در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
Ali Zand Vakili - Ghamgintarin Ahang (128).mp3
۰۴:۲۵-۴.۳۶ مگابایت
#موزیک_تایم_دنیای_پیش_از_تو
«غمگین ترین آهنگ»علی زند وکیلی
یادی از این غربت نشین تنهاترین مرد زمین کن
یادی از این غمخواره ی آواره ی بی سرزمین کن
پاییز ما را با خیال راه دوری دلنشین کن
شبهای طولانی اگر با درد دلتنگی نشستی
هر لحظه ای که بی صدا با بغض تنهایی شکستی
یا پابه پای آسمانها ی خدا رگبار بستی
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
یادی از این غربت نشین تنهاترین مرد زمین کن
یادی از این غمخواره ی آواره ی بی سرزمین کن
پاییز ما را با خیال راه دوری دلنشین کن
شبهای طولانی اگر با درد دلتنگی نشستی
هر لحظه ای که بی صدا با بغض تنهایی شکستی
یا پابه پای آسمانها ی خدا رگبار بستی
꧁
۱.۴K
۱۶:۲۰
بازارسال شده از نجات بیزنیس با پروشات
ورود شما به این کانال اصلا اتفاقی نیست شما توسط اقامون امام حسین انتخاب شده اید زیرا سرنوشت باشکوهی در انتظار شماست
امام حسین رو دوست داری بیا
دانلود انواع مداحی و پروفایل
#پیشنهاد_ویژه
ble.ir/join/HsUHZacfLd
ble.ir/join/HsUHZacfLd
۱
۱۶:۲۱
بازارسال شده از تبلیغات یک فنجان زندگی
ble.ir/join/HsUHZacfLdble.ir/join/HsUHZacfLd
۱
۱۶:۲۱
داستانی واقعی و زیبا که در پاکستان اتفاق افتاده 🤍
روزی دکتر ایشان، جراح مشهور پاکستانی، برای شرکت در یک کنفرانس علمی با عجله راهی فرودگاه شد. اما بهدلیل نامساعد بودن هوا و از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما، پرواز مجبور به فرود اضطراری شد.
او تصمیم گرفت با ماشین به مقصد برود. سه ساعت از مسیر نگذشته بود که باران شدیدی گرفت و او راهش را گم کرد. سرانجام، کلبهای کوچک دید و برای پناه گرفتن در زد.
پیرزنی زمینگیر در را باز کرد و با مهربانی او را به داخل دعوت کرد. دکتر خواست از تلفن استفاده کند، اما پیرزن گفت نه برق داریم و نه تلفن؛ بااینحال، چای و غذایی برایش آورد.
هنگام استراحت، دکتر متوجه کودکی بیمار شد که روی تخت خوابیده بود و پیرزن کنار او نماز و دعا میخواند و از او مراقبت میکرد.
دکتر گفت:
ـ شما خیلی به من محبت کردید،امیدوارم دعاهایتان مستجاب شود.
پیرزن پاسخ داد:
ـ همه دعاهایم مستجاب شده، جز یکی؛ این نوه یتیمم به بیماری مزمنی مبتلاست که پزشکان نتوانستهاند درمانش کنند. گفتهاند جراحی به نام دکتر ایشان شاید بتواند او را درمان کند، اما من توان بردن او نزد آن پزشک را ندارم.
دکتر با چشمانی اشکبار گفت:
ـ من دکتر ایشان هستم! دعای تو مستجاب شده خدا پروازم را متوقف کرد و باران و رعد برق در راه من قرار داد تا راه را گم کنم و مرا به کلبه شما رساند. هرگز فکر نمیکردم روزی چنین چیزی را تجربه کنم.
꧁
۱.۳K
۱۶:۴۵
اگر با بنرِ «زخم عشق» به اینجا آمدهاید، یعنی آمادگیِ روبرو شدن با یک روایتِ عریان و واقعی از زندگیِ یک زن را دارید.
