به جان کرسول ۸۱ ساله بگید تا هنوز زنده است و عجلش نرسیده کتابش رو ادیت بزنه و به روشهای تحقیق «چشمهای نوید کلهرودی» رو اضافه کنه تا مثل لبخندای امیرپارسا نشاط حیف نشه.
۹۹
۲۰:۲۰
زن چادری و زن بعداز انقلاب اسلامی اگر تنها یک مشکل داشته باشد آن این است داستان ندارد. او هم علیه نظام مصرفی غرب است و هم بردگی شرق، کار خودش را هم جلو میبرد اما کسی نیست استقلال و کاری که او کرده است را توضیح بدهد و دستِآخر یا تحجر به دستاوردهایش لگد میزند یا تجدد.
دو انگارهٔ مردانهٔ شرقی و غربی جلوی حرف زدنش را میگیرند تا میآید جلوی تحجر بیاستد بر سرش خراب میشوند که «فمینیست اسلامی» و وا محمدا. تا میآید جلوی تجدد حرفی بزند فرانسویوار میگویند :« زن مسلمان که صاحب خود نیست حق حرف زدن ندارد»
تهش هم ما میمانیم و اعتمادبهنفس سر به فلک کشیدهٔ انسانهای مترجمزده که گمان میکنند با ما آشنا هستند اما فاصله کهکشانی دارند که ما از شنیدن حرفهایشان به غثیان میافتیم که این چه روزگاری است. حالا این پسرک شوومن که لاطائلات تفت داده گفته است : «چادریها حسرت زندگی بقیه را میخوردند.»
چادری اگر میخواست حسرت زندگی نکرده را بخورد که از زیر پیکار شاعران غربزدهٔ قاجاری زنده بیرون نمیآمد یا در قساوت رضاخانی تدوام نمییافت و مقاومت نمیکرد، میپذیرفت چادر کفن سیاه است و تمام! حرص رضاخان را درنمیآورد، سالها خودش را خانهنشین نمیکرد که شهربانی او را نگیرد، ۱۷ دی ۵۶ را رقم نمیزد، اصلا صحنهای را خلق نمیکرد که آن را «انقلاب چادرهای سیاه» بنامنند و از زیر چرندیات مطبوعات دهه ۷۰ سالم بیرون نمیآمد و مغلوبِ «چادر شما دستوپا گیره» و «رنگِ سیاه مکروهه» و «دین شما پدرسالاره» میشد.
اگر حسرت میخورد، که به این شبها نمیرسید و تجمعات شبانهای را برپا نمیکرد زنِ چادری در این جامعه هم آشناست هم غریب که شناختنش کار هرکسی نیست
دو انگارهٔ مردانهٔ شرقی و غربی جلوی حرف زدنش را میگیرند تا میآید جلوی تحجر بیاستد بر سرش خراب میشوند که «فمینیست اسلامی» و وا محمدا. تا میآید جلوی تجدد حرفی بزند فرانسویوار میگویند :« زن مسلمان که صاحب خود نیست حق حرف زدن ندارد»
تهش هم ما میمانیم و اعتمادبهنفس سر به فلک کشیدهٔ انسانهای مترجمزده که گمان میکنند با ما آشنا هستند اما فاصله کهکشانی دارند که ما از شنیدن حرفهایشان به غثیان میافتیم که این چه روزگاری است. حالا این پسرک شوومن که لاطائلات تفت داده گفته است : «چادریها حسرت زندگی بقیه را میخوردند.»
چادری اگر میخواست حسرت زندگی نکرده را بخورد که از زیر پیکار شاعران غربزدهٔ قاجاری زنده بیرون نمیآمد یا در قساوت رضاخانی تدوام نمییافت و مقاومت نمیکرد، میپذیرفت چادر کفن سیاه است و تمام! حرص رضاخان را درنمیآورد، سالها خودش را خانهنشین نمیکرد که شهربانی او را نگیرد، ۱۷ دی ۵۶ را رقم نمیزد، اصلا صحنهای را خلق نمیکرد که آن را «انقلاب چادرهای سیاه» بنامنند و از زیر چرندیات مطبوعات دهه ۷۰ سالم بیرون نمیآمد و مغلوبِ «چادر شما دستوپا گیره» و «رنگِ سیاه مکروهه» و «دین شما پدرسالاره» میشد.
