بازارسال شده از خانه اندیشهورزان
● گسترش تدریجی جغرافیای بازدارندگی،
● انتقال مستمر مرکز ثقل رقابت،
● انباشت اهرمهای بازدارندگی
● تغییر مفهوم بازدارندگی از حفظ وضع موجود به تولید مستمر مزیت راهبردی.
#رصد #یادداشت#راهبرد#پرونده_مقاومت_ملی
۱
۸:۱۴
بازآرایی نظم سیاسی ایران در دوره گذار پساجنگ۱ از ۵
مقدمهاگر کشوری در اثر یک بحران وجودی ــ مانند جنگی گسترده، تغییر در رأس هرم قدرت، تغییر در محیط امنیتی و آغاز مرحلهای جدید در سیاست خارجی ــ وارد دورهای تازه شود، تحلیل آن با ابزارهای رایج سیاست روز امکانپذیر نیست. در چنین شرایطی، دیگر پرسش اصلی این نیست که "کدام جناح پیروز میشود؟" یا "چه کسی قدرت را در اختیار خواهد گرفت؟" بلکه مسئله اساسی آن است که منطق نظم سیاسی چگونه دگرگون میشود و رقابت سیاسی بر چه محورهایی بازتعریف خواهد شد.تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که بحرانهای بزرگ، صرفاً موجب جابهجایی افراد یا دولتها نمیشوند، بلکه قواعد بازی سیاسی، منابع مشروعیت، ائتلافهای نخبگان و حتی هویت سیاسی جامعه را نیز تغییر میدهند. ازاینرو، تحلیل چنین دورهای باید در سطح گذار نظم سیاسی انجام شود، نه در سطح رقابتهای متعارف جناحی.با مشاهده شرایط ایران، به نظر می رسد که کشور را می توان در شرایط گذار از بحران وجودی در نظر گرفت و بر همین اساس، آن را تحلیل کرد. هدف تحلیل حاضر، ارائه چارچوبی نظری برای فهم بازآرایی سیاسی در دوره گذار پساجنگ است و ادعایی برای پیشبینی قطعی آینده ندارد.
چارچوب نظری تحلیلبرای فهم چنین دورهای، اتکا به یک نظریه واحد کافی نیست. مناسبترین چارچوب، ترکیبی از پنج رویکرد نظری است:۱) نظریه گذار سیاسی (Political Transition)۲) نظریه بازآرایی نخبگان (Elite Reconfiguration)۳) نهادگرایی تاریخی (Historical Institutionalism)۴) نظریه امنیتیشدن (Securitization)۵) نظریه مشروعیت وبر (Weber's theory of legitimacy)ترکیب این پنج نظریه، امکان تحلیل همزمان چهار سطح را فراهم میکند:۱) تحول ساختار قدرت؛۲) تحول ائتلافهای نخبگان؛۳) تحول منابع مشروعیت؛۴) تحول جامعه و مطالبات اجتماعی.فرضیه اصلی این تحلیل این است که بحران اصلی، صرفاً تغییر رهبر، پایان جنگ یا آغاز مذاکرات نیست، بلکه تغییر منطق نظم سیاسی است.هر نظم سیاسی بر چهار ستون مشروعیت، ائتلاف نخبگان، نهادهای قدرت و روایت مشترک ملی استوار است.هرگاه این چهار ستون به طور همزمان دچار دگرگونی شوند، کشور وارد مرحلهای میشود که در ادبیات آیندهپژوهی سیاسی از آن با عنوان بزنگاه تاریخی (Critical Juncture) یاد میشود. در چنین بزنگاهی، تصمیمهایی که طی چند سال نخست اتخاذ میشوند، میتوانند مسیر چند دهه آینده را تعیین کنند.
از تغییر حکومت تا تغییر منطق سیاست:در دورههای عادی، رقابت سیاسی عمدتاً حول افراد، احزاب، انتخابات و جناحها شکل میگیرد؛ اما در دورههای گذار، این الگو تغییر میکند. در چنین شرایطی، افراد همچنان اهمیت دارند، اما اهمیت آنان تابع ائتلافهای جدید، منابع مشروعیت و روایتهای تازه از آینده کشور میشود. به همین دلیل، پرسش اساسی دیگر این نیست که چه کسی برنده انتخابات خواهد شد؟ بلکه این است که کدام الگوی حکمرانی قادر است نظم جدید را تثبیت کند؟
#حکمرانی_شایسته#نظم_سیاسی#پسا_جنگ#شکاف_سیاسی#آینده#جریان_شناسی_سیاسی
#خط_سبز @sabzkhat
مقدمهاگر کشوری در اثر یک بحران وجودی ــ مانند جنگی گسترده، تغییر در رأس هرم قدرت، تغییر در محیط امنیتی و آغاز مرحلهای جدید در سیاست خارجی ــ وارد دورهای تازه شود، تحلیل آن با ابزارهای رایج سیاست روز امکانپذیر نیست. در چنین شرایطی، دیگر پرسش اصلی این نیست که "کدام جناح پیروز میشود؟" یا "چه کسی قدرت را در اختیار خواهد گرفت؟" بلکه مسئله اساسی آن است که منطق نظم سیاسی چگونه دگرگون میشود و رقابت سیاسی بر چه محورهایی بازتعریف خواهد شد.تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که بحرانهای بزرگ، صرفاً موجب جابهجایی افراد یا دولتها نمیشوند، بلکه قواعد بازی سیاسی، منابع مشروعیت، ائتلافهای نخبگان و حتی هویت سیاسی جامعه را نیز تغییر میدهند. ازاینرو، تحلیل چنین دورهای باید در سطح گذار نظم سیاسی انجام شود، نه در سطح رقابتهای متعارف جناحی.با مشاهده شرایط ایران، به نظر می رسد که کشور را می توان در شرایط گذار از بحران وجودی در نظر گرفت و بر همین اساس، آن را تحلیل کرد. هدف تحلیل حاضر، ارائه چارچوبی نظری برای فهم بازآرایی سیاسی در دوره گذار پساجنگ است و ادعایی برای پیشبینی قطعی آینده ندارد.
چارچوب نظری تحلیلبرای فهم چنین دورهای، اتکا به یک نظریه واحد کافی نیست. مناسبترین چارچوب، ترکیبی از پنج رویکرد نظری است:۱) نظریه گذار سیاسی (Political Transition)۲) نظریه بازآرایی نخبگان (Elite Reconfiguration)۳) نهادگرایی تاریخی (Historical Institutionalism)۴) نظریه امنیتیشدن (Securitization)۵) نظریه مشروعیت وبر (Weber's theory of legitimacy)ترکیب این پنج نظریه، امکان تحلیل همزمان چهار سطح را فراهم میکند:۱) تحول ساختار قدرت؛۲) تحول ائتلافهای نخبگان؛۳) تحول منابع مشروعیت؛۴) تحول جامعه و مطالبات اجتماعی.فرضیه اصلی این تحلیل این است که بحران اصلی، صرفاً تغییر رهبر، پایان جنگ یا آغاز مذاکرات نیست، بلکه تغییر منطق نظم سیاسی است.هر نظم سیاسی بر چهار ستون مشروعیت، ائتلاف نخبگان، نهادهای قدرت و روایت مشترک ملی استوار است.هرگاه این چهار ستون به طور همزمان دچار دگرگونی شوند، کشور وارد مرحلهای میشود که در ادبیات آیندهپژوهی سیاسی از آن با عنوان بزنگاه تاریخی (Critical Juncture) یاد میشود. در چنین بزنگاهی، تصمیمهایی که طی چند سال نخست اتخاذ میشوند، میتوانند مسیر چند دهه آینده را تعیین کنند.
از تغییر حکومت تا تغییر منطق سیاست:در دورههای عادی، رقابت سیاسی عمدتاً حول افراد، احزاب، انتخابات و جناحها شکل میگیرد؛ اما در دورههای گذار، این الگو تغییر میکند. در چنین شرایطی، افراد همچنان اهمیت دارند، اما اهمیت آنان تابع ائتلافهای جدید، منابع مشروعیت و روایتهای تازه از آینده کشور میشود. به همین دلیل، پرسش اساسی دیگر این نیست که چه کسی برنده انتخابات خواهد شد؟ بلکه این است که کدام الگوی حکمرانی قادر است نظم جدید را تثبیت کند؟
#حکمرانی_شایسته#نظم_سیاسی#پسا_جنگ#شکاف_سیاسی#آینده#جریان_شناسی_سیاسی
#خط_سبز @sabzkhat
۱K
۱۶:۲۳
بازآرایی نظم سیاسی ایران در دوره گذار پساجنگ۲ از ۵
پایان شکافهای سنتییکی از نخستین پیامدهای بحرانهای بزرگ، فرسوده شدن تقسیمبندیهای قدیمی است. دوگانههایی مانند اصولگرا / اصلاحطلب، چپ / راست، سنتی / مدرن به تدریج جای خود را به شکافهای جدید خواهند داد؛ زیرا جامعه و نخبگان دیگر مسائل خود را با ادبیات گذشته تعریف نخواهند کرد در نتیجه، هویتهای سیاسی نیز بازتعریف میشوند.
شکافهای جدید سیاست ایران:شکاف نخست؛ امنیت سخت یا امنیت هوشمند؟مهمترین شکاف آینده احتمالاً نه بر سر اصل امنیت، بلکه بر سر تعریف امنیت خواهد بود؛ یک جریان معتقد خواهد بود که امنیت کشور عمدتاً از طریق قدرت سخت، بازدارندگی نظامی و تمرکز بیشتر قدرت حفظ میشود.در مقابل، جریان دیگری استدلال خواهد کرد که امنیت پایدار تنها در صورتی تحقق مییابد که اقتصاد، فناوری، سرمایه اجتماعی، دیپلماسی و مشروعیت داخلی نیز تقویت شوند.بنابراین، اختلاف اصلی نه میان امنیت و توسعه، بلکه میان دو برداشت متفاوت از امنیت خواهد بود.شکاف دوم؛ مقاومت یا تنشزداییاین شکاف نیز بیش از آنکه اختلافی تاکتیکی باشد، اختلافی درباره تعریف منافع ملی است.یک جریان، استمرار بازدارندگی سخت را مهمترین ابزار حفظ قدرت ملی میداند.در مقابل، جریان دیگر معتقد است که توسعه اقتصادی، فناوری پیشرفته، تعامل هدفمند با جهان و کاهش هزینههای خارجی نیز بخشی از قدرت ملی محسوب میشوند.ازاینرو، سیاست خارجی به یکی از مهمترین مؤلفههای هویت سیاسی تبدیل خواهد شد.
