#روایت_هشتاد_و_چهارم
ولی زبان بدن حاجمحمود ۱۰۰/۱۰۰!
قشنگ مصداق مصرع «از در درآمدی و من از خود بهدر شدم!» بود.اونجور که دفترچهشو انداخت، روی دوزانو نشست جلوی آقا و تموم جونش شد چشم و گوش برای دریافت و انجام امر ولیش، خیلی استعاری و سمبلیک، انقطاع از همهچیز جز امام جامعه بود.و وقتی آقا گفتن «اگه خسته نمیشی، ای ایران بخون» عجب جواب درخوری دادن این نوکر بلندمرتبهٔ امام حسین علیهالسلام!قشنگ برام تبلور دو بیت از استاد محمدعلی بهمنی بود:«با پای دل قدم زدن آن هم کنار توباشد که خستگی بشود شرمسار تودر دفتر همیشهٔ دل ثبت میشوداین لحظهها، عزیزترین یادگار تو»
بعد هم که اون نوای چندهزارنفریِای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران، بدگهران...
کلاً امشب همهجوره سلام بر ادبیات!و
امشب آه از آرزوی هزارواندیسالهٔ ما شیعیان با دو چشم خونافشان ز دست آن سیهابرو...آخ اگه شما بیای مهدی فاطمهما که با دیدن نائب شما چنین شدیماگر پلکبههمزدنی شما رو ببینیم، از شوق جان خواهیم داد...بشکن قرق را ماه من! بیرون بیا امشب...
http://ble.ir/parastooasgarnejad
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
ولی زبان بدن حاجمحمود ۱۰۰/۱۰۰!
قشنگ مصداق مصرع «از در درآمدی و من از خود بهدر شدم!» بود.اونجور که دفترچهشو انداخت، روی دوزانو نشست جلوی آقا و تموم جونش شد چشم و گوش برای دریافت و انجام امر ولیش، خیلی استعاری و سمبلیک، انقطاع از همهچیز جز امام جامعه بود.و وقتی آقا گفتن «اگه خسته نمیشی، ای ایران بخون» عجب جواب درخوری دادن این نوکر بلندمرتبهٔ امام حسین علیهالسلام!قشنگ برام تبلور دو بیت از استاد محمدعلی بهمنی بود:«با پای دل قدم زدن آن هم کنار توباشد که خستگی بشود شرمسار تودر دفتر همیشهٔ دل ثبت میشوداین لحظهها، عزیزترین یادگار تو»
بعد هم که اون نوای چندهزارنفریِای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران، بدگهران...
کلاً امشب همهجوره سلام بر ادبیات!و
امشب آه از آرزوی هزارواندیسالهٔ ما شیعیان با دو چشم خونافشان ز دست آن سیهابرو...آخ اگه شما بیای مهدی فاطمهما که با دیدن نائب شما چنین شدیماگر پلکبههمزدنی شما رو ببینیم، از شوق جان خواهیم داد...بشکن قرق را ماه من! بیرون بیا امشب...
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۰:۰۵
رهبر انقلاب امشب، خطاب به آقای محمود کریمی فرمودند: اگر خسته نمیشوی «ای ایران» بخوان!
لحظاتی از نوای «ای ایران خدایی» حاج محمود کریمی در مراسم عزادارای شب عاشورا با حضور رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)

پ.ن: آقا که آمدند؛ حسینیه امام خمینی(ره) منفجر شد! صحنهای که کمتر دیده بودیم ...امواج این انفجار نیز در جای دیگری خودش را نشان خواهد داد ... شاید تلآویو و کاخسفید
" />
لبیک یا خامنهای لبیک یا حسین(ع) است.#ماترکناک_یا_بن_الحسین#مع_امام_منصور#قدم_صدق
هیئت رایة الزینب سلاماللهعلیها
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
لحظاتی از نوای «ای ایران خدایی» حاج محمود کریمی در مراسم عزادارای شب عاشورا با حضور رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
پ.ن: آقا که آمدند؛ حسینیه امام خمینی(ره) منفجر شد! صحنهای که کمتر دیده بودیم ...امواج این انفجار نیز در جای دیگری خودش را نشان خواهد داد ... شاید تلآویو و کاخسفید
لبیک یا خامنهای لبیک یا حسین(ع) است.#ماترکناک_یا_بن_الحسین#مع_امام_منصور#قدم_صدق
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۰:۱۱
#روایت_هشتاد_و_پنجم
چه شب عاشورایی شد...پیر و مرادمان آمد.و فرمود:«ای ایران، بخوان»و این، فقط یک جمله نبود...این، فرمان بود؛فریادی در دل تاریخ.تا کور شود هر آنکه نتواند دیدآری،از امشب به بعد،تا قیام قیامت،هر که از ایران بگوید،از حسین علیهالسلام گفته است.صدقه دهیداین وطن،تا ابد بر مدار کربلا میچرخد.و فریاد«هل من ناصر...»هنوز در دلها زنده است.بگویید...تا نفس دارید، از ایران بگویید.اینجا، حرم است.
@mahdian_mohsen
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
چه شب عاشورایی شد...پیر و مرادمان آمد.و فرمود:«ای ایران، بخوان»و این، فقط یک جمله نبود...این، فرمان بود؛فریادی در دل تاریخ.تا کور شود هر آنکه نتواند دیدآری،از امشب به بعد،تا قیام قیامت،هر که از ایران بگوید،از حسین علیهالسلام گفته است.صدقه دهیداین وطن،تا ابد بر مدار کربلا میچرخد.و فریاد«هل من ناصر...»هنوز در دلها زنده است.بگویید...تا نفس دارید، از ایران بگویید.اینجا، حرم است.
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۰:۱۲
۱. نفی ترسافکنی دشمن:این حضور علنی، در تضاد کامل با روایت رسانههای عبری-غربی مبنی بر ترس و پنهانکاری رهبری است.پیام آشکار به ملت و دشمن: رهبری در میان مردم و در خط مقدم حضور دارد.
۲. ارسال پیام ثبات راهبری در دل بحران:در اوج تهدیدهای سایبری، تروریستی و جنگ نیابتی، نمایش ثبات ذهنی و عملی رهبر، پیام پایداری سیستم رهبری است.هیچ نشانهای از تزلزل یا عقبنشینی دیده نشد.
۳. تحقیر راهبردهای اطلاعاتی دشمن:برخلاف تصور دستگاههای جاسوسی که میکوشند رهبر را "مخفی و دستنیافتنی" جلوه دهند، با حضور عمومی و دقیق، کل نقشه روانی دشمن بیاثر شد.پیام مستقیم: ما بر اطلاعات، فضا و میدان تسلط داریم نه شما.
۴. بازسازی اعتماد جمعی در سطح ملی و فراملی:حضور در مراسم سوگواری محرم، آنهم بهصورت حضوری و عمومی، پیوند عاطفی و تاریخی مردم و رهبر را تحکیم کرد.این حرکت، سرمایه روانی مقاومت را در تمام جبههها (از تهران تا غزه) تقویت میکند.
۵. رمزگذاری پیام به جبهه مقاومت:حضور در محرم، آنهم بدون هراس، یک پیام رمزآلود و انگیزشی برای تمام محور مقاومت است: «در میدان بمانید، ما با شماییم».پیام روانشناختی: فرمانده زنده، مقاوم و بیباک است.
۶. نافرمانی نمادین در برابر ترور هدفمند:این حضور بهمثابه یک نافرمانی امنیتی نمادین است؛ ترس را از جامعه میزداید و تهاجم روانی را به خود دشمن بازمیگرداند.نشان میدهد که ترور نمیتواند رهبر یا راه را متوقف کند.
