لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل خط قرمز هاخ
۱۲ عضو

خط قرمز ها

خواب دیدم دستم بی اختیار می نویسه ،یه صدا بهم گفت : اینا وصیت نامه نیست ولی باید بنویسی. خط من نبود! اما صدا آرومم کرد از خواب بیدار شدم .اون خط دایی شهیدم بود.اگر چیزی نوشتم که به دل نشست . مال اون قلم هست اگر هم دلنشین نبود مال ناخالصی منه@fkarimi67
مشاهده در وب بله
۲۲ تیر
یک نقطه از جمعیت
قسمت دوم
تازه هوا روشن شده بود .چند ثانیه سکوت کامل بود ، یک دفعه صوت آسمانی رهبر #شهید پخش شد. اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّهَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِundefinedاَلسَّلامُ عَلیکَ حینَ تَقومundefinedالسَّلامُ عَلیکَ حینَ تَقعُدundefinedالسلام علیک حین تقرأ و تبینundefinedundefinedundefinedهق هق گریه ها شروع شد و با هر بندی از دعا که خوانده میشد صدا ها بلند تر میشد. آقای #شهید بغض کرد . دیگر کسی نمی توانست بی صدا گریه کند. لرزش شانه ها اختیاری نبود. یکی به سر می زد یکی به صورت. پیر و جوان ، مرد و زن ، عراقی و افغانی و ایرانی کنار هم ایستاده بودیم. چشم مان به پرچم قرمز مسجد جمکران بود و گریه می کردیمundefinedundefinedundefinedundefinedیکشنبه عصر بالاخره توانستیم جایی را در کاشان هماهنگ کنیم تا به مراسم قم برسیم. همین که به جاده زدیم دلم کمی آرام شد. می دانستم به صحن جمکران یا حرم حضرت معصومه نمی رسم. خواندن دعا و نماز در صف های اول و نزدیک جایگاه را از ذهنم پاک کرده بودم .همین که به بلوار پیامبر اعظم برسم برایم کافی بود.از روزی که دل نوشته پسر شهیده زهرا خانم حداد عادل را شنیدم که می گفت از بعد از طوفان الاقصی برای تجمعات حمایت از فلسطین حتما شرکت می کردند تا یک نقطه از تصویر را پر کنند ، از ایشان خواستم کمک کنند ما هم بیاییم و یک نقطه از این تصویر میلیونی باشیم .undefined
زهرا خانم عجیب معرفت به خرج دادند. صبح سه‌شنبه وسط بلوار روبروی مسجد جمکران بودم. جایی که همیشه دلم می خواست یکبار محرم ، سه شنبه صبح اش را ببینم . جایی که دلم می خواست وقتی آقا به مسجد جمکران می آیند همان حوالی نفس بکشم تا شاید از برکت وجود ایشان ما هم بتوانم به امام زمان مان نزدیک تر شوم. آن صبح می توانستم رو به گنبد با پرچم قرمز خونخواهی ، با آقای #شهید که در مسجد بودند بی واسطه حرف بزنم . این را مدیون شهیده زهرا خانم بودم. رهبرم آقا سید مجتبی چه گوهری را از دست دادندundefined
از شیراز هر ماشینی که با پوستر یا نشانه ای از ایران و آقای #شهید داشت را می دیدم ، دلم قرص می شد. حتی ترافیک ورودی قم هم برایم شیرین بود. ماشین ها و اتوبوس هایی با دیدن چراغ های سبز مسجد جمکران از دور ، مسافرهای خود را پیاده می کردند.همراه خانواده به جمعیت پیاده وصل شدیم. ما آدم های قبل از ۹ اسفند نبودیم . خیلی بزرگ شده بودیم . مثل الفت در شیار ۱۴۳ ، این غم ما را بزرگ کرده بود. مداح جمکران راست می گفت ، ما همه همگی خانواده #شهید شده بودیمundefined
وارد بلوار پیامبر اعظم که شدیم جمعیت فشرده شد . بلندگو ، مداحی های حماسی پخش می کرد . مجری برنامه گفت:« آقا جانم این جمعیت برای تجدید عهد آمده اند. عزای ما حسینی است شور دارد و شعور. لبیک سید مجتبی» جمعیت اشک در چشمشان جمع شد و با صدای بلند اما لرزان «لبیک سید مجتبی » را تکرار می کردند. از جایی دیگر نمی شد کالسکه را جلوتر برد. همسرم گفت:« اگر دلت می خواد جلوتر بری برای نماز ،من با بچه‌ها کنار جمعیت می مونیم. » خیلی ذوق کردم اما ترسیدم درگیر کالسکه و دختر ۱۸ ماهه ام باشد و مراقبت از بچه ها سخت شود. دختر ۸ ساله و پسر پنج ساله ام را همراه خودم کمی جلوتر بردم تا قبل از نماز حداقل گنبد را ببینم و کمی درددل کنم با آقا جانم.
جایی روبروی گنبد که پیدا کردم ایستادم . همه هوای بچه ها را داشتند. خانواده ای که زیر انداز پهن کرده بود صدایم زد که بچه ها را کنار زیلو بنشانم که خسته نشوند. چقدر ذوق کردم . رو به گنبد کردم ، به آقا جان گفتم:«میدونم حالا صدام را می شنوی ، با همه دار و ندارم اومدم آقا جان. شما دار و ندار تون رو برای ما فدا کردی ، مثل شب های موشکباران با خانواده اومدم تا بگم آقا جون ما رو با هم قبول کن. »undefinedundefinedundefined
قسمت اول
ادامه دارد ...#روایت_تشییع
فاطمه کریمی
undefined۲

