در آن نیامده ایام
قصهٔ انحلال ساختارها | قسمت دوم: شورای نگهبان (خطاب بیستودوم درباب تفرقه و جهالت) در تاریخ انقلاب خیزشی درمورد انحلال رسمی شورای نگهبان نبوده، ولی برای تضعیفش تلاشهای زیادی انجام شده. دو دلیل داشته که با اینکه این ساختار هم مثل ارتش جزو منابع مهم قدرت و امنیت کشور است و از این نظر همواره هدف تخاصم استعمار بوده، هیچگاه به طور رسمی سخن از انحلالش نرفته؛ یکی اینکه شورای نگهبان مثل ارتش نبود که پیشینهٔ شاهی داشته باشد و معارضان بتوانند با این بهانه تخریبش کنند و دوم اینکه جزو ساختهها، ساختارها و یادگارهای خود امام و انقلاب است و اساس حفاظت از قانون و دین در برابر سیاستورزی محسوب میشود. به همین دو دلیل حتی وقیحترین منافقان هم رسماً سخن از انحلال شورای نگهبان نگفتهاند چون میدانند حذف ساختارهای اساسی نظام یعنی حذف جمهوری اسلامی و این یک کنش براندازانه است نه منتقدانه. ولی تلاش برای انحلال غیررسمی یعنی بیاثرسازی این نهاد از اوایل انقلاب با هدایت استعمار همواره در بین گروههای مختلف جریان داشته. چه اینکه چنین سازوکاری قهرا کار را برای مدیریت استعمار بر کشورهای مورد طمعش دشوار میکند. مهمترین ابزار شورای نگهبان برای حفاظت از امر سیاسی در کشور «نظارت استصوابی» است؛ شورای نگهبان (فارغ از اینکه در طی ادوار چقدر از این اهرم به درستی استفاده کرده) با این اهرم میتواند استانداردی از سلامت و توانمندی حاکمان سرنوشت مردم ایران را حفظ کند، به همین دلیل نظارت استصوابی موضوع تخریب و تهاجم گروهها و گروهکها بوده. چون شورای نگهبان بدون نظارت استصوابی دیگر شیر بییالودمواشکم میشود. تاریخ اولین مخالفتها با نظارت شورای نگهبان با تاریخ اولین ردصلاحیتها در مجلس یکیست: دهه۶۰. اولین گروه جریانهای مارکسیستی بودند، بیش از همه حزب توده که رسما خدا را منکر بود و طبق قانون اساسی نمیتوانست وارد مجلس شود و بعد دیگر گروهکهای چپ مثل سازمان تروریستی مجاهدین. پس از این جریان نهضت آزادی و جریانات ملی مذهبی بودند که بهویژه از ۱۳۷۰ که شورای نگهبان تفسیر خود را از نظارت استصوابی منتشر کرد با آن مخالفت کردند. و گروه سوم و پرسروصداتر و با مخالفت اساسیتر همواره اصلاحطلبان بودهاند که اوج مخالفتشان با نظارت استصوابی و تلاششان برای تضعیف شورای نگهبان در مجلس ششم (اوایل دهه ۸۰) بود. در این دوره نمایندگان اصلاحطلب در اعتراض به رد صلاحیت جمعی از نامزدهایشان، هم سعی کردند با تصویب طرحی نظارت استصوابی را لغو کنند و هم وقتی طرح به جایی نرسید دست به تحصن و در ادامه تهدید حکومت زدند. این عملیات تمامیتخواهانه علیرغم همۀ سروصداهای شدیدش با عدم همراهی مردم سرانجام شکست خورد. (البته که روند تضعیف شورا در شکلهای دیگری هم توسط اصلاحطلبان تکرار شد، مثل ماجرای ۸۸). اما در دهه ۹۰ چهرۀ شاخص در تضعیف شورای نگهبان یک نفر بود: احمدینژاد. اگر خودمان را جای گروههای رد صلاحیتشده بگذاریم شاید بهشان حق بدهیم خشمگین شوند. تو با هزار آرزو برای خودت یا تیمت آمادۀ کارزار انتخابات میشوی، به نظر خودت هم صلاحیت و آمادگی داری، ناگهان با فیلتری مواجه میشوی که معصوم هم نیست، ممکن است خطا کند و این خطا هزینهاش مرگ حیات سیاسی تو میشود. تویی که شاید با نهایت دلسوزی برای ملت سمت انتخابات آمدی. یک نمونۀ آشکارش شهید لاریجانی بود، که دوبار قطعا با ظلم و بهتان از سوی شورای نگهبان رد صلاحیت شد، کار به دادگاه هم رسید و لاریجانی در دادگاه بر شورا پیروز شد و شورا باز تغییر رویه نداد، رهبر شهید با ناراحتی تذکر به جبران داد و شورا سمعاوطاعتا گفت ولی باز جبران نکرد (یا روایتی که از انتقاد رهبری نسبت به ردصلاحیت پزشکیان وجود دارد) ولی دقیقتر که نگاه کنیم نمیشود حق داد. فلسفۀ قانون همین است، در بدترین حالت: دفع افسد به فاسد. هیچ قانونی بینقص نیست و هیچ مجری قانونی هم بیخطا، ولی قانون بد از بیقانونی بهتر است. فرض کنیم فیلتر شورای نگهبان نباشد؛ تتلو هم میتواند نامزد شود و با جودادن و تبلیغات استعمار رای هم میآورد، ترامپ هم. یعنی این ساختار هم سخن دین هم حکم قطعی عقل است؛ به همین دلیل مشابهش همه جا هست، فرانسه هم مدل خودش را دارد. جدا از اینکه اکثر رئیس جمهورها اتفاقا اصلاحطلب بودهاند و همین شورا تاییدشان کرده! (شورای نگهبان در حقیقت شکل پیشرفته و میراث خون شیخ فضل الله نوری است، وقتی اصل طراز را در مشروطه پیشنهاد و تصویب کرد: پنج مجتهد مراقبت کنند قوانین مجلس خلاف قوانین خدا نباشد. سادهترش: شورای نگهبان در ایران هست تا دلقکی مثل زلنسکی که بازیگر آثار مستهجن است با تکیه بر تبلیغات و هیجانات عمومی اصلا اجازۀ شرکت در انتخابات پیدا نکند). و اما چه کسانی دربرابر امواج مختلف تخریب و توطئۀ استعمار علیه شورای نگهبان ایستادند؟ = بیش از همه دو رهبر فقید و شهید ایران. @FihMaFih
پیوستها برای خطاب بیستودوم در باب جهالت و تفرقه
۱. امام خمینی؛ خرداد ۱۳۶۰ :«نمیشود از شما پذیرفت که ما قانون را قبول نداریم. غلط میکنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد. نباید از مردم پذیرفت، از کسی پذیرفت، که ما شورای نگهبان را قبول نداریم. نمیتوانی قبول نداشته باشی. مردم رای دادند به اینها، مردم شانزده میلیون تقریباً یا یک قدری بیشتر رای دادند به قانون اساسی. مردمی که به قانون اساسی رای دادند منتظرند که قانون اساسی اجرا بشود؛ نه هر کس از هر جا صبح بلند میشود بگوید من شورای نگهبان را قبول ندارم، من قانون اساسی را قبول ندارم، من مجلس را قبول ندارم، من رئیس جمهور را قبول ندارم، من دولت را قبول ندارم. نه! همه باید مقید به این باشید که قانون را بپذیرید، و لو بر خلاف رای شما باشد. باید بپذیرید».
۲. امام خمینی؛ اردیبهشت ۱۳۶۳ :«هشدار مىدهم که تضعیف و توهین به فقهاى شوراى نگهبان امرى خطرناک براى کشور و اسلام است».
۳. رهبر شهید؛ شهریور ۱۳۹۴ :« شورای نگهبان، چشم بینای نظام برای انتخابات است؛ در همهی دنیا هم یک چنین چیزی وجود دارد -حالا اسمش چیز دیگر است؛ اینجا اسمش شورای نگهبان است- مراقبند، ببینند آن کسی که وارد میدان انتخابات میشود آیا صلاحیّت دارد یا نه؛ اگر دیدند آدمی که صلاحیّت ندارد وارد شده، جلویش را میگیرند؛ این حقّ قانونی و عقلی و منطقی آنها است؛ بعضی بیخود ایراد میکنند. بخشی از این حقّالنّاس، همین حقّ رأی شورای نگهبان است؛ همین حقّ نظارت استصوابی و مؤثّر شورای نگهبان است؛ این جزو حقالنّاس است، این را باید رعایت کرد.»
۴. رهبر شهید؛ آذر ۱۳۷۸ :«نظارت استصوابی یک قانون است و نبایستی کسی از عمل به قانون گلهای داشته باشد. این نظارت شورای نگهبان، طبق قانون و متکی به قانون اساسی است... این برای آن است که یک آدم ناباب، یک آدم مضر و یک آدم بد، به این مرکزِ حساس وارد نشود. حالا شما ببینید یک آدم حرافِ پشتهماندازی که از خارج هم حمایت شود و پول فراوانی هم داشته باشد و خودش را به شکلهای گوناگونی بیآراید و اینجا بیاید و کاندیدا شود و اکثریتی را هم ببرد و رئیسجمهور شود، تکلیف مملکت چه میشود؟! نظارت استصوابی برای همین است که جلوِ آدمهایی که بر طبق قوانین کشور، صلاحیت آمدن به این منصبِ حساس را ندارند - چه مجلس، چه ریاست جمهوری و چه در بقیه جاهایی که این نظارت وجود دارد؛ مثل مجلس خبرگان و دیگر جاها - گرفته شود و اینها نتوانند وارد این مراکز حساس شوند».
@FihMaFih
۱. امام خمینی؛ خرداد ۱۳۶۰ :«نمیشود از شما پذیرفت که ما قانون را قبول نداریم. غلط میکنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد. نباید از مردم پذیرفت، از کسی پذیرفت، که ما شورای نگهبان را قبول نداریم. نمیتوانی قبول نداشته باشی. مردم رای دادند به اینها، مردم شانزده میلیون تقریباً یا یک قدری بیشتر رای دادند به قانون اساسی. مردمی که به قانون اساسی رای دادند منتظرند که قانون اساسی اجرا بشود؛ نه هر کس از هر جا صبح بلند میشود بگوید من شورای نگهبان را قبول ندارم، من قانون اساسی را قبول ندارم، من مجلس را قبول ندارم، من رئیس جمهور را قبول ندارم، من دولت را قبول ندارم. نه! همه باید مقید به این باشید که قانون را بپذیرید، و لو بر خلاف رای شما باشد. باید بپذیرید».
۲. امام خمینی؛ اردیبهشت ۱۳۶۳ :«هشدار مىدهم که تضعیف و توهین به فقهاى شوراى نگهبان امرى خطرناک براى کشور و اسلام است».
۳. رهبر شهید؛ شهریور ۱۳۹۴ :« شورای نگهبان، چشم بینای نظام برای انتخابات است؛ در همهی دنیا هم یک چنین چیزی وجود دارد -حالا اسمش چیز دیگر است؛ اینجا اسمش شورای نگهبان است- مراقبند، ببینند آن کسی که وارد میدان انتخابات میشود آیا صلاحیّت دارد یا نه؛ اگر دیدند آدمی که صلاحیّت ندارد وارد شده، جلویش را میگیرند؛ این حقّ قانونی و عقلی و منطقی آنها است؛ بعضی بیخود ایراد میکنند. بخشی از این حقّالنّاس، همین حقّ رأی شورای نگهبان است؛ همین حقّ نظارت استصوابی و مؤثّر شورای نگهبان است؛ این جزو حقالنّاس است، این را باید رعایت کرد.»
۴. رهبر شهید؛ آذر ۱۳۷۸ :«نظارت استصوابی یک قانون است و نبایستی کسی از عمل به قانون گلهای داشته باشد. این نظارت شورای نگهبان، طبق قانون و متکی به قانون اساسی است... این برای آن است که یک آدم ناباب، یک آدم مضر و یک آدم بد، به این مرکزِ حساس وارد نشود. حالا شما ببینید یک آدم حرافِ پشتهماندازی که از خارج هم حمایت شود و پول فراوانی هم داشته باشد و خودش را به شکلهای گوناگونی بیآراید و اینجا بیاید و کاندیدا شود و اکثریتی را هم ببرد و رئیسجمهور شود، تکلیف مملکت چه میشود؟! نظارت استصوابی برای همین است که جلوِ آدمهایی که بر طبق قوانین کشور، صلاحیت آمدن به این منصبِ حساس را ندارند - چه مجلس، چه ریاست جمهوری و چه در بقیه جاهایی که این نظارت وجود دارد؛ مثل مجلس خبرگان و دیگر جاها - گرفته شود و اینها نتوانند وارد این مراکز حساس شوند».