۷. مدیریت بحران با ابزار فرهنگ و آیین:استفاده از مراسم دینی عاشورا بهعنوان ابزار مدیریت بحران، پیام وحدت فرهنگی ـ معنوی ـ سیاسی را به ملت و جهان مخابره کرد.این یعنی: بحران با فرهنگ دینی کنترل میشود، نه با وحشت و عقبنشینی.
در یک جمله، حضور امشب رهبر انقلاب در مجلس عزای امام حسین(ع)، عملیات روانیای هوشمندانه، در سطحی بالاتر از میدان نظامی بود؛ در میدان ادراکات، بی نظیر بود، اهل فن میدانند...
سایه مقام معظم رهبری مدظله العالی مستدام
https://t.me/Dr_sheivandihttps://splus.ir/nokhbeh313
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۰:۱۵
#روایت_هشتاد_و_ششم
مقتدا از کمینگاه به اتاق عملیات آمد
اتاق عملیات: مجلس روضهٔ حسینی با قدمت ۱۴۰۰ سال!
احمد غفاری
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
مقتدا از کمینگاه به اتاق عملیات آمد
اتاق عملیات: مجلس روضهٔ حسینی با قدمت ۱۴۰۰ سال!
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۰:۱۶
#روایت_هشتاد_و_هفتم
دلنوشته ای در روز عاشورا
شب عاشورای محرم الحرام ۱۴۴۷ مصادف با ۱۴ تیر۱۴۰۴ همیشه به عنوان نقطه عطف و شبی با شکوه در تاریخ ایران زمین باقی وزنده خواهد ماند.پس از جنگی ۱۲ روزه که ملت ایران در برابر ابر قدرت دوران ایستاد و نظام سلطه عبری-غربی-عربی را تحقیر وبه عقب راند، رهبرش تهدید رسمی و علنی به ترور گردید و جنگ روانی سختی علیه مقاومت در ایران براه انداخته شد و علنی نشدن رهبری معظم را نشانی از ترس و راه پیدا کردن ترس و واهمه در دل رهبران نظام تبلیغ کردند. هنگامی که گمان می کردند جنگ روانی شان اثر کرده یکباره در میانه مراسم عزای سید مظلومان در حسینیه ساده امام خمینی خورشید انقلاب طلوع کرد و پیشوای ستمدیدگان با چهره ای بشاش وخندان و با قامتی استوار وارد حسینیه گردید و در میان انبوه فریادهای "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست""حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست" زیر پرچم مشکی "صلّی الله علیک یا ابا عبدالله جلوس فرمودند".آری ای برادر چنین بود روایت فتح قلوب و باطل السحر سازی موسای زمان که جادوی رسانه ای همه فرعون های صهیونیستی و عربی را نقش بر آب ساخت.از این ببعد در کتاب های فارسی فرزندان دبستانی این مرز و بوم باید نوشت: او آمد او با شکوه آمداو چون کوهی استوار آمداو آمد تا پیام عزّت و سربلندی ایران را خبر دهداو آمد تا ترس از استکبار و مستکبرین را در قلب توده ها بزدایدآری او آمد تا " آواز ای ایران " را در شب عاشورای حسینی " ودر حسینیه بخواند و گره تاریخی تشیّع و ایران زمین را محکمتر سازد.گر چه آمدن او نمادین بود و در طول تاریخ، فرزندان حسین همیشه سربداراران زمان خود بوده و ندای هیهات من الذله آنها در قلب وجان تاریخ نقش بسته است. خداوندا از تو سپاسگزاریم که ما را در زمانی پدید آوردی که دوران ظهور مردان پولادینی است که هیچ طوفانی آنها را از جای خود حرکت نداده و سرزنش ملامت کنندگان آنها را سست نمی کند. دورانی که فرزندانش در راه حق ، مرگ را همچو معشوق تنگ در آغوش گرفته و از آن جانی جاودان می طلبند.
سمنون مهدوی
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
شب عاشورای محرم الحرام ۱۴۴۷ مصادف با ۱۴ تیر۱۴۰۴ همیشه به عنوان نقطه عطف و شبی با شکوه در تاریخ ایران زمین باقی وزنده خواهد ماند.پس از جنگی ۱۲ روزه که ملت ایران در برابر ابر قدرت دوران ایستاد و نظام سلطه عبری-غربی-عربی را تحقیر وبه عقب راند، رهبرش تهدید رسمی و علنی به ترور گردید و جنگ روانی سختی علیه مقاومت در ایران براه انداخته شد و علنی نشدن رهبری معظم را نشانی از ترس و راه پیدا کردن ترس و واهمه در دل رهبران نظام تبلیغ کردند. هنگامی که گمان می کردند جنگ روانی شان اثر کرده یکباره در میانه مراسم عزای سید مظلومان در حسینیه ساده امام خمینی خورشید انقلاب طلوع کرد و پیشوای ستمدیدگان با چهره ای بشاش وخندان و با قامتی استوار وارد حسینیه گردید و در میان انبوه فریادهای "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست""حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست" زیر پرچم مشکی "صلّی الله علیک یا ابا عبدالله جلوس فرمودند".آری ای برادر چنین بود روایت فتح قلوب و باطل السحر سازی موسای زمان که جادوی رسانه ای همه فرعون های صهیونیستی و عربی را نقش بر آب ساخت.از این ببعد در کتاب های فارسی فرزندان دبستانی این مرز و بوم باید نوشت: او آمد او با شکوه آمداو چون کوهی استوار آمداو آمد تا پیام عزّت و سربلندی ایران را خبر دهداو آمد تا ترس از استکبار و مستکبرین را در قلب توده ها بزدایدآری او آمد تا " آواز ای ایران " را در شب عاشورای حسینی " ودر حسینیه بخواند و گره تاریخی تشیّع و ایران زمین را محکمتر سازد.گر چه آمدن او نمادین بود و در طول تاریخ، فرزندان حسین همیشه سربداراران زمان خود بوده و ندای هیهات من الذله آنها در قلب وجان تاریخ نقش بسته است. خداوندا از تو سپاسگزاریم که ما را در زمانی پدید آوردی که دوران ظهور مردان پولادینی است که هیچ طوفانی آنها را از جای خود حرکت نداده و سرزنش ملامت کنندگان آنها را سست نمی کند. دورانی که فرزندانش در راه حق ، مرگ را همچو معشوق تنگ در آغوش گرفته و از آن جانی جاودان می طلبند.
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۷:۳۲
#روایت_هشتاد_و_هشتم
بچه که بودم فکر میکردم در روزهایاول محرم یک جنگ درگرفته و هر روزیک نفر به شهادت رسیده و فردا نفر بعدی . فکر میکردم علیاصغر را روز هفتم کشتهاند ، علیاکبر را روز هشتمحضرت عباس را روز نهم و روز دهمهم امام حسین علیه السلام . درهمان عوالم کودکی فکر میکردم چهمصیبت بزرگی است اینکه هرروز یکعزیز از دست بدهی و فردا هم منتظرداغ جدیدی باشی ؛ اما کم کم فهمیدم همه را یک صبح تا غروب کشتهاند .مصیبت بزرگتر شد . . تصور کن تا میایی برای یکی اشک بریزی دیگری عازم میدان است . امان نفس کشیدن نمیدهد این داغها ، حالا فکر کناگر قرار بود عاشورا را فقط گریه کنیدق میکردی . . اینجاست که امام مونسی دلسوز است و نمیگذارد توبا داغش جان بدهی ، برای غمش همبساط پهن میکند و بزم اشک به راهمیاندازد تا تو وسعت این مصیبت رایکجا نچشی و آرام آرام آمادهیعاشورا شوی . . آرام آرام اشک بریزی تا عصر روز دهم خسته باشی و نفهمی چه گذشت ...ما دوماه عزاداری میکنیمکه عصر عاشورا نمیریم ...