شکاف سوم؛ تمرکز قدرت یا هماهنگی نهادیبحرانهای بزرگ معمولاً دو واکنش متفاوت ایجاد میکنند : برخی نتیجه میگیرند که برای عبور از بحران باید قدرت متمرکزتر شود و تصمیمگیری سرعت بیشتری پیدا کند، در مقابل، گروهی دیگر معتقد خواهند بود که بحران محصول ضعف هماهنگی میان نهادها بوده و راهحل آن، توزیع مسئولیت، هماهنگی نهادی و اصلاح سازوکارهای تصمیمگیری است.
شکاف چهارم؛ مشروعیت تاریخی یا مشروعیت عملکردشاید مهمترین تحول آینده، تغییر منبع مشروعیت باشد. در گذشته، بخش مهمی از مشروعیت سیاسی بر حافظه تاریخی، انقلاب، جنگ و هویت ایدئولوژیک استوار بود. اما در دوره پسابحران، احتمال دارد بخش بزرگی از جامعه حکومت را بیش از هر چیز بر اساس عملکرد آن ارزیابی کند. در چنین شرایطی، شاخصهایی مانند کارآمدی، رشد اقتصادی، مبارزه با فساد، کیفیت مدیریت، شفافیت و ارائه خدمات عمومی به منابع جدید مشروعیت تبدیل میشوند.
شکاف پنجم؛ اقتصاد بسته یا اقتصاد رقابتیاقتصاد نیز به مهمترین میدان رقابت سیاسی تبدیل خواهد شد. یک جریان بر خوداتکایی حداکثری و اقتصاد درونزا تأکید خواهد کرد. در مقابل، جریان دیگر، ضمن حفظ استقلال، خواهان بهرهگیری گستردهتر از تجارت، سرمایه، فناوری و بازارهای جهانی خواهد بود. احتمالاً سیاست اقتصادی آینده، آمیزهای از این دو نگاه خواهد بود.
شکاف ششم؛ نسل انقلاب یا نسل پساجنگشکاف نسلی نیز اهمیت فزایندهای خواهد یافت. نسل جدید نه تجربه انقلاب را دارد و نه خاطره جنگهای گذشته را، بلکه نخستین تجربه امنیتی بزرگ خود را در همین بحران پشت سر گذاشته است. مطالبات این نسل عمدتاً ترکیبی از امنیت، اشتغال، آینده قابل پیشبینی، کرامت اجتماعی، ثبات اقتصادی و امکان مشارکت در اقتصاد و فناوری جهانی خواهد بود. این نسل ممکن است اساساً با ادبیات سنتی جناحهای سیاسی ارتباط چندانی برقرار نکند و عملکرد حکومت را جایگزین هویتهای سیاسی گذشته سازد.
#حکمرانی_شایسته#نظم_سیاسی#پسا_جنگ#شکاف_سیاسی#آینده#جریان_شناسی_سیاسی
#خط_سبز @sabzkhat
پایان شکافهای سنتییکی از نخستین پیامدهای بحرانهای بزرگ، فرسوده شدن تقسیمبندیهای قدیمی است. دوگانههایی مانند اصولگرا / اصلاحطلب، چپ / راست، سنتی / مدرن به تدریج جای خود را به شکافهای جدید خواهند داد؛ زیرا جامعه و نخبگان دیگر مسائل خود را با ادبیات گذشته تعریف نخواهند کرد در نتیجه، هویتهای سیاسی نیز بازتعریف میشوند.
شکافهای جدید سیاست ایران:شکاف نخست؛ امنیت سخت یا امنیت هوشمند؟مهمترین شکاف آینده احتمالاً نه بر سر اصل امنیت، بلکه بر سر تعریف امنیت خواهد بود؛ یک جریان معتقد خواهد بود که امنیت کشور عمدتاً از طریق قدرت سخت، بازدارندگی نظامی و تمرکز بیشتر قدرت حفظ میشود.در مقابل، جریان دیگری استدلال خواهد کرد که امنیت پایدار تنها در صورتی تحقق مییابد که اقتصاد، فناوری، سرمایه اجتماعی، دیپلماسی و مشروعیت داخلی نیز تقویت شوند.بنابراین، اختلاف اصلی نه میان امنیت و توسعه، بلکه میان دو برداشت متفاوت از امنیت خواهد بود.شکاف دوم؛ مقاومت یا تنشزداییاین شکاف نیز بیش از آنکه اختلافی تاکتیکی باشد، اختلافی درباره تعریف منافع ملی است.یک جریان، استمرار بازدارندگی سخت را مهمترین ابزار حفظ قدرت ملی میداند.در مقابل، جریان دیگر معتقد است که توسعه اقتصادی، فناوری پیشرفته، تعامل هدفمند با جهان و کاهش هزینههای خارجی نیز بخشی از قدرت ملی محسوب میشوند.ازاینرو، سیاست خارجی به یکی از مهمترین مؤلفههای هویت سیاسی تبدیل خواهد شد.
شکاف سوم؛ تمرکز قدرت یا هماهنگی نهادیبحرانهای بزرگ معمولاً دو واکنش متفاوت ایجاد میکنند : برخی نتیجه میگیرند که برای عبور از بحران باید قدرت متمرکزتر شود و تصمیمگیری سرعت بیشتری پیدا کند، در مقابل، گروهی دیگر معتقد خواهند بود که بحران محصول ضعف هماهنگی میان نهادها بوده و راهحل آن، توزیع مسئولیت، هماهنگی نهادی و اصلاح سازوکارهای تصمیمگیری است.
شکاف چهارم؛ مشروعیت تاریخی یا مشروعیت عملکردشاید مهمترین تحول آینده، تغییر منبع مشروعیت باشد. در گذشته، بخش مهمی از مشروعیت سیاسی بر حافظه تاریخی، انقلاب، جنگ و هویت ایدئولوژیک استوار بود. اما در دوره پسابحران، احتمال دارد بخش بزرگی از جامعه حکومت را بیش از هر چیز بر اساس عملکرد آن ارزیابی کند. در چنین شرایطی، شاخصهایی مانند کارآمدی، رشد اقتصادی، مبارزه با فساد، کیفیت مدیریت، شفافیت و ارائه خدمات عمومی به منابع جدید مشروعیت تبدیل میشوند.
شکاف پنجم؛ اقتصاد بسته یا اقتصاد رقابتیاقتصاد نیز به مهمترین میدان رقابت سیاسی تبدیل خواهد شد. یک جریان بر خوداتکایی حداکثری و اقتصاد درونزا تأکید خواهد کرد. در مقابل، جریان دیگر، ضمن حفظ استقلال، خواهان بهرهگیری گستردهتر از تجارت، سرمایه، فناوری و بازارهای جهانی خواهد بود. احتمالاً سیاست اقتصادی آینده، آمیزهای از این دو نگاه خواهد بود.
شکاف ششم؛ نسل انقلاب یا نسل پساجنگشکاف نسلی نیز اهمیت فزایندهای خواهد یافت. نسل جدید نه تجربه انقلاب را دارد و نه خاطره جنگهای گذشته را، بلکه نخستین تجربه امنیتی بزرگ خود را در همین بحران پشت سر گذاشته است. مطالبات این نسل عمدتاً ترکیبی از امنیت، اشتغال، آینده قابل پیشبینی، کرامت اجتماعی، ثبات اقتصادی و امکان مشارکت در اقتصاد و فناوری جهانی خواهد بود. این نسل ممکن است اساساً با ادبیات سنتی جناحهای سیاسی ارتباط چندانی برقرار نکند و عملکرد حکومت را جایگزین هویتهای سیاسی گذشته سازد.