@FihMaFih
۶۵۴
۱۵:۵۷
در آن نیامده ایام
پیوستها برای خطاب بیستودوم در باب جهالت و تفرقه ۱. امام خمینی؛ خرداد ۱۳۶۰ : «نمیشود از شما پذیرفت که ما قانون را قبول نداریم. غلط میکنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد. نباید از مردم پذیرفت، از کسی پذیرفت، که ما شورای نگهبان را قبول نداریم. نمیتوانی قبول نداشته باشی. مردم رای دادند به اینها، مردم شانزده میلیون تقریباً یا یک قدری بیشتر رای دادند به قانون اساسی. مردمی که به قانون اساسی رای دادند منتظرند که قانون اساسی اجرا بشود؛ نه هر کس از هر جا صبح بلند میشود بگوید من شورای نگهبان را قبول ندارم، من قانون اساسی را قبول ندارم، من مجلس را قبول ندارم، من رئیس جمهور را قبول ندارم، من دولت را قبول ندارم. نه! همه باید مقید به این باشید که قانون را بپذیرید، و لو بر خلاف رای شما باشد. باید بپذیرید». ۲. امام خمینی؛ اردیبهشت ۱۳۶۳ : «هشدار مىدهم که تضعیف و توهین به فقهاى شوراى نگهبان امرى خطرناک براى کشور و اسلام است». ۳. رهبر شهید؛ شهریور ۱۳۹۴ : « شورای نگهبان، چشم بینای نظام برای انتخابات است؛ در همهی دنیا هم یک چنین چیزی وجود دارد -حالا اسمش چیز دیگر است؛ اینجا اسمش شورای نگهبان است- مراقبند، ببینند آن کسی که وارد میدان انتخابات میشود آیا صلاحیّت دارد یا نه؛ اگر دیدند آدمی که صلاحیّت ندارد وارد شده، جلویش را میگیرند؛ این حقّ قانونی و عقلی و منطقی آنها است؛ بعضی بیخود ایراد میکنند. بخشی از این حقّالنّاس، همین حقّ رأی شورای نگهبان است؛ همین حقّ نظارت استصوابی و مؤثّر شورای نگهبان است؛ این جزو حقالنّاس است، این را باید رعایت کرد.» ۴. رهبر شهید؛ آذر ۱۳۷۸ : «نظارت استصوابی یک قانون است و نبایستی کسی از عمل به قانون گلهای داشته باشد. این نظارت شورای نگهبان، طبق قانون و متکی به قانون اساسی است... این برای آن است که یک آدم ناباب، یک آدم مضر و یک آدم بد، به این مرکزِ حساس وارد نشود. حالا شما ببینید یک آدم حرافِ پشتهماندازی که از خارج هم حمایت شود و پول فراوانی هم داشته باشد و خودش را به شکلهای گوناگونی بیآراید و اینجا بیاید و کاندیدا شود و اکثریتی را هم ببرد و رئیسجمهور شود، تکلیف مملکت چه میشود؟! نظارت استصوابی برای همین است که جلوِ آدمهایی که بر طبق قوانین کشور، صلاحیت آمدن به این منصبِ حساس را ندارند - چه مجلس، چه ریاست جمهوری و چه در بقیه جاهایی که این نظارت وجود دارد؛ مثل مجلس خبرگان و دیگر جاها - گرفته شود و اینها نتوانند وارد این مراکز حساس شوند». @FihMaFih
هرگاه ضرورت امنیت ایران در دیپلماسی و مذاکره است، اسرائیل به افراطیهای ایران خط میدهد که مرگ بر مذاکره بگویند و مسئولان را سازشکار بخوانند.
هرگاه ضرورت امنیت ایران در میدان و نبرد است، آمریکا به تفریطیهای ایران خط میدهد که زندهباد صلح بگویند و مسئولان را جنگطلب بخوانند.
و ملتی که تاریخ رفتار استعمار را نخوانده باشد و به حاکمان خود و در حقیقت میراث تمدنی خود بیاعتماد باشد، با خیال خام حرکت و کنشورزی، مثل پاندول بین دو دست استعمار آونگ میشود. یک روز چپ. یک روز راست.
به قول شاعر: «هین کژ و راست میروی».و به قول شاعر دیگر: «تو هیچگاه پیش نرفتی».
@FihMaFih
۲.۱K
۸:۰۶
در آن نیامده ایام
آونگ (خطاب بیستوسوم درباب تفرقه و جهالت) هرگاه ضرورت امنیت ایران در دیپلماسی و مذاکره است، اسرائیل به افراطیهای ایران خط میدهد که مرگ بر مذاکره بگویند و مسئولان را سازشکار بخوانند. هرگاه ضرورت امنیت ایران در میدان و نبرد است، آمریکا به تفریطیهای ایران خط میدهد که زندهباد صلح بگویند و مسئولان را جنگطلب بخوانند. و ملتی که تاریخ رفتار استعمار را نخوانده باشد و به حاکمان خود و در حقیقت میراث تمدنی خود بیاعتماد باشد، با خیال خام حرکت و کنشورزی، مثل پاندول بین دو دست استعمار آونگ میشود. یک روز چپ. یک روز راست. به قول شاعر: «هین کژ و راست میروی». و به قول شاعر دیگر: «تو هیچگاه پیش نرفتی». @FihMaFih
دوم اردیبهشت ۱۳۵۸ گروههای انقلابیِ مختلفِ مسلحِ مسلمان، متحد شدند و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تاسیس کردند. اولین مخالفان این نهاد، طبیعتا گروههای انقلابی مختلفِ مسلح چپگرا، بهویژه سازمان چریکهای فدایی خلق و خیلی بیشتر از چریکها، سازمان تروریستی مجاهدین خلق بودند. ولی آنها در ابراز این مخالفت یک مشکل و تناقض جدی داشتند: یکسال نگذشته بود از اینکه خودشان بلوای انحلال ارتش را به دلیل انتساب ارتش به زمان شاه مطرح کرده بودند و در آن بلوا مدام به دولتِ راستگرای بازرگان فشار میآوردند در کنار انحلال ارتش، باید یک ارتش مردمی و انقلابی تاسیس کند؛ حالا سپاه دقیقا چنین چیزی بود: یک ارتش بود، سابقۀ شاهنشاهی نداشت، و مردمی و انقلابی هم بود! این موضوع چپها را حسابی خشمگین و مستاصل کرده بود؛ از طرفی بهانهای نداشتند تا با آن مردم انقلابی را فریب بدهند و علیه سپاه تحریک کنند؛ از طرفی پذیرش یک سازمان نظامی مدافع انقلاب، یعنی احتمالا موضوع کودتای نظامی و تصاحب انقلاب با زور اسلحه توسط گروههای چپ برای همیشه منتفی میشد. این بود که گرچه در زبان هم گاهی ابرازهایی علیه سپاه میکردند (مثلا چماقدارخواندن سپاه در نشریه مجاهد، یا سخنرانی رجوی در دانشگاه تهران علیه سپاه) عملا دستشان از استدلال و پروپاگاندای شدید خالی بود، آنها پیشتر استدلالِ مقبولِ «با وجود ارتش چه نیازی به سپاه؟» را با طاغوتیخواندن ارتش از دست داده بودند. درعوض سازمان مجاهدین مجبورشد به تاسیس سپاه پاسخی عملی بدهد، پاسخی که شاید زودهنگام و نابالغ بود: تاسیس میلیشیای نظامی سازمان مجاهدین دقیقا در دوم آذر ۱۳۵۸.
(طبعا با ورود سازمان مجاهدین به فاز نظامی و ترور و نیز آغاز جنگ و پیوستنش به صدام، نبردش با سپاه به طرزی دیگر ادامه پیدا کرد و همیشگی شد.)
مخالف دوم بنیصدر بود. او وقتی به قدرت رسید در جلسات از آن استدلال «با وجود ارتش چه نیازی به سپاه» استفاده میکرد. اگر ارتباطات خارجی و استعماری را هم نادیده بگیریم، طبیعتا برای یک فرد تمامیتخواه وجود یک سازمان نظامی موازی قابل تحمل نبود. نکته اینجاست که سپاه وقتی تاسیس شد بسیار به ارتش متکی بود، یعنی بخش زیادی از آماد و همچنین آموزش را از ارتش دریافت میکرد. بنیصدر که در جایگاه فرماندهی قوا هم بود در میانۀ جنگ بخشنامه کرد حتی یک گلوله هم به سپاه داده نشود.
مخالف سوم آیتالله منتظری بود. او ظاهراً خیرخواهانه در سال ۱۳۶۵ به عنوان قائم مقام رهبری، پیشنهاد ادغام تمام بخشهای نظامی را میدهد. کار به هر دلیل پیش نمیرود و آقای منتظری هم چندسال بعد برکنار میشود.
نفر چهارم، باز خیرخواهانه و برای انسجام نظام رزمی کشور مرحوم هاشمی رفسنجانی بود. در خاطرات ایشان هم این هست که امام در حکم فرماندهی کل قوا وحدت نیروهای نظامی را از من خواسته، هم این هست که خودش سعی داشته امام را به ادغام سپاه و ارتش راضی کند، ولی امام با استدلالِ امکان ایجاد نارضایتی و اختلاف در این دو سازوکار تمایلی به این امر نداشته. هاشمی همچنین در خاطراتش از طراحی ارتشهای ترکیبی از سپاه و ارتش با حسن روحانی خبر میدهد و در مصاحبۀ زندگینامهاش از اینکه به نظرش سپاه قدس هم باید به نفع وزارت خارجه حذف میشد.
اینجا تا پایان رهبری امام است که خطر انحلال سپاه به دلایل مختلف (بیشتر این دو: ادغام با ارتش + پایان جنگ) جدی بود. با آغاز رهبری رهبر شهید موضوع تقریبا منتفی میشود به دلیلی که عرض خواهیم کرد.
مخالفان پنجم، در دهه هفتاد، اصلاحطلبان تندرو بودند. بهویژه در همان دوران مجلس ششم که دعوا را بینقاب کرده بودند و کینۀ سپاه را از ماجرای ۷۸ داشتند. همانطور که میدانید احتمالا یکی از مهمترین فصلهای پایانبخشِ آشوب ۷۸ نامۀ صریح و تهدیدآمیز ۲۴ فرماندۀ شجاع و عالیرتبۀ سپاه به رئیسجمهور وقت (خاتمی) بود. اسم بیشتر پهلوانان شاهنامۀ جنگ هشتساله در ذیل آن نامه آمده، پهلوانانی که عموما در سالهای بعد یا توسط اصلاحطلبان و سوپرانقلابیها ترور شخصیتی شدند، یا توسط آمریکا و اسرائیل ترور فیزیکی، یا هردو! از جمله شهیدان: قاسم سلیمانی، محمد باقری، احمد کاظمی، نورالله شوشتری، غلامعلی رشید، حسین همدانی، غلامرضا محرابی، علی زاهدی و... (نویسندۀ نامه، نفر اول فهرست است!). در آن روزگار تریبونهای نخبگانی و نیز رسانههای اصلاحطلب لبریز از اتهامزنی و نیز طرح ادغام سپاه بودند. طبق روایت فرمانده اسبق سپاه دوست داشتند طرح ادغام را در مجلس ششم پیش ببرند که به دلیل استحکام ریشههای سپاه در قانون اساسی موضوع منتفی شد. اخیرا هم روزنامۀ جمهوری اسلامی، از رسانههای حامی اصلاحطلبان و سازندگی، باز بعد از چند دهه طرح انحلال و ادغام سپاه را علنا مطرح کرد.
