ایستاده چون دماوندروایت تهران در ایام جنگ
دوشنبه ۲ تیر ۱۴۰۴ ایستگاه راهآهن تهران قسمت اول
بعد نماز صبح تماس گرفتند: کم کم بیاید بیرون ما داریم میرسیم.کولهام را انداختم پشتم و چمدان را برداشتم. چند نفر جلوی خروجی راهآهن ایستاده بودند. یکیشان دوید سمت بقیه: اونجاس اونجاس ببین!!بقیه هم خونسرد فقط سرهایشان را آوردند بالا. من هم نگاهی انداختم اما در هوای گرگ و میش آن وقت صبح چیزی ندیدم. چند قدم جلوتر نرفته بودم که《بوم بوم بوم》پدافند بود و صدایش شبیه آسمون غرنبه. اولش دلم لرزید. باخودم گفتم عجب پذیرایی گرمی. از فکرم گذشت: 《خدا باماست. تا اون نخواد هیچی نمیشه.》کمی دلم آرام شد. سعی کردم اطراف را بهتر ببینم. رانندههای تاکسی جلوی راهآهن، هر کسی هرجا بود از جایشان تکان نخوردند. فقط بعضی سرشان را برمیگرداندند و نگاهی میانداختند. یا با هم چیزی میگفتند و میخندیدند.مردی کنار گاریاش ایستاده بود و چیزی میفروخت. کیک. آبمیوه. سیگار و .... پکنیک کوچکی هم داشت و بساط چایش به راه بود. اما پولی. از اول تا اخر تو نخش بودم. حتی سرش را هم برنگرداند جهت صدا را ببیند. شنیده بودم زندگی عادی جریان دارد اما او دیگر زیادی توی نقشش فرو رفته بود. رسیدم کنار خیابان. دختر و پسری جوان از خیابان رد شدند بروند سمت راهآهن.《بوم بوم بوم》ترس و نگرانی در چهره دختر پیدا بود. به بیست سال هم نمیرسید. چشمانش دو دو میزد. زیر لب بسماللهی گفت و قدمهایش را تندتر کرد. پسری که همراهش بود دستش را گرفت: سمت تهران پارسه.توی باغچه کوچک، پای درخت آشغال گوشت ریخته بودند. گربه لاغر و ضعیفی مشغول خوردن بود و از هفت دولت آزاد. او هم انگار به این صداها عادت داشت.بچهها رسیدند و سوار شدم. توی مسیر در مورد جنگ کمی صحبت کردیم. میگفت: دو روزه تهران شلوغ شده.از کنار ایست و بازرسی گذشتیم. ماشین مشکی زرهی و چند مرد مسلح. و پرچم ایرانی که روی نردهها نصب شده بود. هر چند کوچک بود اما دیدنش جان را تازه میکرد. مردان مسلح با دقت به ماشینها نگاهی میانداختند. اگر چیز مشکوکی میدیدند متوقفش میکردند و بازرسی را دقیقتر انجام میدادند. 《این ایست و بازرسی ارتشه》چند خیابان بالاتر ایست و بازرسی دیگری را دیدیم. 《این یکی بسیجیان. سپاهه》اینجا هم جوانانی مسلح، سینه سپر، با ابروانی درهم کشیده.خلاصه که اینجا در تهران رد پای جنگ پیداست.
ادامه دارد ...
#روایت_جنگ#سفرنامه
زهراعاشوری@bahriye
دوشنبه ۲ تیر ۱۴۰۴ ایستگاه راهآهن تهران قسمت اول
بعد نماز صبح تماس گرفتند: کم کم بیاید بیرون ما داریم میرسیم.کولهام را انداختم پشتم و چمدان را برداشتم. چند نفر جلوی خروجی راهآهن ایستاده بودند. یکیشان دوید سمت بقیه: اونجاس اونجاس ببین!!بقیه هم خونسرد فقط سرهایشان را آوردند بالا. من هم نگاهی انداختم اما در هوای گرگ و میش آن وقت صبح چیزی ندیدم. چند قدم جلوتر نرفته بودم که《بوم بوم بوم》پدافند بود و صدایش شبیه آسمون غرنبه. اولش دلم لرزید. باخودم گفتم عجب پذیرایی گرمی. از فکرم گذشت: 《خدا باماست. تا اون نخواد هیچی نمیشه.》کمی دلم آرام شد. سعی کردم اطراف را بهتر ببینم. رانندههای تاکسی جلوی راهآهن، هر کسی هرجا بود از جایشان تکان نخوردند. فقط بعضی سرشان را برمیگرداندند و نگاهی میانداختند. یا با هم چیزی میگفتند و میخندیدند.مردی کنار گاریاش ایستاده بود و چیزی میفروخت. کیک. آبمیوه. سیگار و .... پکنیک کوچکی هم داشت و بساط چایش به راه بود. اما پولی. از اول تا اخر تو نخش بودم. حتی سرش را هم برنگرداند جهت صدا را ببیند. شنیده بودم زندگی عادی جریان دارد اما او دیگر زیادی توی نقشش فرو رفته بود. رسیدم کنار خیابان. دختر و پسری جوان از خیابان رد شدند بروند سمت راهآهن.《بوم بوم بوم》ترس و نگرانی در چهره دختر پیدا بود. به بیست سال هم نمیرسید. چشمانش دو دو میزد. زیر لب بسماللهی گفت و قدمهایش را تندتر کرد. پسری که همراهش بود دستش را گرفت: سمت تهران پارسه.توی باغچه کوچک، پای درخت آشغال گوشت ریخته بودند. گربه لاغر و ضعیفی مشغول خوردن بود و از هفت دولت آزاد. او هم انگار به این صداها عادت داشت.بچهها رسیدند و سوار شدم. توی مسیر در مورد جنگ کمی صحبت کردیم. میگفت: دو روزه تهران شلوغ شده.از کنار ایست و بازرسی گذشتیم. ماشین مشکی زرهی و چند مرد مسلح. و پرچم ایرانی که روی نردهها نصب شده بود. هر چند کوچک بود اما دیدنش جان را تازه میکرد. مردان مسلح با دقت به ماشینها نگاهی میانداختند. اگر چیز مشکوکی میدیدند متوقفش میکردند و بازرسی را دقیقتر انجام میدادند. 《این ایست و بازرسی ارتشه》چند خیابان بالاتر ایست و بازرسی دیگری را دیدیم. 《این یکی بسیجیان. سپاهه》اینجا هم جوانانی مسلح، سینه سپر، با ابروانی درهم کشیده.خلاصه که اینجا در تهران رد پای جنگ پیداست.
ادامه دارد ...
#روایت_جنگ#سفرنامه
زهراعاشوری@bahriye
۱۶:۴۱
ایستاده چون دماوندروایت تهران در ایام جنگ
دوشنبه 2 تیر 1404 ناصرخسرو قسمت دوم
ساعت ۱۰ و نیم بود که زدیم بیرون. نه علی و مسلم تهرانی بودند نه من. خیابان ها را نمیشناختیم. جیپیاس هم کار نمیکرد. نه نشان و نه هیچی. رسیدیم به یک ایست و بازرسی. جوانهای بسیجی توی آفتاب گرم تابستانی. با لباسهای سبز. پیرمردی با کت و شلوار سورمهای بین شان بود. جلیقه ارتشی هم روی کت انداخته بود. یک پایش هم لنگ میزد اما آمده بود. خیابان شلوغ بود و کمی ترافیک شده بود. اما روان. رانندهای را دیدم که برای بسیجیها دست تکان داد و خداقوت گفت. وانتی سرپوشیده دستور توقف گرفت. راننده با خنده پیاده شد و در عقب را باز کرد. جلوتر ایستادیم و از عابری آدرس گرفتیم. فهمیدیم اشتباه آمدیم. چند دور دور خودمان چرخیدیم تا بالاخره پرسون پرسون به مقصد رسیدیم. ناصرخسرو.باید ماشین را جایی پارک میکردیم. پیچیدیم سمت پارکینگی که آن نزدیکی بود. نگهبانی که پشت سیستم ورودی نشسته بود خواست صندوق را باز کنیم. همزمان دو نفر آمدند پشت ماشین: صندوق رو بزن آقا.مسلم هر کاری کرد دکمه صندوق عمل نکرد. آن دو هم مثل کسانی که عجله دارند مدام تکرار می کردند: بزن آقا. صندوق رو بزن.مسلم پیاده شد و سوئیچ را برداشت تا صندوق را باز کند. برگشتم و از شیشه عقب نگاهی به آن دو جوان انداختم. شک کرده بودند. نگاهها همه روی مسلم قفل شده بود. باز هم در صندوق باز نشد و مسلم برگشت داخل ماشین. این بار با دکمههای مختلفی ور رفت. تا اینکه در صندوق باز شد و نگهبان نگاهش را از روی او برداشت. انگار همه نفس راحتی کشیدند. خندهمان گرفت. اما کارشان را تحسین کردیم. شرایط جنگی بود. حواسجمعی و مسئولیتپذیری آنها دلم را قرص میکرد.از پارکینگ زدیم بیرون. مسلم سه تا آب معدنی گرفت. هوا گرم بود و حسابی تشنه ام شده بود. بطری آب را سر کشیدم. چشمم خورد به نایلونی در دست خانمی که از روبرو میآمد. به قیافهاش میخورد شصت ساله باشد. از بازار برمیگشت. چیزی که بیشتر از همه توی نایلون خودنمایی میکرد مگس کش بود. می خواستم از کنارش رد شوم که مرد دستفروش پیچید جلوی راهم. بستههای فلفل به دست داشت: فلفل شیرین آستانه. فلفل شیرین آستانهجلوتر چند مرد جلوی مغازهشان نشسته بودند. و پسربچهای حدودا سه ساله با موهای فرفری مشکی. توپ سبزی را میبرد بالای سرش و میانداخت زمین. از خنده هایش پیدا بود کاری لذت بخش را انجام میدهد. بوی چای تازهدم مرا به هوس انداخت. قوری چای روی سماور. و هر دو روی گاری. نبات و کیک و حتی نوشابه هم داشت. زیر سایه درختی بساط کرده بود و چای میفروخت. دو نفر هم روی نیمکتی نشسته بودند و تخته نرد بازی میکردند. داشتم به آنها نگاه میکردم و هواسم به جلو نبود. نزدیک بود به خانم جوانی برخورد کنم. از توی عطاری بیرون آمده بود. نایلون کوچکی دستش بود. ادویه خریده بود. پرسیدم: چرا اینقدر کم؟- کم نیست که. تازه اینا برای دو تا خانواده است. برای خودم و مادرم.هر دو خندیدیم. در نایلون را باز کرد. فلفل و زردچوبه و این چیزها بود. از هر کدام صد گرم نمیشد. از سایز بسته بندیاش معلوم بود.همین خنده سر صحبت را باز کرد: جنگه آخه! نمیترسین قحطی بیاد؟- قحطی بیاد. مگه چقدر میتونیم انبار کنیم؟ بالاخره که تموم میشه دیگه. فایده نداره انبار کردن!امیدوار بود جنگ زودتر تمام شود. دلش از بیمسئولیتی بعضی مسئولان پر بود. از گرانی و وضعیت درآمد. از دزدی مدیران. میگفت هر چه خوب است برای آنهاست هر چه بد برای ما. بچه های آنها خارج از کشورند و ما باید با مشکلات کشور بسازیم و بسوزیم. می گفت پدرش نظامی بوده: «مادرمون ما رو بزرگ کرد. ما اصلا پدر ندیدیم. همه اش جبهه بود. کل هشت سال رو. وقتی هم می آمد مرخصی یک کیسه نامه می آورد صبح تا شب یا مهمون داشت یا نامه ها رو میبرد در خونه های دوستاش. تا یک هفته مرخصی تموم میشد. بخدا. برادر من دنیا اومده بود به بابام میگفت عمو. اما چه فایده. کی قدر دونست؟»با همهی اینها اما میگفت این دلیل نمیشود که از کشور و هموطنمان دفاع نکنیم. این وظیفه انسانی ماست که کنار همدیگر باشیم: اینجا مساله کشوره. مرز و بومه. خانم برادر خودم کادر درمان هست و حاضره هر جایی مجروح باشه بره کمک کنه. در آخر هم گفت: واقعا اونایی که جونشون رو گذاشتن کف دست شون و دارن دفاع می کنند ازشون ممنونیم. چه نظامیها که وظیفه شون هست چه بسیج که داره کمک میکنه.
