🩸شکوه و عظمت آنها در تعدادشان نبود
طاهره حبیبی
سعی میکنم زیاد به اخباری که روی عدد و رقم جمعیت تشییع تمرکز میکنند توجه نکنم. در سالهای گذشته تلاش رسانهای زیادی میشد تا عدد راهپیماییها یا تجمعات مختلف تخمین زده شود که مثلا پاسخی باشد به بعضی حرف و حدیث ها درباره رفراندومهایی که برخی انتظار داشتند برگزار شود و نشد. اما در این چند روز چیزی که رخ داد ربطی به رفراندوم ندارد، و قضیه اش خیلی متفاوت است.من نمیدانم ما چند نفر بودیم، یا چند درصد مردم ایران بودیم ، ولی میدانم آنچه وجود داشت خیلی قدرت داشت. قدرت داشت چون از پس سنگینترین عملیاتهای روانی و شناختی برای نابودی، بیرون درآمده بود. درست مثل خود جمهوری اسلامی که گرچه از لحاظ تعداد و ارقام قابل مقایسه با ارتش بزرگ آمریکا نبود، اما از پس یکی از بزرگترین عملیاتهای نظامی زنده و سربلند بیرون آمد.من زیر آفتاب داغ مصلی، در ازدحام صفهای بازرسی، در جمعیت متراکم بیرون مانده از در مترو که به امید ورود حاضر است ساعتها صبر کند، در خستگی مسافران سفرهای طولانی از دورترین نقاط کشور، در تمام مسیر تشییع که از امام حسین تا آزادی همراه آدمهایی بودم که فهمیده بودند نمیتوانند ماشین پیکرها را ببینند اما باز هم در مسیر مانده بودند، چیزهای ارزشمند و بزرگی دیدم که در عکسهای هوایی از سیاهی و سرخی جمعیت میلیونی قابل دیدن نیست.آنها مردمی بودند که جگرشان سوخته بود. آه های غلیظ و دردناک میکشیدند، چشمهایشان سرخ بود، مژههایشان از اشک شوره زده بود و روی سر و صورتشان میزدند. ولی نه افسرده و خموده کنج خانههایشان. درد آنها را به حرکت درآورده بود و غمشان با خشم آمیخته بود.آنچه میدیدم انگیزه، اراده و عزم بود. عزم چیز بزرگ و مهم و باارزشی است. عزم فقط یک میل ساده نیست، یک انفعال یا حس گذرا نیست. عزم از اعماق گذشته یک آدم بلند میشود و او را میکشاند تا آینده را آنچنان بسازد که میخواهد.من آدمهایی را دیدم که شاید نمیتوانستند با کلمات توضیح دهند چرا آنجا هستند، آدمهایی که شاید در جواب چرا آمدی گریه کنند، اما مطمئنم آدمهایی بودند که هیچ چیز نتوانسته بود از آمدن منصرفشان کند. شاید هم برعکس، توضیحات زیاد و متفاوتی برای آمدنشان داشتند، اما همه آن توضیحات در نهایت آنها را به یکجا کشانده بود. یکجا که میلیونها را نه به خاطر میلیون بودنشان، که به خاطر تشخصشان، به خاطر رابطههای شخصیشده، به خاطر امر کلی از آن خود شده به آنجا کشانده بود. زنها، زنهای چادری که این چهار ماه زیاد در خیابان و پرچم به دست دیده میشدند، به قاب عکس آقا گلهای طبیعی چسبانده بودند و با خود آورده بودند. زنهایی که حداقل از ۴۰۱ به بعد مجبور بودند زیر فشار نگاههای چپ و طعنهها و بیمحلیها هر روز موقع آمدن به خیابان به خودشان بگویند نه قرار نیست چادرم را کنار بگذارم، و این طور روزها و ماهها و سالها عزمکردن را تمرین کرده بودند، با گلآرایی عکس آقا میخواستند بگویند حتی این نشانه زنانگی هم برای آنها خالی از سیاست نیست. آنچه از زنانگی پنهان میکنند و آنچه آشکار میکنند همه برای ساختن آیندهای است که عزمش را کردهاند.من این مردم عزادار، مصمم و باشکوه را آنقدر بزرگ میبینم که مطمئن هستم فارغ از اینکه چند نفرند، آینده از آن ایشان است. به اذن الله
@tavaghofgah
#واژههای_وداع
#بازنشرفراخوان جستارنویسی زنانه؛ در روزگار تشییع رهبر شهید
فصلنامه هفده دی | جستار مجازی@mag_17dey
سعی میکنم زیاد به اخباری که روی عدد و رقم جمعیت تشییع تمرکز میکنند توجه نکنم. در سالهای گذشته تلاش رسانهای زیادی میشد تا عدد راهپیماییها یا تجمعات مختلف تخمین زده شود که مثلا پاسخی باشد به بعضی حرف و حدیث ها درباره رفراندومهایی که برخی انتظار داشتند برگزار شود و نشد. اما در این چند روز چیزی که رخ داد ربطی به رفراندوم ندارد، و قضیه اش خیلی متفاوت است.من نمیدانم ما چند نفر بودیم، یا چند درصد مردم ایران بودیم ، ولی میدانم آنچه وجود داشت خیلی قدرت داشت. قدرت داشت چون از پس سنگینترین عملیاتهای روانی و شناختی برای نابودی، بیرون درآمده بود. درست مثل خود جمهوری اسلامی که گرچه از لحاظ تعداد و ارقام قابل مقایسه با ارتش بزرگ آمریکا نبود، اما از پس یکی از بزرگترین عملیاتهای نظامی زنده و سربلند بیرون آمد.من زیر آفتاب داغ مصلی، در ازدحام صفهای بازرسی، در جمعیت متراکم بیرون مانده از در مترو که به امید ورود حاضر است ساعتها صبر کند، در خستگی مسافران سفرهای طولانی از دورترین نقاط کشور، در تمام مسیر تشییع که از امام حسین تا آزادی همراه آدمهایی بودم که فهمیده بودند نمیتوانند ماشین پیکرها را ببینند اما باز هم در مسیر مانده بودند، چیزهای ارزشمند و بزرگی دیدم که در عکسهای هوایی از سیاهی و سرخی جمعیت میلیونی قابل دیدن نیست.آنها مردمی بودند که جگرشان سوخته بود. آه های غلیظ و دردناک میکشیدند، چشمهایشان سرخ بود، مژههایشان از اشک شوره زده بود و روی سر و صورتشان میزدند. ولی نه افسرده و خموده کنج خانههایشان. درد آنها را به حرکت درآورده بود و غمشان با خشم آمیخته بود.آنچه میدیدم انگیزه، اراده و عزم بود. عزم چیز بزرگ و مهم و باارزشی است. عزم فقط یک میل ساده نیست، یک انفعال یا حس گذرا نیست. عزم از اعماق گذشته یک آدم بلند میشود و او را میکشاند تا آینده را آنچنان بسازد که میخواهد.من آدمهایی را دیدم که شاید نمیتوانستند با کلمات توضیح دهند چرا آنجا هستند، آدمهایی که شاید در جواب چرا آمدی گریه کنند، اما مطمئنم آدمهایی بودند که هیچ چیز نتوانسته بود از آمدن منصرفشان کند. شاید هم برعکس، توضیحات زیاد و متفاوتی برای آمدنشان داشتند، اما همه آن توضیحات در نهایت آنها را به یکجا کشانده بود. یکجا که میلیونها را نه به خاطر میلیون بودنشان، که به خاطر تشخصشان، به خاطر رابطههای شخصیشده، به خاطر امر کلی از آن خود شده به آنجا کشانده بود. زنها، زنهای چادری که این چهار ماه زیاد در خیابان و پرچم به دست دیده میشدند، به قاب عکس آقا گلهای طبیعی چسبانده بودند و با خود آورده بودند. زنهایی که حداقل از ۴۰۱ به بعد مجبور بودند زیر فشار نگاههای چپ و طعنهها و بیمحلیها هر روز موقع آمدن به خیابان به خودشان بگویند نه قرار نیست چادرم را کنار بگذارم، و این طور روزها و ماهها و سالها عزمکردن را تمرین کرده بودند، با گلآرایی عکس آقا میخواستند بگویند حتی این نشانه زنانگی هم برای آنها خالی از سیاست نیست. آنچه از زنانگی پنهان میکنند و آنچه آشکار میکنند همه برای ساختن آیندهای است که عزمش را کردهاند.من این مردم عزادار، مصمم و باشکوه را آنقدر بزرگ میبینم که مطمئن هستم فارغ از اینکه چند نفرند، آینده از آن ایشان است. به اذن الله
@tavaghofgah
۱۷۷
۱۳:۰۷
🩸تنها نبود. یک عالمه بغض همراه داشت.