۳۷۱

۰:۳۶

۲۳ تیر
thumbnail

۳۴۸

۲:۱۶

یکی از آن پرچم قرمز ها!
قسمت سوم
گفته بودند نمازی که آیت الله جوادی آملی برای رهبر می خواند ، خاص هست اما نمی دانستم با اینکه معنی کامل نماز را نمی دانیم ، همه با شنیدن اسم شهید منقلب می شویم undefinedاللَّهُمَّ، اللَّهُمَّ، اللَّهُمَّ، إِنَّهُ نَزَلَ عِنْدَكَ شَهِيدًا لِلْإِسْلَامِ وَ الْقُرْآنِ وَالْعِتْرَةِ؛ هذَا أَوَّلًا.خدایا، خدایا، خدایا، او نزد تو در مقام گواهِ [شهیدِ] اسلام، قرآن و عترت فرود آمده است؛ این نخستین گواهی ماست.
قَتِيلًا لِسِيَاسَتِهَا با شروع این عبارت ها یک دفعه جمعیت بلند به گریه افتاد undefined در راه صیانت از ما ،در راه سیادت ما ، در راه وحدت ما به شهادت رسید undefinedundefinedundefined
اللَّهُمَّ، اللَّهُمَّ، اللَّهُمَّ، إِنَّهُ نَزَلَ عِنْدَكَ قَتِيلًا لِلْإِسْلَامِ؛ قَتِيلًا لِلْأُمَّةِ الْمُسْلِمَةِ؛ قَتِيلًا لِسِيَاسَتِهَا؛ قَتِيلًا لِصِيَانَتِهَا؛ قَتِيلًا لِكِيَانِهَا؛ قَتِيلًا لِعَظَمَتِهَا وَ سِيَادَتِهَا وَ مَوْلَوِيَّتِهَا وَ وَحْدَتِهَا.خدایا، خدایا، خدایا، او نزد تو در حالی آمده که کشته راه اسلام است؛ کشته امت مسلمان است؛ کشته راه سیاست اسلام؛ کشته راه پاسداری از اسلام؛ کشته راه کیان آن؛ کشته راه عظمت، سیادت، مولویّت و وحدت آن است.
موقع نماز از اینکه در صحن نیستم و نزدیک جایگاه کمی دلم شکسته بود. بعد یادم آمد آقا دیگر از آن بالا همه ما را میبیند. حتی ما که وسط بلوار فقط از دور گنبد و پرچم سرخ بالای آن را می بینیم. حتی آن هایی که وسط بیابان های منتهی به مسجد میان خار و خاک به نماز متصل شدند. undefinedundefinedundefinedاز حرم تا حرم متصل شدیم مثل یک رودخانه با پرچم سرخ undefinedundefinedundefined
البته این برنامه ها برای مادر ها متفاوت است ، باید مراقب شیطنت و بلند خندیدن بچه ها باشند ! هرچند در آن جمع نه حرفی به ما زدند نه تذکری نه حتی نگاه غضب آلودی.
آدم های آن جا با اینکه چشم هایشان خیس از گریه بود اما اگر نگاهشان به بچه ها قفل میشد ، لبخندی می زدند و چیزی تعارف شان می کردند. زیر چشم های همه گود رفته بود از خستگی و گریه وقت و بی وقت اما کسی عصبانی نمیشد از بلند خندیدن بچه ها !
بعد از نماز رو کردم به گنبد ، گفتم:« آقا جانم ، دهه نودی هام رو آوردم . شما مگه دهه نودی ها رو فراخوان نکرده بودی undefined آقا جان ۱۴۰۰ ام رو آوردم سربازی ات رو بکنه. undefinedundefined با لباس مشکی طرح موشک های ایرانی ، با چادر خاکی undefinedundefined »