ادامه دارد ...
#روایت_جنگ#سفرنامه
زهرا عاشوری@bahriye
دوشنبه 2 تیر 1404 ناصرخسرو قسمت دوم
ساعت ۱۰ و نیم بود که زدیم بیرون. نه علی و مسلم تهرانی بودند نه من. خیابان ها را نمیشناختیم. جیپیاس هم کار نمیکرد. نه نشان و نه هیچی. رسیدیم به یک ایست و بازرسی. جوانهای بسیجی توی آفتاب گرم تابستانی. با لباسهای سبز. پیرمردی با کت و شلوار سورمهای بین شان بود. جلیقه ارتشی هم روی کت انداخته بود. یک پایش هم لنگ میزد اما آمده بود. خیابان شلوغ بود و کمی ترافیک شده بود. اما روان. رانندهای را دیدم که برای بسیجیها دست تکان داد و خداقوت گفت. وانتی سرپوشیده دستور توقف گرفت. راننده با خنده پیاده شد و در عقب را باز کرد. جلوتر ایستادیم و از عابری آدرس گرفتیم. فهمیدیم اشتباه آمدیم. چند دور دور خودمان چرخیدیم تا بالاخره پرسون پرسون به مقصد رسیدیم. ناصرخسرو.باید ماشین را جایی پارک میکردیم. پیچیدیم سمت پارکینگی که آن نزدیکی بود. نگهبانی که پشت سیستم ورودی نشسته بود خواست صندوق را باز کنیم. همزمان دو نفر آمدند پشت ماشین: صندوق رو بزن آقا.مسلم هر کاری کرد دکمه صندوق عمل نکرد. آن دو هم مثل کسانی که عجله دارند مدام تکرار می کردند: بزن آقا. صندوق رو بزن.مسلم پیاده شد و سوئیچ را برداشت تا صندوق را باز کند. برگشتم و از شیشه عقب نگاهی به آن دو جوان انداختم. شک کرده بودند. نگاهها همه روی مسلم قفل شده بود. باز هم در صندوق باز نشد و مسلم برگشت داخل ماشین. این بار با دکمههای مختلفی ور رفت. تا اینکه در صندوق باز شد و نگهبان نگاهش را از روی او برداشت. انگار همه نفس راحتی کشیدند. خندهمان گرفت. اما کارشان را تحسین کردیم. شرایط جنگی بود. حواسجمعی و مسئولیتپذیری آنها دلم را قرص میکرد.از پارکینگ زدیم بیرون. مسلم سه تا آب معدنی گرفت. هوا گرم بود و حسابی تشنه ام شده بود. بطری آب را سر کشیدم. چشمم خورد به نایلونی در دست خانمی که از روبرو میآمد. به قیافهاش میخورد شصت ساله باشد. از بازار برمیگشت. چیزی که بیشتر از همه توی نایلون خودنمایی میکرد مگس کش بود. می خواستم از کنارش رد شوم که مرد دستفروش پیچید جلوی راهم. بستههای فلفل به دست داشت: فلفل شیرین آستانه. فلفل شیرین آستانهجلوتر چند مرد جلوی مغازهشان نشسته بودند. و پسربچهای حدودا سه ساله با موهای فرفری مشکی. توپ سبزی را میبرد بالای سرش و میانداخت زمین. از خنده هایش پیدا بود کاری لذت بخش را انجام میدهد. بوی چای تازهدم مرا به هوس انداخت. قوری چای روی سماور. و هر دو روی گاری. نبات و کیک و حتی نوشابه هم داشت. زیر سایه درختی بساط کرده بود و چای میفروخت. دو نفر هم روی نیمکتی نشسته بودند و تخته نرد بازی میکردند. داشتم به آنها نگاه میکردم و هواسم به جلو نبود. نزدیک بود به خانم جوانی برخورد کنم. از توی عطاری بیرون آمده بود. نایلون کوچکی دستش بود. ادویه خریده بود. پرسیدم: چرا اینقدر کم؟- کم نیست که. تازه اینا برای دو تا خانواده است. برای خودم و مادرم.هر دو خندیدیم. در نایلون را باز کرد. فلفل و زردچوبه و این چیزها بود. از هر کدام صد گرم نمیشد. از سایز بسته بندیاش معلوم بود.همین خنده سر صحبت را باز کرد: جنگه آخه! نمیترسین قحطی بیاد؟- قحطی بیاد. مگه چقدر میتونیم انبار کنیم؟ بالاخره که تموم میشه دیگه. فایده نداره انبار کردن!امیدوار بود جنگ زودتر تمام شود. دلش از بیمسئولیتی بعضی مسئولان پر بود. از گرانی و وضعیت درآمد. از دزدی مدیران. میگفت هر چه خوب است برای آنهاست هر چه بد برای ما. بچه های آنها خارج از کشورند و ما باید با مشکلات کشور بسازیم و بسوزیم. می گفت پدرش نظامی بوده: «مادرمون ما رو بزرگ کرد. ما اصلا پدر ندیدیم. همه اش جبهه بود. کل هشت سال رو. وقتی هم می آمد مرخصی یک کیسه نامه می آورد صبح تا شب یا مهمون داشت یا نامه ها رو میبرد در خونه های دوستاش. تا یک هفته مرخصی تموم میشد. بخدا. برادر من دنیا اومده بود به بابام میگفت عمو. اما چه فایده. کی قدر دونست؟»با همهی اینها اما میگفت این دلیل نمیشود که از کشور و هموطنمان دفاع نکنیم. این وظیفه انسانی ماست که کنار همدیگر باشیم: اینجا مساله کشوره. مرز و بومه. خانم برادر خودم کادر درمان هست و حاضره هر جایی مجروح باشه بره کمک کنه. در آخر هم گفت: واقعا اونایی که جونشون رو گذاشتن کف دست شون و دارن دفاع می کنند ازشون ممنونیم. چه نظامیها که وظیفه شون هست چه بسیج که داره کمک میکنه.
ادامه دارد ...
#روایت_جنگ#سفرنامه
زهرا عاشوری@bahriye
۱۶:۵۱
ایستاده چون دماوندروایت تهران در ایام جنگ
دوشنبه 2 تیر 1404 ناصرخسرو قسمت سوم
صدای اذان را که شنیدیم رفتیم به طرف مسجدی که توی بازار بود. گوشی مسلم زنگ خورد. صحبتش که تمام شد گفت: زدن. اوین رو زدن. دانشگاه شهید بهشتی. هلال احمر.کسبه هم ایستاده بودند جلوی مغازه هایشان و حمله رژیم شده بود نقل مجلسان. ندیدم کسی با این خبر کرکره را بکشد پایین. پیرمردی موتورسوار جلوی یکی از مغازه ها نگه داشت: امیرحسین فرار کن فرار کن...با صدای بلند شروع کرد به خندیدن. امیرحسین از توی مغازه با خنده به طرفش رفت. دست دادند و چاق سلامتی کردند. بعد نماز چرخی توی آن راسته زدم. بیشتر لوازم آرایش بود و خرازی. توی یکی از مغازه ها دختر جوانی داشت لاک ناخن انتخاب میکرد. با شلوار لی بگ و بلوزی سفید. یک مینی اسکارف هم سرش کرده بود. هر شیشه را که برمیداشت از همراهانش نظرهم میپرسید. آخرش نفهمیدم لاک جیغ زرشکی را انتخاب کرد یا عنابی را. روبروی آن مغازه چهرهی خندان دختری چادری توجهم را جلب کرد. مرواریدهای رنگی را انداز برانداز میکرد. از تنوع رنگیشان چشمانش برق میزد. به راهم ادامه دادم. خانمی جلوی ویترین ایستاده بود زل زده بود به لوازم آرایشی. چهل را پر کرده بود. با بلوز کرم و شلوار سفید. با پرچم سبزی لول شده در دست. که دست ابوالفضلش پیدا بود. جلوی در مسجد ایستادم تا مسلم و علی را پیدا کنم. دختری آنجا بود. با شال بنفش و شلوار آجری و بلوز سفید. تسبیح سفیدی به دست داشت و زیر لب صلوات میفرستاد. هر از گاهی هم سرکی میکشید توی مسجد. او هم مثل من منتظر کسی بود.
ادامه دارد ...
#روایت_جنگ#سفرنامه
زهرا عاشوری@bahriye
دوشنبه 2 تیر 1404 ناصرخسرو قسمت سوم
صدای اذان را که شنیدیم رفتیم به طرف مسجدی که توی بازار بود. گوشی مسلم زنگ خورد. صحبتش که تمام شد گفت: زدن. اوین رو زدن. دانشگاه شهید بهشتی. هلال احمر.کسبه هم ایستاده بودند جلوی مغازه هایشان و حمله رژیم شده بود نقل مجلسان. ندیدم کسی با این خبر کرکره را بکشد پایین. پیرمردی موتورسوار جلوی یکی از مغازه ها نگه داشت: امیرحسین فرار کن فرار کن...با صدای بلند شروع کرد به خندیدن. امیرحسین از توی مغازه با خنده به طرفش رفت. دست دادند و چاق سلامتی کردند. بعد نماز چرخی توی آن راسته زدم. بیشتر لوازم آرایش بود و خرازی. توی یکی از مغازه ها دختر جوانی داشت لاک ناخن انتخاب میکرد. با شلوار لی بگ و بلوزی سفید. یک مینی اسکارف هم سرش کرده بود. هر شیشه را که برمیداشت از همراهانش نظرهم میپرسید. آخرش نفهمیدم لاک جیغ زرشکی را انتخاب کرد یا عنابی را. روبروی آن مغازه چهرهی خندان دختری چادری توجهم را جلب کرد. مرواریدهای رنگی را انداز برانداز میکرد. از تنوع رنگیشان چشمانش برق میزد. به راهم ادامه دادم. خانمی جلوی ویترین ایستاده بود زل زده بود به لوازم آرایشی. چهل را پر کرده بود. با بلوز کرم و شلوار سفید. با پرچم سبزی لول شده در دست. که دست ابوالفضلش پیدا بود. جلوی در مسجد ایستادم تا مسلم و علی را پیدا کنم. دختری آنجا بود. با شال بنفش و شلوار آجری و بلوز سفید. تسبیح سفیدی به دست داشت و زیر لب صلوات میفرستاد. هر از گاهی هم سرکی میکشید توی مسجد. او هم مثل من منتظر کسی بود.
