بازارسال شده از علویات
اسرائیل تمام میشود،آمریکا تمام میشود،ایران هم تمام میشود،حتی دنیا هم تمام میشود؛آخرش ماییم و قبر،واکنش ها و اعمال،و طرفداری هایی،که نسبت به حق و باطل زمانه خود داشته ایم...
@alaviaat
@alaviaat
۸:۳۲
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۹:۳۷
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
8716520450781290243_432077503834870.pdf
۱.۷۷ مگابایت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۶:۵۶
بازارسال شده از قیل و قال ـ عباس حسیننژاد
۱۷:۴۲
آقای علی آردم در کانال «نقالباشی» از دغدغه این روزهای دوستانشان نوشته بودند؛ اینکه «جمهوری اسلامی پس از جنگ با ما چه خواهد کرد؟» من هم این روزها خیلی به این موضوع فکر میکنم. مریم، دوستم، در روزهای ابتدایی جنگ نوشته بود: «شهر انگار دو شهر شده است.» و حالا من با تمام وجود حس میکنم که واقعاً شهر، دو تا شهر شده است.
برخلاف عصرهای بهاری شیراز که معمولاً خلوتند و آرام، این روزها خیابانها بسیار شلوغ است؛ پر از آدمهای معمولی که به دنبال کار و زندگی خود هستند، خرید میکنند و در پیادهروها قدم میزنند. اما از حدود ساعت ۹ شب، چهره شهر عوض میشود. تعداد خانمهای چادری و افراد انقلابی که پرچم به دست دارند، به شدت زیاد میشود و حالوهوای خیابان تغییر میکند.
به عنوان کسی که از اولین شب، هر شب در تجمعها شرکت کردهام، باید بگویم که شبهای نخست با این شبها خیلی تفاوت داشت. در ابتدا فضا بسیار مردمیتر بود؛ آدمها با دل خودشان میآمدند، بیآلایش و صمیمی. با همان خشمی که نسبت به دشمن داشتند، سرشان را از پنجره ماشینهایشان بیرون میآوردند و «اللهاکبر» میگفتند و به دشمن لعن و نفرین میفرستادند. آن روزها میشد حس و حال کنشِ انسانی را در خیابانها و شعارها دید. هر کسی خودش بود و جوششی خودجوش وجود داشت که بوی آدمیزاد میداد.
حالا اما، گویا آن حالوهوای دلی جای خود را به نوعی نظم یا مانور نظامی داده است. یعنی درست است که ما وسط جنگیم و مردم برای تابآوری به امید و انگيزه نیاز دارند؛ درست است که میدان دلش به حمایتِ «بزن که خوب میزنی» در خیابان گرم است؛ و درست است که برنامهها منسجم و منظمتر شدهاند، اما صدای مارش نظامی و آهنگهای حماسی جای آن شور مردمی را گرفته است.
چیزی که در این میان خیلی به چشم میآید، حضور افرادی با لباسهای نظامی، اسلحه و بلندگوهای چند طبقه در سطح شهر است؛ حضوری که گاهی بیشتر از آنکه حس همراهی منتقل کند، تداعیگر نمایش قدرت است. در حالی که این قدرتنمایی باید برای دشمن باشد، نه برای مردمی که در این فضا زندگی میکنند.
به نظر میرسد این روزها آن ارتباط ساده و چهرهبهچهره در حال کمرنگ شدن است و ما داریم از یکدیگر دور میشویم؛ در حالی که حتی در پیام چند شب پیش رهبر جدیدمان هم بر این نکته تأکید شده بود که «مردم نباید به جان هم بیفتند.»
راستش من، به عنوان زنی که هم عصرها و هم شبها در خیابان حضور دارم و خود را بخشی از هر دو جامعه میدانم، از همین جایگاه میانی نگرانم و با خودم فکر میکنم تکلیف این جامعه بعد از پایان جنگ چیست؟
صداوسیما که این روزها برای نشان دادن حضور مردمی، مدام تصویر زنان و دخترانی با پوششهایی مغایر با حجاب رسمی را پخش میکند، فردا چه خواهد کرد؟ آیا قرار است پس از این روزها دوباره این آدمها فراموش شوند و تلویزیون پر شود از شخصیتهای کلیشهای که شبیه هیچکدام از ما در زندگی واقعی نیستند؟
راستش گاهی آش آنقدر شور میشود که حتی خودِ ما در جامعه مذهبی هم تا این حد یکدست و شبیه تصویری که از ما ارائه میدهند، نیستیم. من برای فردایی که دوباره همگی به تیپهای تکراری تبدیل شویم و از خود واقعیمان دور بمانیم، نگرانم.
اینها را نه از سر سیاست، بلکه از سر دلسوزی برای خانهای میگویم که همگی در آن زندگی میکنیم. اگر ما که در صحنه هستیم این واقعیتها را نگوییم، پس چه کسی قرار است بگوید؟
ما این روزها، بیش از همیشه، به روایتهایی نیاز داریم که همه ما را ببیند؛ نه فقط برای روزهای شلوغ و تجمع، بلکه برای روزهای عادی زندگی.
#زهرا_ذوالمجد
#تجمع#صداوسیما#جنگ_رمضان
@persianideass
برخلاف عصرهای بهاری شیراز که معمولاً خلوتند و آرام، این روزها خیابانها بسیار شلوغ است؛ پر از آدمهای معمولی که به دنبال کار و زندگی خود هستند، خرید میکنند و در پیادهروها قدم میزنند. اما از حدود ساعت ۹ شب، چهره شهر عوض میشود. تعداد خانمهای چادری و افراد انقلابی که پرچم به دست دارند، به شدت زیاد میشود و حالوهوای خیابان تغییر میکند.
به عنوان کسی که از اولین شب، هر شب در تجمعها شرکت کردهام، باید بگویم که شبهای نخست با این شبها خیلی تفاوت داشت. در ابتدا فضا بسیار مردمیتر بود؛ آدمها با دل خودشان میآمدند، بیآلایش و صمیمی. با همان خشمی که نسبت به دشمن داشتند، سرشان را از پنجره ماشینهایشان بیرون میآوردند و «اللهاکبر» میگفتند و به دشمن لعن و نفرین میفرستادند. آن روزها میشد حس و حال کنشِ انسانی را در خیابانها و شعارها دید. هر کسی خودش بود و جوششی خودجوش وجود داشت که بوی آدمیزاد میداد.
حالا اما، گویا آن حالوهوای دلی جای خود را به نوعی نظم یا مانور نظامی داده است. یعنی درست است که ما وسط جنگیم و مردم برای تابآوری به امید و انگيزه نیاز دارند؛ درست است که میدان دلش به حمایتِ «بزن که خوب میزنی» در خیابان گرم است؛ و درست است که برنامهها منسجم و منظمتر شدهاند، اما صدای مارش نظامی و آهنگهای حماسی جای آن شور مردمی را گرفته است.
چیزی که در این میان خیلی به چشم میآید، حضور افرادی با لباسهای نظامی، اسلحه و بلندگوهای چند طبقه در سطح شهر است؛ حضوری که گاهی بیشتر از آنکه حس همراهی منتقل کند، تداعیگر نمایش قدرت است. در حالی که این قدرتنمایی باید برای دشمن باشد، نه برای مردمی که در این فضا زندگی میکنند.
به نظر میرسد این روزها آن ارتباط ساده و چهرهبهچهره در حال کمرنگ شدن است و ما داریم از یکدیگر دور میشویم؛ در حالی که حتی در پیام چند شب پیش رهبر جدیدمان هم بر این نکته تأکید شده بود که «مردم نباید به جان هم بیفتند.»
راستش من، به عنوان زنی که هم عصرها و هم شبها در خیابان حضور دارم و خود را بخشی از هر دو جامعه میدانم، از همین جایگاه میانی نگرانم و با خودم فکر میکنم تکلیف این جامعه بعد از پایان جنگ چیست؟
صداوسیما که این روزها برای نشان دادن حضور مردمی، مدام تصویر زنان و دخترانی با پوششهایی مغایر با حجاب رسمی را پخش میکند، فردا چه خواهد کرد؟ آیا قرار است پس از این روزها دوباره این آدمها فراموش شوند و تلویزیون پر شود از شخصیتهای کلیشهای که شبیه هیچکدام از ما در زندگی واقعی نیستند؟
راستش گاهی آش آنقدر شور میشود که حتی خودِ ما در جامعه مذهبی هم تا این حد یکدست و شبیه تصویری که از ما ارائه میدهند، نیستیم. من برای فردایی که دوباره همگی به تیپهای تکراری تبدیل شویم و از خود واقعیمان دور بمانیم، نگرانم.
