مقلوب نمیشد و کیلومترها دورتر آخرین ارواح ایستاده در آتشزاری بود که تمام اجساد همرزمان و دشمنانش در آن میسوخت، دیگر هیچ سرباز طلایی نمانده بود و هیچ ارواح زنده ای در کنارش نایستاده بود، تنهای تنها در وسط جهنم بر روی زانوهایش افتاده بود.کریستال های مانایی که از آن ها برای نابودی سپاهیان مهاجم استفاده کرده بود در دستانش پودر شد و به دستان باد سپرده شد.دستانش را پیش صورتش گرفت و به خون های روی آن خیره شد، حرارت هر چیزی در اطرافش را میسوزاند! درختان سیاه و خشکیده مشغول سوختن بودند گویی از خشم جیسون آتشین زمین نیز گر گرفته باشد و دشمنانش را در آتش انتقام سوزانده باشد! همه چیز میسوخت به جز او، آخرین ارواح نامرئی ایستاده! قوی ترین جادوگری که تاریخ به خود دیده بود اما دیگر توان بلند شدن را نداشت.سرفه ای خونآلود کرد، جای جای بدنش از درد تیر می کشید! بدنش تا به امروز این چنین از قدرت جادویی استفاده نکرده بود اما وقتی نگاه اش را در اطراف چرخ میداد چیزی جز نابودی نمیدید، ثمره ی دلگیری که قدرتش داشت! به راستی دستانش به خون چندنفر آلوده بود؟ تعدادش از دستش دررفته بود او بعد از مدتی تنها به دستورات عمل میکرد و برایش مهم نبود چه خون هایی به حق یا ناحق ریخته شود تنها کاری را میکرد که از او یک قهرمان میساخت. از این تفکر پوزخندی روی صورت بی جانش نشست، نگاهش روی اجساد ارواحی که در میان شنلهایشان میسوخت چرخی داد، قهرمان پوشالی که نتوانست لشکر چندهزار نفریاش را حفظ کند و حال حتی قدرت آن را نداشت که روی پاهایش بایستد! بدنش اما دیگر توان هوشیار ماندن هم نداشت و او بدون هیچ مقاومتی روی زمین افتاد، آتشی که از کنار بدنش شعله ور بود را میدید دوست داشت تا خودش را نیز بسوزاند و در کنار هم رزمانش مشتی خاکستر شود اما جادو روی خودش اثر نمیگذاشت و رویایش را باطل کرد!
۲۴۳
۱۶:۴۶
I got you on tape.mp3
۰۴:۲۱-۹.۹۶ مگابایت
۲۴۳
۱۷:۳۸
DarkSide
مقلوب نمیشد و کیلومترها دورتر آخرین ارواح ایستاده در آتشزاری بود که تمام اجساد همرزمان و دشمنانش در آن میسوخت، دیگر هیچ سرباز طلایی نمانده بود و هیچ ارواح زنده ای در کنارش نایستاده بود، تنهای تنها در وسط جهنم بر روی زانوهایش افتاده بود. کریستال های مانایی که از آن ها برای نابودی سپاهیان مهاجم استفاده کرده بود در دستانش پودر شد و به دستان باد سپرده شد. دستانش را پیش صورتش گرفت و به خون های روی آن خیره شد، حرارت هر چیزی در اطرافش را میسوزاند! درختان سیاه و خشکیده مشغول سوختن بودند گویی از خشم جیسون آتشین زمین نیز گر گرفته باشد و دشمنانش را در آتش انتقام سوزانده باشد! همه چیز میسوخت به جز او، آخرین ارواح نامرئی ایستاده! قوی ترین جادوگری که تاریخ به خود دیده بود اما دیگر توان بلند شدن را نداشت. سرفه ای خونآلود کرد، جای جای بدنش از درد تیر می کشید! بدنش تا به امروز این چنین از قدرت جادویی استفاده نکرده بود اما وقتی نگاه اش را در اطراف چرخ میداد چیزی جز نابودی نمیدید، ثمره ی دلگیری که قدرتش داشت! به راستی دستانش به خون چندنفر آلوده بود؟ تعدادش از دستش دررفته بود او بعد از مدتی تنها به دستورات عمل میکرد و برایش مهم نبود چه خون هایی به حق یا ناحق ریخته شود تنها کاری را میکرد که از او یک قهرمان میساخت. از این تفکر پوزخندی روی صورت بی جانش نشست، نگاهش روی اجساد ارواحی که در میان شنلهایشان میسوخت چرخی داد، قهرمان پوشالی که نتوانست لشکر چندهزار نفریاش را حفظ کند و حال حتی قدرت آن را نداشت که روی پاهایش بایستد! بدنش اما دیگر توان هوشیار ماندن هم نداشت و او بدون هیچ مقاومتی روی زمین افتاد، آتشی که از کنار بدنش شعله ور بود را میدید دوست داشت تا خودش را نیز بسوزاند و در کنار هم رزمانش مشتی خاکستر شود اما جادو روی خودش اثر نمیگذاشت و رویایش را باطل کرد!
