بسم الله الرحمن الرحیم
کوچجغرافیای مدرسه از خانواده هاشمی شروع میشد. خانواده ای چهار پنج نفره که به مسافرت میرفتند و ما کنارشان جهات جغرافیا را یاد میگرفتیم. متوجه میشدیم چقدر تا مشهد راه هست. چند استان داریم و هر کدام از اینها دنیایی داشتند برای خودشان. شهر هایی که پر بود از جمعیت و حالا بیشتر جمعیتشان را سالمندان تشکیل میدهند. چقدر پراکندگی جمعیت در جغرافیا برایمان مهم بود.
معنای کوچ را با مهاجرت خانواده هاشمی فهمیدم. دلم نمیخواست هیچ وقت کوچ کنیم. دست روزگار اما عشق را در دامنم ریخت و گفت :"حالا کوچ کن". عشق که باشد کوچ کمتر درد دارد، گاهی هم حلاوتش زمینگیرت میکند.
هر سالی که میگذشت جغرافیا ی کوچکمان، عمق می گرفت. کم کم ماهواره امید جای خود را میان واژه های کتاب پیدا میکرد. کلمه هایی متشکل از چند حرف که فهمشان برایمان سخت بود. برای مایی که تنها تصورمان از فضا این بود که یک خرده از زمین فاصله بگیری و اوج بگیری از جو خارج که بشوی آنجا دیگر فضا است.
و مگر ذهن خیال پرداز یک دانش آموز حواشی آدم فضایی و تاریکی و روشنایی آنجا را رها میکرد که بعد متوجه بشود فضا چگونه است؟ کهکشان راه شیری برابر بود با کل فضا. آب یخ پاشیدند رویم، وقتی فهمیدم کهکشان راه شیری بخش خیلی کوچکی در فضاست. دنیای ما هنوز آنقدر ها بزرگ نشده بود که سالهای نوری را با شمسی مطابقت دهد. هر چه بیشتر جلو میرفت کمتر میفهمیدم فضا دقیقا چطوریست؟ آن قدر به او فکر میکردم که دوران راهنمایی میگفتم:" منجم می شوم." منجم نشدم. دلیلش آن زمان، ادبیات بود. بعد ها ولی دغدغهام علوم انسانیای شد که اسلامی شدنش آرزوی پدر معنویم بود. مطالعات فضایی را سپردم به اهلش و با خیال راحت گوشه ای از خانه چای میخورم و کلماتی را تبدیل به جمله میکنم.
یادم نمیآید آن زمان ها کنار کلمه امید چند نام دیگری از ماهواره های مشابه آورده بودند. چند روزیست کل اخبار فضایی شده. سه ماهواره شدهاند تیتر یک. کوچ برای ماهواره ها هدف است و زندگی بدون آن بی معنی است."کوثر" و "ظفر۲" و"پایا" با یک عملیات قراربود آسمان را بشکافند. بروند همانجایی که ذهن من دیگر نکشید کجاست.
پرتابشان از روسیه است سرزمین یخبندان های غیر قابل توصیف. شیب زمین و یکسری اعداد و ارقام این ماهواره ها را کشانده آنجا، تا کوچِ شان را آغاز کنند. پس از بلاد کفر هم میشود کوچید.
همسرم ساعت کوک میکند که زنده پرتابشان را ببینیم. رسانه ملی پوشش خبری خوبی داده. کانالها مرتب تغییر میکنند که تصویر بهتری را پیدا کنیم. دیگر جای ریسک نیست یک دقیقه به پرتاب است و اگر همچنان کانال به کانال شویم ممکن از لحظه موعود از دست برود. ثابت روی شبکه ای میمانیم.
لحظه آرزوها که نزدیک میشود بلند صلوات میفرستد. همانطور که هم فالله خیر حافظا و هو الرحم الراحمین را بدرقه ماهواره بری که میکنم که سه امید جدید در دلمان کاشته. به علی که هاج و واج ما را نگاه میکند و نمیدانم سن زمینی اش، یک سال و چهارماهگی, با چند ثانیه ی سال نوری مغایرت دارد، میگویم:" اینجا رو ببین." بعد هم نقطه ای از تصویر را نشانش میدهم. _:" این نور سبزه رو ببین. این اتفاق شاید یه بار تو عمرت رخ بده ها" ناخودآگاه به آتش و نوری توامان نگاه میکند و میگوید:" اوف، داغ" راست میگوید داغ بنظر میرسد. خبر این دستاورد آنقدری داغ هست که کل جهان به او بپردازند.
م. حبیبی
@shkofeh_anar
کوچجغرافیای مدرسه از خانواده هاشمی شروع میشد. خانواده ای چهار پنج نفره که به مسافرت میرفتند و ما کنارشان جهات جغرافیا را یاد میگرفتیم. متوجه میشدیم چقدر تا مشهد راه هست. چند استان داریم و هر کدام از اینها دنیایی داشتند برای خودشان. شهر هایی که پر بود از جمعیت و حالا بیشتر جمعیتشان را سالمندان تشکیل میدهند. چقدر پراکندگی جمعیت در جغرافیا برایمان مهم بود.
معنای کوچ را با مهاجرت خانواده هاشمی فهمیدم. دلم نمیخواست هیچ وقت کوچ کنیم. دست روزگار اما عشق را در دامنم ریخت و گفت :"حالا کوچ کن". عشق که باشد کوچ کمتر درد دارد، گاهی هم حلاوتش زمینگیرت میکند.
هر سالی که میگذشت جغرافیا ی کوچکمان، عمق می گرفت. کم کم ماهواره امید جای خود را میان واژه های کتاب پیدا میکرد. کلمه هایی متشکل از چند حرف که فهمشان برایمان سخت بود. برای مایی که تنها تصورمان از فضا این بود که یک خرده از زمین فاصله بگیری و اوج بگیری از جو خارج که بشوی آنجا دیگر فضا است.
و مگر ذهن خیال پرداز یک دانش آموز حواشی آدم فضایی و تاریکی و روشنایی آنجا را رها میکرد که بعد متوجه بشود فضا چگونه است؟ کهکشان راه شیری برابر بود با کل فضا. آب یخ پاشیدند رویم، وقتی فهمیدم کهکشان راه شیری بخش خیلی کوچکی در فضاست. دنیای ما هنوز آنقدر ها بزرگ نشده بود که سالهای نوری را با شمسی مطابقت دهد. هر چه بیشتر جلو میرفت کمتر میفهمیدم فضا دقیقا چطوریست؟ آن قدر به او فکر میکردم که دوران راهنمایی میگفتم:" منجم می شوم." منجم نشدم. دلیلش آن زمان، ادبیات بود. بعد ها ولی دغدغهام علوم انسانیای شد که اسلامی شدنش آرزوی پدر معنویم بود. مطالعات فضایی را سپردم به اهلش و با خیال راحت گوشه ای از خانه چای میخورم و کلماتی را تبدیل به جمله میکنم.
یادم نمیآید آن زمان ها کنار کلمه امید چند نام دیگری از ماهواره های مشابه آورده بودند. چند روزیست کل اخبار فضایی شده. سه ماهواره شدهاند تیتر یک. کوچ برای ماهواره ها هدف است و زندگی بدون آن بی معنی است."کوثر" و "ظفر۲" و"پایا" با یک عملیات قراربود آسمان را بشکافند. بروند همانجایی که ذهن من دیگر نکشید کجاست.
پرتابشان از روسیه است سرزمین یخبندان های غیر قابل توصیف. شیب زمین و یکسری اعداد و ارقام این ماهواره ها را کشانده آنجا، تا کوچِ شان را آغاز کنند. پس از بلاد کفر هم میشود کوچید.
