جمعیت متراکم شده بود. نفسها به هم میخورد و بدنها به هم چسبیده بود. صدای شعارهای جمعیتِ متراکم در هم میپیچید و پُل بالای سر را میلرزاند. ماشین حمل صوت وسط جمعیت گیر کرده بود و باندها با نهایت توان، صدای "حریفت منم" را در مغز استخوان جمعیت فرو میکرد. تودهی متراکم انسانها میلیمتری جلو میرفت و نمیشد حتی به پشت سر نگاه کرد چه برسد به اینکه فکر تغییر مسیر و برگشت به سرت بزند.زن خودش را کشید بالا تا چادرش را از زیر پای نفر پشتسریاش بیرون بکشد و نگذارد چادر، مقنعه را با خودش ببرد. در لحظهای که دستش را روی سرش گذاشته بود یک آن چشمش به زنی افتاد که موازی با او در سمت چپ جمعیت حرکت میکرد، به زن که نه، به عکسی که زن در فشار جمعیت به سینه چسبانده بود؛ عکس، شاتی بود از او، در یکی از روزهای سرد زمستانی که صبح زود به بهشت زهرا رفته بود. یک شالگردن قهوهای گردنش را پوشانده بود، نگاهش نافذ، چهرهی نورانیش ملیح و در عین حال جدی بود. زن میخکوب شد، کار نجات مقنعهاش را به اتمام رساند و وقتی نوبتش رسید که یک میلیمترش را جلو برود و فضای کوچک جلویش را پر کند، ایستاد. او تصمیمش را گرفته بود، میخواست مسیرش را عوض کند. صدای چند نفری درجا، فقط از حس این تصمیم درآمد که "خانوم کجا میری؟"، "نمیشه اینوری بری"، "برو جلو!" زن اما با حرکتهای کوتاه، پهلوی جمعیت را در جهتی که نباید میشکافت و جلو میرفت. زنی که عکس او را به قاب سینهاش چسبانده بود، هنوز متوجه نشده بود هدف حملهای است که از قلب جمعیت شکل گرفته.زن تقریبا موفق شده بود، شکافی که با تصمیم او بر بدن جمعیت شکل گرفته بود داشت ترمیم میشد، آدمها هر طور بود یک میلیمترشان را به او قرض میدادند و او معذرتخواهانه پیش میرفت. یکی دو نفر مانده بود تا برسد؛ به زن، به عکس، به او. توجه صاحب عکس را با دست جلب کرد و در حالی که سعی میکرد صدایش را از بین "اللهاکبر"ها و "خیبر خیبر یا صهیونها" به گوش زن برساند، بیمقدمه گفت:" خانوم! من این عکس آقارو خیلی دوست دارم، همه جا دنبالش گشتم پیدا نکردم. میشه خواهش کنم این عکسو بدید به من" و خیره شد به چشمان زن و بعد به چشمان او. زنِ عکس به دست مکث کرد و انگار که ناخودآگاه، عکس را محکمتر به سینه فشرد. مردد و محزون و طوری که انگار مکالمهای را با خودش شروع کردهباشد، گفت:"آخه خیلی تو صف وایسادم تا بهم رسید."دو زن چندین سانتیمتر از میلیمترهایشان که برای جلو رفتنِ جمعیت نیاز بود، عقب بودند. پشت سریهایشان به سختی از آنها میگذشتند و در فرصت اندک تلاقی با آنها، عمیق ورانداز میکردند که بین آن دو نفر چه میگذرد که جرئت کردهاند وظیفهی میلیمتریشان در قبال تراکم را به جا نیاورند. جمعیت، در آن فرصت کمِ تلاقی فقط دید، عکس او که شاتی از یک صبح سرد زمستانی در بهشت زهرای تهران با شالگردنی قهوه ای بود، از قاب سینهی زنی به قاب سینهی زنی دیگر منتقل شد، صاحب جدید عکس آن را بوسید، انگار که فقط همین یک عکس از او در دنیا وجود دارد و با دستهایش قابش گرفت و یک میلیمترش را قضا کرد.