////
الماس تقدیر را در برابر چشمان پویا و آریو چرخی داد و بروی میز چوبی بینشان گذاشت، الماس در میان حفاظی از جنس طلا که بر دور آن همانند کندوی عسل احاطه کرد بود با این تغییر که از بین خانه های شش ضعلی ظریفش درخشش بی نظیر الماس چشمان را معطوف خود میکرد، درخششی نفرین کننده که ببینده را برای تصاحب وسوسه میکرد!- من برای این الماس اومدم، معتقدم پیشگویی که سال ها قبل انجام شده برای این دوره از تاریخ باشه! کاسپین نیاز به نجات داره!پویا نتوانست در برابر وسوسه الماس بیش از این مقاومتی نشان دهد و الماس در دست گرفت تا در زیبایی آن غرق شود! آریو نیز نگاه خیره اش را نمی توانست از الماس باشکوه تقدیر بگیرد اما کنجکاویاش پیش دستی کنان باعث پرسیدن سوالش شد.- چه پیشگویی؟جیسون تکیه بر صندلی داد تا متن پیشگویی را در ذهنش مروری دوباره کند همانند هزاران بار گذشته!- دوران شکوه و اوج همانند فواره سقوطی تاریک خواهد کرد، بی ارزشهایی که جهنمی طلایی به راه خواهند انداخت در آتش انتقام هفت قهرمان خواهند سوخت به شرطی که ققنوس در تاریکی گم نشه!آریو دیگر به الماس تقدیر نگاه نمیکرد و مبهوت لحن حماسی جیسون شده بود، تاکنون چنین پیشگویی را نشنیده بود! قلبش با کلمات رسوخ کننده جیسون لرزید احساس میکرد که میتوانست یکی از آن قهرمانها باشد! میتوانست برای خیر علیه شر بجنگند و همانند یک قهرمان مورد ستایش مردم قرار بگیرد!پویا که هنوز نگاهش از گنج در دستانش سیر نشده بود دل از آن کند و به دستان دراز شده جیسون سپرد.آریو حسی مصمم داشت تا الماس را در دست بگیرد اما فرصت نشده بود و با صحبت استادش مانع از بر زبان آوردن خواسته اش شد.- خیلی وقت پیش این رو شنیده بودم که جادوگر دربار شاه آرتور پدر بزرگ ملکه آتنا چنین پیشگویی کرده اما بنظرم حق باتوعه... منم همین حس رو دارم! نشونم بده چطور کار میکنه!جیسون لبخندی زد، الماس در دستانش گرفت و روی آن تمرکز کرد، الماس در دستانش شروع به درخششی سبز رنگ کرد آنقدر زیاد که لحظه ای نگران این شد که نگهبانان نور را آن را از پنجره ببیند! الماس را روی میز انداخت و قلت زنان به سمت آریو حرکت کرد.- من با استفاده از این میتونم مابقی قهرمانهایی که گفته شده پیدا کنم، وقتی که اون به قهرمان منتخب بخوره به رنگ سبز میدرخشه!آریو نتوانست وسوسهاش را اینبار سرکوب کند و وحشیانه الماس را در چنگ گرفت، طوری که لحظه ای جیسون و پویا را متعجب کرد اما نگاه سبز رنگش معطوف زیبایی هنر دست الف ها بود! هنری که طبیعت به پاس مقام وجودیتشان به آنان میداد و فلز سرد و الماس را در دستانش همچون موم نرم میساخت!الماس کمی در حصاردستان آریو درخشش عادیاش را داشت اما کم کم شروع به قرمز شدن کرد! جیسون از سر جایش برخواست و با دهانی باز به آریو خیره شد!- تو هم یکی از قهرمان ها هستی! خدای من! برخورد ما باهم اتفاقی نبود چون الماس تقدیر همراهم بود ناخواسته موقع فرار کردن به سمت تو کشیده شدم!پویا با دهانی باز متعجب تر از هردوی آنان در سکوتی که قدرت به شکستن آن را نداشت به آن ها خیره مانده بود، این برایش تکراری نبود! دردسری دیگر!- من... متوجه نمیشم... مگه نگفتی سبز میشه؟ این درخشش قرمز رنگه!جیسون هم پاسخ سوال آریو را نمیدانست و قدرت مانای زیادی هم از او حس نمیکرد که او را فرد لایقی نشان دهد! او کاملا یک انسان معمولی بود، فاقد هرگونه قدرتی جز ماهیچه های کم توانش!- نمیدونم، شاید وابسته به هرکس رنگی متفاوت نشون بده اما از این مطمئنم تو دست یه فرد معمولی هیچ واکنشی نشون نمیده!الماس را از دست آریو گرفت تا درخشش را پایان دهد، سکوت سنگین بینشان شکستنی نبود اما آریو نمیتوانست خوشحالی در دلش را سرکوب کند و با لبخندی به پهنای صورت به میز رو به رویش چشم دوخت، پویا اما غرق در چهره ی معصوم او بود، یادگار دوست از دست رفته اش که نتوانست جانش را نجات دهد و حال قرار بود تنها یادگار او در دردسری فرای تصورش بیوفتد! میدانست که پایان راه جیسون دوباره چیزی جز جنگ و مرگ نبود! بهشت بدون خونریزی به دست نمیآمد! تا کسی جانش را فدا نکند ظلم از بین نخواهد رفت و پویا نمیخواست آریو آن شخص باشد!به یاد خاطراتش با آرمان پدر آریو افتاد درست شبی که به جان ملکه آتنا سوء قصد شد و شاه راسل برای نجاتش درگذشت! باران بی وقفه در حال باریدن بود گویی که جنگل سیاه با نفرین باران همیشگی همراه باشد، آرمان به همراه دوست وفادارش نگهبانان چادر یکی از شوالیه های پادشاهی بودند، ساعت زیادی تا پایان نگهبانی و استراحتشان در چادر گرم نگهبانان نمانده بود!- پویا.نگاهش را به آرمان دوخت و سعی کرد از نگاه جدی و مصمماش حرفش را بخواند، آنها سالیان زیاد با یکدیگر دوست بودند و حتی با وجود تفاوت سنی بینشان در یک روز ازدواج کرده بودند اما او همسرش را در حمله اورگ ها از دست داده بود و حال آرمان و خانواده
