بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱
۲۱:۲۶
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱
۲۱:۲۶
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۶
۲۱:۲۵
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۰
۹:۱۴
بازارسال شده از روایت قم
از لحظه تولد
در خانه شان را از صبح باز گذاشته بودند.خانه ای که دو کوچه با خانه دخترشان فاصله داشت.پدر با عصا توی حیاط ایستاده بود و مرد ها دورش حلقه زده بودند.مادر به رسم میزبانی روی مبل کنار در نشسته بود و دور تا دور اتاق پر بود از خانم هایی که برای تسلی دل خانواده شهید آمده بودند.خانم جوانی روی زمین نشسته بود و دورش را گرفته بودند. نزدیک شدم و دوزانو توی حلقه نشستم.اسمش فائزه بود. خواهر فاطمه که حالا باید بگوییم شهید فاطمه احمدیان. آنقدر گریه کرده بود که تورم چشم هایش نمیگذاشت آن ها را باز کند.دوستان و همکاران فاطمه دور فائزه را گرفته بودند تا غم نبودن فاطمه را در آغوش هم گریه کنند.فائزه مویه میکرد و از فاطمه میگفت. از دلسوزی اش برای همکارانش در بیمارستان، از خوب مادری کردنش برای طاهای شهید و عماد که حالا جانباز جنگ رمضان است.از همهی این ها میگفت و مویه میکرد. اشک صورتم را خیس کرده بود و سردرد امانم را بریده بود.از حرف هایش فهمیدم خواهر دوقلوی فاطمه است.چهره فاطمه را به یاد آوردم. صورتی آرام که حالا دیگر شباهتی به فائزه نداشتند. فاطمه بر اثر اصابت و فائزه بر اثر داغی که بر دلش نشسته بود.
کوثر یونسیeitaa.com/shoonishtسهشنبه | ۱۸ فروردین ۱۴۰۵ | #قم
#حضرت_آقا
#جنگ_رمضان
#هنرستان@revayat_qom
در خانه شان را از صبح باز گذاشته بودند.خانه ای که دو کوچه با خانه دخترشان فاصله داشت.پدر با عصا توی حیاط ایستاده بود و مرد ها دورش حلقه زده بودند.مادر به رسم میزبانی روی مبل کنار در نشسته بود و دور تا دور اتاق پر بود از خانم هایی که برای تسلی دل خانواده شهید آمده بودند.خانم جوانی روی زمین نشسته بود و دورش را گرفته بودند. نزدیک شدم و دوزانو توی حلقه نشستم.اسمش فائزه بود. خواهر فاطمه که حالا باید بگوییم شهید فاطمه احمدیان. آنقدر گریه کرده بود که تورم چشم هایش نمیگذاشت آن ها را باز کند.دوستان و همکاران فاطمه دور فائزه را گرفته بودند تا غم نبودن فاطمه را در آغوش هم گریه کنند.فائزه مویه میکرد و از فاطمه میگفت. از دلسوزی اش برای همکارانش در بیمارستان، از خوب مادری کردنش برای طاهای شهید و عماد که حالا جانباز جنگ رمضان است.از همهی این ها میگفت و مویه میکرد. اشک صورتم را خیس کرده بود و سردرد امانم را بریده بود.از حرف هایش فهمیدم خواهر دوقلوی فاطمه است.چهره فاطمه را به یاد آوردم. صورتی آرام که حالا دیگر شباهتی به فائزه نداشتند. فاطمه بر اثر اصابت و فائزه بر اثر داغی که بر دلش نشسته بود.
کوثر یونسیeitaa.com/shoonishtسهشنبه | ۱۸ فروردین ۱۴۰۵ | #قم
۷
۲۱:۴۱
بازارسال شده از روایت قم
طاها
با برادر و خواهر کوچکش توی کوچه میچرخید. صدایشان کردم و گفتم: - بچه ها خطرناکه. برید خونه تون.اینجا خیلی شلوغ پلوغهبرادر بزرگتر که موهایش خاکی بود گفت: ما خونه مون همینجاست. من رفیق طاهام.اسم طاها را که آورد دلم ریخت. بغض چنگ زد به گلویم. - تو همبازی طاها بودی؟لب های کبودش را بست و سرش را تکان داد.برادر کوچیکتر با حالت نوک زبانی گفت: خاله رضا از صبح همش داره گریه میکنه.چشم های رضا دوباره پر اشک شد. لبخند ماسیده ای روی لب های کبودش نشست و گفت: - خیلی دلم برا طاها تنگ میشه.پ.ن: طاها احمدیان، یکی از شهدای حمله دشمن به شهر قم در بامداد روز دوشنبه است.