اینها را نه از سر سیاست، بلکه از سر دلسوزی برای خانهای میگویم که همگی در آن زندگی میکنیم. اگر ما که در صحنه هستیم این واقعیتها را نگوییم، پس چه کسی قرار است بگوید؟
ما این روزها، بیش از همیشه، به روایتهایی نیاز داریم که همه ما را ببیند؛ نه فقط برای روزهای شلوغ و تجمع، بلکه برای روزهای عادی زندگی.
#تجمع#صداوسیما#جنگ_رمضان
@persianideass
۷:۴۳
۷:۵۰
وطن...
وطن یعنی آب،یعنی خاک،یعنی شیرینیهای خانگی وسطِ عیددیدنی.یعنی قنوتهای نماز عیدِ فطرِ دسته جمعی.یعنی حراجِ آخرِ فصلِ لباسفروشی.یعنی ناهارِ ظهرِ جمعهی خانهی پدری.یعنی میوه فروشیهای پشت نیسان.
وطن یعنی بهارنارنجهای شیراز.یعنی شیرینیهای معطرِ یزد.یعنی مسجدِ شیخ لطفالله.یعنی ورودیِ بابالجواد...
وطن یعنی چک کردنِ هرروزهی اخبار و قیمتِ طلا و دلار.یعنی جنگیدن برای ساختنِ پل، دارو، نانو و تکنولوژیِ آب و برق و گازِ خودمان جلوی بیگانه. یعنی کنکورِ تجربی و کلاسهای انگیزشیِ سوادِ مالی.یعنی جان کندن برای دوام آوردن وسطِ رانتدارهای توصیهشده.
وطن یعنی منبتِ شیراز، تذهیبِ اصفهان، سفالگریِ یزد، آلومینیومِ اراک، فولادِ مبارکه. یعنی انستیتوپاستورِ تهران، چرمِ تبریز و چایِ لاهیجان.یعنی قالیچههای دستبافتِ ایلِ بختیاری و قشقایی...
وطن یعنی من، تو، ما؛ و سرخیِ رویمان وقتی با هم از روی آتشِ زردِ بیگانگان و وطنفروشها میپریم، تا تمامِ زردیشان سهمِ خودشان شود و سرخیمان بماند برای خاکِ ایران.
#زهرا_ذوالمجد
@persianideass
وطن یعنی آب،یعنی خاک،یعنی شیرینیهای خانگی وسطِ عیددیدنی.یعنی قنوتهای نماز عیدِ فطرِ دسته جمعی.یعنی حراجِ آخرِ فصلِ لباسفروشی.یعنی ناهارِ ظهرِ جمعهی خانهی پدری.یعنی میوه فروشیهای پشت نیسان.
وطن یعنی بهارنارنجهای شیراز.یعنی شیرینیهای معطرِ یزد.یعنی مسجدِ شیخ لطفالله.یعنی ورودیِ بابالجواد...
وطن یعنی چک کردنِ هرروزهی اخبار و قیمتِ طلا و دلار.یعنی جنگیدن برای ساختنِ پل، دارو، نانو و تکنولوژیِ آب و برق و گازِ خودمان جلوی بیگانه. یعنی کنکورِ تجربی و کلاسهای انگیزشیِ سوادِ مالی.یعنی جان کندن برای دوام آوردن وسطِ رانتدارهای توصیهشده.
وطن یعنی منبتِ شیراز، تذهیبِ اصفهان، سفالگریِ یزد، آلومینیومِ اراک، فولادِ مبارکه. یعنی انستیتوپاستورِ تهران، چرمِ تبریز و چایِ لاهیجان.یعنی قالیچههای دستبافتِ ایلِ بختیاری و قشقایی...
وطن یعنی من، تو، ما؛ و سرخیِ رویمان وقتی با هم از روی آتشِ زردِ بیگانگان و وطنفروشها میپریم، تا تمامِ زردیشان سهمِ خودشان شود و سرخیمان بماند برای خاکِ ایران.
@persianideass
۱۷:۲۵
مرحله بعد: جنگ روایتها
دیشب حالِ مردم در خیابان خوب نبود؛ یکجورِ عجیبی خوب نبود. ما قبلاً هم شبهای بدی داشتیم؛ شبی که فولادمان را زدند، شبی که پلهایمان را خراب کردند، شبی که پتروشیمیهایمان را از کار انداختند... اما دیشب، یکی از بدترینِ این شبها بود. شبی که ما در میدان پیروز بودیم، اما جنگِ روایتها را به رقیب واگذار کردیم.
تنگهی هرمز باز شد؛ اما مردم این خبر را نه از طریق تلویزیون و گفتگویِ چهرهبهچهرهی یکی از مقامات کشور خودمان، که از توییتِ ریپست شدهی آقای عراقچی، توسط ترامپ فهمیدند!ترامپی که طبقِ معمول لباسِ سوپرمن یا کاپیتان آمریکا پوشیده بود و توییتی که آقای عراقچی آن را نه برای ما مردمِ ایران -که دسترسیمان به نتِ جهانی محدود است- بلکه برای اطلاعِ بقیه جهان پست کرده بودند.
از بچگی یادمان هست که حتی اگر حق با ما بود، آن کسی که اول میرفت سراغِ ناظم و شکایت میکرد، برندهی دعوا میشد. انگار جنگها خیلی فرقی نمیکنند؛ هر چقدر دنیا بزرگتر و خشنتر شود، باز همان قاعده را دارد: «کسی که روایتِ دستاول را ارائه میدهد، برندهی میدان است.» و متأسفانه اینبار مسئولینِ ما، میدانِ روایت را به رقیب باختند. آنقدر که صدایِ سخنرانِ میدانِ معلممان هم درآمد و گفت: «مردم هر شب دارند در بلاتکلیفی میآیند...» و راهِ رهایی از این بلاتکلیفی نباید خبری باشد که ترامپ با همان ادبیاتِ همیشگی پر نخوتش، به دنیا میدهد.
شاید یک تحلیلِ واقعبینانه نشان بدهد که بازگشاییِ تنگهی هرمز، واکنشی مقتدرانه از سویِ ایران به تثبیتِ آتشبس بوده تا وزنِ استراتژیکِ خود را در معاملاتِ منطقه نشان دهد، اما ترامپ این خبر را نه یک تصمیمِ مقتدرانه، بلکه نتیجهی فشار و تهدیدِ خود بازنمایی کرد. او با سرعتِعمل در شبکههای اجتماعی توانست معنایِ این پیروزیِ میدانی را به نفعِ خود مصادره کند.
توی ذهنم میشمارم؛ این چندمین بار است که حاکمیت با کندیِ روایت، صحنهی پیروز را واگذار میکند؟ ای کاش به حرفِ مقتدایِ شهیدمان «جهاد تبیین» اتفاق میافتاد. کاش همانطور که ما مردم، جهادمان را در خیابان و نظامیان، جهادشان را در میدان، درست و بهموقع انجام دادند، سیاسیون هم جهادشان را با تبیینِ درست و بهموقع انجام میدادند زیرا اگر روایتسازی ما تدافعی باقی بماند، پیروزیهای بزرگِ ما هم در غبارِ رسانهایِ دشمن، به شکلِ شکست دیده خواهند شد.
پن: تنگه دوباره بسته شد.
#زهرا_ذوالمجد
@persianideass
دیشب حالِ مردم در خیابان خوب نبود؛ یکجورِ عجیبی خوب نبود. ما قبلاً هم شبهای بدی داشتیم؛ شبی که فولادمان را زدند، شبی که پلهایمان را خراب کردند، شبی که پتروشیمیهایمان را از کار انداختند... اما دیشب، یکی از بدترینِ این شبها بود. شبی که ما در میدان پیروز بودیم، اما جنگِ روایتها را به رقیب واگذار کردیم.
تنگهی هرمز باز شد؛ اما مردم این خبر را نه از طریق تلویزیون و گفتگویِ چهرهبهچهرهی یکی از مقامات کشور خودمان، که از توییتِ ریپست شدهی آقای عراقچی، توسط ترامپ فهمیدند!ترامپی که طبقِ معمول لباسِ سوپرمن یا کاپیتان آمریکا پوشیده بود و توییتی که آقای عراقچی آن را نه برای ما مردمِ ایران -که دسترسیمان به نتِ جهانی محدود است- بلکه برای اطلاعِ بقیه جهان پست کرده بودند.