الماس تقدیر را در برابر چشمان پویا و آریو چرخی داد و بروی میز چوبی بینشان گذاشت، الماس در میان حفاظی از جنس طلا که بر دور آن همانند کندوی عسل احاطه کرد بود با این تغییر که از بین خانه های شش ضعلی ظریفش درخشش بی نظیر الماس چشمان را معطوف خود میکرد، درخششی نفرین کننده که ببینده را برای تصاحب وسوسه میکرد!- من برای این الماس اومدم، معتقدم پیشگویی که سال ها قبل انجام شده برای این دوره از تاریخ باشه! کاسپین نیاز به نجات داره!پویا نتوانست در برابر وسوسه الماس بیش از این مقاومتی نشان دهد و الماس در دست گرفت تا در زیبایی آن غرق شود! آریو نیز نگاه خیره اش را نمی توانست از الماس باشکوه تقدیر بگیرد اما کنجکاویاش پیش دستی کنان باعث پرسیدن سوالش شد.- چه پیشگویی؟جیسون تکیه بر صندلی داد تا متن پیشگویی را در ذهنش مروری دوباره کند همانند هزاران بار گذشته!- دوران شکوه و اوج همانند فواره سقوطی تاریک خواهد کرد، بی ارزشهایی که جهنمی طلایی به راه خواهند انداخت در آتش انتقام هفت قهرمان خواهند سوخت به شرطی که ققنوس در تاریکی گم نشه!آریو دیگر به الماس تقدیر نگاه نمیکرد و مبهوت لحن حماسی جیسون شده بود، تاکنون چنین پیشگویی را نشنیده بود! قلبش با کلمات رسوخ کننده جیسون لرزید احساس میکرد که میتوانست یکی از آن قهرمانها باشد! میتوانست برای خیر علیه شر بجنگند و همانند یک قهرمان مورد ستایش مردم قرار بگیرد!پویا که هنوز نگاهش از گنج در دستانش سیر نشده بود دل از آن کند و به دستان دراز شده جیسون سپرد.آریو حسی مصمم داشت تا الماس را در دست بگیرد اما فرصت نشده بود و با صحبت استادش مانع از بر زبان آوردن خواسته اش شد.- خیلی وقت پیش این رو شنیده بودم که جادوگر دربار شاه آرتور پدر بزرگ ملکه آتنا چنین پیشگویی کرده اما بنظرم حق باتوعه... منم همین حس رو دارم! نشونم بده چطور کار میکنه!جیسون لبخندی زد، الماس در دستانش گرفت و روی آن تمرکز کرد، الماس در دستانش شروع به درخششی سبز رنگ کرد آنقدر زیاد که لحظه ای نگران این شد که نگهبانان نور را آن را از پنجره ببیند! الماس را روی میز انداخت و قلت زنان به سمت آریو حرکت کرد.- من با استفاده از این میتونم مابقی قهرمانهایی که گفته شده پیدا کنم، وقتی که اون به قهرمان منتخب بخوره به رنگ سبز میدرخشه!آریو نتوانست وسوسهاش را اینبار سرکوب کند و وحشیانه الماس را در چنگ گرفت، طوری که لحظه ای جیسون و پویا را متعجب کرد اما نگاه سبز رنگش معطوف زیبایی هنر دست الف ها بود! هنری که طبیعت به پاس مقام وجودیتشان به آنان میداد و فلز سرد و الماس را در دستانش همچون موم نرم میساخت!الماس کمی در حصاردستان آریو درخشش عادیاش را داشت اما کم کم شروع به قرمز شدن کرد! جیسون از سر جایش برخواست و با دهانی باز به آریو خیره شد!- تو هم یکی از قهرمان ها هستی! خدای من! برخورد ما باهم اتفاقی نبود چون الماس تقدیر همراهم بود ناخواسته موقع فرار کردن به سمت تو کشیده شدم!پویا با دهانی باز متعجب تر از هردوی آنان در سکوتی که قدرت به شکستن آن را نداشت به آن ها خیره مانده بود، این برایش تکراری نبود! دردسری دیگر!- من... متوجه نمیشم... مگه نگفتی سبز میشه؟ این درخشش قرمز رنگه!جیسون هم پاسخ سوال آریو را نمیدانست و قدرت مانای زیادی هم از او حس نمیکرد که او را فرد لایقی نشان دهد! او کاملا یک انسان معمولی بود، فاقد هرگونه قدرتی جز ماهیچه های کم توانش!- نمیدونم، شاید وابسته به هرکس رنگی متفاوت نشون بده اما از این مطمئنم تو دست یه فرد معمولی هیچ واکنشی نشون نمیده!الماس را از دست آریو گرفت تا درخشش را پایان دهد، سکوت سنگین بینشان شکستنی نبود اما آریو نمیتوانست خوشحالی در دلش را سرکوب کند و با لبخندی به پهنای صورت به میز رو به رویش چشم دوخت، پویا اما غرق در چهره ی معصوم او بود، یادگار دوست از دست رفته اش که نتوانست جانش را نجات دهد و حال قرار بود تنها یادگار او در دردسری فرای تصورش بیوفتد! میدانست که پایان راه جیسون دوباره چیزی جز جنگ و مرگ نبود! بهشت بدون خونریزی به دست نمیآمد! تا کسی جانش را فدا نکند ظلم از بین نخواهد رفت و پویا نمیخواست آریو آن شخص باشد!به یاد خاطراتش با آرمان پدر آریو افتاد درست شبی که به جان ملکه آتنا سوء قصد شد و شاه راسل برای نجاتش درگذشت! باران بی وقفه در حال باریدن بود گویی که جنگل سیاه با نفرین باران همیشگی همراه باشد، آرمان به همراه دوست وفادارش نگهبانان چادر یکی از شوالیه های پادشاهی بودند، ساعت زیادی تا پایان نگهبانی و استراحتشان در چادر گرم نگهبانان نمانده بود!- پویا.نگاهش را به آرمان دوخت و سعی کرد از نگاه جدی و مصمماش حرفش را بخواند، آنها سالیان زیاد با یکدیگر دوست بودند و حتی با وجود تفاوت سنی بینشان در یک روز ازدواج کرده بودند اما او همسرش را در حمله اورگ ها از دست داده بود و حال آرمان و خانواده
