بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#وَ_هُوَ_خَیرٌ_لَکُم
به برکت وجودش خیلی اتفاقهای خوبی در زندگیام افتاد؛ در زندگیمان! خانه بزرگتری خریدیم و ماشین بهتری. حفظ قرآنم سرعت بیشتری گرفت و من مربی حفظ شدم؛ به برکت وجود بچهای که میخواستم سقطش کنم!
تماس را که قطع کردم، اشکهایم بیصدا سرازیر شدند. نیازی هم به تماس نبود؛ خودم از قبل فهمیده بودم نبضم دو تا میزند. مطمئن بودم قلب دیگری در جان من در حال شکلگیری است. فکر میکردم یک قرص میتواند جلوی اراده خدا بایستد!منشی آزمایشگاه گفته بود «باردار هستین عزیز، باز اگه خواستین بیاین جواب رو ببرید.»نمیخواستم! من فرزند دیگری نمیخواستم. تا چهار ساله شدن دختر دوم خیلی صبر کرده بودم. میخواستم پرواز کنم؛ بودنِ بچهها در تصوّرم حُکمِ زنجیر داشت. مادر حساس و نگرانی بودم با این نگاه که یک لحظه هم نباید فرزندم از چشمم دور بماند. نه کلاسی میرفتم، نه حتی تنهایی آرایشگاه و خرید.طاقت شنیدن یک کلمه حرف نامربوط به دخترهایم را هم نداشتم!فکر میکردم دری از آسمان باز شده، بچههای من از آن فرود آمدهاند و من وظیفه دارم بهترینها را برایشان فراهم کنم، از لباس و کفش گرفته تا کتاب و کلاس!آنقدر بچهها را به خودم چسبانده بودم که همگی از هم خسته بودیم. تازه افتاده بودم دنبال مهد برای دخترم که متوجه حضور مهمان ناخواندهمان شدم. همسرم خوشحال بود و من غمگین. حضورش همه برنامههایم را به هم زده بود بهانههایم برای نخواستنش زیاد بود. بهانههایی که کتابهای روانشناسی و خودشناسی و اینترنت دستم داده بودند؛ مشاوران نادانم!
سر دخترها ویار هم نداشتم. حالا ولی یک پایم سرویس بهداشتی بود، یک پایم درمانگاه. میگفتند اول بارداری طبیعی است. ولی خودم میدانستم این افکار جور و واجور هستند که از مغزم به معده رفتهاند و میخواهند راهی به بیرون پیدا کنند.آنقدر تلخ شده بودم که شیرینزبانیهای دختر کوچکم حالم را بهتر که نه، بدتر هم میکرد.
«این هنوز خیلی کوچکه! دکتر گفت هنوز قلبش تشکیل نشده. میخوام بندازمش!» نه که به راحتی بگویم؛ جان کندم تا این حرفها از دهانم خارج شدند.همسرم آدمِ این کارها نبود ولی اینبار بدون هیچ کلامی همه حرفهایم و همین آخری را گوش کرد!
خودم را آماده شنیدن هر حرفی از جانب همسرم کرده بودم جز این که بگوید: «باشه! هر کاری دوست داری بکن! میگی بدن خودمه اختیارش رو دارم. میخوام پیشرفت کنم. برا دکترا بخونم. سر کار برم. من هیچ کاری باهات ندارم، فقط قبلِ هر اقدامی لطف کن عکس پروفایلت رو عوض کن! از ادعات گوش عالم کر شده!!» جمله آخرش را محکمتر و آرامتر از بقیه ادا کرد.
مردِ همیشه با ملاحظه و مُبادی آدابم صندلی میز ناهارخوری را جوری عقب کشید که پژواک صدایش روحم را متلاطم کرد. دلم میخواست فریاد بزند، سرم داد بکشد و بگوید این کار گناهه! بچه منم هست. حتی توقع داشتم مثل فیلمها سیلی بخورم! خیلی چیزهای دیگر میخواستم بشنوم ولی نگفت و رفت. حتی در را هم پشت سرش نکوبید!به محض خارج شدنش گوشی را برداشتم پروفایلم را که یادم نبود چیست نگاه کردم؛ تصویری از رهبر بود. یکهو انگار یک سطل آب سرد ریختند روی کل تنم! همسرم چیزی نگفت فقط مرا با خودم روبرو کرد! مرا نشاند روبری خودم!خودم که این همه سال ادعای ولایی بودن داشتم!یعنی فقط ادعا بود؟!همه آن اشکها را برای چه کسی ریخته بودم؟! آن همه سینه سپر کردنها، همهاش فقط حرف بود؟کی بود که یک سالِ تمام بجای لالایی توی گوش بچهها خوانده بود «منم باید برم، آره برم سرم بره..خودم با بچههام فدای بانوی دمشق!»کجا ازمن سر خواسته بودند؟ حالا بچهام را میخواستم فدای چه چیزی کنم؟!
نزدیک ایام فاطمیه بود. نشستم سنگهایم را با خودم واکندم! التماس کردم ناشکریام را ببخشند.خود خدا هم میدانست دل آن کار را ندارم و فقط حرفش را میزنم. اما آن کلمات از دهان من خارج شده بودند.گفتم این بچه را به من ببخشید. منّت سرم بگذارید روضه بگیرم برایتان بانوجان!در حقّم مادری کردند و مثل همیشه قبولم کردند.