#حکمرانی_شایسته#نظم_سیاسی#پسا_جنگ#شکاف_سیاسی#آینده#جریان_شناسی_سیاسی
#خط_سبز @sabzkhat
۹۳۸
۱۶:۲۳
بازآرایی نظم سیاسی ایران در دوره گذار پساجنگ۳ از ۵
بازآرایی بازیگران:در چنین دورهای، بازیگران جدید الزاماً احزاب جدید نیستند، بلکه ائتلافهای تازهای از نخبگان سیاسی، امنیتی، اقتصادی و اجتماعی شکل میگیرد:۱. محافظان نظم : هدف اصلی این بلوک، حفظ تداوم نهادی و جلوگیری از بیثباتی است.سرمایه اصلی آنان تجربه حکمرانی، شبکههای نهادی، ساختارهای امنیتی و سرمایه تاریخی و انقلابی است.اولویت این جریان، ثبات سیاسی است و اصلاحات یا توسعه را تا جایی میپذیرد که به انسجام ساختار لطمه نزند.۲. عملگرایان امنیتی : این گروه احتمالاً مهمترین بازیگر دوره گذار خواهد بود.ممکن است پیشینه امنیتی یا نظامی داشته باشند، اما به این جمعبندی رسیدهاند که امنیت آینده صرفاً با ابزار نظامی تأمین نمیشود. در نگاه آنان، اقتصاد، فناوری، مشروعیت داخلی و کاهش هزینههای راهبردی نیز بخشی از امنیت ملی محسوب میشوند. شعار نانوشته آنان را میتوان چنین خلاصه کرد: "امنیت بدون اقتصاد پایدار نیست."۳. تکنوکراتهای بازسازی: این گروه بیش از آنکه دغدغه ایدئولوژیک داشته باشند، دغدغه کارآمدی دارند. اولویتهای آنان رشد اقتصادی، اصلاح نظام اداری، دولت هوشمند، بهرهوری، فناوری و جذب سرمایه و توسعه زیرساختهاست. در نگاه آنان، سیاست خارجی نیز ابزاری برای توسعه است، نه هدفی مستقل.۴. هویتگرایان انقلابی : چهارمین بلوک سیاسی، جریان هویتگرایان انقلابی است. این جریان بحران را نه محصول آرمانهای انقلاب، بلکه نتیجه فاصله گرفتن از آن آرمانها میداند. از این منظر، راهحل بحران در بازگشت به انسجام ایدئولوژیک، تقویت اقتدار دولت، افزایش همبستگی اجتماعی و کاهش وابستگی به محیط خارجی جستوجو میشود.در این رویکرد، مذاکره یا تعامل خارجی بهعنوان ابزارهایی تاکتیکی تلقی میشوند و نباید موجب تغییر در هویت یا جهتگیری بنیادین نظام شوند.نقطه قوت این جریان، توانایی آن در ایجاد انسجام در شرایط بحرانی است؛ اما اگر نتواند همزمان پاسخ مناسبی برای مسائل اقتصادی، مدیریتی و مطالبات نسلهای جدید ارائه دهد، ممکن است در حفظ پایگاه اجتماعی خود با چالش روبهرو شود.۵. اصلاحطلبان جدید : اگر چنین دوره گذاری رخ دهد، اصلاحطلبی آینده احتمالاً ادامه مستقیم اصلاحطلبی دهههای گذشته نخواهد بود. محورهای اصلی این جریان بیش از آنکه بر توسعه سیاسی کلاسیک متمرکز باشد، حول مفاهیمی مانند حکمرانی خوب، شفافیت، پاسخگویی، مبارزه با فساد، اصلاح بوروکراسی، کارآمدی نهادهای عمومی و تقویت سرمایه اجتماعی شکل خواهد گرفت.به بیان دیگر، اصلاحطلبی آینده احتمالاً از سیاست هویت به سمت سیاست حکمرانی حرکت خواهد کرد.۶. نسل پساجنگ : در کنار همه بازیگران فوق، مهمترین بازیگر آینده شاید اساساً یک حزب یا جریان سیاسی نباشد، بلکه یک نسل اجتماعی باشد. نسلی که نه تجربه انقلاب را دارد و نه خاطره جنگهای گذشته را، اما نخستین بحران امنیتی بزرگ خود را تجربه کرده است.این نسل بیش از آنکه دغدغه رقابتهای ایدئولوژیک داشته باشد، به دنبال پاسخ به پرسشهایی مانند این خواهد بود:آیا آینده اقتصادی قابل پیشبینی است؟آیا فرصت پیشرفت وجود دارد؟آیا امنیت پایدار برقرار خواهد بود؟آیا نظام حکمرانی توان حل مسائل واقعی جامعه را دارد؟به همین دلیل، این نسل ممکن است مشروعیت حکومت را بیش از هر زمان دیگری بر اساس عملکرد آن ارزیابی کند.
مهمترین میدان رقابت آینده:برخلاف تصور رایج، رقابت اصلی آینده احتمالاً نه بر سر انتخابات و نه حتی بر سر ترکیب دولت بلکه بر سر روایت مسلط از بحران خواهد بود.تمام نظامهای سیاسی پس از بحرانهای بزرگ ناچارند پاسخ دهند که چرا بحران رخ داد؟، چه کسی مسئول آن بود؟، چه چیزی موجب عبور از بحران شد؟ و آینده باید بر چه مبنایی ساخته شود؟ از این رو، روایتهای متفاوتی شکل خواهد گرفت. ممکن است یک روایت، بحران را نتیجه ایستادگی بداند و نتیجه بگیرد که همان مسیر باید با اصلاحاتی محدود ادامه یابد.روایت دیگری ممکن است بحران را نشانه ضرورت بازنگری در برخی راهبردهای حکمرانی تلقی کند.روایت سوم نیز ممکن است ضعف اصلی را نه در جهتگیریهای کلان، بلکه در کیفیت مدیریت، هماهنگی نهادی و کارآمدی اجرایی جستوجو کند.هر یک از این روایتها ائتلاف سیاسی متفاوتی ایجاد خواهد کرد و جهت سیاستگذاری آینده را تعیین خواهد نمود.
#حکمرانی_شایسته#نظم_سیاسی#پسا_جنگ#شکاف_سیاسی#آینده#جریان_شناسی_سیاسی
#خط_سبز @sabzkhat
بازآرایی بازیگران:در چنین دورهای، بازیگران جدید الزاماً احزاب جدید نیستند، بلکه ائتلافهای تازهای از نخبگان سیاسی، امنیتی، اقتصادی و اجتماعی شکل میگیرد:۱. محافظان نظم : هدف اصلی این بلوک، حفظ تداوم نهادی و جلوگیری از بیثباتی است.سرمایه اصلی آنان تجربه حکمرانی، شبکههای نهادی، ساختارهای امنیتی و سرمایه تاریخی و انقلابی است.اولویت این جریان، ثبات سیاسی است و اصلاحات یا توسعه را تا جایی میپذیرد که به انسجام ساختار لطمه نزند.۲. عملگرایان امنیتی : این گروه احتمالاً مهمترین بازیگر دوره گذار خواهد بود.ممکن است پیشینه امنیتی یا نظامی داشته باشند، اما به این جمعبندی رسیدهاند که امنیت آینده صرفاً با ابزار نظامی تأمین نمیشود. در نگاه آنان، اقتصاد، فناوری، مشروعیت داخلی و کاهش هزینههای راهبردی نیز بخشی از امنیت ملی محسوب میشوند. شعار نانوشته آنان را میتوان چنین خلاصه کرد: "امنیت بدون اقتصاد پایدار نیست."۳. تکنوکراتهای بازسازی: این گروه بیش از آنکه دغدغه ایدئولوژیک داشته باشند، دغدغه کارآمدی دارند. اولویتهای آنان رشد اقتصادی، اصلاح نظام اداری، دولت هوشمند، بهرهوری، فناوری و جذب سرمایه و توسعه زیرساختهاست. در نگاه آنان، سیاست خارجی نیز ابزاری برای توسعه است، نه هدفی مستقل.۴. هویتگرایان انقلابی : چهارمین بلوک سیاسی، جریان هویتگرایان انقلابی است. این جریان بحران را نه محصول آرمانهای انقلاب، بلکه نتیجه فاصله گرفتن از آن آرمانها میداند. از این منظر، راهحل بحران در بازگشت به انسجام ایدئولوژیک، تقویت اقتدار دولت، افزایش همبستگی اجتماعی و کاهش وابستگی به محیط خارجی جستوجو میشود.در این رویکرد، مذاکره یا تعامل خارجی بهعنوان ابزارهایی تاکتیکی تلقی میشوند و نباید موجب تغییر در هویت یا جهتگیری بنیادین نظام شوند.نقطه قوت این جریان، توانایی آن در ایجاد انسجام در شرایط بحرانی است؛ اما اگر نتواند همزمان پاسخ مناسبی برای مسائل اقتصادی، مدیریتی و مطالبات نسلهای جدید ارائه دهد، ممکن است در حفظ پایگاه اجتماعی خود با چالش روبهرو شود.۵. اصلاحطلبان جدید : اگر چنین دوره گذاری رخ دهد، اصلاحطلبی آینده احتمالاً ادامه مستقیم اصلاحطلبی دهههای گذشته نخواهد بود. محورهای اصلی این جریان بیش از آنکه بر توسعه سیاسی کلاسیک متمرکز باشد، حول مفاهیمی مانند حکمرانی خوب، شفافیت، پاسخگویی، مبارزه با فساد، اصلاح بوروکراسی، کارآمدی نهادهای عمومی و تقویت سرمایه اجتماعی شکل خواهد گرفت.به بیان دیگر، اصلاحطلبی آینده احتمالاً از سیاست هویت به سمت سیاست حکمرانی حرکت خواهد کرد.۶. نسل پساجنگ : در کنار همه بازیگران فوق، مهمترین بازیگر آینده شاید اساساً یک حزب یا جریان سیاسی نباشد، بلکه یک نسل اجتماعی باشد. نسلی که نه تجربه انقلاب را دارد و نه خاطره جنگهای گذشته را، اما نخستین بحران امنیتی بزرگ خود را تجربه کرده است.این نسل بیش از آنکه دغدغه رقابتهای ایدئولوژیک داشته باشد، به دنبال پاسخ به پرسشهایی مانند این خواهد بود:آیا آینده اقتصادی قابل پیشبینی است؟آیا فرصت پیشرفت وجود دارد؟آیا امنیت پایدار برقرار خواهد بود؟آیا نظام حکمرانی توان حل مسائل واقعی جامعه را دارد؟به همین دلیل، این نسل ممکن است مشروعیت حکومت را بیش از هر زمان دیگری بر اساس عملکرد آن ارزیابی کند.
مهمترین میدان رقابت آینده:برخلاف تصور رایج، رقابت اصلی آینده احتمالاً نه بر سر انتخابات و نه حتی بر سر ترکیب دولت بلکه بر سر روایت مسلط از بحران خواهد بود.تمام نظامهای سیاسی پس از بحرانهای بزرگ ناچارند پاسخ دهند که چرا بحران رخ داد؟، چه کسی مسئول آن بود؟، چه چیزی موجب عبور از بحران شد؟ و آینده باید بر چه مبنایی ساخته شود؟ از این رو، روایتهای متفاوتی شکل خواهد گرفت. ممکن است یک روایت، بحران را نتیجه ایستادگی بداند و نتیجه بگیرد که همان مسیر باید با اصلاحاتی محدود ادامه یابد.روایت دیگری ممکن است بحران را نشانه ضرورت بازنگری در برخی راهبردهای حکمرانی تلقی کند.روایت سوم نیز ممکن است ضعف اصلی را نه در جهتگیریهای کلان، بلکه در کیفیت مدیریت، هماهنگی نهادی و کارآمدی اجرایی جستوجو کند.هر یک از این روایتها ائتلاف سیاسی متفاوتی ایجاد خواهد کرد و جهت سیاستگذاری آینده را تعیین خواهد نمود.