اسما پاداشنیک
از اراک آمدهبود خودش را به تشییع قم برساند. ظاهر شیک و تر و تمیزی داشت. معلوم بود خیلی هم خوش روزی است! ساعت برند گران قیمتش را نگاهی انداخت و پرسید: نماز را نخواندند؟ گفتم: هنوز نه. کنارم که نشست به سر تا پایم نگاهی انداختم که این چند روز حسابی خاکی و سوخته و شلخته شده بودم. دخترم را دید که در بغلم خواب است. ذوقش کرد و گفت: گرما زده نشود؟ با لبخند گفتم: نه هنوز خیلی گرم نشده. یکهو انگار که دستپاچه شده باشد گفت: البته ببخشید دخالت میکنم! پسر خودم یک بار در کربلا گرمازده شد. هر بچه ای میبینم زیر آفتاب است نگران میشوم.صحبتمان که گل گرفت، مهرش به دلم نشست. پرسیدم: تنها اومدید؟ کاش نپرسیده بودم. بغض کرد و سر تکان داد.سکوت کردم. خودش اما انگار میل داشت دلیل بغضش را توضیح دهد: شوهرم ضد این نظامه. بیشتر از این تاب نیاورد. بغضش شکست. با صدای لرزان ادامه داد: به زور راضیش کردم بیام. با نوک انگشت تند تند زیر پلکش را پاک میکرد اما اشک هایش به قدری بود که خط چشم مشکی اش را روی گونه اش ذوب کند. نمیدانستم چطور باید با او همدردی کنم؟ انگار که مدت ها بغضش را در گلو خفه کرده باشد و حالا یک دفعه از دستش در رفته باشد. در ذهنم دنبال واژه میگشتم اما چندان موفق نبودم. هرگز آدم مناسبی برای دلگرمی دادن نیستم؛ آن هم وقتی خودم از درون متلاشی ام.
لبخند گرمی زدم تا احساس سرخوردگی نکند. ادامه داد: ما تو خونه ماهواره داریم. روزی که آقا رو زدن... با این جمله انگار غم صد ساله اش لبریز شد. تند تند نفس میگرفت تا حرفش را کامل کند: اون روز شوهرم تو خونه جشن گرفت. منم گریه هامو قایمکی کردم که بیشتر ذوق نکنه.از کیفش یک بادبزن مشکی براق درآورد و تند تند دخترم را باد زد. لابد پیش خودش فکر کرد زیاده روی کرده که بحث را عوض کرد: چند سالشه؟هرچه مهر داشتم را در چشمانم ریختم و گفتم: اجر شما با ما خیلی فرق دارد. برای ما هم دعا کنید.خندید. در حالی که هنوز اشک مشکی رنگی روی گونه اش بود: دعا کنید هممون عاقبت بخیر شیم.
منبع: @apadashnik313
#واژههای_وداع
#بازنشرفراخوان جستارنویسی زنانه؛ در روزگار تشییع رهبر شهید
فصلنامه هفده دی | جستار مجازی@mag_17dey
از اراک آمدهبود خودش را به تشییع قم برساند. ظاهر شیک و تر و تمیزی داشت. معلوم بود خیلی هم خوش روزی است! ساعت برند گران قیمتش را نگاهی انداخت و پرسید: نماز را نخواندند؟ گفتم: هنوز نه. کنارم که نشست به سر تا پایم نگاهی انداختم که این چند روز حسابی خاکی و سوخته و شلخته شده بودم. دخترم را دید که در بغلم خواب است. ذوقش کرد و گفت: گرما زده نشود؟ با لبخند گفتم: نه هنوز خیلی گرم نشده. یکهو انگار که دستپاچه شده باشد گفت: البته ببخشید دخالت میکنم! پسر خودم یک بار در کربلا گرمازده شد. هر بچه ای میبینم زیر آفتاب است نگران میشوم.صحبتمان که گل گرفت، مهرش به دلم نشست. پرسیدم: تنها اومدید؟ کاش نپرسیده بودم. بغض کرد و سر تکان داد.سکوت کردم. خودش اما انگار میل داشت دلیل بغضش را توضیح دهد: شوهرم ضد این نظامه. بیشتر از این تاب نیاورد. بغضش شکست. با صدای لرزان ادامه داد: به زور راضیش کردم بیام. با نوک انگشت تند تند زیر پلکش را پاک میکرد اما اشک هایش به قدری بود که خط چشم مشکی اش را روی گونه اش ذوب کند. نمیدانستم چطور باید با او همدردی کنم؟ انگار که مدت ها بغضش را در گلو خفه کرده باشد و حالا یک دفعه از دستش در رفته باشد. در ذهنم دنبال واژه میگشتم اما چندان موفق نبودم. هرگز آدم مناسبی برای دلگرمی دادن نیستم؛ آن هم وقتی خودم از درون متلاشی ام.
لبخند گرمی زدم تا احساس سرخوردگی نکند. ادامه داد: ما تو خونه ماهواره داریم. روزی که آقا رو زدن... با این جمله انگار غم صد ساله اش لبریز شد. تند تند نفس میگرفت تا حرفش را کامل کند: اون روز شوهرم تو خونه جشن گرفت. منم گریه هامو قایمکی کردم که بیشتر ذوق نکنه.از کیفش یک بادبزن مشکی براق درآورد و تند تند دخترم را باد زد. لابد پیش خودش فکر کرد زیاده روی کرده که بحث را عوض کرد: چند سالشه؟هرچه مهر داشتم را در چشمانم ریختم و گفتم: اجر شما با ما خیلی فرق دارد. برای ما هم دعا کنید.خندید. در حالی که هنوز اشک مشکی رنگی روی گونه اش بود: دعا کنید هممون عاقبت بخیر شیم.
منبع: @apadashnik313
۱۷۸
۱۵:۳۳
🩸به امید دیدار!
زهرا پلوئی
من به صف آخر تعلق دارم؛ به دورترین نقطه هر تجمعی. دوست دارم از دور آدمها و حرکاتشان را ببینم و بعد با چشمانم، قاب تصویر را وسیعتر و در دنیای افکارم جزئیات رفتارها را به کلیات جامعه وصل کنم. دیدار شما اما نمیتوانست منِ صفِ آخری را برای پیروی از قانون نانوشتهام مجاب کند. همین شد که در اولین تجربه حضورم در حسینیه شما که از قضا رنگ صورتی خاطرهانگیزی هم داشت تلاش کنم تا در صف اول بنشینم. راستش را بخواهید نگران ندیدن شما بودم. اصلا نگران از دور دیدنتان بودم. حتی نگران بودم که تصویر چهرهتان را کامل نبینم. از در حسینیه که وارد شدم و پاهایم برای اولین بار زیلوهای معروف سفید_آبی را لمس کرد، به سمت نزدیکترین جایگاه به شما پرواز کردم. معجزهای شد و بعد از میلههایداخل حسینیه، صفِ اولی شدم. شما که به حسینیه آمدید دست راستم برای بیعت بالا آمد، برای سلام یا شاید برای آنکه بگویم من هم هستم. در تمام مدت سخنرانیتان، چشم از شما برنمیداشتم و وقتی عزم رفتن کردید دوباره دست راستم را بالا آوردم تا زبانی باشد برای گفتن "به امید دیدار".رهبر عزیزم! دیدار بعدی ما در شب عاشورای معروف ۱۴۰۴ رقم خورد. همان شبی که پای آمدن به نقطه دیدار اول را نداشتم و به عنوان یک صف آخری به طبقه دوم حسینیه رفتم. همان شبی که برای آرام کردن خودم در دل میگفتم:"آقا سالم باشه. این فضای غریبانه بدون حضورش رو هم تحمل میکنیم." همان شبی که معجزهوار به مجلس عزای سیدالشهدا آمدید و به شوق دیدنتان از همان طبقه بالا جمعیت را کنار زدم و توانستم با چشمانی اشکبار تماشایتان کنم. آن شب هم دست راست من با دیدن شما بالا آمد و لبیک گفت. هم به شما و هم به صاحب اصلی عزای آن شب.آقا جان! من اینبار هم به شوق دیدنتان به معرکه آمدم. به محل نماز جمعه نصر؛ به همانجایی که هرسال به شوق نماز عید فطر و حضور شما میآمدیم. این بار هم صفِ آخری نبودم. به شوق رسیدن به شما دویدم. تا همان دیوار سیاهی که دوستدارانتان رویش برایتان دلنوشته نوشتند. از نزدیکترین نقطهای که میتوانستم، تماشایتان کردم و دست راستم را به رسم دیدارهای گذشته بالا آوردم. دستی که این بار مشت کرده بود. همانطور که شما در آخرین لحظات دستتان را مشت کرده بودید. چند دقیقهای به همان شکل گذشت و بعد آرام آرام به قانون نانوشتهام رو آوردم. صفِ آخری شدم. ایستادم و فقط تماشا کردم. ایستادم و روایت عاشقانتان را شنیدم. خانمی مصلی را به کربلا تشبیه میکرد. مردی از اهالی بصره میگفت که مایه فخر تمام عراقیهای شریف بودید و به نیابت از آنها به دیدارتان آمده. پیرمردی بلوچ میگفت که به شوق دیدنتان به تهران آمده و قرار است همراه شما به قم و مشهد بیاید. دختری لر میگفت که اولین تجربه دیدار با شما به آخرین دیدارش تبدیل شده و رزمندهای از رزمندگان تیپ فاطمیون با بغض از مردانگیتان تعریف میکرد.آقای عزیز ایران! دست ما همچنان به سوی شما بلند است. برای همه ما دعا کنید. برای ما که قرار بود فدایی شما باشیم. بنرهای شهر نوشتهاند که این آخرین دیدار است. من اما میخواهم به انتظار دیدار دوباره شما روزگار بگذرانم...