۲۴۱
۱۹:۵۴
DarkSide
مقلوب نمیشد و کیلومترها دورتر آخرین ارواح ایستاده در آتشزاری بود که تمام اجساد همرزمان و دشمنانش در آن میسوخت، دیگر هیچ سرباز طلایی نمانده بود و هیچ ارواح زنده ای در کنارش نایستاده بود، تنهای تنها در وسط جهنم بر روی زانوهایش افتاده بود. کریستال های مانایی که از آن ها برای نابودی سپاهیان مهاجم استفاده کرده بود در دستانش پودر شد و به دستان باد سپرده شد. دستانش را پیش صورتش گرفت و به خون های روی آن خیره شد، حرارت هر چیزی در اطرافش را میسوزاند! درختان سیاه و خشکیده مشغول سوختن بودند گویی از خشم جیسون آتشین زمین نیز گر گرفته باشد و دشمنانش را در آتش انتقام سوزانده باشد! همه چیز میسوخت به جز او، آخرین ارواح نامرئی ایستاده! قوی ترین جادوگری که تاریخ به خود دیده بود اما دیگر توان بلند شدن را نداشت. سرفه ای خونآلود کرد، جای جای بدنش از درد تیر می کشید! بدنش تا به امروز این چنین از قدرت جادویی استفاده نکرده بود اما وقتی نگاه اش را در اطراف چرخ میداد چیزی جز نابودی نمیدید، ثمره ی دلگیری که قدرتش داشت! به راستی دستانش به خون چندنفر آلوده بود؟ تعدادش از دستش دررفته بود او بعد از مدتی تنها به دستورات عمل میکرد و برایش مهم نبود چه خون هایی به حق یا ناحق ریخته شود تنها کاری را میکرد که از او یک قهرمان میساخت. از این تفکر پوزخندی روی صورت بی جانش نشست، نگاهش روی اجساد ارواحی که در میان شنلهایشان میسوخت چرخی داد، قهرمان پوشالی که نتوانست لشکر چندهزار نفریاش را حفظ کند و حال حتی قدرت آن را نداشت که روی پاهایش بایستد! بدنش اما دیگر توان هوشیار ماندن هم نداشت و او بدون هیچ مقاومتی روی زمین افتاد، آتشی که از کنار بدنش شعله ور بود را میدید دوست داشت تا خودش را نیز بسوزاند و در کنار هم رزمانش مشتی خاکستر شود اما جادو روی خودش اثر نمیگذاشت و رویایش را باطل کرد!
اش تنها کسایی بودند که در زندگی داشت!- ازت یه درخواستی دارم!- چه درخواستی؟با گذر دسته ی پیاده نظامیان طلایی رنگی از جلویشان به سمت ورودی دشت های بارانی سیتارا صحبتشان نصفه کاره ماند! تا به امروز چنین سرباز هایی و با چنین تجهیزاتی ندیده بودند! کلاهخود های ترسناکشان مو را بر تن هردوی آنها سیخ کرد و برق کریستال مانا در وسط پیشانیشان ابهتشان را به رخ میکشید، سپاهیانی از جنس طلا برای مرگ! طولی نکشید که دسته دسته سربازان دیگر برای تماشای طول سپاهیان طلایی رنگی که رژه کنان به سمت میدان جنگ قدم برمیداشتند آمدند و با هیجان شروع به تشویق نیروی کمکی که به تازگی می دیدند شدند! آن ها شاید در زیر پرچم کاسپین میجنگیدند اما چهره ی آرمان از دیدنشان درهم فرو رفته بود! چشمان مشکی رنگش با ترسی آشکارا آنان را از نظر میگذراند و میدانست پویا نیز چنین حسی را دارد.- اونا اصلأ حس خوبی بهم منتقل نمیکنند آرمان!حس خوبی که در وجودش شکل گرفت از پیشبینی درست از تفکر دوستش با نزدیک تر شدن فرمانده نگهبانان نارسی شیردل از بین رفت زیرا به دنبال آن زن با زره ی نقره ای رنگ قدیمی اش با آن موهای فر و آشفته دو نگهبان طلایی رنگ نیزه به دست پیش میآمدند! آرمان نگاهی به دیگر چادرهای شوالیه های سلطنتی انداخت که مابقی نگهبانان با آن دیو های طلایی رنگ عوض شده بودند و حال نوبت خودشان بود. فرمانده نزدیک تر آمد و چهره ی کلافه اش را از باران نشان میداد حوصله ای برایش باقی نمانده است!- شما دوتا مرخصین! با دسته های بعدی باید به سمت ورودی دشت ها برین خبر دادن که ظهر برای فتح حمله میکنیم!آرمان و پویا میدانستند که در زیر پرچم کاسپین برای یک نظامی چرا و نه وجود ندارد و تنها وظیفه سربازان در حین جنگ اطلاعات محض از دستورات فرمانده های بالاتر از خود است! پس مشتی بر سینه کوباندند و جایشان را با نگهبانان طلایی رنگی که بی هیچ واکنشی به آن دو به سمت ورودی چادر پیش میرفتند عوض کردند!تا اعزام دسته های بعدی کمی وقت برای استراحت و خوردن غذایی گرم داشتند، شاید این آخرین وعده غذایی بود که میخوردند پس چه بهتر زیر سقفی در گرما مینشستند و غذای گرمشان را میخوردند!تمام طول مسیر در کنار هم پیش میرفتند و بی هیچ سخنی به شمار لشکریانی که مشغول جمع و جور کردن چادر ها و وسایل بودند نگاهی گذرا میانداختند، تقریبا سه ماهی بود که سپاه فتح کننده پرنسس آتنا منطقه به منطقه شیاطین را عقب میراند اما برای هردوی آنان سوال بود که این ارتش وحشتناک طلایی رنگ که بوی مرگ میداد تا کنون کجا بودند و اصلا تحت هدایت و فرماندهی چه کسانی بودند یا از کدام قوم و متعلق به کدام سرزمینی بودند؟ سوال ها بی پایان بود و در ذهن خسته ی آن دو سرباز چیزی جز کمی غذای گرم و استراحت آشفتگیشان را آرام نمیکرد!
