بله | کانال سپید و سیاه
عکس پروفایل سپید و سیاهس

سپید و سیاه

۱۹۰ عضو
thumbnail
زمین از آنِ کسی است که آماده‌ی مردن در راه آن باشد... همیشه همین‌طور بوده...
#غاده_السّمان#کابوس‌های_بیروت
@sepidosiah

۵:۰۶

thumbnail
هر مرگی که قهرمانانه نیست... مهم آناست که مرگ انسان معنادار باشد و مهم‌تر اینکه آن مرگ پایان زندگی‌ای معنادار باشد.
مرگی که جهان را انسانی‌تر می‌کند، همان چیزی است که «کشتن» را از «جهاد» جدا می‌کند، همان فرق میان «قربانی» و «شهید».
پ.ن: عکس‌ها مربوط به مقتل شهدای پردیسان قم است.
#غاده_السّمان#کابوس‌های_بیروت
@sepidosiah

۵:۰۹

thumbnail

۵:۰۹

thumbnail

۵:۰۹

thumbnail
گفته بودید تا قله راهی نمانده.ما باهم هم‌سفر و هم‌مسیر بودیم آقا...
@sepidosiah

۶:۴۳

بازارسال شده از ماهنامۀ سوره
thumbnail
undefined برای نجات بشر می‌جنگیم
شمارهٔ چهل‌ونهم «سورهٔ فتح» منتشر شد.در این شماره می‌خوانید:

undefined برای نجات بشر می‌جنگیمundefined استاد محمدرضا فلاح شیروانی
undefined جنگ نعمت استundefined #آیات_جنگ
undefined وسوسهٔ نجنگیدنundefined علی‌رضا شفاه
undefined مفتش اعظم در قرن بیست‌ویکundefined سیده عذرا موسوی
undefined سرود هم‌رزمانundefined سرودۀ محمدمهدی سیار

undefinedنسخهٔ مناسب چاپ

#سوره_فتحundefined @Sourehmagazine

۴:۲۳

اگر مایل بودید، می‌توانید یادداشت من با عنوان #مفتش_اعظم_در_قرن_بیست_و_یک را در ویژه‌نامه‌ی روزانه‌ی #مجله‌ی_سوره بخوانید.
#سیده_عذرا_موسوی
@sepidosiah

۴:۲۵

بازارسال شده از یک تکه آینه
thumbnail
چند نفر از ما زنان ایران در جهیزیه‌مان دیوان حافظ داشته‌ایم یا داریم؟ کم... شاید حتی خیلی کم...
خدیجه سادات میردامادی آخوندزاده‌ای بود که پدرش در ماجرای گوهرشاد دستگیر و تبعید شد. او بسیار با کتاب و ادبیات مأنوس بود به نحوی که در جهیزیه‌اش دیوان حافظ داشت. تسلطش بر حافظ و قرآن زبانزد اطرافیان بود و بعدها هردو را با صدای خوش برای فرزندانش می‌خواند. او به قصه‌خوانی برای بچه‌هایش هم مُقیّد بود. خدیجه سادات یکی از ادبیات‌دوست‌ترین و فرهنگی‌ترین حکمرانان ایران را به دنیا آورد و تربیت کرد.
#مادر_ایرانی#شهید_سید_علی_خامنه‌ای#۲۹_فروردین
https://ble.ir/somaieh_alemi

۶:۲۴

thumbnail
دست‌های کوچک، کارهای بزرگقدهای کوچک، فکرهای بزرگ
دوست خوبم عکسی را از میدان شهدای تهران برایم فرستاده و نوشته: «موتور شارژی‌اش را آورده بود خیابان و بچه‌ها را به نوبت سوار می‌کرد.»
پدر و مادرها می‌فهمند سر زدن این کار از یک کودک، چه فداکاری بزرگی است.
خیابان‌های جنگ با بچه‌های ما کاری کرد که مربیان تربیتی برای نهادینه کردنش باید سال‌ها وقت صرف می‌کردند.
@sepidosiah

۱۰:۵۸

سپید و سیاه
undefined https://www.ibna.ir/news/548771/ادبیات-شفاست-و-ما-چاره-ای-جز-ادبیات-نداریم
اگر مجموعه روایت «زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد» را نخوانده‌اید، پیشنهاد می‌کنم حتماً بخوانید که نمونه‌ای دقیق از ادبیات متعهد است.نگاه نویسندگان این مجموعه دوست‌داشتنی و قابل تأمل است.
دبیری این مجموعه به عهده‌ی خانم «معصومه امیرزاده» بوده که نسبتش با ادبیات، وثیق است و می‌دانم که چقدر برای فراهم آمدنش زحمت کشیده.
@sepidosiah

۴:۲۷

thumbnail
اعلام زمان برگزاری کنکور کارشناسی ارشد منوط به پایان جنگ شد.پیش‌تر قرار بود این آزمون در ۱۷ و ۱۸ اردیبهشت برگزار شود.