#واژههای_وداعفراخوان جستارنویسی زنانه؛ در روزگار تشییع رهبر شهید
فصلنامه هفده دی | جستار مجازی@mag_17dey
من به صف آخر تعلق دارم؛ به دورترین نقطه هر تجمعی. دوست دارم از دور آدمها و حرکاتشان را ببینم و بعد با چشمانم، قاب تصویر را وسیعتر و در دنیای افکارم جزئیات رفتارها را به کلیات جامعه وصل کنم. دیدار شما اما نمیتوانست منِ صفِ آخری را برای پیروی از قانون نانوشتهام مجاب کند. همین شد که در اولین تجربه حضورم در حسینیه شما که از قضا رنگ صورتی خاطرهانگیزی هم داشت تلاش کنم تا در صف اول بنشینم. راستش را بخواهید نگران ندیدن شما بودم. اصلا نگران از دور دیدنتان بودم. حتی نگران بودم که تصویر چهرهتان را کامل نبینم. از در حسینیه که وارد شدم و پاهایم برای اولین بار زیلوهای معروف سفید_آبی را لمس کرد، به سمت نزدیکترین جایگاه به شما پرواز کردم. معجزهای شد و بعد از میلههایداخل حسینیه، صفِ اولی شدم. شما که به حسینیه آمدید دست راستم برای بیعت بالا آمد، برای سلام یا شاید برای آنکه بگویم من هم هستم. در تمام مدت سخنرانیتان، چشم از شما برنمیداشتم و وقتی عزم رفتن کردید دوباره دست راستم را بالا آوردم تا زبانی باشد برای گفتن "به امید دیدار".رهبر عزیزم! دیدار بعدی ما در شب عاشورای معروف ۱۴۰۴ رقم خورد. همان شبی که پای آمدن به نقطه دیدار اول را نداشتم و به عنوان یک صف آخری به طبقه دوم حسینیه رفتم. همان شبی که برای آرام کردن خودم در دل میگفتم:"آقا سالم باشه. این فضای غریبانه بدون حضورش رو هم تحمل میکنیم." همان شبی که معجزهوار به مجلس عزای سیدالشهدا آمدید و به شوق دیدنتان از همان طبقه بالا جمعیت را کنار زدم و توانستم با چشمانی اشکبار تماشایتان کنم. آن شب هم دست راست من با دیدن شما بالا آمد و لبیک گفت. هم به شما و هم به صاحب اصلی عزای آن شب.آقا جان! من اینبار هم به شوق دیدنتان به معرکه آمدم. به محل نماز جمعه نصر؛ به همانجایی که هرسال به شوق نماز عید فطر و حضور شما میآمدیم. این بار هم صفِ آخری نبودم. به شوق رسیدن به شما دویدم. تا همان دیوار سیاهی که دوستدارانتان رویش برایتان دلنوشته نوشتند. از نزدیکترین نقطهای که میتوانستم، تماشایتان کردم و دست راستم را به رسم دیدارهای گذشته بالا آوردم. دستی که این بار مشت کرده بود. همانطور که شما در آخرین لحظات دستتان را مشت کرده بودید. چند دقیقهای به همان شکل گذشت و بعد آرام آرام به قانون نانوشتهام رو آوردم. صفِ آخری شدم. ایستادم و فقط تماشا کردم. ایستادم و روایت عاشقانتان را شنیدم. خانمی مصلی را به کربلا تشبیه میکرد. مردی از اهالی بصره میگفت که مایه فخر تمام عراقیهای شریف بودید و به نیابت از آنها به دیدارتان آمده. پیرمردی بلوچ میگفت که به شوق دیدنتان به تهران آمده و قرار است همراه شما به قم و مشهد بیاید. دختری لر میگفت که اولین تجربه دیدار با شما به آخرین دیدارش تبدیل شده و رزمندهای از رزمندگان تیپ فاطمیون با بغض از مردانگیتان تعریف میکرد.آقای عزیز ایران! دست ما همچنان به سوی شما بلند است. برای همه ما دعا کنید. برای ما که قرار بود فدایی شما باشیم. بنرهای شهر نوشتهاند که این آخرین دیدار است. من اما میخواهم به انتظار دیدار دوباره شما روزگار بگذرانم...
۱۸۵
۷:۳۲
🩸تکرار غریبانه غیبتهای صغری در دل غیبت کبری چگونه میگذرد؟
زهرا محسنیفر
کار خدا را میبینی؟ روزگاری بعثیها روی دیوارهای خرمشهر مینوشتند «آمدهایم که بمانیم» ولی دیروز از در و دیوار عراق آدم میجوشید و به استقبال پیکر رهبر شهید ایران میرفت و التماس میکرد چند ساعتی بیشتر در خاک عراق بماند تا مردم فرصت کنند یک دل سیر برایش عزا بگیرند. آب که سهل است، کاش امروز محتشم کاشانی میبود و میدید که اینبار کوفیان از هیچ خدمتی به اولاد علی (ع) مضایقه نکردند و واقعاً «خوش داشتند، حرمت مهمان کربلا» را. کاش آیتالله سید محسن حکیم که ۶۱ سال پیش در نجف اشرف داشت با آقا روحالله جر و بحث میکرد و به او نهیب میزد که این راهی که میروی آخرش دشنام و ناسزا به روحانیت است، امروز زنده بود و میدید چطور حوزویان نجف در حرم مولا داشتند زیر دست و پای مردم له میشدند و بالبال میزدند تا عمّامهشان را به تابوت شاگرد آقا روحالله متبرک کنند. بله زمان لازم بود تا معلوم شود اگر به ضَرَب ضَرَبا و احکام نجاست بسنده کنیم، نجاستی مثل ترامپ با ضَرَب ضَرَبا چیزی از امّت رسولالله باقی نمیگذارد. و کاش تابوت آقا را به سرداب مقدس میبردند تا همه یادشان بیاید که تا شیعه در حفظ جان نایب امام عصر به نقطه بازدارندگی نرسد، غیبت آیتالله العظمی امام مهدی (عج) ادامه خواهد داشت. و شاید ما مدعیان زمینهسازی ظهور، با این شرمندگی میرفتیم و فکری به حال تکرار غیبتهای صغری در دل غیبت کبری میکردیم. کاش ما ایرانیها، که اهل کوفه نیستیم، در حاشیه سفر امام شهیدمان به عتبات، سری به مسجد کوفه میزدیم و فاتحهای برای مختار ثقفی میخواندیم و راز شاد کردن دل امام معصوم را از او میپرسیدیم. بله خوب است که شعار «یا منصور اَمِت» مختار، همان شعار «بزن که خوب میزنی» ما باشد، اما این کافی نیست. خوب است که عالم و آدم دارد به چشم میبیند که در سراسر جغرافیای مقاومت، از نیل تا فرات و از کشمیر تا بیروت، «حب الخامنهای یجمعنا»، اما این اصلاً کافی نیست. اگر از رستاخیز منبعث از جوشش خون ولیّ خدا، «یا لثارات الحسین» نسازیم، کفران نعمت ولایت کردهایم.