۲۴۲
۱۹:۵۴
Amir Tataloo - Nagofte Boodi [128].mp3
۰۳:۳۸-۳.۳۶ مگابایت
۲۳۸
۲۰:۵۳
DarkSide
اش تنها کسایی بودند که در زندگی داشت! - ازت یه درخواستی دارم! - چه درخواستی؟ با گذر دسته ی پیاده نظامیان طلایی رنگی از جلویشان به سمت ورودی دشت های بارانی سیتارا صحبتشان نصفه کاره ماند! تا به امروز چنین سرباز هایی و با چنین تجهیزاتی ندیده بودند! کلاهخود های ترسناکشان مو را بر تن هردوی آنها سیخ کرد و برق کریستال مانا در وسط پیشانیشان ابهتشان را به رخ میکشید، سپاهیانی از جنس طلا برای مرگ! طولی نکشید که دسته دسته سربازان دیگر برای تماشای طول سپاهیان طلایی رنگی که رژه کنان به سمت میدان جنگ قدم برمیداشتند آمدند و با هیجان شروع به تشویق نیروی کمکی که به تازگی می دیدند شدند! آن ها شاید در زیر پرچم کاسپین میجنگیدند اما چهره ی آرمان از دیدنشان درهم فرو رفته بود! چشمان مشکی رنگش با ترسی آشکارا آنان را از نظر میگذراند و میدانست پویا نیز چنین حسی را دارد. - اونا اصلأ حس خوبی بهم منتقل نمیکنند آرمان! حس خوبی که در وجودش شکل گرفت از پیشبینی درست از تفکر دوستش با نزدیک تر شدن فرمانده نگهبانان نارسی شیردل از بین رفت زیرا به دنبال آن زن با زره ی نقره ای رنگ قدیمی اش با آن موهای فر و آشفته دو نگهبان طلایی رنگ نیزه به دست پیش میآمدند! آرمان نگاهی به دیگر چادرهای شوالیه های سلطنتی انداخت که مابقی نگهبانان با آن دیو های طلایی رنگ عوض شده بودند و حال نوبت خودشان بود. فرمانده نزدیک تر آمد و چهره ی کلافه اش را از باران نشان میداد حوصله ای برایش باقی نمانده است! - شما دوتا مرخصین! با دسته های بعدی باید به سمت ورودی دشت ها برین خبر دادن که ظهر برای فتح حمله میکنیم! آرمان و پویا میدانستند که در زیر پرچم کاسپین برای یک نظامی چرا و نه وجود ندارد و تنها وظیفه سربازان در حین جنگ اطلاعات محض از دستورات فرمانده های بالاتر از خود است! پس مشتی بر سینه کوباندند و جایشان را با نگهبانان طلایی رنگی که بی هیچ واکنشی به آن دو به سمت ورودی چادر پیش میرفتند عوض کردند! تا اعزام دسته های بعدی کمی وقت برای استراحت و خوردن غذایی گرم داشتند، شاید این آخرین وعده غذایی بود که میخوردند پس چه بهتر زیر سقفی در گرما مینشستند و غذای گرمشان را میخوردند! تمام طول مسیر در کنار هم پیش میرفتند و بی هیچ سخنی به شمار لشکریانی که مشغول جمع و جور کردن چادر ها و وسایل بودند نگاهی گذرا میانداختند، تقریبا سه ماهی بود که سپاه فتح کننده پرنسس آتنا منطقه به منطقه شیاطین را عقب میراند اما برای هردوی آنان سوال بود که این ارتش وحشتناک طلایی رنگ که بوی مرگ میداد تا کنون کجا بودند و اصلا تحت هدایت و فرماندهی چه کسانی بودند یا از کدام قوم و متعلق به کدام سرزمینی بودند؟ سوال ها بی پایان بود و در ذهن خسته ی آن دو سرباز چیزی جز کمی غذای گرم و استراحت آشفتگیشان را آرام نمیکرد!
