صحنه‌هاي صبح روز دوشنبه از نزديك و شنيدن و ديدن پيام‌هاي متنوعي كه پس از آن منتشر مي‌شد، در كنار درد جانكاهي كه داشت، غرورآفرين هم بود. اما نكته‌اي كه دوست دارم به آن اشاره كنم و شايد جالب توجه باشد، نقش بسيار مهمي است كه مركز محاسبات (مركز فاواي فعلي) در شكل گيري جريان استارتاپي و توسعه كارآفريني شريف داشته است. امروزه مردم عزيز سراسر ايران از پلتفرم‌هاي بيشماري استفاده مي كنند كه خاستگاه تعداد زيادي از آن‌ها، دانشگاه صنعتي شريف است. در دوره‌اي كه امكانات و خدمات حمايتي دانشگاه براي حمايت از فعاليت‌هاي كارآفرينانه به اين گستردگي نبود و در ابتداي راه بود، مركز محاسبات با مديريت آقاي دكتر يحيي تابش، نهادي بود كه علاوه بر خدمات معمول خود، حداقل‌هاي لازم را براي تيم سازي، توسعه ايده و شكل دهي كسب و كار فناورانه فراهم مي‌كرد. تعدادي استارتاپ بزرگ و تعداد بيشتري شركت‌هاي كوچك و متوسط دانش بنيان را مي‌شناسم كه خود را مديون مركز محاسبات و حمايت‌ها و فرهنگ كاري حاكم بر آن مي‌دانند. در دوره شكوفايي فضاي استارتاپي كشور (دهه ٩٠) هم اين مركز با ميزباني از برخي استارتاپ‌ها، نقش مهمي در رشد و توسعه آن‌ها ايفا نمود. نقشي كه اين مركز در طول ٢٥ سال گذشته به انحاء مختلف در توسعه زيست بوم كارآفريني شريف داشته است، غيرقابل انكار است. با بمباران ميتوان زيرساخت و ساختمان و ابنيه را نابود كرد اما اتمسفر و فرهنگ حاكم بر اين مركز قابل نابودكردن نيست؛ چه بسا بهتر و قويتر از خاكستر خود برخواهد خاست و به نسل جديدي از كارآفرينان خلاق خدمت رساني خواهد كرد. تصوير اميدبخشي كه ديروز از كلاس مجازي يكي از اساتيد دانشگاه در ميان آوارهاي حمله اخير منتشر شد، مشتي است نمونه خروار كه اين "كاروان كوي دلبر" را توقفي نيست. پاينده باد ايران #یادداشت_جنگ #یادداشت_ارسالی #پرچم undefined@parcham_iran
thumbnail
undefinedدوباره می‌بویم از تو گُل...
undefined قسمتی از یادداشت مهندس مجيد دهبیدی‌پور، رئیس سابق پارک علم و فناوری دانشگاه صنعتی شریف
یادداشت کامل را در اینجا بخوانید.
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی#پرچمundefined@parcham_iran
undefined۸
undefined۵