همسرم ساعت کوک میکند که زنده پرتابشان را ببینیم. رسانه ملی پوشش خبری خوبی داده. کانالها مرتب تغییر میکنند که تصویر بهتری را پیدا کنیم. دیگر جای ریسک نیست یک دقیقه به پرتاب است و اگر همچنان کانال به کانال شویم ممکن از لحظه موعود از دست برود. ثابت روی شبکه ای میمانیم.
لحظه آرزوها که نزدیک میشود بلند صلوات میفرستد. همانطور که هم فالله خیر حافظا و هو الرحم الراحمین را بدرقه ماهواره بری که میکنم که سه امید جدید در دلمان کاشته. به علی که هاج و واج ما را نگاه میکند و نمیدانم سن زمینی اش، یک سال و چهارماهگی, با چند ثانیه ی سال نوری مغایرت دارد، میگویم:" اینجا رو ببین." بعد هم نقطه ای از تصویر را نشانش میدهم. _:" این نور سبزه رو ببین. این اتفاق شاید یه بار تو عمرت رخ بده ها" ناخودآگاه به آتش و نوری توامان نگاه میکند و میگوید:" اوف، داغ" راست میگوید داغ بنظر میرسد. خبر این دستاورد آنقدری داغ هست که کل جهان به او بپردازند.
م. حبیبی
@shkofeh_anar
۱۶:۱۰
بازارسال شده از بغض قلم
عباس من
یک روز پس از حسین آمده بود،
چهارم شعبان!
به رسم ماه که پس از خورشید میآید!
عباس من دست به دست میگشتاز آغوش پدر به آغوش حسن از بوسهی حسین به بوسهی زینب و سرانجام باز پدر بود که او را بر دست میگرفت گاه دستهایش را میبوسید و گاه پیشانیاش را
روز بعد که توان ایستادن یافتمدر آغوشش گرفتمو به طواف حسینش بردم
هفت بار پروانه برادرش کردم
تا برای همیشه کعبهی خویش
را بشناسد!
کتاب ماه در آب / استاد سنگری
#یاعباس#یاقمربنیهاشم #ماه_شعبان
https://eitaa.com/bibliophil
https://ble.ir/bibliophils
یک روز پس از حسین آمده بود،
چهارم شعبان!
به رسم ماه که پس از خورشید میآید!
عباس من دست به دست میگشتاز آغوش پدر به آغوش حسن از بوسهی حسین به بوسهی زینب و سرانجام باز پدر بود که او را بر دست میگرفت گاه دستهایش را میبوسید و گاه پیشانیاش را
روز بعد که توان ایستادن یافتمدر آغوشش گرفتمو به طواف حسینش بردم
هفت بار پروانه برادرش کردم
تا برای همیشه کعبهی خویش
را بشناسد!
#یاعباس#یاقمربنیهاشم #ماه_شعبان
۱۸:۵۵
بازارسال شده از مطرا
سرعت امتداد.mp3
۱۶:۵۷-۲۳.۹۳ مگابایت
ویژه ایام راهیان نور ۱۴۰۴برای هر آنکه میخواهد از تجربیات تاریخی کشورش استفاده کند.
#مطرا #تکثیر #راهیان_نور #جهاد_تبیین #جنگ_روایت_ها#گذشته_آینده_ساز #آینده_از_آن_ماست ----------------------------------------------------
۲۰:۳۵
بازارسال شده از تا کوچ
لاتی را پر میکند و از همینش خیلی خوشم میآید. با لبخند رو به امتش مینشیند و انگار با ریشخند به دشمن عربدهکشش میگوید من امسال ۱۲ بهمن اینجایم، مثل همهٔ سیواندی سال پیش. جگرش را داری بزن.
http://ble.ir/parastooasgarnejad
http://ble.ir/parastooasgarnejad
۲۲:۴۰
شکوفه انار (روایت های رنگی)
مجموعه صوتی تکثیر
قسمت اول: سرعت امتداد
دشمنی که سالها برنامهریزی کرد تا بتونه ماهها ستارهها رو ترور کنه و نقش اول میدان مقاومت رو به خاک بنشونه، با شروع جنگ ۱۲ روزه، در حالی که فکر میکرد گوی و میدان دست خودشه، در میان غبار حاصل از بمباران، جمهوری اسلامی ایران رو ایستادهتر از همیشه دید...
️ تکثیر | روایت ابتلا و اراده جمعی؛ ویژه ایام راهیان نور ۱۴۰۴ برای هر آنکه میخواهد از تجربیات تاریخی کشورش استفاده کند.
ادامه دارد ...
همراه ما باشید
مطرآوا؛ محتوای شنیداری مطرا
|مطرا برای تحقق راهیان نور گام دوم انقلاب اسلامی به میدان آمده است.|
#مطرا #تکثیر #راهیان_نور #جهاد_تبیین #جنگ_روایت_ها #گذشته_آینده_ساز #آینده_از_آن_ماست ----------------------------------------------------
@MATRA_IR
این مجموعه هفت صوت هست. اگر تمایل به شنیدن مابقیشون دارین، عضو کانالشون بشین
۲۲:۰۸
معاونت جنسیت زده
معاون زنان رئیس جمهور:
صدور گواهینامه موتورسواری زنان نهایی شده و فرایند اجرایی آن در روزهای آینده آغاز می شود.
از وقتی این پیامک را دیدم، مدام حرصی میشوم. خیلی جلوی خودم را گرفتم چیزی نگویم. هر موقع شرایط کشور بحرانی میشود و تیر های داخلی و خارجی در کمان آماده، یک موضوع جنسیتی از سمت دولت وارد میشود. نمیدانم چرا سیاست مداران از گنداب سیاستِ جنسیت زده ماهی شکار میکنند، این ماهی ها خوردن ندارند. تیغ هایشان آنقدر زیاد است که آدم را از صرافت هر چه خوردن است باز میدارد.
دیشب منفجر شدم. صدایم را هر که میشنید فکر میکرد دارم در رختخواب با اهالی منزل دعوا میکنم. دلم میخواست بروم جلوی معاونت زنان بایستم، گلویم را از پا در بیاورم ولی حرف دلم را بزنم. کلماتی که ادا کردنشان در این روزها واجب است. ولی نرفتم. نه من، هیچ زنی نرفت، هیچ گلویی این کلمات را رو در رو نگفت:" الان مسئله کشور موتورسواری بانوانه؟ بابا ما هفته های پیش اغتشاش رو همراه با مسائل معیشتی داشتیم. چرا معاونت زنان کاری برای معیشت زنان نمیکند؟" نفس عمیقی میکشم. نکند علی فکر کند من و پدرش در حال دعوا هستیم؟
دلم نمیخواهد فاصله بین واژه ها زیاد شود. یکهو یادم میآید هفته آخر بارداریم. مکث نمیکنم.:" چطور این معاونت برای فرزند آوری کاری نمیکنه؟ برای رشد جمعیت؟ برای اینکه امروز کلی دنبالِ پوشک سایز ۵ نگردیم و بعد مغازه دارها بگن مردم همه رو از ترس گرون شدن خریدن؟ "
موتورسواری را من هم دوست دارم. آزاد شدنش لزوما بد نمیتواند باشد ولی زمانِ حادثه مهم است. چقدر این جمله زمانِ حادثه من را یاد یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی میاندازد. یادم باشد دوباره بخوانمش. اصلا همه سیاست مداران یکبار بخوانندش.