نماز که تمام شد اعلام کردند پیکر ها را برای تشییع می خواهند بیرون بیاورند .از مردم خواستند از حیاط مسجد کم کم بیرون بروند تا مسیر برای ماشین حمل پیکر ها باز شود. یک دفعه جمعیت داخل خیابان مثل رودخانه شروع به حرکت کرد.
نمی شد با بچه ها آن جا ماند ممکن بود وسط شلوغی نفس کم بیاورند. از خانواده ای که بچه ها را مهمان زیلوی خودشان کرده بودند تشکر کردم و رفتم پیش همسرم که با دختر کوچکم و کالسکه در زمین های خاکی کنار بلوار کمی پایین تر ایستاده بودند.مجری برنامه اعلام کرد سعی کنید شهیدی را همراه خودتان کنید و به یادش توی این مسیر قدم بردارید. همان لحظه یاد دایی شهیدم افتادم. گفتم:« دایی جانم ، ممنونم همراهم هستی undefined» یک دفعه یادم افتاد ، من چفیه ای که عکس سردار رشید ، سردار باقری ، سردار سلامی و سردار حاجی زاده هست را پوشیدم روی چادرم تا هم خودم هم بقیه یاد این شهدا را فراموش نکنیم توی این حال و هوا undefinedundefinedundefined کاش عکس سردار موسوی هم همراهم داشتم.
یک دفعه بین جمع چشم ام به مردی میانسال افتاد که با پایی که لنگ می زد و نمی توانست درست راه برود دنبال زائر ها می رفت و آب تعارف می کرد. یاد شهید علیرضا پری ، صاحب سوپر مارکت شهرک زیبا شهر افتادم که وقتی انفجار اول اتفاق افتاد با پای درد ، شل آب معدنی را برداشت و رفت تا به زخمی ها برساند اما با انفجار دوم شهید شد undefinedundefinedundefined
مردی را دیدم کنار بلوار قرآن می خواند . یاد شهید عباس عرفانی فر افتادم از شهدای شهرک زیبا شهر ، بازنشسته سپاه بود اما ۱۵ سال بود استاد دانشگاه بودن را انتخاب کرده بود. تمام این سالها تحقیق قرآنی کرد و حاصل همه آن هایی که نرسیده بود به کتاب تبدیل کند در یک فلش توی کیف لب تاپ اش گذاشته بود و چند شب قبل از شهادت کیف را به دخترش هدیه داده بود. بعد از شهادت آن فلش را پیدا کردند undefinedundefinedundefinedکمی جلوتر جوانی را دیدم که شبیه شهید محمد حسین بیات بود . شهیدی که بعد انفجار اول شهرک زیبا شهر ، دلش طاقت نیاورد برای کمک نرود و با انفجار دوم شهید شد .شاید هم خودش بود undefinedundefined
انگار همه شهدا آمده بودند کنار ما برای تشییع ، به قول پسرم وقتی مراسم ها را از تلویزیون می بیند با ذوق می گوید :« ما یکی از آن پرچم قرمز ها بودیم » undefinedundefinedundefined
ادامه دارد ....#روایت_تشییعفاطمه کریمی
undefined۲