کوثر یونسیeitaa.com/shoonishtسهشنبه | ۱۸ فروردین ۱۴۰۵ | #قم
#حضرت_آقا
#جنگ_رمضان
#هنرستان@revayat_qom
با برادر و خواهر کوچکش توی کوچه میچرخید. صدایشان کردم و گفتم: - بچه ها خطرناکه. برید خونه تون.اینجا خیلی شلوغ پلوغهبرادر بزرگتر که موهایش خاکی بود گفت: ما خونه مون همینجاست. من رفیق طاهام.اسم طاها را که آورد دلم ریخت. بغض چنگ زد به گلویم. - تو همبازی طاها بودی؟لب های کبودش را بست و سرش را تکان داد.برادر کوچیکتر با حالت نوک زبانی گفت: خاله رضا از صبح همش داره گریه میکنه.چشم های رضا دوباره پر اشک شد. لبخند ماسیده ای روی لب های کبودش نشست و گفت: - خیلی دلم برا طاها تنگ میشه.پ.ن: طاها احمدیان، یکی از شهدای حمله دشمن به شهر قم در بامداد روز دوشنبه است.
کوثر یونسیeitaa.com/shoonishtسهشنبه | ۱۸ فروردین ۱۴۰۵ | #قم
۱
۲۱:۴۱
بازارسال شده از روایت قم
امضا: ابو کمیل
روی ویلچر نشسته بود و به مردم نگاه میکرد. برگه ها و خودکار را بردم نزدیکش و خواستم چند خطی برایمان بنویسد.سوالی توی گلویم بود که تردید داشتم بپرسم یا نه. نپرسیدم. عوضش گفتم:_خدا بده نده، ان شاالله بهبود پیدا کنیدلبخندی روی صورتش نقش بست.کاغذ و خودکار را از دستم گرفت و گفت: _بدی نیست. الحمدلله روزیم شد و تو جنگ رمضان، جانباز شدم.فروریختم. سوال توی ذهنم را خوانده بود. اشک توی چشم هایم حلقه زد. به خواهرش که پشت سرش نشسته بود اشاره کرد و گفت: _دو ماه بود نرفته بودم خونه. آخرشم اینطوری رفتم. امشب بعد بیست و سه روز به خواهرم گفتم دیگه دلم طاقت نمیاره تو خونه. منو ببر بین مردم.با هر کلمه و جمله ای که بلد بودم از خودش و خواهرش تشکر کردم. آخرش گفتم: «ما مردم با دیدن شما خیلی قوت قلب میگیریم»دستی به کلاهش کشید و لبه اش را پایین تر آورد. نگاهش را چرخاند سمت مردم و گفت: «اتفاقا این مردم مایه قوت قلب ما و همه رزمنده ها هستن»
کوثر یونسیeitaa.com/shoonishtچهارشنبه | ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ | #قم موکب عهد هنر و رسانه
#حضرت_آقا
#بعثت_مردم@revayat_qom
روی ویلچر نشسته بود و به مردم نگاه میکرد. برگه ها و خودکار را بردم نزدیکش و خواستم چند خطی برایمان بنویسد.سوالی توی گلویم بود که تردید داشتم بپرسم یا نه. نپرسیدم. عوضش گفتم:_خدا بده نده، ان شاالله بهبود پیدا کنیدلبخندی روی صورتش نقش بست.کاغذ و خودکار را از دستم گرفت و گفت: _بدی نیست. الحمدلله روزیم شد و تو جنگ رمضان، جانباز شدم.فروریختم. سوال توی ذهنم را خوانده بود. اشک توی چشم هایم حلقه زد. به خواهرش که پشت سرش نشسته بود اشاره کرد و گفت: _دو ماه بود نرفته بودم خونه. آخرشم اینطوری رفتم. امشب بعد بیست و سه روز به خواهرم گفتم دیگه دلم طاقت نمیاره تو خونه. منو ببر بین مردم.با هر کلمه و جمله ای که بلد بودم از خودش و خواهرش تشکر کردم. آخرش گفتم: «ما مردم با دیدن شما خیلی قوت قلب میگیریم»دستی به کلاهش کشید و لبه اش را پایین تر آورد. نگاهش را چرخاند سمت مردم و گفت: «اتفاقا این مردم مایه قوت قلب ما و همه رزمنده ها هستن»
کوثر یونسیeitaa.com/shoonishtچهارشنبه | ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ | #قم موکب عهد هنر و رسانه
۷
۱۵:۲۶
بازارسال شده از روایت قم
ماموریت خیابان
هر شب جزو چند نفر اول صف بود. لباس بسیجی میپوشید و چفیه دور گردنش میانداخت. تیپ و قیافهاش مثل رزمندههای دفاع مقدس بود. یک چوب بلند توی دستش بود که مقواها را به آن نصب میکرد. دقایق شروع موکب توی صف میایستاد و با چند پلاکارد دست نویس میرفت.