هر بار به این پیامک سه خطی فکر میکنم. اژدهایی درونم خیز بر میدارد. دلم میخواهد نفس آتشینی بیرون بدهم، آتشی که برخی مسائل را کباب کند تا برخی بوی گوشت لذیذ بکشاندشان پای میزی که مدتهاست خاک گرفته.
چند روزی است قمارها شده روی جنگ. این را همسرم میگوید که دارد آخرین لقمه های صبحانه اش را میخورد. :" خیلی ها شرط بندی کردن برای اینکه شنبه آمریکا حمله میکنه حالا هم سرمایه شون رو باختن". بدون معطلی جواب میدهم:" حقشونه." حالا دارم به این فکر میکنم سیاست مدارانِ ما کجای کار را اشتباه رفتهاند؟ که میدان جنگ، اشتباهی افتاده است روی خطِ آمریکا؟
ریل ها مسیر قطار را نشان میدهند. از مرکز فرمان رسیده ریل بیفتد روی فرزند آوری. فارغ از همه بحران ها همیشه آقا میگویند :"از جمعیت چه خبر؟" مگر سال ۹۸ نبود که وسط اغتشاش بنزین جمعیت دغدغه اصلی اتاق فرمان بود؟
جا دارد همینجا آن نفس آتشین را روانهی ریل بانان کنم. چرا این وسط، آنها خودشان ریل را میبرند روی جنگ و معیشت و مذاکره؟ نمیدانم دارم غر میزنم یا انتقاد میکنم. فقط میدانم کمی سبک شدم. اصلا چرا نباید معاونت زنان یک ستاد پشتیبانی جنگی بشود؟
اتاقی که خانم ها را از هر محله جمع کند. یک سبزی بخرد بگوید بیایید باهم پاک کنیم. مربا بپزیم برای جبهه. اینبار اما جبهه نه مربا میخواهد نه سبزی و کمپوت. شیر زنانی میخواهد که تن بدهند به شب بیداری های مادرانه و آرام شدن گام های مسیر شغلی و تحصیلی شان. مادرانی که انتخابشان مادری باشد. کاش سیاست روی ریلِ جنگ میافتاد ولی نه از جنگی که دهان به دهان میچرخد. جنگ از نوع جمعیت، جنگِ واقعیمان.
م. حبیبی
@shkofeh_anar
معاون زنان رئیس جمهور:
صدور گواهینامه موتورسواری زنان نهایی شده و فرایند اجرایی آن در روزهای آینده آغاز می شود.
از وقتی این پیامک را دیدم، مدام حرصی میشوم. خیلی جلوی خودم را گرفتم چیزی نگویم. هر موقع شرایط کشور بحرانی میشود و تیر های داخلی و خارجی در کمان آماده، یک موضوع جنسیتی از سمت دولت وارد میشود. نمیدانم چرا سیاست مداران از گنداب سیاستِ جنسیت زده ماهی شکار میکنند، این ماهی ها خوردن ندارند. تیغ هایشان آنقدر زیاد است که آدم را از صرافت هر چه خوردن است باز میدارد.
دیشب منفجر شدم. صدایم را هر که میشنید فکر میکرد دارم در رختخواب با اهالی منزل دعوا میکنم. دلم میخواست بروم جلوی معاونت زنان بایستم، گلویم را از پا در بیاورم ولی حرف دلم را بزنم. کلماتی که ادا کردنشان در این روزها واجب است. ولی نرفتم. نه من، هیچ زنی نرفت، هیچ گلویی این کلمات را رو در رو نگفت:" الان مسئله کشور موتورسواری بانوانه؟ بابا ما هفته های پیش اغتشاش رو همراه با مسائل معیشتی داشتیم. چرا معاونت زنان کاری برای معیشت زنان نمیکند؟" نفس عمیقی میکشم. نکند علی فکر کند من و پدرش در حال دعوا هستیم؟
دلم نمیخواهد فاصله بین واژه ها زیاد شود. یکهو یادم میآید هفته آخر بارداریم. مکث نمیکنم.:" چطور این معاونت برای فرزند آوری کاری نمیکنه؟ برای رشد جمعیت؟ برای اینکه امروز کلی دنبالِ پوشک سایز ۵ نگردیم و بعد مغازه دارها بگن مردم همه رو از ترس گرون شدن خریدن؟ "
موتورسواری را من هم دوست دارم. آزاد شدنش لزوما بد نمیتواند باشد ولی زمانِ حادثه مهم است. چقدر این جمله زمانِ حادثه من را یاد یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی میاندازد. یادم باشد دوباره بخوانمش. اصلا همه سیاست مداران یکبار بخوانندش.
هر بار به این پیامک سه خطی فکر میکنم. اژدهایی درونم خیز بر میدارد. دلم میخواهد نفس آتشینی بیرون بدهم، آتشی که برخی مسائل را کباب کند تا برخی بوی گوشت لذیذ بکشاندشان پای میزی که مدتهاست خاک گرفته.
چند روزی است قمارها شده روی جنگ. این را همسرم میگوید که دارد آخرین لقمه های صبحانه اش را میخورد. :" خیلی ها شرط بندی کردن برای اینکه شنبه آمریکا حمله میکنه حالا هم سرمایه شون رو باختن". بدون معطلی جواب میدهم:" حقشونه." حالا دارم به این فکر میکنم سیاست مدارانِ ما کجای کار را اشتباه رفتهاند؟ که میدان جنگ، اشتباهی افتاده است روی خطِ آمریکا؟
ریل ها مسیر قطار را نشان میدهند. از مرکز فرمان رسیده ریل بیفتد روی فرزند آوری. فارغ از همه بحران ها همیشه آقا میگویند :"از جمعیت چه خبر؟" مگر سال ۹۸ نبود که وسط اغتشاش بنزین جمعیت دغدغه اصلی اتاق فرمان بود؟
جا دارد همینجا آن نفس آتشین را روانهی ریل بانان کنم. چرا این وسط، آنها خودشان ریل را میبرند روی جنگ و معیشت و مذاکره؟ نمیدانم دارم غر میزنم یا انتقاد میکنم. فقط میدانم کمی سبک شدم. اصلا چرا نباید معاونت زنان یک ستاد پشتیبانی جنگی بشود؟
اتاقی که خانم ها را از هر محله جمع کند. یک سبزی بخرد بگوید بیایید باهم پاک کنیم. مربا بپزیم برای جبهه. اینبار اما جبهه نه مربا میخواهد نه سبزی و کمپوت. شیر زنانی میخواهد که تن بدهند به شب بیداری های مادرانه و آرام شدن گام های مسیر شغلی و تحصیلی شان. مادرانی که انتخابشان مادری باشد. کاش سیاست روی ریلِ جنگ میافتاد ولی نه از جنگی که دهان به دهان میچرخد. جنگ از نوع جمعیت، جنگِ واقعیمان.
م. حبیبی
@shkofeh_anar
۲۲:۲۰
سلام کتابخونا
یه خبر خوب دارم.