از بچگی یادمان هست که حتی اگر حق با ما بود، آن کسی که اول میرفت سراغِ ناظم و شکایت میکرد، برندهی دعوا میشد. انگار جنگها خیلی فرقی نمیکنند؛ هر چقدر دنیا بزرگتر و خشنتر شود، باز همان قاعده را دارد: «کسی که روایتِ دستاول را ارائه میدهد، برندهی میدان است.» و متأسفانه اینبار مسئولینِ ما، میدانِ روایت را به رقیب باختند. آنقدر که صدایِ سخنرانِ میدانِ معلممان هم درآمد و گفت: «مردم هر شب دارند در بلاتکلیفی میآیند...» و راهِ رهایی از این بلاتکلیفی نباید خبری باشد که ترامپ با همان ادبیاتِ همیشگی پر نخوتش، به دنیا میدهد.
شاید یک تحلیلِ واقعبینانه نشان بدهد که بازگشاییِ تنگهی هرمز، واکنشی مقتدرانه از سویِ ایران به تثبیتِ آتشبس بوده تا وزنِ استراتژیکِ خود را در معاملاتِ منطقه نشان دهد، اما ترامپ این خبر را نه یک تصمیمِ مقتدرانه، بلکه نتیجهی فشار و تهدیدِ خود بازنمایی کرد. او با سرعتِعمل در شبکههای اجتماعی توانست معنایِ این پیروزیِ میدانی را به نفعِ خود مصادره کند.
توی ذهنم میشمارم؛ این چندمین بار است که حاکمیت با کندیِ روایت، صحنهی پیروز را واگذار میکند؟ ای کاش به حرفِ مقتدایِ شهیدمان «جهاد تبیین» اتفاق میافتاد. کاش همانطور که ما مردم، جهادمان را در خیابان و نظامیان، جهادشان را در میدان، درست و بهموقع انجام دادند، سیاسیون هم جهادشان را با تبیینِ درست و بهموقع انجام میدادند زیرا اگر روایتسازی ما تدافعی باقی بماند، پیروزیهای بزرگِ ما هم در غبارِ رسانهایِ دشمن، به شکلِ شکست دیده خواهند شد.
پن: تنگه دوباره بسته شد.
@persianideass
۷:۴۵
جهانِ کوچکِ ما
داریم میرویم کنار دریا؛ به قول مهدیار دریای کاسپین!از توی آینه، نگاهش میکنم."نشان" را گرفته دستش. دارد ردِ جاده های پشتِ سر و مسیرهای پیشرو را میگیرد. ذوق میکند که "وااااای چقدر راه اومدیم" بابایش میگوید تا اینجا ۲۵۰۰ کیلومتر از خانه حرکت کردهایم. گل از گلش میشکفد. شوقش پر و بال میگیرد.زوم نقشه را منفی میکند تا افق دیدش بزرگتر شود. حالا دارد کشورهای همسایه را رصد میکند."ما بزرگتر از عراقیم! ئه مامان سوریه! لبنان! سرزمینهای اشغالی!؟؟ وای مامان این فلسطینه! چقدر فلسطین نزدیکه!"انگار دنیایی که دنبالش هست توی صفحهی شکستهی گوشی جا نمیشود که باز انگشت اشاره و شستش را به هم نزدیک میکند. ابروهایش، همراهِ چشمهای گرد و گشادش، بالا می پرند! گوشی را سمتم دراز میکند. میکوبد توی بازویم تا توجهم را بگیرد. نیمخیز میشوم عقب و نگاهش میکنم."ماماااااان! تو رو خدا ببین! ببین کره زمین چقدر کوچیکه!"راست میگوید. همهی کرهی زمینِ پخ، روی گلس ترک دارِ گوشیاش پهن شده!چشمم میافتد روی مرزبندی کشورها و توی سرم این شعر محمود درویش پلی میشود:آه..ما أصغر الأرض ، ما أكبر الجرح.چه کوچک است زمین، برای این دردهای بزرگ...
پن: این متن را بهمن ۰۴ نوشته بودم؛ در روزهایی که حالا خیلی دورند.
#زهرا_ذوالمجد @persianideass
داریم میرویم کنار دریا؛ به قول مهدیار دریای کاسپین!از توی آینه، نگاهش میکنم."نشان" را گرفته دستش. دارد ردِ جاده های پشتِ سر و مسیرهای پیشرو را میگیرد. ذوق میکند که "وااااای چقدر راه اومدیم" بابایش میگوید تا اینجا ۲۵۰۰ کیلومتر از خانه حرکت کردهایم. گل از گلش میشکفد. شوقش پر و بال میگیرد.زوم نقشه را منفی میکند تا افق دیدش بزرگتر شود. حالا دارد کشورهای همسایه را رصد میکند."ما بزرگتر از عراقیم! ئه مامان سوریه! لبنان! سرزمینهای اشغالی!؟؟ وای مامان این فلسطینه! چقدر فلسطین نزدیکه!"انگار دنیایی که دنبالش هست توی صفحهی شکستهی گوشی جا نمیشود که باز انگشت اشاره و شستش را به هم نزدیک میکند. ابروهایش، همراهِ چشمهای گرد و گشادش، بالا می پرند! گوشی را سمتم دراز میکند. میکوبد توی بازویم تا توجهم را بگیرد. نیمخیز میشوم عقب و نگاهش میکنم."ماماااااان! تو رو خدا ببین! ببین کره زمین چقدر کوچیکه!"راست میگوید. همهی کرهی زمینِ پخ، روی گلس ترک دارِ گوشیاش پهن شده!چشمم میافتد روی مرزبندی کشورها و توی سرم این شعر محمود درویش پلی میشود:آه..ما أصغر الأرض ، ما أكبر الجرح.چه کوچک است زمین، برای این دردهای بزرگ...
پن: این متن را بهمن ۰۴ نوشته بودم؛ در روزهایی که حالا خیلی دورند.
۲:۴۱
یادم تو را فراموش
۱. «من اصلاً زندگی قبل از تو رو یادم نمیاد...»این جمله را خیلی از زنها به همسر یا فرزندانشان میگویند و صادقانه بگویم، راست میگویند. مادرها واقعا همینطوری هستند؛ خیلی وقتها یادشان میرود قبل از همسر یا مادر بودن، اصلاً چه کسی بودهاند.
۲. دیروز در جمعی بودم که دوستی میگفت: «من دیگه داره کمکم یادم میره قبل از این تجمعات و برنامههای شبانه چجوری زندگی میکردیم؛ لابد زندگیمون خیلی پوچ و بیمعنی بوده!»
۳. مریم که داستانها و عکسهای بینظیرش در اینستاگرام مدهوشم میکرد، دیروز در کانال بلهاش، همانجا که از روزهای جنگیاش میگوید، نوشته بود: «احساس میکنم دیگه تعلقی به پیج اینستاگرامم ندارم.»
۴. من اما، همهی اینها را یادم هست. من هنوز هم صبحها به هوای صدای گنجشکهای توی باغچهی خانهی پدری گوش تیز میکنم.
من هنوز هم شبها دلم مهمانی، رستوران، شهربازی و حتی یک لش کردنِ ساده توی خانه را میخواهد.
عجیب است؛ من هنوز هم هر صبح وقتی گوشی را دست میگیرم، ناخودآگاه اینستاگرام را باز میکنم. اینستاگرامی که هنوز چراغ دایرکتش مربوط به هفت هفته پیش روشن مانده؛ پیامی از «شیرین». حتی به تلگرام سر میزنم؛ تلگرامی که آخرین پیامهایش مالِ ۲۸ فوریه است؛ آنجا که صدای بهاره توی گروه کتابخوانیمان یخ زده است. همانجا که میگوید: «بچهها تهرانو زدن! مراقب خودتون باشین!»
من هر روز دلم برای آدمهایی که فقط مجازی میشناختمشان، اما از آنها میخواندم و در دنیایشان شریک میشدم، تنگ میشود؛ و یک روزهایی مثل امروز، تنگتر!
یادم هست سمیه در جنگ دوازدهروزه نوشته بود: «مردن در جنگ نبود که زندگی را بر ما سخت کرد. "ترس" از مردن در جنگ بود. "ترس" از آیندهی مبهمی بود که نزدیک بود بر سر ایرانمان بیاید. وگرنه آدمها کنج و کنارِ فروپاشیدهترین جغرافیاهای جنگزده هم به زیستن مشغولاند.»