حالا پسرجان هفت ساله است، مثل خیلی از پسرها ولش کنی دیوار راست را بالا میرود و مدرسه دوست ندارد. الان توی مشکلات مدرسه نرفتن پسرک دارم غلت میزنم اما باور دارم بچهها چه یکی باشند چه ده تا، بزرگ میشوند و هر کدامشان به تنهایی میشوند معلمِ مادر!
با خودم فکر میکنم جهاد هر کس ممکن است کار خاصی باشد؛ جهاد آن روزهای من هم فرزند آوردن بود. شاید برای یکی بچه اول جهاد باشد، برای دیگری بچه پنجم. چقدر خوب که کسی باشد به آدم کمک کند راهش را پیدا کند؛ مثل یک حکیم که هم درد را به موقع تشخیص دهد، هم درمان را. کسی که اگر عکسش را گذاشتیم پروفایلمان، احساس مسئولیت و ولایتش قلبمان را بلرزاند!
#مرضیه_م.
جان و جهان
بله | ایتا 
به برکت وجودش خیلی اتفاقهای خوبی در زندگیام افتاد؛ در زندگیمان! خانه بزرگتری خریدیم و ماشین بهتری. حفظ قرآنم سرعت بیشتری گرفت و من مربی حفظ شدم؛ به برکت وجود بچهای که میخواستم سقطش کنم!
تماس را که قطع کردم، اشکهایم بیصدا سرازیر شدند. نیازی هم به تماس نبود؛ خودم از قبل فهمیده بودم نبضم دو تا میزند. مطمئن بودم قلب دیگری در جان من در حال شکلگیری است. فکر میکردم یک قرص میتواند جلوی اراده خدا بایستد!منشی آزمایشگاه گفته بود «باردار هستین عزیز، باز اگه خواستین بیاین جواب رو ببرید.»نمیخواستم! من فرزند دیگری نمیخواستم. تا چهار ساله شدن دختر دوم خیلی صبر کرده بودم. میخواستم پرواز کنم؛ بودنِ بچهها در تصوّرم حُکمِ زنجیر داشت. مادر حساس و نگرانی بودم با این نگاه که یک لحظه هم نباید فرزندم از چشمم دور بماند. نه کلاسی میرفتم، نه حتی تنهایی آرایشگاه و خرید.طاقت شنیدن یک کلمه حرف نامربوط به دخترهایم را هم نداشتم!فکر میکردم دری از آسمان باز شده، بچههای من از آن فرود آمدهاند و من وظیفه دارم بهترینها را برایشان فراهم کنم، از لباس و کفش گرفته تا کتاب و کلاس!آنقدر بچهها را به خودم چسبانده بودم که همگی از هم خسته بودیم. تازه افتاده بودم دنبال مهد برای دخترم که متوجه حضور مهمان ناخواندهمان شدم. همسرم خوشحال بود و من غمگین. حضورش همه برنامههایم را به هم زده بود بهانههایم برای نخواستنش زیاد بود. بهانههایی که کتابهای روانشناسی و خودشناسی و اینترنت دستم داده بودند؛ مشاوران نادانم!
سر دخترها ویار هم نداشتم. حالا ولی یک پایم سرویس بهداشتی بود، یک پایم درمانگاه. میگفتند اول بارداری طبیعی است. ولی خودم میدانستم این افکار جور و واجور هستند که از مغزم به معده رفتهاند و میخواهند راهی به بیرون پیدا کنند.آنقدر تلخ شده بودم که شیرینزبانیهای دختر کوچکم حالم را بهتر که نه، بدتر هم میکرد.
«این هنوز خیلی کوچکه! دکتر گفت هنوز قلبش تشکیل نشده. میخوام بندازمش!» نه که به راحتی بگویم؛ جان کندم تا این حرفها از دهانم خارج شدند.همسرم آدمِ این کارها نبود ولی اینبار بدون هیچ کلامی همه حرفهایم و همین آخری را گوش کرد!
خودم را آماده شنیدن هر حرفی از جانب همسرم کرده بودم جز این که بگوید: «باشه! هر کاری دوست داری بکن! میگی بدن خودمه اختیارش رو دارم. میخوام پیشرفت کنم. برا دکترا بخونم. سر کار برم. من هیچ کاری باهات ندارم، فقط قبلِ هر اقدامی لطف کن عکس پروفایلت رو عوض کن! از ادعات گوش عالم کر شده!!» جمله آخرش را محکمتر و آرامتر از بقیه ادا کرد.
