بعد گفت خدا رحمت کند. خانم تان بودند... یا خواهرتان؟با صدای بچه تره شروع کردم زارزار گریه کردن. پاسدار هم با من گریه می کرد. همه ی تابلوها را برداشتم. روی یکی از آنها یک جوی آب قهوه ای چسبیده بود. از همان آبشار موهای قهوه ای. پاسدار می خواست آن را از روی کاغذ جدا کند، اما نگذاشتم.خودش فهمید و گذاشت موها و گوشتها و بوها و فریادها روی تابلوها باقی بمانند.نمی دانم مه تاب از مریم - که بزرگتر بود - یاد گرفته بود یا مریم از مه تاب یا هر دو از گالری هنر مدرن پاریس. هیچ وقت نمایشگاه درست نکردند. بدشان می آمد. حالشان به هم می خورد از این که دو سه تا بازدیدکننده ی بازاری بیایند و روی کارشان ان قلت بیاورند.رنگ های تان درست روی بوم ننشسته... آیا می شود در آیینه ی سنت مدرنیزم را دید؟... کاش کمی با منتقدین مشورت می کردید. البته یک استعداد برتر پشت این آثار هست که... چرا بروشور قیمت نداده اید؟... چند سال است که نقاشی می کنید؟... کار سفارشی قبول می کنید؟توی باغ طوطی قبری دو طبقه برای شان کندند. روی هم خاک شان کردم. قبر کن پرسید که کدام شان رو باشد؟ گفتم فرقی نمی کند. اما موقع تلقین اولی دیدم آبجی مریم زیر خوابیده است.شاید میخواست من بیشتر مهتاب را ببینم. قربان معرفتت خواهر. هنوز شب هفت نگرفته بودم که یک نمایشگاه از آثارشان گذاشتم بدون معرفی. به کسی دخلی نداشت. بعد از یک هفته خبر نمایشگاه مثل بمب توى شهر ترکید. دو سه تا شیشه هم شکست. یکی از شیشه ها مثل یک مثلث توی بوم نقاشی فرو رفته بود. نمی دانم نقاشی مریم بود یا مهتاب دستِ آن جوان پاسدار را برید خونش ریخت روی تابلو. خون شهید که نبود. همان جا با خودکار دور خون او خطی کشیدم و زیرش نوشتم این خون مقدس نیست.بعد توی یک مجله ی مضمحل دو سه تا نقد نوشتند روی نمایشگاه. نمی دانم کار کی بود. اگر میدانستم به قول کریم خشتکش را میکشیدم روی سرش. نوشته بود:این یعنی پایان آبستره. نقاش ناشناس همه ی آثارش را سوزانده بود؛ به طرزی واقعی نقاش ناشناس با این کار ثابت کرد این پایان آبستره است. این روایت مدرن به طرز بی نظیری رئال و دل چسب بود. انگار چیزی منفجر شده باشد و بدن نقاش ناشناس را با آثارش ممزوج کرده باشد و روی هم پایانی باشند برای آبستره. حتا تکه های سوخته ای که روی تابلوها بودند، به نظر قطعات تنی عاشق می آمد. آن سان که در اثرش ذوب شده بود. این همان نظریه ی مؤلف است، اما در پویهای مدرن. پایانی برای همه ی سبک ها.جدا از محاسن فراوان ذکر عیوب چونان چراغی فراراه آثار بعدی نقاش ناشناس خواهد بود. اشاره ی تلویحی نقاش ناشناس به تقدس آثار اغراق آمیز بود، جدا از خلاقیت در انتقال پیام با آن قلم لرزان و خط ناخوانا که انگار در شتاب زده گی نوشته بود این خون مقدس نیست...نکته ی دیگر این که امید داریم نقاش ناشناس را در محافل هنری ببینیم. او از دو سبک مختلف سود می جوید.هر دو سبک ریشه در آثار مدرن اروپایی دارد. انگار که دو نقاش با هم نمایشگاه گذاشته بودند؛ هر چند که هر دو یک امضا داشتند! بی خود نبود هر دو از منتقدها متنفر بودند. انگار دو نفر هستند؟! انگار ندارد که نقاش ناشناس... جد و آباءت ناشناس بودند. صد بار از هر دو خواستم لاتین امضا نکنند. اصلاً امضا نکنند. یا دست کم فارسی امضا کنند. خیلی رئال بود؟! پس چی؟ موشک اگر صاف بخورد وسط آتلیهات - رئال که چیزی نیست - سوررئال می شوی. تن عاشقی داشت... کلاهت را بگذار بالاتر على آقا مثل كلاه قواد بغدادی.... در کارهای بعدی... گریه ام گرفته بود. خشم بغضم را ترکاند. جای کریم خالی بود. با هم برویم باغ طوطی، سر قبر خواهرهای مان بنشینیم و زار بزنیم.
@asaatiri
@asaatiri
۶۶۵
۱۵:۲۵
بازارسال شده از مجله میدان آزادی
ویژه اکران و بررسی سینمای زندگی
#مجله_میدان_آزادی
۳۳
۱۴:۰۰
بازارسال شده از چارسو فرهنگ
این نقاشی ۱۷ برابر کل فروش سینمای ۱۴۰۴ ما میارزد
🟢یک اثر هنری از جکسون پولاک که آن را «اولین نقاشیهای واقعاً انتزاعی» تاریخ میخوانند، در حراجی نیویورک به قیمت ۱۸۱ میلیون دلار (بیش از ۳۲ همت) فروخته شد.