پ.ن: هیچ‌کس به اندازه سیدمجید و سربازانش حال کنکوری‌ها را درک نکرد. undefined
@sepidosiah

۵:۵۵

بازارسال شده از سرای سیندخت
thumbnail
‌┄┅═undefined••❀undefined❀••undefined═┅┄
undefined دهم اردیبهشت واقعه ای بزرگ و تاریخی برای ایران پهناور‌‌، روز ملی خلیج فارس مبارک.
#ایران_سرزمین_دلیرانundefinedببینید و افتخار کنید
undefinedر وز ملی خلیج فارس سندی محکم و مستند بر نتیجه استکبار ستیزی و ایستادگی است.
undefined مردم بر خود، بر رهبرانتان. و بر جان برکفان وطن ببالید.
‌┄┅═undefined••❀🪷❀••undefined═┅┄
#خلیج_همیشه_فارس#ایران_متحد_ایران_قوی#جان_فدای_وطنم#ایران_عاشورایی#جان_می‌دهم_وطن_نمی‌دهم#سرای_سیندخت

╔═undefined🪷undefined══════╗undefined @sindokht_ir ╚══════undefined🪷undefined═╝

۸:۳۵

thumbnail
امروز ذهنم پرواز کرده بود به سال‌های کودکی، آن قسمت از انیمه‌ی «سندباد» که در آن سندباد و همراهانش کنار جزیره‌ای لنگر انداخته و مشغول استراحت و غذا شدند، غافل از اینکه طبیعت زیبایی که از درخت‌هایش بالا می‌روند، رویش گردش و آتش به‌پا می‌کنند، بر پشت نهنگ خفته‌ای سوار است که اگر بیدار شود، هست و نیست ملوان‌ها و دریانوردان را در هم می‌پیچد.
خلیج همیشه فارس و تنگه‌ی هرمز همان نهنگ خفته‌، موجود زنده‌ای است که سال‌ها در کمال متانت در میانه‌ی اطلس جغرافیایی آرام گرفته بود، آن‌چنان که ساکنان دنیا در آب و ساحل امنش در رفت‌وآمد و روزی خوردن بودند، ولی آتش بغض و کینه، بیدارش کرد.
نهنگ خفته می‌توانست سال‌ها پیش به حرکت در بیاید و تاوان نامردمی آن‌ها که دست روی جزایر سه‌گانه‌اش گذاشته بودند، آن‌ها که سال‌ها سرمایه‌اش را بلوکه کرده و در زمین تحریم دشمن بازی می‌کردند، آن‌ها که فرصت زیارت خانه‌ی خدا را زمینه‌ای برای انتقام‌کشی و کینه‌ورزی می‌دیدند، بگیرد.
ولی نهنگ پیر، حرمت هم‌سایگی و هم‌کیشی و حسن هم‌جواری مردمش را چنان مقدم دانست که بربرهای آن سر دنیا هم آب از لب‌ و دهنشان سرازیر شد.ولی اینجا یک مَثلی هست که می‌گوید، نمی‌شود نمک بخوری و نمکدان بشکنی. نمی‌شود بروی و بیایی و خوش باشیِ، ولی با هزار خنجر، تن نهنگ را چاک‌چاک کنی.
#سیده_عذرا_موسوی#روز_خلیج_همیشه_فارس#تنم_خاک_وطنم#این_آب_خاک_ماست
@sepidosiah