با ورودشان به چادر استراحتگاه سربازان بی توجه به سه سربازی که خواب بودند به سمت میز چوبی ای که در وسط چادر بود رفتند تا از دیگ لوبیای روی میز کاسه ای پر برای رفع گرسنگیشان بخورند.دور تا دور میز تخت های تاشویی برای سربازان چیده بودند که برای استراحت نگهبانان که نقش اصلی امنیت را ایفا میکردند کوچیک ترین مشکلی پیش نیاید.هردو سعی کردن بی سرصدا بنشینند تا مزاحم هم رزم های خستهشان نشودند، خواب تنها راه فرار یک جنگجو قبل از نبردی سهمگین بود و هردوی آنان حس میکردند به مقداری آسودگی نیاز دارند!آرمان در دو کاسه از کاسه های چوبی که روی هم چیده شده بود برای خودش و پویا مقداری غذا ریخت، در تمامی چادر ها به لطف جادوگران گرما از طریق مروارید های آتش فراهم میشد و سربازان با استفاده از آن ها میتوانستند غذایشان را گرم کنند! وجود جادوگران در کنارشان بدون شک پر از لطف بود.هردوی آنها یکی از مروارید های زیر میز را جدا کردند و در کاسه غذا انداختند بعد از چند لحظه بخار گرما از کاسه بلند شد و لبخندی را به صورت خستهشان هدیه کرد، در این باران و سرمای جنگلی نفرین شده کاسه ای غذای گرم نعمتی باارزش بود که قیمتی روی آن نمیشد گذاشت!- پویا میخواستم چیزی بهت بگم که فرصت نشد.صدایش آنقدر آرام بود که خودش نیز شک داشت اصلا کلمه ای به زبان آورده است یا نه! پویا قاشق چوبی اش را در کاسه فرو برد و منتظر به دوستش آرمان چشم دوخت، شاید ته دلش هم میدانست که او چه میخواهد بر زبان بیاورد به هرحال آن دو بسیار به هم نزدیک و سالها تنها دوستان واقعی یکدیگر بودند!- حس بدی نسبت به جنگ فردا دارم، اگه اتفاقی برام افتاد ازت میخوام مراقب خانوادم باشی. رزا بیماره و آریو هم خیلی کوچیکتر از اونه که بتونه از پس زندگی بربیاد! تنها کسی که میتونم اونارو با خیال راحت بهش بسپارم تویی!پویا با اندوهی آشکارا در نگاهش به کلمات آهسته و غمگین دوستش گوش میداد، دوست نداشت او را از دست بدهد اما این سه ماه گذشته و جنگ با موجودات اساطیری و شیاطینی قدرتمند چشم تمامی سربازان را ترسانده بود و بوی مرگ باعث شده بود همه با یکدیگر برادری و دوستی کنند! این خصلت مرگ بود که آدم ها را به هم نزدیکتر میکرد!- نگران نباش اتفاقی برات نمیوفته! من حواسم بهت هست و نمیذارم اتفاقی برای تو یا خانوادهات بیوفته!آرمان اما روحیهاش را باخته بود همیشه فکر میکرد همانند پدرش فرمانده ای بزرگ و قدرتمند میشود اما قدرت این موجودات فرای تصورش بود و شمشیر زدن پا به پای آنها دشوار و ادامه دادن سخت بود، دیگر شمارش آن جنگجویانی که از دست داده بودند قابل حساب نبود و طبق آمار اعدادی سرجمعی از هر قبیله و گردانی حدودا بین چهل تا پنجاه هزار نفر را از دست داده بودند! برایش سوال بود که ملکه آتنا بعد از فتح آخرین مرز قدیمی کشور کاسپین یعنی منطقه کوه های آهنین که معدن های قدیمی طلا و آهن کشور بود چرا جنگ را ادامه داد و اینچنین لشکرکشی عظیمی را به پا خواست؟ بعد از جنگ فردا که حکم آخرین قمار آتنا بر سر زندگی آن ها را داشت کسی هم میماند تا در این زمینهای پهناور و خالی از هرگونه موجود اساطیری و شیطانی زندگی کند و طعم صلح و امنیت را بچشد؟ سکوت مابینشان را دیگر هیچکدام رمقی به شکستنش نداشتند و حس میکردند تنها راه باقی مانده برای این افکار آزاردهنده همان راه حلی قدیمی بود، خواب!
۲۱۱
۹:۵۹
آرمان از سر جایش بلند شد و به سمت نزدیک ترین تخت در کنار میز حرکت کرد، پویا اما دیگر میلی به غذا خوردن نداشت و دوست بی حوصلهاش را که پوتین های گلی و کثیفاش را از پای در میآورد نظاره کرد، خوب میدانست که به خانوادهاش فکر میکرد همسرش رزا زنی مهربان و از خودگذشته بود و خیال آرمان از بابت زندگیاش آسوده بود اما نمیخواست او و فرزندش را تنها بگذارد! به آرمان حق میداد، او و همسرش در زندگی سالها بدون این که بچه دار شوند زندگی میکردند و حسرتشان با به فرزندخوادگی گرفتن آریو رفع شده بود! آن نوزاد شیرین با چشمان زیبای سبزش نور زندگی آن خانواده شده بود.پویا خبر نداشت که آریو را کدام خانواده به آرمان داده بودند و او نیز هیچگاه دربارهی آن سخنی نگفته بود انگار که رازی بود که ترجیح میداد با هیچکس درمورد آن سخنی نگوید! به هرحال چه کسی اهمیت میداد خانوادهی آن طفل بیچاره چه کسانی بودند؟ مهم این بود که پدر و مادری بی نظیر نصیبش شده و آینده ای روشن در انتظارش بود به شرطی که آرمان فردا زنده از جنگ خونین بازمیگشت! پویا تصمیماش را گرفته بود به قیمت جانش هم که شده بود از او محافظت میکرد!او نیز به تبعیت از دوست خستهاش روی یکی از تختهای خالی دراز کشید تا مقداری خستگی در کند، هنوز کمی وقت مانده بود تا تک تک گروهان ها تجهیزاتشون رو جمع کنند و به سمت میدان اصلی نبرد راهی شوند آنها میتوانستند با آخرین گروهانی که حرکت میکردند همراه شودند، برخلاف نیروها فرماندههای اصلی سپاه کاسپین هنوز در چادرهایشان مانده بودند و یک گردان دیگر از نگهبانان طلایی رنگ برای محافظت از آنها در آن منطقه مستقر میشد.این سپاه کامل و بی نظیر به یکباره برای جنگ دشت های سیتارا ظاهر شده بودند و هیچکس خبر نداشت که این دست برتر از کجا پدید آمده بود! بی شک اگر یکی از سپاهیان دشمن بود فردا ورق به سمت تاریکی برمی گشت و آتنا به همراه سپاهیانش را در باتلاقی از خون غرق می کرد!