🟢این در حالیست که کل فروش سینمای ایران در سال ۱۴۰۴ به حدود ۱.۹ همت خلاصه میشود. با این حساب، اثر پولاک ۱۷ برابر کل فروش سینمای ایران به فروش رسیده است.
FarhikhteganDaily.com
روبیکا | اینستاگرام | بله | تلگرام | توییتر | سروشپلاس
@charsoofarhang
🟢یک اثر هنری از جکسون پولاک که آن را «اولین نقاشیهای واقعاً انتزاعی» تاریخ میخوانند، در حراجی نیویورک به قیمت ۱۸۱ میلیون دلار (بیش از ۳۲ همت) فروخته شد.
🟢این در حالیست که کل فروش سینمای ایران در سال ۱۴۰۴ به حدود ۱.۹ همت خلاصه میشود. با این حساب، اثر پولاک ۱۷ برابر کل فروش سینمای ایران به فروش رسیده است.
FarhikhteganDaily.com
روبیکا | اینستاگرام | بله | تلگرام | توییتر | سروشپلاس
@charsoofarhang
۵۷
۲۲:۵۳
نوشتههای مجید اسطیری
این نقاشی ۱۷ برابر کل فروش سینمای ۱۴۰۴ ما میارزد 🟢یک اثر هنری از جکسون پولاک که آن را «اولین نقاشیهای واقعاً انتزاعی» تاریخ میخوانند، در حراجی نیویورک به قیمت ۱۸۱ میلیون دلار (بیش از ۳۲ همت) فروخته شد. 🟢این در حالیست که کل فروش سینمای ایران در سال ۱۴۰۴ به حدود ۱.۹ همت خلاصه میشود. با این حساب، اثر پولاک ۱۷ برابر کل فروش سینمای ایران به فروش رسیده است. FarhikhteganDaily.com روبیکا | اینستاگرام | بله | تلگرام | توییتر | سروشپلاس @charsoofarhang
فرهنگ به مثابه سلاح: سازمان سیا بود که گروه ارکستر سمفونی بوستون را عازم اولین تور اروپایی اش کرد و به صورت مخفیانه از اولین نمایشگاه اروپایی اکسپرسیونیسم انتزاعی حمایت کرد. درست مانند رویکرد غیر تاریخی نقد نو به متون، رنگ پاشیده شده در آثار «جکسون پولاک» هم برخلاف نقاشیهای دیواری عظیم دیگو ریورا، مناسب روایت های مارکسیست یا ضدامپریالیست نبود. اکسپرسیونیسم آمریکایی، در واقع کمپینی علیه جنبش هنری واقع گرایی اجتماعی بود.
این کتاب از جمله کتابهای بی نظیر در زمینه ژورنالیسم هنر است که مورد تمجید رهبر شهید انقلاب هم قرار گرفته بود.
@asaatiri
این کتاب از جمله کتابهای بی نظیر در زمینه ژورنالیسم هنر است که مورد تمجید رهبر شهید انقلاب هم قرار گرفته بود.
@asaatiri
۲.۱K
۲۲:۵۴
بازارسال شده از مجله میدان آزادی
شب یازدهم: «تالکین»
🪄
#نقد_و_تماشا #مجله_میدان_آزادی
۳۴
۲۱:۱۲
این ایده به دردبخورها و به دردنخورها از نخستین جملات رمان #آقای_سالاری_و_دخترانش آمدهبود.قهرمان رمان که تمام عمرش سعی کرده آدم به دردبخوری باشد، کم کم میفهمد کسانی که به نظرش به دردنخور بودهاند، به چه دردی میخورند.
@asaatiri
۱۸۸
۱۵:۰۹
خیلی ها با باز شدن اینترنت بینالملل حال شون خوب میشه. ولی من مدام نگرانم، تا لحظهای که یه نفر با لباس سبز تیره سپاه پاسداران بیاد توی قاب رسانه و با لبخند بگه مردم عزیز ایران نگران نباشید، خون هیچ هموطن و هیچ کدام از نیروهای مسلح به خاطر انبوه دادههایی که از کشور جاسوسی میکنند نخواهد ریخت، ما فکر همه جای کار رو کردیم.یه نفر بهم قوت قلب بده.
من روضه هایی که این دولت خموده برای کسب و کارها میخونه رو چندان باور نمیکنم. دولتی که رئیس جمهورش در مناظره یک کلمه سیاستگذاری نداشت و همه چیز رو به کارشناسان واگذار کرده بود که قاعدتا همگی از جنس تفکر ظریف بودند و هستند.چرا ثبت رسمی و مالیات گرفتن از کسب و کارهایی که درآمد دلاری دارند انجام نمیشه تا بعدا بشه از طریق صندوق حمایت از کسب و کارهای مجازی یا مثلا بیمه مشاغل بین المللی ازشون حمایت کرد؟
منطق #درهای_باز و #بازار_آزاد همیشه به کشور صدمه زده.