یک ساعتی که میگذشت، دوباره توی صف میدیدمش. کنجکاو شدم. کاغذ و خودکار را برداشتم و به سمت صف رفتم. بعد از سلام وخداقوت پرسیدم :«من هر شب شما رو توی صف میبینم. این پلاکاردها رو میبرین تو تجمعات مردمی؟»
صف شلوغ بود و به سختی صدایش را میشنیدم. چوب پلاکارد را روی زمین گذاشت و مثل عصا به آن تکیه داد و گفت :«هر روز به شعار ها فکر می کنم. شب که میشه اول میام اینجا، هنرمندها شعارها رو با خط خوش برام مینویسن و میبرمشون تو دل جمعیت. وقتی خاطرم جمع شد که افراد زیادی اون شعارها رو دیدن، دوباره میام تو صف و شعارهای جدیدی رو میگم که برام بنویسن»
همت و تلاشش عجیب و غریب بود.برای اینکه حرف حق را به گوش مردم برساند، سر از پا نمیشناخت. پرسیدم :«بعدش با این همه پلاکارد شعار چی کار میکنین؟»در جواب گفت :«با خودم میبرمشون تو مساجد سطح شهر و توی مسجد نصبشون میکنم.»فکر همه جای کار را کرده بود. از او خواستم چند لحظهای کنار میز روایت بیاید و برایمان ایده اش را بنویسد. قبول نکرد از صف بیاید بیرون. همانجا، توی صف، خلاصهای از کارش را نوشت. حاضر نبود چند ثانیه از ماموریتش عقب بماند.
فهمیدم شباهتش به رزمندههای دفاع مقدس فقط در تیپ و قیافه نیست. آنها در دل میدان جنگ میجنگیدند و او در خیابان.
کوثر یونسیhttps://eitaa.com/shoonishtدوشنبه | ۷ اردیبهشت | قم
#حضرت_آقا
#بعثت_مردم@revayat_qom
هر شب جزو چند نفر اول صف بود. لباس بسیجی میپوشید و چفیه دور گردنش میانداخت. تیپ و قیافهاش مثل رزمندههای دفاع مقدس بود. یک چوب بلند توی دستش بود که مقواها را به آن نصب میکرد. دقایق شروع موکب توی صف میایستاد و با چند پلاکارد دست نویس میرفت.
یک ساعتی که میگذشت، دوباره توی صف میدیدمش. کنجکاو شدم. کاغذ و خودکار را برداشتم و به سمت صف رفتم. بعد از سلام وخداقوت پرسیدم :«من هر شب شما رو توی صف میبینم. این پلاکاردها رو میبرین تو تجمعات مردمی؟»
صف شلوغ بود و به سختی صدایش را میشنیدم. چوب پلاکارد را روی زمین گذاشت و مثل عصا به آن تکیه داد و گفت :«هر روز به شعار ها فکر می کنم. شب که میشه اول میام اینجا، هنرمندها شعارها رو با خط خوش برام مینویسن و میبرمشون تو دل جمعیت. وقتی خاطرم جمع شد که افراد زیادی اون شعارها رو دیدن، دوباره میام تو صف و شعارهای جدیدی رو میگم که برام بنویسن»
همت و تلاشش عجیب و غریب بود.برای اینکه حرف حق را به گوش مردم برساند، سر از پا نمیشناخت. پرسیدم :«بعدش با این همه پلاکارد شعار چی کار میکنین؟»در جواب گفت :«با خودم میبرمشون تو مساجد سطح شهر و توی مسجد نصبشون میکنم.»فکر همه جای کار را کرده بود. از او خواستم چند لحظهای کنار میز روایت بیاید و برایمان ایده اش را بنویسد. قبول نکرد از صف بیاید بیرون. همانجا، توی صف، خلاصهای از کارش را نوشت. حاضر نبود چند ثانیه از ماموریتش عقب بماند.
فهمیدم شباهتش به رزمندههای دفاع مقدس فقط در تیپ و قیافه نیست. آنها در دل میدان جنگ میجنگیدند و او در خیابان.
کوثر یونسیhttps://eitaa.com/shoonishtدوشنبه | ۷ اردیبهشت | قم
۱
۷:۴۹