منبع: @lafzeghalam
#واژههای_وداع
#بازنشرفراخوان جستارنویسی زنانه؛ در روزگار تشییع رهبر شهید
فصلنامه هفده دی | جستار مجازی@mag_17dey
کار خدا را میبینی؟ روزگاری بعثیها روی دیوارهای خرمشهر مینوشتند «آمدهایم که بمانیم» ولی دیروز از در و دیوار عراق آدم میجوشید و به استقبال پیکر رهبر شهید ایران میرفت و التماس میکرد چند ساعتی بیشتر در خاک عراق بماند تا مردم فرصت کنند یک دل سیر برایش عزا بگیرند. آب که سهل است، کاش امروز محتشم کاشانی میبود و میدید که اینبار کوفیان از هیچ خدمتی به اولاد علی (ع) مضایقه نکردند و واقعاً «خوش داشتند، حرمت مهمان کربلا» را. کاش آیتالله سید محسن حکیم که ۶۱ سال پیش در نجف اشرف داشت با آقا روحالله جر و بحث میکرد و به او نهیب میزد که این راهی که میروی آخرش دشنام و ناسزا به روحانیت است، امروز زنده بود و میدید چطور حوزویان نجف در حرم مولا داشتند زیر دست و پای مردم له میشدند و بالبال میزدند تا عمّامهشان را به تابوت شاگرد آقا روحالله متبرک کنند. بله زمان لازم بود تا معلوم شود اگر به ضَرَب ضَرَبا و احکام نجاست بسنده کنیم، نجاستی مثل ترامپ با ضَرَب ضَرَبا چیزی از امّت رسولالله باقی نمیگذارد. و کاش تابوت آقا را به سرداب مقدس میبردند تا همه یادشان بیاید که تا شیعه در حفظ جان نایب امام عصر به نقطه بازدارندگی نرسد، غیبت آیتالله العظمی امام مهدی (عج) ادامه خواهد داشت. و شاید ما مدعیان زمینهسازی ظهور، با این شرمندگی میرفتیم و فکری به حال تکرار غیبتهای صغری در دل غیبت کبری میکردیم. کاش ما ایرانیها، که اهل کوفه نیستیم، در حاشیه سفر امام شهیدمان به عتبات، سری به مسجد کوفه میزدیم و فاتحهای برای مختار ثقفی میخواندیم و راز شاد کردن دل امام معصوم را از او میپرسیدیم. بله خوب است که شعار «یا منصور اَمِت» مختار، همان شعار «بزن که خوب میزنی» ما باشد، اما این کافی نیست. خوب است که عالم و آدم دارد به چشم میبیند که در سراسر جغرافیای مقاومت، از نیل تا فرات و از کشمیر تا بیروت، «حب الخامنهای یجمعنا»، اما این اصلاً کافی نیست. اگر از رستاخیز منبعث از جوشش خون ولیّ خدا، «یا لثارات الحسین» نسازیم، کفران نعمت ولایت کردهایم.
منبع: @lafzeghalam
۱۷۰
۱۲:۵۰
🩸بیرق انتقام بر قامت دخترم
محیا اسراری
این پیراهن مشکی، جانسختترین و احتمالا کلفتترین پیراهن من است. با هیچ منطقی نباید برای یک تشییع شلوغ در تابستان پوشیده میشد، اما من پوشیدمش. صبح مردد بودم بین دو تا پیراهن نازکتر ولی یک لحظه از خودم پرسیدم: امروز قرار است برای تو چه باشد؟ روز قسم خوردن برای خونخواهی است، مگر نه؟ پس برای این روز لباس بپوش نه یک روز گرم شلوغ عادی. تاوان خون شهید این روز، سالها دنیا را به هم میریزد. سالها. تا آن روزها - خدا لطف کند - من دختری خواهم داشت که این پیراهن را باید هر سال محرم و اربعین و فاطمیه بپوشد، باید به یاد بیاورد خونهای بر زمین ماندهی شیعه را و مشتش را علیه دشمنانمان بالا بگیرد. پس من در این روز مانند اباعبدالله (ع) با خون علی اصغرش، خون رهبرم را به آسمان میپاشم و امید دارم که خدا مصیبت نازل بر سر ما را میبیند و از خون ولیاش نمیگذرد. به همین دلیل، پیراهن این روز یک پیراهن نازک تابستانی نیست، پیراهنی به جانسختی صبر خونین و بغض و مشت گرهکردهی شیعه است. پیراهنی که دخترم از من به ارث خواهد برد و با یک آستینش اشک پاک میکند و با آستین دیگرش شعار میدهد.
#واژههای_وداعفراخوان جستارنویسی زنانه؛ در روزگار تشییع رهبر شهید
فصلنامه هفده دی | جستار مجازی@mag_17dey
این پیراهن مشکی، جانسختترین و احتمالا کلفتترین پیراهن من است. با هیچ منطقی نباید برای یک تشییع شلوغ در تابستان پوشیده میشد، اما من پوشیدمش. صبح مردد بودم بین دو تا پیراهن نازکتر ولی یک لحظه از خودم پرسیدم: امروز قرار است برای تو چه باشد؟ روز قسم خوردن برای خونخواهی است، مگر نه؟ پس برای این روز لباس بپوش نه یک روز گرم شلوغ عادی. تاوان خون شهید این روز، سالها دنیا را به هم میریزد. سالها. تا آن روزها - خدا لطف کند - من دختری خواهم داشت که این پیراهن را باید هر سال محرم و اربعین و فاطمیه بپوشد، باید به یاد بیاورد خونهای بر زمین ماندهی شیعه را و مشتش را علیه دشمنانمان بالا بگیرد. پس من در این روز مانند اباعبدالله (ع) با خون علی اصغرش، خون رهبرم را به آسمان میپاشم و امید دارم که خدا مصیبت نازل بر سر ما را میبیند و از خون ولیاش نمیگذرد. به همین دلیل، پیراهن این روز یک پیراهن نازک تابستانی نیست، پیراهنی به جانسختی صبر خونین و بغض و مشت گرهکردهی شیعه است. پیراهنی که دخترم از من به ارث خواهد برد و با یک آستینش اشک پاک میکند و با آستین دیگرش شعار میدهد.
۱۶۸
۵:۴۱
🩸تا کی تماشاگر میمانید؟
لیلا مهدوی
هنوز بوی باروتِ قدمهایت از کوچههای این سرزمین پاک نشده است. هنوز خونت روی شقیقهی تاریخ میتپد و از ما یک سؤال میپرسد: «تا کِی تماشاگر میمانید؟»ما وارث اشک نیستیم؛ وارث خونیم. خونی که قرار نبود در قابِ عکسها محبوس شود، قرار بود در رگِ غیرتِ یک ملت جاری بماند.دشمن گمان کرد با ریختنِ خون، پرچم میافتد… غافل از آنکه پرچمها را دستها بلند نمیکنند، خونها برافراشته نگه میدارند. اشتباه میگویند، تاریخ را فاتحان ننوشتند؛ تاریخ را خونِ مظلوم نوشت. از نخستین قطرهای که بر خاک فروچکید، زمین دیگر تنها خاک نبود؛ امانتدارِ شهادت شد. خون حافظه خدا در زمین است. خدا نمیگذارد هیچ خونِ مظلومی نهفته بماند. سنتِ او این است که هر خونی در راه حق بر زمین بریزد، روزی به قامتِ یک قیام از همان زمین برخواهد خاست؛ زیرا خون نابود نمیشود، تبدیل میشود؛ به حجت، به غیرت، به خشمِ مقدس، به شمشیری که هنوز از نیام بیرون نیامده است.شهید را کشته میخوانند، چون زندگی را در تپشِ قلب میشناسند؛ اما خدا رازِ دیگری را آشکار کرده است. زندگی از آنِ کسی است که حقیقت را با خونِ خویش امضا کرده باشد. شهید در شمارِ زندگان نیست؛ میزانِ زندگان است. هر کس به اندازهی نسبتش با خونِ شهید، زنده است.قصاص، انتقامِ خشم نیست؛ اقامهی عدل است. عالم بر ستونِ عدل ایستاده است و هر خونِ مظلومی، این ستون را به لرزه درمیآورد. اگر خونخواهی نباشد، عدل به واژهای در کتابها تقلیل مییابد. از همین رو خدا برای خونِ مظلوم ولی قرار داد؛ یعنی خون، صاحب دارد، راه دارد و وعده دارد. وای بر آنان که میخواهند میانِ خون و فراموشی صلح برقرار کنند؛ زیرا صلح با ظلم، جنگ با عدالت است.زیارتِ عاشورا، مرثیهی شکست نیست؛ منشورِ صفآرایی و آرایش جنگی است. سلام، تنها تحیت نیست؛ اعلامِ حضور در جبههی حق است. لعن، تنها نفرین نیست؛ اعلامِ برائت از هر پرچمی است که در برابر خدا برافراشته شده است. عاشورا مرزها را با خون ترسیم کرده است؛ از آن روز، بیطرفی دیگر یک انتخاب نیست، نامِ دیگرِ جا ماندن از حقیقت است.منتظر، کسی نیست که روزها را بشمارد؛ منتظر، وارثِ خون است. کسی که پیش از آمدنِ صاحبِ خون، شمشیرِ جانش را برای یاریِ حق صیقل داده باشد. خونخواهی یعنی اجازه ندهی قاتل، با تحریفِ حقیقت، بار دیگر خون را بر زمین بریزد؛ زیرا هرگاه حقیقت فراموش شود، شمشیر دوباره فرود آمده است.این راه با اشک آغاز میشود، اما با اشک پایان نمییابد. اشک، اگر به قیام نرسد، بر زمین میافتد و خون، اگر به خونخواهی نرسد، در تاریخ تنها به یک خاطره تبدیل میشود. ما وارثِ خاطره نیستیم؛ وارثِ عهدیم. عهدی که از کربلا آغاز شد، با خونِ شهیدان استمرار یافت و پایانش روزی است که دیگر هیچ مظلومی بیولی نماند، هیچ خونی بیقصاص نماند و هیچ پرچمی جز پرچمِ حق بر فرازِ زمین برافراشته نباشد.