@asaatiri
من روضه هایی که این دولت خموده برای کسب و کارها میخونه رو چندان باور نمیکنم. دولتی که رئیس جمهورش در مناظره یک کلمه سیاستگذاری نداشت و همه چیز رو به کارشناسان واگذار کرده بود که قاعدتا همگی از جنس تفکر ظریف بودند و هستند.چرا ثبت رسمی و مالیات گرفتن از کسب و کارهایی که درآمد دلاری دارند انجام نمیشه تا بعدا بشه از طریق صندوق حمایت از کسب و کارهای مجازی یا مثلا بیمه مشاغل بین المللی ازشون حمایت کرد؟
منطق #درهای_باز و #بازار_آزاد همیشه به کشور صدمه زده.
@asaatiri
۱۴۵
۱:۴۸
بازارسال شده از واره؛ ایران مجازی اسلامی
آیا قطعی اینترنت در افزایش امنیت سایبری تأثیر دارد؟ من متخصص #امنیت_سایبری نیستم اما به عنوان یک کارشناس باید از ابعاد حکمرانی امنیت سایبری سردربیاورم (بلاتشبیه مثل رییس جمهوری که لزوماً تخصص اقتصاد ندارد، اما باید استدلالهای طرفداران و مخالفان تأثیرگذاری #نرخ_ارز بر #تورم را بشنود و تصمیم بگیرد).بر این مبنا جمعبندی یافتههای خودم را با شما به اشتراک میگذارم:
امنیت یک مقوله مطلق که بگوییم داریم یا نداریم نیست، وضعیت طیفی است. هیچ راهی وجود ندارد که شما بتوانید یک سامانه را صد درصد امن کنید (#گنبد_آهنین رژیم صهیونسیتی از نمونههای فیزیکی این تلاش ناکام است). لذا بحث در اینجا درباب امکان ارتقای امنیت و هزینه-فایده ناشی از آن است.
عمده کسانی که وظیفه #تامین_امنیت را (در هر دو مجموعه اطلاعاتی کشور) برعهده دارند و اصطلاحا «درون سیستم» هستند، تأثیر #قطع_اینترنت را بر افزایش امنیت «جدی و بسیار قابل توجه» میدانند، اما بخشی از کسانی که به لحاظ نظری مسئله را بررسی کرده یا تجربیات شخصی در سطح سازمان محدود دارند، تأثیر آن را کم و حتی «مضر» به حال امنیت می دانند.
بخشی از حملات خارجی سایبری در لایه افزایش کاذب تقاضا و اخلال توزیعشده در خدمت (DDos) انجام میشوند، این حملات البته شناسایی و برخورد با آن کمتر پیچیده است، اما با قطع اینترنت می توان گفت حملات در این لایه به صفر نزدیک میشوند.
حملات سازمان یافته دولتی (که در ایام جنگ بیشتر با این نوع حمله از سوی نیروی نظامی یک کشور متخاصم مواجه هستیم) به دلیل ماهیت پیچیده، نوآورانه و بعضاً ترکیبی بودن (که از ابزارهای الکترونیکی، فیزیکی و حتی عامل انسانی هم بعضاً استفاده می کنند، شبیه به آنچه در #استاکس_نت استفاده شد) با قطع اینترنت لزوماً از بین نمیروند، اما به هر حال این گونه حملات نیاز به یک فرمان حمله (command & control) هستند که از طریق اینترنت میسر میشود.
حملات علیه جمهوری اسلامی عمدتاً با طراحی قبلی، نفوذ پیشین (APT) و با رصد کل زنجیره تامین انجام میشود. یعنی یک دسترسی پنهان (back door) یا یک نفوذ کاشتهشده (implant) از قبل در زیرساختهای حساس مانند برق، گاز، بنزین و... تعبیه میگردد و در وقت نیاز، با ارسال یک فرمان یا به صورت برنامه زمانمند (Schedule) فعال میشود. این اقدام چند سال پیش در سرورهای hp آلودهشده (منبع: پادویش) در راهآهن و فولاد و همین اخیراً در جریان حمله آمریکا به اصفهان رخ داد که تعداد قابل توجهی از محصولات شرکتهای #سیسکو (Cisco)، #جونیپر (Juniper)، #فورتینت (Fortinet) و... بهطور هماهنگ و ناگهانی از مدار خارج شدند یا اصطلاحا سیستم عامل آنها «پَرید» (منبع: فارس).لذا کارشناسانی که عدم بهروزرسانی سامانههای فنی کشور در ایام جنگ را مضر به امنیت میدانند، به این خطر و امکان تکرار حادثه #پیجر لبنان در ایران، دقت ندارند. دشمنی که در شرایط جنگی از حمله به دانشآموزان مدرسه #میناب ابایی ندارد، چرا یک بدافزار خطرناک را در سطح ملی در کشور پخش نکند؟
قطع اینترنت راهحل کاملاً بهینهای برای ارتقای امنیت سایبری نیست (ارتقای امنیت رسانهای و جلوگیری از عملیات روانی دشمن به جای خود)، اما این را می توان گفت که با این کار، کنترلپذیری سامانههای کشور به دلیل محدودشدن درگاهها، موجودیتها و کاهش وسعت «سطح حمله» (Attack Surface) قطعاً بهبود مییابد. چرا که که علی رغم تاکیدات و پروتکلهای حفاظتی، همچنان بسیاری از سامانههای کشور به طور کامل #ایزوله (Air-Gapped) نیستند. مثل اینکه در یک شهرک مسکونی، یک باند تبهکار و مسلح مخفی شوند، اولین کاری که نهادهای انتظامی میکنند بستن کلیه دربهای شهرک و محدودکردن ترددها به یک درب خاص است که کنترلپذیری را افزایش میدهد. فقط دقت که قطع اینترنت با هدف امنیت سایبری، یک «تاکتیک اضطراری» است، نه یک «استراتژی امنیتی».همچنان شنوای نظرات دیگر کارشناسان هستم.