[ادامه
۳۸۲
۲۰:۱۵
در آن نیامده ایام
قصهٔ انحلال ساختارها | قسمت سوم: سپاه (خطاب بیستوچهارم درباب تفرقه و جهالت) [صفحه ۱/۲] دوم اردیبهشت ۱۳۵۸ گروههای انقلابیِ مختلفِ مسلحِ مسلمان، متحد شدند و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تاسیس کردند. اولین مخالفان این نهاد، طبیعتا گروههای انقلابی مختلفِ مسلح چپگرا، بهویژه سازمان چریکهای فدایی خلق و خیلی بیشتر از چریکها، سازمان تروریستی مجاهدین خلق بودند. ولی آنها در ابراز این مخالفت یک مشکل و تناقض جدی داشتند: یکسال نگذشته بود از اینکه خودشان بلوای انحلال ارتش را به دلیل انتساب ارتش به زمان شاه مطرح کرده بودند و در آن بلوا مدام به دولتِ راستگرای بازرگان فشار میآوردند در کنار انحلال ارتش، باید یک ارتش مردمی و انقلابی تاسیس کند؛ حالا سپاه دقیقا چنین چیزی بود: یک ارتش بود، سابقۀ شاهنشاهی نداشت، و مردمی و انقلابی هم بود! این موضوع چپها را حسابی خشمگین و مستاصل کرده بود؛ از طرفی بهانهای نداشتند تا با آن مردم انقلابی را فریب بدهند و علیه سپاه تحریک کنند؛ از طرفی پذیرش یک سازمان نظامی مدافع انقلاب، یعنی احتمالا موضوع کودتای نظامی و تصاحب انقلاب با زور اسلحه توسط گروههای چپ برای همیشه منتفی میشد. این بود که گرچه در زبان هم گاهی ابرازهایی علیه سپاه میکردند (مثلا چماقدارخواندن سپاه در نشریه مجاهد، یا سخنرانی رجوی در دانشگاه تهران علیه سپاه) عملا دستشان از استدلال و پروپاگاندای شدید خالی بود، آنها پیشتر استدلالِ مقبولِ «با وجود ارتش چه نیازی به سپاه؟» را با طاغوتیخواندن ارتش از دست داده بودند. درعوض سازمان مجاهدین مجبورشد به تاسیس سپاه پاسخی عملی بدهد، پاسخی که شاید زودهنگام و نابالغ بود: تاسیس میلیشیای نظامی سازمان مجاهدین دقیقا در دوم آذر ۱۳۵۸. (طبعا با ورود سازمان مجاهدین به فاز نظامی و ترور و نیز آغاز جنگ و پیوستنش به صدام، نبردش با سپاه به طرزی دیگر ادامه پیدا کرد و همیشگی شد.) مخالف دوم بنیصدر بود. او وقتی به قدرت رسید در جلسات از آن استدلال «با وجود ارتش چه نیازی به سپاه» استفاده میکرد. اگر ارتباطات خارجی و استعماری را هم نادیده بگیریم، طبیعتا برای یک فرد تمامیتخواه وجود یک سازمان نظامی موازی قابل تحمل نبود. نکته اینجاست که سپاه وقتی تاسیس شد بسیار به ارتش متکی بود، یعنی بخش زیادی از آماد و همچنین آموزش را از ارتش دریافت میکرد. بنیصدر که در جایگاه فرماندهی قوا هم بود در میانۀ جنگ بخشنامه کرد حتی یک گلوله هم به سپاه داده نشود. مخالف سوم آیتالله منتظری بود. او ظاهراً خیرخواهانه در سال ۱۳۶۵ به عنوان قائم مقام رهبری، پیشنهاد ادغام تمام بخشهای نظامی را میدهد. کار به هر دلیل پیش نمیرود و آقای منتظری هم چندسال بعد برکنار میشود. نفر چهارم، باز خیرخواهانه و برای انسجام نظام رزمی کشور مرحوم هاشمی رفسنجانی بود. در خاطرات ایشان هم این هست که امام در حکم فرماندهی کل قوا وحدت نیروهای نظامی را از من خواسته، هم این هست که خودش سعی داشته امام را به ادغام سپاه و ارتش راضی کند، ولی امام با استدلالِ امکان ایجاد نارضایتی و اختلاف در این دو سازوکار تمایلی به این امر نداشته. هاشمی همچنین در خاطراتش از طراحی ارتشهای ترکیبی از سپاه و ارتش با حسن روحانی خبر میدهد و در مصاحبۀ زندگینامهاش از اینکه به نظرش سپاه قدس هم باید به نفع وزارت خارجه حذف میشد. اینجا تا پایان رهبری امام است که خطر انحلال سپاه به دلایل مختلف (بیشتر این دو: ادغام با ارتش + پایان جنگ) جدی بود. با آغاز رهبری رهبر شهید موضوع تقریبا منتفی میشود به دلیلی که عرض خواهیم کرد. مخالفان پنجم، در دهه هفتاد، اصلاحطلبان تندرو بودند. بهویژه در همان دوران مجلس ششم که دعوا را بینقاب کرده بودند و کینۀ سپاه را از ماجرای ۷۸ داشتند. همانطور که میدانید احتمالا یکی از مهمترین فصلهای پایانبخشِ آشوب ۷۸ نامۀ صریح و تهدیدآمیز ۲۴ فرماندۀ شجاع و عالیرتبۀ سپاه به رئیسجمهور وقت (خاتمی) بود. اسم بیشتر پهلوانان شاهنامۀ جنگ هشتساله در ذیل آن نامه آمده، پهلوانانی که عموما در سالهای بعد یا توسط اصلاحطلبان و سوپرانقلابیها ترور شخصیتی شدند، یا توسط آمریکا و اسرائیل ترور فیزیکی، یا هردو! از جمله شهیدان: قاسم سلیمانی، محمد باقری، احمد کاظمی، نورالله شوشتری، غلامعلی رشید، حسین همدانی، غلامرضا محرابی، علی زاهدی و... (نویسندۀ نامه، نفر اول فهرست است!). در آن روزگار تریبونهای نخبگانی و نیز رسانههای اصلاحطلب لبریز از اتهامزنی و نیز طرح ادغام سپاه بودند. طبق روایت فرمانده اسبق سپاه دوست داشتند طرح ادغام را در مجلس ششم پیش ببرند که به دلیل استحکام ریشههای سپاه در قانون اساسی موضوع منتفی شد. اخیرا هم روزنامۀ جمهوری اسلامی، از رسانههای حامی اصلاحطلبان و سازندگی، باز بعد از چند دهه طرح انحلال و ادغام سپاه را علنا مطرح کرد. [ادامه
] @FihMaFih
ششمین جریان سیاسی که علیه سپاه قیام کرد محمود احمدینژاد بود. احمدینژاد در دوران خود هیچ اقدام رسمی درمورد انحلال سپاه انجام نداد، چهبسا در دولت اول حمایت ویژه هم کرد، ولی از دولت دومش تلاشهای بسیاری برای تضعیف و تخریب و محدودسازی سپاه انجام داد و پس از پایان دوره هم آنها را تشدید کرد. از «برادران قاچاقچی»خواندن سپاه، تا اتهام دخالت در انتخابات زدن به سپاه، تا افشاگریها، آبروریزیها و جنگهای رسانهای با بخشها و افراد مختلف سپاه، از نمایندگی ولی فقیه در سپاه، تا اطلاعات سپاه، تا بیش از همه: سردار مظلوم و سرافراز سلیمانی؛ تا به کنایه پیشگوییکردن انحلال سپاه توسط بیگانگان!
اما آخرین گروه معارض با سپاه، سوپرانقلابیها (یا همان پسااحمدینژادیها) بودند (که آنها هم دستکم تا پیش از جنگ به صورت رسمی حرفی از انحلال سپاه نزدند). حق این است که در فصل شورای نگهبان هم باید از آنها نام میبردیم و کوتاهی شد؛ چه اینکه آنها از زمان رد صلاحیت احمدینژاد به جمع معارضان شورای نگهبان پیوستند، اما موضوع در معارضه با سپاه و تلاش برای تخریب و بیاثرسازی فعالیتهایش پررنگتر بود. این تلاشها از زمان جنگهای دفاعی ایران در برابر داعش با نقد ضعیفبودن عملکرد سردار سلیمانی در جنگ یا نوع واکنشهای او در سیاست داخلی شروع شد، با تحقیر و تمسخر عملیات انتقامی ایران پس از شهادت ایشان (که رهبر شهید آن را یوم الله خواندند) به اوج رسید (یک مثالش: قاسمیان ماجرای اوکراین را تقاص الهی از عملیات فیک عین الاسد خواند!)، و با بیصبری در تمام عملیاتهای وعدۀ صادق پیش از انجام و تمسخر و ضعیف قلمدادکردنشان پس از انجام (با نقد و تمسخر شهیدان باقری، سلامی، حاجیزاده، پاکپور و...) و فریبخورده یا نفوذی خواندن مسئولان تا همین امروز ادامه پیدا کرد (یک مثالش، سعید جلیلی در حمله به مسئولان گفت: «بعد از شهادت هنیه اعتماد به وعدههای دشمن باعث شهادت سیدحسن نصرالله شد». | مثال دوم، رائفیپور در تحقیر عملیاتهای سپاه نوشت: «وقتی به وقتش ضربه نزنی پس از آن حتی با ضربات بزرگتر هم به نتیجه مطلوب نمیرسی»).
نقدها را که مرور میکنیم بعضی مشخصاً از جنس نقد مغرضانه و تسویه حساب سیاسیاند و فاقد استدلال واقعی؛ از گروههای تروریستی چپ در ابتدای انقلاب تا سوپرانقلابیهای سالهای اخیر از این جملهاند. اما بعضی نقدها قابل تأمل بودهاند؛ مثل بحث ادغام سپاه و ارتش برای پرهیز از موازیکاری یا رقابت منفی و اختلاف.
اما هم در عمل هم در نظر این نقد هم مردود است. اولا، در عمل: در طی سه جنگ تحمیلی دیدیم حضور توامان ارتش و سپاه مایۀ حفظ میهن و ایجاد بازدارندگی شد. وقتی در این سه جنگ، سپاه را میزدند ارتش شلیک میکرد، وقتی ارتش را میزدند، سپاه دفاع میکرد. وقتی در جنگ نخست ساختار ارتش برای دشمن فاش بود، سپاه دشمن را غافلگیر کرد و وقتی در دو جنگ اخیر حساسیت و تمرکز اطلاعاتی دشمن روی سپاه بود، ارتش دشمن را غافلگیر کرد. همین تجربۀ تاریخی بیشتر ثابت کرد طرح ادغام و انحلال و طراحیهای تضعیف سپاه از اتاق فکر استعمار مدیریت میشده است. نظری هم: دستکم عقل امروز به ما میگوید اگر بتوانیم برای هر امری دو نیرو با رهبری واحد داشته باشیم، به شرط تعریف و تفکیک واضح وظائف و ایجاد همدلی و برادری بین دو نهاد مشابه، به نفع کشور است، چون توان تو دوبرابر میشود؛ یعنی همان راهبردی که در اواخر رهبری امام با ساختار «ستاد کل نیروهای مسلح» به ذهن مسئولان رسید و در عصر رهبر شهید به طور کامل محقق شد. جدا از اینکه هرچه جلوتر آمدیم فرهنگ برادری و رفاقت بین ارتش و سپاه بیشتر شد و اختلافاتی از جنس بعضی اختلافات ابتدای جنگ هشتساله دیگر تکرار نشد.
وقتی استعمار در سالهای اخیر صراحتا (و متفرعنانه و متوهمانه) دستور انحلال یا خلع سلاح حزبالله در لبنان، حشدالشعبی در عراق، حماس و جهاد در فلسطین و انصارالله در یمن را صادر کرد؛ تازه بعضی که خوابشان سنگین بود از خواب بیدار شدند که عملیات انحلال یا تضعیف سپاه در ایران یک عملیات استعماری است، ولو با کنترل از راه دور!
طبیعتاً در همۀ این سالها و این موارد، چه تلاش برای انحلال رسمی، چه برای تضعیف نهاد سپاه، رهبران فرزانۀ انقلاب، بهویژه بهویژه رهبر شهید ایستادگی کردند؛ که در پیوست همین مطلب مستنداتش خواهد آمد.
@FihMaFih
۳۰۸
۲۰:۲۱
در آن نیامده ایام
قصهٔ انحلال ساختارها | قسمت سوم: سپاه (خطاب بیستوچهارم درباب تفرقه و جهالت) [صفحه ۲/۲] ششمین جریان سیاسی که علیه سپاه قیام کرد محمود احمدینژاد بود. احمدینژاد در دوران خود هیچ اقدام رسمی درمورد انحلال سپاه انجام نداد، چهبسا در دولت اول حمایت ویژه هم کرد، ولی از دولت دومش تلاشهای بسیاری برای تضعیف و تخریب و محدودسازی سپاه انجام داد و پس از پایان دوره هم آنها را تشدید کرد. از «برادران قاچاقچی»خواندن سپاه، تا اتهام دخالت در انتخابات زدن به سپاه، تا افشاگریها، آبروریزیها و جنگهای رسانهای با بخشها و افراد مختلف سپاه، از نمایندگی ولی فقیه در سپاه، تا اطلاعات سپاه، تا بیش از همه: سردار مظلوم و سرافراز سلیمانی؛ تا به کنایه پیشگوییکردن انحلال سپاه توسط بیگانگان! اما آخرین گروه معارض با سپاه، سوپرانقلابیها (یا همان پسااحمدینژادیها) بودند (که آنها هم دستکم تا پیش از جنگ به صورت رسمی حرفی از انحلال سپاه نزدند). حق این است که در فصل شورای نگهبان هم باید از آنها نام میبردیم و کوتاهی شد؛ چه اینکه آنها از زمان رد صلاحیت احمدینژاد به جمع معارضان شورای نگهبان پیوستند، اما موضوع در معارضه با سپاه و تلاش برای تخریب و بیاثرسازی فعالیتهایش پررنگتر بود. این تلاشها از زمان جنگهای دفاعی ایران در برابر داعش با نقد ضعیفبودن عملکرد سردار سلیمانی در جنگ یا نوع واکنشهای او در سیاست داخلی شروع شد، با تحقیر و تمسخر عملیات انتقامی ایران پس از شهادت ایشان (که رهبر شهید آن را یوم الله خواندند) به اوج رسید (یک مثالش: قاسمیان ماجرای اوکراین را تقاص الهی از عملیات فیک عین الاسد خواند!)