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
بچه که بودم فکر میکردم در روزهایاول محرم یک جنگ درگرفته و هر روزیک نفر به شهادت رسیده و فردا نفر بعدی . فکر میکردم علیاصغر را روز هفتم کشتهاند ، علیاکبر را روز هشتمحضرت عباس را روز نهم و روز دهمهم امام حسین علیه السلام . درهمان عوالم کودکی فکر میکردم چهمصیبت بزرگی است اینکه هرروز یکعزیز از دست بدهی و فردا هم منتظرداغ جدیدی باشی ؛ اما کم کم فهمیدم همه را یک صبح تا غروب کشتهاند .مصیبت بزرگتر شد . . تصور کن تا میایی برای یکی اشک بریزی دیگری عازم میدان است . امان نفس کشیدن نمیدهد این داغها ، حالا فکر کناگر قرار بود عاشورا را فقط گریه کنیدق میکردی . . اینجاست که امام مونسی دلسوز است و نمیگذارد توبا داغش جان بدهی ، برای غمش همبساط پهن میکند و بزم اشک به راهمیاندازد تا تو وسعت این مصیبت رایکجا نچشی و آرام آرام آمادهیعاشورا شوی . . آرام آرام اشک بریزی تا عصر روز دهم خسته باشی و نفهمی چه گذشت ...ما دوماه عزاداری میکنیمکه عصر عاشورا نمیریم ...
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۷:۳۳
#روایت_هشتاد_و_نهم
چهار دیواری دلم
هیئتهای خانگی را خیلی دوست دارم. جمعهای کوچیک و صمیمی که با دلهای پاک کنار هم مینشینند. آرامشی که در این مراسم هست، یک حال خوب و سبک به دل آدم می بخشد. انگار آدم به خدا نزدیکتر میشود.امسال برای اولینبار به خاطر پسر کوچکم نتوانستم به هیئت بروم، با تلویزیون عزاداری میکنم. حس حضور در مجلس خیلی فرق دارد، اما شیرینی صدای روضه هنوز هم دلنشین است. خداوند یه هدیه قشنگ امسال بهم عطا کرده و همین باعث شده با دلوجان پای هر روضه بشینم و لذت ببرم.روضه خوان شروع کرد به روایت:"زمانیکه اب را به خیمه امام بستند.امام به نافع گفت برو و برای بچه ها اب بیاور. او رفت و پس از شکت لشکر دشمن ابی برای بچهها فراهمکرد. امام حسین اب را بین بچهها تقسیمکرد و خودشان نیز اب نوشیدند. نافع هم تشنه بود اما گفت چون می دانستم امام حسین تشنه است لب به آب نزدمتا اول سرورم اب بنوشد.در شب عاشورا نافع رجزخوانی زیبایی انجام داد. روز عاشورا همسرش از رفتن او به میدان راضی نبود. امام حسین به او فرمود من بیعتمرا از تو برداشتم میتوانی برگردی. اما نافع گفت اگر برگردم جواب جدت رسول الله را چه بدهم؟
در میدان جنگ آنقدر جنگید که دستانش شکست. اسیرش کردند. او را به نزد عمر سعد بردند، در حالیکه زخمی بود و قامتش هنوز استوار. به او گفتند: "توبه کن از یاری حسین." نافع گفت: «به خدا قسم! خدا از قصد من اگاه است من 12 نفر از شما را به درک واصل کردم و تعدادی را مجروح» او با صلابت سخن گفت. عمرسعد عصبانی شد و به شمر دستور داد تا سر از بدن او جدا کنند."روضه تمام شد،پسرم در آغوشم خوابید
سمیرا اسماعیلی
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
هیئتهای خانگی را خیلی دوست دارم. جمعهای کوچیک و صمیمی که با دلهای پاک کنار هم مینشینند. آرامشی که در این مراسم هست، یک حال خوب و سبک به دل آدم می بخشد. انگار آدم به خدا نزدیکتر میشود.امسال برای اولینبار به خاطر پسر کوچکم نتوانستم به هیئت بروم، با تلویزیون عزاداری میکنم. حس حضور در مجلس خیلی فرق دارد، اما شیرینی صدای روضه هنوز هم دلنشین است. خداوند یه هدیه قشنگ امسال بهم عطا کرده و همین باعث شده با دلوجان پای هر روضه بشینم و لذت ببرم.روضه خوان شروع کرد به روایت:"زمانیکه اب را به خیمه امام بستند.امام به نافع گفت برو و برای بچه ها اب بیاور. او رفت و پس از شکت لشکر دشمن ابی برای بچهها فراهمکرد. امام حسین اب را بین بچهها تقسیمکرد و خودشان نیز اب نوشیدند. نافع هم تشنه بود اما گفت چون می دانستم امام حسین تشنه است لب به آب نزدمتا اول سرورم اب بنوشد.در شب عاشورا نافع رجزخوانی زیبایی انجام داد. روز عاشورا همسرش از رفتن او به میدان راضی نبود. امام حسین به او فرمود من بیعتمرا از تو برداشتم میتوانی برگردی. اما نافع گفت اگر برگردم جواب جدت رسول الله را چه بدهم؟
در میدان جنگ آنقدر جنگید که دستانش شکست. اسیرش کردند. او را به نزد عمر سعد بردند، در حالیکه زخمی بود و قامتش هنوز استوار. به او گفتند: "توبه کن از یاری حسین." نافع گفت: «به خدا قسم! خدا از قصد من اگاه است من 12 نفر از شما را به درک واصل کردم و تعدادی را مجروح» او با صلابت سخن گفت. عمرسعد عصبانی شد و به شمر دستور داد تا سر از بدن او جدا کنند."روضه تمام شد،پسرم در آغوشم خوابید
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۲۱:۳۰
#روایت_نوداُم
برای تدریس خصوصی میرفتم خونشونخانواده ظاهرا غیر مذهبی و متمولی بودندیه برادر کوچک ۷_۸ ساله داشتتنبلی چشم داشت و با عینک خیلی دوست داشتنی بود.....
روزای جنگ بهم پیام داد و حالم رو پرسیدحال برادرش و وضعیت اضطرابش رو پرسیدمگفت هرشب با تفنگ اسباب بازیش کنار پنجره است برای کمک به پدافند و کشتن اسرائیلی ها...
لبخند زدمبزرگ و کوچک نداشتمذهبی و غیر مذهبی نداشتهمه کنار هم بودیم ،با هدف مشترک....
فائزه حاج بهرامیان
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
برای تدریس خصوصی میرفتم خونشونخانواده ظاهرا غیر مذهبی و متمولی بودندیه برادر کوچک ۷_۸ ساله داشتتنبلی چشم داشت و با عینک خیلی دوست داشتنی بود.....
روزای جنگ بهم پیام داد و حالم رو پرسیدحال برادرش و وضعیت اضطرابش رو پرسیدمگفت هرشب با تفنگ اسباب بازیش کنار پنجره است برای کمک به پدافند و کشتن اسرائیلی ها...
لبخند زدمبزرگ و کوچک نداشتمذهبی و غیر مذهبی نداشتهمه کنار هم بودیم ،با هدف مشترک....