۳۷۸

۲:۱۸

۲۵ تیر
thumbnail

۳۵۱

۲۳:۵۰

دلتان نیامد !
قسمت چهارم
آقا جانم اصلا دلم نمی خواست نزدیک ترین دیدارم ، دیدار تابوت شما و خانواده تان باشد.undefined دیدن تابوت ها زیر آن آفتاب داغ دلم را آتش زد. گفتم الهی بمیرم ، دلتان نیامد مردم زیر آفتاب باشند شما زیر سایهundefined حتی اینجا هم فکر ما بودی undefinedآخ از آن عمامه مشکی روی تابوت undefinedundefinedundefined
همه شهر ها در مراسم تشییع جلوی ماشین پیکرها و کنار آن چند ردیف حلقه انسانی تشکیل داده بودند. در قم این وظیفه را طلاب به عهده گرفته بودند ، عمامه های سفید و لباس بسیجی شان ، من را برد به شب های عملیات در جبهه ها. فشاری زیادی را تحمل می کردند تا حلقه از هم باز نشود و جمعیت آسیب نبیند. توی دلم گفتم :" آقا جانم بچه های رزمنده تون توی جزایر و سواحل خلیج فارس ، پای لانچر ها و شهرهای موشکی همین طور فشار و سختی را تحمل می کنند که این حلقه شکسته نشه و ما در امان بمونیم ، آقا جانم خودت برای اونها دعا کن. تنها دلخوشی اونها رضایت شماست " undefinedundefinedundefinedصبح بعد از اقامه نماز با بچه ها پیش همسرم برگشتم . هنوز معلوم نبود که چه ساعتی ماشین حمل پیکر ها میان جمعیت می آید. خانواده سید طلبه ای زیلو پهن کرده بودند و خودشان کنار آن نشسته بودند تا بقیه زیلو خالی بماند و هر رهگذری خسته شد کمی استراحت کند. اجازه گرفتم بچه ها بنشینند. اما به خاطر بی خوابی دیشب و مسافت زیادی که راه آمده بودیم، اینقدر خسته بودند که هر دو دراز کشیدند و خیلی زود خوابشان برد. گرمای هوا و آفتاب داغ و گرد و خاک و زمین ناهموار زیر زیلو هم مانعشان نشد. گرما دختر کوچکم را بی تاب کرده بودو خوابش نمی برد .همسرم تمام این مدت بغلش کرده بود و آب به سر و صورتش زده بود تا گرما زده نشود. بغلش کردم ، سرش را روی شانه ام گذاشت اما باز هم فایده نداشت . بعد از کلی گریه و زاری روی دستم خوابش برد . یک لحظه نگاه کردم دیدم سفیدی زیر گلوی بچه پیداست،دلم ریخت.آقا جانم به فدای علی اصغر ات. چه کشیدی دلبندت را روی دست ات زدندundefined از سالی که پسر اولم را از دست دادم و نتوانستم بغل اش کنم ، طاقت روضه حضرت علی اصغر را نداشتم. اما چه کنم که صحنه ، صحنه روضه بود.رو کردم سمت گنبد. گفتم:« بشری خانم ، زهرای کوچک ات را مثل علی اصغر فدا کردی ، خودت هم مانند خانم فاطمه زهرا ، پدر را رها نکردی ، همسایه پدر و مادر شدی تا آخر همراه پدر فدای این انقلاب شدی . خانم جان چقدر ذوق زهرای کوچک ات را داشتی ، حالا خودت و زهرایت شدید سرباز پدر ، شهر به شهر می روی و شدی سند مظلومیت پدر . خودت برای ما و بچه هایمان دعا کن » undefinedundefined بالاخره دخترم آرام در کالسکه خوابید، چفیه شده بود سایبان اش.