۱.۱K

۱۸:۰۴

۴ خرداد
پرچم
undefined undefinedمعجزه ما در ساختن است undefinedمحمدحسین بهمنی، ورودی ۹۷ کارشناسی و ۴۰۲ ارشد مهندسی کامپیوتر شریف ما پیش از این هم روزهای آرامی نداشتیم. روانمان با فراز و نشیب‌ها ناآشنا نبود و مدت‌ها بود که در تلاش بودیم تا در میانه‌ی التهاب‌ها، تلخی‌ها و روزهای سخت، بارمان را به دوش بکشیم. با این حال، در لابه‌لای همان سنگینی‌های خسته‌کننده، دنیای نامرئی عددها، خیالات و تمارین، پناهگاهی بود که در آن نفس می‌کشیدیم؛ تا اینکه صدای مهیب فروریختن‌ها، از جنسی دیگر بر سرمان آوار شد. این صدا، یک توقف ناگهانی در میانه‌ی دویدن‌های بی‌وقفه‌مان ایجاد کرد و ما را به خشن‌ترین شکل ممکن با مفهوم ویرانی روبه‌رو کرد. تا همین چند روز پیش، با تمام دغدغه‌هایمان، جهان ما هنوز در خلوت راهروها و در میان کلاس‌ها و کارها و مشغله‌هایمان جریان داشت، اما ناگهان مکان، با بی‌رحمی تمام، خودش را به ما یادآوری کرد. فکر نمی‌کردیم خاکستر، بتواند بوی منطق و ریاضیات را با خود داشته باشد. روزهایی که سایه‌ی سنگین این چهل روز روی شهر افتاده بود، اخبار را می‌دیدیم، ویرانی‌ها را نظاره می‌کردیم و غصه می‌خوردیم. اما به قول دکتر فضلی، مایی که هنوز آسیب مستقیمی از جنگ ندیده بودیم، تازه فهمیدیم که حمله به «خانه‌ی ما» چه حسی دارد. مرکز محاسبات، برای خیلی از ما دانشجوها، پاتوق یا محل رفت‌وآمدهای روزمره نبود. یک ساختمان در گوشه‌ای از دانشگاه که هیچ‌وقت حضور فیزیکی خاصی در آن نداشتیم، اما قلب تپنده و نامرئی تمام روزها و شب‌های شریف بود. نه فقط امور دانشگاه، بلکه بخشی از رویاهای هوش‌مصنوعی-محور این سرزمین، در دل همان ساختمان می‌تپید. حالا آن قلب نامرئی در زیر خروارها آوار سیمانی از تپش افتاده است. ترکش‌های این جنون حریم مسجد دانشگاه و دیوارهای ساختمان گروه فلسفه علم را هم در هم شکسته‌اند. چه تضاد تلخی… ساختمان فلسفه علم، حالا خود زخمی از جهانی شده بود که می‌خواست بفهمدش. جهانی که در آن، بمب‌ها بدون هیچ پیش‌فرض معرفت‌شناختی و بدون هیچ پرسش فلسفی‌، بر سر آجرها و کتاب‌ها فرود می‌آیند تا نشان دهند خشونت، دنبال استدلال نیست و موشک‌ها برای اصابت، سوال اعتقادی نمی‌پرسند. این موشک‌ها خط بطلانی هم بود بر امید‌های واهی. حالا شاید واضح‌تر باشد که خانه را فقط صاحب‌خانه می‌تواند بسازد، نه «کمک» نااهلان. چند روز پیش که کنار آوارها قدم می‌زدم، یک معادله‌ی ساده در ذهنم شکل گرفت. معادله‌ای که ماندگار است. غمناک اما سازنده. ما اندوهگینیم، خانه‌مان آسیب دیده و بخشی از خاطرات و خیال‌هایمان زیر آوار است. اما شریف، چیزی فراتر از آجرهای قرمز و رَک‌های مرکز محاسبات است. شریف را، همان چیزهایی شریف کردند که هیچ موج انفجاری به آن نمی‌رسد؛ ایده‌ها و انگیزه‌ها، که در ذهن‌ها زندگی می‌کنند، نه در دیوارها. می‌شود ساختمانی را از بین برد، اما کنجکاوی را نمی‌توان منفجر کرد. آهن و بتن شاید در برابر آتش تسلیم شوند، اما هیچ موشکی نمی‌تواند یک ایده را بکشد. ما دوباره برمی‌خیزیم، چراغ‌ها را روشن می‌کنیم و از نو می‌نویسیم. ما از دل همین خاکسترها جوانه خواهیم زد، چرا که معجزه‌ی ما، در زنده‌بودن و ننشستن و تلاش برای ساختن است. «امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش!» #یادداشت_جنگ #یادداشت_ارسالی #پرچم undefined@parcham_iran
thumbnail
undefinedمعجزه ما در ساختن است
undefined قسمتی از یادداشت محمدحسین بهمنی، ورودی ۹۷ کارشناسی و ۴۰۲ ارشد مهندسی کامپیوتر شریف
یادداشت کامل را در اینجا بخوانید.
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی#پرچمundefined@parcham_iran
undefined۵۷
undefined۱۲
undefined۳
undefined۱