#حکمرانی_شایسته#نظم_سیاسی#پسا_جنگ#شکاف_سیاسی#آینده#جریان_شناسی_سیاسی
#خط_سبز @sabzkhat
۹۳۱
۱۶:۲۴
بازآرایی نظم سیاسی ایران در دوره گذار پساجنگ۴ از ۵
تحول مفهوم مشروعیت:یکی از مهمترین پیامدهای دوره گذار، تغییر در منبع مشروعیت سیاسی است.در گذشته، بخش مهمی از مشروعیت بر حافظه تاریخی، هویت انقلابی و جایگاه نهادهای سیاسی استوار بود اما در دوره جدید، احتمال دارد مشروعیت عملکردی سهم بیشتری پیدا کند.در چنین شرایطی، جامعه بیش از گذشته درباره بازسازی اقتصاد کشور ، بهبود کیفیت حکمرانی، کاهش فساد کاهش، ارتقای خدمات عمومی و امکان پیش بینی آینده خواهد پرسید و بدین ترتیب، کارآمدی به مهمترین سرمایه سیاسی تبدیل خواهد شد.
اقتصاد؛ مهمترین میدان سیاستتقریباً همه تجربههای تاریخی نشان میدهد که پس از بحرانهای بزرگ، موفقیت یا شکست حکومت بیش از هر چیز با توانایی آن در بازسازی اقتصاد سنجیده میشود. ازاینرو، اقتصاد دیگر صرفاً یک حوزه تخصصی نخواهد بود، بلکه به مهمترین عرصه رقابت سیاسی تبدیل خواهد شد. رقابت اصلی احتمالاً میان دو رویکرد خواهد بود:رویکرد نخست، بر اقتصاد مقاوم، خوداتکایی و استفاده حداکثری از ظرفیتهای داخلی تأکید خواهد کرد.رویکرد دوم، ضمن حفظ استقلال، بر حضور فعال در اقتصاد جهانی، جذب فناوری، سرمایه و بازارهای بینالمللی تأکید خواهد داشت.در عمل، موفقترین الگو احتمالاً مدلی خواهد بود که بتواند میان این دو رویکرد تعادل برقرار کند.
بازآرایی نخبگان:یکی از مهمترین تحولات دوره گذار، بازآرایی نخبگان خواهد بود.تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که تغییر واقعی معمولاً نه در رأس هرم قدرت، بلکه در لایههای میانی مدیریت رخ میدهد. منظور از نخبگان میانی مدیران ارشد دستگاهها، استانداران و فرمانداران، مدیران شرکتهای بزرگ، رؤسای دانشگاهها، مدیران نسل دوم و سوم و کارشناسان عالی دولت است. اگر این لایه دگرگون شود، سبک حکمرانی نیز تغییر خواهد کرد، حتی اگر ساختار رسمی نظام چندان متفاوت به نظر نرسد.
برندگان و بازندگان دوره گذار:در چنین شرایطی، برندگان اصلی الزاماً کسانی نیستند که بیشترین قدرت رسمی را در اختیار دارند، بلکه کسانی هستند که بتوانند خود را با منطق جدید سیاست تطبیق دهند.بر این اساس احتمالاً چهار گروه بیشترین ظرفیت را برای افزایش نفوذ خواهند داشت:۱) مدیران دارای تجربه اداره بحران؛۲) تکنوکراتهای کارآمد؛۳) نیروهای دارای توان اجماعسازی؛۴) نهادهایی که بتوانند میان امنیت، توسعه، مشروعیت و انسجام اجتماعی تعادل برقرار کنند.در مقابل، گروههایی که نتوانند خود را با قواعد جدید سازگار کنند، ممکن است بخشی از نفوذ و جایگاه خود را از دست بدهند. این امر لزوماً به معنای حذف کامل یا یک مسیر واحد نیست، بلکه به چگونگی شکلگیری ائتلافهای جدید و کیفیت مدیریت دوره گذار بستگی خواهد داشت.
#حکمرانی_شایسته#نظم_سیاسی#پسا_جنگ#شکاف_سیاسی#آینده#جریان_شناسی_سیاسی
#خط_سبز @sabzkhat
تحول مفهوم مشروعیت:یکی از مهمترین پیامدهای دوره گذار، تغییر در منبع مشروعیت سیاسی است.در گذشته، بخش مهمی از مشروعیت بر حافظه تاریخی، هویت انقلابی و جایگاه نهادهای سیاسی استوار بود اما در دوره جدید، احتمال دارد مشروعیت عملکردی سهم بیشتری پیدا کند.در چنین شرایطی، جامعه بیش از گذشته درباره بازسازی اقتصاد کشور ، بهبود کیفیت حکمرانی، کاهش فساد کاهش، ارتقای خدمات عمومی و امکان پیش بینی آینده خواهد پرسید و بدین ترتیب، کارآمدی به مهمترین سرمایه سیاسی تبدیل خواهد شد.
اقتصاد؛ مهمترین میدان سیاستتقریباً همه تجربههای تاریخی نشان میدهد که پس از بحرانهای بزرگ، موفقیت یا شکست حکومت بیش از هر چیز با توانایی آن در بازسازی اقتصاد سنجیده میشود. ازاینرو، اقتصاد دیگر صرفاً یک حوزه تخصصی نخواهد بود، بلکه به مهمترین عرصه رقابت سیاسی تبدیل خواهد شد. رقابت اصلی احتمالاً میان دو رویکرد خواهد بود:رویکرد نخست، بر اقتصاد مقاوم، خوداتکایی و استفاده حداکثری از ظرفیتهای داخلی تأکید خواهد کرد.رویکرد دوم، ضمن حفظ استقلال، بر حضور فعال در اقتصاد جهانی، جذب فناوری، سرمایه و بازارهای بینالمللی تأکید خواهد داشت.در عمل، موفقترین الگو احتمالاً مدلی خواهد بود که بتواند میان این دو رویکرد تعادل برقرار کند.
بازآرایی نخبگان:یکی از مهمترین تحولات دوره گذار، بازآرایی نخبگان خواهد بود.تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که تغییر واقعی معمولاً نه در رأس هرم قدرت، بلکه در لایههای میانی مدیریت رخ میدهد. منظور از نخبگان میانی مدیران ارشد دستگاهها، استانداران و فرمانداران، مدیران شرکتهای بزرگ، رؤسای دانشگاهها، مدیران نسل دوم و سوم و کارشناسان عالی دولت است. اگر این لایه دگرگون شود، سبک حکمرانی نیز تغییر خواهد کرد، حتی اگر ساختار رسمی نظام چندان متفاوت به نظر نرسد.
برندگان و بازندگان دوره گذار:در چنین شرایطی، برندگان اصلی الزاماً کسانی نیستند که بیشترین قدرت رسمی را در اختیار دارند، بلکه کسانی هستند که بتوانند خود را با منطق جدید سیاست تطبیق دهند.بر این اساس احتمالاً چهار گروه بیشترین ظرفیت را برای افزایش نفوذ خواهند داشت:۱) مدیران دارای تجربه اداره بحران؛۲) تکنوکراتهای کارآمد؛۳) نیروهای دارای توان اجماعسازی؛۴) نهادهایی که بتوانند میان امنیت، توسعه، مشروعیت و انسجام اجتماعی تعادل برقرار کنند.در مقابل، گروههایی که نتوانند خود را با قواعد جدید سازگار کنند، ممکن است بخشی از نفوذ و جایگاه خود را از دست بدهند. این امر لزوماً به معنای حذف کامل یا یک مسیر واحد نیست، بلکه به چگونگی شکلگیری ائتلافهای جدید و کیفیت مدیریت دوره گذار بستگی خواهد داشت.
#حکمرانی_شایسته#نظم_سیاسی#پسا_جنگ#شکاف_سیاسی#آینده#جریان_شناسی_سیاسی
#خط_سبز @sabzkhat
۹۴۳
۱۶:۲۴
بازآرایی نظم سیاسی ایران در دوره گذار پساجنگ۵ از ۵
چهار سناریوی حکمرانی:سناریوی نخست؛ دولت بازسازی : در این سناریو، ائتلافی میان عملگرایان امنیتی و تکنوکراتهای بازسازی شکل میگیرد و اولویتهای اصلی، بازسازی اقتصاد، کاهش تنشهای خارجی، جذب سرمایه، اصلاح مدیریت و نوسازی زیرساختهاست.پیامد این سناریو میتواند افزایش کارآمدی و رشد اقتصادی باشد، هرچند ممکن است با مقاومت بخشی از ساختار سیاسی در برابر سرعت یا جهت تغییرات مواجه شود.سناریوی دوم؛ دولت امنیت ملی : در این سناریو، محافظان نظم و هویتگرایان انقلابی ائتلاف اصلی را تشکیل میدهند. اولویتهای آنان حفظ انسجام داخلی، تقویت بازدارندگی، کنترل بحران و ثبات سیاسی است.این الگو میتواند در کوتاهمدت ثبات بیشتری ایجاد کند، اما اگر پاسخ مناسبی برای مسائل اقتصادی و مدیریتی ارائه نکند، ممکن است در بلندمدت با محدودیتهایی روبهرو شود.سناریوی سوم؛ ائتلاف ملی : در این سناریو، بخشهایی از همه بلوکهای اصلی سیاسی به توافقی حداقلی دست مییابند. ویژگیهای این سناریو اصلاحات تدریجی، کاهش قطبیشدن، توافق میان نخبگان، بازسازی اقتصاد و افزایش اعتماد عمومی است.اگرچه این سناریو کمهزینهترین مسیر عبور از بحران است، اما تحقق آن مستلزم ظرفیت بالای اعتمادسازی، مصالحه سیاسی و مدیریت اختلافات است.سناریوی چهارم؛ بازتولید بحران : در این سناریو، هیچ ائتلاف پایداری شکل نمیگیرد. رقابت نخبگان فرسایشی میشود، اقتصاد بهبود نمییابد و سیاست خارجی همچنان پرهزینه باقی میماند. نتیجه آن میتواند شکلگیری چرخهای از تصمیمگیریهای کوتاهمدت، کاهش ظرفیت حکمرانی و افزایش بیاعتمادی عمومی باشد.