ادامه دارد ...
#روایت_جنگ#سفرنامه
زهرا عاشوری@bahriye
۱۶:۵۸
بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
صحبتهایی که میشنوم
- از همه بیشتر دلم برای حاجیزاده درد گرفت.خانمی میانسال. مانتوی مشکی تنش بود و پرچم ایران دستش. ایستاده بود جلوی موکبی که شربت میدادند. روی صحبتش با دوستش بود: هواپیمای اوکراین رو گردن گرفت.
ایستاده بود وسط جمعیت. فقط پرچمهای مشکی کوچک توی دستش دیده میشد. و دستهای جوانانی که به سمتش دراز شده بودند. دستی موفق شد پرچمی بگیرد. باز شد و نوشتهاش پیدا: لشکر حسین. لشکر قدس
- افتاد زمین پا نزنین.مرد خم شد و پرچم را برداشت. خیس بود. برد سمت لبانش و بوسیدش. پرچم "حیاتنا حسین" بودموهایش سفید بود. دو عصا زیر بغل داشت. پای راستش را بالا گرفته بود. خودش را رساند به ماشین پیکرها. دستی کشید به تابوت. صورتش را متبرک کرد و اشکش را پاک.
- الله اکبر. خامنه ای رهبر.دستش را گره کرده بود. از عمق جان فریاد میزد. تیشرت مشکی آستین کوتاه تنش بود. ریشهایش هم چپه تراش. موهایش رو به سپیدی میرفت.شاید هنوز به پنجاه نرسیده بود. او میگفت و مردم تکرار میکردند: لبیک یا خامنهای لبیک یا حسین است
- خدا الهی حفظتون کنه مادر.پیرزن خطاب به جوان افغانستانی گفت. جوان مقابل موکب شهدای فاطمیون ایستاده بود. پرچم زرد فاطمیون و عکس رهبری در دست داشت.
زهرا عاشوریشنبه | ۷ تیر ۱۴۰۴ | #تهران مراسم تشییع شهدای اقتدار ــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۰:۴۴
ایستاده چون دماوندروایت تهران در ایام جنگ
دوشنبه ۲ تیر ۱۴۰۴ سعادت آباد قسمت چهارم
- ما البته بالاتریم یکم. حدود 3 شب بود. خواب بودیم. یهو یه صدایی اومد فکر کردیم زلزله است. خونه خیلی تکون خورد. شوهرم گفت «پاشو پاشو زلزله اس نترسی» گفتم «نه نترسیدم». اومدیم بیرون دیدیم دارن ضد هوایی میزنن. ما فرحزاد پایین هستیم. با این حال خیلی لرزید.
خندهای کرد و گفت: رفتم خوابیدم تخت تا صبح. هی شوهرم می گفت تو خوابی؟ می گفتم آره دیگه ولم کن بگیر بخواب تو هم. من نمیترسم خب. ما مال دوره جنگیم. این چند روزه همه بچه هام رفتن. گفتن مادر بیا بریم جنگه فلانه. گفتم من هشت سال تو جنگ زندگی کردم. از هیچی هم نمی ترسم. هر چی خدا بخواد همون میشه.
رفت به سالهای دفاع مقدس: من همدان بودم اولین باری که زد جلوی خونه ما رو زد. من با مادرشوهم خدا رحمتش کنه داشتیم وضو میگرفتیم بریم نماز جمعه. شوهرم گفت اقدس بریم نماز جمعه گفتم بریم. دیدیم یک دفعه انگار یه طوفانی بشه این درها شرق و شروق خورد به همدیگه. من فکر کردم طوفان شده. هی دست گرفتم جلو در. حالا می بینم نه طوفانی نیست. دیدم آتیشیه که از جلو در خونمون میره بالا. دومی شو زد وسط نماز جمعه. اصلا خیلی کشتار داد. وسط نماز جمعه مردم نشسته بودند دیگه. همینطور وانت تا کله اش آدم پر می کردند می بردند. بعد از اون اومدیم سعادت آباد.
خودش هم خنده اش گرفته بود از شجاعتش: بخدا اینجا رو هم میزدن من اصلا از جام تکون نمیخوردم. یعنی این سعادت آباد خلوت خلوت شده بود من برای خودم خونه تکونی می کردم فرش میشستم. با خونسردی. یه دونه سرهنگ بود پشت خونه مون. خونه اونو زدن بدجور زده بودند. هر چی می گفتن بیاین شهرستان بیاین دهات. میگفتم مردیم هم بذار تو خونه خودمون بمیریم کجا پاشم بیام؟
سری بالا انداخت: الانم بچه هایم میگن مادر پاشو بیا نشستی. بابا هرچی خدا بخواد همون میشه. من از دست اسرائیل فرار کنم از دست عزرائیل که نمیتونم فرار کنم. من و شوهرم نشستیم تو خونه الان اونا یکی یکی برگشتن. گفتم دیدین هیچ کاری عزرائیل با ما نداره. اون موقع 20 یا 21 سالم بود ولی خب سه تا بچه داشتم. اومدم اینجا شد 4تا. 4تا بچه کوچیک داشتم ولی اصلا نمیترسیدم. الانم اصلا تو بگو اینقدر من میترسم.
برگشت و اشارهای کرد به ساختمان موشکخورده: شوهرم و بچه هام اومدن اینجا رو دیدن گفتن خراب شده 5 و 6 طبقه خراب شده. دیگه گفتن آدما رو دارن میبرن.
بعد هم رو کرد به ساختمان روبرویی: یه نفر ازون ور پرتاب شده بود چسبیده بود به این دیوار. افتاده بود مرده بود. الان جاشو لکهگیری کردن. اینم میوه فروشی بود که سقفش اومده پایین.
نفسی کشید و گفت: یکی دو تا دوستامونم که اینجا میشستن اونام موج گرفته بودشون. یکی شون یکم زخم زیلی شده بودند. دو تا خانم و دو تا آقا. یکی پاهاش خراش برداشته بود. یکی آجر خورده بود به کمرش. رفتن دیگه کرج. خونه فامیلاشون. تلفنی صحبت کردیم. دیگه ترسیده بودند بندگان خدا.
سری تکان داد و گفت: ولی من میگم این جنگ ادامه داره. ایشالا که نداشته باشه خدا به جوونامون رحم کنه. باید بکوبندش. اصلن از بین ببرنش. از بین ببرن. اسرائیل عددی نیست که. اون آمریکا حمایتش میکنه دیگه. بکوبن دوتاشونم از بین ببرن. قدرت داریم ما. ما ایرانیا خیلی قدرت داریم. ایشالا که از بین میره.
پرسیدم پشتوانه این حرفتون که میگید قدرت داریم چیه؟ گفت: بله که قدرت داریم. موشکای آنچنانی داریم. مهمات آنچنانی داریم. جوونای آنچنانی داریم. مردم آنچنانی داریم پشت مون هستن. همه پشت انقلاب هستن. الان که جنگ شده بیشتر پشت انقلابن. ببین چقد مردم میریزن تو خیابون مرگ بر آمریکا مرگ بر اسرائیل میگن. ایشالا که از بین میره اسرائیل.
در آخر هم نصیحتی کرد: هر کی هر جوری هر جایی که هست باید کمک کنه هر کاری که از دستش میاد باید بکنه. من یه زن خانه دارم. نشستم تو خونه ام پا هم ندارم نمیتونم کاری کنم. هیچ جا هم نمیرم. شهرمم خالی نمیکنم. تا پای جونمم تو شهرم میمونم. ایشالا خدا نابودش کنه
نوبت به خداحافظی که رسید همدیگر را بوسیدیم و او رفت. او رفت و من ماندم روبروی ساختمان شهید طهرانچی.
ادامه دارد ...
#روایت_جنگ#سفرنامه
زهرا عاشوری@bahriye
دوشنبه ۲ تیر ۱۴۰۴ سعادت آباد قسمت چهارم
- ما البته بالاتریم یکم. حدود 3 شب بود. خواب بودیم. یهو یه صدایی اومد فکر کردیم زلزله است. خونه خیلی تکون خورد. شوهرم گفت «پاشو پاشو زلزله اس نترسی» گفتم «نه نترسیدم». اومدیم بیرون دیدیم دارن ضد هوایی میزنن. ما فرحزاد پایین هستیم. با این حال خیلی لرزید.
خندهای کرد و گفت: رفتم خوابیدم تخت تا صبح. هی شوهرم می گفت تو خوابی؟ می گفتم آره دیگه ولم کن بگیر بخواب تو هم. من نمیترسم خب. ما مال دوره جنگیم. این چند روزه همه بچه هام رفتن. گفتن مادر بیا بریم جنگه فلانه. گفتم من هشت سال تو جنگ زندگی کردم. از هیچی هم نمی ترسم. هر چی خدا بخواد همون میشه.
رفت به سالهای دفاع مقدس: من همدان بودم اولین باری که زد جلوی خونه ما رو زد. من با مادرشوهم خدا رحمتش کنه داشتیم وضو میگرفتیم بریم نماز جمعه. شوهرم گفت اقدس بریم نماز جمعه گفتم بریم. دیدیم یک دفعه انگار یه طوفانی بشه این درها شرق و شروق خورد به همدیگه. من فکر کردم طوفان شده. هی دست گرفتم جلو در. حالا می بینم نه طوفانی نیست. دیدم آتیشیه که از جلو در خونمون میره بالا. دومی شو زد وسط نماز جمعه. اصلا خیلی کشتار داد. وسط نماز جمعه مردم نشسته بودند دیگه. همینطور وانت تا کله اش آدم پر می کردند می بردند. بعد از اون اومدیم سعادت آباد.
خودش هم خنده اش گرفته بود از شجاعتش: بخدا اینجا رو هم میزدن من اصلا از جام تکون نمیخوردم. یعنی این سعادت آباد خلوت خلوت شده بود من برای خودم خونه تکونی می کردم فرش میشستم. با خونسردی. یه دونه سرهنگ بود پشت خونه مون. خونه اونو زدن بدجور زده بودند. هر چی می گفتن بیاین شهرستان بیاین دهات. میگفتم مردیم هم بذار تو خونه خودمون بمیریم کجا پاشم بیام؟
سری بالا انداخت: الانم بچه هایم میگن مادر پاشو بیا نشستی. بابا هرچی خدا بخواد همون میشه. من از دست اسرائیل فرار کنم از دست عزرائیل که نمیتونم فرار کنم. من و شوهرم نشستیم تو خونه الان اونا یکی یکی برگشتن. گفتم دیدین هیچ کاری عزرائیل با ما نداره. اون موقع 20 یا 21 سالم بود ولی خب سه تا بچه داشتم. اومدم اینجا شد 4تا. 4تا بچه کوچیک داشتم ولی اصلا نمیترسیدم. الانم اصلا تو بگو اینقدر من میترسم.