۱۱:۴۲

thumbnail

۱۱:۴۲

thumbnail
آن روز که خلیج فارس سینه کشیده بود تا میناب
دهم اسفند هزاروچهارصدوچهار من در راهروی بخش نفرولوژی بیمارستان کودکان بودم.عصر همان روز که صدای گریه از میان نعره‌های مردانه و جیغ‌های زنانه پیچید توی راه‌پله‌ها، مادرها از درهای اضطراری ریسه شدند پشت نرده‌های استیل پاگردها و پله‌ها و سرک کشیدند تا از حفره‌ی خالی طبقه‌ی سوم تا هم‌کف، مرد و زنی را که شیون می‌کردند، ببینند.
نگهبان طبقه به طبقه بالا می‌آمد و مادرها را به اشاره پس می‌راند که: «بفرمایید تو مادرها! مصیبت که دیدن ندارد. حق دارند، عزیز از دست داده‌اند.»
مرگ داشت میان بچه‌هایی با قدهای پنجاه و هشتاد و آخرش صد سانت که دهانشان بوی شیر و تنشان بوی شکلات و بستنی می‌داد، پرسه می‌زد.
ذهنم پرت شد طرف علی‌اصغر، پسرک هفت هشت ساله‌ای که دیروز پدرش سر دست آورده بودش و وقتی روی تخت گذاشتش، با یک پاره گوشت لخم و بی‌جان فرقی نداشت. خون توی رگ‌هایش ماسیده بود و وقتی پرستار سوزن سرنگ را در رگ کم‌رنگ دست فرو برد، ناچار، سرنگ را درآورد، دست نحیف علی‌اصغر را مثل یک انار آب‌لمبو میان انگشت‌هاش فشرد تا خون، غلیظ و کُند از سوزن توی شیشه‌ی نمونه‌برداری بریزد. بچه نا نداشت ناله کند و اشک از کنج چشم‌هاش فرو می‌ریخت.
مرد و زن پیدا نبودند، ولی صدای ضجه‌هایشان می‌خورد به سقف بلند راه‌پله و پژواکش تا اتاق‌های ته بخش می‌رفت و در گوش مادرها و بچه‌ها زنگ می‌زد.
سرم سوت کشید. انگار موجی کوبید به دیوار مغزم. پس لابد میناب، صحرای محشر بود. پدرها و مادرها میان ویرانه‌ها پاره‌های تن بچه‌هایشان را که بوی شکلات و بستنی می‌داد و نوک انگشتانشان از ریزه‌های پفک نارنجی بود، می‌جوریدند. و انگار که خلیج فارس مَد شده باشد و سینه‌اش را بیست کیلومتر تا مدرسه‌ی شجره‌ی طیبه پیش کشیده باشد، همه‌چیز را از پشت پرده‌ی اشک، غوطه‌ور می‌دیدند.
اگر شب می‌شد و بچه‌هایشان را پیدا نمی‌کردند چه؟ اگر بچه‌ای عادت نداشت زیر آسمان شب، بی‌آنکه سرش را روی بالش خودش بگذارد، پتوی خودش را به تن بکشد و عروسکش را بغل کند به خواب برود چه؟ آن روزه‌اولی‌ها که غروبْ گذشته بود و دهانشان هنوز بوی گشنگی روزه‌داری می‌داد و افطار نکرده بودند چه؟
درد روی درد آمده بود و دلم داشت می‌ترکید.
حالا شصت‌وچند شب است که صدای آواز بچه‌ها میان آهنگ سیرسیرک‌ها تا سقف آسمان جنوب بالا می‌رود و پژواکش در گوش مادرها طنین می‌اندازد.
درد بچه‌های میناب برای پیر کردن ما کافی بود، ولی ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود.
پ.ن: گفت، یک چیزی بگویم جگرت بسوزد. آن روز بعد از موشک اول، بیش‌تر بزرگ‌ترها؛ چهارمی‌ها، پنجمی‌ها، ششمی‌ها دویدند تا خانه، ولی کوچک‌ترها؛ اولی‌ها، دومی‌ها، سومی‌ها که راه خانه را بلد نبودند و یا منتظر پدر و مادرها بودند، ماندند و...تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
#سیده_عذرا_موسوی#آسمان_میناب_پر_از_شب‌تاب_است#فرشتگان_میناب#روضه_مکشوف
@sepidosiah

۴:۰۵

بازارسال شده از کانال خبری صدای میناب
thumbnail
undefinedundefined اینجا میناب … روزِ حادثه‌ی مدرسه شجره طیبه
«وای… این بچه کیه؟…»«وای…»«وای خدا… وای خدا…»«اینا بچه‌ان…»«همه‌شون بچه‌ان…»«اینا… همه‌شون بچه‌ان…»
#شجره_طیبه_میناب @sedayeminab

۷:۳۳

بازارسال شده از ماهنامۀ سوره
thumbnail
undefined جمهوری اسلامی، دین ماست
شمارهٔ شصت‌ودوم «سورهٔ فتح» منتشر شد.در این شماره می‌خوانید:
undefined جمهوری اسلامی، دین ماستundefined شهید حاج‌قاسم سلیمانی
undefinedبرای خدا قیام کنید تا در فکر و تحلیل به بیراهه نرویدundefined #آیات_جنگ
undefinedپترودلار؛ داستان سلطهundefined سامی العریان
undefined وقتی سس گوجه فرنگی رؤیای سوپرهیروی هالیوودی را نقش بر آب می‌کندundefined سیده عذرا موسوی
undefined دلیر معرکه ماییمundefined سرودهٔ سید تقی سیدی

undefined ‌ [نسخهٔ مناسب چاپ]()

#سوره_فتحundefined @Sourehmagazine

۱۳:۵۷

بازارسال شده از ماهنامۀ سوره

روزنامه سوره فتح-۶۲.pdf

۱.۹۲ مگابایت

undefinedجمهوری اسلامی، دین ماست
• نسخهٔ الکترونیکی شمارهٔ شصت‌ودوم ویژه‌نامهٔ «سورهٔ فتح»(نسخه مناسب چاپ و توزیع در تجمعات و مساجد)
#سوره_فتحundefined @Sourehmagazine

۱۳:۵۷

اگر مایل بودید، می‌توانید یادداشت من با عنوان #وقتی_سس_گوجه_فرنگی_رؤیای_سوپرهیروی_هالیوودی_را_نقش_بر_آب_می‌کندرا در ویژه‌نامه‌ی روزانه‌ی #مجله‌ی_سوره بخوانید.
پ.ن: البته انتخاب نام اثر، سلیقه‌ی هیأت تحریریه محترم نشریه بوده؛ وگرنه سلیقه‌ی من ساده‌تر از این حرف‌هاست.undefined
#سیده_عذرا_موسوی
@sepidosiah

۱۴:۰۱