////
جیسون خوب میدانست که باید آریو را با خود همراه میکرد اما او جوانکی خام و بی تجربه بود هیچ استعداد خاصی در او نمیدید! شاید در بهترین حالت میتوانست تجهیزات را حمل کند به هرحال از یک نبرد تن به تن حتی با یک گابلین ناچیز زنده بیرون نمیآمد برای چه الماس او را انتخاب کرده بود؟مدتی بود که پویا جمعشان را ترک کرده بود و در آشپزخانه خود را طوری مشغول کرده بود که ذهنش بتواند اوضاع را درک کند! آریو از آن دسته افرادی نبود که به تنهایی گلیمش را از آب بیرون بکشد و کافی بود تا یک لحظه از او غافل شوی تا دردسری برای خودش درست کند.جیسون غرق در افکار بی پایان و بی جوابش الماس را روی میز چرخ میداد و آریو پشت پرده خانه بیرون را تماشا میکرد، شمار جمعیتی که بی هیچ توجهی به یکدیگر مشغول تردد بودند و هرزگاهی درشکه ای نظم جمعیت را برهم میزد.سربازان رفت آمد کنان دسته ای پس از دیگری در خیابان ها میچرخیدند و آریو خوب میدانست که دلیل آشفتگی آنان چیزی جز حضور جیسون نبود! نگاهی سریع به او که هنوز پشت میز نشسته بود و سکوت عمیقش را نمیکشست انداخت، گویی احساس شرم و خجالت میکرد مدت زیادی به او خیره شود ترجیح میداد همانجا پشت پنجره بایستد و از نگهبانی دادنش دلخوش باشد، طبق روال تمام سال های گذشته اش ترجیح داد به جای پیشبینی منتظر پیش آمدن اتفاقات باشد و همان لحظه چاره ای برای حل آن بیاندیشد! استراتژی که ذهنش را برای هضم ماجرا پابرجا نگه میداشت و مانع از فروپاشی روانی او میشد!
////
جیسون خوب میدانست که باید آریو را با خود همراه میکرد اما او جوانکی خام و بی تجربه بود هیچ استعداد خاصی در او نمیدید! شاید در بهترین حالت میتوانست تجهیزات را حمل کند به هرحال از یک نبرد تن به تن حتی با یک گابلین ناچیز زنده بیرون نمیآمد برای چه الماس او را انتخاب کرده بود؟مدتی بود که پویا جمعشان را ترک کرده بود و در آشپزخانه خود را طوری مشغول کرده بود که ذهنش بتواند اوضاع را درک کند! آریو از آن دسته افرادی نبود که به تنهایی گلیمش را از آب بیرون بکشد و کافی بود تا یک لحظه از او غافل شوی تا دردسری برای خودش درست کند.جیسون غرق در افکار بی پایان و بی جوابش الماس را روی میز چرخ میداد و آریو پشت پرده خانه بیرون را تماشا میکرد، شمار جمعیتی که بی هیچ توجهی به یکدیگر مشغول تردد بودند و هرزگاهی درشکه ای نظم جمعیت را برهم میزد.سربازان رفت آمد کنان دسته ای پس از دیگری در خیابان ها میچرخیدند و آریو خوب میدانست که دلیل آشفتگی آنان چیزی جز حضور جیسون نبود! نگاهی سریع به او که هنوز پشت میز نشسته بود و سکوت عمیقش را نمیکشست انداخت، گویی احساس شرم و خجالت میکرد مدت زیادی به او خیره شود ترجیح میداد همانجا پشت پنجره بایستد و از نگهبانی دادنش دلخوش باشد، طبق روال تمام سال های گذشته اش ترجیح داد به جای پیشبینی منتظر پیش آمدن اتفاقات باشد و همان لحظه چاره ای برای حل آن بیاندیشد! استراتژی که ذهنش را برای هضم ماجرا پابرجا نگه میداشت و مانع از فروپاشی روانی او میشد!