#لشگر_کتاب یه جشنواره به مناسبت شعبان گذاشته کلی کتاب رو با تخفیفات
فوق العاده میده. البته خیلیش الان فروش رفته ولی خالی از لطف نیست سر بزنید به کانال. شاید کتابی که دنبالشی جزو اونا باشه
#فردا(نیمه شعبان) روز آخرشه ها. البته امیدوارم که تمدید کنن🥹جا نمونی
اینکه خودم چه کتبی خریدم رو تا چند روز آینده میگم. فعلا منتظرم چون هر روز لیست تازه میذارن
🥳@lashkareketab
@shkofeh_anar
#فردا(نیمه شعبان) روز آخرشه ها. البته امیدوارم که تمدید کنن🥹جا نمونی
@shkofeh_anar
۲۰:۰۸

پاکت هدیه
شکوفه انار (روایت های رنگی)
خوش آمدی ای تنها راه نجاتِ امت
کاش یادمون میموند که هر روز صبح به شما سلام کنیم،هر شب درد و دل کنیم. دعای ندبه بخونیم و بهش فکر کنیم. وقتی میخوایم ار کاری کنیم ببینیم شما راضی ای؟ کاش اونقدر که حواست به ما هست ما هم حواسمون بود... . میشه ما رو همیشه به یاد خودت بندازی؟ ما رو انتخاب کنی برای مقدمه سازی ظهور؟
@shkofeh_anar
@shkofeh_anar
۹:۵۲
این عکس رو دیشب دیدم. فکری شدم که اگر هر خانواده یک فرزند رو تا سالِ بعد به نیت یاری آقا بیارن چی میشه؟🥹
چه قدر دنیا قشنگ تر میشه وقتی همه افعالمون امام زمانی عج باشه.
یه روز باید روایتش رو بنویسم

@shkofeh_anar
یه روز باید روایتش رو بنویسم
@shkofeh_anar
۹:۵۴
بسم الله الرحمن الرحیم
موسی ها
سه ماهی میشود که به دستش آوردم .قرار نبود برای خودم کتابی خریداری کنم. من به رزق خیلی اعتقاد دارم. از میان آنهمه کتابِ ناآشنا انتخابش کردم. آن موقع نمیدانستم که چقدر متن روانی دارد. وقتی هم که پست به در خانه آمد. گذاشتمش توی قفسه کتابها و تا همین هفته پیش نرفتم سراغش.
گفته بودم من به رزق اعتقاد دارم؟ آخرش هم نفهمیدم حکمتش چه بود که بعد سه ماه درست زمانی که آخرین روزهای بودنم در قم است، کلماتش را یکی پس از دیگری بخوانم و با خواندن آخرین صفحه برسم به نوکِ قله اتمام کتاب. راوی کتاب "*من*" بود. اول شخص مفرد. "مَنی" که مرواریدی را در خانهآش محبوس کرد . بابایِ همسایه جانم را میگویم. توصیفاتِ کتاب و صحنه پردازی هایش پرده به پرده در ذهنم کشیده میشد. بیش از همه قسمتِ گریزهای کوچکی که به شکنجه امام میزد، آزارم داد.
به خودم آمدم :" کاش این بخش های کتاب را در حضور دخترش نمیخواندم. تهران جای بهتری بود برای خواندنِ اسارتِ موسی بن جعفر علیه السلام. " بعد هم به خودم نهیب زدم که آنچه تو میخوانی همسایهات زیسته. هر باری که به زیارت رفتم خجل شدم. عذرخواهی کردم. سرم را پایین انداختم و... .
داشتم از کتاب میگفتم. رمانی که از زبانِ یک قاتل است. اگر از اصالتش بپرسید. "سِندی" یک یهودی زاده بود. آخرین زندانبانِ امام کاظم ع. فکر میکرد برای خودش کسیست. رئیس شرطه های بغداد بودن بادی به غبغبش انداخته بود. اگر از دستانش بپرسید آلوده بود. به خونِ شیعیانی که شکنجه میکرد یا شهید میکرد.
کاری برای هارون کرد کارستان. کشتن پسر پغمبر، که فضل بن یحیی و فضل بن ربیع، زندانبان های قبلی نتوانستند گردن بگیرند. هارون دلِ خوشی از امام نداشت از همان روزی که برای سفر حج رفته بود مدینه. از آنهمه احترامِ مردم به امام بر سر مزار رسول خدا لجش گرفته بود. میگوید:" سلام بر تو ای پسر عموی ما" و امام هم گفته بودند:" سلام بر تو ای پدر!"
اطلاعاتی که سندی میدهد قابل تامل است. وضعیت خلفایِ عباسی و دربارشان، از وضعیت شیعیان و مردم شناسی، وکلای امام و البته غربت میگوید. از بُشر حافی که چگونه توبه کرد و شد بنده. کتاب از علی بن اسماعیل میگوید. برادر زادهی امام، که داعیه امامت داشت. به عمویش خیانت کرد و چگونه خدا جانش را گرفت.
هر چه جلو تر میروم. فضا روشنتر میشود. فضای روشنی که از دلِ سیاهی آن روزها برآمده. ماجرای احمد بن حنبل تعجب را دوچندان کرد. سردمدار یکی از چهار فرقه تسنن. او هم سندی را انذار میداد و امام را تصدیق میکرد.
به نصفه های کتاب که رسیدم، انگشت حیرت به دهان گذاشتم. عروسِ سندی، شیعه زاده بود و ارادت به موسی بن جعفر ع داشت. نمیدانم اسم کشاجم بن سندی را شنیدهاید یا نه؟ از نوادگان سندی. در نت جستجو کردم :"ابوالفتح بن حسین بن سندی بن شاهک، ابن شهرآشوب او را در زمره شاعران اهل بیتی ع میداند. "
از ابتدای شروعش فکر میکردم که هدایت میشود. تصورم این بود که نگاه امام او را میخرد و از اسارتِ نفس بیرون میآید. اما، گاهی پلیدی آنقدر نفوذ کرده که دیگر راهی نمیماند. کسی که به دنبالِ جانِ موسی باشد چه سرنوشتی جز غرق شدن دارد؟ سندی هم در دجله غرق شد، در روز تشییع امام ع. شد همسرنوشت با فرعون، تاریخ تکرار شد تا همه بدانند فقط راهِ موسی است که میماند، فرعون ها همه یک سرنوشت دارند، غرق شدن... .
م. حبیبی
#معرفی_کتاب#کتاب_زندانبان_یهودی
@shkofeh_anar
موسی ها
سه ماهی میشود که به دستش آوردم .قرار نبود برای خودم کتابی خریداری کنم. من به رزق خیلی اعتقاد دارم. از میان آنهمه کتابِ ناآشنا انتخابش کردم. آن موقع نمیدانستم که چقدر متن روانی دارد. وقتی هم که پست به در خانه آمد. گذاشتمش توی قفسه کتابها و تا همین هفته پیش نرفتم سراغش.
گفته بودم من به رزق اعتقاد دارم؟ آخرش هم نفهمیدم حکمتش چه بود که بعد سه ماه درست زمانی که آخرین روزهای بودنم در قم است، کلماتش را یکی پس از دیگری بخوانم و با خواندن آخرین صفحه برسم به نوکِ قله اتمام کتاب. راوی کتاب "*من*" بود. اول شخص مفرد. "مَنی" که مرواریدی را در خانهآش محبوس کرد . بابایِ همسایه جانم را میگویم. توصیفاتِ کتاب و صحنه پردازی هایش پرده به پرده در ذهنم کشیده میشد. بیش از همه قسمتِ گریزهای کوچکی که به شکنجه امام میزد، آزارم داد.
به خودم آمدم :" کاش این بخش های کتاب را در حضور دخترش نمیخواندم. تهران جای بهتری بود برای خواندنِ اسارتِ موسی بن جعفر علیه السلام. " بعد هم به خودم نهیب زدم که آنچه تو میخوانی همسایهات زیسته. هر باری که به زیارت رفتم خجل شدم. عذرخواهی کردم. سرم را پایین انداختم و... .