بزرگترین تحول؛ تغییر معیار موفقیت حکومت:شاید مهمترین تحول این دوره نه در ساختار حقوقی، بلکه در معیار ارزیابی حکومت رخ دهد.اگر در گذشته پرسش اصلی این بود که "چه کسی انقلابیتر است؟"، در دوره جدید ممکن است جامعه این پرسش را نیز همردیف پرسش پیشین طرح کند که "چه کسی اقتصاد را بهتر اداره میکند؟، چه کسی امنیت را با هزینه کمتر تأمین میکند؟، چه کسی اعتماد عمومی را بازسازی میکند؟ و چه کسی میتواند میان استقلال، توسعه، امنیت و ثبات تعادل برقرار کند؟" به این ترتیب، رقابت سیاسی ممکن است از عرصه هویتهای تاریخی به عرصه کیفیت حکمرانی یا دوقطبی هویتی انقلابی / کارآمد منتقل شود.
جمعبندی نهایی؛ گذار از سیاست هویت به سیاست حکمرانی:اگر این سناریو مبنای تحلیل قرار گیرد، مهمترین ویژگی دوره جدید نه صرفاً تغییر افراد یا دولتها، بلکه گذار از سیاست مبتنی بر هویت به سیاست مبتنی بر حکمرانی خواهد بود.این تحول به معنای حذف ایدئولوژی، امنیت یا هویت تاریخی نیست، بلکه به این معناست که همه این مؤلفهها نیز ناگزیر خواهند بود با سه معیار بنیادین سنجیده شوند:۱) کارآمدی: آیا سیاستها به نتایج ملموس برای جامعه منجر میشوند؟۲) مشروعیت: آیا تصمیمها از اعتماد و حمایت کافی برخوردارند؟۳) تابآوری: آیا نظام حکمرانی میتواند همزمان در برابر فشارهای داخلی و خارجی انعطاف و پایداری نشان دهد؟از این منظر، رقابت آینده بیش از آنکه بر سر "چه کسی حکومت میکند؟" باشد، بر سر این خواهد بود که کدام الگوی حکمرانی میتواند میان امنیت، توسعه، مشروعیت، انسجام ملی و توانایی حل مسائل پیچیده کشور تعادل برقرار کند.این جابهجایی از رقابت بر سر اشخاص به رقابت بر سر الگوهای حکمرانی، اگر تحقق یابد، میتواند مهمترین ویژگی مرحله جدید سیاست ایران باشد.
#حکمرانی_شایسته#نظم_سیاسی#پسا_جنگ#شکاف_سیاسی#آینده#جریان_شناسی_سیاسی
#خط_سبز @sabzkhat
چهار سناریوی حکمرانی:سناریوی نخست؛ دولت بازسازی : در این سناریو، ائتلافی میان عملگرایان امنیتی و تکنوکراتهای بازسازی شکل میگیرد و اولویتهای اصلی، بازسازی اقتصاد، کاهش تنشهای خارجی، جذب سرمایه، اصلاح مدیریت و نوسازی زیرساختهاست.پیامد این سناریو میتواند افزایش کارآمدی و رشد اقتصادی باشد، هرچند ممکن است با مقاومت بخشی از ساختار سیاسی در برابر سرعت یا جهت تغییرات مواجه شود.سناریوی دوم؛ دولت امنیت ملی : در این سناریو، محافظان نظم و هویتگرایان انقلابی ائتلاف اصلی را تشکیل میدهند. اولویتهای آنان حفظ انسجام داخلی، تقویت بازدارندگی، کنترل بحران و ثبات سیاسی است.این الگو میتواند در کوتاهمدت ثبات بیشتری ایجاد کند، اما اگر پاسخ مناسبی برای مسائل اقتصادی و مدیریتی ارائه نکند، ممکن است در بلندمدت با محدودیتهایی روبهرو شود.سناریوی سوم؛ ائتلاف ملی : در این سناریو، بخشهایی از همه بلوکهای اصلی سیاسی به توافقی حداقلی دست مییابند. ویژگیهای این سناریو اصلاحات تدریجی، کاهش قطبیشدن، توافق میان نخبگان، بازسازی اقتصاد و افزایش اعتماد عمومی است.اگرچه این سناریو کمهزینهترین مسیر عبور از بحران است، اما تحقق آن مستلزم ظرفیت بالای اعتمادسازی، مصالحه سیاسی و مدیریت اختلافات است.سناریوی چهارم؛ بازتولید بحران : در این سناریو، هیچ ائتلاف پایداری شکل نمیگیرد. رقابت نخبگان فرسایشی میشود، اقتصاد بهبود نمییابد و سیاست خارجی همچنان پرهزینه باقی میماند. نتیجه آن میتواند شکلگیری چرخهای از تصمیمگیریهای کوتاهمدت، کاهش ظرفیت حکمرانی و افزایش بیاعتمادی عمومی باشد.
بزرگترین تحول؛ تغییر معیار موفقیت حکومت:شاید مهمترین تحول این دوره نه در ساختار حقوقی، بلکه در معیار ارزیابی حکومت رخ دهد.اگر در گذشته پرسش اصلی این بود که "چه کسی انقلابیتر است؟"، در دوره جدید ممکن است جامعه این پرسش را نیز همردیف پرسش پیشین طرح کند که "چه کسی اقتصاد را بهتر اداره میکند؟، چه کسی امنیت را با هزینه کمتر تأمین میکند؟، چه کسی اعتماد عمومی را بازسازی میکند؟ و چه کسی میتواند میان استقلال، توسعه، امنیت و ثبات تعادل برقرار کند؟" به این ترتیب، رقابت سیاسی ممکن است از عرصه هویتهای تاریخی به عرصه کیفیت حکمرانی یا دوقطبی هویتی انقلابی / کارآمد منتقل شود.
جمعبندی نهایی؛ گذار از سیاست هویت به سیاست حکمرانی:اگر این سناریو مبنای تحلیل قرار گیرد، مهمترین ویژگی دوره جدید نه صرفاً تغییر افراد یا دولتها، بلکه گذار از سیاست مبتنی بر هویت به سیاست مبتنی بر حکمرانی خواهد بود.این تحول به معنای حذف ایدئولوژی، امنیت یا هویت تاریخی نیست، بلکه به این معناست که همه این مؤلفهها نیز ناگزیر خواهند بود با سه معیار بنیادین سنجیده شوند:۱) کارآمدی: آیا سیاستها به نتایج ملموس برای جامعه منجر میشوند؟۲) مشروعیت: آیا تصمیمها از اعتماد و حمایت کافی برخوردارند؟۳) تابآوری: آیا نظام حکمرانی میتواند همزمان در برابر فشارهای داخلی و خارجی انعطاف و پایداری نشان دهد؟از این منظر، رقابت آینده بیش از آنکه بر سر "چه کسی حکومت میکند؟" باشد، بر سر این خواهد بود که کدام الگوی حکمرانی میتواند میان امنیت، توسعه، مشروعیت، انسجام ملی و توانایی حل مسائل پیچیده کشور تعادل برقرار کند.این جابهجایی از رقابت بر سر اشخاص به رقابت بر سر الگوهای حکمرانی، اگر تحقق یابد، میتواند مهمترین ویژگی مرحله جدید سیاست ایران باشد.
#حکمرانی_شایسته#نظم_سیاسی#پسا_جنگ#شکاف_سیاسی#آینده#جریان_شناسی_سیاسی
#خط_سبز @sabzkhat
۱.۱K
۱۶:۲۴
السَّلامُ عَلَىٰ وَلِيِّ اللّٰهِ وَحَبِيبِهِ، السَّلامُ عَلَىٰ خَلِيلِ اللّٰهِ وَنَجِيبِهِ، السَّلامُ عَلَىٰ صَفِيِّ اللّٰهِ وَابْنِ صَفِيِّهِ، السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِيدِ، السَّلامُ عَلَىٰ أَسِيرِ الْكُرُباتِ وَقَتِيلِ الْعَبَرَاتِ
سلام بر ولی خدا و محبوبش، سلام بر دوست خدا و برجسته و شریفش، سلام بر بنده برگزیده خدا و فرزند برگزیدهاش، سلام بر حسین مظلوم و شهید، سلام بر آن دچار پریشانیها و کشته اشکها
اربعین سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران باوفایش تسلیت باد.
سلام بر ولی خدا و محبوبش، سلام بر دوست خدا و برجسته و شریفش، سلام بر بنده برگزیده خدا و فرزند برگزیدهاش، سلام بر حسین مظلوم و شهید، سلام بر آن دچار پریشانیها و کشته اشکها
اربعین سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران باوفایش تسلیت باد.
۱K
۲:۳۸
باتلاق امروز ؛ تعلیق آینده: چارچوبی نظری برای تحلیل حکمرانی در وضعیت «نه جنگ، نه صلح»
۱ از ۲
تحولات ناشی از جنگ و چالشهای امنیتی و ژئوپلیتیکی، جمهوری اسلامی را وارد وضعیت نه جنگ، نه صلحی نموده که نه منطق حکمرانی عادی بر آن حاکم است و نه الزامات حکمرانی جنگی به طور کامل استقرار یافته است. در وضعیت که به تدریج به تعلیق حکمرانی میانجامد؛ ظرفیت نظام سیاسی برای تصمیمگیری، سیاستگذاری و اجرای مؤثر سیاستها کاهش یافته و فرآیندهای حکمرانی در چرخهای از انتظار، احتیاط و واکنشگرایی گرفتار میشوند.
من این وضعیت را با مفاهیمی چون سکون، انجماد، رکود تصور کردم اما شاید تعبیر تند اما گویای "باتلاق امروز" مناسب تر از سایر گزینه ها باشد؛ وضعیتی که عمده ظرفیت دولت، نهادهای عمومی، بازار و جامعه صرف مدیریت بحرانهای جاری، حفظ وضع موجود و واکنش به رخدادهای پیشبینیناپذیر میشود. در چنین شرایطی، تصمیمهای بزرگ به تعویق میافتند، اصلاحات ساختاری متوقف میشوند، سرمایهگذاریهای بلندمدت کاهش مییابند و نظام حکمرانی به جای خلق آینده، صرفاً در پی کنترل امروز است. ویژگی اصلی این وضعیت، غلبه منطق بقا بر منطق توسعه و اولویت یافتن مدیریت روزمرگی بر آیندهسازی است.