۲۱۷
۱۲:۰۶
جیسون اما برخلاف او ذهنی فولادین داشت و تجربه سالها نبرد و تصمیمهای سخت ارادهی او را نیز همانند ذهنش فولادین ساخته بود! سخت ترین تصمیم ها برگرفته از قوی ترین ارادههاست!از سر جایش بلند شد و بی توجه به آریو که خیره نگاههاش میکرد به سمت پلکان چوبی که به طبقه ی پایین خانه راه داشت حرکت کرد، باید با پویا صحبت میکرد و آریو رو با خود میبرد! هارولد چهره او را دیده بود و طولی نمیکشید که خانه به خانه شهر را به دنبال او میگشت و تن نحیفاش را زیر شکنجه قطعه قطعه میکرد تا سرنخی از جیسون پیدا کند حال که الماس تقدیر به لطف النا در دستان او بود طولی نمیکشید که حکومت قاتل های طلاییاش را برای به غنیمت گرفتن سرش برای هارولد و داوود به تعقیباش میفرستاد پس باید دست میجنباند و سریع تر از پایتخت کشور فراری میشد شک داشت که همین الان هم شانسی برای بیرون رفتن بیابد!طبقهی پایین ذهنش برخلاف تصورش بیشتر حکم یک اسلحه خانه را داشت! ردیف های شمشیر و سپر در کناری تا انتهای سقف منظم چیده شده بودند و در کنار دیگر ادوات کشاورزی و مقداری سرنیزه و کمی کریستال مانا برای فروش قرار داشت.نگاهش را از کریستال های مانا با انزجار گرفت و به پویا که پشت پیشتخوان فروشگاهاش در اشپزخانه ای کوچک مشغول پخت و پز بود! پویا با حضور جیسون دست از خورد کردن سبزیجات روی تخته چوبی آشپزی پیش رویش کشید و نگاه منتظرش را با با نگاه معناداری جواب داد، او سالیان زیادی زندگی کرده بود و تجربه اش در شناخت آدم ها تا حدی بود که بتواند تشخیص دهد پشت سکوت یا سخن هرکسی چه خواسته ای پنهان گشته است!سبزیجات را در دیگ سیاه رنگی ریخت، زیر آن مروارید های آتشینی مشغول تولید کردن گرما برای آشپزی بودند، بعضی از محصولات جادوگران هنوز در زندگی روزمره استفاده میشد غافل از اینکه همه به دنبال شکار و نابودی نسل آنان بودند! - میدونم چی ازم میخوای جیسون آتشین! اما آریو کسی نیست که بتونه تو راه گرفتن انتقامت همراهیت کنه! من دیگه هیچکدام از عزیزانم رو برای هیچ جنگی فدا نمیکنم!جیسون به یکی از کابینت های چوبی سفید رنگی که در کنارش بود تکیه زد و ناخنکی به ظرف سالاد سبزیجات کنارش زد! مدت زیادی بود غذایی نخورده بود و حسابی دلش از بوی مطلوب غذای پویا پیچ می خورد!سعی کرد از شکماش که بی موقع تمرکزش را به هم زده بود چشم پوشی کند اما پویا با گرفتن تکه نان جویی به سمتش شگفت زده اش کرد! با گرفتن نان تشکری کرد و شخصیت او را در ذهنش مورد ستایش قرار داد! او آدم مهربانی بود و لایق یک زندگی آرام اما دلیل جیسون تنها انتقام نبود! او سعی داشت با نجات کشور و یکپارچه کردن آن شر انسان های فاسد و شیاطین را از سر میهن پاک کند و بار دیگر جادوگران و انسان ها حتی موجودات اساطیری پاک و بی آزار هم در کنارشان زندگی امن و پر از آسایش داشته باشند!- حق داری و من به تصمیمت احترام میذارم، اما هارولد نیمه الف چهره اون رو دیده و حتما برای پیدا کردنش همه شهر رو زیر رو میکنه! الماس تقدیر یکی از سه الماس باقی مانده دوران فناناپذیرانه! سالیان کهنی که انسانهای فناناپذیر پادشاهی تمام مناطق را در دست داشتند! این الماس هیچوقت اشتباه نمیکنه و اگه بخوام از قدرتاش بگم اونقدر زیاده که خودمم نمیتونم توضیحش بدم!پویا با ملاقه آهنینی که ساخته ی دست آریو بود غذا را هم میزد و پس سکوتی که جزی از شخصیت بود حرفای جیسون را پردازش میکرد، برایش اهمیتی نداشت آن الماس مزخرف چه چیزی بود و چه قدرتی داشت اما حرف جیسون در مورد آن نیمه الف شرور حکومتی درست بود! خودش نیز به این موضوع فکر کرده بود و راه حل زیادی برایش وجود نداشت! میتوانست مدتی آریو را در خانه پنهان کند اما اگر خانه به خانه به دنبال سرزنخی از جیسون میگشتند هارولد او را میدید و آریو را به کام مرگ میفرستاد! راه حل دیگری که به ذهناش رسیده بود راهی کردن او برای مدتی پیش یکی از آهنگرایی که در دوران قدیم برایش کار میکرد بود! او در یکی از شهرای جنوب که انسانها در آن هنوز با دورف ها زندگی میکردند و در کنار آن تجارت های پرسودی نصیب مردم شهر میشد! شهری که پایتخت تجارت و سوددهی شناخته میشد و صدها هزار مهاجر را در خود جای داده بود، حکومت وابسته به حضورشان مالیات می گرفتند و برایش فرقی نمیکرد دورفی که مالیاتش را پرداخت میکند آزادانه در شهر زندگی کند و حتی با انسانی ازدواج کند! پول همیشه حرف اول را میزد و میتوانست هر قانونی را در منطقه جنوب نقض کند به شرطی که پولش را پرداخته باشه!- نمیخوای حرفی بزنی؟رشته ی افکار پویا با صدای جیسون از هم گسسته شد، نمیتوانست اجازه دهد که او با جیسون همراه شود و تصمیماش عوض نمیشد! او یک فراری خیانتکار محکوم به اعدام بود و همراهی با او چیزی جز مرگ را به ارمغان نمیآورد! دهان گشود تا پاسخ قاطع نفی را به او بدهد اما با صدای در خانه تلاشش بی
۲۴۱
۱۴:۰۷
اثر ماند! نگاه نگران جیسون با صدای دوباره درب خانه به او دوخته شد میترسید مأمورین برای پیدا کردنش دست به گشتن خانهها زده باشند اما فکر میکرد خانه ی پویا دورتر از مرکز اصلی شهر باشد این حجم از سرسبزی در اطراف خانه نشان میداد فاصله ای طولانی با مراکز اصلی شهر داشت.- آروم برو طبقه بالا آریو هم قایم کن!
۲۴۰
۱۴:۰۷