لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل شوپِهش
۱۳ عضو

شوپِه

مشتاق نظراتتون هستم‎@kosaryoonesi
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۹ اسفند ۱۴۰۴
بازارسال شده از ریحانه
undefined #می‌نویسم_برای_پدر_شهیدم | ماشاءالله به غیرتت دختر!
undefined تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
undefined باران هر لحظه تندتر می‌شد. بعضی‌ها چتر به همراه داشتند و خیلی‌ها هم نه. صدای مردم کل خیابان را برداشته بود. چشم می‌چرخاندم بین مردم. دلم می‌خواست همه‌شان را ببینم. همه آمده بودند. زن و مرد و پیر و جوان و کودک. دختری مچ‌بند ایران به دستش بسته بود. هیچ‌چیز ظاهرش به حزب‌اللهی‌گری و شعار دادن نمی‌خورد. مچ‌بند پرچمش توجهم را جلب کرد. رفتم کنارش. همه‌ی شعار‌ها را با مشت گره کرده و صدای بلند تکرار می‌کرد.
undefined یک لحظه رو برگرداند سمت من. لبخند زدم و گفتم: «ماشاالله به غیرتت دختر!» دستی به موهای مشکی‌اش کشید و گفت: «هیچکی به اندازه‌ی رهبر به فکر ما مردم نبود. نمی‌ذاریم حرف‌هاش رو زمین بمونه» اشک توی چشم‌هایش جمع شد. با گوشه‌ی شال مشکی صورتش را پاک کرد و دوباره دستش را بالا گرفت که با الله اکبر گفتنش، دل دشمن را بلرزاند.
undefined<img style=" />undefined کوثر یونسی
undefined شماره ٣٠
undefined مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱

۲۱:۲۶

بازارسال شده از ریحانه
thumbnail
undefined #می‌نویسم_برای_پدر_شهیدم | و خدا برتر است
undefined تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
undefined چفیه‌ی مشکی را دور سرش بسته است. پیرسینگ روی بینی‌اش توی نور شب هم معلوم است. روبه‌روی خبرنگار ایستاده است و از عشق مردم ایران به رهبر شهیدشان می‌گوید که ناگهان صدای انفجار توی آسمان می‌پیچد. زمین می‌لرزد. فرار می کند؟ نه. دستپاچه می‌شود؟ ابدا. از جایش هم تکان نمی‌خورد. صدایش را بالاتر می‌برد و با مشت گره کرده فریاد می‌زند: «الله اکبر»
undefined مثل او را این روزها زیاد دیده‌ام. این روز‌ها زنان سرزمین من شده‌اند رزمنده‌های خط مقدم در جبهه‌ی خیابان. دختران نوجوان و جوان شده‌اند میاندار و علم جمهوری اسلامی را توی خیابان‌ها به دوش می‌کشند. این روزها چفیه و سربند و پرچم، لباس رزم است. مادران لباس رزم به تن بچه‌هایشان می‌پوشانند و قربان صدقه‌شان می‌روند و دست‌دردست هم به صف رزمنده‌ها می‌پیوندند. مادربزرگ‌ها با عصا و با هر زحمتی که شده خودشان را به خط مقدم می‌رسانند. دختران و مادران و مادربزرگ‌ها، همه با هم، در خیابان قدم برمی‌دارند و صدایشان کل شهر را برمی‌دارد. هر شب وسط جمعیت چند لحظه‌ای سکوت می‌کنم و به صدای خانم‌ها گوش می‌دهم. برایم مثل یک آیین مقدس شده است که باید هر شب به‌جا بیاورمش. گوش می‌دهم و این فریادها را به خاطر می‌سپرم.
undefined فریادهای زینبی که قرار است بنیان یزیدی‌های عالم را برکند. مشت‌هایی که گره می‌شود و ستون آسمان می‌شود. این شب‌ها بانوان سرزمین من با همه وجودشان پای عشق به رهبر و کشورمان ایستاده و محکم‌تر از همیشه فریاد می‌زنند: «الله اکبر»
undefined<img style=" />undefined کوثر یونسی
undefined شماره ٧٩
undefined مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱

۲۱:۲۶

۲ فروردین
بازارسال شده از ریحانه
thumbnail
undefined #می‌نویسم_برای_پدر_شهیدم | شوپِه
undefined تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
undefined یک فانوس نفتی کوچک، یک تفنگ شکاری و مردی که شب‌ها تا سحر در مزرعه نگهبانی می‌دهد تا خاکش را از گزند حیوانات وحشی در امان نگه دارد. این‌ها عناصر اصلی داستان شوپِه بودند. داستانی که مادران مازنی آن را تعریف می‌کنند تا از دلیری مردم خطه‌ی شمال برای بچه‌هایشان بگویند.
undefined بیشتر از بیست سال از کودکی‌ام می‌گذرد. از آن شب‌ها که مادرم قصه‌های شوپِه را برایم تعریف می‌کرد. اما این شب‌ها آن داستان دارد جلوی چشم‌هایم رقم می‌خورد. قصه همان قصه است. داستان نگهبانی شب و محافظت از سامون در برابر آن‌هایی که به مزرعه‌مان طمع کرده‌اند. اما قهرمان‌های داستان این شب‌ها، فرق دارند. قهرمان‌ها بانوان هستند. بانوانی که سلاحشان پرچم‌هایی است که به دوش دارند. بانوانی که دارند صحنه‌های تاریخی از حضور خود را رقم می زنند. بدون آنکه ذره‌ای ترس به دلشان راه بدهند، پا به خیابان‌های شهر می‌گذارند و نگهبان شب می‌شوند. فریاد سر می‌دهند و ایمان دارند که صدایشان لرزه بر دل دشمن می‌اندازد.
undefined شوپِه حالا قهرمان‌های تازه‌ای دارد. حالا که سال‌ها از کودکی‌ام می‌گذرد و مادر شده‌ام، می‌توانم داستان‌های جدیدی از شوپِه را برای دخترانم بگویم. این روزها و این شب‌ها دارد همه‌چیز را از نو برایمان تعریف می‌کند.
undefined<img style=" />undefined کوثر یونسی
undefined شماره ١٣٢
undefined مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۶

۲۱:۲۵

۸ فروردین
بازارسال شده از ریحانه
thumbnail
undefined #می‌نویسم_برای_پدر_شهیدم | آشپزخانه‌های بدون سقف
undefined تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
undefined چادر گلدار، سینی بزرگ فلزی، وردنه‌ی چوبی و آتشی که قرار است خمیرها را به نان گرم و تازه تبدیل کند. حتی با دیدن عکس‌هایشان هم می‌توانم بوی نان داغ خانه‌ی مادربزرگم را به‌خاطر بیاورم. جلویش می‌نشستم‌ زل می‌زدم به دست‌های چروکیده‌اش که خمیر را ورز می‌داد و چانه می‌گرفت.
undefined خانم‌های شمالی معروفند به مهمان‌نوازی و دستپخت خوبشان. خصلتی که این روزها دارد جور دیگر به نمایش گذاشته می‌شود. مادران شمالی، وقتی پای میزبانی بیاید وسط، کم نمی‌گذراند. نان و غذا می‌پزند تا بشود گوشت تن مهمانشان. میوه و جیره‌ی خشک بسته‌بندی می‌کنند تا بشود قدرت بازویشان.
undefined بعضی خانه‌هایشان را پایگاه تغذیه کرده‌اند و بعضی‌ها آشپزخانه‌هایشان را آورده‌اند کف خیابان. چادر گل‌گلی‌شان را سفت دور کمرشان بسته‌اند. جوری که انگار بند پوتین‌های جنگی‌شان باشد.
undefined مادران شمالی وقتی پای میزبانی وسط بیاید، از جان مایه می‌گذراند. مخصوصاً اگر مهمان‌هایشان مردم غیور و نیروهای امنیتی مقتدرمان باشند.
undefined<img style=" />undefined کوثر یونسی
undefined شماره ١۶٣
undefined مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۰