️منبع: @nojavoon_nama
فصلنامه هفدهدی|جستار مجازی@mag_17dey
۵۴۸
۷:۵۷
مجله هفده دی
جنگنگار صدایی زنانه در میان جنگ
بنا داریم از این روزهایمان بگوییم، از روزگاری که پشت سر میگذاریم و مواجههای که با حوادث داریم. گویا که دفتر خاطراتی باز شده باشد و زنی خاطرات شفاهیاش را از جنگ بگوید و افکارش را بلند فریاد بزند؛ اما زنی که تربیت شدهی مکتب امام شهید است و در موقعیت زینب.
لینک اپیزود اول - نوروز
فصلنامه هفدهدی|جستار صوتی @mag_17dey
جنگنگارصدایی زنانه در میان جنگ
بنا داریم از روزهای جنگیمان بگوییم، از روزگاری که پشت سر میگذاریم و مواجههای که با حوادث داریم. گویا که دفتر خاطراتی باز شده باشد، زنی خاطرات شفاهیاش را از جنگ بگوید و افکارش را بلند فریاد بزند؛ زنی که تربیت شدهی مکتب امام شهید است و در موقعیت زینب.
[
لینک اپیزود دوم - مادر ]
فصلنامه هفدهدی|جستار صوتی
@mag_17dey
[
@mag_17dey
۱.۳K
۸:۰۴
17 day.mp3
۰۵:۰۱-۴.۶۹ مگابایت
#جنگ_نگار#صدایی_زنانه_درمیان_جنگ
@mag_17dey
۳K
۸:۰۵
امشب دیر به تجمع رسیدیم. از آنجا که همسرم معتقد است تجمع نباید قضا شود، رفتیم میدان انقلاب. البته هر شب میدان انقلابیم، اما همه عالم تصدیق میکنند که میدان انقلاب بعد از ساعت دوازده شب یک روح ماورایی دارد. انگار انبیا و اولیا خدا از آن بالا به ثمره تلاشهایشان نگاه میکنند. شمال میدان، آنجا که سن گذاشتهاند و انجز وحده خواندند، جمعیت یک کوچه باز کرده بودند و ماشین ها را بدرقه میکردند. عده ای هم دور سن جمع بودند و پرچم میچرخاندند. به بالا پایین شدن پرچمها نگاه کردم. سه علم بزرگ میان جمعیت با هیجان بالا و پایین میرفتند. به آسمان نگاه کردم و رو به اولیا خدا گفتم: میبینید این علم توحید را چطور میچرخانیم؟رفتیم به سمت جنوب میدان. اینجا هم یک کوچه باز کرده بودند. دختر خانمی چفیه بسته بود دور سرش و موهایش از زیر آن دور و برش پراکنده بود. عکس امام شهید را دست گرفته بود و هر ماشین که رد میشد رو به آن میگفت: لبیک یا خامنهای. با دیدنش اشک ریختم. نمیدانم چرا. شاید بخاطر عکس آقا که خیلی غریبانه بود. دوستش هم با شور و شعف رو به همه علامت پیروزی و عکس آقا مجتبی را نشان میداد. با دیدن او هم گریه کردم. ای کاش آقا بود. خجالتی بودن باعث شد دستانم را روی صورتم بگذارم و این فضای امن صدای گریهام را بالا برد. یاد فحاشیهای برخی از دانشجوها به آقا افتادم. دلم ترک خورد و گریهام شدیدتر. آن دوستی که علامت پیروزی نشان میداد زد روی شانهام و تربت امام حسین را به من هدیه کرد. باید نشانهای از سمت آقا میدانستمش؟ در آغوشش کشیدم و گفتم خوش به سعادتتان، آقا خیلی به شما افتخار میکند. ای کاش باز هم برایم دعا کند.موکب مدافعان حرم، پرچم حضرت زینب را آورده بود. پرچم را بوسیدم و به حضرت گفتم دیدید آقای ما برای دفاع از حرم شما چه کرد؟ بعد هم از طرف اقا سلامی به حضرت دادم.خانمی در موکب بود که بسیار هنرمندانه علم میگرداند. خیلی برایم جالب بود. خودم را تصور کردم در لشکر مهدی(عج)، این خانم هم بود؛ علمدار لشکر ما! آن خانم که تربت داد هم بود. خانمها یکی یکی علم را بین خودشان رد و بدل میکردند و مردم پای این علم سینه میزدند. آسمانیان شادمان بودند و فکر کنم آقا هم از آن بالا لبخند میزد. مردم انقلاب تحسین برانگیزند، بخصوص ساعت دوازده شب به بعد!