اگر حسرت میخورد، که به این شبها نمیرسید و تجمعات شبانهای را برپا نمیکرد زنِ چادری در این جامعه هم آشناست هم غریب که شناختنش کار هرکسی نیست
۱۲۵
۱۶:۲۳
«رنج ذاتا بیان ناشدنی است. محنتزدگان در سکوت درپی کلماتی میگردند که بیانگر حالشان باشد و کلامی نمییابند. که حتی اگر هم بیابند، کلماتی نادرستند»
- سیمون وی (از آخرین رسالهاش پیش از مرگ)
- سیمون وی (از آخرین رسالهاش پیش از مرگ)
۱۱۰
۱۹:۲۹
گلوریا استاینم برای زنان همان قدرتبخشی و اهمیت را دارد که جایزهٔ صلح نوبل برای کشورهای جنگزده.
۱۰۳
۱۹:۲۹
حال ما انسانهایی که دستوپا میزنیم امیدوار باشیم را نگیرید
عایشه محمد ابوسلطان، زن ۸۶ سالهای که از نکبت ۱۹۴۸ جان سالم بهدر برده بود، در جریان نسلکشی اسرائیل در سال ۲۰۲۴ بار دیگر آواره شد. وقتی معتصم آ. دالول، خبرنگار فلسطینی، او را در گوشهای از چادر امدادی دید که از سرما میلرزید، از او پرسید با اینهمه رنج، چه میخواهی به هموطنهایت بگویی او گفت: «اگر ما در سرزمین خود محکم بمانیم، تمام ویرانیهایی که اسرائیل در غزه به بار آورده، هیچ است، این صهیونیستها دیر یا زود ناپدید خواهند شد. پسرم، امروز بیش از هر زمان دیگری به بازگشت به خانههایمان که در سال ۱۹۴۸ اشغال شده بودند، نزدیک هستیم.» عایشه امیدوار بود نه به جبالیا، بلکه به حمامه، بازگردد جایی که هفتاد سال پیش توسط باندهای صهیونیستی از آنجا بیرون رانده شده بود درحالیکه یک لباس راحت و یک تخت گرم در این سرما نداشت.
حالا من در ایران تمام انرژیم صرف این میشود که مانند عایشه امیدوار بمانم بااینکه زیستن در کشوری که یکوجب از خاکش هم در جنگ بدست سرباز اسرائیلی درنیامده افتخارآمیز است اما در این سرزمین کهنسال، که چهارراه حوادث عالم است کار سختی نیست که ناامید و تسلیم شد. فراز و نشیبها و دوست و دشمنها، آنقدر پشت سر هم میآیند و میروند که رسیدن به حالی ثابت محال میشود. انگار پشت هر پیروزی، شکستی در کمین است؛ کسی که مچ دستت را میخواباند و صدفِ ذوق و زندگیت را که در دست داری، درهم میشکند. ششماه از شروع جنگ گذشتهاست، اخبارِ هرروزم پرشده از تحریم و محاصره و تهدید و ارعابِ داخلوخارج. همه عالموآدم جمع شدهاند که با وارد نمودن هزاران خنجر بر پیکر نیمهجان ایران و ایرانی خون مردم را پیشکش آمریکا و اسرائیل کنند. و تو باید نشان بدهی این سرزمین شایسته زیستن است و هیچچیز بدتر از این نیست برای جنگی که برای آن خلق شدهایم ناامید باشیم.
انسانِ ناامید یا اهلِ «همینکه زندهایم شکر!»است یا از قلندارن اتوکشیدهی آراسته و ناآراسته، اندیشدن در هر دو دسته معطوف به مرگ است، اولی نون را به نرخ روز میخورد در برابر نهیب جهان، دچار رکود است و احتمالا باور دارد به «هر که دره ما دالونیم هر که خره ما پالونیم». و دومی نخستین کسی است که در هر التهابی از ملت جدا میشود و سنگ ملت را بهسینه میزد اما دستودلش به هرکاری میلرزد و گوشهای تاریک با منِ درونش درافتاده و به همهچیز بدبین است، به جنگ به مذاکره و جرات مواجهه با واقعیت را ندارد پس با تکیه بر تجربههای دردناک از تدبیر برای آینده فرار میکند. اگر کسی بخواهد به عضویت این گروه دربیاید ابتدا باید ارادهی خودش را دفن کند و به تضعیف زندگی و امیدسوزی بپردازد. مشکل تراژدی انسانهای ناامید جان ایرانی نیست که درخطر است مشکل اصلی این است که آنها اساساً با پیروزی مخالفاند. پیروزی و امید نقطۀ زوال آنهاست فلذا باید اولی را به خدا و دومی را به بخارات و می و دود و تریاک سپرد.