۹:۱۴

۱۹ فروردین
بازارسال شده از روایت قم
thumbnail
از لحظه تولد
در خانه شان را از صبح باز گذاشته بودند.خانه ای که دو کوچه با خانه دخترشان فاصله داشت.پدر با عصا توی حیاط ایستاده بود و مرد ها دورش حلقه زده بودند.مادر به رسم میزبانی روی مبل کنار در نشسته بود و دور تا دور اتاق پر بود از خانم هایی که برای تسلی دل خانواده شهید آمده بودند.خانم جوانی روی زمین نشسته بود و دورش را گرفته بودند. نزدیک شدم و دوزانو توی حلقه نشستم.اسمش فائزه بود. خواهر فاطمه که حالا باید بگوییم شهید فاطمه احمدیان. آنقدر گریه کرده بود که تورم چشم هایش نمی‌گذاشت آن ها را باز کند.دوستان و همکاران فاطمه دور فائزه را گرفته بودند تا غم نبودن فاطمه را در آغوش هم گریه کنند.فائزه مویه می‌کرد و از فاطمه می‌گفت. از دلسوزی اش برای همکارانش در بیمارستان، از خوب مادری کردنش برای طاهای شهید و عماد که حالا جانباز جنگ رمضان است.از همه‌ی این ها می‌گفت و مویه می‌کرد. اشک صورتم را خیس کرده بود و سردرد امانم را بریده بود.از حرف هایش فهمیدم خواهر دوقلوی فاطمه است.چهره فاطمه را به یاد آوردم. صورتی آرام که حالا دیگر شباهتی به فائزه نداشتند. فاطمه بر اثر اصابت و فائزه بر اثر داغی که بر دلش نشسته بود.
کوثر یونسیeitaa.com/shoonishtسه‌شنبه | ۱۸ فروردین ۱۴۰۵ | #قم
undefined #حضرت_آقاundefined #جنگ_رمضانundefined #هنرستان@revayat_qom
undefined۱

۷

۲۱:۴۱

بازارسال شده از روایت قم
thumbnail

۱۰

۲۱:۴۱

بازارسال شده از روایت قم
طاها
با برادر و خواهر کوچکش توی کوچه می‌چرخید. صدایشان کردم و گفتم: - بچه ها خطرناکه. برید خونه تون.اینجا خیلی شلوغ پلوغهبرادر بزرگتر که موهایش خاکی بود گفت: ما خونه مون همینجاست. من رفیق طاهام.اسم طاها را که آورد دلم ریخت. بغض چنگ زد به گلویم. - تو همبازی طاها بودی؟لب های کبودش را بست و سرش را تکان داد.برادر کوچیکتر با حالت نوک زبانی گفت: خاله رضا از صبح همش داره گریه می‌کنه.چشم های رضا دوباره پر اشک شد. لبخند ماسیده ای روی لب های کبودش نشست و گفت: - خیلی دلم برا طاها تنگ میشه.پ.ن: طاها احمدیان، یکی از شهدای حمله دشمن به شهر قم در بامداد روز دوشنبه است.
کوثر یونسیeitaa.com/shoonishtسه‌شنبه | ۱۸ فروردین ۱۴۰۵ | #قم
undefined #حضرت_آقاundefined #جنگ_رمضانundefined #هنرستان@revayat_qom