، و با بیصبری در تمام عملیاتهای وعدۀ صادق پیش از انجام و تمسخر و ضعیف قلمدادکردنشان پس از انجام (با نقد و تمسخر شهیدان باقری، سلامی، حاجیزاده، پاکپور و...) و فریبخورده یا نفوذی خواندن مسئولان تا همین امروز ادامه پیدا کرد (یک مثالش، سعید جلیلی در حمله به مسئولان گفت: «بعد از شهادت هنیه اعتماد به وعدههای دشمن باعث شهادت سیدحسن نصرالله شد». | مثال دوم، رائفیپور در تحقیر عملیاتهای سپاه نوشت: «وقتی به وقتش ضربه نزنی پس از آن حتی با ضربات بزرگتر هم به نتیجه مطلوب نمیرسی»). نقدها را که مرور میکنیم بعضی مشخصاً از جنس نقد مغرضانه و تسویه حساب سیاسیاند و فاقد استدلال واقعی؛ از گروههای تروریستی چپ در ابتدای انقلاب تا سوپرانقلابیهای سالهای اخیر از این جملهاند. اما بعضی نقدها قابل تأمل بودهاند؛ مثل بحث ادغام سپاه و ارتش برای پرهیز از موازیکاری یا رقابت منفی و اختلاف. اما هم در عمل هم در نظر این نقد هم مردود است. اولا، در عمل: در طی سه جنگ تحمیلی دیدیم حضور توامان ارتش و سپاه مایۀ حفظ میهن و ایجاد بازدارندگی شد. وقتی در این سه جنگ، سپاه را میزدند ارتش شلیک میکرد، وقتی ارتش را میزدند، سپاه دفاع میکرد. وقتی در جنگ نخست ساختار ارتش برای دشمن فاش بود، سپاه دشمن را غافلگیر کرد و وقتی در دو جنگ اخیر حساسیت و تمرکز اطلاعاتی دشمن روی سپاه بود، ارتش دشمن را غافلگیر کرد. همین تجربۀ تاریخی بیشتر ثابت کرد طرح ادغام و انحلال و طراحیهای تضعیف سپاه از اتاق فکر استعمار مدیریت میشده است. نظری هم: دستکم عقل امروز به ما میگوید اگر بتوانیم برای هر امری دو نیرو با رهبری واحد داشته باشیم، به شرط تعریف و تفکیک واضح وظائف و ایجاد همدلی و برادری بین دو نهاد مشابه، به نفع کشور است، چون توان تو دوبرابر میشود؛ یعنی همان راهبردی که در اواخر رهبری امام با ساختار «ستاد کل نیروهای مسلح» به ذهن مسئولان رسید و در عصر رهبر شهید به طور کامل محقق شد. جدا از اینکه هرچه جلوتر آمدیم فرهنگ برادری و رفاقت بین ارتش و سپاه بیشتر شد و اختلافاتی از جنس بعضی اختلافات ابتدای جنگ هشتساله دیگر تکرار نشد. وقتی استعمار در سالهای اخیر صراحتا (و متفرعنانه و متوهمانه) دستور انحلال یا خلع سلاح حزبالله در لبنان، حشدالشعبی در عراق، حماس و جهاد در فلسطین و انصارالله در یمن را صادر کرد؛ تازه بعضی که خوابشان سنگین بود از خواب بیدار شدند که عملیات انحلال یا تضعیف سپاه در ایران یک عملیات استعماری است، ولو با کنترل از راه دور! طبیعتاً در همۀ این سالها و این موارد، چه تلاش برای انحلال رسمی، چه برای تضعیف نهاد سپاه، رهبران فرزانۀ انقلاب، بهویژه بهویژه رهبر شهید ایستادگی کردند؛ که در پیوست همین مطلب مستنداتش خواهد آمد. @FihMaFih
پیوستها برای بیستوچهارمین خطاب درباب تفرقه و جهالت
در سالهای اخیر، در برابر سمپاشیها و تردیدافکنیهای سوپرانقلابیها، این رهبر شهید بودند که گفتند:۱. « نه تعلّل میکنیم، نه شتابزده میشویم... آنچه منطقیست، آنچه معقول است، آنچه درست است، به نظر تصمیمگیران نظامی و سیاسی، در وقت خود، در هنگام خود انجام میگیرد؛ کمااینکه انجام گرفت و در آینده هم اگر لازم شد، باز انجام خواهد گرفت.» (۱۳مهر ۱۴۰۳)
و گفتند:۲. «آن کسانی که باید کاری را انجام بدهند، در وقت خودش کار را انجام دادند. اگر آن کاری که شما متوقّعید انجام بگیرد و انجام نمیگیرد، دنبال کنید و تحقیق کنید، که البتّه بعضی جاها قابل تحقیق هم نیست، برای اینکه مسائل سرّی است خیلی از این مسائل، خواهید دید که نه، موجّه است؛ یعنی آن عملی که انجام گرفته یا عملی که انجام نگرفته، کاملاً دارای توجیه است.» (۲۲اسفند ۱۴۰۳)
و فرمودند:۳. «ما هم در میدان دیپلماسی، هم در میدان نظامی انشاءالله به توفیق الهی هر وقت وارد بشویم، با دست پُر وارد خواهیم شد. البتّه جنگ، زدن و خوردن دارد؛ معلوم است... نمیشود توقّع داشت که در جنگ حادثهای پیش نیاید؛ ولیکن دستمان بحمدالله پُر است» (۲۵تیر ۱۴۰۴)
و روز نخست جنگ فرمودند:۴. «نیروهای مسلّح ما آماده هستند و مسئولین کشور و همهی آحاد مردم پشت سر نیروهای مسلّحند.» (۲۳خرداد ۱۴۰۴)
و پس از جنگ فرمودند:۵. «نیروهای مسلّح بحمدالله توانستند کارهای بزرگی را انجام بدهند که جا دارد همهی ملّت ایران از نیروهای مسلّح تشکّر کنند و تشکّر میکنیم از اینها و بعد از این هم انشاءالله روزبهروز بر قوّت و توانایی ملّت ایران در نیروهای مسلّح افزوده خواهد شد.» (۲شهریور ۱۴۰۴)
و دربرابر زمزمههای ادغام سپاه و ارتش، در همان ابتدای رهبری هم روایت خودشان هم نظر امام را گفتند:۶. «اعتقاد من این است که اگر سپاه نباشد یا ضعیف باشد، این دفاعى که ما لازم داریم در مقابل آن تهدیدى که آن تهدید را مسلّم میدانیم، امکان ندارد... همانطور که حضرت امام معتقد بودند و تا آخر هم اعتقادشان همین بود که سپاه و ارتش هیچکدام به نفع آن دیگرى نبایستى هضم بشوند و از بین بروند و هر دو باید بمانند؛ این نظر قطعى امام بود تا آخر، نظر بنده هم همیشه همین بوده. اگر نظر من این هم نبود، لازمهی تبعیّت از امام همین بود. لکن تحلیل خود من هم همیشه همین بوده؛ بارها هم این را با شماها در میان گذاشتهام. پس معتقدم که سپاه و ارتش هر دو میمانند؛ یعنى ارتش هم میماند... اگر ما سپاه را یا نداشته باشیم یا ضعیفش را داشته باشیم، قادر نخواهیم بود از انقلاب دفاع کنیم... البتّه این عقیده، جدید هم نیست؛ از اوّل که سپاه شکل گرفت، بنده این عقیده را داشتم و در طول جریانات جنگ هم روزبهروز این عقیده براى ما روشنتر شده » (۱۹تیر ۱۳۶۸)
و گفتند:۷. «زمزمه و ادّعاى محو شدن یکى از دو سازمان ارتش و سپاه به نفع دیگرى تمام شد؛ از اوّل هم درست نبود. امام عزیزمان بارها و بارها این را تکرار کرده بودند که سپاه و ارتش، هر دو هستند و باید باشند و تقویت هم بشوند. بعضیها گوشهکنار، زمزمه درست میکردند؛ قاطعاً گفتیم و مشى کردیم و انشاءالله این طریق را ادامه خواهیم داد که هر دو سازمان باید بمانند؛ و با قدرت. و من امروز خوشحالم که میبینم ما میتوانیم این دو سازمان را براى دو مأموریّت، در خدمت نظام اسلامى و ارزشهاى اسلامى نگه داریم. و گفتهایم و انشاءالله این گفته را در عمل و در برنامهها و آئیننامهها بهصورت دقیقى پیاده خواهیم کرد که مأموریّت اصلى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى عبارت است از دفاع مسلّح از انقلاب و نظام جمهورى اسلامى؛ همچنان که مأموریّت اصلى ارتش جمهورى اسلامى دفاع از مرزهاى کشور است. البتّه در آنوقتى که تهاجمى نسبت به مرزها تحقّق پیدا بکند که شدید باشد -مثل دوران هشتساله- سپاه پاسداران با همهی سازوبرگ و با همهی امکانات به مرزها خواهد شتافت و تکلیف خودش را -یعنى حفاظت از انقلاب و نظام را- در مرزها انجام خواهد داد.» (۲۹آبان ۱۳۶۸)
گذشتهها گذشته، ولی تاریخ نشان داد حق با که بود:«وَ سَلامٌ الله عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیّاً».
@FihMaFih
در سالهای اخیر، در برابر سمپاشیها و تردیدافکنیهای سوپرانقلابیها، این رهبر شهید بودند که گفتند:۱. « نه تعلّل میکنیم، نه شتابزده میشویم... آنچه منطقیست، آنچه معقول است، آنچه درست است، به نظر تصمیمگیران نظامی و سیاسی، در وقت خود، در هنگام خود انجام میگیرد؛ کمااینکه انجام گرفت و در آینده هم اگر لازم شد، باز انجام خواهد گرفت.» (۱۳مهر ۱۴۰۳)
و گفتند:۲. «آن کسانی که باید کاری را انجام بدهند، در وقت خودش کار را انجام دادند. اگر آن کاری که شما متوقّعید انجام بگیرد و انجام نمیگیرد، دنبال کنید و تحقیق کنید، که البتّه بعضی جاها قابل تحقیق هم نیست، برای اینکه مسائل سرّی است خیلی از این مسائل، خواهید دید که نه، موجّه است؛ یعنی آن عملی که انجام گرفته یا عملی که انجام نگرفته، کاملاً دارای توجیه است.» (۲۲اسفند ۱۴۰۳)
و فرمودند:۳. «ما هم در میدان دیپلماسی، هم در میدان نظامی انشاءالله به توفیق الهی هر وقت وارد بشویم، با دست پُر وارد خواهیم شد. البتّه جنگ، زدن و خوردن دارد؛ معلوم است... نمیشود توقّع داشت که در جنگ حادثهای پیش نیاید؛ ولیکن دستمان بحمدالله پُر است» (۲۵تیر ۱۴۰۴)
و روز نخست جنگ فرمودند:۴. «نیروهای مسلّح ما آماده هستند و مسئولین کشور و همهی آحاد مردم پشت سر نیروهای مسلّحند.» (۲۳خرداد ۱۴۰۴)
و پس از جنگ فرمودند:۵. «نیروهای مسلّح بحمدالله توانستند کارهای بزرگی را انجام بدهند که جا دارد همهی ملّت ایران از نیروهای مسلّح تشکّر کنند و تشکّر میکنیم از اینها و بعد از این هم انشاءالله روزبهروز بر قوّت و توانایی ملّت ایران در نیروهای مسلّح افزوده خواهد شد.» (۲شهریور ۱۴۰۴)
و دربرابر زمزمههای ادغام سپاه و ارتش، در همان ابتدای رهبری هم روایت خودشان هم نظر امام را گفتند:۶. «اعتقاد من این است که اگر سپاه نباشد یا ضعیف باشد، این دفاعى که ما لازم داریم در مقابل آن تهدیدى که آن تهدید را مسلّم میدانیم، امکان ندارد... همانطور که حضرت امام معتقد بودند و تا آخر هم اعتقادشان همین بود که سپاه و ارتش هیچکدام به نفع آن دیگرى نبایستى هضم بشوند و از بین بروند و هر دو باید بمانند؛ این نظر قطعى امام بود تا آخر، نظر بنده هم همیشه همین بوده. اگر نظر من این هم نبود، لازمهی تبعیّت از امام همین بود. لکن تحلیل خود من هم همیشه همین بوده؛ بارها هم این را با شماها در میان گذاشتهام. پس معتقدم که سپاه و ارتش هر دو میمانند؛ یعنى ارتش هم میماند... اگر ما سپاه را یا نداشته باشیم یا ضعیفش را داشته باشیم، قادر نخواهیم بود از انقلاب دفاع کنیم... البتّه این عقیده، جدید هم نیست؛ از اوّل که سپاه شکل گرفت، بنده این عقیده را داشتم و در طول جریانات جنگ هم روزبهروز این عقیده براى ما روشنتر شده » (۱۹تیر ۱۳۶۸)
و گفتند:۷. «زمزمه و ادّعاى محو شدن یکى از دو سازمان ارتش و سپاه به نفع دیگرى تمام شد؛ از اوّل هم درست نبود. امام عزیزمان بارها و بارها این را تکرار کرده بودند که سپاه و ارتش، هر دو هستند و باید باشند و تقویت هم بشوند. بعضیها گوشهکنار، زمزمه درست میکردند؛ قاطعاً گفتیم و مشى کردیم و انشاءالله این طریق را ادامه خواهیم داد که هر دو سازمان باید بمانند؛ و با قدرت. و من امروز خوشحالم که میبینم ما میتوانیم این دو سازمان را براى دو مأموریّت، در خدمت نظام اسلامى و ارزشهاى اسلامى نگه داریم. و گفتهایم و انشاءالله این گفته را در عمل و در برنامهها و آئیننامهها بهصورت دقیقى پیاده خواهیم کرد که مأموریّت اصلى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى عبارت است از دفاع مسلّح از انقلاب و نظام جمهورى اسلامى؛ همچنان که مأموریّت اصلى ارتش جمهورى اسلامى دفاع از مرزهاى کشور است. البتّه در آنوقتى که تهاجمى نسبت به مرزها تحقّق پیدا بکند که شدید باشد -مثل دوران هشتساله- سپاه پاسداران با همهی سازوبرگ و با همهی امکانات به مرزها خواهد شتافت و تکلیف خودش را -یعنى حفاظت از انقلاب و نظام را- در مرزها انجام خواهد داد.» (۲۹آبان ۱۳۶۸)
گذشتهها گذشته، ولی تاریخ نشان داد حق با که بود:«وَ سَلامٌ الله عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیّاً».