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۲۱:۳۱
#روایت_نود_و_یکم
روایت شنیدنی حامد عسکری از مراسم شب عاشورا در بیت رهبری
این روایت، روایت یک بهت است، یک تماشا و نظار... در مکان و زمانی که اصلا گمانش نمیرفت...
چرا تکراری نمی شه این روایت؟ک
دیمزندنیای یک مادر زائر نویسندهhttps://eitaa.com/dimzanhttps://ble.ir/dimzan
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
روایت شنیدنی حامد عسکری از مراسم شب عاشورا در بیت رهبری
این روایت، روایت یک بهت است، یک تماشا و نظار... در مکان و زمانی که اصلا گمانش نمیرفت...
چرا تکراری نمی شه این روایت؟ک
دیمزندنیای یک مادر زائر نویسندهhttps://eitaa.com/dimzanhttps://ble.ir/dimzan
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۱۲:۰۳
#روایت_نود_و_دوم
بسم الله النور
اهل حجاب درست حسابی نبود ولی آمده بود تشییع مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
هر ماشین حامل پیکر شهدا که از روبرویمان میگذشت، اشک میریخت مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
و هر ماشین که رد میشد کمی آرام میشد و این بار با چشم جان بود که شهدا را بدرقه میکرد و زیر زبان چیزی میخواند مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
زیر گوشم گفت: چرا مردم اینقدر وسیله پرت میکنند سمت ماشینها و دوباره ماشینها به سمتشان برمیگردانند.. انگار اولین بار بود میآمد تشییع و بدرقه شهدا.... شاید مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
گفتم: تبرک میکنند.. هرکسی یکطور.... با شهید قول و قرار میگذارند.... از شهید حاجت و شفاعت میطلبند و سلام به سیدالشهدا را به شهدا میسپارند تا برسانند .... مثل خیلیهای دیگرِ* اهلِ وطن... اهلِ ایران...*
روسریاش را از سرش درآورد و به سمت سرباز روی ماشین و کنار پیکر شهدا پرت کرد و سرباز هم روسری متبرک را برگرداند به سمتش.... من هم دلم میخواست کاهلیها و کاستیهایم را از خودم دور کنم ... بسپارم به شهدا حواسشان به همت و عزم و ارادهام باشد....مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
اینبار میخندید و دوباره زیر گوشم خواند قول دادم مراقب روسریام باشم. قول دادم پای قولم میمانم.... مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
زینب شریعتمدار
بانوی پیشرانhttps://eitaa.com/banooyepishranhttps://bale.ir/banouyepishran
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
بسم الله النور
اهل حجاب درست حسابی نبود ولی آمده بود تشییع مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
هر ماشین حامل پیکر شهدا که از روبرویمان میگذشت، اشک میریخت مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
و هر ماشین که رد میشد کمی آرام میشد و این بار با چشم جان بود که شهدا را بدرقه میکرد و زیر زبان چیزی میخواند مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
زیر گوشم گفت: چرا مردم اینقدر وسیله پرت میکنند سمت ماشینها و دوباره ماشینها به سمتشان برمیگردانند.. انگار اولین بار بود میآمد تشییع و بدرقه شهدا.... شاید مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
گفتم: تبرک میکنند.. هرکسی یکطور.... با شهید قول و قرار میگذارند.... از شهید حاجت و شفاعت میطلبند و سلام به سیدالشهدا را به شهدا میسپارند تا برسانند .... مثل خیلیهای دیگرِ* اهلِ وطن... اهلِ ایران...*
روسریاش را از سرش درآورد و به سمت سرباز روی ماشین و کنار پیکر شهدا پرت کرد و سرباز هم روسری متبرک را برگرداند به سمتش.... من هم دلم میخواست کاهلیها و کاستیهایم را از خودم دور کنم ... بسپارم به شهدا حواسشان به همت و عزم و ارادهام باشد....مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
اینبار میخندید و دوباره زیر گوشم خواند قول دادم مراقب روسریام باشم. قول دادم پای قولم میمانم.... مثل خیلیهای دیگرِ اهلِ وطن... اهلِ ایران...
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۱۶:۴۳
#روایت_نود_و_سوم
روضه های حماسی
شبها وقتی صدای طبل و نوحه در کوچهها میپیچد. روضههای حماسی شعله ور میشود. این روضهها فقط برای غصه نیستند، بلکه غیرت و شجاعت اهل بیت (ع) را به تصویر میکشد.
وقتی مداح میخواند، از ایستادگی مردان خدا یاد میکند. از حضرت عباس (ع) که با دستهای بریده هنوز پرچم را زمین نگذاشته. از علیاکبر که با دل شیر و نگاه روشنش، به دشمن نشان داد خون حسین(ع) بیجواب نمیماند.
این روضهها دل را میلرزاند، اما نه از ناراحتی، از شوق. شوق اینکه آدم دلش بخواهد همراه این کاروان در دشت کربلا باشد.
روضههای حماسی زنده است، شعلهای هستند که نه تنها در شبهای محرم، روشن میشوند، بلکه همیشه زنده و پابرجاست. امام حسین (ع) سفینه النجاه، پناه هر انسانی که به ریسمان الهی چنگ زده است. کافی است فقط صدایشان کنیم.أَلسَّلامُ عَلَى الدِّمآءِ السّآئِلاتِ
سمیرا اسماعیلی #روضه_های_حماسی
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
شبها وقتی صدای طبل و نوحه در کوچهها میپیچد. روضههای حماسی شعله ور میشود. این روضهها فقط برای غصه نیستند، بلکه غیرت و شجاعت اهل بیت (ع) را به تصویر میکشد.
وقتی مداح میخواند، از ایستادگی مردان خدا یاد میکند. از حضرت عباس (ع) که با دستهای بریده هنوز پرچم را زمین نگذاشته. از علیاکبر که با دل شیر و نگاه روشنش، به دشمن نشان داد خون حسین(ع) بیجواب نمیماند.
این روضهها دل را میلرزاند، اما نه از ناراحتی، از شوق. شوق اینکه آدم دلش بخواهد همراه این کاروان در دشت کربلا باشد.
روضههای حماسی زنده است، شعلهای هستند که نه تنها در شبهای محرم، روشن میشوند، بلکه همیشه زنده و پابرجاست. امام حسین (ع) سفینه النجاه، پناه هر انسانی که به ریسمان الهی چنگ زده است. کافی است فقط صدایشان کنیم.أَلسَّلامُ عَلَى الدِّمآءِ السّآئِلاتِ
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۱۶:۴۶
#روایت_نود_و_چهارم
#دلنوشته
"در بعضی لحظات با خودم کلنجار میرم. باید دلیل و هدف بزرگتر و والاتری وجود داشته باشه، ولی من نمیتونم ببینمش."
این جمله کلوپ هست. همان آدم عادی. سرمربی قبلی لیورپول. با خودش کلنجار رفته چرا یکی باید درست همان ایامی که قهرمان پریمیرلیگ شده، با پرتقال قهرمان لیگ اروپا شده، چند روزی هم از ازدواجش گذشته، تازه ۲۸ سالت باشه، بمیره! مرگ!
این احساس کلافگی بعد طوفان برام آشناست...وسط این لیست شلوغ اتفاقات و ترورها از ۷ اکتبر ۳ بار ویژه تجربه اش کردم...۳ بار واقعا از کلافگی اشک ریختم. اصلا فقط برای سه اتفاق فقط اشک ریختم و ناراحت شدم...دوستانی که منو میشناسند ميدونند کلا واکنش هام به اتفاقات همین قدر بی احساسی است...
اما آن ۳ اتفاق ۳ ترور بود
هنیه ای که دوستش داشتم
صفی الدینی که برایم آینده لبنان نگران کننده شد
و #حاج_رمضان گمنامی که شوک بود و باورنکردنی....