۱

۲۱:۴۱

۲۴ فروردین
بازارسال شده از روایت قم
thumbnail
امضا: ابو کمیل
روی ویلچر نشسته بود و به مردم نگاه می‌کرد. برگه ها و خودکار را بردم نزدیکش و خواستم چند خطی برایمان بنویسد.سوالی توی گلویم بود که تردید داشتم بپرسم یا نه. نپرسیدم. عوضش گفتم:_خدا بده نده، ان شاالله بهبود پیدا کنیدلبخندی روی صورتش نقش بست.کاغذ و خودکار را از دستم گرفت و گفت: _بدی نیست. الحمدلله روزیم شد و تو جنگ رمضان، جانباز شدم.فروریختم. سوال توی ذهنم را خوانده بود. اشک توی چشم هایم حلقه زد. به خواهرش که پشت سرش نشسته بود اشاره کرد و گفت: _دو ماه بود نرفته بودم خونه. آخرشم اینطوری رفتم. امشب بعد بیست و سه روز به خواهرم گفتم دیگه دلم طاقت نمیاره تو خونه. منو ببر بین مردم.با هر کلمه و جمله ای که بلد بودم از خودش و خواهرش تشکر کردم. آخرش گفتم: «ما مردم با دیدن شما خیلی قوت قلب می‌گیریم»دستی به کلاهش کشید و لبه اش را پایین تر آورد. نگاهش را چرخاند سمت مردم و گفت: «اتفاقا این مردم مایه قوت قلب ما و همه رزمنده ها هستن»
کوثر یونسیeitaa.com/shoonishtچهارشنبه | ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ | #قم موکب عهد هنر و رسانه
undefined #حضرت_آقاundefined #بعثت_مردم@revayat_qom
undefined۱

۷

۱۵:۲۶

بازارسال شده از روایت قم
thumbnail

۶

۱۵:۲۶

۱۶ اردیبهشت
بازارسال شده از روایت قم
thumbnail
ماموریت خیابان
هر شب جزو چند نفر اول صف بود. لباس بسیجی می‌پوشید و چفیه دور گردنش می‌انداخت. تیپ و قیافه‌اش مثل رزمنده‌های دفاع مقدس بود. یک چوب بلند توی دستش بود که مقوا‌ها را به آن نصب می‌کرد. دقایق شروع موکب توی صف می‌ایستاد و با چند پلاکارد دست نویس می‌رفت.
یک ساعتی که می‌گذشت، دوباره توی صف می‌دیدمش. کنجکاو شدم. کاغذ و خودکار را برداشتم و به سمت صف رفتم. بعد از سلام وخداقوت پرسیدم :«من هر شب شما رو توی صف می‌بینم. این پلاکارد‌ها رو می‌برین تو تجمعات مردمی؟»
صف شلوغ بود و به سختی صدایش را می‌شنیدم. چوب پلاکارد را روی زمین گذاشت و مثل عصا به آن تکیه داد و گفت :«هر روز به شعار ها فکر می کنم. شب که میشه اول میام اینجا، هنرمندها شعارها رو با خط خوش برام می‌نویسن و می‌برمشون تو دل جمعیت. وقتی خاطرم جمع شد که افراد زیادی اون شعارها رو دیدن، دوباره میام تو صف و شعارهای جدیدی رو میگم که برام بنویسن»
همت و تلاشش عجیب و غریب بود.برای اینکه حرف حق را به گوش مردم برساند، سر از پا نمی‌شناخت. پرسیدم :«بعدش با این همه پلاکارد شعار چی کار می‌کنین؟»در جواب گفت :«با خودم می‌برمشون تو مساجد سطح شهر و توی مسجد نصبشون می‌کنم.»فکر همه جای کار را کرده بود. از او خواستم چند لحظه‌ای کنار میز روایت بیاید و برایمان ایده اش را بنویسد. قبول نکرد از صف بیاید بیرون. همانجا، توی صف، خلاصه‌ای از کارش را نوشت. حاضر نبود چند ثانیه از ماموریتش عقب بماند.
فهمیدم شباهتش به رزمنده‌های دفاع مقدس فقط در تیپ و قیافه نیست. آنها در دل میدان جنگ می‌جنگیدند و او در خیابان.
کوثر یونسیhttps://eitaa.com/shoonishtدوشنبه | ۷ اردیبهشت | قم
undefined #حضرت‌_آقاundefined #بعثت_مردم@revayat_qom

۱

۷:۴۹