اما انسانهای امیدوار، خولیو کورتاسار میگوید: «از بین تمامی احساساتی که داریم تنها چیزی که متعلق به ما نیست امید است، امید متعلق به زندگی است این خود زندگیست که از خود دفاع میکند.» زندگی و امید رنج ما را زنده و زاینده میکند، شوقآور است و دم مسیحایی است که مردگان را به جهان برمیگرداند، انسان امیدوار اسیر خود نیست و در رنج و شادی ملت خود زنده و بزرگ است، خودفریب نیست واقعنگرترین واقعنگرهاست و وظیفهمدارترین وظیفهمندها؛ فلذا در جنگ برای معیشتِ مردم نگرانتر از مسئول مملکتاست. مثل عایشه مقهور ظواهر نیست ویرانیها را هیچ میداند چراکه یقین دارد پیروز است. انسانهای امیدوار ایران را دوست دارند و اهلِ«میمانم همینجا، میجنگم تا کشته شوم»اند اما معالاسف هیچ صورتبندیای شایسته برای مدافعان زندگی نیست فلذا اگر کشته شوند همچون زمان حیاتشان غریب و تنها باقی میمانند.
️امیدی اندوهبار | مهلا تکلو
عایشه محمد ابوسلطان، زن ۸۶ سالهای که از نکبت ۱۹۴۸ جان سالم بهدر برده بود، در جریان نسلکشی اسرائیل در سال ۲۰۲۴ بار دیگر آواره شد. وقتی معتصم آ. دالول، خبرنگار فلسطینی، او را در گوشهای از چادر امدادی دید که از سرما میلرزید، از او پرسید با اینهمه رنج، چه میخواهی به هموطنهایت بگویی او گفت: «اگر ما در سرزمین خود محکم بمانیم، تمام ویرانیهایی که اسرائیل در غزه به بار آورده، هیچ است، این صهیونیستها دیر یا زود ناپدید خواهند شد. پسرم، امروز بیش از هر زمان دیگری به بازگشت به خانههایمان که در سال ۱۹۴۸ اشغال شده بودند، نزدیک هستیم.» عایشه امیدوار بود نه به جبالیا، بلکه به حمامه، بازگردد جایی که هفتاد سال پیش توسط باندهای صهیونیستی از آنجا بیرون رانده شده بود درحالیکه یک لباس راحت و یک تخت گرم در این سرما نداشت.
حالا من در ایران تمام انرژیم صرف این میشود که مانند عایشه امیدوار بمانم بااینکه زیستن در کشوری که یکوجب از خاکش هم در جنگ بدست سرباز اسرائیلی درنیامده افتخارآمیز است اما در این سرزمین کهنسال، که چهارراه حوادث عالم است کار سختی نیست که ناامید و تسلیم شد. فراز و نشیبها و دوست و دشمنها، آنقدر پشت سر هم میآیند و میروند که رسیدن به حالی ثابت محال میشود. انگار پشت هر پیروزی، شکستی در کمین است؛ کسی که مچ دستت را میخواباند و صدفِ ذوق و زندگیت را که در دست داری، درهم میشکند. ششماه از شروع جنگ گذشتهاست، اخبارِ هرروزم پرشده از تحریم و محاصره و تهدید و ارعابِ داخلوخارج. همه عالموآدم جمع شدهاند که با وارد نمودن هزاران خنجر بر پیکر نیمهجان ایران و ایرانی خون مردم را پیشکش آمریکا و اسرائیل کنند. و تو باید نشان بدهی این سرزمین شایسته زیستن است و هیچچیز بدتر از این نیست برای جنگی که برای آن خلق شدهایم ناامید باشیم.
انسانِ ناامید یا اهلِ «همینکه زندهایم شکر!»است یا از قلندارن اتوکشیدهی آراسته و ناآراسته، اندیشدن در هر دو دسته معطوف به مرگ است، اولی نون را به نرخ روز میخورد در برابر نهیب جهان، دچار رکود است و احتمالا باور دارد به «هر که دره ما دالونیم هر که خره ما پالونیم». و دومی نخستین کسی است که در هر التهابی از ملت جدا میشود و سنگ ملت را بهسینه میزد اما دستودلش به هرکاری میلرزد و گوشهای تاریک با منِ درونش درافتاده و به همهچیز بدبین است، به جنگ به مذاکره و جرات مواجهه با واقعیت را ندارد پس با تکیه بر تجربههای دردناک از تدبیر برای آینده فرار میکند. اگر کسی بخواهد به عضویت این گروه دربیاید ابتدا باید ارادهی خودش را دفن کند و به تضعیف زندگی و امیدسوزی بپردازد. مشکل تراژدی انسانهای ناامید جان ایرانی نیست که درخطر است مشکل اصلی این است که آنها اساساً با پیروزی مخالفاند. پیروزی و امید نقطۀ زوال آنهاست فلذا باید اولی را به خدا و دومی را به بخارات و می و دود و تریاک سپرد.