منبع: @rouzhaeman
#واژههای_وداع
#بازنشرفراخوان جستارنویسی زنانه؛ در روزگار تشییع رهبر شهید
فصلنامه هفده دی | جستار مجازی@mag_17dey
هنوز بوی باروتِ قدمهایت از کوچههای این سرزمین پاک نشده است. هنوز خونت روی شقیقهی تاریخ میتپد و از ما یک سؤال میپرسد: «تا کِی تماشاگر میمانید؟»ما وارث اشک نیستیم؛ وارث خونیم. خونی که قرار نبود در قابِ عکسها محبوس شود، قرار بود در رگِ غیرتِ یک ملت جاری بماند.دشمن گمان کرد با ریختنِ خون، پرچم میافتد… غافل از آنکه پرچمها را دستها بلند نمیکنند، خونها برافراشته نگه میدارند. اشتباه میگویند، تاریخ را فاتحان ننوشتند؛ تاریخ را خونِ مظلوم نوشت. از نخستین قطرهای که بر خاک فروچکید، زمین دیگر تنها خاک نبود؛ امانتدارِ شهادت شد. خون حافظه خدا در زمین است. خدا نمیگذارد هیچ خونِ مظلومی نهفته بماند. سنتِ او این است که هر خونی در راه حق بر زمین بریزد، روزی به قامتِ یک قیام از همان زمین برخواهد خاست؛ زیرا خون نابود نمیشود، تبدیل میشود؛ به حجت، به غیرت، به خشمِ مقدس، به شمشیری که هنوز از نیام بیرون نیامده است.شهید را کشته میخوانند، چون زندگی را در تپشِ قلب میشناسند؛ اما خدا رازِ دیگری را آشکار کرده است. زندگی از آنِ کسی است که حقیقت را با خونِ خویش امضا کرده باشد. شهید در شمارِ زندگان نیست؛ میزانِ زندگان است. هر کس به اندازهی نسبتش با خونِ شهید، زنده است.قصاص، انتقامِ خشم نیست؛ اقامهی عدل است. عالم بر ستونِ عدل ایستاده است و هر خونِ مظلومی، این ستون را به لرزه درمیآورد. اگر خونخواهی نباشد، عدل به واژهای در کتابها تقلیل مییابد. از همین رو خدا برای خونِ مظلوم ولی قرار داد؛ یعنی خون، صاحب دارد، راه دارد و وعده دارد. وای بر آنان که میخواهند میانِ خون و فراموشی صلح برقرار کنند؛ زیرا صلح با ظلم، جنگ با عدالت است.زیارتِ عاشورا، مرثیهی شکست نیست؛ منشورِ صفآرایی و آرایش جنگی است. سلام، تنها تحیت نیست؛ اعلامِ حضور در جبههی حق است. لعن، تنها نفرین نیست؛ اعلامِ برائت از هر پرچمی است که در برابر خدا برافراشته شده است. عاشورا مرزها را با خون ترسیم کرده است؛ از آن روز، بیطرفی دیگر یک انتخاب نیست، نامِ دیگرِ جا ماندن از حقیقت است.منتظر، کسی نیست که روزها را بشمارد؛ منتظر، وارثِ خون است. کسی که پیش از آمدنِ صاحبِ خون، شمشیرِ جانش را برای یاریِ حق صیقل داده باشد. خونخواهی یعنی اجازه ندهی قاتل، با تحریفِ حقیقت، بار دیگر خون را بر زمین بریزد؛ زیرا هرگاه حقیقت فراموش شود، شمشیر دوباره فرود آمده است.این راه با اشک آغاز میشود، اما با اشک پایان نمییابد. اشک، اگر به قیام نرسد، بر زمین میافتد و خون، اگر به خونخواهی نرسد، در تاریخ تنها به یک خاطره تبدیل میشود. ما وارثِ خاطره نیستیم؛ وارثِ عهدیم. عهدی که از کربلا آغاز شد، با خونِ شهیدان استمرار یافت و پایانش روزی است که دیگر هیچ مظلومی بیولی نماند، هیچ خونی بیقصاص نماند و هیچ پرچمی جز پرچمِ حق بر فرازِ زمین برافراشته نباشد.
منبع: @rouzhaeman
۱۵۶
۱۳:۲۸
🩸"*سه پرده تا دیدار"*
فاطمه افقی
پردهی اولآذرماه هفتادوچهار توی بغل مامان جایم خوش است. مامان سه ساعت است توی صف مانده. گاهی مرا زمین میگذارد و دوباره زود بغل میگیرد. از زیر پل نیروگاه تا حیاط مصلی قم راه طولانی است. صف که به حیاط مصلی میرسد میگویند برگردید؛ آقا چند ساعت ایستادهاند و خسته هستند. توفیق سلام و احوالپرسی با آقا از من و مامان سلب میشود. خانم خانی که دوست مامان است چند نفری جلوتر بوده. با لبهایی خندان و صورتی بشاش فاتحانه از دیدار خصوصی برمیگردد. حتی تلوزیون هم سلام و احوالپرسی خانم خانی را با آقا نشان داده. بعد مامان فکر کرده که خوب شد آقا استراحت کردند و به خاطر ما بیشتر از این نایستادند. اما توی دلش گفته حتما سعادت نداشتیم.
پردهی دومآبان ماه هشتادونه، چفیهای دور گردن انداختیم و رفتیم برای دیدار در حرم. آقا آمدهاند قم و چه بهتر از این برای منی که عکس سهدرچهار او را همیشه یواشکی توی جیبم نگه میداشتم. زینب بغل دستم نشسته. دستهایش را گرفته جلوی صورتش و شانههایش تکان میخورد. اشک امانش نمیدهد. برای زینبی که تازه پدر از دست داده این دیدار حکم دیدار دوباره با پدری مهربانتر دارد. من اما هاج و واج ماندهام. شبستان امام خمینی حرم خیلی وقت نیست که افتتاح شده. ما تقریبا انتهای شبستان جا شدهایم. آقا را دورادور نگاه میکنم. شانزده سالم بیشتر نیست. هی چشمهایم را باز و بسته میکنم تا بهتر ببینمش. هرچه به عدسی چشمهایم فشار میآورم جزئیات را نمیبینم. آقا از این فاصله یک پارچه نور است با یک نقطهی مشکی روی سرشان. نوری که در نگاهم از چلچراغ وسط شبستان هم گیراتر است. عمامهی سیاهش دلم را برده. توی دنیای خودم فکر میکنم حتما امام زمان هم عمامهی سیاه بر سر میگذارند. خوشبهحال آقا که هملباس امام است. هیچ از حرفهایش نمیشنوم. غرق تماشا شدهام. زینب اما بین گریههایش اللهاکبر میگوید. انگار همهی وجودش گوش و اشک است. حسادت میکنم به حالش. به خودم قول میدهم برای یکبار هم که شده برای دیدار با آقا از نزدیک خودم را برسانم تهران.
پردهی سومتوی ربات "باید برخاست" بله اسمم را وارد کردم. کارت آخرین دیدار با رنگ دلربای آبیآسمانیاش برایم صادر شد. یادم افتاد به جمعهی نصر. به همسرم گفتهبودم همیشه خانه نشستم تا شما بروی نماز فطر، دیدار با قمیها، دیدار با اهالی آذربایجان، دیدار با بسیجیان، نمیشود اینبار شما بمانی و من بروم؟ گفته بود دفعهی بعد که مسیرمان کوتاهتر شد حتما. آنوقت نوبت شماست. نمیدانم چرا ولی گفتم شاید دیگر هیچ فرصتی نبود. به هرحال جمعهی نصر هم قسمت و روزی همسرم شد. و بعد از آن ما هیچکدام نتوانستیم خودمان را به دیدارها برسانیم. کارت آخرین دیدار جلوی رویم است. انگار که دوست داشته باشم بیشتر خودم را زجر بدهم اسامی دیگر را هم وارد میکنم: "فاطمه یتیم خامنهای، فاطمه بیچارهی خامنهای، فاطمه دلتنگ آقا". حالا من و همسرم و بچهها در راه مصلای تهرانیم. مادرم در قم منتظر آقاست و زینب در مشهد. آقا اینبار دل همه را راضی کرده. همهجا سر میزند و نمیگذارد کسی دلشکسته و دستخالی بماند. آقاجان چند ساعت بیشتر با خداحافظی از شما نمانده. ممنونم که اجازه دادی اینبار یک دل سیر نگاهت کنم. اما قرار نبود اینهمه راه بیایم و فقط نگاه به عمامهی مشکیتان روزیام شود. من میخواستم نور چهرهتان را ببینم عزیزدلم. همان نوری که از چلچراغهای شبستان حرم هم گیراتر بود...