حالا دارم فکر میکنم چقدر درست گفته بود. برای من زندگی در روزهای جنگ، خیلی آسانتر از زندگی در روزهای بلاتکلیفِ آتشبس بود.
اما شاید واقعیت همین زیستن در ابهام باشد؛ همین که با وجودِ تمامِ اتفاقاتِ خارج از کنترل، کنار بیایی و ادامه بدهی؛ که زندگی همین «دوام آوردن» است.
زهرا ذوالمجد@persianideass
۱. «من اصلاً زندگی قبل از تو رو یادم نمیاد...»این جمله را خیلی از زنها به همسر یا فرزندانشان میگویند و صادقانه بگویم، راست میگویند. مادرها واقعا همینطوری هستند؛ خیلی وقتها یادشان میرود قبل از همسر یا مادر بودن، اصلاً چه کسی بودهاند.
۲. دیروز در جمعی بودم که دوستی میگفت: «من دیگه داره کمکم یادم میره قبل از این تجمعات و برنامههای شبانه چجوری زندگی میکردیم؛ لابد زندگیمون خیلی پوچ و بیمعنی بوده!»
۳. مریم که داستانها و عکسهای بینظیرش در اینستاگرام مدهوشم میکرد، دیروز در کانال بلهاش، همانجا که از روزهای جنگیاش میگوید، نوشته بود: «احساس میکنم دیگه تعلقی به پیج اینستاگرامم ندارم.»
۴. من اما، همهی اینها را یادم هست. من هنوز هم صبحها به هوای صدای گنجشکهای توی باغچهی خانهی پدری گوش تیز میکنم.
من هنوز هم شبها دلم مهمانی، رستوران، شهربازی و حتی یک لش کردنِ ساده توی خانه را میخواهد.
عجیب است؛ من هنوز هم هر صبح وقتی گوشی را دست میگیرم، ناخودآگاه اینستاگرام را باز میکنم. اینستاگرامی که هنوز چراغ دایرکتش مربوط به هفت هفته پیش روشن مانده؛ پیامی از «شیرین». حتی به تلگرام سر میزنم؛ تلگرامی که آخرین پیامهایش مالِ ۲۸ فوریه است؛ آنجا که صدای بهاره توی گروه کتابخوانیمان یخ زده است. همانجا که میگوید: «بچهها تهرانو زدن! مراقب خودتون باشین!»
من هر روز دلم برای آدمهایی که فقط مجازی میشناختمشان، اما از آنها میخواندم و در دنیایشان شریک میشدم، تنگ میشود؛ و یک روزهایی مثل امروز، تنگتر!
یادم هست سمیه در جنگ دوازدهروزه نوشته بود: «مردن در جنگ نبود که زندگی را بر ما سخت کرد. "ترس" از مردن در جنگ بود. "ترس" از آیندهی مبهمی بود که نزدیک بود بر سر ایرانمان بیاید. وگرنه آدمها کنج و کنارِ فروپاشیدهترین جغرافیاهای جنگزده هم به زیستن مشغولاند.»
حالا دارم فکر میکنم چقدر درست گفته بود. برای من زندگی در روزهای جنگ، خیلی آسانتر از زندگی در روزهای بلاتکلیفِ آتشبس بود.
اما شاید واقعیت همین زیستن در ابهام باشد؛ همین که با وجودِ تمامِ اتفاقاتِ خارج از کنترل، کنار بیایی و ادامه بدهی؛ که زندگی همین «دوام آوردن» است.
۴:۰۵
وطن با غیرت دوبل
صندلیِ آرایشگاه را داد عقب و پُر ناز گفت: «سرتو یکم بگیر بالاتر عزیزممممممم.»
آتشبس که شد، تصمیم گرفتم دستی به سَر و رویم بکشم. توی یکی از سالنهای VIP بالا شهر بودم. از همانهایی که وقتی پایت را تو میگذاری، حس میکنی وارد دنیای پرنسسها شدهای؛ دنیای رنگ موهای درخشان، ناخنهای بلند و دخترهایی که انگار از توی مجلههای مد بیرون آمدهاند و دور و برت میپِلِکند.
زن جوانی کار میکروی ابرویم را انجام میداد که رینگلایتش را روی صورتم فیکس کرده بود. نورش اذیتم میکرد و مجبور بودم چشمهایم را ببندم. توی آن تاریکیِ اجباری، گوشهایم تیزِ حرفهایش شده بود که یکریز و با هیجان برای دوستش از مادرِ نامزدش و دعوایی که راه افتاده بود میگفت؛ کلماتی که میان بوی تندِ مواد کراتین کش میآمدند:— «باورت میشههههه؟ مامانش وسط مهمونی برگشته به من میگه...»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که ناگهان صدای مهیبی از خیابان، آینههای قدی سالن را لرزاند. چیزی شبیه انفجار یا ترکیدنِ لاستیک یک کامیون سنگین. برای چند ثانیه همهچیز در سالن یخ زد؛ صدای سشوارها قطع شد و دخترها با چشمهای گرد شده به هم نگاه کردند. قلب من هم توی سینه تند میزد.
دستِ دختر آرایشگر که داشت با ظرافتِ تمام سوزن را روی ابرویم میکشید، برای یک لحظه لرزید. عقب کشید و به پشتی صندلیاش تکیه داد. چند دقیقه بعد، مثل اینکه بخواهد غبارِ خاطرات بمبارانها را از ذهنش پاک کند، سوزنِ دستگاه را توی الکل زد و با وسواسِ عجیبی شروع کرد به تمیز کردنش. انتظار داشتم جیغ بکشد یا با همان لحنِ کشدار بگوید «واااای..... تروماتایز شدم!»، اما سکوت کرد.
انگار آن صدای بلند، فرکانسِ رادیو را عوض کرده باشد؛ لحنش ناگهان عوض شد. جدی گفت:— «ما چند هفته اول جنگ، اهواز بودیم... نِنمیدونی این صداها اونجا یعنی چی! خیییییلی بد بود، خیلی... اصلا وحشتناک بود.»
عضلات صورتم را سفت گرفته بودم و سعی میکردم زیر دستش تکان نخوردم، جواب دادم: «آرههههه، دوستِ خودمم اونجا بود، برام میگفت...»
به نظر میرسید این تجربه مشترک، هرچند دورادور، به مذاقش خوش آمد که همانطور که با دقت روی ابرویم کار میکرد، لحنش پر از شور شد. دیگر خبری از آن لحنِ لوسِ خالهخانباجیطور نبود. صدایش را توی گلو بم کرد و گفت:— «ولی خدایی دمِ مردم گرم! شنیدی سرِ پل سفید اهواز چه خبر بود؟ وقتی گفتن میخوان پل رو بزنن، مردم رفتن اونجا رو پر کردن، که نزنن!»
مات مانده بودم. لایِ چشمهایم را باز کردم و به ناخنهای طراحی شدهاش خیره شدم؛ به ظاهرِ کاملا امروزیاش و به حرفهایی که اصلا به این سر و وضع نمیآمد. با یک افتخارِ خاصی در صدایش پرسید:— «ملت ترسیده بودنهاااا.... ولی هیشکی کنار نکشید! خدایی ما خیییلی مقاومیم! نههه؟»
راستش را گفتم: «آرههه... ولی خب... منم فکر نمیکردم مردم اینجوری پای کار باشن.»"هوم"ی گفت و مکث کرد. نگاهش برای چند ثانیه روی بازتابِ رینگلایت در چشمهای من قفل ماند، انگار داشت دنبالِ جوابِ سوالی میگشت که خودش پرسیده بود. صدایش طوری بود که فکر میکردی دارد اعتراف میکند:— «آره... بعد از ماجرای دی ماه، من گفتم دیییییگه تموم شد! گفتم دیگه کسی برا اینا کاری نمیکنه. اما ایران... این مردم خیلی عجیبن. برای ایران هر کاری میکنن.»
آخر سر هم با لهجه غلیظ خوزستانی خندید و گفت: «ولی وُلِک... ما بِچوی جنوب، همیشه ثابت کِردیم چِقَ پوی اااای خاک هسسیم.»
از روی صندلیاش بلند شد و آینه را دستم داد تا تقارن ابروهایم را برانداز کنم. آینه را گرفتم، اما نه تقارن ابروهایم را میدیدم و نه بالیاژ موهای دختر را. آرایشگاه آن روز لای آن همه بوی رنگ، بوی خاکِ بارانخوردهی اهواز را میداد.