@vaareh
۱۲
۱۱:۳۹
تازگی خواندن رمان #که_ماهی_برآید به قلم خانم «سعیده شبرنگ» حسابی حالم را خوب کرد.رمانی با نثر بسیار سلیس و غنی درباره حکیم و عارف بزرگ عصر قاجار #حاج_ملا_هادی_سبزواری.
اگر از خواندن نثرهای شلخته و کم رمق رمان هایی که به بازار می آیند خسته باشی و سوژه رمان برایت مهم باشد نمیتوانی از کنار این رمان به سادگی بگذری، وانگهی که رگ و ریشه ات هم سبزواری باشد.به مناسبت عید فرخنده غدیر یکی از قشنگ ترین فصل های رمان را کامل اینجا بازنشر میکنم.
از توصیف های خوش آب و رنگ که بگذریم، ببینید نویسنده چقدر هوشمندانه یک اصالت تاریخی، اعتقادی، فرهنگی را که میتواند خیلی حساسیت زا باشد طنازانه مطرح میکند و از زبان حاج ملاهادی سبزواری پاسخی میدهد که نه سیخ بسوزد نه کباب.
شاید توجه به این نکته هم ظرافت کار را بیشتر عیان کند که هجدهم ذیحجه تاریخ قتل خلیفه سوم نیز هست.
زان سبزه زار خط بشد این خطه سبزوار
حیاط اندرونی و بیرونی غلغلۀ جمعیت بود. اهالی خانه سالها بود که به این اوضاع عادت کرده بودند. درب منزل شیخ همیشه به روی همه باز بود و آمدوشد اهل سبزوار به این خانه در تمام طول سال رسمی معمول بود. گاه زنی بیوه برای دریافت مستمری ماهانهاش میآمد و گاهی دو کشاورز عرض حال میآوردند تا شیخ میانشان حکم کند. فقیر و مستمند هم که پای ثابت دربخانه بودند.یکی دو روز در سال اما، بیشتر از همیشه آمدوشد بود و خانه مدام از مردم شهر خالی و پر میشد. از حاکم و وکیل و تاجر و قاضی گرفته تا دهقان و عامل و شاطر و بنا، همگی میهمان سفرۀ شیخ شهر میشدند. حالا دیگر هیچ کس از اهل سبزوار نبود که از سفرۀ گسترده حاج ملاهادی در عید غدیر خم بی خبر باشد. هر سال بعد از اتمام قربانیهای عید اضحی همه اهل خانه دست به کار میشدند. از بزرگ و کوچک پیر و جوان مرد و زن ارباب و پیشکار و خادم و حتی همسایه ها به کمک می آمدند تا بساط قرمه پزان را مهیا کنند. هفت روز کار مداوم از ماست زدن و دوغ گرفتن، تا بار گذاشتن قیمه و آرد کردن گندم و پخت نان، بیرون کشیدن شیشه های ترشی از زیرزمین، آب و جاروی حیاط و جمع کردن برگهای ریخته، تمیز کردن آب حوض و مفروش کردن تخت های چوبی، چیدن مخده ها دورتادور شاه نشین و اتاق پنجدری، برق انداختن شیشه پنجره ها و سوزاندن عود و اسپند در آتش گردانها، همه اینها متعلقاتی از نذر و نیت بزرگ خانه و باقی ساکنان بود برای برپایی سفره اطعام غدیر.ساعتی بعد از اذان صبح هر دو درب عمارت باز میشد و عطر حلیم و روغن حیوانی در حیاط می پیچید. مهمانان تک تک و گروه گروه وارد میشدند. بعضی با خودشان ظرف و دیگ و پیاله میآوردند تا غیر از آنچه خورده اند اندکی هم برای تبرک ببرند.شیخ با بالا آمدن آفتاب، در اتاق پنج دری کنار پنجره های مشرف به حیاط مینشست و با آمدن هر مهمان از جا برمیخاست و سر خم میکرد. بعضی از مهمانها به سلام و علیک اکتفا نمیکردند و مصافحه و دیده بوسی هم میکردند. دخترها و پسرها و نوه ها که هر یک در حیاط و بالاخانه و مطبخ و مهمان خانه مشغول کاری بودند میدیدند که آقاجان تکیه داده به عصای مُنَبّتَش، سرپا ایستاده و وقت استقبال مهمانان از درون جعبه چوبی روی طاقچه سکه ای برمیدارد و در دست آنها میگذارد. قانون و قاعده و رسم نانوشته خانه آقاجان همیشه این بود که سهم سادات، دو مقابل است. در مرور خاطرات این سالها تغییراتی رقم خوردهبود؛ اما اصل این ضیافت پابرجا بود. حیاط بزرگتر شده بود و مهمانها بیشتر. بر تعداد دیگها و ظرفها افزوده شده بود و بار گندم و برنج و گوشت و بُنشن چند برابر. فرزندان بزرگتر شده بودند و تکاپو افزون تر. حتی جعبه چوبی سکه ها هم چند سالی بود که عوض شده بود.