برگشت و اشارهای کرد به ساختمان موشکخورده: شوهرم و بچه هام اومدن اینجا رو دیدن گفتن خراب شده 5 و 6 طبقه خراب شده. دیگه گفتن آدما رو دارن میبرن.
بعد هم رو کرد به ساختمان روبرویی: یه نفر ازون ور پرتاب شده بود چسبیده بود به این دیوار. افتاده بود مرده بود. الان جاشو لکهگیری کردن. اینم میوه فروشی بود که سقفش اومده پایین.
نفسی کشید و گفت: یکی دو تا دوستامونم که اینجا میشستن اونام موج گرفته بودشون. یکی شون یکم زخم زیلی شده بودند. دو تا خانم و دو تا آقا. یکی پاهاش خراش برداشته بود. یکی آجر خورده بود به کمرش. رفتن دیگه کرج. خونه فامیلاشون. تلفنی صحبت کردیم. دیگه ترسیده بودند بندگان خدا.
سری تکان داد و گفت: ولی من میگم این جنگ ادامه داره. ایشالا که نداشته باشه خدا به جوونامون رحم کنه. باید بکوبندش. اصلن از بین ببرنش. از بین ببرن. اسرائیل عددی نیست که. اون آمریکا حمایتش میکنه دیگه. بکوبن دوتاشونم از بین ببرن. قدرت داریم ما. ما ایرانیا خیلی قدرت داریم. ایشالا که از بین میره.
پرسیدم پشتوانه این حرفتون که میگید قدرت داریم چیه؟ گفت: بله که قدرت داریم. موشکای آنچنانی داریم. مهمات آنچنانی داریم. جوونای آنچنانی داریم. مردم آنچنانی داریم پشت مون هستن. همه پشت انقلاب هستن. الان که جنگ شده بیشتر پشت انقلابن. ببین چقد مردم میریزن تو خیابون مرگ بر آمریکا مرگ بر اسرائیل میگن. ایشالا که از بین میره اسرائیل.
در آخر هم نصیحتی کرد: هر کی هر جوری هر جایی که هست باید کمک کنه هر کاری که از دستش میاد باید بکنه. من یه زن خانه دارم. نشستم تو خونه ام پا هم ندارم نمیتونم کاری کنم. هیچ جا هم نمیرم. شهرمم خالی نمیکنم. تا پای جونمم تو شهرم میمونم. ایشالا خدا نابودش کنه
نوبت به خداحافظی که رسید همدیگر را بوسیدیم و او رفت. او رفت و من ماندم روبروی ساختمان شهید طهرانچی.
ادامه دارد ...
#روایت_جنگ#سفرنامه
زهرا عاشوری@bahriye
۲۱:۰۰
بازارسال شده از گنج
۱۹:۲۹
#روز_سیزدهم_جنگ_دوازدهروزه
پنج شنبه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴عرصه ای برای بروز
سرو صدا و بوق ماشینها توجهم را جلب کرد. دلم طاقت نیاورد. میخواستم بروم و از نزدیک ببینم. خبر داشتیم که از یکشنبه در شهرهای مختلف بازاری ها صدای اعتراض همه مردم شده اند. می آمدند توی خیابان و شعار میدادند . از اوضاع اقتصادی ناراضی بودند. شنیده بودم بارها افرادی میخواستهاند اعتراض را به سمتی دیگر بکشند و بازاریها نگذاشتهاند. اما این بار انگار فرق داشت. ساعت 8 و ربع بود که از محل کارم در خیابان حافظ بیرون زدم . راه افتادم سمت میدان انقلاب. چند قدم بعد دو خانم را دیدم که ماسک و روسری و مانتو مشکی داشتند و شعار می دادند. آدمها راه به راه از سوپری، آب معدنی، فندک و سیگار میخریدند. ماسک نداشتم و همین طور فقط راه میرفتم تا ببینم کی به کی است. سرکوچه البرز بود که اولین شعله را دیدم. سطل آشغال را چپ کرده و آتش زده بودند. از همه سن و تیپ و قیافهای دور آتش فریاد میزدند و شعار میدادند، اما بیشتر دهه هشتادی بودند. عده ای هم از پیاده رو میرفتند و گاهی برای همراهی با جمع شعاری میدادند. پراید سفید رنگی بوق زد تا از میان جمعیت عبور کند. زنی بچه به بغل جلوی ماشین نشسته بود. دستها را روی گوش پسرک گرفت تا شعارها را نشنود. نمی دانستم حضورم چه اثری دارد جز شلوغی بیشتر. برگشتم سمت دفتر کارم. سعی کردم از خیابان اصلی که داشت کم کم شلوغتر می شد خودم را بکشم توی کوچه ها. نزدیکی خیابان پور موسی زن و مردی حدود چهل ساله دیدم که با تلفن صحبت میکردند. پیگیر این بودند که کوکتل مولوتوف به دست همه افراد مورد نظرشان رسیده باشد.بیشتر که پیش رفتم دستم آمد سردستهها در کوچه پسکوچه هستند. کمی جلوتر کافهای را در خیابان اصلی آتش زده بودند. از آن هم رد شدم و برگشتم دفتر کار. بیست دقیقهای نشستم. اما باز دلم طاقت نیاورد. با خودم فکر کردم شاید بتوانم کمکی بکنم. اما برای اینکه کاری از دستم بربیاید باید در صحنه می بودم. دو تا از همکارهایم هم با من آمدند. این بار آنقدر شلوغ بود که انتظار داشتم چند نفر از نیروی انتظامی و پلیس وارد ماجرا شده باشند. اما هیچ خبری ازشان نبود. بنرهای روی پل حافظ را آتش زده بودند و شعله بالا می کشید. ابتدای خیابان حافظ مردی سیاه پوش با ماسک مشکی، میله داربست بلندی دستش بود و افتاده بود به جان هر چه دوربین که می دید. دوربین بانک و مغازه، دوربین کنار چراغ راهنمایی، و حتی دوربینهای شخصی که بعضی کنار در خانه نصب کرده بودند. مادر و دختری با لباس خانگی آمده بودند به تماشا. هر دو فریاد می زدند: «آره بزنید، بشکنید، همه رو بشکنید.» دختر به دوربین آپارتمان کناری اشاره کرد: «این رو هم بشکن.» انگار داشت از چنین موقعیتی برای جبران مردم آزاری همسایه استفاده میکرد. رو که برگرداندم سمت چپ بیآرتی خیابان حافظ را خاکستر شده دیدم.با دوستانم تصمیم گرفتیم برویم سمت تئاتر شهر. کمی جلوتر ، خیابان خیس بود. فکر کردم نه باران آمده و نه در این وضعیت ماشینهای شهرداری می تواند از اینجا رد شود. از دوستم پرسیدم : «چرا اینجا خیسه؟» و او جواب داد: «آب نیست محمد گازوئیله. برای سُرخوردن موتور.» جمیت مدام بیشتر و بیشتر می شدند. پیاده روها بسته بود و در بعضی قسمتها چسبیده به هم حرکت میکردیم. همه جور آدم هم بودند از مرد جوان لات که تتو داشت و یقه باز و قمه به دست تا پسر و دختری که معلوم بود اگر یک کتک بخورد تا شش روز گریه می کند. آدمها را با دقت نگاه میکردم. از حال و هوای هر کدام معلوم بود چه کاره است. انگار عرصهای بود که هر کس خودش را نشان بدهد. در ذهنم سه دسته برایشان چیدم. بعضی تماشاگر بودند و تنها کارشان همراهی با شعارهایی که در جمعیت بلند میشد. اینها از همه جور قشری داشتند. از پیرزن پنجاه شصت ساله تا بچه های پنج شش سالهای همراه خانواده. عده ای بودند که آتش میزدند، میشکستند و فحاشی میکردند. قمه و چاقو و چوب هم دستشان بود و پوشش کامل سیاه رنگ داشتند. اینها بلد بودند کجا و چطور کارشان را بکنند. دسته سوم همین کارها را میکرد ، اما معلوم بود که اینکاره نیست و جوّ و شلوغی رویش اثر گذاشته. اینها اغلب دهه هشتادی و حتی دهه نودی بودند. دقیقا با چه تفکر و هدفی آمده بودند، نمی دانستم. قبل از تئاتر شهر "کافه ایستگاه" را دیدم. من رفقایم را زیاد دعوت میکردم آنجا. حالا اما سیاه بود و شیشه هایش پخش زمین. اتوبوسی شعله ور بود و مردم بی خیال از کنارش می گذشتند. فحاشی و شعارهای عجیب و غریب از دهانشان نمی افتاد. همزمان سیگار کشیدن را هم رها نمیکردند. بالای هشتاد درصد سیگار به دست بودند. باز هم موتور های آتش زده دیدیم و بی آرتی هایی که تمام صندلی هایشان سوخته بود و شیشه ای نداشتند. روبروی تئاتر شهر زیرزمینی که منتهی به مترو است بسته بود.