@FihMaFih
۴۱۴
۲۰:۳۶
در آن نیامده ایام
پیوستها برای بیستوچهارمین خطاب درباب تفرقه و جهالت در سالهای اخیر، در برابر سمپاشیها و تردیدافکنیهای سوپرانقلابیها، این رهبر شهید بودند که گفتند: ۱. « نه تعلّل میکنیم، نه شتابزده میشویم... آنچه منطقیست، آنچه معقول است، آنچه درست است، به نظر تصمیمگیران نظامی و سیاسی، در وقت خود، در هنگام خود انجام میگیرد؛ کمااینکه انجام گرفت و در آینده هم اگر لازم شد، باز انجام خواهد گرفت.» (۱۳مهر ۱۴۰۳) و گفتند: ۲. «آن کسانی که باید کاری را انجام بدهند، در وقت خودش کار را انجام دادند. اگر آن کاری که شما متوقّعید انجام بگیرد و انجام نمیگیرد، دنبال کنید و تحقیق کنید، که البتّه بعضی جاها قابل تحقیق هم نیست، برای اینکه مسائل سرّی است خیلی از این مسائل، خواهید دید که نه، موجّه است؛ یعنی آن عملی که انجام گرفته یا عملی که انجام نگرفته، کاملاً دارای توجیه است.» (۲۲اسفند ۱۴۰۳) و فرمودند: ۳. «ما هم در میدان دیپلماسی، هم در میدان نظامی انشاءالله به توفیق الهی هر وقت وارد بشویم، با دست پُر وارد خواهیم شد. البتّه جنگ، زدن و خوردن دارد؛ معلوم است... نمیشود توقّع داشت که در جنگ حادثهای پیش نیاید؛ ولیکن دستمان بحمدالله پُر است» (۲۵تیر ۱۴۰۴) و روز نخست جنگ فرمودند: ۴. «نیروهای مسلّح ما آماده هستند و مسئولین کشور و همهی آحاد مردم پشت سر نیروهای مسلّحند.» (۲۳خرداد ۱۴۰۴) و پس از جنگ فرمودند: ۵. «نیروهای مسلّح بحمدالله توانستند کارهای بزرگی را انجام بدهند که جا دارد همهی ملّت ایران از نیروهای مسلّح تشکّر کنند و تشکّر میکنیم از اینها و بعد از این هم انشاءالله روزبهروز بر قوّت و توانایی ملّت ایران در نیروهای مسلّح افزوده خواهد شد.» (۲شهریور ۱۴۰۴) و دربرابر زمزمههای ادغام سپاه و ارتش، در همان ابتدای رهبری هم روایت خودشان هم نظر امام را گفتند: ۶. «اعتقاد من این است که اگر سپاه نباشد یا ضعیف باشد، این دفاعى که ما لازم داریم در مقابل آن تهدیدى که آن تهدید را مسلّم میدانیم، امکان ندارد... همانطور که حضرت امام معتقد بودند و تا آخر هم اعتقادشان همین بود که سپاه و ارتش هیچکدام به نفع آن دیگرى نبایستى هضم بشوند و از بین بروند و هر دو باید بمانند؛ این نظر قطعى امام بود تا آخر، نظر بنده هم همیشه همین بوده. اگر نظر من این هم نبود، لازمهی تبعیّت از امام همین بود. لکن تحلیل خود من هم همیشه همین بوده؛ بارها هم این را با شماها در میان گذاشتهام. پس معتقدم که سپاه و ارتش هر دو میمانند؛ یعنى ارتش هم میماند... اگر ما سپاه را یا نداشته باشیم یا ضعیفش را داشته باشیم، قادر نخواهیم بود از انقلاب دفاع کنیم... البتّه این عقیده، جدید هم نیست؛ از اوّل که سپاه شکل گرفت، بنده این عقیده را داشتم و در طول جریانات جنگ هم روزبهروز این عقیده براى ما روشنتر شده » (۱۹تیر ۱۳۶۸) و گفتند: ۷. «زمزمه و ادّعاى محو شدن یکى از دو سازمان ارتش و سپاه به نفع دیگرى تمام شد؛ از اوّل هم درست نبود. امام عزیزمان بارها و بارها این را تکرار کرده بودند که سپاه و ارتش، هر دو هستند و باید باشند و تقویت هم بشوند. بعضیها گوشهکنار، زمزمه درست میکردند؛ قاطعاً گفتیم و مشى کردیم و انشاءالله این طریق را ادامه خواهیم داد که هر دو سازمان باید بمانند؛ و با قدرت. و من امروز خوشحالم که میبینم ما میتوانیم این دو سازمان را براى دو مأموریّت، در خدمت نظام اسلامى و ارزشهاى اسلامى نگه داریم. و گفتهایم و انشاءالله این گفته را در عمل و در برنامهها و آئیننامهها بهصورت دقیقى پیاده خواهیم کرد که مأموریّت اصلى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى عبارت است از دفاع مسلّح از انقلاب و نظام جمهورى اسلامى؛ همچنان که مأموریّت اصلى ارتش جمهورى اسلامى دفاع از مرزهاى کشور است. البتّه در آنوقتى که تهاجمى نسبت به مرزها تحقّق پیدا بکند که شدید باشد -مثل دوران هشتساله- سپاه پاسداران با همهی سازوبرگ و با همهی امکانات به مرزها خواهد شتافت و تکلیف خودش را -یعنى حفاظت از انقلاب و نظام را- در مرزها انجام خواهد داد.» (۲۹آبان ۱۳۶۸) گذشتهها گذشته، ولی تاریخ نشان داد حق با که بود: «وَ سَلامٌ الله عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیّاً». @FihMaFih
خب ما هنوز آن مثنوی که سرانداخته بودیم (جستارها درباب «انحلال ساختارها») را به فصل پایانی نرسانده بودیم که رهبر انقلاب از بیت شریف، بیتالغزل علیالاصول را نوشتند. البته من هم مثنوی (یا چارپاره؟)ام را انشاالله زود به پایان میبرم. (تا الآن قصۀ ارتش، شورای نگهبان و سپاه نوشته شده؛ قصۀ آخر مانده).
از ابتدای جنگ «روایت جنگ» را در چند مسیر شروع کردم، عمدتا یک مسیر فلسفه و مفاهیم بود، یک مسیر روایتِ میدانها و یک مسیر هم خطابهها؛ که این سومی تا امشب، با احساس خطری که نسبت به این جریان کردم شد ۲۴خطاب درباب تفرقه و جهالت. باید برویم برزخ تا معلوم شود چقدرش برای خدا نوشته شده و چقدر برای دل خودم و احتمالا وقتی ترازو را بیاورند در کفۀ خدا چیزی نماند؛ اما از نظر تحقق ظاهری متنها ظاهرا در همین دنیا میشود انسان به متر و میزانهایی مراجعه کند و بفهمد یک متن چقدر از صدق و کذب خبری و تحلیلی بهرهمند است و چقدر نه. مثلا قبل از جنگ گروههای زیادی میگفتند جنگ نمیشود و گروههایی میگفتند جنگ میشود؛ بالاخره در ادامه جنگ رخ داد و معلوم شد کدام گروه تحلیلشان غلط بوده.
پس از پیام رهبر انقلاب مبتنی بر علیالاصول هم طی مدتی، فترتی و ابهامی در داخل رخ داد؛ عدهای تفسیر میکردند علیالاصول یعنی بدبینی و بیاعتمادی رهبری به مسئولان، حتی یعنی خیانت مسئولان، حتی یعنی مخالفت رهبری با اصل مذاکره و یعنی اینکه رهبری با این متن خواسته بین خودش و دیگر مسئولان خط بکشد و... و عدهای بنا بر دیگر اصول واضح و محکمات انقلاب با این سخنان مخالفت میکردند و آنان را یاوه میدانستند و میگفتند رهبری به مسئولان کشور اعتماد دارد، با اصل مذاکره مخالف نیست و مسئولان ارشد کشور هم با تفاوت سلایق و فکرها عموما جان بر سر این میهن گذاشتهاند و اصلا پیام رهبری خط و نشان کشیدن برای دشمن بود نه مسئولان وطن ای جماعت!
یکی مثلا علی علیزاده است، ایشان خودش را نه مذهبی عنوان میکند، نه انقلابی، بارها در همان لندن علیه رهبر شهید هم سخن گفته؛ الآن هم علیه مسئولان ایران سخنرانی میکند؛ خب من به این بزرگوار احترام میگذارم که لااقل تناقض واضح ندارد؛ قبل و بعد از این پیام رهبری شرایطش فرقی نکرده و نمیکند؛ اما خطاب به دوستانی که خود را مذهبی و انقلابی و معتقد به نائب امام عصر میدانند برادرانه و صمیمانه متذکر میشوم:
اگر اکنون که با پیام اخیر رهبری در میانۀ آغاز جنگ جدید، ابهامات درمورد نظر ایشان تا حد زیادی برطرف شده و معلوم شده ایشان هیچ موافقتی با تفرقهطلبان (به قول خودشان «علیالاصولگرایان»!) ندارند و پدرانه این جماعت را به اعتماد به مسئولان و همان دستور پیشین «اتحاد مقدس» فراخواندهاند و آن را جزو «اصولیترین» امور انگاشتهاند!زحمت بکشید یک تجدید نظر جدی در مورد منابع فکری و رسانهای که طی این مدت مغزتان را شستوشو دادند بفرمایید بد نیست و انشاالله در دنیا و آخرت کمتر پشیمانی نصیبتان میشود؛ «که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی».
در بسیاری از آن ۲۴خطاب، همین سخنان رهبر انقلاب را عرض کرده بودیم، بنده و امثال بنده، برای آن تحلیلها فحش خورده بودیم، واکنش منفی دریافت کرده بودیم، در میدان به خاطرشان از خودمبعوثپنداران کتکخوردیم، تهدید به بازداشت شدیم، نفوذی و جاسوس لقب گرفتیم، مرگ بر منافق بهمان گفتند و...
همه حلالشان و حلالتان، فقط این خطابها را وقت بگذارید یکبار بخوانید و حوصله کنید پرچانگی مرا. دستکم این هشتتا که بهطور پیشینی متضمن همین سخنان رهبر است:
۱. ليهلكَ مَن هَلكَ عن بَيّنةٍ و يَحيى من حَيَّ عن بيّنة۲. هرچه فریاد۳. اگر امروز امام خمینی اینجا بود چه میگفت؟۴. اگر رهبر شهید امروز اینجا بود چه میگفت؟۵. بالاخره رهبری موافق بود یا مخالف؟۶. آیا پیام رهبری برای تفرقهطلبها سند حقانیت است؟۷. چرا رهبر، تازه پس از تفاهم گفت نظر دیگری داشتم؟۸. تنگهٔ اُحُد امروز ایران، کجاست؟
خدایا چنان کن سرانجام کارتو خشنود باشی و ما رستگار@FihMaFih
۱.۱K
۲۲:۰۸
در آن نیامده ایام
سرانجامِ کار (خطاب بیستوپنجم درباب تفرقه و جهالت) خب ما هنوز آن مثنوی که سرانداخته بودیم (جستارها درباب «انحلال ساختارها») را به فصل پایانی نرسانده بودیم که رهبر انقلاب از بیت شریف، بیتالغزل علیالاصول را نوشتند. البته من هم مثنوی (یا چارپاره؟)ام را انشاالله زود به پایان میبرم. (تا الآن قصۀ ارتش، شورای نگهبان و سپاه نوشته شده؛ قصۀ آخر مانده). از ابتدای جنگ «روایت جنگ» را در چند مسیر شروع کردم، عمدتا یک مسیر فلسفه و مفاهیم بود، یک مسیر روایتِ میدانها و یک مسیر هم خطابهها؛ که این سومی تا امشب، با احساس خطری که نسبت به این جریان کردم شد ۲۴خطاب درباب تفرقه و جهالت. باید برویم برزخ تا معلوم شود چقدرش برای خدا نوشته شده و چقدر برای دل خودم و احتمالا وقتی ترازو را بیاورند در کفۀ خدا چیزی نماند؛ اما از نظر تحقق ظاهری متنها ظاهرا در همین دنیا میشود انسان به متر و میزانهایی مراجعه کند و بفهمد یک متن چقدر از صدق و کذب خبری و تحلیلی بهرهمند است و چقدر نه. مثلا قبل از جنگ گروههای زیادی میگفتند جنگ نمیشود و گروههایی میگفتند جنگ میشود؛ بالاخره در ادامه جنگ رخ داد و معلوم شد کدام گروه تحلیلشان غلط بوده. پس از پیام رهبر انقلاب مبتنی بر علیالاصول هم طی مدتی، فترتی و ابهامی در داخل رخ داد؛ عدهای تفسیر میکردند علیالاصول یعنی بدبینی و بیاعتمادی رهبری به مسئولان، حتی یعنی خیانت مسئولان، حتی یعنی مخالفت رهبری با اصل مذاکره و یعنی اینکه رهبری با این متن خواسته بین خودش و دیگر مسئولان خط بکشد و... و عدهای بنا بر دیگر اصول واضح و محکمات انقلاب با این سخنان مخالفت میکردند و آنان را یاوه میدانستند و میگفتند رهبری به مسئولان کشور اعتماد دارد، با اصل مذاکره مخالف نیست و مسئولان ارشد کشور هم با تفاوت سلایق و فکرها عموما جان بر سر این میهن گذاشتهاند و اصلا پیام رهبری خط و نشان کشیدن برای دشمن بود نه مسئولان وطن ای جماعت! یکی مثلا علی علیزاده است، ایشان خودش را نه مذهبی عنوان میکند، نه انقلابی، بارها در همان لندن علیه رهبر شهید هم سخن گفته؛ الآن هم علیه مسئولان ایران سخنرانی میکند؛ خب من به این بزرگوار احترام میگذارم که لااقل تناقض واضح ندارد؛ قبل و بعد از این پیام رهبری شرایطش فرقی نکرده و نمیکند؛ اما خطاب به دوستانی که خود را مذهبی و انقلابی و معتقد به نائب امام عصر میدانند برادرانه و صمیمانه متذکر میشوم: اگر اکنون که با پیام اخیر رهبری در میانۀ آغاز جنگ جدید، ابهامات درمورد نظر ایشان تا حد زیادی برطرف شده و معلوم شده ایشان هیچ موافقتی با تفرقهطلبان (به قول خودشان «علیالاصولگرایان»!) ندارند و پدرانه این جماعت را به اعتماد به مسئولان و همان دستور پیشین «اتحاد مقدس» فراخواندهاند و آن را جزو «اصولیترین» امور انگاشتهاند! زحمت بکشید یک تجدید نظر جدی در مورد منابع فکری و رسانهای که طی این مدت مغزتان را شستوشو دادند بفرمایید بد نیست و انشاالله در دنیا و آخرت کمتر پشیمانی نصیبتان میشود؛ «که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی». در بسیاری از آن ۲۴خطاب، همین سخنان رهبر انقلاب را عرض کرده بودیم، بنده و امثال بنده، برای آن تحلیلها فحش خورده بودیم، واکنش منفی دریافت کرده بودیم، در میدان به خاطرشان از خودمبعوثپنداران کتکخوردیم، تهدید به بازداشت شدیم، نفوذی و جاسوس لقب گرفتیم، مرگ بر منافق بهمان گفتند و... همه حلالشان و حلالتان، فقط این خطابها را وقت بگذارید یکبار بخوانید و حوصله کنید پرچانگی مرا. دستکم این هشتتا که بهطور پیشینی متضمن همین سخنان رهبر است: ۱. ليهلكَ مَن هَلكَ عن بَيّنةٍ و يَحيى من حَيَّ عن بيّنة ۲. هرچه فریاد ۳. اگر امروز امام خمینی اینجا بود چه میگفت؟ ۴. اگر رهبر شهید امروز اینجا بود چه میگفت؟ ۵. بالاخره رهبری موافق بود یا مخالف؟ ۶. آیا پیام رهبری برای تفرقهطلبها سند حقانیت است؟ ۷. چرا رهبر، تازه پس از تفاهم گفت نظر دیگری داشتم؟ ۸. تنگهٔ اُحُد امروز ایران، کجاست؟ خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار @FihMaFih
چندوقت پیش در اینستاگرام دروغی که برای فریب افراد بیمطالعه تنظیم شده بود دیدم، با این متن:
«تقسیم کار جالبیه:شعام فریبهارو میخوره،مردم موشکهارو!»