#زهرا_ذوالمجد @persianideass
صندلیِ آرایشگاه را داد عقب و پُر ناز گفت: «سرتو یکم بگیر بالاتر عزیزممممممم.»
آتشبس که شد، تصمیم گرفتم دستی به سَر و رویم بکشم. توی یکی از سالنهای VIP بالا شهر بودم. از همانهایی که وقتی پایت را تو میگذاری، حس میکنی وارد دنیای پرنسسها شدهای؛ دنیای رنگ موهای درخشان، ناخنهای بلند و دخترهایی که انگار از توی مجلههای مد بیرون آمدهاند و دور و برت میپِلِکند.
زن جوانی کار میکروی ابرویم را انجام میداد که رینگلایتش را روی صورتم فیکس کرده بود. نورش اذیتم میکرد و مجبور بودم چشمهایم را ببندم. توی آن تاریکیِ اجباری، گوشهایم تیزِ حرفهایش شده بود که یکریز و با هیجان برای دوستش از مادرِ نامزدش و دعوایی که راه افتاده بود میگفت؛ کلماتی که میان بوی تندِ مواد کراتین کش میآمدند:— «باورت میشههههه؟ مامانش وسط مهمونی برگشته به من میگه...»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که ناگهان صدای مهیبی از خیابان، آینههای قدی سالن را لرزاند. چیزی شبیه انفجار یا ترکیدنِ لاستیک یک کامیون سنگین. برای چند ثانیه همهچیز در سالن یخ زد؛ صدای سشوارها قطع شد و دخترها با چشمهای گرد شده به هم نگاه کردند. قلب من هم توی سینه تند میزد.
دستِ دختر آرایشگر که داشت با ظرافتِ تمام سوزن را روی ابرویم میکشید، برای یک لحظه لرزید. عقب کشید و به پشتی صندلیاش تکیه داد. چند دقیقه بعد، مثل اینکه بخواهد غبارِ خاطرات بمبارانها را از ذهنش پاک کند، سوزنِ دستگاه را توی الکل زد و با وسواسِ عجیبی شروع کرد به تمیز کردنش. انتظار داشتم جیغ بکشد یا با همان لحنِ کشدار بگوید «واااای..... تروماتایز شدم!»، اما سکوت کرد.
انگار آن صدای بلند، فرکانسِ رادیو را عوض کرده باشد؛ لحنش ناگهان عوض شد. جدی گفت:— «ما چند هفته اول جنگ، اهواز بودیم... نِنمیدونی این صداها اونجا یعنی چی! خیییییلی بد بود، خیلی... اصلا وحشتناک بود.»
عضلات صورتم را سفت گرفته بودم و سعی میکردم زیر دستش تکان نخوردم، جواب دادم: «آرههههه، دوستِ خودمم اونجا بود، برام میگفت...»
به نظر میرسید این تجربه مشترک، هرچند دورادور، به مذاقش خوش آمد که همانطور که با دقت روی ابرویم کار میکرد، لحنش پر از شور شد. دیگر خبری از آن لحنِ لوسِ خالهخانباجیطور نبود. صدایش را توی گلو بم کرد و گفت:— «ولی خدایی دمِ مردم گرم! شنیدی سرِ پل سفید اهواز چه خبر بود؟ وقتی گفتن میخوان پل رو بزنن، مردم رفتن اونجا رو پر کردن، که نزنن!»
مات مانده بودم. لایِ چشمهایم را باز کردم و به ناخنهای طراحی شدهاش خیره شدم؛ به ظاهرِ کاملا امروزیاش و به حرفهایی که اصلا به این سر و وضع نمیآمد. با یک افتخارِ خاصی در صدایش پرسید:— «ملت ترسیده بودنهاااا.... ولی هیشکی کنار نکشید! خدایی ما خیییلی مقاومیم! نههه؟»
راستش را گفتم: «آرههه... ولی خب... منم فکر نمیکردم مردم اینجوری پای کار باشن.»"هوم"ی گفت و مکث کرد. نگاهش برای چند ثانیه روی بازتابِ رینگلایت در چشمهای من قفل ماند، انگار داشت دنبالِ جوابِ سوالی میگشت که خودش پرسیده بود. صدایش طوری بود که فکر میکردی دارد اعتراف میکند:— «آره... بعد از ماجرای دی ماه، من گفتم دیییییگه تموم شد! گفتم دیگه کسی برا اینا کاری نمیکنه. اما ایران... این مردم خیلی عجیبن. برای ایران هر کاری میکنن.»
آخر سر هم با لهجه غلیظ خوزستانی خندید و گفت: «ولی وُلِک... ما بِچوی جنوب، همیشه ثابت کِردیم چِقَ پوی اااای خاک هسسیم.»
از روی صندلیاش بلند شد و آینه را دستم داد تا تقارن ابروهایم را برانداز کنم. آینه را گرفتم، اما نه تقارن ابروهایم را میدیدم و نه بالیاژ موهای دختر را. آرایشگاه آن روز لای آن همه بوی رنگ، بوی خاکِ بارانخوردهی اهواز را میداد.
۱۰:۵۲
بیست و یک روز
شیشهی سمتِ چپِ ماشین زیرِ ضربِ باندهایِ خودرویِ صوت میلرزید؛ جوری که هر لحظه منتظرِ یک انفجارِ کوچکِ شیشهای بودم. امشب پشت به پشتِ ماشینِ صوت، اولین دانهی تسبیحِ کاروان ماشینی بودیم. نیسان آبیِ جلویی با ریسههای شلنگیِ سبزرنگی تزیین شده بود و از بلندگوهایِ غولپیکرش، نواهای حماسی را میپاشید تویِ خیابان. ما هم با تمامِ جانمان دم گرفته بودیم. پرچمها را از پنجره بیرون داده و هماهنگ با ریتم، رویِ درِ ماشین میکوبیدیم: «میدان با تو... و خیابان با ما...».
برگشتم سمتِ صندلی عقب تا ببینم امیر چطور با این شورِ خیابان همراهی میکند که متوجه شدم پسرکم غرق شده؛ نه در هیاهویِ ما، که در نورِ آبیِ گوشیاش. با همان لحنِ مادرهایی که دوست دارند سَر به سَرِ پسرشان بگذارند، گفتم: «امیر خان! الان وقت گوشی نیست. پرچمو درست بگیر مامان! اون گوشی رو هم بذار کنار.»
سرش را بالا آورد و پرچم را هم. با آرامشِ عجیبی که انگار از قبل برای این لحظه نقشه کشیده باشد، لبخند کجی شبیه لبخند مشهور آقای عراقچی زد و گفت: «حلّه مامان! فقط این جنگ بیست و یک روز دیگه ادامه پیدا کنه، حلّه!»
از تویِ آینه نگاهش کردم. از آن سیسِ مردانهای که به خودش گرفته بود، قند توی دلم آب شد. با شیطنت پرسیدم: «چی چی رو حله؟ مگه جنگ دستِ ماست؟ اصلاً چرا بیست و یک روز؟»شقورق نشست، سینهاش را جلو داد و با لحنی که سعی میکرد جدی و بزرگانه به نظر برسد، گفت: «خب بیست و یک روز دیگه دوازده سالم تموم میشه! اونوقت دیگه میتونم برم برای ثبتنامِ جانفدا.»
به همسرم چشمکی زدم و لبخندم را دزدیدم. راستش از وقتی که احتمال حمله زمینی دشمن مطرح و پویش مردمی «جانفدا» راه افتاده بود، شب و روز برایمان نگذاشته بود. یکریز در موردش حرف میزد. هر لحظه خودش را وسط صحنههایی از فیلمهای جنگی، چیزی شبیه «تنگه ابوقریب» میدید که اسلحه دست گرفته و دارد تنبهتن با دشمن میجنگد. خیال میکرد همین فردا قرار است برود وسطِ میدان. برای اینکه از سرش بیفتد به او گفته بودم محدودیت سنی وجود دارد و از آن روز تمامِ آرزویش در آن عددِ دوازده خلاصه شده بود.
حالا، ساعت از دوِ شب گذشته. کاروان رفته و من در سکوتِ اتاق، بالای سرش ایستادهام. بوی محوِ بهارنارنج از لایِ پنجره میآید و من به جای ترس، یکجور غرورِ نارس زیرِ پوستم حس میکنم.