مردِ همیشه با ملاحظه و مُبادی آدابم صندلی میز ناهارخوری را جوری عقب کشید که پژواک صدایش روحم را متلاطم کرد. دلم میخواست فریاد بزند، سرم داد بکشد و بگوید این کار گناهه! بچه منم هست. حتی توقع داشتم مثل فیلمها سیلی بخورم! خیلی چیزهای دیگر میخواستم بشنوم ولی نگفت و رفت. حتی در را هم پشت سرش نکوبید!به محض خارج شدنش گوشی را برداشتم پروفایلم را که یادم نبود چیست نگاه کردم؛ تصویری از رهبر بود. یکهو انگار یک سطل آب سرد ریختند روی کل تنم! همسرم چیزی نگفت فقط مرا با خودم روبرو کرد! مرا نشاند روبری خودم!خودم که این همه سال ادعای ولایی بودن داشتم!یعنی فقط ادعا بود؟!همه آن اشکها را برای چه کسی ریخته بودم؟! آن همه سینه سپر کردنها، همهاش فقط حرف بود؟کی بود که یک سالِ تمام بجای لالایی توی گوش بچهها خوانده بود «منم باید برم، آره برم سرم بره..خودم با بچههام فدای بانوی دمشق!»کجا ازمن سر خواسته بودند؟ حالا بچهام را میخواستم فدای چه چیزی کنم؟!
نزدیک ایام فاطمیه بود. نشستم سنگهایم را با خودم واکندم! التماس کردم ناشکریام را ببخشند.خود خدا هم میدانست دل آن کار را ندارم و فقط حرفش را میزنم. اما آن کلمات از دهان من خارج شده بودند.گفتم این بچه را به من ببخشید. منّت سرم بگذارید روضه بگیرم برایتان بانوجان!در حقّم مادری کردند و مثل همیشه قبولم کردند.
حالا پسرجان هفت ساله است، مثل خیلی از پسرها ولش کنی دیوار راست را بالا میرود و مدرسه دوست ندارد. الان توی مشکلات مدرسه نرفتن پسرک دارم غلت میزنم اما باور دارم بچهها چه یکی باشند چه ده تا، بزرگ میشوند و هر کدامشان به تنهایی میشوند معلمِ مادر!
با خودم فکر میکنم جهاد هر کس ممکن است کار خاصی باشد؛ جهاد آن روزهای من هم فرزند آوردن بود. شاید برای یکی بچه اول جهاد باشد، برای دیگری بچه پنجم. چقدر خوب که کسی باشد به آدم کمک کند راهش را پیدا کند؛ مثل یک حکیم که هم درد را به موقع تشخیص دهد، هم درمان را. کسی که اگر عکسش را گذاشتیم پروفایلمان، احساس مسئولیت و ولایتش قلبمان را بلرزاند!
#مرضیه_م.
جان و جهان
۲۰:۰۸
بازارسال شده از کوثرانه
خانه داری و فرزند آوری مجاهدتی بزرگ و هنر زنانه است که توأم با صبر، عاطفه و احساسات می باشد و اگر توجه لازم به آن صورت پذیرد، پیشرفت یک جامعه تضمین خواهد شد.
مقام معظم رهبری۱۳۹۲/۲/۱۱#بیانات_رهبرhttps://ble.ir/farzandavari_1401
مقام معظم رهبری۱۳۹۲/۲/۱۱#بیانات_رهبرhttps://ble.ir/farzandavari_1401
۱۰:۲۸
بازارسال شده از کوثر
بسم الله النّوریاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
سلام به شیعیان ناب و مجاهد امیرالمومنین منتظران ظهور نزدیک مولامون صاحب الزمان
خیلی زمانی نمونده تا شروع ایام پر فضیلت اعتکاف رجبیه
با مسئولین برگزاری اعتکاف مساجد محله یا دانشگاه هامون صحبت کنیم، راجع به ضرورت و فوریت روشنگری" همگانی" در مسئله ی جمعیت و مطالبه کنیم که در ایام اعتکاف ، وقتی رو در اختیار پزشکان و ماماهای دلسوز و دغدغه مند بذارن تا بیان و روشنگری کنن.روشنگری در قالب" سخنرانی "و یا برگزاری "گعده" های جمعیتی برای پاسخ به شبهه ها و باورهای بعضا نادرست در زمینه ی سلامت و جمعیت.
فرستادن طبیب های دوّار با ما

اعتکاف از چند نظر بستر مناسبی برای دعوت به جهاد فرزندآوریه:
معنویت بالا و صفای روحی معتکفین و مجاورین، تمرکز بالای افراد فارغ از دغدغه های روزمره و معمول ، امکان صحبت خودمونی بین جمع صرفا خانومها،زمان زیاد و نگران کمبود وقت سخنران و مشاور نبودن...
شناسه هماهنگی @re_alef12
#دلِ_آرام_مادری#نهضت_مادری#گام_دوم_مواسات_مادری#مسجدمحوری#جهاد_تبیین
@delarammadari
سلام به شیعیان ناب و مجاهد امیرالمومنین منتظران ظهور نزدیک مولامون صاحب الزمان
خیلی زمانی نمونده تا شروع ایام پر فضیلت اعتکاف رجبیه
با مسئولین برگزاری اعتکاف مساجد محله یا دانشگاه هامون صحبت کنیم، راجع به ضرورت و فوریت روشنگری" همگانی" در مسئله ی جمعیت و مطالبه کنیم که در ایام اعتکاف ، وقتی رو در اختیار پزشکان و ماماهای دلسوز و دغدغه مند بذارن تا بیان و روشنگری کنن.روشنگری در قالب" سخنرانی "و یا برگزاری "گعده" های جمعیتی برای پاسخ به شبهه ها و باورهای بعضا نادرست در زمینه ی سلامت و جمعیت.