داشتم از کتاب میگفتم. رمانی که از زبانِ یک قاتل است. اگر از اصالتش بپرسید. "سِندی" یک یهودی زاده بود. آخرین زندانبانِ امام کاظم ع. فکر میکرد برای خودش کسیست. رئیس شرطه های بغداد بودن بادی به غبغبش انداخته بود. اگر از دستانش بپرسید آلوده بود. به خونِ شیعیانی که شکنجه میکرد یا شهید میکرد.
کاری برای هارون کرد کارستان. کشتن پسر پغمبر، که فضل بن یحیی و فضل بن ربیع، زندانبان های قبلی نتوانستند گردن بگیرند. هارون دلِ خوشی از امام نداشت از همان روزی که برای سفر حج رفته بود مدینه. از آنهمه احترامِ مردم به امام بر سر مزار رسول خدا لجش گرفته بود. میگوید:" سلام بر تو ای پسر عموی ما" و امام هم گفته بودند:" سلام بر تو ای پدر!"
اطلاعاتی که سندی میدهد قابل تامل است. وضعیت خلفایِ عباسی و دربارشان، از وضعیت شیعیان و مردم شناسی، وکلای امام و البته غربت میگوید. از بُشر حافی که چگونه توبه کرد و شد بنده. کتاب از علی بن اسماعیل میگوید. برادر زادهی امام، که داعیه امامت داشت. به عمویش خیانت کرد و چگونه خدا جانش را گرفت.
هر چه جلو تر میروم. فضا روشنتر میشود. فضای روشنی که از دلِ سیاهی آن روزها برآمده. ماجرای احمد بن حنبل تعجب را دوچندان کرد. سردمدار یکی از چهار فرقه تسنن. او هم سندی را انذار میداد و امام را تصدیق میکرد.
به نصفه های کتاب که رسیدم، انگشت حیرت به دهان گذاشتم. عروسِ سندی، شیعه زاده بود و ارادت به موسی بن جعفر ع داشت. نمیدانم اسم کشاجم بن سندی را شنیدهاید یا نه؟ از نوادگان سندی. در نت جستجو کردم :"ابوالفتح بن حسین بن سندی بن شاهک، ابن شهرآشوب او را در زمره شاعران اهل بیتی ع میداند. "
از ابتدای شروعش فکر میکردم که هدایت میشود. تصورم این بود که نگاه امام او را میخرد و از اسارتِ نفس بیرون میآید. اما، گاهی پلیدی آنقدر نفوذ کرده که دیگر راهی نمیماند. کسی که به دنبالِ جانِ موسی باشد چه سرنوشتی جز غرق شدن دارد؟ سندی هم در دجله غرق شد، در روز تشییع امام ع. شد همسرنوشت با فرعون، تاریخ تکرار شد تا همه بدانند فقط راهِ موسی است که میماند، فرعون ها همه یک سرنوشت دارند، غرق شدن... .
م. حبیبی
#معرفی_کتاب#کتاب_زندانبان_یهودی
@shkofeh_anar
۱۲:۰۲
۱۷:۴۱
چقدر دلم میخواست امشب منم برم بالا پشت بوم و با پسرام و همسرم بگم : الله اکبر.
۱۷:۴۲

پاکت هدیه
شکوفه انار (روایت های رنگی)
الله اکبر
پیروزی انقلاب مبارک برای سالِ ۴۷ ام.
محمد حیدر
میگویند:" بچه اوله که ذوق داری، دومی به بعد اینطوری نیست." تبعیض از هر نوعی حالم را بد میکند. بی عدالتی، تبعیض است بین فرزندان باشد یا از نوع نژادی. برایم تلخیِ هندوانه ابوجهل را دارد. چند ماهیست فرزند دوم، تپش های قلبش را مهمانِ دلم کرده. موجودی که تا لحظه تولد مدام در ذهنت تصویرش را میسازی، گاهی با مو های فرفری ویا مخملهای پَرکلاغی. ابروهایش بهم پیوسته و گاهی چشم های بادامی.
بچه شکلات است. شکلات دهم به شیرینی اولی است. ذوقِ انتخاب اسم، آدرنالین خونم را بالا میبرد. جهان رنگِ تازه میگیرد. روغنِ جلا، پاشیده اند روی زمين. برای فرزند اول، خیلی راحت قرعه به علی افتاد. اسمی که نذری بود:"پسر اول، باید علی باشد. عروسی که روز عید غدیر باشد باید اولین ثمرهاش هم علی باشد." علی زیباترین تک اسمیای بود که نتوانستیم با هیچ اسمی ترکیبش کنیم.
تا هشت ماه دیگر خانه ما قرار بود دوباره بوی نوزاد بدهد. هیجانِ انتخاب اسمش از علی بیشتر بود. بازگشت به قم را با گزینه های پیشنهادی اسم بچه سپری کردیم. همه چیز را در نظر گرفتیم. انگاری برای تشکل کوچکمان برنامه ریزی حساب شده میکردیم. اگر یک قلو دختر بود؟ اسم در صورتی که یک قلو پسر ، دو قلو پسر، دو قلو دختر، و حتی تا سه قلو را با ترکیب جنسیتی جلو رفتیم.
بچه، میوه دل است. اعیاد شعبانیه دریایی از اسم جلویمان گذاشته بود. احساسم روی یک اسم ماند. دل نمیکَند. اسمی که هیچ ربطی به اعیاد شعبان نداشت. دل است دیگر، گیر کرده بود. همسرم از نامی که خواندم، خوشش آمد دلش اما قرار لازم را نگرفت. حجت شرعی، تنها قرار دلش بود.
برای مشورت، به مسجد فاطمیه رفت. مسجدی در ضلع شرقی حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها، که نمازهای عجیبی به خود دیده. قنوت ها و سجده های خالصِ آیت الله بهجت ره . چه کسی برای مشورت بهتر از بهترین شاگرد آقای بهجت ره حاج آقای مفیدی.
چند باری به مسجد رفت. برنامه جماعت مغرب ایشان راه نیفتاده بود. شنبه شال و کلاه کرد و به درس ایشان رفت. مشورت آغاز ماجرا میشود.:" اواخر شعبان به دنیا میاد و بعد از نیمه شعبان میشه. مادرشون اسمِ .... رو دوست دارند. میخواستم نظر شما رو بدونم با توجه به اعیاد شعبانیه." حاج آقا میگویند :"اسمی در نظرم آمده. صبر کنید تا مستقر بشه در ذهنم."
صبرِ ما تا یکشنبه بیشتر نبود. همسرم ناهار به خانه آمد. لبخند هایش دیدنی بود. دو خبر خوب هدیه آورده بود:" حکم ملبس شدنم رو گرفتم." خوشحالی، عمقِ سی کیلومتری اقیانوسی در وجودم شد. و اما خبر دوم...
صوت حاج آقا را برایم گذاشت. پیشنهاد ایشون محمد علی بود. اسمی که به اسم مورد نظرم شبیه بود. کلمههایی از جنس نقل های سر سفره عقد را گوش میکردم. تفسیر جالبی که از اسمِ پیشنهادیم داشتند:" چهار امام در بین دوازده امام علی هستند و سه امام با خود پیامبر میشوند چهار محمد در بین چهارده معصوم. و این اسمی که مد نظر است یعنی محمد مساوی علی است و برعکس. حالا شما گفتید محمد حیدر دوست دارید. حیدر هم بدل از علی است. ولی باید ببینید خودتون رو این اسم توافق دارید؟ باید بشینید به نتیجه برسید ."