خدا... میخوای به ما بگویی همه دنیا بازی است....بازیچه آنچه به آن دل میبندید...به آنچه برایش به خودتون فخر میفروشید...
از چه شکوه کنم؟
از ۵۵ هزاررررر کشته دیگر در غزه! از دویدن یک انسان دنبال یک کیسه آرد! از لیست ترورها... تا لبخندی بزنی و بگو آرام باش! تازه نشانت میدهم!و من سرم را بچرخانم و از اتفاقات کوچک روزمره زندگی ام غر بزنم و بگویم خسته شدم؟!
نه! حرفم را پس میگیرم. خسته نشده ام.نه ای خدا، باور کن نه ادعایی داریم و نه اصلا ادعایی میکنیم که میتوانیم....ما هیچیم از این دنیای تو....
موجی که میرود و به این فکر میکنم قطعا به آن نمیرسم....زندگی برای بازی و امتحان است...و میدانم راهی برای ترک بازی نیست...پس خودت ظرفیت این بازی را بده.....
شب هشتم محرم الجهاد...
محسن فلسطین
@Thirdintifada
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
#دلنوشته
"در بعضی لحظات با خودم کلنجار میرم. باید دلیل و هدف بزرگتر و والاتری وجود داشته باشه، ولی من نمیتونم ببینمش."
این جمله کلوپ هست. همان آدم عادی. سرمربی قبلی لیورپول. با خودش کلنجار رفته چرا یکی باید درست همان ایامی که قهرمان پریمیرلیگ شده، با پرتقال قهرمان لیگ اروپا شده، چند روزی هم از ازدواجش گذشته، تازه ۲۸ سالت باشه، بمیره! مرگ!
اما آن ۳ اتفاق ۳ ترور بود
خدا... میخوای به ما بگویی همه دنیا بازی است....بازیچه آنچه به آن دل میبندید...به آنچه برایش به خودتون فخر میفروشید...
از چه شکوه کنم؟
نه! حرفم را پس میگیرم. خسته نشده ام.نه ای خدا، باور کن نه ادعایی داریم و نه اصلا ادعایی میکنیم که میتوانیم....ما هیچیم از این دنیای تو....
موجی که میرود و به این فکر میکنم قطعا به آن نمیرسم....زندگی برای بازی و امتحان است...و میدانم راهی برای ترک بازی نیست...پس خودت ظرفیت این بازی را بده.....
@Thirdintifada
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۱۶:۴۸
#روایت_نود_و_پنجم
احسان و سایه خواب بودند که موج انفجار تکانشان دادهم خودشان و هم خانهشان را.آنقدر شدید بود که از جا بلندشان کرد و کوبید توی دیوار.تمام استخوانهای بدنشان درد گرفته بود و زخمهای جدی برداشته بودند، اما هر دو فقط یک کلمه بر زبان آوردند: باران! گیج و گنگ از جا بلند شدند. احسان فرزتر میرفت و سایه خودش را دنبالش میکشید. باران باران از روی زبانشان نمیافتاد.
- بابا دارم میام، نترسی بابا
باران جواب نمیداد. در اتاقش بسته بود. از همه جای خانه آجر و میل گرد و آهن تاب برداشته بیرون زده بود و راهشان را به طرف اتاق باران بسته بود. احسان با دست آجر داغ، سنگهای سوزان و خرت و پرتهای سوختهشان را کنار میزد تا به اتاق باران برسند.
- بابا دارم میام، نترسی بابا
حواسش به خونی که از دست میداد نبود. سایه خودش را پشت سرش میکشید.بالاخره به اتاق باران رسیدند. در را که باز کردند، خشکشان زد.نبود،نه نصف اتاق، نه تخت و نه باران!این بار سایه نالید: باران مامان کجایی؟ و احسان تمام شد.اتاق خالی باران را که دید تمام شد. به بیمارستان نرسید احسان. دیگر انگیزهای نداشت برای زندگی. رفت تا زودتر جایی که خبری از ترس نباشد دوباره باران را بغل بگیرد.سایه اما همچنان التماس میکرد. میگفت شاید باران ترسیده باشد، توی خیابانها گم شده باشد یا کسی او را دزدیده باشد. دلش نمیخواست فکر کند چطور میشود دختر نه سالهاش از طبقه هفتم پرت شده و روی پاهایش رفته باشد، مگر این که پرواز کرده باشد.
تلاشها برای پیدا کردن باران ۲۴ ساعت ادامه داشت.بالاخره پیدایش کردند، رد عروسکش سارا که از ساعت اول تجاوز حسابی معروف شده بود و رسانهای را گرفتند و به خودش رسیدند.درست فکر میکرد سایه، دخترش پرواز کرده بود، به آسمان.
هرکدام از همسایهها را که دیدیم از باران میگفتند. از این که چقدر دوست داشتنی بود و هر وقت باران میآمد و او را توی راهرو یا حیاط میدیدند برایش میخواندند باز باران با ترانه و دخترک خوشش میآمد و میخندید.از این به بعد حتما خود باران هر وقت ببارد میخواند برای باران اشراقی و تمام بچههایی که در کسری از ثانیه تن کوچکشان به پرواز درآمد.میخواند تا یادمان نرود چه بر سر پارههای تنمان آوردند و چه کسانی سارا کوچولوهای عروسکی را یتیم کردند.
میگویند دخترها باباییاند،ولی حتما باباها دختریترند که با سر به دیدن دخترهایشان میروند
لا يوم کیومک یا اباعبدالله
یا رقیه بنت الحسین
elahe_akherati
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
احسان و سایه خواب بودند که موج انفجار تکانشان دادهم خودشان و هم خانهشان را.آنقدر شدید بود که از جا بلندشان کرد و کوبید توی دیوار.تمام استخوانهای بدنشان درد گرفته بود و زخمهای جدی برداشته بودند، اما هر دو فقط یک کلمه بر زبان آوردند: باران! گیج و گنگ از جا بلند شدند. احسان فرزتر میرفت و سایه خودش را دنبالش میکشید. باران باران از روی زبانشان نمیافتاد.
- بابا دارم میام، نترسی بابا
باران جواب نمیداد. در اتاقش بسته بود. از همه جای خانه آجر و میل گرد و آهن تاب برداشته بیرون زده بود و راهشان را به طرف اتاق باران بسته بود. احسان با دست آجر داغ، سنگهای سوزان و خرت و پرتهای سوختهشان را کنار میزد تا به اتاق باران برسند.
- بابا دارم میام، نترسی بابا
حواسش به خونی که از دست میداد نبود. سایه خودش را پشت سرش میکشید.بالاخره به اتاق باران رسیدند. در را که باز کردند، خشکشان زد.نبود،نه نصف اتاق، نه تخت و نه باران!این بار سایه نالید: باران مامان کجایی؟ و احسان تمام شد.اتاق خالی باران را که دید تمام شد. به بیمارستان نرسید احسان. دیگر انگیزهای نداشت برای زندگی. رفت تا زودتر جایی که خبری از ترس نباشد دوباره باران را بغل بگیرد.سایه اما همچنان التماس میکرد. میگفت شاید باران ترسیده باشد، توی خیابانها گم شده باشد یا کسی او را دزدیده باشد. دلش نمیخواست فکر کند چطور میشود دختر نه سالهاش از طبقه هفتم پرت شده و روی پاهایش رفته باشد، مگر این که پرواز کرده باشد.