چند ساعت گذشته بود هنوز مشخص نبود ماشین پیکر ها را چه ساعتی میان جمعیت می آوردند. سید و خانواده اش می خواستند حرکت کنند ، اما چون بچه ها خواب بودند دلشان نمی آمد چیزی به ما بگویند. همسرم گفت:« بچه ها را به بهانه آب خوردن بیدار کن تا بندگان خدا بتوانند بروند» از آنها خداحافظی کردیم و وارد مسیر شدیم. داشتم به محبت هایی فکر می کردم که چطور بی منت در این مسیر دریافت کردیم . همه عزادار بودیم اما هر کس به فراخور توانش کمکی می کرد . یکی زیلو اش را شریک میشد. یکی کمک می کرد کالسکه را از بلوار رد کنیم. یکی بطری های پلاستیکی را از توی دست و پا جمع می کرد و اضافی آب را پای درخت ها می ریخت. انتهای مسیر همه چیز تمام شده بود یک نفر یخ آورده بود. می گفت ببخشید شرمنده آب ندارم ، فقط یخ دارم . اما همان یخ بچه ها را از گرمازدگی نجات داد.چقدر دعایش کردم.
به ورودی یک خیابان منتهی به بلوار رسیدیم.گفته بودند ممکن است وقتی ماشین حمل پیکر به مسیر بیاید جمعیت فشار بیاورند. بهتر است چون بچه ها و کالسکه همراه مان است ورودی یک خیابان باشیم تا بتوانیم راه خروج داشته باشیم. یک دفعه اعلام کردند ماشین پیکر نزدیک است. همسرم گفت:« من پیش بچه ها هستم تو جلو برو برای وداع » آمدم ذوق کنم که یادم آمد برای چه چیزی می روم. هوا پر از گرد و غبار بود ،بلند گو ها قطع و وصل می شد . اما روضه ای جز دعای آقای شهیدم که سال ۸۸ خطاب به امام زمان گفت یادم نیامد :« ای سید ما! ای مولای ما! ما آنچه باید بکنیم، انجام می دهیم؛ آنچه باید هم گفت، هم گفتیم و خواهیم گفت. من جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم، اندک آبروئی هم دارم که این را هم خود شما به ما دادید؛ همه‌ اینها را من کف دست گرفتم، در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد؛ اینها هم نثار شما باشد. سید ما، مولای ما، دعا کن برای ما؛ صاحب ما توئی؛ صاحب این کشور توئی؛ صاحب این انقلاب توئی؛ پشتیبان ما شما هستید؛ ما این راه را ادامه خواهیم داد؛ با قدرت هم ادامه خواهیم داد؛ در این راه ما را با دعای خود، با حمایت خود، با توجه خود، پشتیبانی بفرما.»
#روایت_تشییع