#واژههای_وداعفراخوان جستارنویسی زنانه؛ در روزگار تشییع رهبر شهید
فصلنامه هفده دی | جستار مجازی@mag_17dey
پردهی اولآذرماه هفتادوچهار توی بغل مامان جایم خوش است. مامان سه ساعت است توی صف مانده. گاهی مرا زمین میگذارد و دوباره زود بغل میگیرد. از زیر پل نیروگاه تا حیاط مصلی قم راه طولانی است. صف که به حیاط مصلی میرسد میگویند برگردید؛ آقا چند ساعت ایستادهاند و خسته هستند. توفیق سلام و احوالپرسی با آقا از من و مامان سلب میشود. خانم خانی که دوست مامان است چند نفری جلوتر بوده. با لبهایی خندان و صورتی بشاش فاتحانه از دیدار خصوصی برمیگردد. حتی تلوزیون هم سلام و احوالپرسی خانم خانی را با آقا نشان داده. بعد مامان فکر کرده که خوب شد آقا استراحت کردند و به خاطر ما بیشتر از این نایستادند. اما توی دلش گفته حتما سعادت نداشتیم.
پردهی دومآبان ماه هشتادونه، چفیهای دور گردن انداختیم و رفتیم برای دیدار در حرم. آقا آمدهاند قم و چه بهتر از این برای منی که عکس سهدرچهار او را همیشه یواشکی توی جیبم نگه میداشتم. زینب بغل دستم نشسته. دستهایش را گرفته جلوی صورتش و شانههایش تکان میخورد. اشک امانش نمیدهد. برای زینبی که تازه پدر از دست داده این دیدار حکم دیدار دوباره با پدری مهربانتر دارد. من اما هاج و واج ماندهام. شبستان امام خمینی حرم خیلی وقت نیست که افتتاح شده. ما تقریبا انتهای شبستان جا شدهایم. آقا را دورادور نگاه میکنم. شانزده سالم بیشتر نیست. هی چشمهایم را باز و بسته میکنم تا بهتر ببینمش. هرچه به عدسی چشمهایم فشار میآورم جزئیات را نمیبینم. آقا از این فاصله یک پارچه نور است با یک نقطهی مشکی روی سرشان. نوری که در نگاهم از چلچراغ وسط شبستان هم گیراتر است. عمامهی سیاهش دلم را برده. توی دنیای خودم فکر میکنم حتما امام زمان هم عمامهی سیاه بر سر میگذارند. خوشبهحال آقا که هملباس امام است. هیچ از حرفهایش نمیشنوم. غرق تماشا شدهام. زینب اما بین گریههایش اللهاکبر میگوید. انگار همهی وجودش گوش و اشک است. حسادت میکنم به حالش. به خودم قول میدهم برای یکبار هم که شده برای دیدار با آقا از نزدیک خودم را برسانم تهران.
پردهی سومتوی ربات "باید برخاست" بله اسمم را وارد کردم. کارت آخرین دیدار با رنگ دلربای آبیآسمانیاش برایم صادر شد. یادم افتاد به جمعهی نصر. به همسرم گفتهبودم همیشه خانه نشستم تا شما بروی نماز فطر، دیدار با قمیها، دیدار با اهالی آذربایجان، دیدار با بسیجیان، نمیشود اینبار شما بمانی و من بروم؟ گفته بود دفعهی بعد که مسیرمان کوتاهتر شد حتما. آنوقت نوبت شماست. نمیدانم چرا ولی گفتم شاید دیگر هیچ فرصتی نبود. به هرحال جمعهی نصر هم قسمت و روزی همسرم شد. و بعد از آن ما هیچکدام نتوانستیم خودمان را به دیدارها برسانیم. کارت آخرین دیدار جلوی رویم است. انگار که دوست داشته باشم بیشتر خودم را زجر بدهم اسامی دیگر را هم وارد میکنم: "فاطمه یتیم خامنهای، فاطمه بیچارهی خامنهای، فاطمه دلتنگ آقا". حالا من و همسرم و بچهها در راه مصلای تهرانیم. مادرم در قم منتظر آقاست و زینب در مشهد. آقا اینبار دل همه را راضی کرده. همهجا سر میزند و نمیگذارد کسی دلشکسته و دستخالی بماند. آقاجان چند ساعت بیشتر با خداحافظی از شما نمانده. ممنونم که اجازه دادی اینبار یک دل سیر نگاهت کنم. اما قرار نبود اینهمه راه بیایم و فقط نگاه به عمامهی مشکیتان روزیام شود. من میخواستم نور چهرهتان را ببینم عزیزدلم. همان نوری که از چلچراغهای شبستان حرم هم گیراتر بود...
۱۷۵
۹:۲۳
🩸احضاریهٔ عاشورا
سولماز حاجیلو
اما، روزی که آمدنش را باور نداشتیم…
رسید آن روز؛ و اکنون، مات و مبهوت، «لا نعلم الا خیرا» را برای بدرقهی پیکرِ خسته و با صلابت شما بر زبان جاری میکنیم و بغض، گلو را میشکند.عزیزِ جانم! ما در میانهی شعلههای این داغِ گرم، در حال سوختنیم.ما؟! بله، ما!همان دخترانی که در مکتبِ شما و امامِ راحل پرورده شدیم؛ همانهایی که در میانِ هیاهویِ «بازیچه انگاری» و «تماشاگریِ» نگاههای غربی و شرقی، به مأمنِ الگوی سومِ شما پناه آوردیم و روحِ بیقرار و لطیفمان، در آغوشِ حق قرار گرفت. همان روحی که آمادگی دریافتِ انوار الهی را از ویژگیهایش شمردید. مایی که از شاگردی در کلاسِ زنانگیِ شما، آموختیم «زنِ مسلمانِ ایرانی بودن» یعنی چه؛ همان که فرمودید: «زنِ مسلمانِ ایرانی، تاریخ جدیدی را پیش چشم زنان جهان گشود؛ زنانی که اوجِ احساس و لطف را با روحِ جهاد و شهادت و فقاهت درآمیختند.»آری، ما دخترانِ دهه هفتادی، در داغی سوگواریم که در زمانهی خود، نظیرش را ندیده و نچشیدهایم. اما جنس این سوگواری، از جنسِ سوگِ جدِّ مظلومتان، حسین (ع) است؛ سخت، جانکاه، اما گرم، زنده و پیشبرنده…امروز ما در خیلِ دلدادگان و عزاداران، زینبگونه به پیشگاهِ جدِ بزرگوارتان عرضه میداریم: «یا مُحَمَّداه! صَلّی عَلَیکَ مَلیکُ السَّماءِ…» ما سوگواری را از عزیزِ جانِ حسین، زینب کبری (س) آموختهایم؛ تا داغِ ما زمینگیر نشود و ندای خونخواهیِ مقتدرانهی شما به گوش جهانیان برسد. اگرچه طعمِ اسارت و هتکِ حرمت را نچشیدهایم، اما سالهاست خود را برای خطبههای غرّا، جهتِ برملا کردنِ کیدِ دشمنان، آماده کردهایم.
به یاد میآورم ایامِ نوجوانی را؛ وقتی برای نخستین بار با خطبهی «زینتِ پدر» در مجلسِ یزید مواجه شدم. مبهوت ماندم که چگونه بانویی با این حجم از سنگینیِ اسارت، چنین استوار و عفیفانه در برابر خصمِ دون قد علم میکند و داغ رسوایی را بر پیشانیشان مینهد!همانجا بود که روحِ من، پر کشید تا اوجِ آسمانِ آزادگی و دل به این حقیقتِ ناب سپرد. از آن پس، هر بار نامِ مبارکشان را میآورم، گویی تمام شیرینیهای عالم در دهانم مزه مزه میشود؛ نامی که برای من چون «مثنوی هفتاد منی» است که عشق، رثا و ایستادگی را در جانم تداعی میکند.
ای امامِ شهید ما! که نظارهگرِ احوالات مایی؛ نزد مادرت زهرا (س) گواهی بده که ما نیز در رثایِ حسینِ زمانه، به دخترِ بلندقامتِ لطیفدلِ شما اقتدا کردیم و با ندای جانسوز، عرضه داشتیم: «فَکِد کَیْدک وَاسْعَ سَعْیک…»
و در پایان، چند کلمهای نجوایِ پدر و دختری:
آقا جانم… خوشحالم که پس از سالیانِ طولانی جهادِ بیوقفه، به دیدارِ جدِّ بزرگوارتان مشرف میشوید. در میانهی سعی میان دو قطبِ جغرافیای عشق، این دخترِ کوچکِ دلشکستهتان را فراموش نکنید. چه تمنایِ نابجایِ ناگزیری… مگر میشود پدری رهسپارِ زیارت شود و برای دخترانش طلبِ خیر نکند؟ پس طلبِ دعا را با خواهشِ سلام عوض میکنم: سلامِ ما را به مردترین مردانِ عالمِ مُلک و ملکوت برسان.