پیامد عمیقتر این وضعیت، شکلگیری پدیدهای است که میتوان آن را "تعلیق آینده" یا در سطحی عمیقتر "امتناع آینده" نامید. مقصود از امتناع آینده، نفی امکان تاریخی آینده نیست، بلکه انسداد ساختاری ظرفیت دولت و جامعه برای تصور، طراحی، برنامهریزی و تحقق آینده مطلوب است. در این معنا، آینده نه به دلیل فقدان امکانات، بلکه به سبب اختلال در سازوکارهای تصمیمگیری، کاهش سرمایه اجتماعی، فرسایش ظرفیت نهادی و استمرار نااطمینانی، به تدریج از دستور کار حکمرانی خارج میشود.
این سه مفهوم را میتوان به صورت یک زنجیره علّی صورتبندی کرد:وضعیت نه جنگ، نه صلح
تعلیق حکمرانی
باتلاق امروز
تعلیق آینده
و درنهایت امتناع آینده.در این زنجیره، هر مرحله زمینهساز مرحله بعدی است و در نهایت نظام سیاسی را از وضعیت تولید آینده به وضعیت مصرف امروز سوق میدهد.
امتناع آینده پدیدهای تکبعدی نیست، بلکه در سطوح مختلف نظام حکمرانی بروز مییابد: نخست، امتناع راهبردی که به معنای ناتوانی در تعریف چشماندازهای پایدار و اولویتهای ملی است. دوم، امتناع نهادی که در قالب کاهش ظرفیت تصمیمگیری، ناهماهنگی سازمانی و ضعف اجرای سیاستها ظهور میکند. سوم، امتناع اقتصادی که با کاهش سرمایهگذاری، فرار سرمایه، گسترش فعالیتهای کوتاهمدت و تضعیف تولید همراه است. چهارم، امتناع اجتماعی که خود را در کاهش اعتماد عمومی، فرسایش سرمایه اجتماعی، افزایش بیتفاوتی و کاهش مشارکت مدنی نشان میدهد. پنجم، امتناع فرهنگی که به تضعیف تولید معنا، گسترش روزمرگی و کاهش قدرت جامعه برای خلق روایتهای امیدبخش از آینده منجر میشود. ششم، امتناع نسلی که در قالب مهاجرت نخبگان، کاهش امید نسل جوان، افت سرمایه انسانی و گسست میان نسلها آشکار میشود. هفتم، امتناع فناورانه و دانشی که از کاهش نوآوری، تعویق سرمایهگذاری در فناوریهای نو و افت توان رقابت علمی و فناورانه ناشی میشود. هشتم، امتناع زیستمحیطی که در اثر تعویق اصلاحات بنیادین در حوزه آب، انرژی و محیطزیست، هزینههای آینده را به طور مستمر افزایش میدهد.
براین اساس، امتناع آینده صرفاً به معنای فقدان یک برنامه توسعه نیست، بلکه بیانگر نوعی بحران در افق زمانی حکمرانی است؛ بحرانی که در آن دولت و جامعه به تدریج توانایی خود را برای اندیشیدن، سرمایهگذاری و کنش در افقهای بلندمدت از دست میدهند. در چنین شرایطی، افق زمانی تصمیمگیری کوتاهتر میشود، سیاستها واکنشی و موقتی میشوند و معیار موفقیت از تحقق اهداف راهبردی به مدیریت بحرانهای روزانه تغییر مییابد. در این چارچوب، مفهوم باتلاق امروز بیانگر وضعیت انجماد عملیاتی نظام حکمرانی و مفهوم امتناع آینده بیانگر انسداد افق تمدنی و توسعهای آن است.
به نظر می رسد هرچه تعلیق حکمرانی طولانیتر شود، باتلاق امروز عمیقتر شده و اشکال مختلف امتناع آینده با شدت بیشتری بازتولید میشوند؛ مگر آنکه نظام حکمرانی بتواند با بازسازی ظرفیت تصمیمگیری، احیای سرمایه اجتماعی، تثبیت افق راهبردی و کاهش نااطمینانی، چرخه تعلیق را شکسته و امکان آیندهسازی را دوباره فعال کند.
#حکمرانی_شایسته#جنگ#پسا_جنگ#باتلاق_امروز#آینده#تعلیق_آینده#امتناع_آینده
#خط_سبز @sabzkhat
۱ از ۲
تحولات ناشی از جنگ و چالشهای امنیتی و ژئوپلیتیکی، جمهوری اسلامی را وارد وضعیت نه جنگ، نه صلحی نموده که نه منطق حکمرانی عادی بر آن حاکم است و نه الزامات حکمرانی جنگی به طور کامل استقرار یافته است. در وضعیت که به تدریج به تعلیق حکمرانی میانجامد؛ ظرفیت نظام سیاسی برای تصمیمگیری، سیاستگذاری و اجرای مؤثر سیاستها کاهش یافته و فرآیندهای حکمرانی در چرخهای از انتظار، احتیاط و واکنشگرایی گرفتار میشوند.
من این وضعیت را با مفاهیمی چون سکون، انجماد، رکود تصور کردم اما شاید تعبیر تند اما گویای "باتلاق امروز" مناسب تر از سایر گزینه ها باشد؛ وضعیتی که عمده ظرفیت دولت، نهادهای عمومی، بازار و جامعه صرف مدیریت بحرانهای جاری، حفظ وضع موجود و واکنش به رخدادهای پیشبینیناپذیر میشود. در چنین شرایطی، تصمیمهای بزرگ به تعویق میافتند، اصلاحات ساختاری متوقف میشوند، سرمایهگذاریهای بلندمدت کاهش مییابند و نظام حکمرانی به جای خلق آینده، صرفاً در پی کنترل امروز است. ویژگی اصلی این وضعیت، غلبه منطق بقا بر منطق توسعه و اولویت یافتن مدیریت روزمرگی بر آیندهسازی است.
پیامد عمیقتر این وضعیت، شکلگیری پدیدهای است که میتوان آن را "تعلیق آینده" یا در سطحی عمیقتر "امتناع آینده" نامید. مقصود از امتناع آینده، نفی امکان تاریخی آینده نیست، بلکه انسداد ساختاری ظرفیت دولت و جامعه برای تصور، طراحی، برنامهریزی و تحقق آینده مطلوب است. در این معنا، آینده نه به دلیل فقدان امکانات، بلکه به سبب اختلال در سازوکارهای تصمیمگیری، کاهش سرمایه اجتماعی، فرسایش ظرفیت نهادی و استمرار نااطمینانی، به تدریج از دستور کار حکمرانی خارج میشود.
این سه مفهوم را میتوان به صورت یک زنجیره علّی صورتبندی کرد:وضعیت نه جنگ، نه صلح
امتناع آینده پدیدهای تکبعدی نیست، بلکه در سطوح مختلف نظام حکمرانی بروز مییابد: نخست، امتناع راهبردی که به معنای ناتوانی در تعریف چشماندازهای پایدار و اولویتهای ملی است. دوم، امتناع نهادی که در قالب کاهش ظرفیت تصمیمگیری، ناهماهنگی سازمانی و ضعف اجرای سیاستها ظهور میکند. سوم، امتناع اقتصادی که با کاهش سرمایهگذاری، فرار سرمایه، گسترش فعالیتهای کوتاهمدت و تضعیف تولید همراه است. چهارم، امتناع اجتماعی که خود را در کاهش اعتماد عمومی، فرسایش سرمایه اجتماعی، افزایش بیتفاوتی و کاهش مشارکت مدنی نشان میدهد. پنجم، امتناع فرهنگی که به تضعیف تولید معنا، گسترش روزمرگی و کاهش قدرت جامعه برای خلق روایتهای امیدبخش از آینده منجر میشود. ششم، امتناع نسلی که در قالب مهاجرت نخبگان، کاهش امید نسل جوان، افت سرمایه انسانی و گسست میان نسلها آشکار میشود. هفتم، امتناع فناورانه و دانشی که از کاهش نوآوری، تعویق سرمایهگذاری در فناوریهای نو و افت توان رقابت علمی و فناورانه ناشی میشود. هشتم، امتناع زیستمحیطی که در اثر تعویق اصلاحات بنیادین در حوزه آب، انرژی و محیطزیست، هزینههای آینده را به طور مستمر افزایش میدهد.
براین اساس، امتناع آینده صرفاً به معنای فقدان یک برنامه توسعه نیست، بلکه بیانگر نوعی بحران در افق زمانی حکمرانی است؛ بحرانی که در آن دولت و جامعه به تدریج توانایی خود را برای اندیشیدن، سرمایهگذاری و کنش در افقهای بلندمدت از دست میدهند. در چنین شرایطی، افق زمانی تصمیمگیری کوتاهتر میشود، سیاستها واکنشی و موقتی میشوند و معیار موفقیت از تحقق اهداف راهبردی به مدیریت بحرانهای روزانه تغییر مییابد. در این چارچوب، مفهوم باتلاق امروز بیانگر وضعیت انجماد عملیاتی نظام حکمرانی و مفهوم امتناع آینده بیانگر انسداد افق تمدنی و توسعهای آن است.
به نظر می رسد هرچه تعلیق حکمرانی طولانیتر شود، باتلاق امروز عمیقتر شده و اشکال مختلف امتناع آینده با شدت بیشتری بازتولید میشوند؛ مگر آنکه نظام حکمرانی بتواند با بازسازی ظرفیت تصمیمگیری، احیای سرمایه اجتماعی، تثبیت افق راهبردی و کاهش نااطمینانی، چرخه تعلیق را شکسته و امکان آیندهسازی را دوباره فعال کند.
#حکمرانی_شایسته#جنگ#پسا_جنگ#باتلاق_امروز#آینده#تعلیق_آینده#امتناع_آینده
#خط_سبز @sabzkhat
۱.۴K
۱۱:۱۸
باتلاق امروز ؛ تعلیق آینده: چارچوبی نظری برای تحلیل حکمرانی در وضعیت «نه جنگ، نه صلح»
۲ از ۲
احیای آینده؛ مسیر برون رفت
اگر چرخه امتناع آینده مبتنی بر جنگ و چالش های حکمرانی، تعلیق حکمرانی، باتلاق امروز، تعلیق آینده و نهایتا امتناع آینده باشد راهکار برون رفت هم باید ناظر بر شکستن چرخه علّی نظریه باشد و این زنجیره را معکوس کند:احیای آینده
فعالسازی ظرفیت حکمرانی
خروج از باتلاق امروز
کاهش تعلیق حکمرانی
و نهایتا بازگشت به حکمرانی توسعهگرا.