فرزندان و نوه ها از وقتی به خاطر داشتند، بساط اطعام غدیر با تمام تفصیلات و متعلقاتش، سنت دیرین این خانه بود و سکه گرفتن از دست آقاجان هم جزء لاینفک همین سنت دیرینه.در میان آواز خوش ارجوزه خوان (قصیده خوان) و لابه لای سروصدای خردسالان، صدای زنی از پشت پرده آویخته در میانه حیاط به گوش رسید:-علىبیشتر از بیست کودک در حیاط سرگرم بازی بودند و سروصدای شان از هشتی هم عبور کرده و به کوچه رسیده بود. زن بار دیگر کمی بلندتر گفت:-على! علی!به یکباره پنج طفل به سمت صدا برگشتند و بله گفتند. آقاجان که کنار پنجره مشرف به حیاط ایستاده و به عصا تکیه زده و شاهد این صحنه بود لبخند بر لبش نشست برگشت و به جماعت میهمان که گرداگرد اتاق نشسته بودند نگریست.
ادامه

@asaatiri
اگر از خواندن نثرهای شلخته و کم رمق رمان هایی که به بازار می آیند خسته باشی و سوژه رمان برایت مهم باشد نمیتوانی از کنار این رمان به سادگی بگذری، وانگهی که رگ و ریشه ات هم سبزواری باشد.به مناسبت عید فرخنده غدیر یکی از قشنگ ترین فصل های رمان را کامل اینجا بازنشر میکنم.
از توصیف های خوش آب و رنگ که بگذریم، ببینید نویسنده چقدر هوشمندانه یک اصالت تاریخی، اعتقادی، فرهنگی را که میتواند خیلی حساسیت زا باشد طنازانه مطرح میکند و از زبان حاج ملاهادی سبزواری پاسخی میدهد که نه سیخ بسوزد نه کباب.
شاید توجه به این نکته هم ظرافت کار را بیشتر عیان کند که هجدهم ذیحجه تاریخ قتل خلیفه سوم نیز هست.
زان سبزه زار خط بشد این خطه سبزوار
حیاط اندرونی و بیرونی غلغلۀ جمعیت بود. اهالی خانه سالها بود که به این اوضاع عادت کرده بودند. درب منزل شیخ همیشه به روی همه باز بود و آمدوشد اهل سبزوار به این خانه در تمام طول سال رسمی معمول بود. گاه زنی بیوه برای دریافت مستمری ماهانهاش میآمد و گاهی دو کشاورز عرض حال میآوردند تا شیخ میانشان حکم کند. فقیر و مستمند هم که پای ثابت دربخانه بودند.یکی دو روز در سال اما، بیشتر از همیشه آمدوشد بود و خانه مدام از مردم شهر خالی و پر میشد. از حاکم و وکیل و تاجر و قاضی گرفته تا دهقان و عامل و شاطر و بنا، همگی میهمان سفرۀ شیخ شهر میشدند. حالا دیگر هیچ کس از اهل سبزوار نبود که از سفرۀ گسترده حاج ملاهادی در عید غدیر خم بی خبر باشد. هر سال بعد از اتمام قربانیهای عید اضحی همه اهل خانه دست به کار میشدند. از بزرگ و کوچک پیر و جوان مرد و زن ارباب و پیشکار و خادم و حتی همسایه ها به کمک می آمدند تا بساط قرمه پزان را مهیا کنند. هفت روز کار مداوم از ماست زدن و دوغ گرفتن، تا بار گذاشتن قیمه و آرد کردن گندم و پخت نان، بیرون کشیدن شیشه های ترشی از زیرزمین، آب و جاروی حیاط و جمع کردن برگهای ریخته، تمیز کردن آب حوض و مفروش کردن تخت های چوبی، چیدن مخده ها دورتادور شاه نشین و اتاق پنجدری، برق انداختن شیشه پنجره ها و سوزاندن عود و اسپند در آتش گردانها، همه اینها متعلقاتی از نذر و نیت بزرگ خانه و باقی ساکنان بود برای برپایی سفره اطعام غدیر.