فاطمه کریمی
undefined۳

۳۹۷

۲۳:۵۰

۱۳ شهریور
thumbnail

۱۲

۳:۱۸

شهدای گمنام ۹ اسفند آمدند
خبر آماده سازی یادمان برای شهید گمنام در موکب عزیزم حسین شیراز یک دفعه من را به عقب پرت کرد ،به ۱۹ سال قبل ! اسفند ۸۶ ، که دانشگاه شیراز برای اولین بار بین دانشگاه های شیراز میزبان شهدای گمنام شد. تاریخ روز تشییع را یادم رفته بود . جستجو کردم ، اربعین بود ،۹ اسفند undefined تاریخ ها هم روضه خوان شده اندundefined
آن سال می خواستند نگذارند شهدا به دانشگاه بیایند. می گفتند دانشگاه قبرستان نیست! اولین بار بود که شنیدم به #شهید می گفتند چند تکه استخوان undefinedفکر می کردم غربت شهدا به همان هیاهو های قبل از مراسم های تشییع ختم می شود. اما بعد ها فهمیدم این پروژه از قبل برنامه ریزی شده بود. دوسال قبلش در دانشگاه شریف و سال بعدش در دانشگاه امیرکبیر یک پروژه یکسان برای اعتراضات به ظاهر خود جوش دانشجویی تعریف کرده بودند.
سال ۸۷ برای ما شیرازی ها سخت شروع شد ، با جنایت بمب گذاری در کانون رهپویان و التهاب فضای شهر برای ترساندن مردم که اگر در مراسم تشییع شهدا یا استقبال از رهبر شرکت کنند ممکن است باز چنین حوادثی پیش بیاد. اما مردم هم با شور شهدای کانون را بدرقه کردند هم عاشقانه به استقبال رهبر #شهید رفتند و سنگ تمام گذاشتند.undefined همین موضوع باعث شد برای استارت اغتشاشات سال ۸۸ در شیراز از یکسال قبل برنامه ریزی کنند.
دانشگاه هم بهترین گزینه برای این موارد است. از اول ترم شروع کردند، اگر دانشجویی به سمت مزار شهدا می رفت از داخل سرویس هوو می کردند، اگر می توانستند آشغال پرتاب می کردند! یا موقع مراسم های مزار شهدا از خوابگاه های مشرف به آنجا سر و صدا راه می انداختند! حتی برای تخریب مزار ها چند بار اقدام کردند! علت این همه کینه و نفرت را درک نمی کردم.اینقدر این حرف ها برایشان تکرار شده بود که فکر می کردند خودشان به این نتیجه رسیده اند! این رفتار زشت به آن سال ختم نشد . دوره دانشجویی هر وقت دلم می گرفت راهی مزار شهدا می شدم و این صحنه را بارها تجربه کردم. undefined
روز دانشجوی سال ۸۷ ، بسیج دانشگاه قرار گذاشت از جلوی مسجد تا مزار شهدا بروند و مراسم را آنجا برگزار کنند. آن ها فراخوان دادند که در کنار این مراسم تجمع کنید و شعار بدهید! ماسک زدن برای شناسایی نشدن را اولین بار آنجا دیدم! هر چند بهانه کردند که به نشانه اعتراض به عدم آزادی بیان ماسک زدند !!توهین های آن روز را که شنیدم چقدر دلم شکست .undefined
اما قضیه به آن روز ختم نشد ، دو روز بعد اعلام کردند که تریبون آزاد دارند ورودی دانشگاه! همان موقع بچه های بسیج در مسجد دانشگاه درگیر دعای عرفه بودند. در آن تریبون به اصطلاح آزاد ، از توهین به مسولین دانشگاه شروع کردند و توهین به شهدا و برای اولین بار کلمه دیکتاتور را برای رهبر #شهید در صوت های آن مراسم شنیدم. چقدر سوختمundefinedفکر می کردم سخت ترین سال عمرم را می گذارنم. نمی دانستم زنده می مانم و ۸۸ و ۱۴۰۱ و ۹ اسفند ۱۴۰۴ را هم می بینم undefinedundefinedundefined
آن سال دانشجویان شیراز برای برخورد با عوامل این تریبون آزاد همه کار کردند، حتی تحصن سیاسی سه روزه در مسجد دانشگاه که بالاخره جواب داد و پروژه اغتشاش زودتر از موعد سال ۸۷ شیراز شکست خورد. بعضی از مهره های سال ۸۸ را هم آنجا سوزاندند!
آن روزها فکر می کردم ما داریم برای شهدا کاری می کنیم ! اما بعد ها فهمیدم چقدر ساده به قضیه نگاه می کردم. این شهدا بودند که آمدند دانشگاه را نگه دارند. مثل ستون خیمه. چقدر همان سال های ۸۷ و ۸۸ و سال های بعد از آن توطئه ها به برکت این شهدا خنثی شد.
اما هر چه بگذرد بی لیاقتی و عناد مسئولین دانشگاه که به بهانه اعتراض دانشجویان تا سالها ساخت یادمان شهدا را عقب انداختند را نمی توانم ببخشم! تاریخ دفن شهدا سال ۸۶ بود و تاریخ افتتاح یادمان سال ۱۴۰۰ یعنی ۱۴ سال!!!
وقتی خبر ساخت یادمان در موکب چمران قبل از تشییع را شنیدم ، یادم به غربت شهدای دانشگاه افتاد . دلم شکست undefined undefinedان شاا...این بار شهدا می آیند که ستون خیمه موکب بین الحرمین شیرازی ها باشند در خیابانی که فکر می کردند شیراز از آنجا سقوط می کند!
فاطمه کریمی
undefined۱