۱۶.۳K

۱۵:۴۸

۱۴ خرداد
thumbnail
undefined با توجه به کمتر شدن محدودیت‌های اینترنت، کانال تلگرامی پرچم نیز راه‌اندازی شده است و شما همراهان عزیز می‌توانید محتوای پرچم را در تلگرام نیز دنبال کنید.
undefined لینک کانال تلگرام پرچم
undefined۱۲
undefined۴
undefined۲
undefined۲
undefined۲

۶۶۱

۱۷:۰۴

۲۸ خرداد
thumbnail
undefinedمعنای زندگی، عشق و جنگ
undefinedمحمدمهدی شکری، ورودی ۹۵ مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف
برای هر کسی، خوردنِ مُشت‌های محکمِ فلسفی از یه جایی شروع می‌شه. وقتی دنیای فانتزیِ کودکانه تموم می‌شه و آروم آروم حقایقِ تلخ رو می‌فهمیم. مثلاً وقتی می‌فهمی قرار نیست به خیلی از چیزایی که دلت می‌خواد برسی، یا دنیا اون‌قدرها که فکر می‌کردی جای قشنگی نیست. این ضربه‌ها دردناکن، ولی مهلک نیستن.من اولین مشت رو اینطور خوردم: وقتی فهمیدم زندگی همین‌طوری چقدر پوچه و بدون یه معنای واقعی، انگیزهٔ واقعی‌ای هم در کار نیست. این سؤال از ده-پونزده سال پیش گریبانم رو گرفت که «مهدی، این کارا رو می‌کنی که چی؟!». سال‌ها روش وقت گذاشتم. خیلی زیاد. کتاب خوندم، با آدما حرف زدم، سفر رفتم، توی آیین‌های مذاهب و فلسفه‌های مختلف شرکت کردم. آخرش به یه چارچوبِ جواب رسیدم که حول مفهومِ «عشق» ساخته شده بود. که این دنیا رو خدایی ساخته که عاشقِ ماست و ما رو ساخته که عاشق شدن رو یاد بگیریم. و چه مسیر قشنگی. عشّاق رو دیدم و دیدم چه زندگیِ پرمعنا و سرِپایی دارن؛ از فرهاد که حاضره برای شیرین کوه رو بتراشه تا ابراهیم که در پیری، سنگ‌های کعبه رو روی هم می‌چینه.
این جواب توی ذهن من سال به سال محکم‌تر شد و داشت خوب کار می‌کرد. تقریباً از رنجِ سؤالِ «معنا» فارغ شده بودم. تا اسفند ۱۴۰۳، که دوباره سراغم اومد.
اول از تو شرکتمون شروع شد. اتفاقی افتاد که نمی‌تونم کامل توضیح بدم، این‌قدر بگم: مجبور شدم به آدمی که سال‌ها کنارش نشسته بودم پشت کنم. آدمی که با هم کار رو شروع کرده بودیم، کلی چیز ازش یاد گرفته بودم، و از ته قلب دوستش داشتم. بخاطر شرایط مجبور به این تصمیم شدم؛ هر سناریوی دیگه‌ای که چیدم، انتهاش ضرر و غمِ فاجعه‌باری بود. این که به اون نقطه رسیده بودیم هم تقصیر خودم بود. تجربه‌ی آدم‌بَده‌ی داستان شدن، چارچوبِ ذهنی‌م رو شکست. عشق برای من چارچوبِ آدمِ خوبی بودن بود. دیدم یه وقت‌هایی مجبوری نزدیکانت رو حسابی ناراحت کنی و سنگ‌دل باشی. اون‌موقع عشق به کمکم نیومد. عشق سکوت می‌کرد؛ هیچی نگفت. نمی‌تونست. برای این کار ساخته نشده.