قبل از اینکه به موضوع بپردازیم، این امر واضح را یادآور شویم: اگر رهبر شهید و شهید شمخانی را جزو شعام حساب نکنیم، از ده عضو شعام، چهارنفرشان در همین جنگ ۴۰روزه موشک خوردند و تکهتکه شدند و شهید شدند، دو عضو دیگر هم در جنگ ۱۲روزه شهید شدند. برای یک ساختار ده نفره، به نظر میرسد شش شهید در طی یک سال افتخار عظیمی است که البته نصیب هیچکدام از تفرقهطلبها و تخریبکنندگان شعام (رسایی، ثابتی، بانکیپور، دارابی، کثیری، نیلی، سردبیر نوسان، قاسمیان، اسماعیل رمضانی، فواد ایزدی و...) نشده.
شورای عالی دفاع یک فلسفۀ بدیهی عقلانی داشت: تمرکز مدیریت نیروهای نظامی و امنیتی ذیل اشراف رهبری. ترکیب اعضا هم مبین همین بود: حضور عالیترین مسئولان تصمیمگیر جنگ در یک شورا.
در کل دهه۶۰ و دوران جنگ ۸ساله هیچ مخالفت جدی و رسمی از درون کشور با اساس این ساختار دیده نشده یا دستکم من نیافتم. به همان دلیل که درمورد شورای نگهبان و دیگر ساختارهای نظام ولایت فقیه نبوده؛ چه اینکه مخالفت با اساس نظمها و ساختارها یعنی مخالفت با نظام و ساختمان اساسی حکومت. اما تلاش برای بیاثرسازی و تضعیف بوده و فقط یک مورد، آنهم بنیصدر در زمان مدیریت خودش که با اینکه خود جزو این شورا و رئیسش بود، ولی بسیاری از تصمیمات شورا را انجام نمیداد؛ یا حتی عکسش را انجام میداد و سعی میکرد با روشهای غیرقانونی، غیراخلاقی و قلدری مصوبات شورا را دور بزند؛ و این همان ریشۀ اختلافات مبنایی شهید چمران و رهبر شهید با او بود.
پس از سقوط بنیصدر کسی دیگر متعرض شورای دفاع نشد، یعنی در دولتهای بازرگان، شهید رجایی و رهبر شهید هماهنگی کاملی درون و بیرون شورا در حمایت از این شورا برای دفاع از کشور وجود داشت.
تا پیش از شروع جنگ، شاید فقط چند مورد مخالفت جدی با شعام اتفاق افتاده که هیچکدام هم اساسی و با اراده یا شعار انحلال نبوده:
مورد اول مخالفت حسن روحانی رئیس جمهور و رئیس وقت شورا با مصوبۀ شعام درمورد «قانون اقدام راهبردی برای لغو تحریمها» در اواخر دهه۹۰ بود؛ قانونی که با تلاش شهید امیرعبداللهیان (وقتی دستیار بینالملل رئیس مجلس آقای قالیباف بود) برای آسیبندیدن کشور از برجامِ ترکشده توسط آمریکا طراحی شد، به تصویب مجلس رسید، به شعام ارائه شد و توسط شعام هم تصویب و لازمالاجرا شد. روحانی با اینکه خود عضو و از نظر حقوقی رئیس شعام بود و در جریان جلسات مربوطۀ شعام بود، تا مدتها سر همین اقدام شعام با شعام درگیر بود و برای فرافکنی درمورد برجام این قانون را بدترین قانون تاریخ جمهوری اسلامی و مانع اجرای برجامی عنوان میکرد که مدتها بود از سوی غربیها رها شده بود. (رسایی نمایندۀ سوپرانقلابی آن زمان چندین مطلب در صفحات خود در ستایش شعام منتشر کرد، از جمله چنین نوشتهای: «برخی دولتمردان و رسانههای در خدمت آنها نباید نگاه ابزاری یا تحریفآمیز و گزینشی به کارکرد شورای عالی امنیت ملی داشته باشند»).
[ادامه
۱۴۴
۹:۴۰
در آن نیامده ایام
قصهٔ انحلال ساختارها | قسمت چهارم: شعام (خطاب بیستوششم درباب تفرقهوجهالت) [صفحه ۱/۴] چندوقت پیش در اینستاگرام دروغی که برای فریب افراد بیمطالعه تنظیم شده بود دیدم، با این متن: «تقسیم کار جالبیه: شعام فریبهارو میخوره، مردم موشکهارو!» قبل از اینکه به موضوع بپردازیم، این امر واضح را یادآور شویم: اگر رهبر شهید و شهید شمخانی را جزو شعام حساب نکنیم، از ده عضو شعام، چهارنفرشان در همین جنگ ۴۰روزه موشک خوردند و تکهتکه شدند و شهید شدند، دو عضو دیگر هم در جنگ ۱۲روزه شهید شدند. برای یک ساختار ده نفره، به نظر میرسد شش شهید در طی یک سال افتخار عظیمی است که البته نصیب هیچکدام از تفرقهطلبها و تخریبکنندگان شعام (رسایی، ثابتی، بانکیپور، دارابی، کثیری، نیلی، سردبیر نوسان، قاسمیان، اسماعیل رمضانی، فواد ایزدی و...) نشده.
تاریخچۀ شعام و مخالفانش
فصل اول: شورای عالی دفاع اول انقلاب چیزی به نام شعام (شورای عالی امنیت ملی) نداشتیم؛ بهجایش «شورای عالی دفاع» داشتیم که زمان بازرگان برای وضع جنگی ایجاد شد و در ادامه ساختارش از احاطۀ مطلق دولت خارج و در احاطۀ رهبری قرار گرفت؛ به این معنا که با اصلاحاتی، گرچه رئیسش رئیسجمهور بود ولی مصوبات باید به تایید رهبر ایران میرسید و رهبر دو نماینده در آن داشت. امام خمینی هم این دو تن را به عنوان نمایندۀ خود در شورای دفاع کشور مشخص کرد: شهید چمران و آیتالله شهید خامنهای؛ دو چهره که مهمترین و تاثیرگذارترین چهرههای پیشبرندۀ آن جنگ بودند. شورای عالی دفاع یک فلسفۀ بدیهی عقلانی داشت: تمرکز مدیریت نیروهای نظامی و امنیتی ذیل اشراف رهبری. ترکیب اعضا هم مبین همین بود: حضور عالیترین مسئولان تصمیمگیر جنگ در یک شورا. در کل دهه۶۰ و دوران جنگ ۸ساله هیچ مخالفت جدی و رسمی از درون کشور با اساس این ساختار دیده نشده یا دستکم من نیافتم. به همان دلیل که درمورد شورای نگهبان و دیگر ساختارهای نظام ولایت فقیه نبوده؛ چه اینکه مخالفت با اساس نظمها و ساختارها یعنی مخالفت با نظام و ساختمان اساسی حکومت. اما تلاش برای بیاثرسازی و تضعیف بوده و فقط یک مورد، آنهم بنیصدر در زمان مدیریت خودش که با اینکه خود جزو این شورا و رئیسش بود، ولی بسیاری از تصمیمات شورا را انجام نمیداد؛ یا حتی عکسش را انجام میداد و سعی میکرد با روشهای غیرقانونی، غیراخلاقی و قلدری مصوبات شورا را دور بزند؛ و این همان ریشۀ اختلافات مبنایی شهید چمران و رهبر شهید با او بود. پس از سقوط بنیصدر کسی دیگر متعرض شورای دفاع نشد، یعنی در دولتهای بازرگان، شهید رجایی و رهبر شهید هماهنگی کاملی درون و بیرون شورا در حمایت از این شورا برای دفاع از کشور وجود داشت.
فصل دوم: شورای عالی امنیت ملی پس از پایان جنگ ۸ساله، با تدبیر رهبر شهید، شورای عالی دفاع، جای خود را با اختیارات، وظائف و قدرت بیشتر به «شورای عالی امنیت ملی» داد. یعنی اگر ساختار شورای عالی دفاع مشترکا یادگار بازرگان و امام خمینی بود؛ شورای عالی امنیت ملی منحصرا یادگار رهبر شهید است. شورایی که تمرکز تمام قدرت و حاکمیت جمهوری اسلامی است و در این ۳۷سال کشور را با تکیه به عقل جمعی و اشراف رهبری (یعنی ابزارهای توامانِ جمهوریت و اسلامیت نظام) در برابر تمام هجمههای امنیتی حفظ کرده. برای فهم این مسئله فقط کافیست به جایگاه حقوقی اعضا دقت کنید: رئیسجمهور، رئیس مجلس شورای اسلامی، رئیس قوه قضائیه، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، فرمانده کل سپاه، فرمانده کل ارتش، رئیس سازمان برنامه و بودجه، وزیر اطلاعات، وزیر امور خارجه، وزیر کشور و دو نماینده رهبر ایران. تا پیش از شروع جنگ، شاید فقط چند مورد مخالفت جدی با شعام اتفاق افتاده که هیچکدام هم اساسی و با اراده یا شعار انحلال نبوده: مورد اول مخالفت حسن روحانی رئیس جمهور و رئیس وقت شورا با مصوبۀ شعام درمورد «قانون اقدام راهبردی برای لغو تحریمها» در اواخر دهه۹۰ بود؛ قانونی که با تلاش شهید امیرعبداللهیان (وقتی دستیار بینالملل رئیس مجلس آقای قالیباف بود) برای آسیبندیدن کشور از برجامِ ترکشده توسط آمریکا طراحی شد، به تصویب مجلس رسید، به شعام ارائه شد و توسط شعام هم تصویب و لازمالاجرا شد. روحانی با اینکه خود عضو و از نظر حقوقی رئیس شعام بود و در جریان جلسات مربوطۀ شعام بود، تا مدتها سر همین اقدام شعام با شعام درگیر بود و برای فرافکنی درمورد برجام این قانون را بدترین قانون تاریخ جمهوری اسلامی و مانع اجرای برجامی عنوان میکرد که مدتها بود از سوی غربیها رها شده بود. (رسایی نمایندۀ سوپرانقلابی آن زمان چندین مطلب در صفحات خود در ستایش شعام منتشر کرد، از جمله چنین نوشتهای: «برخی دولتمردان و رسانههای در خدمت آنها نباید نگاه ابزاری یا تحریفآمیز و گزینشی به کارکرد شورای عالی امنیت ملی داشته باشند»). [ادامه
] @FihMaFih
مورد دوم مخالفت سوپرانقلابیهای موافقِ برخورد قهری درمورد حجاب بود؛ پس از اینکه ماجرای گشت ارشاد بالا گرفت و کشور تا لبۀ جنگ داخلی رفت، از اواخر ۱۴۰۲ لایحۀ حجاب در قوه قضاییه و مجلس طرح شد و برای تصویب وارد رفت و برگشت با شورای نگهبان شد. رفت و برگشتی که تا پس از شهادت رئیسی به طول انجامید. سوپرانقلابیها که پیش از تصویب لایحه هرروز علیه خود لایحه دعوا راه میانداختند ضد مجلس (که یعنی این کم است و به اندازه کافی بازدارنده نیست و...) یا نمایندگانشان در خود مجلس هرروز حاشیهای تازه میآفریدند (مثل حواشی و اظهارات غیراخلاقی نمایندۀ سوپرانقلابی امیرحسین بانکیپور درمورد زنان ایرانی) پس از تصویب لایحه جدا از اینکه با ایرادتراشیها بارها خودشان آن را به تعویق و اصلاحات بیپایان کشانده بودند، هرروز علیه دولت رئیسی و مجلس تحصن میکردند برای اجرای همین لایحه؛ با انتخاب پزشکیان فشار سوپرانقلابیها برای اجرای لایحه بیشتر شد اما از اواخر ۱۴۰۳ شعام جلوی اجرای لایحه را گرفت و حملات سوپرانقلابیها متوجه شعام شد. (یک مثال: محمدصادق کوشکی سوپرانقلابی که او هم حواشی زیادی علیه زنان ایرانی داشت، آن زمان در تحقیر جمهوری اسلامی در مقایسه با یک کشور اروپایی نوشت: «چرا جشنواره کن و مدیریت آن توانستند مانع از برهنگی زنان حاضر در این برنامه شوند؟ چون این جشنواره «دبیرخانه شعام» ندارد که مانع ابلاغ و اجرای قوانین پوشش بشود»!)