همیشه فکر میکردم قصهی آن بچههایی که در دهه شصت، تاریخِ تولدِ شناسنامهشان را دستکاری میکردند تا زودتر به اتوبوسهای اعزام به جبهه برسند، یک جور جوزدگی نوجوانی بوده، یک غلیان احساسی، که دورهاش تمام شده است. اما حالا که به نفسهایِ منظمِ امیر گوش میدهم، میفهمم جنگ خیلی چیزها را عوض میکند.
پتو را روی شانهاش صاف میکنم. لبخند میزنم. بگذار این بیست و یک روز بگذرد. آخر پسرم دارد لای همین هیاهوی کاروانها و تبِ خیابان، قد میکشد. انگار بعضی شناسنامهها برای بزرگ شدن، نیازی به گذر زمان ندارند.
#زهرا_ذوالمجد@persianideass
شیشهی سمتِ چپِ ماشین زیرِ ضربِ باندهایِ خودرویِ صوت میلرزید؛ جوری که هر لحظه منتظرِ یک انفجارِ کوچکِ شیشهای بودم. امشب پشت به پشتِ ماشینِ صوت، اولین دانهی تسبیحِ کاروان ماشینی بودیم. نیسان آبیِ جلویی با ریسههای شلنگیِ سبزرنگی تزیین شده بود و از بلندگوهایِ غولپیکرش، نواهای حماسی را میپاشید تویِ خیابان. ما هم با تمامِ جانمان دم گرفته بودیم. پرچمها را از پنجره بیرون داده و هماهنگ با ریتم، رویِ درِ ماشین میکوبیدیم: «میدان با تو... و خیابان با ما...».
برگشتم سمتِ صندلی عقب تا ببینم امیر چطور با این شورِ خیابان همراهی میکند که متوجه شدم پسرکم غرق شده؛ نه در هیاهویِ ما، که در نورِ آبیِ گوشیاش. با همان لحنِ مادرهایی که دوست دارند سَر به سَرِ پسرشان بگذارند، گفتم: «امیر خان! الان وقت گوشی نیست. پرچمو درست بگیر مامان! اون گوشی رو هم بذار کنار.»
سرش را بالا آورد و پرچم را هم. با آرامشِ عجیبی که انگار از قبل برای این لحظه نقشه کشیده باشد، لبخند کجی شبیه لبخند مشهور آقای عراقچی زد و گفت: «حلّه مامان! فقط این جنگ بیست و یک روز دیگه ادامه پیدا کنه، حلّه!»
از تویِ آینه نگاهش کردم. از آن سیسِ مردانهای که به خودش گرفته بود، قند توی دلم آب شد. با شیطنت پرسیدم: «چی چی رو حله؟ مگه جنگ دستِ ماست؟ اصلاً چرا بیست و یک روز؟»شقورق نشست، سینهاش را جلو داد و با لحنی که سعی میکرد جدی و بزرگانه به نظر برسد، گفت: «خب بیست و یک روز دیگه دوازده سالم تموم میشه! اونوقت دیگه میتونم برم برای ثبتنامِ جانفدا.»
به همسرم چشمکی زدم و لبخندم را دزدیدم. راستش از وقتی که احتمال حمله زمینی دشمن مطرح و پویش مردمی «جانفدا» راه افتاده بود، شب و روز برایمان نگذاشته بود. یکریز در موردش حرف میزد. هر لحظه خودش را وسط صحنههایی از فیلمهای جنگی، چیزی شبیه «تنگه ابوقریب» میدید که اسلحه دست گرفته و دارد تنبهتن با دشمن میجنگد. خیال میکرد همین فردا قرار است برود وسطِ میدان. برای اینکه از سرش بیفتد به او گفته بودم محدودیت سنی وجود دارد و از آن روز تمامِ آرزویش در آن عددِ دوازده خلاصه شده بود.
حالا، ساعت از دوِ شب گذشته. کاروان رفته و من در سکوتِ اتاق، بالای سرش ایستادهام. بوی محوِ بهارنارنج از لایِ پنجره میآید و من به جای ترس، یکجور غرورِ نارس زیرِ پوستم حس میکنم.
همیشه فکر میکردم قصهی آن بچههایی که در دهه شصت، تاریخِ تولدِ شناسنامهشان را دستکاری میکردند تا زودتر به اتوبوسهای اعزام به جبهه برسند، یک جور جوزدگی نوجوانی بوده، یک غلیان احساسی، که دورهاش تمام شده است. اما حالا که به نفسهایِ منظمِ امیر گوش میدهم، میفهمم جنگ خیلی چیزها را عوض میکند.
پتو را روی شانهاش صاف میکنم. لبخند میزنم. بگذار این بیست و یک روز بگذرد. آخر پسرم دارد لای همین هیاهوی کاروانها و تبِ خیابان، قد میکشد. انگار بعضی شناسنامهها برای بزرگ شدن، نیازی به گذر زمان ندارند.
۱۰:۲۲
لکهی ننگی که پاک نمیشود
گاهی فکر میکنم لغتنامهها باید برای بعضی واژهها عکسِ برگردان چاپ کنند؛ مثلاً جلوی کلمهی «وطنفروشی»، دیگر نیازی به ردیف کردنِ مترادفها نیست، کافی است عکسِ این شازدهی متوهم پهلوی را بگذارند تا حقِ مطلب ادا شود.
دنیا صحنهی سورئالی شده؛ آنطرف، ترامپ با یک نمایشِ سوءقصدِ ناشیانه و عریان، برای گرفتنِ دستِ بالاتر در افکار عمومی، سیرک راه میاندازد. سیرکی که خودِ آمریکاییها هم به ریشِ اینهمه نمایش میخندند. اما دردِ من از این طرف است؛ از کسی که درِ تماشای این سیرک هم راه را اشتباه میرود و برای بهدست آوردنِ دلِ دشمن، نسخه بردگیِ عریان را برایمان میپیچد.
تحقیر از این بالاتر که به ملتِ خودت بگویی تروریست و برای سلامتِ آنهایی که خونِ هموطنانت را ریختهاند، صدقه کنار بگذاری؟این دیگر فقط یک پیامِ ساده نیست؛ این «قبحزدایی از مفهومِ وطنفروشی» است.
کاش آیندگان وقتی کتابهای تاریخ را ورق میزنند، یادشان بماند وقتی ایران میانِ آتش و خون ایستاده بود، چه کسانی از آنورِ دنیا برای آتشبیارِ معرکه، دستبوسی میفرستادند. ما شاید از دشمن شانس نیاورده باشیم، اما یاد گرفتهایم که ایران با غیرتِ همین آدمهای معمولیِ کفِ خیابان زنده میماند، نه با پاچهخواریِ اجنبی.
زهرا ذوالمجد@persianideass
گاهی فکر میکنم لغتنامهها باید برای بعضی واژهها عکسِ برگردان چاپ کنند؛ مثلاً جلوی کلمهی «وطنفروشی»، دیگر نیازی به ردیف کردنِ مترادفها نیست، کافی است عکسِ این شازدهی متوهم پهلوی را بگذارند تا حقِ مطلب ادا شود.
دنیا صحنهی سورئالی شده؛ آنطرف، ترامپ با یک نمایشِ سوءقصدِ ناشیانه و عریان، برای گرفتنِ دستِ بالاتر در افکار عمومی، سیرک راه میاندازد. سیرکی که خودِ آمریکاییها هم به ریشِ اینهمه نمایش میخندند. اما دردِ من از این طرف است؛ از کسی که درِ تماشای این سیرک هم راه را اشتباه میرود و برای بهدست آوردنِ دلِ دشمن، نسخه بردگیِ عریان را برایمان میپیچد.
تحقیر از این بالاتر که به ملتِ خودت بگویی تروریست و برای سلامتِ آنهایی که خونِ هموطنانت را ریختهاند، صدقه کنار بگذاری؟این دیگر فقط یک پیامِ ساده نیست؛ این «قبحزدایی از مفهومِ وطنفروشی» است.
کاش آیندگان وقتی کتابهای تاریخ را ورق میزنند، یادشان بماند وقتی ایران میانِ آتش و خون ایستاده بود، چه کسانی از آنورِ دنیا برای آتشبیارِ معرکه، دستبوسی میفرستادند. ما شاید از دشمن شانس نیاورده باشیم، اما یاد گرفتهایم که ایران با غیرتِ همین آدمهای معمولیِ کفِ خیابان زنده میماند، نه با پاچهخواریِ اجنبی.