ساعتی بعد از اذان صبح هر دو درب عمارت باز میشد و عطر حلیم و روغن حیوانی در حیاط می پیچید. مهمانان تک تک و گروه گروه وارد میشدند. بعضی با خودشان ظرف و دیگ و پیاله میآوردند تا غیر از آنچه خورده اند اندکی هم برای تبرک ببرند.شیخ با بالا آمدن آفتاب، در اتاق پنج دری کنار پنجره های مشرف به حیاط مینشست و با آمدن هر مهمان از جا برمیخاست و سر خم میکرد. بعضی از مهمانها به سلام و علیک اکتفا نمیکردند و مصافحه و دیده بوسی هم میکردند. دخترها و پسرها و نوه ها که هر یک در حیاط و بالاخانه و مطبخ و مهمان خانه مشغول کاری بودند میدیدند که آقاجان تکیه داده به عصای مُنَبّتَش، سرپا ایستاده و وقت استقبال مهمانان از درون جعبه چوبی روی طاقچه سکه ای برمیدارد و در دست آنها میگذارد. قانون و قاعده و رسم نانوشته خانه آقاجان همیشه این بود که سهم سادات، دو مقابل است. در مرور خاطرات این سالها تغییراتی رقم خوردهبود؛ اما اصل این ضیافت پابرجا بود. حیاط بزرگتر شده بود و مهمانها بیشتر. بر تعداد دیگها و ظرفها افزوده شده بود و بار گندم و برنج و گوشت و بُنشن چند برابر. فرزندان بزرگتر شده بودند و تکاپو افزون تر. حتی جعبه چوبی سکه ها هم چند سالی بود که عوض شده بود.فرزندان و نوه ها از وقتی به خاطر داشتند، بساط اطعام غدیر با تمام تفصیلات و متعلقاتش، سنت دیرین این خانه بود و سکه گرفتن از دست آقاجان هم جزء لاینفک همین سنت دیرینه.در میان آواز خوش ارجوزه خوان (قصیده خوان) و لابه لای سروصدای خردسالان، صدای زنی از پشت پرده آویخته در میانه حیاط به گوش رسید:-علىبیشتر از بیست کودک در حیاط سرگرم بازی بودند و سروصدای شان از هشتی هم عبور کرده و به کوچه رسیده بود. زن بار دیگر کمی بلندتر گفت:-على! علی!به یکباره پنج طفل به سمت صدا برگشتند و بله گفتند. آقاجان که کنار پنجره مشرف به حیاط ایستاده و به عصا تکیه زده و شاهد این صحنه بود لبخند بر لبش نشست برگشت و به جماعت میهمان که گرداگرد اتاق نشسته بودند نگریست.
ادامه
@asaatiri
۶۱
۲۳:۱۱
بخش دوم
میان این مردان چند نفر نام مولا را داشتند؟ مشهدی علی دلاک، رجبعلی گاریچی، حاج مرتضی بیهقی، کربلایی حیدر فرش فروش، آقا غلامعلی حاجب درب خانه حاکم و حتی نُه پسر حشمت الله خان که پدرشان نذر کرده بود نام و القاب امیرالمؤمنین را بر تمام اولاد ذکورش بگذارد و بعد از علی، امیر، مرتضی، حیدر، اسدالله، ابوتراب، ابوالحسن و ولی الله، وقتی که فرزند نهمش هم پسر شده بود از شیخ خواسته بود تا در گوشش اذان و اقامه بگوید و نامی برایش اختیار کند و شیخ پشت قرآن نوشته بود: یعسوبالدین.یاد سخن خودش افتاد: «آب و هوای سبزوار، علی پروره.» پرنده خاطر شیخ پرواز کرد و خاطره سالهای پیش را به طاقچه ذاکره اش نشاند. آن سال چند جوان سر به سر تاجری از اهل سنت گذاشته بودند و پیرمرد کور و کری را که همیشه کنار سکوی مقابل حمام به گدایی مینشست به نام خلیفه معرفی کرده بودند. دعوا بالا گرفته بود و به درب منزل آقاجان آمده بودند تا حَکم شود.