پنج شنبه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴عرصه ای برای بروز
سرو صدا و بوق ماشینها توجهم را جلب کرد. دلم طاقت نیاورد. میخواستم بروم و از نزدیک ببینم. خبر داشتیم که از یکشنبه در شهرهای مختلف بازاری ها صدای اعتراض همه مردم شده اند. می آمدند توی خیابان و شعار میدادند . از اوضاع اقتصادی ناراضی بودند. شنیده بودم بارها افرادی میخواستهاند اعتراض را به سمتی دیگر بکشند و بازاریها نگذاشتهاند. اما این بار انگار فرق داشت. ساعت 8 و ربع بود که از محل کارم در خیابان حافظ بیرون زدم . راه افتادم سمت میدان انقلاب. چند قدم بعد دو خانم را دیدم که ماسک و روسری و مانتو مشکی داشتند و شعار می دادند. آدمها راه به راه از سوپری، آب معدنی، فندک و سیگار میخریدند. ماسک نداشتم و همین طور فقط راه میرفتم تا ببینم کی به کی است. سرکوچه البرز بود که اولین شعله را دیدم. سطل آشغال را چپ کرده و آتش زده بودند. از همه سن و تیپ و قیافهای دور آتش فریاد میزدند و شعار میدادند، اما بیشتر دهه هشتادی بودند. عده ای هم از پیاده رو میرفتند و گاهی برای همراهی با جمع شعاری میدادند. پراید سفید رنگی بوق زد تا از میان جمعیت عبور کند. زنی بچه به بغل جلوی ماشین نشسته بود. دستها را روی گوش پسرک گرفت تا شعارها را نشنود. نمی دانستم حضورم چه اثری دارد جز شلوغی بیشتر. برگشتم سمت دفتر کارم. سعی کردم از خیابان اصلی که داشت کم کم شلوغتر می شد خودم را بکشم توی کوچه ها. نزدیکی خیابان پور موسی زن و مردی حدود چهل ساله دیدم که با تلفن صحبت میکردند. پیگیر این بودند که کوکتل مولوتوف به دست همه افراد مورد نظرشان رسیده باشد.بیشتر که پیش رفتم دستم آمد سردستهها در کوچه پسکوچه هستند. کمی جلوتر کافهای را در خیابان اصلی آتش زده بودند. از آن هم رد شدم و برگشتم دفتر کار. بیست دقیقهای نشستم. اما باز دلم طاقت نیاورد. با خودم فکر کردم شاید بتوانم کمکی بکنم. اما برای اینکه کاری از دستم بربیاید باید در صحنه می بودم. دو تا از همکارهایم هم با من آمدند. این بار آنقدر شلوغ بود که انتظار داشتم چند نفر از نیروی انتظامی و پلیس وارد ماجرا شده باشند. اما هیچ خبری ازشان نبود. بنرهای روی پل حافظ را آتش زده بودند و شعله بالا می کشید. ابتدای خیابان حافظ مردی سیاه پوش با ماسک مشکی، میله داربست بلندی دستش بود و افتاده بود به جان هر چه دوربین که می دید. دوربین بانک و مغازه، دوربین کنار چراغ راهنمایی، و حتی دوربینهای شخصی که بعضی کنار در خانه نصب کرده بودند. مادر و دختری با لباس خانگی آمده بودند به تماشا. هر دو فریاد می زدند: «آره بزنید، بشکنید، همه رو بشکنید.» دختر به دوربین آپارتمان کناری اشاره کرد: «این رو هم بشکن.» انگار داشت از چنین موقعیتی برای جبران مردم آزاری همسایه استفاده میکرد. رو که برگرداندم سمت چپ بیآرتی خیابان حافظ را خاکستر شده دیدم.با دوستانم تصمیم گرفتیم برویم سمت تئاتر شهر. کمی جلوتر ، خیابان خیس بود. فکر کردم نه باران آمده و نه در این وضعیت ماشینهای شهرداری می تواند از اینجا رد شود. از دوستم پرسیدم : «چرا اینجا خیسه؟» و او جواب داد: «آب نیست محمد گازوئیله. برای سُرخوردن موتور.» جمیت مدام بیشتر و بیشتر می شدند. پیاده روها بسته بود و در بعضی قسمتها چسبیده به هم حرکت میکردیم. همه جور آدم هم بودند از مرد جوان لات که تتو داشت و یقه باز و قمه به دست تا پسر و دختری که معلوم بود اگر یک کتک بخورد تا شش روز گریه می کند. آدمها را با دقت نگاه میکردم. از حال و هوای هر کدام معلوم بود چه کاره است. انگار عرصهای بود که هر کس خودش را نشان بدهد. در ذهنم سه دسته برایشان چیدم. بعضی تماشاگر بودند و تنها کارشان همراهی با شعارهایی که در جمعیت بلند میشد. اینها از همه جور قشری داشتند. از پیرزن پنجاه شصت ساله تا بچه های پنج شش سالهای همراه خانواده. عده ای بودند که آتش میزدند، میشکستند و فحاشی میکردند. قمه و چاقو و چوب هم دستشان بود و پوشش کامل سیاه رنگ داشتند. اینها بلد بودند کجا و چطور کارشان را بکنند. دسته سوم همین کارها را میکرد ، اما معلوم بود که اینکاره نیست و جوّ و شلوغی رویش اثر گذاشته. اینها اغلب دهه هشتادی و حتی دهه نودی بودند. دقیقا با چه تفکر و هدفی آمده بودند، نمی دانستم. قبل از تئاتر شهر "کافه ایستگاه" را دیدم. من رفقایم را زیاد دعوت میکردم آنجا. حالا اما سیاه بود و شیشه هایش پخش زمین. اتوبوسی شعله ور بود و مردم بی خیال از کنارش می گذشتند. فحاشی و شعارهای عجیب و غریب از دهانشان نمی افتاد. همزمان سیگار کشیدن را هم رها نمیکردند. بالای هشتاد درصد سیگار به دست بودند. باز هم موتور های آتش زده دیدیم و بی آرتی هایی که تمام صندلی هایشان سوخته بود و شیشه ای نداشتند. روبروی تئاتر شهر زیرزمینی که منتهی به مترو است بسته بود.
۲۲:۱۱
اما شیشه های کوچکی که به پیاده رو داشت را شکسته و آتشی داخل آنجا انداخته بودند. از هیچ چیز نمی گذشتند. هدفشان تخریب هر چه بیشتر و عمیقتر بود. نزدیکی های تئاتر شهر از توی کوچه پس کوچه ها افرادی بیرون می آمدند که لباسهایشان گردو خاکی بود یا رنگ یهشان پاشیده بودند. صد متر که بیشتر رفتیم نیروهای یگان ویژه را دیدیم. آنها در خیابان ولی عصر بودند. همان جایی که دانشکده سوره هست. گاز اشک آور میزدند. تنها کاری که در مقابل آن آشوبگران میکردند همین بود. من دستشان چیز دیگری ندیدم . اما از حرف های بقیه و آن آدم های رنگ پاشیده فهمیدم برای مقابله با اغتشاشگران از تفنگ پینت بال هم استفاده شده. کم کم جمعیت متفرق میشدند و عده ای بر میگشتند. من و رفقا هم مسیر کج کردیم سمت میدان فردوسی. هر سه حس کرده بودیم میان جمعیت کسانی هم بودند که در هیچ کدام از سه دسته جا نمیگرفتند. مردهایی که از قیافههایشان معلوم بود آمده اند برای کاری مهم که جز از دست آنها برنمی آمد. احتمالا سردستههای زیادی را شناسایی کرده بودند. ساعت حدود ده و نیم بود که یکی از دوستانم خواست به خانواده زنگ بزند. نه امکان تماس بود و نه پیامک. اینترنت و فضای مجازی هم قابل استقاده نبود. شاید خوابیدن سرو صداها به همین محدودیت ارتباط مربوط می =شد. فقط گاهی صدای شلیکی می آمد که به اندازه تیر کوتاه نبود. شلیک گاز اشک آور بود تا آشوب را بیشتر کنترل کنند. آن شب چیزهایی را برای اولین بار در عمرم دیدم و شنیدم که دوست داشتم فراموششان کنم، اما هنوز همهشان پررنگ در گوشهای از ذهنم ماندهاند.
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
۲۲:۱۱
#روز_سیزدهم_جنگ_دوازدهروزه
جمعه ۱۹ دیماه ۱۴۰۴سردسته ها در سوراخ موش
خبرهای عجیب و غریب می رسید. دیشب تا ما برگشتیم به دفتر جز سوزاندن و تخریب ندیده بودیم. خبری از خون و خونریزی نبود. در شرق تهران، کلانتری 125 دو تا شهید داده بود. از مسجد قلهک چیزهایی شنیدم. منطقه پاسداران هم اتفاقاتی سنگین داشت. ساعت 6 صبح بود که تصمیم گرفتم دوباره سری به خیابانها بزنم. از آنهمه خاکستر و خرده شیشه، از تابلوهایی که جا به جا کنده بودند هیچ خبری نبود. به جز اثر سوختگیهای مانده به ایستگاه های بی آرتی ، جنازه سیاه اتوبوس و مغازه و بانک بدون شیشه بقیه چیز در خیابان عادی بود. به دوستانم در مناطق دیگر تهران زنگ میزدم تا آمار دقیق تری داشته باشم. یکی شان گفت :«آشوبگرا بچه های بسیج مسجد قلهک رو دور زدن، بچه ها دست خالی بودن دیگه. ناچار پناه بردن به مسجد. موتورها رو جلو مسجد گذاشتن و رفتن تو. فقط دو تا از بچه ها موندن بیرون» ناخودآگاه زمزمه کردم یا حسین. باید شرح قسمت سخت ماجرا را می شنیدم:« فکر کن ، هفتاد هشتاد تا آدم بریزن سر دو نفر . اونقدر اوضاع خراب بوده که بیرون اومدن بقیه بچه ها کمکی به اونا نمی کرده. یکی از این دو نفر حداقل بیست تا چاقو خورده. دیگه چقدر لگد و مشت وسنگ بهش زدن بماند. شانسی شانسی زنده مونده» رفیقم گفت که آشوبگرها می خواستند مسجد را هم آتش بزنند. از موتورها شروع کرده بودند. یکی دوتا سه تا ... بیست تا موتور را آتش زدهاند. هُرم شعله آنقدر بالا گرفته که خودشان ترسیده اند به مسجد نزدیک شوند. دوست دیگری از محله پاسداران خبر داشت:« اونجا بچه های بسیج با موتور ویراژ می رفتن فقط برای اینکه اینها رو از هم متفرق کنند که نتونند یک جا جمع بشن و آتیش بزنن. » از منطقه دیگری هم خبر داشت که شصت بسیجی با دست خالی رفته بودند کاری بکنند. تعریف کرد: « اینا بندگان خدا با صد متر فاصله از شلوغی یک یا حسین میگفتن، همه باهم میرفتن سمت آشوبگرا، جمعشون رو بهم می زدن و گاهی یکی دو نفر هم از اونا میگرفتن و می آوردن این ور» نمیدانستم به این کارشان بخندم یا برای دست خالی بودنشان غصه بخورم. همین طور خبرها می آمد: بسیج فلان جا را زدهاند، آن مسجد را به آتش کشیدهاند ، قرآن سوزاندهاند، با تبر و قمه آدم کشتهاند. با خودم میگفتم خدایا ما دیشب بیرون بودیم کسی اسلحه نداشت.اما ظاهرا بعد از ما اوضاع خیلی متفاوت شده بود. نرم نرم متوجه شدم آن شب تعدادی بیشتر از حد تصور ما آدم های امنیتی لابلای جمعیت بودهاند. حتی از دوستانی که ارتباط داشتند شنیدم که بعضی از امنیتیها ادای لیدر در آوردهاند تا هم بتوانند اوضاع را مدیریت کنند که خراب تر نشود، هم سر دستههای آشوبگر را شناسایی کنند. حدس من و دوستانم در آن شب شوم درست بود. حالا میفهمیدم چرا تا ساعت ده و نیم هیچ عملی جز گاز اشک آور از نیروهای نظامی ندیدیم. انگار دستورالعمل در آن مرحله شناسایی بوده. خبر ها رسید که همان شب 300 سر دسته را در تهران گرفتهاند. فضای مجازی تعطیل بود. دلم طاقت نمی آورد منتظر بمانم تا خبرها خودشان برسند. باز هم به این و آن زنگ زدم. دوستی از مشیریه میگفت در آن منطقه به یک مسجد قانع نشده اند و هر چه در توان داشتند مساجد و قرآنها را به آتش کشیدهاند. یکی از آتش سوزیهای عجیب مربوط می شد به دارایی های عباس جدیدی، قهرمان المپیک 2022 و نماینده مجلس شورای اسلامی. خودم را رساندم آنجا تا از نزدیک ببینم. تمام ساختمانی را که متعلق به اوست سوزانده بودند. یک جگرکی که دست خودش بوده ، و بخشی از ساختمان که در اختیار بانک گذاشته و همین طور قسمت دیگری که داده به افق کوروش ، همه از بین رفته بود. حتی تلاش کرده بودند باشگاه ورزشی در زیرزمین را هم نابود کنند. شیشه های کوچک رو به پیاده رو را خرد کرده و چند کوکتل مولوتوف را داخل پرت کرده بودند. بعد در تماسهایم متوجه شدم آن ساختمانها 5 ساعت تمام می سوخته و هیچ کس امکان خاموش کردنش را نداشته. آشوبگر ها ماشین آتش نشانی آن منطقه را هم متوقف کرده و آتش زده بودند. دیگر راه هم بسته شده و هیچ آتش نشان دیگری هم نمیتوانسته نزدیک شود. عجیبترین مشاهده ام از آنجا این بود که حتی میلگردهای ساختمان تا حدی ذوب شده بودند.