۴:۳۲
۴:۳۲
زن، زندگی، فرار
«زندگی منشوریست در حرکت دوّار...»آن موقعها که سر ظهر، شبکهی دو «تصویر زندگی» پخش میکرد و ما منتظر دنبال کردن سرگذشتِ «اوشین» بودیم، این جمله را هر روز در تیتراژِ «سالهای دور از خانه» میشنیدیم.
این روزها اما، داریم بیپرده و زنده نگاهش میکنیم! تماشایِ نسخهی واقعیِ مدعیانی که برای «زن» و «زندگی» در جغرافیای ما گلو پاره میکردند، واقعاً دیدن دارد.
در سیرکِ حوادثِ اخیر و آن سوءقصد کذایی، متوجه شدیم که شعارِ Ladies First فقط تا وقتی اعتبار دارد که پایِ فرش قرمز و عکسهای تبلیغاتی در میان باشد؛ اما به محضِ اینکه صدایِ اولین ترقه بلند شود، فرمول فوراً عوض میشود: «زن را بگذار، زندگیات را بردار و با تمامِ توان فرار کن!»
آقایانِ یقه سفید که برای دخترانِ ما نسخهی آزادی میپیچیدند، چنان با سر زیرِ صندلیها پناه گرفتند که انگار همسرانشان را نه برایِ زندگی، که به عنوانِ سپرِ انسانی، همراه آورده بودند. آنجا، پشتِ سطلهای زباله و زیرِ میزها، تمامِ آن ادعاهایِ خوشآبورنگ جا ماند و عریانترین وجهِ فرهنگِ خودخواهی به نمایش درآمد.
اما درست در همین روزها، لابهلای خبرهای نهچندان شیک، روایتِ دیگری از پایِ لانچرها به گوش میرسید. اینجا هم بحثِ «زن و زندگی» داغ بود، اما با منطقی که در مخیلهی جنتلمنهایِ واشنگتن نمیگنجد.
اینجا در پادگانهای ما، وقتی پای ماموریت و خطر احتمالی وسط میآمد، دعوا سرِ رفتن نبود، سرِ ماندن بود. مجردها یقه میگرفتند و اصرار میکردند که: «تو چشمبهراه داری، تو برو خانه! من جایت میمانم! »
انگار ما آدم معمولیها، این روزها وسطِ معرکهی عجیبی ایستادهایم. یک طرف، مردانی که از همسرانشان میگریزند تا خودشان زنده بمانند و طرف دیگر مردها از زندگیِ خود میگذرند تا زنی در آن سویِ شهر، طعمِ ترس و ناامنی را نچشد.
حقیقتِ «حقوقِ زنان» را نباید در بیانیههایِ شیکِ سازمان ملل جستجو کرد؛ بعضیها زن را فقط برای «شعار» میخواهند و بعضیها برای «شرف».
#زهرا_ذوالمجد @persianideass
«زندگی منشوریست در حرکت دوّار...»آن موقعها که سر ظهر، شبکهی دو «تصویر زندگی» پخش میکرد و ما منتظر دنبال کردن سرگذشتِ «اوشین» بودیم، این جمله را هر روز در تیتراژِ «سالهای دور از خانه» میشنیدیم.
این روزها اما، داریم بیپرده و زنده نگاهش میکنیم! تماشایِ نسخهی واقعیِ مدعیانی که برای «زن» و «زندگی» در جغرافیای ما گلو پاره میکردند، واقعاً دیدن دارد.
در سیرکِ حوادثِ اخیر و آن سوءقصد کذایی، متوجه شدیم که شعارِ Ladies First فقط تا وقتی اعتبار دارد که پایِ فرش قرمز و عکسهای تبلیغاتی در میان باشد؛ اما به محضِ اینکه صدایِ اولین ترقه بلند شود، فرمول فوراً عوض میشود: «زن را بگذار، زندگیات را بردار و با تمامِ توان فرار کن!»
آقایانِ یقه سفید که برای دخترانِ ما نسخهی آزادی میپیچیدند، چنان با سر زیرِ صندلیها پناه گرفتند که انگار همسرانشان را نه برایِ زندگی، که به عنوانِ سپرِ انسانی، همراه آورده بودند. آنجا، پشتِ سطلهای زباله و زیرِ میزها، تمامِ آن ادعاهایِ خوشآبورنگ جا ماند و عریانترین وجهِ فرهنگِ خودخواهی به نمایش درآمد.
اما درست در همین روزها، لابهلای خبرهای نهچندان شیک، روایتِ دیگری از پایِ لانچرها به گوش میرسید. اینجا هم بحثِ «زن و زندگی» داغ بود، اما با منطقی که در مخیلهی جنتلمنهایِ واشنگتن نمیگنجد.
اینجا در پادگانهای ما، وقتی پای ماموریت و خطر احتمالی وسط میآمد، دعوا سرِ رفتن نبود، سرِ ماندن بود. مجردها یقه میگرفتند و اصرار میکردند که: «تو چشمبهراه داری، تو برو خانه! من جایت میمانم! »
انگار ما آدم معمولیها، این روزها وسطِ معرکهی عجیبی ایستادهایم. یک طرف، مردانی که از همسرانشان میگریزند تا خودشان زنده بمانند و طرف دیگر مردها از زندگیِ خود میگذرند تا زنی در آن سویِ شهر، طعمِ ترس و ناامنی را نچشد.
حقیقتِ «حقوقِ زنان» را نباید در بیانیههایِ شیکِ سازمان ملل جستجو کرد؛ بعضیها زن را فقط برای «شعار» میخواهند و بعضیها برای «شرف».
۱:۰۲
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار شماره پنجاهودوم.pdf
۲.۸۴ مگابایت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۲:۳۵
لنگری در عمقِ جان
جلوی میزم ایستاد و دفترچه ارزاق ماهانهاش را گرفت سمتم. سرسری لبخندی زدم و دست دراز کردم تا دفترچه را بگیرم و صفحهی اردیبهشتماه را مُهر بزنم. به دخترکِ موبورِ خجالتیِ کنار دستش آبنبات دادم و برای آنکه سر صحبت را باز کنم، پرسیدم: «شما هم ازبک هستید؟»
انگار به رگِ غیرتش برخورده باشد، اخمش در هم رفت و پوزخندی زد. با لحنی که میخواست ثابت کند یک سر و گردن بالاتر است، گفت: «نه، من هزارهام!»
سریع سرم را بلند کردم و به صورتش زل زدم؛ همان استخوانبندی، همان چشمها و همان میمیکِ آشنا. انگار همین چند دقیقه پیش بود که برادرش یا پسر عمویش را در قالبِ مردِ خانواده دیگری دیده بودم، اما این یکی چنان با غرور خودش را تافتهی جدابافته میدید که گویی اصلاً از یک ریشه نیستند.
قبلاً از خانمهای مؤسسه خیریه دربارهی کشمکشهای اقوام مختلفِ افغانستانی شنیده بودم. حالا که به چشم میدیدم، انگار جرقهای در ذهنم زده شد. تازه عمقِ فاجعه را فهمیدم. این دشمنی، جنگِ صورتها و ریشهها نبود؛ سوغاتیِ استعمارگرانی بود که روزی با خطکشی در دست، مرزها را طوری کشیده بودند که برادر از برادر جدا شود، تا بتوانند تفرقه بکارند و دشمنی درو کنند.
بی اختیار یاد عکسی افتادم که دیشب دیده بودم؛ همان که ترامپ دست گذاشته بود روی نقشهی ما. لابد بعد از آنکه دیدند زورشان به تکهتکه کردنِ تنِ این خاک نمیرسد، رفتهاند سراغِ شاهرگِ تنفسِ ما. یک روز نامِ اصیلِ خلیجمان را جعل میکنند و روز دیگر برای «تنگهی هرمزِ» ما اسم میگذارند.
حتماً توی آن کلهی استعمارگرشان خیال میکنند جغرافیا کالایی است که میتوان نامش را حراج زد یا با یک امضا، سندش را تغییر داد. منطقشان هنوز منطقِ «مالکیت» است و درکی از مفهومِ «تعلق» ندارند. انگار هنوز نفهمیدهاند که ایران برای ما یک دارایی نیست که بشود معاملهاش کرد. تعلق به این زمین، نه با قطعنامههای سازمان ملل عوض میشود و نه با مرزهایِ روی کاغذ.