فرستادن طبیب های دوّار با ما
اعتکاف از چند نظر بستر مناسبی برای دعوت به جهاد فرزندآوریه:
معنویت بالا و صفای روحی معتکفین و مجاورین، تمرکز بالای افراد فارغ از دغدغه های روزمره و معمول ، امکان صحبت خودمونی بین جمع صرفا خانومها،زمان زیاد و نگران کمبود وقت سخنران و مشاور نبودن...
شناسه هماهنگی @re_alef12
#دلِ_آرام_مادری#نهضت_مادری#گام_دوم_مواسات_مادری#مسجدمحوری#جهاد_تبیین
۱۸:۴۰
بازارسال شده از کانال همیار ناباروری (نهضت مادری)
دل نوشتهای برای دخترم:
مَلِکجان*
حالا که تازه در آغوشم آرام گرفتهای، در خلوت دم صبح، دارم سعی میکنم حساب کنم چند روز است که این وظیفهی خودخواسته را شروع کردهام.

نمیدانم از آن روز که مطمئن شدم باید کمر همت ببندم در راه مطب و داروخانه و بیمارستان... یا کمی عقبتر. آن روز که زیر آسمان، نگرانی یکدفعه در جانم خزید و در قلبم چنبره زد و سالها اجارهنشین همانجا شد. من هم صاحبخانهی خوشانصافی بودم؛ نه بیرونش میکردم و نه حتی مبلغ اجاره را بالا میبردم.
چند سالی را با این کابوس زندگی کرده بودم و گمان کنم آن روز که در بیمارستان دنبال خودکار برای پر کردن فرم میگشتیم و چشم من به آن واژه افتاد، دیگر واقعیت آوار شد روی سرم: *اطلاعات زوج نابارور.
قبل از آن سالها دکتر عوض کرده بودم، دارو مصرف کرده بودم، آزمایشها داده بودیم و حتی جوابهایش هم خوب بود ولی حالا باورم شده بود که حتی اگر پزشکی هم نتواند مشکلت را پیدا کند، باز هم اگر بعد دو سال و نیم باردار نشوی، اسمتان میشود زوج نابارور.
ملکجانم، این حرفهای مرا خیلیها نمیفهمند. تمام کسانی که یک صبح با تهوع بیدار شدهاند و فکر کردهاند چه خوردهاند که مسموم شدهاند و جواب آزمایش همهچیز را تغییر داده. تمام کسانی که دلیل دلدردشان را نمیفهمیدند. نمیدانند عدهای آرزو دارند ندانند مادر شدهاند و کسی شگفتزدهشان کند.
دوست دارم به تمام این زنان بگویم چطور حامل معجزهای هستید مخصوص خانوادهی خودتان و اینقدر ساده میگذرید. ما زنان نابارور پیامبران این معجزهایم. راحت بهدست نیاوردهایم. برای هر ذره از هورمونهایمان سوزن خوردهایم. برای تخمکی که بالغ شده، بیهوش شدهایم و دوباره با تهوع بیدار شدهایم. برای نگهداشتن جنینی شاید کوچکتر از کنجد، استراحت مطلق شدهایم. همان چیزهایی که شما بهطور طبیعی دارید و نمیدانید.

ملکجان، در تمام زندگی قدر این بزرگهایی که خلقالله کوچک میبینند را بدان. آن وقت دنیا برایت عوض میشود.

ملکجانم، حالا که دنیا آمدهای نامی زیبا برایت انتخاب کردهایم ولی هنوز مَلِک صدایت میکنم چون تو فرشتهای بدون بال، حامل پیامی بزرگ از سوی خداوندم.
باقی زنان، روزی که جنینی در رحمشان لانه میکند، میشوند مادر؛ اما ما زنان نابارور طول مادریمان متفاوت است. گاهی دو سال، گاهی پنج سال، گاهی هم ده سال. مادری ما از زمانی که اولین قرص و آمپولهایمان را از داروخانه گرفتیم شروع میشود...
عزیزدلم، بزرگتر که شدی اگر اسم «سقط» به گوشت خورد، معنیاش را از من نپرس. من هیچگاه نفهمیدم. مگر میشود پیامبری امتش را بکشد؟ خدایمان به ما زنان اعتماد کرده و آیهاش را به ما سپرده. چطور به این امانت خیانت کنیم؟ از تصور روزی که با چشمان معصومش نگاهت کند و بگوید: «*مامان، تو منو نخواستی؟*» بندبند وجودم میخواهد از هم بپاشد.🥹🥹

میوهی قلبم، حالا میفهمم چقدر مسئولیت بزرگی بر دوشم هستی. سنگینی این بار گاهی طاقتم را تمام میکند و گاهی زبان شکایتم را باز و چشمانم را تر. ولی از یک چیز مطمئنم: تو نزدیکترین معجزهی زندگیام هستی. معجزهای مخصوص خودم، منحصربهفرد، نه تکراری و ساده.

#دل_نوشتهای_برای_دخترم#گروه_همیار_ناباروری#نهضت_مادری
مَلِکجان*
حالا که تازه در آغوشم آرام گرفتهای، در خلوت دم صبح، دارم سعی میکنم حساب کنم چند روز است که این وظیفهی خودخواسته را شروع کردهام.