جمعه ۱۹ دیماه ۱۴۰۴سردسته ها در سوراخ موش
خبرهای عجیب و غریب می رسید. دیشب تا ما برگشتیم به دفتر جز سوزاندن و تخریب ندیده بودیم. خبری از خون و خونریزی نبود. در شرق تهران، کلانتری 125 دو تا شهید داده بود. از مسجد قلهک چیزهایی شنیدم. منطقه پاسداران هم اتفاقاتی سنگین داشت. ساعت 6 صبح بود که تصمیم گرفتم دوباره سری به خیابانها بزنم. از آنهمه خاکستر و خرده شیشه، از تابلوهایی که جا به جا کنده بودند هیچ خبری نبود. به جز اثر سوختگیهای مانده به ایستگاه های بی آرتی ، جنازه سیاه اتوبوس و مغازه و بانک بدون شیشه بقیه چیز در خیابان عادی بود. به دوستانم در مناطق دیگر تهران زنگ میزدم تا آمار دقیق تری داشته باشم. یکی شان گفت :«آشوبگرا بچه های بسیج مسجد قلهک رو دور زدن، بچه ها دست خالی بودن دیگه. ناچار پناه بردن به مسجد. موتورها رو جلو مسجد گذاشتن و رفتن تو. فقط دو تا از بچه ها موندن بیرون» ناخودآگاه زمزمه کردم یا حسین. باید شرح قسمت سخت ماجرا را می شنیدم:« فکر کن ، هفتاد هشتاد تا آدم بریزن سر دو نفر . اونقدر اوضاع خراب بوده که بیرون اومدن بقیه بچه ها کمکی به اونا نمی کرده. یکی از این دو نفر حداقل بیست تا چاقو خورده. دیگه چقدر لگد و مشت وسنگ بهش زدن بماند. شانسی شانسی زنده مونده» رفیقم گفت که آشوبگرها می خواستند مسجد را هم آتش بزنند. از موتورها شروع کرده بودند. یکی دوتا سه تا ... بیست تا موتور را آتش زدهاند. هُرم شعله آنقدر بالا گرفته که خودشان ترسیده اند به مسجد نزدیک شوند. دوست دیگری از محله پاسداران خبر داشت:« اونجا بچه های بسیج با موتور ویراژ می رفتن فقط برای اینکه اینها رو از هم متفرق کنند که نتونند یک جا جمع بشن و آتیش بزنن. » از منطقه دیگری هم خبر داشت که شصت بسیجی با دست خالی رفته بودند کاری بکنند. تعریف کرد: « اینا بندگان خدا با صد متر فاصله از شلوغی یک یا حسین میگفتن، همه باهم میرفتن سمت آشوبگرا، جمعشون رو بهم می زدن و گاهی یکی دو نفر هم از اونا میگرفتن و می آوردن این ور» نمیدانستم به این کارشان بخندم یا برای دست خالی بودنشان غصه بخورم. همین طور خبرها می آمد: بسیج فلان جا را زدهاند، آن مسجد را به آتش کشیدهاند ، قرآن سوزاندهاند، با تبر و قمه آدم کشتهاند. با خودم میگفتم خدایا ما دیشب بیرون بودیم کسی اسلحه نداشت.اما ظاهرا بعد از ما اوضاع خیلی متفاوت شده بود. نرم نرم متوجه شدم آن شب تعدادی بیشتر از حد تصور ما آدم های امنیتی لابلای جمعیت بودهاند. حتی از دوستانی که ارتباط داشتند شنیدم که بعضی از امنیتیها ادای لیدر در آوردهاند تا هم بتوانند اوضاع را مدیریت کنند که خراب تر نشود، هم سر دستههای آشوبگر را شناسایی کنند. حدس من و دوستانم در آن شب شوم درست بود. حالا میفهمیدم چرا تا ساعت ده و نیم هیچ عملی جز گاز اشک آور از نیروهای نظامی ندیدیم. انگار دستورالعمل در آن مرحله شناسایی بوده. خبر ها رسید که همان شب 300 سر دسته را در تهران گرفتهاند. فضای مجازی تعطیل بود. دلم طاقت نمی آورد منتظر بمانم تا خبرها خودشان برسند. باز هم به این و آن زنگ زدم. دوستی از مشیریه میگفت در آن منطقه به یک مسجد قانع نشده اند و هر چه در توان داشتند مساجد و قرآنها را به آتش کشیدهاند. یکی از آتش سوزیهای عجیب مربوط می شد به دارایی های عباس جدیدی، قهرمان المپیک 2022 و نماینده مجلس شورای اسلامی. خودم را رساندم آنجا تا از نزدیک ببینم. تمام ساختمانی را که متعلق به اوست سوزانده بودند. یک جگرکی که دست خودش بوده ، و بخشی از ساختمان که در اختیار بانک گذاشته و همین طور قسمت دیگری که داده به افق کوروش ، همه از بین رفته بود. حتی تلاش کرده بودند باشگاه ورزشی در زیرزمین را هم نابود کنند. شیشه های کوچک رو به پیاده رو را خرد کرده و چند کوکتل مولوتوف را داخل پرت کرده بودند. بعد در تماسهایم متوجه شدم آن ساختمانها 5 ساعت تمام می سوخته و هیچ کس امکان خاموش کردنش را نداشته. آشوبگر ها ماشین آتش نشانی آن منطقه را هم متوقف کرده و آتش زده بودند. دیگر راه هم بسته شده و هیچ آتش نشان دیگری هم نمیتوانسته نزدیک شود. عجیبترین مشاهده ام از آنجا این بود که حتی میلگردهای ساختمان تا حدی ذوب شده بودند.
۲۳:۱۵
نمی دانستم فقط تهران چنین شرایطی داشته یا در شهرهای دیگر هم درگیری بوده. به دوست خبرنگارم در لردگان زنگ زدم. آنجا را تا حدی می شناختم، در بازه انتخابات هم حتی گاهی درگیریهایشان زیادی بالا میگرفت، چه برسد به حالا که همه شهرها آشوب شده بود. از تیراندازیها و کشتهها گفت. اصلا هنوز در تهران و مشهد و اصفهان خبری از درگیری نبود و فقط در حد اعتراض بازاریان، پاسگاه لردگان دو شهید داده بود. شب که در اخبار فیلم اغتشاشگران تفنگ به دست را دیدم فهمیدم مال آنجاست. در لردگان و جونقان اوضاع شدیدتر از بقیه شهرها بود و دوستم تعریف میکرد و یکی در میان می گفت: « اینا رو دارم برا خودت میگم ها، حق انتشار نداری» . در همان تهران خودمان هم خبرها کم غم انگیز نبود. مدرسه و خانه شخصی آتش زده بودند. دیگر کاری نداشتند چی مال کی است. خبر خوبی که آن روز شنیدم این بود که در تمام مناطق تهران، شهرداری چندین برابر نیروهای هر روزش را آورده پای کار. تا حدی که در یک منطقه 64 نفر مشغول پاکسازی شده اند. می خواستند مردم صبح جمعه که از خانه میآیند بیرون کمتر دلشان خون شود و غصه بخورند. برای همین بود که 6 صبح نه شیشه خرده ای در خیابانها دیدم و نه خاکستری. از سیستان و شهرهای ترک نشین که خبر گرفتم میگفتند شلوغی چندانی نبوده و اتفاق خاصی نیفتاده. این حد از تفاوت در شهرهای مختلف برایم جالب بود. تا شب در شهر راه رفتم، خیابانهای مختلف را دیدم و مدام با این و آن تماس گرفتم و اوضاع شهرها را رصد کردم. هوا که تاریک شد ریخت شهر کمی فرق کرد. دوباره سیاه پوشها با ماسک وآب معدنی به دست آمدند به خیابانها. اما این بار بسیج و نیروی انتظامی واضح و آشکار اوضاع را کنترل میکردند. تصمیم گرفته بودند مانع جمع شدن آنها شوند. در خیابان انقلاب سر بعضی چهارراهها فرمانده یگان از فاصله 150 متری ایست میداد و افراد را مجبور میکرد ماسکشان را بردارند. دوربینی هم روی سینه اش داشت برای ثبت تصویر. اگر کسی ماسک را پایین نمیداد اجازه عبور نداشت. از 8 تا 9 شب در خیابانهای فردوسی، حافظ و تئاتر شهر دور زدم و هیچ تیراندازی و شلوغی ندیدم. بیشتر جمعیت هم دهه هشتادیها بودند بدون هیچ سردسته ای. میدانستم که تعدادی از لیدرها را گرفتهاند . احتمالا بقیه شان هم لانه موشی برای خودشان پیدا کرده بودند.کاملا واضح بود که دو دسته از آدمها نسبت به جمعیت دیشب کم شده اند. یکی همان سردستهها ، و همین طور تماشاگرها که قبلا فقط می آمدند نگاه میکردند و چند شعار میدادند و میرفتند. آنها حالا با شنیدن شدت آشوب و خطراتی که جانشان را تهدید میکرد نشسته بودند توی خانههایشان. از خیابان انقلاب برمیگشتم سمت حافظ که پیرزنی را عصا به دست همراه دختری دیدم. به خانمی که مثل من از میدان انقلاب برمیگشت گفتند که کم کم جمعیت دارد می آید و زن جواب داد: « نه بابا اصلا اجازه نمیدن بمونی. فایده نداره. نیرو انتظامی اومده، ماشین آبپاش و اسلحه هم دارن. تازه نمیذارن با ماسک بری» پیرزن شروع کرد به فحش دادن و حرص خوردن. از این ور و آن ور شنیدم که آن شب به تعدادی از بسیجیها هم باتوم و تفنگ پینت بال دادهاند. در منطقهای که من بودم آشوبگران کلونی نشدند و نتوانستند کاری بکنند. اما در شرق و غرب تهران، در محدوده صادقیه جمع شدند و شنیدم که اسلحه هم چند جا به کار گرفته شده. اما خودم تنها صحنه ای که آن شب دیدم این بود که تعدادی بسیجی وقتی میان جمعیت گیرکردند و نزدیک بود چند نفرشان بیفتند دست آشوبگرهای قمه به دست، فرمانده شان یک تیر هوایی زد تا جمعیت متفرق شود و بتوانند دور بزنند و بروند.