در این چارچوب، احیای آینده بر چند ستون استوار خواهد بود:۱) احیای افق؛ تدوین چشمانداز و روایت ملی از آینده. ۲) احیای ظرفیت؛ بازسازی توان دولت برای تصمیمگیری و اجرا. ۳) احیای اعتماد؛ تقویت سرمایه اجتماعی، مشروعیت و مشارکت. ۴) احیای سرمایهگذاری؛ هدایت منابع به پروژههای بلندمدت و مولد. ۵) احیای یادگیری؛ تبدیل تجربه بحران به اصلاحات نهادی و سیاستی.
در این چارچوب، می توان راهکارهایی را در هشت محور نظری صورتبندی کرد:۱. بازگرداندن آینده به دستور کار حکمرانی :اولین گام، خروج از سلطه کامل امروز است. حکمرانی باید همزمان دو افق را اداره کند: بحرانهای جاری و آیندههای بلندمدت. در غیر این صورت، هر موفقیت کوتاهمدت به قیمت از دست رفتن ظرفیت آیندهسازی حاصل خواهد شد.
۲. گذار از حکمرانی واکنشی به حکمرانی پیشنگر :باتلاق امروز محصول حکمرانی واکنشی است؛ یعنی تصمیمها پس از وقوع بحران اتخاذ میشوند.خروج از این وضعیت مستلزم گذار به حکمرانی پیشنگر است که بر مبنای رصد روندها، تحلیل دادهها، آیندهپژوهی و سناریوسازی عمل میکند.
۳. احیای ظرفیت تصمیمگیری:در شرایط تعلیق، مشکل اصلی معمولاً کمبود اطلاعات نیست؛ بلکه هزینه بالای تصمیمگیری است. بنابراین باید:شفافیت مسئولیتها افزایش یابد.تعارض نهادی کاهش پیدا کند.اختیارات متناسب با مسئولیتها بازتوزیع شود.فرآیند تصمیمگیری کوتاهتر و چابکتر گردد.
۴. بازسازی سرمایه اجتماعی و اعتماد:هیچ آیندهای بدون اعتماد ساخته نمیشود.باتلاق امروز معمولاً همراه با کاهش اعتماد عمومی، فرسایش سرمایه اجتماعی و گسترش بدبینی است.سیاستهای اقتصادی و امنیتی بدون بازسازی اعتماد عمومی، گفتوگوی اجتماعی، شفافیت و پاسخگویی پایدار نخواهند بود.
۵. فعالسازی سرمایهگذاری بلندمدت:یکی از شاخصهای خروج از تعلیق آینده، افزایش سرمایهگذاری در پروژههایی است که افق بازگشت آنها پنج تا بیست سال است.کشوری که فقط در پروژههای کوتاهمدت سرمایهگذاری میکند، هنوز از باتلاق امروز خارج نشده است.
۶. خلق روایت مشترک از آینده:جامعهای که آینده مشترک ندارد، تصمیم مشترک نیز نخواهد داشت.بنابراین یکی از وظایف حکمرانی، تولید یک افق ملی قابل باور است؛ افقی که بتواند گروههای مختلف اجتماعی را حول منافع مشترک گرد آورد.
۷. اصلاح معماری نهادی حکمرانی:در بسیاری از کشورها، تعلیق حکمرانی بیش از آنکه ناشی از کمبود منابع باشد، نتیجه ناهماهنگی نهادی است.خروج از این وضعیت مستلزم کاهش موازیکاری، یکپارچهسازی سیاستگذاری، تقویت هماهنگی میان نهادها و ارزیابی مستمر عملکرد است.
۸. تبدیل بحران به فرصت یادگیری:بسیاری از نظامهای سیاسی پس از بحرانهای بزرگ، اصلاحات عمیق انجام دادهاند.اگر بحران صرفاً مدیریت شود، باتلاق تداوم مییابد؛ اما اگر از آن یادگیری نهادی حاصل شود، بحران به نقطه آغاز تحول تبدیل خواهد شد.
جمع بندی : اصل محوری این رویکرد نظری را می توان در یک گزاره خلاصه کرد:هیچ جامعهای مستقیماً از باتلاق امروز خارج نمیشود؛ مگر زمانی که دوباره بتواند آینده را تصور، طراحی و برای تحقق آن سرمایهگذاری کند.به همین دلیل، راهحل نهایی، حل همه بحرانهای امروز نیست؛ بلکه بازگرداندن آینده به مرکز حکمرانی است.
#حکمرانی_شایسته#جنگ#پسا_جنگ#باتلاق_امروز#آینده#تعلیق_آینده#امتناع_آینده
#خط_سبز @sabzkhat
۲ از ۲
احیای آینده؛ مسیر برون رفت
اگر چرخه امتناع آینده مبتنی بر جنگ و چالش های حکمرانی، تعلیق حکمرانی، باتلاق امروز، تعلیق آینده و نهایتا امتناع آینده باشد راهکار برون رفت هم باید ناظر بر شکستن چرخه علّی نظریه باشد و این زنجیره را معکوس کند:احیای آینده
در این چارچوب، احیای آینده بر چند ستون استوار خواهد بود:۱) احیای افق؛ تدوین چشمانداز و روایت ملی از آینده. ۲) احیای ظرفیت؛ بازسازی توان دولت برای تصمیمگیری و اجرا. ۳) احیای اعتماد؛ تقویت سرمایه اجتماعی، مشروعیت و مشارکت. ۴) احیای سرمایهگذاری؛ هدایت منابع به پروژههای بلندمدت و مولد. ۵) احیای یادگیری؛ تبدیل تجربه بحران به اصلاحات نهادی و سیاستی.
در این چارچوب، می توان راهکارهایی را در هشت محور نظری صورتبندی کرد:۱. بازگرداندن آینده به دستور کار حکمرانی :اولین گام، خروج از سلطه کامل امروز است. حکمرانی باید همزمان دو افق را اداره کند: بحرانهای جاری و آیندههای بلندمدت. در غیر این صورت، هر موفقیت کوتاهمدت به قیمت از دست رفتن ظرفیت آیندهسازی حاصل خواهد شد.
۲. گذار از حکمرانی واکنشی به حکمرانی پیشنگر :باتلاق امروز محصول حکمرانی واکنشی است؛ یعنی تصمیمها پس از وقوع بحران اتخاذ میشوند.خروج از این وضعیت مستلزم گذار به حکمرانی پیشنگر است که بر مبنای رصد روندها، تحلیل دادهها، آیندهپژوهی و سناریوسازی عمل میکند.
۳. احیای ظرفیت تصمیمگیری:در شرایط تعلیق، مشکل اصلی معمولاً کمبود اطلاعات نیست؛ بلکه هزینه بالای تصمیمگیری است. بنابراین باید:شفافیت مسئولیتها افزایش یابد.تعارض نهادی کاهش پیدا کند.اختیارات متناسب با مسئولیتها بازتوزیع شود.فرآیند تصمیمگیری کوتاهتر و چابکتر گردد.
۴. بازسازی سرمایه اجتماعی و اعتماد:هیچ آیندهای بدون اعتماد ساخته نمیشود.باتلاق امروز معمولاً همراه با کاهش اعتماد عمومی، فرسایش سرمایه اجتماعی و گسترش بدبینی است.سیاستهای اقتصادی و امنیتی بدون بازسازی اعتماد عمومی، گفتوگوی اجتماعی، شفافیت و پاسخگویی پایدار نخواهند بود.
۵. فعالسازی سرمایهگذاری بلندمدت:یکی از شاخصهای خروج از تعلیق آینده، افزایش سرمایهگذاری در پروژههایی است که افق بازگشت آنها پنج تا بیست سال است.کشوری که فقط در پروژههای کوتاهمدت سرمایهگذاری میکند، هنوز از باتلاق امروز خارج نشده است.
۶. خلق روایت مشترک از آینده:جامعهای که آینده مشترک ندارد، تصمیم مشترک نیز نخواهد داشت.بنابراین یکی از وظایف حکمرانی، تولید یک افق ملی قابل باور است؛ افقی که بتواند گروههای مختلف اجتماعی را حول منافع مشترک گرد آورد.
۷. اصلاح معماری نهادی حکمرانی:در بسیاری از کشورها، تعلیق حکمرانی بیش از آنکه ناشی از کمبود منابع باشد، نتیجه ناهماهنگی نهادی است.خروج از این وضعیت مستلزم کاهش موازیکاری، یکپارچهسازی سیاستگذاری، تقویت هماهنگی میان نهادها و ارزیابی مستمر عملکرد است.
۸. تبدیل بحران به فرصت یادگیری:بسیاری از نظامهای سیاسی پس از بحرانهای بزرگ، اصلاحات عمیق انجام دادهاند.اگر بحران صرفاً مدیریت شود، باتلاق تداوم مییابد؛ اما اگر از آن یادگیری نهادی حاصل شود، بحران به نقطه آغاز تحول تبدیل خواهد شد.
جمع بندی : اصل محوری این رویکرد نظری را می توان در یک گزاره خلاصه کرد:هیچ جامعهای مستقیماً از باتلاق امروز خارج نمیشود؛ مگر زمانی که دوباره بتواند آینده را تصور، طراحی و برای تحقق آن سرمایهگذاری کند.به همین دلیل، راهحل نهایی، حل همه بحرانهای امروز نیست؛ بلکه بازگرداندن آینده به مرکز حکمرانی است.
#حکمرانی_شایسته#جنگ#پسا_جنگ#باتلاق_امروز#آینده#تعلیق_آینده#امتناع_آینده
#خط_سبز @sabzkhat
۱.۵K
۱۱:۱۹
انگاره "کشور بیصاحب" و چالش کنشگری بی قاعده
در توضیح برخی رفتارها و رویکردهای این روزهای کشور، در کنار عوامل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، میتوان به یک عامل ذهنی نیز توجه کرد: انگاره کشور بیصاحب. انگاره ای نادرست که البته به معنای نبود دولت یا از میان رفتن اقتدار نظام نیست؛ بلکه بیشتر احساس فقدان یک مرکز روشن، منسجم و پاسخگو برای اداره امور کشور است.