نمیدانم از آن روز که مطمئن شدم باید کمر همت ببندم در راه مطب و داروخانه و بیمارستان... یا کمی عقبتر. آن روز که زیر آسمان، نگرانی یکدفعه در جانم خزید و در قلبم چنبره زد و سالها اجارهنشین همانجا شد. من هم صاحبخانهی خوشانصافی بودم؛ نه بیرونش میکردم و نه حتی مبلغ اجاره را بالا میبردم.
چند سالی را با این کابوس زندگی کرده بودم و گمان کنم آن روز که در بیمارستان دنبال خودکار برای پر کردن فرم میگشتیم و چشم من به آن واژه افتاد، دیگر واقعیت آوار شد روی سرم: *اطلاعات زوج نابارور.
قبل از آن سالها دکتر عوض کرده بودم، دارو مصرف کرده بودم، آزمایشها داده بودیم و حتی جوابهایش هم خوب بود ولی حالا باورم شده بود که حتی اگر پزشکی هم نتواند مشکلت را پیدا کند، باز هم اگر بعد دو سال و نیم باردار نشوی، اسمتان میشود زوج نابارور.
ملکجانم، این حرفهای مرا خیلیها نمیفهمند. تمام کسانی که یک صبح با تهوع بیدار شدهاند و فکر کردهاند چه خوردهاند که مسموم شدهاند و جواب آزمایش همهچیز را تغییر داده. تمام کسانی که دلیل دلدردشان را نمیفهمیدند. نمیدانند عدهای آرزو دارند ندانند مادر شدهاند و کسی شگفتزدهشان کند.
دوست دارم به تمام این زنان بگویم چطور حامل معجزهای هستید مخصوص خانوادهی خودتان و اینقدر ساده میگذرید. ما زنان نابارور پیامبران این معجزهایم. راحت بهدست نیاوردهایم. برای هر ذره از هورمونهایمان سوزن خوردهایم. برای تخمکی که بالغ شده، بیهوش شدهایم و دوباره با تهوع بیدار شدهایم. برای نگهداشتن جنینی شاید کوچکتر از کنجد، استراحت مطلق شدهایم. همان چیزهایی که شما بهطور طبیعی دارید و نمیدانید.
ملکجانم، حالا که دنیا آمدهای نامی زیبا برایت انتخاب کردهایم ولی هنوز مَلِک صدایت میکنم چون تو فرشتهای بدون بال، حامل پیامی بزرگ از سوی خداوندم.
باقی زنان، روزی که جنینی در رحمشان لانه میکند، میشوند مادر؛ اما ما زنان نابارور طول مادریمان متفاوت است. گاهی دو سال، گاهی پنج سال، گاهی هم ده سال. مادری ما از زمانی که اولین قرص و آمپولهایمان را از داروخانه گرفتیم شروع میشود...
عزیزدلم، بزرگتر که شدی اگر اسم «سقط» به گوشت خورد، معنیاش را از من نپرس. من هیچگاه نفهمیدم. مگر میشود پیامبری امتش را بکشد؟ خدایمان به ما زنان اعتماد کرده و آیهاش را به ما سپرده. چطور به این امانت خیانت کنیم؟ از تصور روزی که با چشمان معصومش نگاهت کند و بگوید: «*مامان، تو منو نخواستی؟*» بندبند وجودم میخواهد از هم بپاشد.🥹🥹
#دل_نوشتهای_برای_دخترم#گروه_همیار_ناباروری#نهضت_مادری
۲۰:۱۵
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#توأمان
صدای زن توی گوشم بود که میگفت: «توی جَنگا، اسرای جنگی رو اینجوری شکنجه میکنن!»منظورش بیدار کردن افراد از خواب عمیق بود. شکنجهگر که بود؟ دختر دوسالهام که بیدلیل گریه میکرد. البته از نظر من دلیلی نداشت. وگرنه احتمالاً محکمترین ادّله را توی مشتش داشت که به هیچ صراطی مستقیم نبود.زن، پیروز میدان بود. خودم را لایق اینهمه شکنجه نمیدیدم. صدایم را انداختم توی سرم.ـ بسّه دیگه، برو بخواب! اَه!بالاخره پدرش به دادَش رسید و آرامَش کرد.صبح که از خواب بیدار شدم، فکری توی سرم چرخید. قبل از دیدن آن کلیپ و شنیدن سختیهای مادری از زبان آن زن، رفتارم فرق میکرد. اگر شبی بچهها گریه میکردند، کمتر عصبانی میشدم. اول سعی میکردم با حرف و بغل، آرامشان کنم و اگر صبرم تمام میشد، بداخلاقی میکردم.نمیتوانستم منکر این شوم که رفتار دیشبم تحت تأثیر حرفهای آن زن بوده. کی دلش میخواهد به او ظلم شود؟!یک چیزی این وسط درست نبود. این را وقتی فهمیدم که ذهنم کمی عقبتر رفت و مسابقهی قبل از خواب بچهها را یادم آورد. مسابقهی دو یا غذا خوردن نبود؛ طبق یک قرار نانوشته، هر کس بیشتر مامان را میبوسید، برنده بود. تازه وقتی پسرم خسته شد و رفت، دخترم تنهایی ادامه داد.چرا اینها را ندیدم؟ چرا این روزها کمتر از لذت مادری میشنویم و بیشتر از سختیهایش؟یک نفر باید باشد که برایم از رنج و عشق، توأمان بگوید. مثلاً پیامبری که بخواند: «اِنَّ مَعَ العُسْرِ یُسْراً.»