اما انسانهای امیدوار، خولیو کورتاسار میگوید: «از بین تمامی احساساتی که داریم تنها چیزی که متعلق به ما نیست امید است، امید متعلق به زندگی است این خود زندگیست که از خود دفاع میکند.» زندگی و امید رنج ما را زنده و زاینده میکند، شوقآور است و دم مسیحایی است که مردگان را به جهان برمیگرداند، انسان امیدوار اسیر خود نیست و در رنج و شادی ملت خود زنده و بزرگ است، خودفریب نیست واقعنگرترین واقعنگرهاست و وظیفهمدارترین وظیفهمندها؛ فلذا در جنگ برای معیشتِ مردم نگرانتر از مسئول مملکتاست. مثل عایشه مقهور ظواهر نیست ویرانیها را هیچ میداند چراکه یقین دارد پیروز است. انسانهای امیدوار ایران را دوست دارند و اهلِ«میمانم همینجا، میجنگم تا کشته شوم»اند اما معالاسف هیچ صورتبندیای شایسته برای مدافعان زندگی نیست فلذا اگر کشته شوند همچون زمان حیاتشان غریب و تنها باقی میمانند.
۶۷
۱۵:۲۰
بازارسال شده از مجله اقلیما
۹
۱۳:۰۹
تو را به فعل ماضی نسپارم
از استعمال فعل «بود» که این روزها مکرراً به شکلی نادرست در هر صحبتی به دهنم میآید متنفرم، «اهل شعر بود»، «امیدوار بود»، «عاشق زندگی و ایران بود» اگر قرار است «بود» دلالتی بر عدم باشد فکر میکنم که برای تو همچنان باید از «هست» استفاده کرد و در برابر تو، این منم که سزاوارِ «بود»م. منم که موجودی معدومم و شایستهٔ صرف فعلِ نحیف و درعینحال بیرحمِ «بود». همانکه هنوز به خطایِ حضور، خودش را در جملهای زنده جا میزند. پس بگذار زبان، دستکم این یکبار، دروغِ کوچک و ضروریِ خودش را بگوید که تو همچنان هستی؛ پس اگر روزی کسی از من بپرسد کدامیک از ما هستیم، شاید ناچار باشم بگویم: تو؛ چون دیگر نیستی. من؛ چون هنوز نمیدانم هستم. و آنوقت شاید تازه معلوم شود که «بود» همیشه فعلِ گذشته نیست و «هست» همیشه فعلِ حضور نیست؛ کسی باید غایب باشد تا در زبان به نهایتِ حضور برسد، و گاهی آدم باید هنوز زنده باشد تا بفهمد که مدتهاست «بود» شده است.
امیدی اندوهبار | مهلا تکلو
از استعمال فعل «بود» که این روزها مکرراً به شکلی نادرست در هر صحبتی به دهنم میآید متنفرم، «اهل شعر بود»، «امیدوار بود»، «عاشق زندگی و ایران بود» اگر قرار است «بود» دلالتی بر عدم باشد فکر میکنم که برای تو همچنان باید از «هست» استفاده کرد و در برابر تو، این منم که سزاوارِ «بود»م. منم که موجودی معدومم و شایستهٔ صرف فعلِ نحیف و درعینحال بیرحمِ «بود». همانکه هنوز به خطایِ حضور، خودش را در جملهای زنده جا میزند. پس بگذار زبان، دستکم این یکبار، دروغِ کوچک و ضروریِ خودش را بگوید که تو همچنان هستی؛ پس اگر روزی کسی از من بپرسد کدامیک از ما هستیم، شاید ناچار باشم بگویم: تو؛ چون دیگر نیستی. من؛ چون هنوز نمیدانم هستم. و آنوقت شاید تازه معلوم شود که «بود» همیشه فعلِ گذشته نیست و «هست» همیشه فعلِ حضور نیست؛ کسی باید غایب باشد تا در زبان به نهایتِ حضور برسد، و گاهی آدم باید هنوز زنده باشد تا بفهمد که مدتهاست «بود» شده است.
۶۲
۹:۳۶