۱. کشور بیدولت نیست، اما ممکن است بیصاحب به نظر برسدایران از نظر نهادهای حکومتی، نظامی، امنیتی و اداری کشوری با ساختار قدرت گسترده است. بنابراین سخن گفتن از کشور بیدولت قطعا نادرست است. اما ممکن است شهروند یا حتی فعال سیاسی احساس کند که در بسیاری از مسائل، معلوم نیست تصمیم نهایی را چه کسی میگیرد و در برابر پیامدهای آن چه کسی مسوول است. در این وضعیت، تعبیر کشور بیصاحب بیش از آنکه توصیف ساختار واقعی باشد، توصیف تجربه ذهنی جامعه از ساختار قدرت است.
۲. پیامد این انگاره، تغییر محاسبه رفتار استاگر افراد احساس کنند قواعد سابق، الزام و ضمانت گذشته را ندارند، محاسبه هزینه و فایده رفتارشان تغییر میکند و بیاعتنایی به قانون، از حجاب گرفته تا برخی قواعد اجتماعی و اداری، اظهارات هنجارشکنانه برخی شخصیت های حاشیه ای، برخوردهای اجتماعی و خشونت خیابانی، مجازات های غیررسمی و غیرقانونی در سطوح مختلف و... گسترش پیدا می کند؛ این امر نه به این دلیل که همه مخالف حکومتاند، بلکه به این دلیل است که تصور میکنند هزینه رعایت نکردن قواعد کاهش یافته یا محاسبه نخبگان حاشیه ای درباره آینده و هزینه مخالفت تغییر کرده و احساس می کنند مرکز قدرت دیگر انسجام یا قطعیتی را که پیشتر تصور میشد ندارد و بنابراین فضای بیشتری برای مانور سیاسی وجود دارد.
۳. تناقض مهم؛ حضور شدید حکومت و احساس غیبت آننکته متناقض نما اینجاست که این کشور تصوری (بیصاحب در ذهنیت برخی افراد) میتواند همزمان با حضور بسیار پررنگ حکومت همراه بوده در کنترل اجتماعی، برخورد امنیتی یا مجازات مخالفان حضوری بسیار محسوس داشته باشد، اما در حل مشکلات اقتصادی، کاهش ناامنی، مقابله با فساد یا ایجاد چشمانداز روشن برای آینده، کماثر به نظر برسد و در نتیجه شهروند را با این تناقض مواجه سازد که حکومت در جایی که انتظار حضورش را ندارد بسیار حاضر است و در جایی که انتظار دارد مسوولیت بپذیرد، کمتر دیده میشود. چنین تجربهای میتواند احساس بیصاحبی را تقویت کند.
۴. نقطه خطرناکتر: کشور بیمسئولشاید تعبیر دقیقتر از کشور بیصاحب، کشور بیمسئول باشد؛ یعنی ساختاری که در آن مراکز قدرت فراواناند، اما مسئولیت نهایی و پاسخگویی روشن نیست.اگر این تصور در جامعه و حتی در میان نخبگان گسترش پیدا کند، رفتارها میتواند فردگرایانهتر و فرصتطلبانهتر شود. هرکس بیشتر به فکر تضمین آینده خود باشد، چون اطمینان ندارد ساختار سیاسی در آینده چه تصمیمی خواهد گرفت و چه کسی مسوول پیامدهای آن خواهد بود.از این منظر، بیصاحبی فقط یک احساس سیاسی نیست؛ بلکه میتواند به عاملی برای تشدید فرسایش نظم عمومی منجر شود.بنابراین، اهمیت انگاره کشور بیصاحب در این نیست که جمهوری اسلامی واقعاً قدرت خود را از دست داده است یا نه؛ بلکه در این است که بخشی از جامعه و نخبگان دیگر به وجود یک مرکز منسجم، مسوول و پاسخگو برای اداره کشور اطمینان ندارند.اگر چنین احساسی در حال گسترش باشد، بسیاری از رفتارهای ظاهراً پراکنده امروز همچون بیاعتنایی به برخی قوانین، جسارت سیاسی، رفتارهای فرصتطلبانه و افزایش بیتفاوتی نسبت به سرنوشت عمومی را میتوان بهتر فهمید. در این صورت، مساله فقط ضعف اقتدار نیست؛ بلکه تضعیف تصور وجود یک صاحبِ مسوول برای کشور است؛ تصوری که هر نظام سیاسی برای حفظ نظم، حتی بیش از قدرت قهری، به آن نیاز دارد.با این حساب، لازم است پیش از فراگیری این انگاره خطا، نسبت به اصلاح آن در باور جامعه اقدام فوری کرد.
#حکمرانی_شایسته#فرسایش_حکمرانی#پسا_جنگ#ناترازی_اقتدار#آینده#کشور_بی_صاحب#انگاره
#خط_سبز @sabzkhat
در توضیح برخی رفتارها و رویکردهای این روزهای کشور، در کنار عوامل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، میتوان به یک عامل ذهنی نیز توجه کرد: انگاره کشور بیصاحب. انگاره ای نادرست که البته به معنای نبود دولت یا از میان رفتن اقتدار نظام نیست؛ بلکه بیشتر احساس فقدان یک مرکز روشن، منسجم و پاسخگو برای اداره امور کشور است.
۱. کشور بیدولت نیست، اما ممکن است بیصاحب به نظر برسدایران از نظر نهادهای حکومتی، نظامی، امنیتی و اداری کشوری با ساختار قدرت گسترده است. بنابراین سخن گفتن از کشور بیدولت قطعا نادرست است. اما ممکن است شهروند یا حتی فعال سیاسی احساس کند که در بسیاری از مسائل، معلوم نیست تصمیم نهایی را چه کسی میگیرد و در برابر پیامدهای آن چه کسی مسوول است. در این وضعیت، تعبیر کشور بیصاحب بیش از آنکه توصیف ساختار واقعی باشد، توصیف تجربه ذهنی جامعه از ساختار قدرت است.
۲. پیامد این انگاره، تغییر محاسبه رفتار استاگر افراد احساس کنند قواعد سابق، الزام و ضمانت گذشته را ندارند، محاسبه هزینه و فایده رفتارشان تغییر میکند و بیاعتنایی به قانون، از حجاب گرفته تا برخی قواعد اجتماعی و اداری، اظهارات هنجارشکنانه برخی شخصیت های حاشیه ای، برخوردهای اجتماعی و خشونت خیابانی، مجازات های غیررسمی و غیرقانونی در سطوح مختلف و... گسترش پیدا می کند؛ این امر نه به این دلیل که همه مخالف حکومتاند، بلکه به این دلیل است که تصور میکنند هزینه رعایت نکردن قواعد کاهش یافته یا محاسبه نخبگان حاشیه ای درباره آینده و هزینه مخالفت تغییر کرده و احساس می کنند مرکز قدرت دیگر انسجام یا قطعیتی را که پیشتر تصور میشد ندارد و بنابراین فضای بیشتری برای مانور سیاسی وجود دارد.
۳. تناقض مهم؛ حضور شدید حکومت و احساس غیبت آننکته متناقض نما اینجاست که این کشور تصوری (بیصاحب در ذهنیت برخی افراد) میتواند همزمان با حضور بسیار پررنگ حکومت همراه بوده در کنترل اجتماعی، برخورد امنیتی یا مجازات مخالفان حضوری بسیار محسوس داشته باشد، اما در حل مشکلات اقتصادی، کاهش ناامنی، مقابله با فساد یا ایجاد چشمانداز روشن برای آینده، کماثر به نظر برسد و در نتیجه شهروند را با این تناقض مواجه سازد که حکومت در جایی که انتظار حضورش را ندارد بسیار حاضر است و در جایی که انتظار دارد مسوولیت بپذیرد، کمتر دیده میشود. چنین تجربهای میتواند احساس بیصاحبی را تقویت کند.
۴. نقطه خطرناکتر: کشور بیمسئولشاید تعبیر دقیقتر از کشور بیصاحب، کشور بیمسئول باشد؛ یعنی ساختاری که در آن مراکز قدرت فراواناند، اما مسئولیت نهایی و پاسخگویی روشن نیست.اگر این تصور در جامعه و حتی در میان نخبگان گسترش پیدا کند، رفتارها میتواند فردگرایانهتر و فرصتطلبانهتر شود. هرکس بیشتر به فکر تضمین آینده خود باشد، چون اطمینان ندارد ساختار سیاسی در آینده چه تصمیمی خواهد گرفت و چه کسی مسوول پیامدهای آن خواهد بود.از این منظر، بیصاحبی فقط یک احساس سیاسی نیست؛ بلکه میتواند به عاملی برای تشدید فرسایش نظم عمومی منجر شود.بنابراین، اهمیت انگاره کشور بیصاحب در این نیست که جمهوری اسلامی واقعاً قدرت خود را از دست داده است یا نه؛ بلکه در این است که بخشی از جامعه و نخبگان دیگر به وجود یک مرکز منسجم، مسوول و پاسخگو برای اداره کشور اطمینان ندارند.اگر چنین احساسی در حال گسترش باشد، بسیاری از رفتارهای ظاهراً پراکنده امروز همچون بیاعتنایی به برخی قوانین، جسارت سیاسی، رفتارهای فرصتطلبانه و افزایش بیتفاوتی نسبت به سرنوشت عمومی را میتوان بهتر فهمید. در این صورت، مساله فقط ضعف اقتدار نیست؛ بلکه تضعیف تصور وجود یک صاحبِ مسوول برای کشور است؛ تصوری که هر نظام سیاسی برای حفظ نظم، حتی بیش از قدرت قهری، به آن نیاز دارد.با این حساب، لازم است پیش از فراگیری این انگاره خطا، نسبت به اصلاح آن در باور جامعه اقدام فوری کرد.
#حکمرانی_شایسته#فرسایش_حکمرانی#پسا_جنگ#ناترازی_اقتدار#آینده#کشور_بی_صاحب#انگاره
#خط_سبز @sabzkhat
۴۹۵
۶:۱۲