هنوز با این سختیه کلنجار می‌رفتم که جنگِ ۱۲ روزه شد، بعد اتفاقای دی‌ماه، و بعد جنگِ ۴۰ روزه. درست می‌گفتن: «سختی ندیدی که عاشقی یادت بره!»
چیزی که ذهن من رو شکوند این بود: «دردهایی هست که عشق دواشون نمی‌کنه». این که این دنیا، با این جنگ و درد و سختی، جایی نیست که «عشاق» توش دووم بیارن. وقتی دی‌ماه هنوز زمین خیسِ خون مردم بی‌گناه بود و می‌بینی دارن رو کم و کِیفش جَدَل می‌کنن که فاکتورش کنن، عاشق بودن نمی‌تونه بی‌خوابیِ شب‌هات رو دوا کنه. تو اسفند، وقتی از یک طرفت بمب منفجر می‌شه و از طرف دیگه‌ت اگه با جنگ مخالفت کنی کسی که یه روزی رفیقت بوده می‌خواد سلاخی‌ت کنه، عشق نجاتت نمی‌ده. اتفاقاً این‌جا عاشق بودن آسیب‌پذیرت می‌کنه. باعث می‌شه نرم بشی و خم بشی و بیفتی و پا نشی.
توی این هیاهو، دنبالِ آدمای سرحال گشتم. رفتم ببینم کی حوصله داره و کی افسرده‌ست. کی فعاله و کی لامپ‌های خونه‌ش رو هم نمی‌تونه روشن کنه. خیلیا رو دیدم که سرپا بودن. صاحبِ یک کسب‌و‌کاری که با اینکه کارش کامل نابود شده بود و درآمدشون صفر بود، می‌گفت انگیزه‌ش بیشتر شده و روز و شب دنبال چاره‌ست. یک شرکتِ اینترنتی دیگه رو دیدم که مجبور شده بود اکثرِ کارمندهاش رو تعدیل کنه و بپذیره ۹۰٪ درآمدش رو از دست داده، ولی هر روز همه تیمشون پای کار بودن، حتی روز اول فروردین، حتی زیر بمبارونِ محله‌ی شرکتشون. دکتر زارعی رو دیدم که بعد از بمبارون دفترش توی دانشگاه شریف رفت اونجا و تدریس کرد. و دیدم اون چیزی که آدم رو سرپا نگه می‌داره، «جنگنده بودن»ـه. وسط جنگ، اون که پای لانچر می‌ره یا اون که سوار F-5 می‌شه، یأسِ فلسفی نداره. برعکسِ عاشق و راهبی که منفعله و ماتم گرفته. به تاریخ هم نگاه کردم و دیدم هر کی تا آخرش محکم مونده، حتی فرهاد و ابراهیم، از روحیه جنگنده‌ش بوده. این‌طور نیست که عشاق داستانِ تراژیک داشته باشن و جنگنده‌ها داستانِ حماسی؛ اگه جنگنده نباشی هیچ کدوم از روایت‌های خوب گیرت نمیاد و محکوم میشی به ملودرام.
۱ از ۲undefinedاثر "فرهادتراش"، دامنه کوه بیستون
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالیundefined@parcham_iran
undefined۸