تاجر از بمبئی بار قماش و ادویه آورده بود و مقصدش قفقاز بود. شکوه آورده بود به محضر شیخ و از چند جوان عارض شده بود و یک نفس سخن میگفت:- من اهل بلخم. از مزار شریف. سالهاست به تجارت مشغولم. زعفران قائن را به هندوستان میبرم و قماش کشمیری و بهارات هندی را به ایران و عثمانی میرسانم. امسال از یک هم سفر شنیدم مویز و کشمش شهرتان شهره است. به سبزوار که رسیدم در اولین حجره بازار داخل شدم و نگاهی به فرشها و قالیچه ها انداختم. پادوی حجره گفت که این دفتر و دستگاه متعلق است به کربلایی حیدر. از قهوه خانه گذر کردم و دیدم قهوه چی نام پدرش را بر قاب معرق به سر در زده است: کرّار. ظهر سراغ مسجد را گرفتم تا ادای فریضه کنم. خادم مسجد به اسبهای درشکهام آب خوراند. نامش را پرسیدم. گفت: کربلایی مرتضی. عصر در بازار سراغ مویز مرغوب را گرفتم. همه نشانی باغ میرزعلی آقا را دادند. غروب کنار میدانچه چند جوان را دیدم که گرم گفت و گو بودند. گفتم راه کاروانسرا از کدام طرف است؟ یکی از آنها به سویی اشاره کرد و گفت: سمت دروازه مشهد از هرکسی بپرسی کاروانسرای نادعلی کجاست نشانیات می دهند. پرسیدم نام خودت چیه چوون؟ گفت کوچیک شما حسینعلی. به مطایبه گفتم: نفوس این شهر غیر از علی و حیدر و مرتضی و نادعلی نام دیگری هم دارند؟ یکی از جوانها شوخی ام را جدی گرفت و گفت: «شما بگو دنبال چه اسمی هستی عمو؟»دو تقه به درب اتاق شیخ خورد و تاجر سکوت کرد. لنگه های چوبی در باز شد و چند جوان داخل شدند. سبیلهای بلند و تسمههای چرمی آویخته از مچ دست و زنجیری که دور انگشت تاب میدادند شمایل جاهلیشان را فریاد می زد. سلام کردند و به احترام شیخ، سر به زیر انداختند. آقا رضی اشاره کرد که بنشینند. چند عاقل مرد هم که در کوچه حمام شاهد این بگومگو بودند، وارد شدند و بعد از سلام و احوالپرسی نشستند.شیخ به تاجر اشاره کرد که سخنش را ادامه دهد.- پرسیدند شما پی چه اسمی هستی؟ و شما چی گفتی؟- گفتم مثلا زید، عمرو، بکر.شیخ دستی به محاسنش کشید تا تبسمش را پنهان کند. تاجر به جوانهایی که ساکت و سر به زیر نشسته بودند اشاره کرد و ادامه داد:- همین جوانها به پچپچه مشغول شدند و چیزکی گفتند و خندیدند که ندانستم. دستم را گرفتند و گفتند با ما بیا. مقابل حمام که رسیدیم گدایی را دیدم که ژنده پوشیده بود و از یک چشم اعمی بود. کاسه ای پیش رویش گذاشته بود و رهگذران در آن سکه می انداختند. نزدیک شدیم. پیرمرد را نشانم دادند و گفتند: این خدازده اسمش عثمان است.یکی دو جوان بی آنکه سر بلند کنند ریز خندیدند. مردی که از باقی پیرتر بود با اخم نگاهی به آنها انداخت. تاجر سخنش هنوز ادامه داشت:- فهمیده بودم سربه سرم گذاشته اند و مرا دست انداخته اند. صدایم که بالا رفت و جمعیت دورمان را گرفتند گفتم مرا ببرید پیش حاکم تا عارض شوم. گفتند بزرگ شهر ما حکیم است و القصه مرا به محضرتان آوردند.آقاجان دستی به محاسن حناگذاشته اش کشید و نگاهی به جوانها انداخت که سر به زیر ردیف نشسته و به دیوار تکیه زده بودند. رو کرد به تاجر و گفت:- اول اینکه سبزوارِ سبزه زار ما به میهمان داری و میهمان نوازی شهره است. دویم اینکه آنچه این جوانها با شما کرده اند نه معرکه بوده و نه بی حرمتی معاذ الله. خودتان هم گفتید که مطایبه بوده و جواب مطایبه، مطایبه است. اما سیّم به قول طبیعیون هر خاکی استعدادی دارد و هر اقلیمی قابلیتی. جخ، استعداد و قابلیت سبزوار ما در علی پروری است و آب و هوایش برای بکر و عمرو، مطلوب نیست.با این سخن شیخ، همۀ آنها که گرداگرد نشسته بودند و جوانها که در سکوت به لبهای آقاجان چشم دوخته بودند و حتی خود تاجر، به ناگاه لب به خنده گشودند و صدای خندیدنشان تا حیاط رسید. درایت آقاجان خاطر مکدر تاجر سنّی را با مزاح به رضایت کشانده بود.
#عید_غدیر_خم بر همه شیعیان و دوستداران مولا امیرالمومنین علی علیه السلام گرامی باد.