۱۵

۳:۱۸

۱۵ شهریور
thumbnail

۲۰

۲:۱۲

فرمانده از بقیه بیشتر سوخته بود!

این روزها که تیتر های"شلیک های موفق در تنگه هرمز" را می خوانیم ، احساس غرور می کنیم. بسته ماندن تنگه هرمز تا زمان پذیرش نظم جدید ایرانی در منطقه ، را مدیون کسانی هستیم که حسینی انتخاب می کنند. شهید مصیب بختیاری فرمانده یکی از آن تیم های با شلیک موفق بود. تیمی که تنگه هرمز را برای دشمن تبدیل به جهنم کرده بود.
اینقدر از او کینه به دل داشتند که وقتی برای پیدا کردن یک عکس یا مطلب از این سردار شجاع در اینترنت جستجو می کنی ، بیشتر از عکس ها و مطلب های خودمان عکس ها و تیتر های خوشحالی ضد انقلاب را میبینی. undefined
امان از هلهله و شادی شب ۹ اسفند undefinedundefinedundefinedundefinedامان از خوشحالی برای شهادت فرماندهان undefinedundefined

۱۹ نفر بودند ، وقتی ابتدا و انتهای سازه امن را زدند ، دیگر راه نجاتی نبود. انفجار ها باعث آتش سوزی بزرگی شده بود. بچه ها حلقه زدند و دست دور گردن هم انداختند.undefined وقتی اجساد مطهرشان را پیدا کردند به همان حالت مانده بودند . undefinedundefinedundefinedلحظه های آخر چه دعایی خواندند یا چه نجوایی با پروردگارشان کردند نمی دانم ، اما خدا خریدار این خون هاست undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

همه سوخته بودند ، شناسایی شان خیلی سخت بود .undefinedundefined اما فرمانده از بقیه بیشتر سوخته بود. شهید مصیب بختیاری لحظه های آخر برای حفاظت از جسم نیروهایش خودش را روی آنها انداخته بود. undefinedundefinedundefinedundefined
فرماندهان ما به نیرو هایشان نمی گویند ، برو جلو .خودشان جلوتر می روند و به نیروها می گویند پشت سر من بیا.....حتی جسم شان را هم سپر جسم نیروهایشان می کنند undefinedundefinedundefined
وصف حال این شهدا را فقط با بخشی از صحبت های آقای رحیم پور ازغدی می توانم بیان کنم.
🟥وقتی همه ما درگیر انتخاب های حقیر و زندگی های معمولی و یا حتی بی شرمانه هستیم .
#شهید آن کسی است که شک نمی کند ، وقتی همه ما شک می کنیم !!
حسینی تصمیم می گیرند
لحظه های حسینی لحظه های انتخاب بین درد و عافیت بین مرگ و زندگی بین عشق و هوس انتخاب بین ماندن و و رفتنبین دروغ و راست بین عافیت و شهادت است .
 یه عده پشت خط ، جبهه نرفته ، می ترسیدند!! یه عده ای شهید نداده، خسته شده بودند !! یه عده عملیات ندیده به بقیه می گفتند ، آقا بسه دیگه !! ماجرا جویی بسه! یه عده سازش و ترس رو که در یک چنین لحظاتی برای یک ملت پیش میاد رو توجیه می کردند!! اما یه عده هم هستند که تصمیم عاشورایی می گیرند...... 
 فکه عاشورای ۸۵ - بخشی از سخنرانی استاد رحیم پور ازغدی🟥
فاطمه کریمی

۲۳

۲:۱۲

thumbnail

۱۰

۲:۴۹