محمد حیدر حالا یک حجت شرعی برایمان دارد. نامی که به اصل ولایت اشاره دارد. به طرازی علی ع و محمد ص. به غدیر، به ۸ معصوم از ۱۴ معصوم. نام منجی را در دلِ خود جا داده. بوی شعبان خانه را برداشته. دلم یک بغل گل نرگس میخواهد. کاش روزها پاتند کنند و شعبان ما را به خودمان بیاورد. به روزِ پایان انتظار.
م. حبیبی
یادگار از ۱۹ بهمنی که محمد حیدر بدنیا آمد. #مادری
@shkofeh_anar
میگویند:" بچه اوله که ذوق داری، دومی به بعد اینطوری نیست." تبعیض از هر نوعی حالم را بد میکند. بی عدالتی، تبعیض است بین فرزندان باشد یا از نوع نژادی. برایم تلخیِ هندوانه ابوجهل را دارد. چند ماهیست فرزند دوم، تپش های قلبش را مهمانِ دلم کرده. موجودی که تا لحظه تولد مدام در ذهنت تصویرش را میسازی، گاهی با مو های فرفری ویا مخملهای پَرکلاغی. ابروهایش بهم پیوسته و گاهی چشم های بادامی.
بچه شکلات است. شکلات دهم به شیرینی اولی است. ذوقِ انتخاب اسم، آدرنالین خونم را بالا میبرد. جهان رنگِ تازه میگیرد. روغنِ جلا، پاشیده اند روی زمين. برای فرزند اول، خیلی راحت قرعه به علی افتاد. اسمی که نذری بود:"پسر اول، باید علی باشد. عروسی که روز عید غدیر باشد باید اولین ثمرهاش هم علی باشد." علی زیباترین تک اسمیای بود که نتوانستیم با هیچ اسمی ترکیبش کنیم.
تا هشت ماه دیگر خانه ما قرار بود دوباره بوی نوزاد بدهد. هیجانِ انتخاب اسمش از علی بیشتر بود. بازگشت به قم را با گزینه های پیشنهادی اسم بچه سپری کردیم. همه چیز را در نظر گرفتیم. انگاری برای تشکل کوچکمان برنامه ریزی حساب شده میکردیم. اگر یک قلو دختر بود؟ اسم در صورتی که یک قلو پسر ، دو قلو پسر، دو قلو دختر، و حتی تا سه قلو را با ترکیب جنسیتی جلو رفتیم.
بچه، میوه دل است. اعیاد شعبانیه دریایی از اسم جلویمان گذاشته بود. احساسم روی یک اسم ماند. دل نمیکَند. اسمی که هیچ ربطی به اعیاد شعبان نداشت. دل است دیگر، گیر کرده بود. همسرم از نامی که خواندم، خوشش آمد دلش اما قرار لازم را نگرفت. حجت شرعی، تنها قرار دلش بود.
برای مشورت، به مسجد فاطمیه رفت. مسجدی در ضلع شرقی حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها، که نمازهای عجیبی به خود دیده. قنوت ها و سجده های خالصِ آیت الله بهجت ره . چه کسی برای مشورت بهتر از بهترین شاگرد آقای بهجت ره حاج آقای مفیدی.
چند باری به مسجد رفت. برنامه جماعت مغرب ایشان راه نیفتاده بود. شنبه شال و کلاه کرد و به درس ایشان رفت. مشورت آغاز ماجرا میشود.:" اواخر شعبان به دنیا میاد و بعد از نیمه شعبان میشه. مادرشون اسمِ .... رو دوست دارند. میخواستم نظر شما رو بدونم با توجه به اعیاد شعبانیه." حاج آقا میگویند :"اسمی در نظرم آمده. صبر کنید تا مستقر بشه در ذهنم."
صبرِ ما تا یکشنبه بیشتر نبود. همسرم ناهار به خانه آمد. لبخند هایش دیدنی بود. دو خبر خوب هدیه آورده بود:" حکم ملبس شدنم رو گرفتم." خوشحالی، عمقِ سی کیلومتری اقیانوسی در وجودم شد. و اما خبر دوم...
صوت حاج آقا را برایم گذاشت. پیشنهاد ایشون محمد علی بود. اسمی که به اسم مورد نظرم شبیه بود. کلمههایی از جنس نقل های سر سفره عقد را گوش میکردم. تفسیر جالبی که از اسمِ پیشنهادیم داشتند:" چهار امام در بین دوازده امام علی هستند و سه امام با خود پیامبر میشوند چهار محمد در بین چهارده معصوم. و این اسمی که مد نظر است یعنی محمد مساوی علی است و برعکس. حالا شما گفتید محمد حیدر دوست دارید. حیدر هم بدل از علی است. ولی باید ببینید خودتون رو این اسم توافق دارید؟ باید بشینید به نتیجه برسید ."
محمد حیدر حالا یک حجت شرعی برایمان دارد. نامی که به اصل ولایت اشاره دارد. به طرازی علی ع و محمد ص. به غدیر، به ۸ معصوم از ۱۴ معصوم. نام منجی را در دلِ خود جا داده. بوی شعبان خانه را برداشته. دلم یک بغل گل نرگس میخواهد. کاش روزها پاتند کنند و شعبان ما را به خودمان بیاورد. به روزِ پایان انتظار.
م. حبیبی
یادگار از ۱۹ بهمنی که محمد حیدر بدنیا آمد. #مادری
@shkofeh_anar
۱۰:۱۷
بازارسال شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
توی عکسهای انقلاب ۵۷، کمتر تصویری از این آقا میبینیم. نه توی بهشت زهرا کنار امام نشسته، نه توی قاب پنجرهی مدرسه رفاه، آنجا که امام به دیدن مردم میآید او را کنارش میبینیم، نه وقتی خبرنگارها دارند با امام مصاحبه میکنند. من احتمال میدهم امام این آقا را که آن روزها جوانی ۳۹ ساله بوده، فرستاده پی کارهای مهمتر، سراغ انجام ماموریتهای ویژه که توی هیچ عکسی پیدایش نیست.اما آنجا که تصویر این آقا را توی ذهن خیلیها ماندگار کرد ویدیویی است مربوط به دو، سه سال بعد تر. تیرماه ۶۰ روی تخت بیمارستان. دست راستش از کار افتاده، سینهاش جراحت برداشته و چند دندان جلوی دهان شکسته، با صدایی ضعیف میگوید خودم را در وضع بسیار مناسب و خوبی میبینم. شرمندهام اگر موجب رنجش خاطر امام امت شدهام و «سر خُمّ می سلامت شکند اگر سبویی». فیلم دیگری هم هست از این آقا که در آن بر خلاف ویدیوی قبل، قاطع، محکم و حتی کمی ناراحت است. از روی صندلی قرمز بلند میشود. عبا و عصا را داده زیر بغل و با قدمهای بلند میرود پشت میکروفون مجلس.جماعت از گوشه و کنار انگار نمیخواهند به او اجازه صحبت بدهند، همهمه میکنند و از او میخواهند حرفی در مخالفت نظر آنها نگوید. اما این آقا که مردی ۵۰ ساله شده، مُصر است به او فرصت صحبت بدهند تا در مخالفت «رهبر شدنش» دلیل بیاورد و تلاش کند برای «رای نیاوردن» خود. تلاشش بینتیجه میماند. آقایان همه بلند میشوند و او انتخاب میشود.حالا ۱۳۳۹۳ روز است او رهبر انقلاب اسلامی ایران است. ۳۶ سال و ۸ ماه است پرچم حکومت خدا بر جهان را از امام امت تحویل گرفته است. آن روز که خداوند خامنهای عزیز را در تیرماه ۶۰ از دل خطر بیرون کشید و آتش را بر او برداً و سلاما کرد، میدانست قرار است این مرد خدایان بتکدهها را فرو بریزد. آن سبو آن روز نباید میشکست تا صدای شکستن هیمنهٔ نمرودیان دلهای سلیم عالم را بیدار کند...