@asaatiri
میان این مردان چند نفر نام مولا را داشتند؟ مشهدی علی دلاک، رجبعلی گاریچی، حاج مرتضی بیهقی، کربلایی حیدر فرش فروش، آقا غلامعلی حاجب درب خانه حاکم و حتی نُه پسر حشمت الله خان که پدرشان نذر کرده بود نام و القاب امیرالمؤمنین را بر تمام اولاد ذکورش بگذارد و بعد از علی، امیر، مرتضی، حیدر، اسدالله، ابوتراب، ابوالحسن و ولی الله، وقتی که فرزند نهمش هم پسر شده بود از شیخ خواسته بود تا در گوشش اذان و اقامه بگوید و نامی برایش اختیار کند و شیخ پشت قرآن نوشته بود: یعسوبالدین.یاد سخن خودش افتاد: «آب و هوای سبزوار، علی پروره.» پرنده خاطر شیخ پرواز کرد و خاطره سالهای پیش را به طاقچه ذاکره اش نشاند. آن سال چند جوان سر به سر تاجری از اهل سنت گذاشته بودند و پیرمرد کور و کری را که همیشه کنار سکوی مقابل حمام به گدایی مینشست به نام خلیفه معرفی کرده بودند. دعوا بالا گرفته بود و به درب منزل آقاجان آمده بودند تا حَکم شود.تاجر از بمبئی بار قماش و ادویه آورده بود و مقصدش قفقاز بود. شکوه آورده بود به محضر شیخ و از چند جوان عارض شده بود و یک نفس سخن میگفت:- من اهل بلخم. از مزار شریف. سالهاست به تجارت مشغولم. زعفران قائن را به هندوستان میبرم و قماش کشمیری و بهارات هندی را به ایران و عثمانی میرسانم. امسال از یک هم سفر شنیدم مویز و کشمش شهرتان شهره است. به سبزوار که رسیدم در اولین حجره بازار داخل شدم و نگاهی به فرشها و قالیچه ها انداختم. پادوی حجره گفت که این دفتر و دستگاه متعلق است به کربلایی حیدر. از قهوه خانه گذر کردم و دیدم قهوه چی نام پدرش را بر قاب معرق به سر در زده است: کرّار. ظهر سراغ مسجد را گرفتم تا ادای فریضه کنم. خادم مسجد به اسبهای درشکهام آب خوراند. نامش را پرسیدم. گفت: کربلایی مرتضی. عصر در بازار سراغ مویز مرغوب را گرفتم. همه نشانی باغ میرزعلی آقا را دادند. غروب کنار میدانچه چند جوان را دیدم که گرم گفت و گو بودند. گفتم راه کاروانسرا از کدام طرف است؟ یکی از آنها به سویی اشاره کرد و گفت: سمت دروازه مشهد از هرکسی بپرسی کاروانسرای نادعلی کجاست نشانیات می دهند. پرسیدم نام خودت چیه چوون؟ گفت کوچیک شما حسینعلی. به مطایبه گفتم: نفوس این شهر غیر از علی و حیدر و مرتضی و نادعلی نام دیگری هم دارند؟ یکی از جوانها شوخی ام را جدی گرفت و گفت: «شما بگو دنبال چه اسمی هستی عمو؟»دو تقه به درب اتاق شیخ خورد و تاجر سکوت کرد. لنگه های چوبی در باز شد و چند جوان داخل شدند. سبیلهای بلند و تسمههای چرمی آویخته از مچ دست و زنجیری که دور انگشت تاب میدادند شمایل جاهلیشان را فریاد می زد. سلام کردند و به احترام شیخ، سر به زیر انداختند. آقا رضی اشاره کرد که بنشینند. چند عاقل مرد هم که در کوچه حمام شاهد این بگومگو بودند، وارد شدند و بعد از سلام و احوالپرسی نشستند.شیخ به تاجر اشاره کرد که سخنش را ادامه دهد.- پرسیدند شما پی چه اسمی هستی؟ و شما چی گفتی؟- گفتم مثلا زید، عمرو، بکر.شیخ دستی به محاسنش کشید تا تبسمش را پنهان کند. تاجر به جوانهایی که ساکت و سر به زیر نشسته بودند اشاره کرد و ادامه داد:- همین جوانها به پچپچه مشغول شدند و چیزکی گفتند و خندیدند که ندانستم. دستم را گرفتند و گفتند با ما بیا. مقابل حمام که رسیدیم گدایی را دیدم که ژنده پوشیده بود و از یک چشم اعمی بود. کاسه ای پیش رویش گذاشته بود و رهگذران در آن سکه می انداختند. نزدیک شدیم. پیرمرد را نشانم دادند و گفتند: این خدازده اسمش عثمان است.یکی دو جوان بی آنکه سر بلند کنند ریز خندیدند. مردی که از باقی پیرتر بود با اخم نگاهی به آنها انداخت. تاجر سخنش هنوز ادامه داشت:- فهمیده بودم سربه سرم گذاشته اند و مرا دست انداخته اند. صدایم که بالا رفت و جمعیت دورمان را گرفتند گفتم مرا ببرید پیش حاکم تا عارض شوم. گفتند بزرگ شهر ما حکیم است و القصه مرا به محضرتان آوردند.آقاجان دستی به محاسن حناگذاشته اش کشید و نگاهی به جوانها انداخت که سر به زیر ردیف نشسته و به دیوار تکیه زده بودند. رو کرد به تاجر و گفت:- اول اینکه سبزوارِ سبزه زار ما به میهمان داری و میهمان نوازی شهره است. دویم اینکه آنچه این جوانها با شما کرده اند نه معرکه بوده و نه بی حرمتی معاذ الله. خودتان هم گفتید که مطایبه بوده و جواب مطایبه، مطایبه است. اما سیّم به قول طبیعیون هر خاکی استعدادی دارد و هر اقلیمی قابلیتی. جخ، استعداد و قابلیت سبزوار ما در علی پروری است و آب و هوایش برای بکر و عمرو، مطلوب نیست.با این سخن شیخ، همۀ آنها که گرداگرد نشسته بودند و جوانها که در سکوت به لبهای آقاجان چشم دوخته بودند و حتی خود تاجر، به ناگاه لب به خنده گشودند و صدای خندیدنشان تا حیاط رسید. درایت آقاجان خاطر مکدر تاجر سنّی را با مزاح به رضایت کشانده بود.
#عید_غدیر_خم بر همه شیعیان و دوستداران مولا امیرالمومنین علی علیه السلام گرامی باد.
@asaatiri
۶۲
۲۳:۱۲