به امید دیدار، ای تمامِ جانِ من!در روزی که یا شهادت، ما را به شما برساند؛ یا رجعت، شما را به ما بازگرداند...
در رفتنِ جان از بدن گویند هر نوعی سخنمن خود به چشمِ خویشتن دیدم که جانم میرود.
#واژههای_وداعفراخوان جستارنویسی زنانه؛ در روزگار تشییع رهبر شهید
فصلنامه هفده دی | جستار مجازی@mag_17dey
اما، روزی که آمدنش را باور نداشتیم…
رسید آن روز؛ و اکنون، مات و مبهوت، «لا نعلم الا خیرا» را برای بدرقهی پیکرِ خسته و با صلابت شما بر زبان جاری میکنیم و بغض، گلو را میشکند.عزیزِ جانم! ما در میانهی شعلههای این داغِ گرم، در حال سوختنیم.ما؟! بله، ما!همان دخترانی که در مکتبِ شما و امامِ راحل پرورده شدیم؛ همانهایی که در میانِ هیاهویِ «بازیچه انگاری» و «تماشاگریِ» نگاههای غربی و شرقی، به مأمنِ الگوی سومِ شما پناه آوردیم و روحِ بیقرار و لطیفمان، در آغوشِ حق قرار گرفت. همان روحی که آمادگی دریافتِ انوار الهی را از ویژگیهایش شمردید. مایی که از شاگردی در کلاسِ زنانگیِ شما، آموختیم «زنِ مسلمانِ ایرانی بودن» یعنی چه؛ همان که فرمودید: «زنِ مسلمانِ ایرانی، تاریخ جدیدی را پیش چشم زنان جهان گشود؛ زنانی که اوجِ احساس و لطف را با روحِ جهاد و شهادت و فقاهت درآمیختند.»آری، ما دخترانِ دهه هفتادی، در داغی سوگواریم که در زمانهی خود، نظیرش را ندیده و نچشیدهایم. اما جنس این سوگواری، از جنسِ سوگِ جدِّ مظلومتان، حسین (ع) است؛ سخت، جانکاه، اما گرم، زنده و پیشبرنده…امروز ما در خیلِ دلدادگان و عزاداران، زینبگونه به پیشگاهِ جدِ بزرگوارتان عرضه میداریم: «یا مُحَمَّداه! صَلّی عَلَیکَ مَلیکُ السَّماءِ…» ما سوگواری را از عزیزِ جانِ حسین، زینب کبری (س) آموختهایم؛ تا داغِ ما زمینگیر نشود و ندای خونخواهیِ مقتدرانهی شما به گوش جهانیان برسد. اگرچه طعمِ اسارت و هتکِ حرمت را نچشیدهایم، اما سالهاست خود را برای خطبههای غرّا، جهتِ برملا کردنِ کیدِ دشمنان، آماده کردهایم.
به یاد میآورم ایامِ نوجوانی را؛ وقتی برای نخستین بار با خطبهی «زینتِ پدر» در مجلسِ یزید مواجه شدم. مبهوت ماندم که چگونه بانویی با این حجم از سنگینیِ اسارت، چنین استوار و عفیفانه در برابر خصمِ دون قد علم میکند و داغ رسوایی را بر پیشانیشان مینهد!همانجا بود که روحِ من، پر کشید تا اوجِ آسمانِ آزادگی و دل به این حقیقتِ ناب سپرد. از آن پس، هر بار نامِ مبارکشان را میآورم، گویی تمام شیرینیهای عالم در دهانم مزه مزه میشود؛ نامی که برای من چون «مثنوی هفتاد منی» است که عشق، رثا و ایستادگی را در جانم تداعی میکند.
ای امامِ شهید ما! که نظارهگرِ احوالات مایی؛ نزد مادرت زهرا (س) گواهی بده که ما نیز در رثایِ حسینِ زمانه، به دخترِ بلندقامتِ لطیفدلِ شما اقتدا کردیم و با ندای جانسوز، عرضه داشتیم: «فَکِد کَیْدک وَاسْعَ سَعْیک…»
و در پایان، چند کلمهای نجوایِ پدر و دختری:
آقا جانم… خوشحالم که پس از سالیانِ طولانی جهادِ بیوقفه، به دیدارِ جدِّ بزرگوارتان مشرف میشوید. در میانهی سعی میان دو قطبِ جغرافیای عشق، این دخترِ کوچکِ دلشکستهتان را فراموش نکنید. چه تمنایِ نابجایِ ناگزیری… مگر میشود پدری رهسپارِ زیارت شود و برای دخترانش طلبِ خیر نکند؟ پس طلبِ دعا را با خواهشِ سلام عوض میکنم: سلامِ ما را به مردترین مردانِ عالمِ مُلک و ملکوت برسان.
به امید دیدار، ای تمامِ جانِ من!در روزی که یا شهادت، ما را به شما برساند؛ یا رجعت، شما را به ما بازگرداند...
در رفتنِ جان از بدن گویند هر نوعی سخنمن خود به چشمِ خویشتن دیدم که جانم میرود.
۱۵۲
۶:۱۶
🩸اینجا سرزمینِ خداوند است
ریحانه سیف
جنگ، اولویتهای زندگیام را تغییر داده؛ یا شاید بهتر باشد بگویم آنلحظه که او رفت، خط قرمزها و معنای زندگی برایم جابهجا شدند.
آن دختر جوانی که روزی در دفترچهاش لیستی از ویژگیهای ایدهآل برای همراه زندگیاش مینوشت و مقابل واژهی ولایتپذیری دو نقطه میگذاشت تا عقایدش را به کلمه درآورد، با این دختر جوانی که حالا در میانهی جنگ ایستاده و ولیفقیه از دست داده، زمین تا آسمان فرق دارد. اصلاً طعم ولایت، بعد از شهادتِ ولی و آن بیعتِ مجدد در میانهی طوفان، تمامِ سبکِ زندگی و آرزوهایم را تغییر داده است.
انگار جنگ آمده تا بیدارمان کند. حقیقت این است که همیشه نبرد بوده؛ نبردِ همیشگیِ حق و باطل. اما ما چنان غرق در مفاهیمِ عافیتطلبانهی دنیا شده بودیم که یادمان رفت باید تمامِ استعدادها، مهارتها و حتی آرزوهایمان را حولِ محورِ این نبرد بچینیم. ما در آرامشِ کاذبِ دنیا، فراموش کرده بودیم که هر چه داریم —از هنرِ نوشتن تا توانِ ایستادن— ابزاری است برای همین پیکار.
اینروزها سعی میکنم به انسانها دقیقتر نگاه کنم؛ به زنان، مردان، پیران و جوانانی که باور به حضور در میدان نبرد، فعلِ نتوانستن را درونشان بیمعنا کرده است. آدمهایی که با لحظهلحظهی زندگیشان، "از جان مایه گذاشتن" و "تمامِ توان را به میدان آوردن" را معنا میکنند. انگار وقتی خودت را مرکزِ عالم ببینی و در رکابِ حق باشی، بنبستی وجود ندارد.
پذیرفتنِ همیشگی بودنِ این نبرد، فعلِ توانستن را در جانِ انسان به جوشش میاندازد. گویی در این ساحت، ارادهای که در دستانِ ما جاری است و میتواند، متعلق به خداست؛ ارادهی ما از آنِ اوست و ارادهی او، در میانهی میدان، از آنِ ما شده است.و درست همینجاست که شهادت برای من معنا میگیرد. از پانزدهسالگی تا الان که ماههای آخرِ بیست و دو سالگی را میگذرانم، خودم را در روایتهای مختلفِ پروازکردههای دفاعِ هشتساله غرق کرده بودم تا شاید رمزِ شهادت را پیدا کنم. گویی تکثر در روایت زندگی آدمهای خدا، درونم را برای یافتنِ مسیری واحد، آشفته و بیقرار کرده بود.
اما اینروزها احساس میکنم پاسخ و مسیر رسیدن، در چشمان و دستان تمام آدمهایی است که شبها در خیابانها میآیند یا روزها در خانهها دست به دعا میشوند. تمامِ این آدمها، مثلِ همان انسانهای پروازکرده و رسیده، ظرفیت خود را به خدا سپردهاند و با ارادهی او به میدان آمدهاند. یک نفر با دعا کردن و دیگری با خانوادهاش در محل کار، پرواز میکند.
اینجا همه رسیدهاند. همه از خدایند و برای او.اینجا، سرزمینِ خداوند است.
#واژههای_وداع
#بازنشرفراخوان جستارنویسی زنانه؛ در روزگار تشییع رهبر شهید
فصلنامه هفده دی | جستار مجازی@mag_17dey
جنگ، اولویتهای زندگیام را تغییر داده؛ یا شاید بهتر باشد بگویم آنلحظه که او رفت، خط قرمزها و معنای زندگی برایم جابهجا شدند.