خانم سارا ادیبزاده
| @mabna_schoole |
| @mabna_schoole |
۲۰:۴۵
پسر ابی قحافه امروز یک گردان نیروی امنیتی و نظامی را مامور کرده که به در خانه علی بیایند، در را بشکنند و متحصنین را برای بیعت اجباری به مسجد ببرند. این ها در خانه علی چه میخواهند؟ این اراذل و اوباشِ هر جایی که اهل مدینه از دستشان به فغانند و در بد نامی، حرف اول را میزنند، اینجا چه میخواهند؟ اینان را به درِ خانه وحی چه کار؟!یک مشت سابقه دار بدنام آمدند در خانه و عربده زدند و شاخ و شانه کشیدند و ددد و بیداد کردند. جماعتی که یک نگاه علی زهره ترکشان میکرد، حالا دور برداشته بودند و داشتند پشت در خانهای که فرشته وحی هم اجازه میگرفت و واردش میشد، داد و بیداد میکردند که علی، بیا بیرون! وحانیه، دوباره فاطمه آمد. آمد با شمشیر کلمات. توی صدایش بغضی داشت، از آنها که اگر بر پرده گوش بنشیند، آب میکند جگرت را! صدا بلند کرد که :" مگر نمی بینید عزاداریم؟ مگر نمی بینید اجاق خانه خاموش است و دودی از مطبخش بلند نمی شود؟ مگر نمیدانید دختر محمدم؟ بروید!" می دانی، حانیه ، یک وقت هایی از سه و خرده ای کیلومتر رگ و مویرگ که توی نسوج آدمی هست، اگر یک میلی مترش مردانگی باشد و غیرت، عاقبت به خیرت میکند. دل دل داشتم که همین اراذل و اوباش چه خواهند کرد و نکند جسارتی بکنند و واحیرتا که اشک در چشم هایشان حلقه زد و دست از پا خطا نکردند! برگشتند و گفتند:" نه ، این یکی کار ما نیست. هر غلطی ممکن است بکنیم، ولی ما را با فاطمه و بچه هایش در نینداز."
#پارا_کتاب#معرفی_کتاب #کتاب_حانیه @shkofeh_anar
#پارا_کتاب#معرفی_کتاب #کتاب_حانیه @shkofeh_anar
۹:۴۴
بعضی عکسها توضیح ندارند... .
#شهید_متوسلیان.
#شهید_متوسلیان.
۱۱:۲۴
بسم الله الرحمن الرحیم
کمتر کتابی را دیدم که این ميزان صداقت در آن غوطه ور هست. از مشکلات مالی و تربیت فرزند تا آبروداری و حفظ زندگی بچه های متاهل.کتاب صوتی خانوم ماه، تمام شد. زمستانم را با آن گذراندم.خانوم ماه، روایت یک دختر بود. دختری که برای پدرش خانوم ناز بود و برای همسرش شد:" خانوم ماه". ماهی که قرار بود در سیاهی شبهای یتیمی بچه هایش، بارِ خانواده را تنهایی به دوش بکشد. زنی جوان، که ۲۷ سالگیش، شد اولین سالِ هجرانِ همسر شهیدش. نهالِ وجودش ،۱۴ سال در کنارِ شهید شیرعلیِ سلطانی درختی پر بار شده بود. درختی که قرار بود کل خاندان حاجی را زیر سایه ی خود سامان دهد. مادری که در ابتدا سوادی نداشت، اما برای تربیت بچه هایش خیلی از اصولِ تربیتی را بهتر از دانشگاه رفته ها میدانست. ذره ذره آنها را در وجود فرزندانش میکاشت و با صبر آبیاری میکرد، حتی اگر بعد از بیست سال، به ثمر برسد. صبرش در زندگانیِ عاشقانهاش، در کنارِ تمام فراق ها و غمها، غبطه آور است. بانویی که با نانِ بازوهایش، پنج بچه را بفرستد خانه بخت و دست بخیریش برای خانواده و دیگران مشهود.بانویی که دستش روی زانوان خودش بود، تا اندکی هم از سفره انقلاب بر ندارد و حتی از حقِ مسلمش برای حقوقِ شهیدش استفاده نکند.به آخر کتاب که رسیدم، جملهها رنگ دیگری گرفته بود. همزاد پنداری زنانهام به اوج رسیده بود. یادِ روزهایی افتادم که شعار میدادم دوست دارم همسرم شهید شود. آن زمان مجرد بودم و طعمِ عشق را نچشیده بودم. در جنگِ ۱۲ روزه و بعد تر جنگِ ۲۲ دی ماهِ امسال، اما ترس از دست دادن را چشیدم. ترسی که نمیخواست همسرم به همراه بقیه بسیجیان برود. رفت و هر بار کلی برای آمدنش دعا کردم. هر چند مجموعا شاید سه بار بیشتر نبود، اما همان سه دفعه مرا عذاب داد. عذابی که همراه با حس افتخاری به انتخابِ زندگیم بود. همسرم برگشت صحیح و سالم! برایِ من اما کوچک بودنم در برابرِ همسرانِ شهدا را به رخم کشید. دردِ همسر شهید بودن را بسیار شنیده بودم. دردی که هم درد است و هم درمان. حالا کتاب به همان درد ها اشاره میکرد و من باز به فکر کوچکیام افتادم. جمله هایی که آتشی درون شعله ور کرد :"تنهایی فرصت خوبی برای فکر کردن بود درمورد این همه سال هایی که گذشت این همه شادی و غم که فقط به عشق مردی از جنس حماسه مردی از جنس نور مردی از جنس حقیقت .عکس های حاجی را در گوشی موبایلم نگاه می کردم و با او راحت حرف می زدم با او از همه دردهایی که در قلب یک زن شعله میکشد خیلی سال گذشت و نتوانستم حرفهایم را به راحتی بزنم امروز می بینم از نظر خود بچه های خود حاجی هم یک همسر شهید فقط عضوی از خانواده اوست در حالیکه من پا به پای حاجی پیش رفتم حاجی در خط مقدم رو به روی دشمن مشخص می جنگید و من در تمام این سالها رو به روی دوست و دشمن و هیچگاه از پا ننشستم هیچ گاه خسته نشدم هیچگاه طلب صبر از کسی نکردم روی پای خودم بار مسئولیت چند نفر را کشیدم ...امروز حتی در قبرستان های شهر هم همسر شهید یک آدم عادی است قطعه ای به نامش نیست حتی به اندازه پدر و مادر شهید هم سهم ندارد غصه خودم را نمیخوردم من که خودم را در حد همسری حاجی هم نمی دیدم اما درد همسران شهدا را در چشم های افتاده از شور و شوق ، دست های چروکیده و کمر های خمیده زیر بار دو مسئولیت پدری و مادری هم زمان حس می کردم تباری از عاشقان گمنام زنان تنها همسفران سلوک که حتی فرزندانشان هم ... ."م. حبیبی #همسران_شهدا#کتاب_خانوم_ماه
@shkofeh_anar