امروز میفهمیم در هردو مورد تصمیم شعام به نفع کشور بود و گروههای مخالف شاید ناخواسته داشتند آب به آسیای دشمن میریختند:
در مورد اول پافشاری بیجای رئیسجمهور پس از شکست برجام، پیام دوصدایی را به دشمن منتقل میکرد و طلبکاری ملت ایران را به سمت بدهکاری میبرد و اتفاقا موجب تضعیف دیپلماسی و مذاکره میشد (که اینها عهدشکنی ما را هم تقصیر خودشان میدانند!).
درمورد دوم، وقتی جنگ شد همه فهمیدیم: پافشاری بیجای گروههای سوپرانقلابی که شاید خودشان باید با کار فرهنگی مطلوب قدمی برمیداشتند؛ اگر به تسلیم شعام منجر میشد باعث میشد جنگ داخلی و جنگ خارجی به هم پیوند بخورد و موجب فروپاشی کشور شود. چه اینکه این تدبیر شعام بود که بازی مقدمهچینی استعمار برای حملۀ نظامی در وضعیت آشوب داخلی را در آستانهٔ حمله دشمن بههم زد.
هرچه گفتیم تا پیش از آغاز جنگ بود و از جنس تضعیف نهاد شعام و تلاش برای بیاثرسازی یا هزینهتراشی برای تصمیماتش. اما متاسفانه ماجرا از این هم بدتر شد. ادامۀ این فصل را مجبوریم پس از تعریف فصل سوم بنویسیم.
شاید با خودمان بگوییم این شورا یک شورای قانونی فرادستی متمرکز و هوشمند برای دفاع از کشور در شرایط جنگیست و هیچ ربطی به مسائل سیاست داخله ندارد، طبیعتا وقتی فرمان جنگ و صلح طبق اصل ۱۱۰ قانون اساسی در اختیار رهبر است این شورا هم در هماهنگی با رهبر نباید معارض سیاسی داخلی داشته باشد.
ولی اتفاق عجیب و شاید مشکوک این بود که در همان روز تاسیس شورا، یعنی دقیقا همان روز ۱۲مرداد ۱۴۰۴ یک نمایندۀ سوپرانقلابی مجلس، یعنی آقای رسایی، بدون اینکه موضوع سخنش هیچ ربطی به جنگ و این شورا داشته باشد در نطق علنیاش این نهاد مهم امنیتی و دفاعی کشور را تمسخر کرد:«عملا مجلس و صحن هیچ کاره است در عین حال هی شوراهای دیگر هم درست میکنند، الآن میخواهند شورای عالی دفاع درست شود، فردا لابد دبیرخانه شورای دفاع میگوید فلان کار را مجلس نباید ورود کند، اگر این موارد باعث صرفهجویی در کار کشور میشود بفرمایید ما مجلس را تعطیل کنیم...»
این سخنان که موجب حیرت ناظران شد و انتقاد افراد مختلف از جمله کمیسیون امنیت مجلس را هم در پی داشت، در حقیقت یک تابوشکنی بود. تابوشکنی حمله از داخل کشور به مهمترین نهادهای امنیتی دفاعی کشور در وضعیت جنگی. یعنی چیزی که در تاریخ ۴۷ساله انقلاب سابقه نداشته است.
[ادامه
۱۰۹
۹:۴۱
در آن نیامده ایام
قصهٔ انحلال ساختارها | قسمت چهارم: شعام (خطاب بیستوششم درباب تفرقه و جهالت) [صفحه ۲/۴] مورد دوم مخالفت سوپرانقلابیهای موافقِ برخورد قهری درمورد حجاب بود؛ پس از اینکه ماجرای گشت ارشاد بالا گرفت و کشور تا لبۀ جنگ داخلی رفت، از اواخر ۱۴۰۲ لایحۀ حجاب در قوه قضاییه و مجلس طرح شد و برای تصویب وارد رفت و برگشت با شورای نگهبان شد. رفت و برگشتی که تا پس از شهادت رئیسی به طول انجامید. سوپرانقلابیها که پیش از تصویب لایحه هرروز علیه خود لایحه دعوا راه میانداختند ضد مجلس (که یعنی این کم است و به اندازه کافی بازدارنده نیست و...) یا نمایندگانشان در خود مجلس هرروز حاشیهای تازه میآفریدند (مثل حواشی و اظهارات غیراخلاقی نمایندۀ سوپرانقلابی امیرحسین بانکیپور درمورد زنان ایرانی) پس از تصویب لایحه جدا از اینکه با ایرادتراشیها بارها خودشان آن را به تعویق و اصلاحات بیپایان کشانده بودند، هرروز علیه دولت رئیسی و مجلس تحصن میکردند برای اجرای همین لایحه؛ با انتخاب پزشکیان فشار سوپرانقلابیها برای اجرای لایحه بیشتر شد اما از اواخر ۱۴۰۳ شعام جلوی اجرای لایحه را گرفت و حملات سوپرانقلابیها متوجه شعام شد. (یک مثال: محمدصادق کوشکی سوپرانقلابی که او هم حواشی زیادی علیه زنان ایرانی داشت، آن زمان در تحقیر جمهوری اسلامی در مقایسه با یک کشور اروپایی نوشت: «چرا جشنواره کن و مدیریت آن توانستند مانع از برهنگی زنان حاضر در این برنامه شوند؟ چون این جشنواره «دبیرخانه شعام» ندارد که مانع ابلاغ و اجرای قوانین پوشش بشود»!) امروز میفهمیم در هردو مورد تصمیم شعام به نفع کشور بود و گروههای مخالف شاید ناخواسته داشتند آب به آسیای دشمن میریختند: در مورد اول پافشاری بیجای رئیسجمهور پس از شکست برجام، پیام دوصدایی را به دشمن منتقل میکرد و طلبکاری ملت ایران را به سمت بدهکاری میبرد و اتفاقا موجب تضعیف دیپلماسی و مذاکره میشد (که اینها عهدشکنی ما را هم تقصیر خودشان میدانند!). درمورد دوم، وقتی جنگ شد همه فهمیدیم: پافشاری بیجای گروههای سوپرانقلابی که شاید خودشان باید با کار فرهنگی مطلوب قدمی برمیداشتند؛ اگر به تسلیم شعام منجر میشد باعث میشد جنگ داخلی و جنگ خارجی به هم پیوند بخورد و موجب فروپاشی کشور شود. چه اینکه این تدبیر شعام بود که بازی مقدمهچینی استعمار برای حملۀ نظامی در وضعیت آشوب داخلی را در آستانهٔ حمله دشمن بههم زد. هرچه گفتیم تا پیش از آغاز جنگ بود و از جنس تضعیف نهاد شعام و تلاش برای بیاثرسازی یا هزینهتراشی برای تصمیماتش. اما متاسفانه ماجرا از این هم بدتر شد. ادامۀ این فصل را مجبوریم پس از تعریف فصل سوم بنویسیم.
فصل سوم: شورای دفاع از کشور پس از جنگ ۱۲روزه با تصویب رهبری «شورای دفاع کشور» با شمایلی نزدیک به همان «شورای عالی دفاع» و به عنوان یک شورای فرعی ذیل شورای عالی امنیت ملی (بر اساس اصل ۱۷۶ قانون اساسی) تشکیل شد. دقیقا روز ۱۲مرداد ۱۴۰۴. شورایی چابکتر که تمرکز بر جنگ داشت (وزیر خارجه، رئیس سازمان برنامه و وزیر کشور دیگر نیستند). رهبری مثل زمان امام دو نماینده برای آن تعیین کردند: شهید شمخانی و سردار علی احمدیان. سردار احمدیان همان کسی است که در هر دو دور حملات به شعام (روحانی + سوپرانقلابیها) دبیر شعام بود؛ از خرداد۱۴۰۲ تا مرداد۱۴۰۴. همزمان با این انتساب، رهبر شهید، شهید لاریجانی را به عنوان نمایندۀ تازۀ خود در شعام منصوب کرد و سپس لاریجانی به جای احمدیان دبیر شعام شد. شاید با خودمان بگوییم این شورا یک شورای قانونی فرادستی متمرکز و هوشمند برای دفاع از کشور در شرایط جنگیست و هیچ ربطی به مسائل سیاست داخله ندارد، طبیعتا وقتی فرمان جنگ و صلح طبق اصل ۱۱۰ قانون اساسی در اختیار رهبر است این شورا هم در هماهنگی با رهبر نباید معارض سیاسی داخلی داشته باشد. ولی اتفاق عجیب و شاید مشکوک این بود که در همان روز تاسیس شورا، یعنی دقیقا همان روز ۱۲مرداد ۱۴۰۴ یک نمایندۀ سوپرانقلابی مجلس، یعنی آقای رسایی، بدون اینکه موضوع سخنش هیچ ربطی به جنگ و این شورا داشته باشد در نطق علنیاش این نهاد مهم امنیتی و دفاعی کشور را تمسخر کرد: «عملا مجلس و صحن هیچ کاره است در عین حال هی شوراهای دیگر هم درست میکنند، الآن میخواهند شورای عالی دفاع درست شود، فردا لابد دبیرخانه شورای دفاع میگوید فلان کار را مجلس نباید ورود کند، اگر این موارد باعث صرفهجویی در کار کشور میشود بفرمایید ما مجلس را تعطیل کنیم...» این سخنان که موجب حیرت ناظران شد و انتقاد افراد مختلف از جمله کمیسیون امنیت مجلس را هم در پی داشت، در حقیقت یک تابوشکنی بود. تابوشکنی حمله از داخل کشور به مهمترین نهادهای امنیتی دفاعی کشور در وضعیت جنگی. یعنی چیزی که در تاریخ ۴۷ساله انقلاب سابقه نداشته است. [ادامه
] @FihMaFih
با آغاز جنگ ۴۰روزه و ترور رهبر شهید، که همۀ دشمنان در این خواب بودند که کشور فرومیپاشد، در دوران فترت زمانی تا انتخاب رهبر جدید، آن ساختاری که مدیریت کشور امام عصر را نگاه داشت و نگذاشت ایران عظیم یکشبه فروبپاشد (در کنار حضور عظیم و حماسی مردم در میادین و ایستادگیشان در برابر خطر شورش و جنگ داخلی) همین شورای عالی امنیت ملی و شورای دفاع کشور بود که رهبر شهید و حکیم انقلاب پیش از شهادتش با روشنبینی شگرفی ساختارش را برای چنین روزی مستحکم کرده بود. شعامی که همان روز شهادت رهبر دو عضوش (موسوی و پاکپور) شهید شدند (به همراه شمخانی که عضو شورای دفاع بود: سه عضو) و در ادامۀ جنگ با شهادت لاریجانی و خطیب، مظلومیت و اهمیتش آشکارتر شد.
عملیات استعمار برای انحلال ساختارهای کشور هدف، عموما به این شکل است که اول ترور شخصیتی را توسط عوامل داخلی خود انجام میدهد، بعد ترور فیزیکی و انهدام را. درمورد شعام هم ترور شخصیتی اول آغاز شده بود، ولی چون با ترور فیزیکی دبیر مقتدر شعام (لاریجانی) ساختار شعام و به تبعش ساختار نظام فروپاشی نشد؛ استعمار در کنار ترور فیزیکی دوباره به عملیات ترور شخصیتی برگشت.
پس از شهادت لاریجانی اولین موج علیه شعام را باز سوپرانقلابیها راه انداختند؛ با مطالبۀ بازگشایی مجلس. صحن علنی مجلس شورا در وضعیت جنگی برای جلوگیری افزایش ترورها با دستور شعام اجازۀ فعالیت نداشت؛ در روزهایی که هرروز خبر ترور یکی از مسئولان عالی کشور منتشر میشد و یکی از مهمترین اهداف دشمن زدن قالیبافی بود که هم رئیس قوه بود هم شدیدا درگیر مدیریت نظامی و حتی رسانهای جنگ بود و هم جزو سرلیستهای ترور و منابع قدرت کشور؛ و البته موضوع هم فقط قالیباف نبود، جانِ همۀ نمایندهها بهویژه نمایندههای مفید به حال کشور (ولو کم سروصداتر) در خطر بود. در این شرایط با خطدهی بسیار عجیب و بسیار مشکوک بعضی شخصیتها از جمله خود نمایندگان سوپرانقلابی، جنگ با شعام برای بازشدن مجلس در وضعیت خطرناک امنیتی آغاز شد. امیرحسین بانکیپور که به حواشیاش در ماجرای حجاب و زنان اشاره کردیم، در تجمع میدان شهدای تهران سخنرانی کرد و گفت «نظارت و قانونگذاری به صحن علنی مجلس نیاز دارد!» و گفت «آقایان چرا نمیگذارید قانونگذاری کنیم؟!»؛ رسایی مثلا رندانه نوشت: «در تجمعات میدانی ملت مبعوثشده یکی از سؤالات اصلی مردم تعطیلی مجلس است و ما هیچ پاسخ قانع کنندهای برای آن نداریم. این تصویر دست نوشته مردم در یکی از تجمعات این شبهاست: شعام همهکاره/ مجلس اما بیکاره». عجیبتر و مشکوکتر سخنان روحالله ایزدخواه بود که نوشت: «وقت جهاد ماست! از تردیدها و تعارفات بگذریم که مردم کارو تموم کنند! ای مبعوثشدهها! چندشب را جلوی مجلس جمع بشید و کمکمون کنید ما هم مبعوث بشیم! فدای شماها که امروز رهبر کشورید!» (جدا از این سوال که منظور از «تمومکردن کار» در پی «تحصن جلوی مجلس» چی میتواند باشد؟! {یعنی قالیباف را هم مثل لاریجانی به کشتن بدهیم؟!} رهبر جوان انقلاب در دورانی که کشور رهبر نداشت با فروتنی و البته حکمت گفتند در آن دوران خود مردم رهبر بودند؛ اما ایزدخواه در خردادماه این متن انقلابی را نوشت که چندماه بود کشور رهبر داشت!)پس از خطدهی چهرهها و رسانهها (حتی متأسفانه صداوسیما) طبیعتاً کار صریحتر به تجمعات کشید.درخواست غیررسمی انحلال شعام را چهرههای رسمی شروع کردند؛ تا درخواست رسمی انحلال شعام را فراخوانها و تجمعات غیررسمی پیش ببرند.