آن دختر جوانی که روزی در دفترچهاش لیستی از ویژگیهای ایدهآل برای همراه زندگیاش مینوشت و مقابل واژهی ولایتپذیری دو نقطه میگذاشت تا عقایدش را به کلمه درآورد، با این دختر جوانی که حالا در میانهی جنگ ایستاده و ولیفقیه از دست داده، زمین تا آسمان فرق دارد. اصلاً طعم ولایت، بعد از شهادتِ ولی و آن بیعتِ مجدد در میانهی طوفان، تمامِ سبکِ زندگی و آرزوهایم را تغییر داده است.
انگار جنگ آمده تا بیدارمان کند. حقیقت این است که همیشه نبرد بوده؛ نبردِ همیشگیِ حق و باطل. اما ما چنان غرق در مفاهیمِ عافیتطلبانهی دنیا شده بودیم که یادمان رفت باید تمامِ استعدادها، مهارتها و حتی آرزوهایمان را حولِ محورِ این نبرد بچینیم. ما در آرامشِ کاذبِ دنیا، فراموش کرده بودیم که هر چه داریم —از هنرِ نوشتن تا توانِ ایستادن— ابزاری است برای همین پیکار.
اینروزها سعی میکنم به انسانها دقیقتر نگاه کنم؛ به زنان، مردان، پیران و جوانانی که باور به حضور در میدان نبرد، فعلِ نتوانستن را درونشان بیمعنا کرده است. آدمهایی که با لحظهلحظهی زندگیشان، "از جان مایه گذاشتن" و "تمامِ توان را به میدان آوردن" را معنا میکنند. انگار وقتی خودت را مرکزِ عالم ببینی و در رکابِ حق باشی، بنبستی وجود ندارد.
پذیرفتنِ همیشگی بودنِ این نبرد، فعلِ توانستن را در جانِ انسان به جوشش میاندازد. گویی در این ساحت، ارادهای که در دستانِ ما جاری است و میتواند، متعلق به خداست؛ ارادهی ما از آنِ اوست و ارادهی او، در میانهی میدان، از آنِ ما شده است.و درست همینجاست که شهادت برای من معنا میگیرد. از پانزدهسالگی تا الان که ماههای آخرِ بیست و دو سالگی را میگذرانم، خودم را در روایتهای مختلفِ پروازکردههای دفاعِ هشتساله غرق کرده بودم تا شاید رمزِ شهادت را پیدا کنم. گویی تکثر در روایت زندگی آدمهای خدا، درونم را برای یافتنِ مسیری واحد، آشفته و بیقرار کرده بود.
اما اینروزها احساس میکنم پاسخ و مسیر رسیدن، در چشمان و دستان تمام آدمهایی است که شبها در خیابانها میآیند یا روزها در خانهها دست به دعا میشوند. تمامِ این آدمها، مثلِ همان انسانهای پروازکرده و رسیده، ظرفیت خود را به خدا سپردهاند و با ارادهی او به میدان آمدهاند. یک نفر با دعا کردن و دیگری با خانوادهاش در محل کار، پرواز میکند.
اینجا همه رسیدهاند. همه از خدایند و برای او.اینجا، سرزمینِ خداوند است.
۱۷۲
۱۲:۴۰
بستگی دارد اربعین زنانه را چگونه ببینیم!
در لحظهٔ مواجهه با یک مصیبت یا بحران آدمیزاد صفر صفر هم نیست، تهنشستهای ذهنی به کمکمان میآید. این تهنشستها در واقع الگوی مواجهه هستند، یعنی درست همان لحظهای که مصیبت زده و رنجور و پریشانیم دستی میرسانند تا بتوانیم در سطحی فراتر از هیجان با واقعه مواجه شویم و کاسه چهکنم چهکنم به دست نگیریم یا حداقل زودتر این کاسه را زمین بگذاریم. الگوی مواجهه معمولاً در تجربهٔ تاریخی یا فرهنگی ما رسوب کرده است. یعنی یک نفر یا عدهای قبلاً با وضعیتی مشابه آنچه اکنون ما با آن مواجه شدیم، روبهرو شدند و نوع مواجههٔ آنها در حافظهٔ ما ماندگار شده، حال اين ماندگاری يا به دليل شخصيت مؤثر كنشگر و يا به دليل اثرگذاری نوع مواجههٔ اوست. شخصيتی میتواند الگوی مواجهه به ما بدهد كه با او انس داشته باشيم؛ درجاتی از حب بين ما و او برقرار باشد و قدرت نفوذ بر ما داشته باشد. طبيعتاً حب هم ريشه حقيقی دارد. روضهگردیهايمان بين ما و حضرت زينب(س) از همان بچگی انس ايجاد كرده است. اين انس هم صرفاً برآمده از همدردی در غم روضه نيست، ما با توصيف خردمندی او كه باعث شد صحنه عوض شود و واقعهٔ عاشورا در ظهر روز دهم حبس نشود، بزرگ شديم. يعنی يك تصوير متعالی از او داريم. همين تصوير متعالی باعث شد هر جا با يك بحران يا مصيبت مواجه شديم تصوير باعظمت او در ذهنمان پررنگتر شود. این یعنی مرجع الگوی کنش ما حضرت زینب(س) است. ما در مواجهه با هر واقعهای تلاش میکنیم با الگوی کنش منتخبمان نسبتی بگیریم. حال اینکه چقدر الگوی کنش به ما امکان خلاقیت و پویایی بدهد به غنای درونی آن بستگی دارد؛ الگوی غنی قابلیت بازتولید در هر ظرف زمانی و مکانی مرتبطی را دارد و مشکک است یعنی هرکس بسته به ظرفیت وجودی خود میتواند هر بار نسبت تازهای با آن برقرار کند. به گمانم یکی از مهم ترین میراث زینبی برای ما الگوی کنش در عصر پساعاشوراست. اربعین به عنوان یک اجتماع آیینی این امکان را فراهم میکند که نسبت ما با الگوی کنشی که زینب(س) خلق کرده، تجدید شود. در واقع اربعین زمینه پویایی الگوی کنش را فراهم میکند. در یک اجتماع آیینی شبکهای از نمادها، کنشها و تجربههای مشترک در نسبت با یک امر قدسی سامان مییابند و امکان تجربه پیوسته امر قدسی را فراهم میکند. به واسطهٔ اجتماع آیینی امکان امتداد حقیقت قدسی در تاریخ فراهم میشود. اجتماعات آیینی با درگیر کردن عاطفه به عنوان نیروی محرک به بازتولید معانی برای تقویت روح و هویت جمعی، گسترش و جهتدهی به آن میپردازند. آنچه در اجتماع آیینی اتفاق میافتد به نوعی تنظیم گری عواطف در روح جمعی است. اربعین اجتماعی آیینی است که حول میراث زینبی، شکل گرفت. به زیارت رفتن زینب(س) در اربعین برآمده از راهبریاش است. او میخواست زمینهٔ امتداد خلق پساعاشورایی خود را فراهم کند. اکنون که در عصر پساعاشورایی زندگی میکنیم، مهم ترین نسبتی که امسال با الگوی کنش زینبی تجدید میشود، خونخواهی است. حال که کمی گرد روزمرگی بر خونخواهی افتاده، اربعین میتواند با اثر ویژهٔ خود که تنظیم گری عواطف جمعی است، آن را احیا کند و روح تازهای در آن بدمد. احیای این جریان مستلزم تجدید نسبت دقیق ماست، ما با استفاده از ظرفیت اربعین که امکان امتداد عاشورا را فراهم میکند، خودمان را در امتداد قیام پساعاشورایی زینبی تعریف میکنیم. اربعین رفتن زنانهٔ ما نه تلاشی برای به تعلیق درآوردن زندگی و فرار از مسئولیتهاست و نه حاشیهنشینی غمانگیزی برای اقامۀ عزا که میشود در شهر خودت هم آن را به جا بیاوری. اربعین رفتن زنانه یعنی تلاش برای تجدید نسبت با الگوی زینبی. اربعین امسال بیش از همه یادآور آن است که احیای خونخواهی همت زنانهٔ زینبگونه میطلبد. این اربعین بر سر روزمرگی غفلتزدهمان فریاد میزند که زینب(س) علیه فراموشی خون شهید قیام کرد. ما در اربعین گویی با تمام داشتههای این جهانی خودمان تلاش دست و پا شکستهای میکنیم تا به جهان معنایی زینب(س) سفر کنیم و از زاویه دید او کربلا را ببینیم و هنگام بازگشت تکلیفی که زینب(س) به دوشمان نهاده را با بهره گیری از ظرفیت ذاتی عاطفهٔ زنانه ادا کنیم. این تکلیف قیام علیه فراموشی خون شهید است.
۱۵۵
۱۱:۲۹