۳۷۱

۱۷:۵۸

پرچم
undefined undefinedمعنای زندگی، عشق و جنگ undefinedمحمدمهدی شکری، ورودی ۹۵ مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف برای هر کسی، خوردنِ مُشت‌های محکمِ فلسفی از یه جایی شروع می‌شه. وقتی دنیای فانتزیِ کودکانه تموم می‌شه و آروم آروم حقایقِ تلخ رو می‌فهمیم. مثلاً وقتی می‌فهمی قرار نیست به خیلی از چیزایی که دلت می‌خواد برسی، یا دنیا اون‌قدرها که فکر می‌کردی جای قشنگی نیست. این ضربه‌ها دردناکن، ولی مهلک نیستن. من اولین مشت رو اینطور خوردم: وقتی فهمیدم زندگی همین‌طوری چقدر پوچه و بدون یه معنای واقعی، انگیزهٔ واقعی‌ای هم در کار نیست. این سؤال از ده-پونزده سال پیش گریبانم رو گرفت که «مهدی، این کارا رو می‌کنی که چی؟!». سال‌ها روش وقت گذاشتم. خیلی زیاد. کتاب خوندم، با آدما حرف زدم، سفر رفتم، توی آیین‌های مذاهب و فلسفه‌های مختلف شرکت کردم. آخرش به یه چارچوبِ جواب رسیدم که حول مفهومِ «عشق» ساخته شده بود. که این دنیا رو خدایی ساخته که عاشقِ ماست و ما رو ساخته که عاشق شدن رو یاد بگیریم. و چه مسیر قشنگی. عشّاق رو دیدم و دیدم چه زندگیِ پرمعنا و سرِپایی دارن؛ از فرهاد که حاضره برای شیرین کوه رو بتراشه تا ابراهیم که در پیری، سنگ‌های کعبه رو روی هم می‌چینه. این جواب توی ذهن من سال به سال محکم‌تر شد و داشت خوب کار می‌کرد. تقریباً از رنجِ سؤالِ «معنا» فارغ شده بودم. تا اسفند ۱۴۰۳، که دوباره سراغم اومد. اول از تو شرکتمون شروع شد. اتفاقی افتاد که نمی‌تونم کامل توضیح بدم، این‌قدر بگم: مجبور شدم به آدمی که سال‌ها کنارش نشسته بودم پشت کنم. آدمی که با هم کار رو شروع کرده بودیم، کلی چیز ازش یاد گرفته بودم، و از ته قلب دوستش داشتم. بخاطر شرایط مجبور به این تصمیم شدم؛ هر سناریوی دیگه‌ای که چیدم، انتهاش ضرر و غمِ فاجعه‌باری بود. این که به اون نقطه رسیده بودیم هم تقصیر خودم بود. تجربه‌ی آدم‌بَده‌ی داستان شدن، چارچوبِ ذهنی‌م رو شکست. عشق برای من چارچوبِ آدمِ خوبی بودن بود. دیدم یه وقت‌هایی مجبوری نزدیکانت رو حسابی ناراحت کنی و سنگ‌دل باشی. اون‌موقع عشق به کمکم نیومد. عشق سکوت می‌کرد؛ هیچی نگفت. نمی‌تونست. برای این کار ساخته نشده. هنوز با این سختیه کلنجار می‌رفتم که جنگِ ۱۲ روزه شد، بعد اتفاقای دی‌ماه، و بعد جنگِ ۴۰ روزه. درست می‌گفتن: «سختی ندیدی که عاشقی یادت بره!» چیزی که ذهن من رو شکوند این بود: «دردهایی هست که عشق دواشون نمی‌کنه». این که این دنیا، با این جنگ و درد و سختی، جایی نیست که «عشاق» توش دووم بیارن. وقتی دی‌ماه هنوز زمین خیسِ خون مردم بی‌گناه بود و می‌بینی دارن رو کم و کِیفش جَدَل می‌کنن که فاکتورش کنن، عاشق بودن نمی‌تونه بی‌خوابیِ شب‌هات رو دوا کنه. تو اسفند، وقتی از یک طرفت بمب منفجر می‌شه و از طرف دیگه‌ت اگه با جنگ مخالفت کنی کسی که یه روزی رفیقت بوده می‌خواد سلاخی‌ت کنه، عشق نجاتت نمی‌ده. اتفاقاً این‌جا عاشق بودن آسیب‌پذیرت می‌کنه. باعث می‌شه نرم بشی و خم بشی و بیفتی و پا نشی. توی این هیاهو، دنبالِ آدمای سرحال گشتم. رفتم ببینم کی حوصله داره و کی افسرده‌ست. کی فعاله و کی لامپ‌های خونه‌ش رو هم نمی‌تونه روشن کنه. خیلیا رو دیدم که سرپا بودن. صاحبِ یک کسب‌و‌کاری که با اینکه کارش