[ادامه
۱۰۸
۹:۴۶
در آن نیامده ایام
قصهٔ انحلال ساختارها | قسمت چهارم: شعام (خطاب بیستوششم درباب تفرقه و جهالت) [صفحه ۳/۴]
بازگشت به فصل دوم: فتنۀ انحلال شعام از حوالی جنگ ۱۲روزه، بهویژه از زمان انتصاب شهید لاریجانی از سمت رهبر شهید، و همچنین دبیری این مرد بزرگ تاریخ ایران و اسلام بر شعامی که سوپرانقلابیها فرد دیگری را شایستۀ دبیریاش میدانستند (فردی دقیقا در رقابت با لاریجانی)، در همین وضعیت خطرناک جنگی، نزاعها و تردیدافکنیها علیه شعام به صورت جدی آغاز شد. بسیاری از تصمیمهای امنیتی یا مذاکرات سری که با هماهنگی شعام انجام میشد و نهادی پایینتر از آن صلاحیت بررسیاش را نداشت، با افشاگری و هیاهوسازیهای رسانههای سوپرانقلابی و نمایندگان این جریان مثل رسایی و ثابتی مواجه میشد و بعضی جاها کار و طرح انقلاب در برابر دشمن مکار لو میرفت و خراب میشد. با آغاز جنگ ۴۰روزه و ترور رهبر شهید، که همۀ دشمنان در این خواب بودند که کشور فرومیپاشد، در دوران فترت زمانی تا انتخاب رهبر جدید، آن ساختاری که مدیریت کشور امام عصر را نگاه داشت و نگذاشت ایران عظیم یکشبه فروبپاشد (در کنار حضور عظیم و حماسی مردم در میادین و ایستادگیشان در برابر خطر شورش و جنگ داخلی) همین شورای عالی امنیت ملی و شورای دفاع کشور بود که رهبر شهید و حکیم انقلاب پیش از شهادتش با روشنبینی شگرفی ساختارش را برای چنین روزی مستحکم کرده بود. شعامی که همان روز شهادت رهبر دو عضوش (موسوی و پاکپور) شهید شدند (به همراه شمخانی که عضو شورای دفاع بود: سه عضو) و در ادامۀ جنگ با شهادت لاریجانی و خطیب، مظلومیت و اهمیتش آشکارتر شد. عملیات استعمار برای انحلال ساختارهای کشور هدف، عموما به این شکل است که اول ترور شخصیتی را توسط عوامل داخلی خود انجام میدهد، بعد ترور فیزیکی و انهدام را. درمورد شعام هم ترور شخصیتی اول آغاز شده بود، ولی چون با ترور فیزیکی دبیر مقتدر شعام (لاریجانی) ساختار شعام و به تبعش ساختار نظام فروپاشی نشد؛ استعمار در کنار ترور فیزیکی دوباره به عملیات ترور شخصیتی برگشت. پس از شهادت لاریجانی اولین موج علیه شعام را باز سوپرانقلابیها راه انداختند؛ با مطالبۀ بازگشایی مجلس. صحن علنی مجلس شورا در وضعیت جنگی برای جلوگیری افزایش ترورها با دستور شعام اجازۀ فعالیت نداشت؛ در روزهایی که هرروز خبر ترور یکی از مسئولان عالی کشور منتشر میشد و یکی از مهمترین اهداف دشمن زدن قالیبافی بود که هم رئیس قوه بود هم شدیدا درگیر مدیریت نظامی و حتی رسانهای جنگ بود و هم جزو سرلیستهای ترور و منابع قدرت کشور؛ و البته موضوع هم فقط قالیباف نبود، جانِ همۀ نمایندهها بهویژه نمایندههای مفید به حال کشور (ولو کم سروصداتر) در خطر بود. در این شرایط با خطدهی بسیار عجیب و بسیار مشکوک بعضی شخصیتها از جمله خود نمایندگان سوپرانقلابی، جنگ با شعام برای بازشدن مجلس در وضعیت خطرناک امنیتی آغاز شد. امیرحسین بانکیپور که به حواشیاش در ماجرای حجاب و زنان اشاره کردیم، در تجمع میدان شهدای تهران سخنرانی کرد و گفت «نظارت و قانونگذاری به صحن علنی مجلس نیاز دارد!» و گفت «آقایان چرا نمیگذارید قانونگذاری کنیم؟!»؛ رسایی مثلا رندانه نوشت: «در تجمعات میدانی ملت مبعوثشده یکی از سؤالات اصلی مردم تعطیلی مجلس است و ما هیچ پاسخ قانع کنندهای برای آن نداریم. این تصویر دست نوشته مردم در یکی از تجمعات این شبهاست: شعام همهکاره/ مجلس اما بیکاره». عجیبتر و مشکوکتر سخنان روحالله ایزدخواه بود که نوشت: «وقت جهاد ماست! از تردیدها و تعارفات بگذریم که مردم کارو تموم کنند! ای مبعوثشدهها! چندشب را جلوی مجلس جمع بشید و کمکمون کنید ما هم مبعوث بشیم! فدای شماها که امروز رهبر کشورید!» (جدا از این سوال که منظور از «تمومکردن کار» در پی «تحصن جلوی مجلس» چی میتواند باشد؟! {یعنی قالیباف را هم مثل لاریجانی به کشتن بدهیم؟!} رهبر جوان انقلاب در دورانی که کشور رهبر نداشت با فروتنی و البته حکمت گفتند در آن دوران خود مردم رهبر بودند؛ اما ایزدخواه در خردادماه این متن انقلابی را نوشت که چندماه بود کشور رهبر داشت!) پس از خطدهی چهرهها و رسانهها (حتی متأسفانه صداوسیما) طبیعتاً کار صریحتر به تجمعات کشید. درخواست غیررسمی انحلال شعام را چهرههای رسمی شروع کردند؛ تا درخواست رسمی انحلال شعام را فراخوانها و تجمعات غیررسمی پیش ببرند. [ادامه
] @FihMaFih
نمیدانم عبارت خائنانۀ «انحلال شعام» دقیقا از کی و از کجا پخش شد؛ ولی مشخصا پس از پیام مشهور به «علیالاصول» رهبر انقلاب و با تفاسیر دروغین و بیسند سوپرانقلابیها از این پیام، بهطرز خجالتآوری به بعضی تجمعات راه پیدا کرد و حتی در فضای مجازی برای آن فراخوان راهپیمایی بدون اسم و امضایی در یکی از روزهای سوگ رهبری منتشر شد، با استناد به این سخن که چون نظر اعضای شعام با نظر رهبری متفاوت بوده، پس شعام خائن است و کل ساختارش باید منحل شود! یعنی دعوت به شورش خیابانی برای انحلالِ مهمترین مرکز مدیریت دفاعی و نظامی کشور در وضعیت جنگی! آنهم از داخل و به اسم نیروهای انقلابی و دلسوز! و به اسم ملت مبعوث! ملتی که رهبر شهید گفتند اگر خطری شبیه کودتای خارجی دی علیه حکومت شکل بگیرد به میدان میآید و در دفاع از ایران کار را تمام میکند؛ در جنگ شناختی باید با همان پرچم علیه کشور خودش قیام کند!یاد آهنگ خرمشهر انتظامی افتادم که برای دفاع از ایران در جنگ ۸ساله ساخته شده، در جنگ ۱۲روزه در حد جهانی بازنشر شد باز به نفع ایران؛ بعد ۱۸و۱۹دی برای تدارک حمله ایران همان آهنگ را استعمار روی کلیپهای سلطنتطلبها گذاشت!
نمیگویم هرکس این شعار را بالای سرش گرفته میفهمد چه دارد میگوید. ولی وقتی کمی تاریخ و قانون و سیاست بخوانیم، احمقیم اگر نفهمیم این عبارت در تلاویو طراحی شده، نه در تهران، قم، مشهد یا اصفهان؛ و باعث شرم ابدی جریانی است که در این فتنه (با نهایت حسن ظن به ایشان) چنان فریب خوردند که علمِ وقیحترین هدف و خواستۀ دشمن آمریکایی و اسرائیلی را علیه کشور خودشان بالای سر گرفتند؛ در همین چهار شهر عزیز.
و اینبار هم باز مقام رهبری بود که با پیام اخیرش در مقابل توطئهٔ انحلال ایستاد.
جدال منطقی: انحلال یا اصلاح؟چرا نوشتم بعضی متوجه نیستند؟ چون صحبت کردم با بعضیشان (که حقا اقلیت بودند، حتی قبل از همین پیام اخیر رهبری)؛ پرسیدم چرا چنین شعاری را دست گرفتی برادر؟ گفت چون اعضای شعام اکثرا مخالف رهبری نظر دادند و از همینجا فهمیدیم خائناند. یک سوال پرسیدم: اگر همه اعضای شعام سعید جلیلی بودند که به تصور شما پیروی مخلص و خالص رهبر است، باز هم میگفتی انحلال شعام؟ پاسخی نداشت. گفتم پس تو با اعضا مشکل داری نه ساختار. بنابراین انحلال شعام شعار تو نیست؛ تو باید بگویی اصلاح شعام یا نهایتاً اعلان مخالفت با نظرش.
وقتی با فکر و رای اعضا مشکل داریم اول باید به اصلاح فکرها بپردازیم. یعنی (با فرض درست بودن فکر خودم) استدلال قوی و حقیقی مطرح کنیم تا استدلال ضعیف طرف مقابل کنار برود.
اگر به دنبال اصلاح و تغییر اعضا هستیم هم باز اول باید بدانیم چی پیش روی ماست؛ شما با رای چند نفر مشکل داری؟ با همه جز یکی! خب ببین رای و صلاحیت اینها از کجا آمده؟ این شورا که بر اساس نسبت خانوادگی یا ثروت تشکیل نشده، شورای نجیبزادگان و اشراف نیست که مثلاً فلان شاهزاده یا زمیندار به اتکای زمین یا خونش انتخاب شده باشد؛ شورای حقوقی است. یعنی یا مسئولانی هستند که همه توسط رهبر انتخاب شدهاند. یا مسئولانی هستند که باز با رای مردم مستقیم یا غیرمستقیم انتخاب شدند.
درمورد اول، اصلاح یعنی رهبری باید خودش نظر خودش را اصلاح کند؛ چون شما که نمیتوانی به جای رهبری برای رهبری تصمیم بگیری و نماینده انتخاب کنی! مگر اینکه بگویی اساسا نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه را قبول نداری، که اصطلاحا میشوی برانداز.
درمورد دوم هم نمیشود چیزی که با رای مردم در فرایند قانونی انتخاب شده اگر مخالف نظر توست با زور و شعار و اردوکشی خیابانی عوضش کنی، چون اینطوری میشوی دیکتاتور، کودتاگر و فتنهگر. راهش همان وقت انتخابات است، دفعه بعد انشاالله متحدانه و بدون تبلیغات سلبی و منفی در انتخابات شرکت کنید که مسئولانتان در چنین شرایطی با شما هم نظر باشند.
و به خود نهیب بزن نکند پیروی منطق «دیگی که برای من نجوشه توش سر سگ بجوشه» هستی، که روزی که شعام همنظر من علیه روحانی رای بدهد طرفدارش باشم و بگویم شعام خوب است و روزی که خلاف نظر من رای بدهد بگویم شعام باید منحل شود؛ یعنی باز مشکل ساختار شعام نیست (چون لااقل بعضی وقتها درست کار میکرده!) اینجا مشکل خودت هستی! و باید روزانه ویدئوی امام خمینی درمورد قانون را ببینی!
اگر هم بگویی «نه نگفتم چون مخالف من است، گفتم چون مخالف رهبری است»؛ یادآور میشوم اولا رهبری خودش میتواند نمایندگان خود را در شورا عوضکند و راه اصلاح برایش باز است، ثانیا مصوبات شورا بدون امضای رهبری اجازهٔ اجرایی شدن ندارند.
و اگر بگویی رهبر آنقدر ضعیف است که نمیتواند خودش جای خودش امضا کند؛ یا نظام ولایت فقیه آنقدر غیرکاربردی است که نمیتواند یک رهبر مستقل تعیین کند؛ باز میشوی همان برانداز.
@FihMaFih
۱۳۹
۹:۵۰