تلاشها برای پیدا کردن باران ۲۴ ساعت ادامه داشت.بالاخره پیدایش کردند، رد عروسکش سارا که از ساعت اول تجاوز حسابی معروف شده بود و رسانهای را گرفتند و به خودش رسیدند.درست فکر میکرد سایه، دخترش پرواز کرده بود، به آسمان.
هرکدام از همسایهها را که دیدیم از باران میگفتند. از این که چقدر دوست داشتنی بود و هر وقت باران میآمد و او را توی راهرو یا حیاط میدیدند برایش میخواندند باز باران با ترانه و دخترک خوشش میآمد و میخندید.از این به بعد حتما خود باران هر وقت ببارد میخواند برای باران اشراقی و تمام بچههایی که در کسری از ثانیه تن کوچکشان به پرواز درآمد.میخواند تا یادمان نرود چه بر سر پارههای تنمان آوردند و چه کسانی سارا کوچولوهای عروسکی را یتیم کردند.
میگویند دخترها باباییاند،ولی حتما باباها دختریترند که با سر به دیدن دخترهایشان میروند
لا يوم کیومک یا اباعبدالله
یا رقیه بنت الحسین
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۱۹:۰۷
#روایت_نود_و_ششم
طلوع صبح نزدیک است
پرده اول شب تاسوعاامشب خواب دیدم آسمان پراز ستاره است ولی هوا تاریک نیست انگار زمان بین اذان صبح و طلوع آفتاب است به همان شکل نیمه روشن . خیلی صحنه قشنگ و عجیبی بود.پرده دوم عصر تاسوعاکسی آمد منزلمان که این چند روز خیلی مضطرب و نگران بود از عدم حضور آقا درمراسم بیت رهبری. گفت که دیشب خواب دیدم که مراسم بیت را تلویزیون نشان داد یک بلندگو را به صورت ایستاده گذاشته بودند آقا از پشت پرده یک دفعه آمدند بیرون، همه هیجان زده و خوشحال شدند. شروع به صحبت کردند. خیلی کوتاه بود صحبتها و فقط این جمله شان یادم ماند گفتند بایستید و دوباره رفتند پشت پرده. پس از صحبتشان آرامش عجیبی در جمعیت ایجاد شد. گفت که از زمانی که بیدار شده کاملا آرام شده .پرده سوم شب عاشورا شب وسط روضه و اوج عزادار یکی از کسانی که درمراسم بیت بود آمده بود بیرون پیام داد امشب آقا آمدند مراسم. هنوز هیچ خبرگزاری و هیچکسی اطلاع نداده بود. اصلا از خوشحالی نمیدانستم وسط روضه چه کنم به همه پیام دادم . همه فکر کرده بودند خودم انجا بودم و به هرکس پیام داده بودم به حال من حسرت خوردن و خوش به حالتون میگفتند.وقتی فیلمها آمد بیرون دقیقا مشخص شد هر دو رویا صادق بوده
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
پرده اول شب تاسوعاامشب خواب دیدم آسمان پراز ستاره است ولی هوا تاریک نیست انگار زمان بین اذان صبح و طلوع آفتاب است به همان شکل نیمه روشن . خیلی صحنه قشنگ و عجیبی بود.پرده دوم عصر تاسوعاکسی آمد منزلمان که این چند روز خیلی مضطرب و نگران بود از عدم حضور آقا درمراسم بیت رهبری. گفت که دیشب خواب دیدم که مراسم بیت را تلویزیون نشان داد یک بلندگو را به صورت ایستاده گذاشته بودند آقا از پشت پرده یک دفعه آمدند بیرون، همه هیجان زده و خوشحال شدند. شروع به صحبت کردند. خیلی کوتاه بود صحبتها و فقط این جمله شان یادم ماند گفتند بایستید و دوباره رفتند پشت پرده. پس از صحبتشان آرامش عجیبی در جمعیت ایجاد شد. گفت که از زمانی که بیدار شده کاملا آرام شده .پرده سوم شب عاشورا شب وسط روضه و اوج عزادار یکی از کسانی که درمراسم بیت بود آمده بود بیرون پیام داد امشب آقا آمدند مراسم. هنوز هیچ خبرگزاری و هیچکسی اطلاع نداده بود. اصلا از خوشحالی نمیدانستم وسط روضه چه کنم به همه پیام دادم . همه فکر کرده بودند خودم انجا بودم و به هرکس پیام داده بودم به حال من حسرت خوردن و خوش به حالتون میگفتند.وقتی فیلمها آمد بیرون دقیقا مشخص شد هر دو رویا صادق بوده
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۱۹:۱۰
#روایت_نود_و_هفتمبسمه تعالیعجب روزی بود...
اولش با یکی از رفقا رفتیم تو محلهای که موشک خورده بود و چندتا ساختمون تخریب و تعداد بیشتری آسیب دیده بودن.
چند نفر از جوونای جهادی از یه خونه، داشتن با فرقون خورده شیشه خارج میکردن.خونهای آبرومند که تو فقسه کتاباش، مجلدات تفسیر المیزان به چشم میخورد. رو سینه یکی از دیوارها هم پارچه مخملی خوش رنگی بود که روش نوشته بود: «این خانه یاور مهدی است»
بعد از خداحافظی، رفتم سمت بیمارستان. یکی از رفقا گفته بود اونجا کمک میخوان.با فردی رو به رو شدم که اسرائیل به خونهش حمله کرده و دختر ۹ ساله و همسرش جلوی چشمش شهید شدن. الان اون مونده و جراحت شدید پا و از همه مهمتر خاطرات خانواده.خانوادهای که دیگه کنارش نیستن. از دخترش میگفت. از استعداد سرشارش، از علاقه شدیدش به نماز، ادعیه، قرآن و حضرت رقیه. میگفت دخترم با ذوق میگفته: «میدونید حضرت رقیه دوست منه؟» از همسری که بهروز بود اما به قول خودش خط قرمزهایی رو رعایت میکرد که شاید خیلی از زنهای امروزی رعایت نمیکنن.از خودش میگفت که با شهدا حال میکرده، از مذهبی بودن دخترش خیلی کیف میکرده، اما شدیدا بهروز بوده و به خودش خیلی میرسیده.
بعد جنگ نگاهش به روحانیت و حزباللهیها تغییر کرده بود. عجیب بوده که «الحمدالله» و «شکر خدا» و «لطف خدا»، یکی در میون تو حرفاش موج میزد.خیلی غصه داشت اما ... . از غصه این مرد میشه ساعتها بیحرکت تو فکر فرو رفت و فقط به یه نقطه خیره شد. مصیبت عجیب و سنگینیه.
آقا سعید از برداشتهاش در مورد خدا و دنیا میگفت؛ میدیدم چه دقیق داره میزنه توخال. گهگاه بهش میگفتم راست میگی قرآن هم اینو میگه، این آیهشه؛ راست میگی ائمه هم اینو میگن، این روایتشه.
خلاصه امروز تو بیمارستان جلسه اخلاق بود، با حضور مردی که هم پدر شهید بود و هم همسر شهید.