#عذرا_محمدبیگی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
صدای زن توی گوشم بود که میگفت: «توی جَنگا، اسرای جنگی رو اینجوری شکنجه میکنن!»منظورش بیدار کردن افراد از خواب عمیق بود. شکنجهگر که بود؟ دختر دوسالهام که بیدلیل گریه میکرد. البته از نظر من دلیلی نداشت. وگرنه احتمالاً محکمترین ادّله را توی مشتش داشت که به هیچ صراطی مستقیم نبود.زن، پیروز میدان بود. خودم را لایق اینهمه شکنجه نمیدیدم. صدایم را انداختم توی سرم.ـ بسّه دیگه، برو بخواب! اَه!بالاخره پدرش به دادَش رسید و آرامَش کرد.صبح که از خواب بیدار شدم، فکری توی سرم چرخید. قبل از دیدن آن کلیپ و شنیدن سختیهای مادری از زبان آن زن، رفتارم فرق میکرد. اگر شبی بچهها گریه میکردند، کمتر عصبانی میشدم. اول سعی میکردم با حرف و بغل، آرامشان کنم و اگر صبرم تمام میشد، بداخلاقی میکردم.نمیتوانستم منکر این شوم که رفتار دیشبم تحت تأثیر حرفهای آن زن بوده. کی دلش میخواهد به او ظلم شود؟!یک چیزی این وسط درست نبود. این را وقتی فهمیدم که ذهنم کمی عقبتر رفت و مسابقهی قبل از خواب بچهها را یادم آورد. مسابقهی دو یا غذا خوردن نبود؛ طبق یک قرار نانوشته، هر کس بیشتر مامان را میبوسید، برنده بود. تازه وقتی پسرم خسته شد و رفت، دخترم تنهایی ادامه داد.چرا اینها را ندیدم؟ چرا این روزها کمتر از لذت مادری میشنویم و بیشتر از سختیهایش؟یک نفر باید باشد که برایم از رنج و عشق، توأمان بگوید. مثلاً پیامبری که بخواند: «اِنَّ مَعَ العُسْرِ یُسْراً.»
#عذرا_محمدبیگی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۲۰:۴۷
.حداقل ۵۰۰ بچه شیعه قراره تا سال بعد به لشگر حضرت مهدی اضافه بشن
طرح #برای_مهدی💚
اگر دوست داری مادر یکی از این بچه شیعه ها باشی ، اینجا دارن اسم مینویسن جا نمونی
https://eitaa.com/rahnemoone_madari
بعد از تولد بچهها یه هدیه ویژه میدن
اگر میخوای سهم بیشتری در این لشگر داشته باشی ، این پیام رو نشر بده
الاعمال بالنیات
اگر دوست داری مادر یکی از این بچه شیعه ها باشی ، اینجا دارن اسم مینویسن جا نمونی
بعد از تولد بچهها یه هدیه ویژه میدن
الاعمال بالنیات
۴:۴۵
این تک و توک بچههای ما، کجای بحران جمعیتی کشور را چاره کنند؟ مگر اینکه دست بالاسری باشد، خدایی که به زنبور
، عسل شفابخش عنایت کرد، چون با دهانش قصد خاموش کردن آتش ابراهیم را داشت
.
پس یکی دوتای ما هم در رشد امت اسلامی مؤثر خواهند بود
، حتی اگر در نمودارها
تغییری حاصل نشود. اگر دست بالاسری باشد [که هست]، کلاف نخی🧶 هم از ما میخرند، چه برسد به این که ما همهی زندگیمان را به پای قد کشیدن اینها میریزیم. حتی اگر غم کوچکی از دل آقایمان بردارند، میارزد
.
برای فرزند بعدی، دل دل نکن شیرزن!دست بالاسری هست...پیر که همه میشوند، مهم این است کوله بارت خالی نباشد. از تو، ذره ذره رنجهایت را، گران میخرند...
فاطمه سادات نمازی╭━━⊰ ❀
❀ ⊱━━╮ @iranjavanbeman_ir ╰━━⊰ ❀
❀ ⊱━━╯
پس یکی دوتای ما هم در رشد امت اسلامی مؤثر خواهند بود
برای فرزند بعدی، دل دل نکن شیرزن!دست بالاسری هست...پیر که همه میشوند، مهم این است کوله بارت خالی نباشد. از تو، ذره ذره رنجهایت را، گران میخرند...
۱۸:۱۹
.هر موردی دیدی که والدین قصد سقط جنینشون رو دارن یا کسی تشویق به این کار میکنه، بهمون خبر بده
@niloofarane_52
@Zsarajant.#نه_به_قتل_جنین #مشاور_انصراف_از_سقط
❀رهنمون مــــــــ
ـادری🩺❀https://eitaa.com/rahnemoone_madari
@niloofarane_52
@Zsarajant.#نه_به_قتل_جنین #مشاور_انصراف_از_سقط
❀رهنمون مــــــــ
۵:۴۶
بازارسال شده از دیمزن ☫
دقت کردید؟
آقا میگه: قدرت اینکه شما صبح روز تعطیل از خوابتون بزنین دست بچههاتونو بگیرین برین تو خیابون بادکنک ببینین گروه سرود بشنوین، از قدرت موشکها و هواپیماها بیشتره!