کامل نابود شده بود و درآمدشون صفر بود، می‌گفت انگیزه‌ش بیشتر شده و روز و شب دنبال چاره‌ست. یک شرکتِ اینترنتی دیگه رو دیدم که مجبور شده بود اکثرِ کارمندهاش رو تعدیل کنه و بپذیره ۹۰٪ درآمدش رو از دست داده، ولی هر روز همه تیمشون پای کار بودن، حتی روز اول فروردین، حتی زیر بمبارونِ محله‌ی شرکتشون. دکتر زارعی رو دیدم که بعد از بمبارون دفترش توی دانشگاه شریف رفت اونجا و تدریس کرد. و دیدم اون چیزی که آدم رو سرپا نگه می‌داره، «جنگنده بودن»ـه. وسط جنگ، اون که پای لانچر می‌ره یا اون که سوار F-5 می‌شه، یأسِ فلسفی نداره. برعکسِ عاشق و راهبی که منفعله و ماتم گرفته. به تاریخ هم نگاه کردم و دیدم هر کی تا آخرش محکم مونده، حتی فرهاد و ابراهیم، از روحیه جنگنده‌ش بوده. این‌طور نیست که عشاق داستانِ تراژیک داشته باشن و جنگنده‌ها داستانِ حماسی؛ اگه جنگنده نباشی هیچ کدوم از روایت‌های خوب گیرت نمیاد و محکوم میشی به ملودرام. ۱ از ۲ undefinedاثر "فرهادتراش"، دامنه کوه بیستون #یادداشت_جنگ #یادداشت_ارسالی undefined@parcham_iran
الآن چند ماهی میشه که با این نگاه زیست کردم و یچیز بامزه فهمیدم: دیدم که جایگاهِ عشق بهرحال محفوظه. دیدم همون مثال‌هایی که برای جنگنده بودن آوردم، خودشون عاشق‌ترین آدم‌های تاریخن. فرهاد می‌جنگه چون عاشقه؛ اگه عاشق نبود که بیستون رو نمی‌تراشید، می‌رفت پی زندگی‌ش. ابراهیم تا آخرِ عمر پرتلاش می‌مونه چون عاشقِ خداست و کعبه رو از عشق بنا می‌کنه. اون شعرِ حافظ که می‌گه: «گر تیغ بارد در کوی آن ماه / گردن نهادیم الحکم لله»، صدای کسیه که از عشق به ایستادگی رسیده. و جالب اینه که برعکسش کار نمی‌کنه. جنگیدنی که پشتش عشق نباشه میشه یه وظیفه، یا عقده‌گشایی، قرار نیست بهت کمکی بکنه.
پس این عشقه که یچیزی بهت می‌ده که بابتش بجنگی: که عشقت رو زنده نگهداری. در اصل، تو در برابرِ نیرویی که می‌خواد از مسیر عاشقی ناامیدت کنه می‌جنگی. اینطوری نگاه کنی، مسیر بهرحال از عشق می‌گذره. اول باید عاشق بشی، تا بعد بتونی جنگنده‌ی خوبی بشی. وگرنه ایستادگی‌ت از سرِ نفرته و نفرت معنا نمی‌سازه، فقط می‌سوزونه. این چرخه‌ی عشق و رزم، چیزیه که این دنیای کثیف رو می‌تونه مهار کنه. می‌تونه بهت قدرت و انگیزه و شادابی بده.
این متن‌ها رو معمولا برای خودم می‌نویسم که فکرام مرتب بشه. این یکی رو اینجا هم گذاشتم چون شاید خوندنش چنتا سوالِ مفید به خواننده بده:آیا داری می‌جنگی یا ماتم گرفتی؟! اگه در حال کوشش و جنگیدن نیستی، برو دنبالش که راه شاداب موندن تو این دوره زمونه از جنگنده بودن می‌گذره.اگرم داری برای چیزی می‌جنگی، ته دلت ببین اون چیه. جنگیدنت از عشق میاد یا از نفرت یا نیاز؟ اگه فردا ببازی، احساسِ از دست رفتنِ عمرت رو داری، یا مثلِ فرهاد تا لحظات آخر به یاد شیرین که بهش نرسیدی می‌مونی و همین برات کافیه؟ اول عاشق شدی و بعد براش جنگیدی، یا به یه جنگ کشونده شدی و حالا داری براش دنبال یه دلیلِ مناسب می‌گردی؟ با خودت صادق هستی سرِ اینا؟ که اگه نجنگی نجات پیدا نمی‌کنی و تا عشقِ پشت جنگت رو پیدا نکنی، هر جنگی که بکنی، جنگِ یکی دیگه‌ست.
۲ از ۲محمدمهدی شکری
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی
undefined@parcham_iran
undefined۹