رعنا، دختری که با یک اشتباهِ بزرگ، ناخواسته وارد زندگیِ مردی متأهل شد. این ورود، بهایِ سنگینی داشت؛ از دست دادنِ فرزند (سقط) و فروپاشیِ آن زندگیِ ناخواسته که در نهایت به طلاق ختم شد.
اما زخم عشق داستانِ زنی است که با زخمهایِ بازِ گذشتهاش، سعی دارد روی پای خودش بایستد و دوباره نفس بکشد، اما تقدیر و آدمهایِ تازهی زندگیاش (از جمله کیان)، او را در موقعیتهایی قرار میدهند که باید انتخاب کند دوباره بلغزد یا ...
پارت اول
اینجا
پارت مربوط به بنر
اینجاپارت مربوط به بنر
اینجاپارت مربوط به بنر
اینجا
رعنا، دختری که با یک اشتباهِ بزرگ، ناخواسته وارد زندگیِ مردی متأهل شد. این ورود، بهایِ سنگینی داشت؛ از دست دادنِ فرزند (سقط) و فروپاشیِ آن زندگیِ ناخواسته که در نهایت به طلاق ختم شد.
اما زخم عشق داستانِ زنی است که با زخمهایِ بازِ گذشتهاش، سعی دارد روی پای خودش بایستد و دوباره نفس بکشد، اما تقدیر و آدمهایِ تازهی زندگیاش (از جمله کیان)، او را در موقعیتهایی قرار میدهند که باید انتخاب کند دوباره بلغزد یا ...
پارت اول
پارت مربوط به بنر
۱.۳K
۱۶:۴۶
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
احمد با دیدن درِ نیمهباز، با وحشت سرش را به سمت رعنا چرخاند. یک دستش را محکم دور فرمان نگه داشت و با دست دیگر، مانتوی رعنا را چنگ زد و به سمت خودش کشید.
ـ دیوونهبازی درنیار! درو ببند، رعنا!
رعنا خودش را به سمت در کشید و فریاد زد:
ـ نگه دار!
احمد برای بستن در، خودش را روی رعنا انداخت و دستش را به سمت دستگیره دراز کرد. رعنا از ترس روی صندلی مچاله شد و چشمهایش را بست. ماشین ناگهان به سمت راست منحرف شد و صدای بوق ممتد چند ماشین،شنیده شد.
احمد بهسختی در را بست و خودش را عقب کشید. صاف روی صندلی نشست و فرمان را با هر دو دست محکم گرفت. چند ثانیه طول کشید تا دوباره کنترل ماشین را به دست بگیرد.
رعنا چشمهایش را باز کرد. با دیدن احمد که دوباره پشت فرمان نشسته بود، به سمتش چرخید و با گریه چند مشت محکم به بازویش کوبید.
ـ چی از جونم میخوای، لعنتی؟! چرا دوباره برگشتی؟!
احمد هنوز از شوک اتفاق چند لحظهی قبل بیرون نیامده بود. دستهایش روی فرمان میلرزید و فکش از شدت فشار منقبض شده بود. ناگهان سرش را به سمت رعنا چرخاند و فریاد زد:
ـ بس کن، رعنا! همین دیوونهبازیهات باعث شد بچهات سقط بشه!
رعنا با شنیدن این حرف، برای لحظهای خشکش زد. اشک روی صورتش جاری بود و نفسهایش به شماره افتاده بود. نگاهش روی صورت احمد ماند؛ مردی که حتی حالا، بعد از تمام بلاهایی که سرش آورده بود، بهجای اینکه بفهمد چرا از او فرار میکند، باز هم رعنا را مقصر میدانست.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۸۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
احمد با دیدن درِ نیمهباز، با وحشت سرش را به سمت رعنا چرخاند. یک دستش را محکم دور فرمان نگه داشت و با دست دیگر، مانتوی رعنا را چنگ زد و به سمت خودش کشید.
ـ دیوونهبازی درنیار! درو ببند، رعنا!