باورتون میشه؟
اون دنیا میبینیم تو پروندهمون نوشته: پرتاب موشک سمت دشمن: ۲۰ امتیاز! یه ستاره
️ هم چسبونده بغلش!میپرسی این چیه؟
من که تو هوافضا کار نمیکردم؟
پای لانچر نبودم هیچ وقت!
میگن: اون بیست امتیاز، شرکت تو راهپیمایی ۲۲ بهمن سال ۱۴۰۴ ته.
اون ستاره هم واسه این بود که یه نفرم تشویق کردی با خودت بردی!

دیمزندنیای یک مادر زائر نویسندهhttps://eitaa.com/dimzanhttps://ble.ir/dimzan
آقا میگه: قدرت اینکه شما صبح روز تعطیل از خوابتون بزنین دست بچههاتونو بگیرین برین تو خیابون بادکنک ببینین گروه سرود بشنوین، از قدرت موشکها و هواپیماها بیشتره!
باورتون میشه؟
اون دنیا میبینیم تو پروندهمون نوشته: پرتاب موشک سمت دشمن: ۲۰ امتیاز! یه ستاره
میگن: اون بیست امتیاز، شرکت تو راهپیمایی ۲۲ بهمن سال ۱۴۰۴ ته.
دیمزندنیای یک مادر زائر نویسندهhttps://eitaa.com/dimzanhttps://ble.ir/dimzan
۷:۴۵
امشب ساعت ۲۱ همگی بلندتر از سال های قبل الله اکبر می گوییم
به نیابت از شهدایی که به خاطر امنیت ما در این اغتشاشات شهید شدند
برای نشون دادن ارادتمون به این نظام که تنها نظام و حکومت شیعی دنیاست
ان شاالله این عمل اندک ما مورد قبول حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه قرار بگیره
از تکبیرهاتون با فرزندانتون فیلم بگیرید و برامون به آیدی زیر بفرستید و هدیه بگیرید
🤍
@ta_re_gh
کوثرانه
از تکبیرهاتون با فرزندانتون فیلم بگیرید و برامون به آیدی زیر بفرستید و هدیه بگیرید
@ta_re_gh
کوثرانه
۷:۵۳
بازارسال شده از حدادیان
۱۱:۴۳
حقیقت اینه که امسال چندین برابرپارسال حواس تمام جهان به ما و کلاتمام رفتارهای ماست، خیلیا بیرون اینخاک دنبال ضعف و سستی ما هستن .من یه رسانه ی کوچیک دارم و وظیفهٔخودم میدونم ازتون خواهش کنم حتیاگر هیچ سالی تابحال نرفتین راهپیمایی،امسال به خاطر ایران برید، نذارید دشمنشاد بشیم ، نمیگم همه چی گل و بلبلهاین که دورغه، ولی همیشه دشمن ماچشمش به همین رفتارهای اجتماعیماست، امسال بیشتر و دقیق تر دارهرصد میکنه، فکر کنم وطن هنوزم نقطه مشترک خیلی از ماهاست هووم؟ پس به خاطرهمین وطن همه فردا میریم راهپیماییبه حول و قوه ی الهی تا کور شود.......
امیدوارم ببینمتون میون جمعیت تهرانشبتون بخیر

به امیدهای خیلی زیادی که همهتو دلمون پرورش میدیم..........
.
امیدوارم ببینمتون میون جمعیت تهرانشبتون بخیر
به امیدهای خیلی زیادی که همهتو دلمون پرورش میدیم..........
.
۲۰:۱۶
بازارسال شده از کبریت مدیا
دوربین مخفی
من میخوام پرچم ایران رو آتیش بزنم میشه ازم فیلم بگیری؟

داشت به دعوا و کتککاری میرسید...🫣
@kebritmedia
من میخوام پرچم ایران رو آتیش بزنم میشه ازم فیلم بگیری؟
داشت به دعوا و کتککاری میرسید...🫣
۴:۱۵
۷:۴۶
هوا هوای زدن پایگاههای آمریکا تو منطقه و فرزندآوریه



۱۹:۵۵
بازارسال شده از هجرت | د. موحد
❁ـ﷽ـ❁
روی صحبتم با مذهبیها، با حزب اللهیهاست؛چند کلمه خواهرانه
ایران اینهمه سختی، بحران، دشمنی راپشت سر گذاشته و همچنان درگیر است.از فتنههای خیابانی و کودتا بگیر تا جنگ ۱۲ روزه و جنگ های اقتصادی-تحریمی و...برای هیچ کدام،رهبر انقلاب "ابراز نگرانی" نفرمود؛بله کوچکنمایی نکرد، اما بزرگ و وحشتناک هم نشان نداد!
امادر این سالها،درباره یک مسئله،اینگونه فرموده:"یکی از خطراتی که وقتی انسان درست به عمق آن فکر میکند، تن او میلرزد
همین مسئلهٔ ...."
فرمود:"این خبر خیلی خبر دهشتناکی
است، خبر بدی است"
فرمود:"فردا گیر میکنید!