۴۷۸

۱۸:۰۱

۳۱ خرداد
thumbnail
undefinedصدایی که (دوباره) شنیده نشد!
undefinedامیرحسین شهیدی، ورودی ۴۰۱ مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف
امروز دانشجو نسبت به سیاست و مسائل اجتماعی و فرهنگی، حالتی خنثی گرفته‌است. بی‌تفاوت، اما ناراضی از همه‌چیز. دانشجو ابتدا بازیگر بود، سپس خفه‌اش کردند و بعد تنزلش دادند به بازیچۀ جناح‌های فاسد و جاهل سیاسی، و در دانشگاه‌ها تشکل‌هایشان را پرورش دادند و گفتند یا عضو این دو تشکل سیاسی شو و در زمین ما بازی کن یا می‌شوی ضد انقلاب و معاند. هاول در قدرت بی‌قدرتان تعبیر زیبایی از استبداد می‌کند:از پلیدی‌های استبداد این است که شریف زیستن را مدام دشوارتر می‌کند. استبداد کارش این است که هر روز آدم‌های بیشتری را مجبور به انتخاب بین آسایش و شرافت می‌کند.
همین است که این نسل احترام به هویت بریکولاژ خود را در هیچ جایی از این نظام سیاسی-فرهنگی-اجتماعی نمی‌بیند و همه چیز را پس می‌زند. تماشاگر بودن بهتر از آن است که یا بازیچه باشی، یا جیره‌خور یا در بهترین حالت، جاهل و این اتفاق بهترین بستر را برای رشد رادیکالیسم و فاشیسم فراهم می‌آورد؛ چرا که اصلاحات بدون خون‌ریزی ناممکن می‌شود و یک ناپلئون دیگر با حداقلی از طرفداران اما با حداکثر خشونت و رویا فروشی پیدا می‌شود و به اسم عدالت فقط جلاد را عوض می‌کند.
اگر روزی جامعه پویایی خود را برای یافتن پاسخ‌های جدید برای پرسش‌‌های قدیمی خود از دست بدهد، آینده‌اش را در گذشته‌اش جست و جو کند، صدای خفته تبدیل به خشم شود و خون میان مردم فاصله بیندازد، آن‌گاه دیگر انحطاط به حدی رسیده که راهی برای نجات این جامعه برای حرکت به سمت رشد نیست و آینده ایران چیزی جز یک دور باطل برای پیدا کردن دیکتاتوری بهتر نخواهد بود.راه توسعه از آزادی می‌گذرد و راه آزادی از شنیدن و شنیده شدن. اکنون زمان ظهور یک دورۀ جدید است؛ زمانی برای احترام به گذشته و پذیرش آینده؛ زمانی برای شنیدن؛ زیرا که هیچ‌چیز غریب‌تر و وحشتناک‌تر از احساس شنیده نشدن نیست.
undefinedمتن کامل یادداشت
#یادداشت_ارسالی#یادداشت_جنگundefined@parcham_iran
undefined۹
undefined۷
undefined۱

۲۹۹

۱۵:۵۰