محمدعلی ادیبزاده۲۲ تیر ۱۴۰۴https://ble.ir/qarar
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۸:۲۱
#روایت_نود_و_هشتم لحظات پس از شهادت شهید فریدون عباسی
پلان اول: نمیدانم با آن همه اشک و بغض چطور رسیدهایم بیمارستان، من و آرمیتا. با مکافات وارد بیمارستان شدهایم. انگار روز شهادت داریوش دارد تداعی میشود. همان بیمارستان همان بخش اورژانس... نیازی ندارم کسی راهنماییم کند کجا بروم. خودم این راه را رفتهام. خودم این درد را کشیده.ام. ضحی و خانم دکتر قاسمی (همسرشهید شهریاری) را میبینم، چقدر این آغوش گرفتنها، این گریهها، تکراری شده. پرده را کنار میزنم. خانم دکتر عباسی را میبینم، روی تخت بخش اورژانس. بغضم میترکد. جایمان عوض شده. چهارده سال پیش من در آن بخش اورژانس بستری بودم و او آمده بود الان او آنجا و من رفتهام. کمی بعد همسر و دختر شهید علیمحمدی و کمی بعدتر همسر شهید احمدی روشن هم میآیند. جمعمان جمع شده. چقدر بدم میآید از این تکرارها...
پلان دو: خانم دکتر عباسی در میانهی درد و اندوهش صبوری میکند. او دارد به ما دلداری میدهد. از ضحی میپرسد: بابا چه شکلی بود؟ ضحی میگوید صورتش خاکی بود و کمی دودی... خانم دکتر عباسی میگوید ضحی بابا یک عکس دارد روز آزادسازی خرمشهر. صورت و موهایش خاکی است، یادت هست؟ میگوید بله یادم است. میگوید همیشه به فریدون میگفتم تصورم از صورتت موقع شهادت شبیه آن عکس است. بابا شبیه آن عکس بود ضحی؟ ضحی با گریههای نم نم و صدای بغض آلود سرش را تکان میدهد و میگوید بابا شبیه همان عکس بود...
پلان سوم: ضحی اصرار دارد تا مادرش را ببرند تا با پیکر پدرش که در سردخانه بیمارستان است، وداع کند. همه جمع ما همسران شهدا به همراه دختران شهدا میرویم سمت سردخانه بیمارستان. دم در میگویند همسر شهید و دو همراه فقط میتوانند وارد شوند. نفر دوم ضحی است قرعه به نام من میافتد که همراشان وارد شوم. کسی به متصدی میگوید دکتر عباسی... کشو را میکشند بیرون. دکتر عباسی را در این شمایل ندیدهام هیچگاه. سمت راست صورتش را خاک و خون پوشانده. سمت چپ صورت و موهایش خاکی است. درست مثل همین عکسی که میبینید. درست مثل همان تصوری که همسرش از او برای شهادتش داشته...
پ.ن: عکسها برای روز آزادسازی خرمشهر است. دکتر عباسی در این عکس سه شبانه روز نخوابیده. او که همراه همرزمانش نقش پررنگی در آن آزادسازی و پیش از آن، شکستن حصر آبادان داشت، باید زنده میماند تا مسیری دیگر برای پیروزی، برای ایران باز کند و چهل و سه سال بعد در خرداد پرحادثه خدا مرگش را شهادت قرار دهد.
پی نوشت: عبدالرضا داوری و علیرضا پورمسعود تهمت زنندگان به دانشمند شهید کماکان در سکوت دستگاه های امنیتی و قضایی به هرزه درانی های خود ادامه می دهند.
یا صاحب الزمان ادرکناحسبنا الله و نعم الوکیل
شهره پیرانی همسر شهید داریوش رضایینژاد
به مکشوفات بپیوندیدhttps://eitaa.com/makshufateitaروایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
پی نوشت: عبدالرضا داوری و علیرضا پورمسعود تهمت زنندگان به دانشمند شهید کماکان در سکوت دستگاه های امنیتی و قضایی به هرزه درانی های خود ادامه می دهند.
یا صاحب الزمان ادرکناحسبنا الله و نعم الوکیل
۶:۲۹
بازارسال شده از فاطمه شایانپویا (سلیمانی)
۸:۵۸
#روایت_نود_و_نهم﷽روز پانزدهم ماه محرم، راهی کوه درکه شدیم، تا علاوه بر برگزاری دعای ندبه، مراسم عزاداری کوچکی هم برپا کنیم.کوه نوردی مختصری انجام دادیم تا به محل مناسبی رسیدیم.وسایلمون روگوشه ای پهن کردیم، نوحه گذاشتیم و مشغول نصب پرچمها شدیم.
در حین نصب پرچمها چند نفر داشتند از کنارمون رد میشدن، با خودشان مشغول صحبت بودن که دوباره چه خبره؟! اون یکیشون گفت: اینا ول کن نیستن
.

مشغول نصب عکس شهدا کنار پایه پل بودیم، عکس ها رو رو زمین گذاشته بودم، دو نفر از آقایون کوهنورد داشتند رد میشدند، یکیشون خطاب به دیگری گفت مواظب باش، پاتو اینجا نزاری، بعدشم عکسها رو از روی زمین برداشت، و گفت خانم اینا رو، رو زمین نمیزارن. 

نصب پرچمها و عکسها تموم شد، میزمان را هم در گوشه ای قرار دادیم که کوهنوردان، از فال و کتابها و عکس شهدا استفاده کنند. سفره صبحانه مان را پهن کردیم، همزمان نوحه هم پخش میشد، دختری به سمتمان آمد و گفت: کارتون خیلی قشنگه
.

عکس خانواده شهید ساداتی هم زینت بخش مجلسمون بود، خانمی شل حجاب با دیدن و شنیدن زندگی شهید بغض گلویش را به سختی میفشرد.
بعد از صرف صبحانه، با پخش صوت دعای ندبه، مشغول خواندن دعا شدیم. 

با خاتمه دعای ندبه، شروع به توزیع بسته های نذری (شامل خاطرات شهدا و جانماز) و فالهای مهدوی نمودیم.
ما سالهاست، درگیر جنگیم، جنگ نرم.همه ما باید در جنگ نرم در صحنه باشیم، با امر به معروف کردنمان، با حضور پررنگترمان درجامعه
ما میخواهیم مسجد را به خیابانهای تهران بیاوریم، برای کسانی که اهل مسجد نیستند. .....࿐჻ᭂ

჻ᭂ࿐....https://eitaa.com/nardebanevasl
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
در حین نصب پرچمها چند نفر داشتند از کنارمون رد میشدن، با خودشان مشغول صحبت بودن که دوباره چه خبره؟! اون یکیشون گفت: اینا ول کن نیستن
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۱۹:۰۶
#روایت صدم
رسل الحاج رمضان
یادداشت خدیجه، دختر فرمانده شهید بزرگ حزب الله فواد شکر برای #حاج_رمضان
️در میان صدای بلند پهپاد و سکوت سنگینی که خانه را فرا گرفته بود، صدای موتورسیکلتی نزدیک شد. لحظاتی بعد، زنگ در به صدا درآمد. صدا کوتاه بود: "یک پیام ویژه." با عجله کاغذ تا شده را باز کردم: "در فلان مکان، در فلان زمان باشید." جایی برای ابهام وجود نداشت.
این پیامی از حاج رمضان است. برای من، دست خط او بسیار آشناست. این پیام در اوج جنگ اسرائیل علیه لبنان، تنها چند هفته پس از شهادت پدرم که حاج بیش از سی سال با او دوستی عمیقی داشت، آمد.
با این وجود، عملیات به طرز چشمگیری روان پیش رفت. پردههای تیره در ماشین دودی مانع از کنجکاوی من برای دنبال کردن مسیر میشد و به نظر میرسید زمان در داخل تا زمانی که به آسانسور و سپس یکی از طبقات ساختمان رسیدم، متوقف شده است. حاج رمضان با لبخندی ثابت، شبیه به لبخندی که عادت کرده بودم وقتی خارج از نوبت شوخی میکردم، در میان بحثهای جدی ببینم، پشت دری نیمهباز منتظرم بود.