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
۲۳:۱۵
#روز_سیزدهم_جنگ_دوازدهروزه
شنبه ۲۰ دیماه ۱۴۰۴ گشت زنی
هنوز هم خبرِ داغها می رسید. جمعه شب هم شهید داده بودیم و تعدادی از آشوبگران هم کشته شدند. آن روز کارهای زیادی داشتم و نمی شد پی خبرها را بگیرم. تا ظهر مشغول بودم و عصر هم در جلسهای کاری شرکت کردم. یکی از رفقای قدیمی را آنجا دیدم. آرام گفتم: « بابا من پوسیدم. خوب مگه شماها کمک لازم ندارید؟ چرا نمیگی بیام.» خوشحال شد و گفت اگر قصد کمک دارم عصر تماس بگیرم تا آدرس بدهد. همان جا اسمم را برای بالادستیاش فرستاد. عصر رفتم پایگاه بسیجی که رفیقم آدرس داد. دستههای سه تایی شدیم و به هر گروه یک باتوم دادند. از کل پایگاه هم یک نفر می توانست اسلحه پینت بال داشته باشد . فرمانده هم تفنگ داشت، بدون حق تیر. با بچههای پایگاه رفتیم منطقه پاسداران. آن شب شهرداری برق را کم کرده بود. در هر کوچه ای می رفتیم یکی دو تا چراغ بیشتر نداشت. چون سنم از دو نفر همراهم بیشتر بود باتوم را داده بودند دست من. دور می زدیم و حواسمان به همه جا بود. مغازه ها باز بودند. مردم میآمدند خرید میکردند. بستنی میخوردند. و راه میرفتند. بعضی از کنار ما که رد میشدند بدون داد و بیداد و حتی گاهی یواشکی، طوری که فقط خودشان و ما بشنویم شعاری میدادند و میرفتند. شعارهایی که هیچوقت رویم نشد برای کسی تعریف کنم. چند نفر میگفتند شما بسیجی ها مردم را میکشید. یکی از مغازه دارها شاکی بود که :« اومدن جلوی در مغازهم، گفتن اگر بیشتر از سه نفر اینجا جمع بشن باید تعطیل کنی». به مشتریها میگفت بستنیشان را بگیرند و بروند در ماشین خودشان بخورند. من و آن دو نفر در پس کوچهها گشت میزدیم و فقط فحش و شعار میشنیدیم. گاهی وقتی ما سر کوچه بودیم از انتهای کوچه چند نفر باهم شروع میکردند به فحاشی. به سمت شان که میرفتیم پخش میشدند به اطراف. اما در خیابان اصلی درگیریهایی اتفاق افتاد. دو بار تیراندازی شد و خبردار شدیم یک نفر هم به شهادت رسیده. بعد از هر دو تیر اندازی آشوبگرها ترسیده و رفته بودند. سر خیابان پاسداران هم بانک آتش زدند. از 6 تا ده و نیم آن شب به گشت زنی گذشت. بعد موقعیت را سپردیم دست گروهی دیگر و برگشتیم خانه.
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
شنبه ۲۰ دیماه ۱۴۰۴ گشت زنی
هنوز هم خبرِ داغها می رسید. جمعه شب هم شهید داده بودیم و تعدادی از آشوبگران هم کشته شدند. آن روز کارهای زیادی داشتم و نمی شد پی خبرها را بگیرم. تا ظهر مشغول بودم و عصر هم در جلسهای کاری شرکت کردم. یکی از رفقای قدیمی را آنجا دیدم. آرام گفتم: « بابا من پوسیدم. خوب مگه شماها کمک لازم ندارید؟ چرا نمیگی بیام.» خوشحال شد و گفت اگر قصد کمک دارم عصر تماس بگیرم تا آدرس بدهد. همان جا اسمم را برای بالادستیاش فرستاد. عصر رفتم پایگاه بسیجی که رفیقم آدرس داد. دستههای سه تایی شدیم و به هر گروه یک باتوم دادند. از کل پایگاه هم یک نفر می توانست اسلحه پینت بال داشته باشد . فرمانده هم تفنگ داشت، بدون حق تیر. با بچههای پایگاه رفتیم منطقه پاسداران. آن شب شهرداری برق را کم کرده بود. در هر کوچه ای می رفتیم یکی دو تا چراغ بیشتر نداشت. چون سنم از دو نفر همراهم بیشتر بود باتوم را داده بودند دست من. دور می زدیم و حواسمان به همه جا بود. مغازه ها باز بودند. مردم میآمدند خرید میکردند. بستنی میخوردند. و راه میرفتند. بعضی از کنار ما که رد میشدند بدون داد و بیداد و حتی گاهی یواشکی، طوری که فقط خودشان و ما بشنویم شعاری میدادند و میرفتند. شعارهایی که هیچوقت رویم نشد برای کسی تعریف کنم. چند نفر میگفتند شما بسیجی ها مردم را میکشید. یکی از مغازه دارها شاکی بود که :« اومدن جلوی در مغازهم، گفتن اگر بیشتر از سه نفر اینجا جمع بشن باید تعطیل کنی». به مشتریها میگفت بستنیشان را بگیرند و بروند در ماشین خودشان بخورند. من و آن دو نفر در پس کوچهها گشت میزدیم و فقط فحش و شعار میشنیدیم. گاهی وقتی ما سر کوچه بودیم از انتهای کوچه چند نفر باهم شروع میکردند به فحاشی. به سمت شان که میرفتیم پخش میشدند به اطراف. اما در خیابان اصلی درگیریهایی اتفاق افتاد. دو بار تیراندازی شد و خبردار شدیم یک نفر هم به شهادت رسیده. بعد از هر دو تیر اندازی آشوبگرها ترسیده و رفته بودند. سر خیابان پاسداران هم بانک آتش زدند. از 6 تا ده و نیم آن شب به گشت زنی گذشت. بعد موقعیت را سپردیم دست گروهی دیگر و برگشتیم خانه.
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
۱۹:۴۷
#روز_سیزدهم_جنگ_دوازدهروزه
یکشنبه ۲۱ دیماه ۱۴۰۴معجونی برای هجوم
از کهریزک خبرهای تلخی می رسید، به دلیل ارتباط با بسیج متوجه شده بودم آنجا نیاز به کمک است، اما قرار نبود من بروم. ظهر دوستی را دیدم که من را برای گشت زدن برده بود. گفت :« دیشب می خواستم یک چیزی بهت بگم، اما ترسیدم» کنجکاو شدم که ماجرا چه بوده. به اصرار من توضیح داد:« اگرچند تا نیرو بتونن نفوذی برن بین آشوبگرها خیلی کمک کننده است.» بدون اینکه یک لحظه به تبعات و خطرات ماجرا فکر کنم قبول کردم. همین که در آن اوضاع کاری از دستم بربیاید برای تصمیم گیری کافی بود. این کار نیاز به مقدماتی داشت. رفتم آرایشگاه و تیپ و قیافه جدیدی برای خودم درست کردم. ماسک مشکی خریدم. رفتم خانه و لباسهای تیره پوشیدم. به توصیه دوستم یک بطری آب معدنی و یک بسته سیگار هم خریدم. احتمال می دادم آب معدنی وقتی گاز اشک آور بزنند لازمم شود و بر اساس شنیده ها حدس میزدم همان آتش کوچک سیگار هم می تواند در کنترل گاز اشک آور کمک کند. هر چه بود که قیافه ام شده بود یک پا آشوبگر تمام. دوستم گفت بروم در منطقه سه، قاطی جمعیت شوم. ساعت حدود 8 شب بود و من از کنار ایستگاه مترو می گذشتم. تعداد زیادی دختر و پسر از مترو بیرون آمدند که معلوم بود مال آن محدوده نیستند . منطقه سه جزو محله های اعیان نشین تهران است، اما آدمهایی که آمده بودند شعار بدهند و شلوغ کنند نه لباسهای مارک و گران داشتند و نه نوع حرف زدن و ادا و افاده هایشان آن مدلی بود. اغلب هم دهه هشتادی به نظر می آمدند. خدایا چی اینها را کشانده بود آنجا ؟ رفتم باهاشان قاطی شدم و شعار دادم. دیشب آن سوی ماجرا بودم و امشب این سو. بسیجی ها نمی گذاشتند یک عده کنار هم جمع شوند. از هر چهارراهی می خواستیم بگذریم باید ماسک را کنار می زدیم تا دیده شویم. کمی که جلو رفتیم چیزی توجهم را جلب کرد. اغلب آدمها دو تا دو تا بودند،آن هم با ترکیبی خاص. دو پیرمرد، یک پیرمرد با یک پسر، یا پیرزنی با یک پسر. و عجیب تر از آن لباسهای این افراد مسن بود. مانتویی که یکی از آنها داشت به اندازه سه سال حقوق من می ارزید، پیرمردی ساعت رولکس دستش بود. لباسها، عینک و کفش و کیف گران قیمت شان کاملا واضح بود. اینها دیگر پیرمرد پیرزن های معمولی نبودند. مطمئن بودم سردسته هستند. هر چند قدم جایی می ایستادم تا آدمها را بیشتر رصد کنم. دختر و پسری کنارم ایستادند و شروع کردند به حرف زدن و شوخی. پسر، سیگاری دست دوستش داد. فندکش را از جیب بیرون آورد و دستهایش را دور سیگار گرفت تا روشن شود. دختر که شروع کرد به کشیدن بوی متفاوت سیگار را حس کردم. گُل بود. پسر جعبه را سمت من گرفت. فوری دست در جیبم بردم: « نه خودم دارم.» سیگار و فندک را بیرون آوردم و آتش زدم. از سر عجله چه چیزی هم خریده بودم. مارک وینستون به آن سنگینی ! ناچار برای طبیعی بودن صحنه شروع کردم به کشیدن و دو سه دقیقه بعد راه افتادم. می خواستم تا انتهای خیابان بروم. دیگر داشتم از قلهک می آمدم بیرون که زن مُسِنی شروع کرد جلوی بسیجی ها به فحش و شعار دادن. من هم سیرداغش را زیاد کردم و همراه شدم. چند قدم بعد آمد کنارم و شروع کرد به حرف زدن:« اینا ما رو بدخت کردن، خودم دیدم بچه های ما رو می کشن، می زنن لت و پار میکنن» تن صدایش را کمی پایین آورد و نرم تر از قبل گفت:« اسمت چیه پسر؟ چند سالته» چیزهایی سر هم کردم و تحویلش دادم و گفتم :«امروزم روز تولدمه.» این تنها داده درستی بود که از من توانست بگیرد. احساس کرد موقعیت خوبی برای نمک گیر کردنم جور شده : « چه خوب، بیا بریم بستنی مهمونت کنم» به اولین آبمیوه فروشی که رسیدیم رفت داخل و سفارش دو معجون داد. تند و تند می خورد و حرف می زد. به نظام و آدمهایش بد وبیراه می گفت و می خواست به من اثبات کند جمهوری اسلامی بدبختم کرده . مدام از پهلوی تعریف و تمجید می کرد و به حساب خودش کارنامه درخشانی برایم ارائه داد. نمی دانست من از خاطرات درباریهای پهلوی چیزهایی خوانده ام که شاید خودش هم نشنیده باشد. فقط توانستم نصف معجون را بخورم. دیگر جا نداشتم. وقتی فهمید میل ندارم ظرف من را کشید جلوی خودش و با قاشقی که دستش بود شروع کرد به خوردن. زن جماعت، اینطوری به عمرم ندیده بودم. کم کم داشت صمیمی تر از قبل حرف می زد و می خواست رفاقتش را همیشگی کند. گوشی اش را گذاشت روی میز: « راستی شماره تو بده داشته باشم» کمی منمن کردم و صفحه گوشی ام را نگاهی انداختم. نمیشد شماره تماسم را بدهم . این یکی مثل اسم و فامیل و سن هم نبود که بتوانم چند عدد سرهم کنم. یکدفعه ایده ای برای فرار به ذهنم رسید. بلند شدم:« ببخشید من دوست دخترم داره میاد. چند بار پیام داده تا پیدام کنه. الان نزدیکه . دیر برم ناراحت میشه» از آبمیوه فروشی زدم بیرون و او را با باقی مانده معجونی که خریده بود تنها گذاشتم. تند تر راه رفتم تا فاصله بگیرم و دوباره پیگیرم نشود.