اگر امروز به فکرش نباشید، فردا مشکل برای شما درست میشود" 
آن را "آیندهٔ هولناک" نامید.
گفت که باید از آن "ترسید"
کدام مسئله؟
یک کلمه
جمعیت!تحدید نسل!پیری جمعیت!
مسئله جدی است؛
و این ما هستیم که باید آن را جدی بگیریم!
بسیاری از ما شرایط عمومی #فرزند_دار شدن را داریم.اما ترس ها، نگرانی ها، موانع غیرجدی، بهانهها، شبهات و...، ما را از لبیک به خواسته رهبر امت بازداشته.که یقیناً بسیاری از آنها، نجوا و القائات شیطان است!
بیایید کاری کنیم!
امسال ماه رمضان را
متفاوت ببینیم.این ماه راعلاوه بر همه فیوضات و برکات،فرصتی حساب کنیم برای یک #پاکسازی_روحی و #پاکسازی_جسمیبه هدف فرزنددار شدن.
#شب_قدر از خدا طلب کنیم!تمنا کنیم!که به ما توفیق #لبیک به این امر و دغدغهٔ ولیِّ امر مسلمین جهان را بدهد!به ما فرزند بدهد!هر تعداد فرزند که داریم، بعد از ماه مبارک، با پاکسازی روحی و جسمی حاصل شده، از خدا #یک_فرزند_دیگر طلب کنیم...
نیت کنیم!بگوییم خدا، این ماه یک نیت ویژه دیگر هم داریم!روزه میگیریم، عبادت میکنیم، پرهیز از گناه و خطا میکنیم تا تو، ما را آماده امانتداری و پرورش #یک_شیعه_دیگر قرار دهی!و ما را یاریگر دین خود قرار دهی!
چون ایران را و اسلام را، کاهش فرزندآوری و پیری جمعیت تهدید میکند!
آری شرایط اقتصادی و اجتماعی سخت است،اماامتهای بزرگ و آینده ساز،
خود را در شرایط سخت به رخ تاریخ میکشند!
روی سخنم با مذهبی هاست، با حزب اللهی ها،با عاشقان علی و جانفداهای ولی...
هـجرتــــــ | پزشک و مادر ۵ فرزندبله و ایتا @hejrat_kon روبیکا @dr_mother8_hejrat#نشردهید 
#برای_نجات_ایران #برای_نصرت_حق
#وای_اگر_خامنهای_حکم_جهادم_دهد !#فرزندآوری #جمعیت #یکی_بیشتر
روی صحبتم با مذهبیها، با حزب اللهیهاست؛چند کلمه خواهرانه
ایران اینهمه سختی، بحران، دشمنی راپشت سر گذاشته و همچنان درگیر است.از فتنههای خیابانی و کودتا بگیر تا جنگ ۱۲ روزه و جنگ های اقتصادی-تحریمی و...برای هیچ کدام،رهبر انقلاب "ابراز نگرانی" نفرمود؛بله کوچکنمایی نکرد، اما بزرگ و وحشتناک هم نشان نداد!
امادر این سالها،درباره یک مسئله،اینگونه فرموده:"یکی از خطراتی که وقتی انسان درست به عمق آن فکر میکند، تن او میلرزد
فرمود:"این خبر خیلی خبر دهشتناکی
فرمود:"فردا گیر میکنید!
آن را "آیندهٔ هولناک" نامید.
گفت که باید از آن "ترسید"
کدام مسئله؟
یک کلمه
مسئله جدی است؛
و این ما هستیم که باید آن را جدی بگیریم!
بسیاری از ما شرایط عمومی #فرزند_دار شدن را داریم.اما ترس ها، نگرانی ها، موانع غیرجدی، بهانهها، شبهات و...، ما را از لبیک به خواسته رهبر امت بازداشته.که یقیناً بسیاری از آنها، نجوا و القائات شیطان است!
بیایید کاری کنیم!
امسال ماه رمضان را
متفاوت ببینیم.این ماه راعلاوه بر همه فیوضات و برکات،فرصتی حساب کنیم برای یک #پاکسازی_روحی و #پاکسازی_جسمیبه هدف فرزنددار شدن.
#شب_قدر از خدا طلب کنیم!تمنا کنیم!که به ما توفیق #لبیک به این امر و دغدغهٔ ولیِّ امر مسلمین جهان را بدهد!به ما فرزند بدهد!هر تعداد فرزند که داریم، بعد از ماه مبارک، با پاکسازی روحی و جسمی حاصل شده، از خدا #یک_فرزند_دیگر طلب کنیم...
نیت کنیم!بگوییم خدا، این ماه یک نیت ویژه دیگر هم داریم!روزه میگیریم، عبادت میکنیم، پرهیز از گناه و خطا میکنیم تا تو، ما را آماده امانتداری و پرورش #یک_شیعه_دیگر قرار دهی!و ما را یاریگر دین خود قرار دهی!
چون ایران را و اسلام را، کاهش فرزندآوری و پیری جمعیت تهدید میکند!
آری شرایط اقتصادی و اجتماعی سخت است،اماامتهای بزرگ و آینده ساز،
خود را در شرایط سخت به رخ تاریخ میکشند!
۱۲:۰۷