با صدای خداحافظیِ دخترک که از دور برایم دست تکان میداد، به خودم آمدم. اصلاً نفهمیدم کی سهمیه کیسههای برنج و روغنشان را گرفتند و رفتند. حالا فقط جای خالیِ آنها بود و این یقین که مرزهای ذهنی خطرناکتر از مرزهای جغرافیایی هستند.
#زهرا_ذوالمجد@persianideass
جلوی میزم ایستاد و دفترچه ارزاق ماهانهاش را گرفت سمتم. سرسری لبخندی زدم و دست دراز کردم تا دفترچه را بگیرم و صفحهی اردیبهشتماه را مُهر بزنم. به دخترکِ موبورِ خجالتیِ کنار دستش آبنبات دادم و برای آنکه سر صحبت را باز کنم، پرسیدم: «شما هم ازبک هستید؟»
انگار به رگِ غیرتش برخورده باشد، اخمش در هم رفت و پوزخندی زد. با لحنی که میخواست ثابت کند یک سر و گردن بالاتر است، گفت: «نه، من هزارهام!»
سریع سرم را بلند کردم و به صورتش زل زدم؛ همان استخوانبندی، همان چشمها و همان میمیکِ آشنا. انگار همین چند دقیقه پیش بود که برادرش یا پسر عمویش را در قالبِ مردِ خانواده دیگری دیده بودم، اما این یکی چنان با غرور خودش را تافتهی جدابافته میدید که گویی اصلاً از یک ریشه نیستند.
قبلاً از خانمهای مؤسسه خیریه دربارهی کشمکشهای اقوام مختلفِ افغانستانی شنیده بودم. حالا که به چشم میدیدم، انگار جرقهای در ذهنم زده شد. تازه عمقِ فاجعه را فهمیدم. این دشمنی، جنگِ صورتها و ریشهها نبود؛ سوغاتیِ استعمارگرانی بود که روزی با خطکشی در دست، مرزها را طوری کشیده بودند که برادر از برادر جدا شود، تا بتوانند تفرقه بکارند و دشمنی درو کنند.
بی اختیار یاد عکسی افتادم که دیشب دیده بودم؛ همان که ترامپ دست گذاشته بود روی نقشهی ما. لابد بعد از آنکه دیدند زورشان به تکهتکه کردنِ تنِ این خاک نمیرسد، رفتهاند سراغِ شاهرگِ تنفسِ ما. یک روز نامِ اصیلِ خلیجمان را جعل میکنند و روز دیگر برای «تنگهی هرمزِ» ما اسم میگذارند.
حتماً توی آن کلهی استعمارگرشان خیال میکنند جغرافیا کالایی است که میتوان نامش را حراج زد یا با یک امضا، سندش را تغییر داد. منطقشان هنوز منطقِ «مالکیت» است و درکی از مفهومِ «تعلق» ندارند. انگار هنوز نفهمیدهاند که ایران برای ما یک دارایی نیست که بشود معاملهاش کرد. تعلق به این زمین، نه با قطعنامههای سازمان ملل عوض میشود و نه با مرزهایِ روی کاغذ.
با صدای خداحافظیِ دخترک که از دور برایم دست تکان میداد، به خودم آمدم. اصلاً نفهمیدم کی سهمیه کیسههای برنج و روغنشان را گرفتند و رفتند. حالا فقط جای خالیِ آنها بود و این یقین که مرزهای ذهنی خطرناکتر از مرزهای جغرافیایی هستند.
۴:۰۸
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار-شماره پنجاهوهفتم.pdf
۲.۸۳ مگابایت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۴:۲۰
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار-شماره شصتودوم.pdf
۲.۹۵ مگابایت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۴:۴۹
حالِ منِ بی تُ
دوران نوجوانی ما دهه شصتیها، زمین تا آسمان با امروز توفیر داشت. آن وقتها موسیقی، حتی از نوع مجازش، یکجورهایی تابو به حساب میآمد. نهایت شیطنت ما دختر چادریهایی که خانوادههایمان کمی دستمان را بازتر گذاشته بودند، یک واکمن بود که بیخِ کیفمان فرو میکردیم و هندزفریاش را یواش و زیرپوستی از زیرِ روسری و چادر سُر میدادیم توی گوشمان. بعد نوار کاست را آنقدر عقب و جلو میکردیم تا برسیم به آن قطعه که وردِ زبانمان شده بود:«این، حالِ منِ بی توست...»
حالا، در میانهی زندگی، درست وسطِ تجمع شبانه، ذهن من پر میکشد به ترانههای سالهای دور؛ به واژههایی که آن موقع هیچ درکی از عمقشان نداشتم. ما این شبها به فلکه معلم شیراز میرویم؛ تمامِ همّوغممان این است که قبل از «سرود ملی» رسیده باشیم. آخر اینجا سرود را با یک کلیپ پخش میکنند و همه یکصدا با هم میخوانند. من اما یکتنه چشم میشوم و زل میزنم به تصویر شما در آن کلیپ و به حرکت لبهایتان وقتی سرود را زمزمه میکنید.
راستش من تازه فهمیدهام که سرود ملی ما چقدر رشادت، حماسه و همزمان غم در خودش دارد. انگار خط به خط برایم روضه باشد؛ طوری که وقتی میرسد به تصویر ناوچه دنا روی دیوار بیت که کنارش نوشته شده «دنا، شکوهِ خودباوری» و سربازانمان میخوانند «شهیدااااان، پیچیده در گوشِ زمان فریاااادتان»، صورتم شبیه مجسمهای شده که باران رویش باریده باشد. من هر شب پا به پایِ خواندنِ شما اشک میریزم و بغضی را که از همان شب اول و هلهلههایِ حرامیان توی گلویم مانده، همراه با خنکای هوا، به سینه میکشم.
آخر برنامه هم وقتی صدایتان از بلندگوها پخش میشود که میگویید: «خداحافظ... آقایون و خانمها...» به خودم میآیم و توی دلم ضجه میزنم که:«این، حالِ منِ بی توست؛دلدادهتر از فرهاد،شوریدهتر از مجنون،حسرت به دلی در باد...»
زهرا ذوالمجد@persianideass
دوران نوجوانی ما دهه شصتیها، زمین تا آسمان با امروز توفیر داشت. آن وقتها موسیقی، حتی از نوع مجازش، یکجورهایی تابو به حساب میآمد. نهایت شیطنت ما دختر چادریهایی که خانوادههایمان کمی دستمان را بازتر گذاشته بودند، یک واکمن بود که بیخِ کیفمان فرو میکردیم و هندزفریاش را یواش و زیرپوستی از زیرِ روسری و چادر سُر میدادیم توی گوشمان. بعد نوار کاست را آنقدر عقب و جلو میکردیم تا برسیم به آن قطعه که وردِ زبانمان شده بود:«این، حالِ منِ بی توست...»
حالا، در میانهی زندگی، درست وسطِ تجمع شبانه، ذهن من پر میکشد به ترانههای سالهای دور؛ به واژههایی که آن موقع هیچ درکی از عمقشان نداشتم. ما این شبها به فلکه معلم شیراز میرویم؛ تمامِ همّوغممان این است که قبل از «سرود ملی» رسیده باشیم. آخر اینجا سرود را با یک کلیپ پخش میکنند و همه یکصدا با هم میخوانند. من اما یکتنه چشم میشوم و زل میزنم به تصویر شما در آن کلیپ و به حرکت لبهایتان وقتی سرود را زمزمه میکنید.
راستش من تازه فهمیدهام که سرود ملی ما چقدر رشادت، حماسه و همزمان غم در خودش دارد. انگار خط به خط برایم روضه باشد؛ طوری که وقتی میرسد به تصویر ناوچه دنا روی دیوار بیت که کنارش نوشته شده «دنا، شکوهِ خودباوری» و سربازانمان میخوانند «شهیدااااان، پیچیده در گوشِ زمان فریاااادتان»، صورتم شبیه مجسمهای شده که باران رویش باریده باشد. من هر شب پا به پایِ خواندنِ شما اشک میریزم و بغضی را که از همان شب اول و هلهلههایِ حرامیان توی گلویم مانده، همراه با خنکای هوا، به سینه میکشم.
آخر برنامه هم وقتی صدایتان از بلندگوها پخش میشود که میگویید: «خداحافظ... آقایون و خانمها...» به خودم میآیم و توی دلم ضجه میزنم که:«این، حالِ منِ بی توست؛دلدادهتر از فرهاد،شوریدهتر از مجنون،حسرت به دلی در باد...»
۷:۰۸