رعنا خودش را به سمت در کشید و فریاد زد:
ـ نگه دار!
احمد برای بستن در، خودش را روی رعنا انداخت و دستش را به سمت دستگیره دراز کرد. رعنا از ترس روی صندلی مچاله شد و چشمهایش را بست. ماشین ناگهان به سمت راست منحرف شد و صدای بوق ممتد چند ماشین،شنیده شد.
احمد بهسختی در را بست و خودش را عقب کشید. صاف روی صندلی نشست و فرمان را با هر دو دست محکم گرفت. چند ثانیه طول کشید تا دوباره کنترل ماشین را به دست بگیرد.
رعنا چشمهایش را باز کرد. با دیدن احمد که دوباره پشت فرمان نشسته بود، به سمتش چرخید و با گریه چند مشت محکم به بازویش کوبید.
ـ چی از جونم میخوای، لعنتی؟! چرا دوباره برگشتی؟!
احمد هنوز از شوک اتفاق چند لحظهی قبل بیرون نیامده بود. دستهایش روی فرمان میلرزید و فکش از شدت فشار منقبض شده بود. ناگهان سرش را به سمت رعنا چرخاند و فریاد زد:
ـ بس کن، رعنا! همین دیوونهبازیهات باعث شد بچهات سقط بشه!
رعنا با شنیدن این حرف، برای لحظهای خشکش زد. اشک روی صورتش جاری بود و نفسهایش به شماره افتاده بود. نگاهش روی صورت احمد ماند؛ مردی که حتی حالا، بعد از تمام بلاهایی که سرش آورده بود، بهجای اینکه بفهمد چرا از او فرار میکند، باز هم رعنا را مقصر میدانست.
برگ قبل
#برگ_۸۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۱.۱K
۱۸:۵۰
امشب دعا کنیم برای دلهایی که هنوز از زخمهای گذشته درد میکشن؛ برای آدمهایی که بهجای درک شدن، قضاوت میشن و بهجای آرامش، با خاطرات تلخ روبهرو میشن.
خدایا، به دلهای خسته پناه بده و به آدمهای شکسته آرامش ببخش.
خدایا، امشب مرهم دلهایی باش که از آدمهای زندگیشون زخم خوردن و هنوز ته دلشون منتظر یه معجزه یا اتفاق خوبن تا دوباره آروم بگیرن.
شبتون در پناه خدا؛ خوابتون آروم.
꧁
۱K
۱۸:۵۲
بازارسال شده از تبلیغات گسترده منتخب
من با ۲۰ سال سابقه کارمندی داشتم و حقوقم ۳۰ میلیون بود ولی اجاره خونم ۲۵ میلیون!نهایت ۵ تومن تا اخر ماه برام میموند واقعا زن و بچم تو شرایط سختی بودن!
تا اینکه یکی از همکارانم کانال این خانمو بهم معرفی کردن و #رایگان اموزش دیدم الان ۲ ساعت فقط بعد از کارم وقت میزارم و ۸۷ میلیون درامد دارم واقعا خداروشکر
به شماهم معرفیش میکنم

ble.ir/join/CtJpT5QhUWble.ir/join/CtJpT5QhUW
️نه تریده نه ادمینی یه فرمول جدید توی ایرانه
تا اینکه یکی از همکارانم کانال این خانمو بهم معرفی کردن و #رایگان اموزش دیدم الان ۲ ساعت فقط بعد از کارم وقت میزارم و ۸۷ میلیون درامد دارم واقعا خداروشکر
ble.ir/join/CtJpT5QhUWble.ir/join/CtJpT5QhUW
۱
۱۸:۵۲
بازارسال شده از تبلیغات یک فنجان زندگی
ble.ir/join/CtJpT5QhUWble.ir/join/CtJpT5QhUW
آموزش رایگان درامد با گوشی ماهانه ۸۷ میلیون عضو شید حتما فقط برای ۱۰۰ نفره
۱
۱۸:۵۲