کمتر کتابی را دیدم که این ميزان صداقت در آن غوطه ور هست. از مشکلات مالی و تربیت فرزند تا آبروداری و حفظ زندگی بچه های متاهل.کتاب صوتی خانوم ماه، تمام شد. زمستانم را با آن گذراندم.خانوم ماه، روایت یک دختر بود. دختری که برای پدرش خانوم ناز بود و برای همسرش شد:" خانوم ماه". ماهی که قرار بود در سیاهی شبهای یتیمی بچه هایش، بارِ خانواده را تنهایی به دوش بکشد. زنی جوان، که ۲۷ سالگیش، شد اولین سالِ هجرانِ همسر شهیدش. نهالِ وجودش ،۱۴ سال در کنارِ شهید شیرعلیِ سلطانی درختی پر بار شده بود. درختی که قرار بود کل خاندان حاجی را زیر سایه ی خود سامان دهد. مادری که در ابتدا سوادی نداشت، اما برای تربیت بچه هایش خیلی از اصولِ تربیتی را بهتر از دانشگاه رفته ها میدانست. ذره ذره آنها را در وجود فرزندانش میکاشت و با صبر آبیاری میکرد، حتی اگر بعد از بیست سال، به ثمر برسد. صبرش در زندگانیِ عاشقانهاش، در کنارِ تمام فراق ها و غمها، غبطه آور است. بانویی که با نانِ بازوهایش، پنج بچه را بفرستد خانه بخت و دست بخیریش برای خانواده و دیگران مشهود.بانویی که دستش روی زانوان خودش بود، تا اندکی هم از سفره انقلاب بر ندارد و حتی از حقِ مسلمش برای حقوقِ شهیدش استفاده نکند.به آخر کتاب که رسیدم، جملهها رنگ دیگری گرفته بود. همزاد پنداری زنانهام به اوج رسیده بود. یادِ روزهایی افتادم که شعار میدادم دوست دارم همسرم شهید شود. آن زمان مجرد بودم و طعمِ عشق را نچشیده بودم. در جنگِ ۱۲ روزه و بعد تر جنگِ ۲۲ دی ماهِ امسال، اما ترس از دست دادن را چشیدم. ترسی که نمیخواست همسرم به همراه بقیه بسیجیان برود. رفت و هر بار کلی برای آمدنش دعا کردم. هر چند مجموعا شاید سه بار بیشتر نبود، اما همان سه دفعه مرا عذاب داد. عذابی که همراه با حس افتخاری به انتخابِ زندگیم بود. همسرم برگشت صحیح و سالم! برایِ من اما کوچک بودنم در برابرِ همسرانِ شهدا را به رخم کشید. دردِ همسر شهید بودن را بسیار شنیده بودم. دردی که هم درد است و هم درمان. حالا کتاب به همان درد ها اشاره میکرد و من باز به فکر کوچکیام افتادم. جمله هایی که آتشی درون شعله ور کرد :"تنهایی فرصت خوبی برای فکر کردن بود درمورد این همه سال هایی که گذشت این همه شادی و غم که فقط به عشق مردی از جنس حماسه مردی از جنس نور مردی از جنس حقیقت .عکس های حاجی را در گوشی موبایلم نگاه می کردم و با او راحت حرف می زدم با او از همه دردهایی که در قلب یک زن شعله میکشد خیلی سال گذشت و نتوانستم حرفهایم را به راحتی بزنم امروز می بینم از نظر خود بچه های خود حاجی هم یک همسر شهید فقط عضوی از خانواده اوست در حالیکه من پا به پای حاجی پیش رفتم حاجی در خط مقدم رو به روی دشمن مشخص می جنگید و من در تمام این سالها رو به روی دوست و دشمن و هیچگاه از پا ننشستم هیچ گاه خسته نشدم هیچگاه طلب صبر از کسی نکردم روی پای خودم بار مسئولیت چند نفر را کشیدم ...امروز حتی در قبرستان های شهر هم همسر شهید یک آدم عادی است قطعه ای به نامش نیست حتی به اندازه پدر و مادر شهید هم سهم ندارد غصه خودم را نمیخوردم من که خودم را در حد همسری حاجی هم نمی دیدم اما درد همسران شهدا را در چشم های افتاده از شور و شوق ، دست های چروکیده و کمر های خمیده زیر بار دو مسئولیت پدری و مادری هم زمان حس می کردم تباری از عاشقان گمنام زنان تنها همسفران سلوک که حتی فرزندانشان هم ... ."م. حبیبی #همسران_شهدا#کتاب_خانوم_ماه
@shkofeh_anar
۱۴:۲۹
طرفدار ۱۷، ۱۸ ساله پهلوی میگوید شما غیرایرانی و عرب هستید! و به رسومات ایران بیگانه!
عزیزم همسر اول محمدرضا پهلوی یعنی فوزیه خواهر ملک فاروق مصری بود!
خود فرح خانم از سادات است. جد مادریش فرح سادات دیبا صوفی و مفسر قرآن بود. قطب الدین شریف لاهیجی![با این سطح استدلال شما اصالتا فرح عرب است!]
شاه در تاسوعا و عاشورا در کاخ تعزیه برگزار میکرد. رضاخان پیش از پادشاهی در میدان توپخانه تکیه عزاداری زد که خود را حامی شیعه معرفی کند!
برپایی چند "عید سلام" سنت دربار بود که در عید غدیر، فطر و نوروز شاه به مدعوین سکه شاهی هدیه میداد.
شاه برای نشان دادن پایبندی به مذهب تشیع و حفظ ظاهر در ساخت ضریح امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) مشارکت کرد!
در موزه فعلی حرم امام حسین در شهر کربلا همین الان هدایا پیشکشی همین رضا پهلوی در زمان ولیعهدی وجود دارد.
وقتی آن یهودی افراطی مسجد الاقصی را آتش زد، شاه پیشنهاد تشکیل کنفرانس اسلامی داد.
به اصرار فوزیه همسر اولش در فلسطین یتیم خانه زد بعدتر به اسرائیل وسط جنگ نفت رایگان داد.
والله شما حتی پهلوی را هم نمی شناسید.
راستی تاج الملوک مادر محمدرضا اهل کجا بود؟
https://eitaa.com/Politicalhistory
عزیزم همسر اول محمدرضا پهلوی یعنی فوزیه خواهر ملک فاروق مصری بود!
خود فرح خانم از سادات است. جد مادریش فرح سادات دیبا صوفی و مفسر قرآن بود. قطب الدین شریف لاهیجی![با این سطح استدلال شما اصالتا فرح عرب است!]
شاه در تاسوعا و عاشورا در کاخ تعزیه برگزار میکرد. رضاخان پیش از پادشاهی در میدان توپخانه تکیه عزاداری زد که خود را حامی شیعه معرفی کند!
برپایی چند "عید سلام" سنت دربار بود که در عید غدیر، فطر و نوروز شاه به مدعوین سکه شاهی هدیه میداد.
شاه برای نشان دادن پایبندی به مذهب تشیع و حفظ ظاهر در ساخت ضریح امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) مشارکت کرد!
در موزه فعلی حرم امام حسین در شهر کربلا همین الان هدایا پیشکشی همین رضا پهلوی در زمان ولیعهدی وجود دارد.
وقتی آن یهودی افراطی مسجد الاقصی را آتش زد، شاه پیشنهاد تشکیل کنفرانس اسلامی داد.
به اصرار فوزیه همسر اولش در فلسطین یتیم خانه زد بعدتر به اسرائیل وسط جنگ نفت رایگان داد.
والله شما حتی پهلوی را هم نمی شناسید.
راستی تاج الملوک مادر محمدرضا اهل کجا بود؟
https://eitaa.com/Politicalhistory
۱۸:۳۶