️ملاقات با حاج رمضان، در شرایط پیچیده و با وجود مشغلههای مداومش، تعجبآور نبود. از زمان شهادت پدرم، من به یکی از پسران و دختران شهیدی تبدیل شدهام که حاج به خاطر وفاداری به خون و عهدش، توجه ویژهای به آنها دارد.
️اما اینکه زحمت ترتیب دادن ملاقات را در بحبوحه جنگی سهمگین بدون هیچ انتظار مشخصی در مورد وحشیگری دشمن به خود بدهد، کاری است که شاید حتی پدرم هم انجام نمیداد. این، جنبه دیگری از شخصیت او را آشکار میکند: آگاهی او از اهمیت لحظه و حمایت، ثبات و اعتمادی که نیاز است.
اگرچه او مجبور نبود برای اطمینان خاطر من یا عذرخواهی از هرگونه کاستی در این شرایط، توضیح بیشتری بدهد، اما این کار را با دقتی آگاهانه انجام داد که منعکس کننده پدرانه بودن و مراقبت او بود. برای من، او واقعاً یک پدر معنوی بود، و نه فقط برای من، زیرا آرامش او قلب بسیاری از خانوادههای شهدا را حتی در شرایط سخت و دشوار در طول و پس از جنگ در بر میگرفت.
پس از اعلام آتشبس در لبنان، با احساس وحشت از بیگانگی به تهران رسیدم. برای من - برای اولین بار پس از شهادت پدرم - ورود به این کشور آسان نبود، زیرا این کشور پناهگاهی امن و مکانی برای یادبود پدرم بود. من از این فکر که از مکانهایی مرتبط با او عبور خواهم کرد، جایی که او راهنمای من بود، و اینکه غیبت او طاقتفرسا و سنگین خواهد بود، نگران بودم. در بحبوحه این فقدان، بار دیگر، یکی از فرستادگان حاج رمضان مرا به جایگاه ثبات شایستهام بازگرداند. تماسی سریع و گذرا، اما کافی بود تا تمام گرمای تعلق را به تبعیدم بیاورد.
در مسیر ملاقات، این فکر که بدون پدرم با حاج شهید ملاقات خواهم کرد، مرا آزار میداد و از آن سختتر، این فکر که وقتی با حضرت رهبر، علی خامنهای، ملاقات خواهم کرد نیز چنین خواهد بود. وقتی رسیدم، خاطرات آن مکانی را که همیشه در کودکی در آن بازی میکردیم، در مقابل چشمانشان حس کردم.
حاج با گرمی پدرانهای از من استقبال کرد که احساسات یتیمی مرا پنهان میکرد. نه تنها این، بلکه او به محض ورود به محضر رهبر، سید علی خامنهای، مرا همراهی کرد و مرا به همان روشی که از پدرم به آن عادت کرده بودم، معرفی کرد. اگرچه من به عنوان دختر یک شهید معرفی شدم، اما او در تمام مدت مکالمه در کنارم بود، گویی میخواست تأیید کند: من اینجا هستم... تو تنها نیستی.
در تهران، مانند بیروت، حاج رمضان همیشه مشتاق بود به من یادآوری کند که شهدا هرگز ناپدید نمیشوند، بلکه در زندگی روزمره و در لحظات سرنوشتساز، حضوری دائمی پیدا میکنند. او به من گفت: "پدرت همچنان از بالا مراقب تو خواهد بود، همانطور که از بالا مراقب تو بود."
در زمینهای دیگر، هنگام کار روی مستندی درباره زندگی رهبر شهید حاج حسان اللقیس، به حاج رمضان گفتم که در اجرای آن مشکل دارم.
او پاسخ داد: «کار برای شهدا مستلزم رشوه است. باید به آنها رشوه بدهی.» من این اصطلاح را محکوم کردم و او توضیح داد: «شهید را در اعمال، دعاها و زیارتهای خود شریک کنید.» پس از بحث در مورد شهدا، گفت: «میخواهم همین حالا با من شروع کنی.» او دعاهایی را که میخواست او را در آنها قرار دهم، مشخص کرد و از من خواست که بعد از هر دعا برای شهادتش دعا کنم.
️امیدوارم که این به من پس از شهادتت کمک کند. در مواجهه با این میراث عظیم، چارهای جز ادامه دادن نیست. نه فقط از موضع احساسات، بلکه از موضع تعهد به شهیدان و مسئولیت حفظ امانت.
وظیفه پیروی از ردپای شما، کشف اسرار شما و یادگیری معانی پنهان مبارزه شما. با امید به پایداری در این مسیر، شهادتهای شما نقاط عطف جاودانهای در آن و مهمترین فداکاریها برای پیروزیای بود که در پایان آن در انتظار ماست.
https://www.al-akhbar.com/arab/851177@Thirdintifada
روایت فتح خیبر | عضو شوید
️ @relvayatfathkheibar
یادداشت خدیجه، دختر فرمانده شهید بزرگ حزب الله فواد شکر برای #حاج_رمضان
با این وجود، عملیات به طرز چشمگیری روان پیش رفت. پردههای تیره در ماشین دودی مانع از کنجکاوی من برای دنبال کردن مسیر میشد و به نظر میرسید زمان در داخل تا زمانی که به آسانسور و سپس یکی از طبقات ساختمان رسیدم، متوقف شده است. حاج رمضان با لبخندی ثابت، شبیه به لبخندی که عادت کرده بودم وقتی خارج از نوبت شوخی میکردم، در میان بحثهای جدی ببینم، پشت دری نیمهباز منتظرم بود.
اگرچه او مجبور نبود برای اطمینان خاطر من یا عذرخواهی از هرگونه کاستی در این شرایط، توضیح بیشتری بدهد، اما این کار را با دقتی آگاهانه انجام داد که منعکس کننده پدرانه بودن و مراقبت او بود. برای من، او واقعاً یک پدر معنوی بود، و نه فقط برای من، زیرا آرامش او قلب بسیاری از خانوادههای شهدا را حتی در شرایط سخت و دشوار در طول و پس از جنگ در بر میگرفت.
در مسیر ملاقات، این فکر که بدون پدرم با حاج شهید ملاقات خواهم کرد، مرا آزار میداد و از آن سختتر، این فکر که وقتی با حضرت رهبر، علی خامنهای، ملاقات خواهم کرد نیز چنین خواهد بود. وقتی رسیدم، خاطرات آن مکانی را که همیشه در کودکی در آن بازی میکردیم، در مقابل چشمانشان حس کردم.
در زمینهای دیگر، هنگام کار روی مستندی درباره زندگی رهبر شهید حاج حسان اللقیس، به حاج رمضان گفتم که در اجرای آن مشکل دارم.
او پاسخ داد: «کار برای شهدا مستلزم رشوه است. باید به آنها رشوه بدهی.» من این اصطلاح را محکوم کردم و او توضیح داد: «شهید را در اعمال، دعاها و زیارتهای خود شریک کنید.» پس از بحث در مورد شهدا، گفت: «میخواهم همین حالا با من شروع کنی.» او دعاهایی را که میخواست او را در آنها قرار دهم، مشخص کرد و از من خواست که بعد از هر دعا برای شهادتش دعا کنم.
وظیفه پیروی از ردپای شما، کشف اسرار شما و یادگیری معانی پنهان مبارزه شما. با امید به پایداری در این مسیر، شهادتهای شما نقاط عطف جاودانهای در آن و مهمترین فداکاریها برای پیروزیای بود که در پایان آن در انتظار ماست.
https://www.al-akhbar.com/arab/851177@Thirdintifada
روایت فتح خیبر | عضو شوید
۱۵:۵۲