یکشنبه ۲۱ دیماه ۱۴۰۴معجونی برای هجوم
از کهریزک خبرهای تلخی می رسید، به دلیل ارتباط با بسیج متوجه شده بودم آنجا نیاز به کمک است، اما قرار نبود من بروم. ظهر دوستی را دیدم که من را برای گشت زدن برده بود. گفت :« دیشب می خواستم یک چیزی بهت بگم، اما ترسیدم» کنجکاو شدم که ماجرا چه بوده. به اصرار من توضیح داد:« اگرچند تا نیرو بتونن نفوذی برن بین آشوبگرها خیلی کمک کننده است.» بدون اینکه یک لحظه به تبعات و خطرات ماجرا فکر کنم قبول کردم. همین که در آن اوضاع کاری از دستم بربیاید برای تصمیم گیری کافی بود. این کار نیاز به مقدماتی داشت. رفتم آرایشگاه و تیپ و قیافه جدیدی برای خودم درست کردم. ماسک مشکی خریدم. رفتم خانه و لباسهای تیره پوشیدم. به توصیه دوستم یک بطری آب معدنی و یک بسته سیگار هم خریدم. احتمال می دادم آب معدنی وقتی گاز اشک آور بزنند لازمم شود و بر اساس شنیده ها حدس میزدم همان آتش کوچک سیگار هم می تواند در کنترل گاز اشک آور کمک کند. هر چه بود که قیافه ام شده بود یک پا آشوبگر تمام. دوستم گفت بروم در منطقه سه، قاطی جمعیت شوم. ساعت حدود 8 شب بود و من از کنار ایستگاه مترو می گذشتم. تعداد زیادی دختر و پسر از مترو بیرون آمدند که معلوم بود مال آن محدوده نیستند . منطقه سه جزو محله های اعیان نشین تهران است، اما آدمهایی که آمده بودند شعار بدهند و شلوغ کنند نه لباسهای مارک و گران داشتند و نه نوع حرف زدن و ادا و افاده هایشان آن مدلی بود. اغلب هم دهه هشتادی به نظر می آمدند. خدایا چی اینها را کشانده بود آنجا ؟ رفتم باهاشان قاطی شدم و شعار دادم. دیشب آن سوی ماجرا بودم و امشب این سو. بسیجی ها نمی گذاشتند یک عده کنار هم جمع شوند. از هر چهارراهی می خواستیم بگذریم باید ماسک را کنار می زدیم تا دیده شویم. کمی که جلو رفتیم چیزی توجهم را جلب کرد. اغلب آدمها دو تا دو تا بودند،آن هم با ترکیبی خاص. دو پیرمرد، یک پیرمرد با یک پسر، یا پیرزنی با یک پسر. و عجیب تر از آن لباسهای این افراد مسن بود. مانتویی که یکی از آنها داشت به اندازه سه سال حقوق من می ارزید، پیرمردی ساعت رولکس دستش بود. لباسها، عینک و کفش و کیف گران قیمت شان کاملا واضح بود. اینها دیگر پیرمرد پیرزن های معمولی نبودند. مطمئن بودم سردسته هستند. هر چند قدم جایی می ایستادم تا آدمها را بیشتر رصد کنم. دختر و پسری کنارم ایستادند و شروع کردند به حرف زدن و شوخی. پسر، سیگاری دست دوستش داد. فندکش را از جیب بیرون آورد و دستهایش را دور سیگار گرفت تا روشن شود. دختر که شروع کرد به کشیدن بوی متفاوت سیگار را حس کردم. گُل بود. پسر جعبه را سمت من گرفت. فوری دست در جیبم بردم: « نه خودم دارم.» سیگار و فندک را بیرون آوردم و آتش زدم. از سر عجله چه چیزی هم خریده بودم. مارک وینستون به آن سنگینی ! ناچار برای طبیعی بودن صحنه شروع کردم به کشیدن و دو سه دقیقه بعد راه افتادم. می خواستم تا انتهای خیابان بروم. دیگر داشتم از قلهک می آمدم بیرون که زن مُسِنی شروع کرد جلوی بسیجی ها به فحش و شعار دادن. من هم سیرداغش را زیاد کردم و همراه شدم. چند قدم بعد آمد کنارم و شروع کرد به حرف زدن:« اینا ما رو بدخت کردن، خودم دیدم بچه های ما رو می کشن، می زنن لت و پار میکنن» تن صدایش را کمی پایین آورد و نرم تر از قبل گفت:« اسمت چیه پسر؟ چند سالته» چیزهایی سر هم کردم و تحویلش دادم و گفتم :«امروزم روز تولدمه.» این تنها داده درستی بود که از من توانست بگیرد. احساس کرد موقعیت خوبی برای نمک گیر کردنم جور شده : « چه خوب، بیا بریم بستنی مهمونت کنم» به اولین آبمیوه فروشی که رسیدیم رفت داخل و سفارش دو معجون داد. تند و تند می خورد و حرف می زد. به نظام و آدمهایش بد وبیراه می گفت و می خواست به من اثبات کند جمهوری اسلامی بدبختم کرده . مدام از پهلوی تعریف و تمجید می کرد و به حساب خودش کارنامه درخشانی برایم ارائه داد. نمی دانست من از خاطرات درباریهای پهلوی چیزهایی خوانده ام که شاید خودش هم نشنیده باشد. فقط توانستم نصف معجون را بخورم. دیگر جا نداشتم. وقتی فهمید میل ندارم ظرف من را کشید جلوی خودش و با قاشقی که دستش بود شروع کرد به خوردن. زن جماعت، اینطوری به عمرم ندیده بودم. کم کم داشت صمیمی تر از قبل حرف می زد و می خواست رفاقتش را همیشگی کند. گوشی اش را گذاشت روی میز: « راستی شماره تو بده داشته باشم» کمی منمن کردم و صفحه گوشی ام را نگاهی انداختم. نمیشد شماره تماسم را بدهم . این یکی مثل اسم و فامیل و سن هم نبود که بتوانم چند عدد سرهم کنم. یکدفعه ایده ای برای فرار به ذهنم رسید. بلند شدم:« ببخشید من دوست دخترم داره میاد. چند بار پیام داده تا پیدام کنه. الان نزدیکه . دیر برم ناراحت میشه» از آبمیوه فروشی زدم بیرون و او را با باقی مانده معجونی که خریده بود تنها گذاشتم. تند تر راه رفتم تا فاصله بگیرم و دوباره پیگیرم نشود.
۱۷:۲۰
در این فاصله که من مشغول خوردن معجون بودم، چند نفری توانسته بودند کلونی بسازند تا جایی را آتش بزنند. بسیجی ها با موتور افتاده بودند وسطشان تا متفرق شوند. فقط موتور داشتند و باتوم. در تمام مسیر یکی دوتا بسیجی هم با تفنگ پینت بال دیدم. در پیاده رو بین سه چهار دختر و پسر راه می رفتم که یکی شان گفت :« بچه ها فکر کنم اینا تفنگ ساچمه ای هم دارن» برگشتم نگاهش کردم و گفتم: « خوب اگر خطرناکه که فرار کنیم تا نزدن. من شنیدم ساچمه ش بخوره به سر خطرناکه» دختری حدودا شانزده هفده ساله جواب داد: « نه بابا درد ساچمه در حد دو سه دقیقه است، بعدش تمومه، تازه ، با این حجم از لباس دردش کمترم میشه» دوروبرم را با دقت بیشتری نگاه کردم. اغلب آدم ها بیشتر از یک لباس تنشان بود. پف لباسها این را نشان می داد. نمی دانستم برای همین کم شدن درد موقع خوردن تیر پینت بال و ساچمه بود ، یا برای تغییر پوشش در وقت نیاز. از آنها که فاصله گرفتم باز گوشه ای ایستادم. پسری حدودا هفده ساله ، با پیرزنی ایستادند. پسر روی پله کوتاه مغازه نشست و پیرزن بطری آب معدنی را داد دستش. چند ثانیه بعد پسر همه را خورده بود. بوی تیزی در هوا پیچید. تازه فهمیدم آن بطری ها چیزی غیر از آب هستند. حالا معلوم بود چطور در 18 دی ماه آدم های بدون سابقه و دختر و پسرهای دهه هشتادی چطور توانستند آن کارهای عجیب و غریب را بکنند، آنقدر راحت آتش بزنند و آنطور عربده بکشند و پیش بروند. معجونی از گل و مشروب را که کنار هم بگذاری دیگر مغزی برای فکر کردن و تصمیم گرفتن باقی نمیماند. به راحتی می شوی عروسک خیمه شب بازی و به هر چیز جلوی راهت سبز شود هجوم خواهی برد. حدود ساعت 10 بود که تصمیم گرفتم از جمعیت بیرون بزنم و برگردم خانه. دوستم زنگ زد که در بهشت زهرا کمک نیاز است و پرسید: « توانش رو داری؟ اینجا خیلی چیزها می بینی که نه می تونی از ذهنت پاک کنی و نه میشه برای کسی تعریف کنی اونقدر دلخراشه، اگر تحملش رو داری بیا» باز هم نخواستم به تبعات ماجرا فکر کنم. قبول کردم و از خدا خواستم ظرفیت روحیام را برای مواجهه با آن صحنهها افزایش دهد.
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده : فهیمه فرشتیان
@bahriye
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده : فهیمه فرشتیان
@bahriye
۱۷:۲۱