۹۴۹
۱۸:۳۶
خانم حداد بچههای مدرسه را میخواست ببرد مراسم حسینیه امام خمینی. خب این رفتن با رفتنِ معمولی حتما فرق داشت. برای همین من هم خودم را به کاروان رساندم. حالا هرچی فکر میکنم یادم نیست آن روز فرزانه هم آمد یا نه. بعید است چنین موقعیتی را از دست داده باشد، مگر به خاطر بدحالی...مراسم آن شب، «سه ذوقه» بود...ذوق اول را وقتی کردیم که آنقدر زود رسیدیم که بتوانیم برویم داخل خود حسینیه. چون همیشه نصیب و بهره ما طبقه چندم پارکینگ بود و سالها بود جلوتر نرفته بودم.ذوق دوم که از همه اساسی تر بود، وقتی اتفاق افتاد که آخرهای مداحی، با چشمک زهرا خانم یواشکی از در عقب حسینیه جیم شدیم بیرون و رفتیم راهروی پشتی منظم و مرتب نشستیم روی زمین. جیکمان در نمیآمد ولی از خوشحالی جیغهای خفه میزدیم توی گلویمان. نه سوالی کرده بودم از اول راه نه دوست داشتم که پرس و جو کنم. اینطور مواقع فقط دوست دارم مواجه بشوم و کیف کنم از موقعیتی که پیش خواهد آمد. برای همین آن چند دقیقه انتظار برایم چند ساعت گذشت. [همانجا آن شغل رویایی را هم برای اولین بار دیدم. یکی بود که مسئول نعلین آقا بود. بهخاطر شرایط امنیتی و جلوگیری از خرابکاری، کفش ها را برمیداشت و هر جا میرفت همراهش بود. هر وقت آقا میخواست برود آنها را جفت میکرد دم در... چقدر اکلیلیام کرد این مسئولیت، بماند...]در سکوت به در چشم دوخته بودیم. به همان پرده معروف که حالا این طرفش بودیم. یکدفعه صدای شعار جمعیت بلند شد و در باز شد و آقا آمدند. خانم حداد رفت جلو و گفت آقا اینها بچهها و همکاران مدرسه ما هستند. ما مثل دختربچههای دبیرستانی توی نخ نگاه کردن او به عروسش و عروسش به او بودیم که ته دلمان قند و شکر آب بشود و آن احوالپرسی صمیمانه، آن لبخند، آن دعا، آن نگاه محبتآمیز متفاوت را هیچ وقت فراموش نکنیم.آقا ضمن اینکه از دیدن شخص زهرا خانم خیییلی خوشحال شدند، نگاه لطیفی هم به ما کردنددعایمان کردند و خیلی سریع رفتند.ما هم از همان جا ریسه شدیم به سمت خیابان کشوردوست! سر راه پیچیدیم توی یکی از کوچههای بغل حسینیه و وارد یک ساختمان قدیمی چند طبقه شدیم. حیاط و پارکینگ نقلی و پلههای مربعی. این جا ذوق سوم بود!خانم حداد ما را بعد از چنان دیداری و با ضربان قلبی که انفجاری داشت میکوبید رها نکرد. برد خانه خودشان و برخلاف همیشه که شام روضه بیت را آخر مراسم روی پایمان میگذاشتند این بار در منزل حاج آقا مجتبی سفره شام پهن شد و درِ ظرفهای قیمه باز شد.من روی ابرها بودم از نشستن در آن خانه. توی قلبم محبت بود که جرق جرق گداخته میشد. شاید خیلیها پاشدند خانه را گشتند. من اما نشستم همانجا توی راهروی ورودی. جلوی در آشپزخانه و سرویس. تا سفرهها را آرام آرام پهن کنیم و غذای تبرکی بخوریم.چیزی که یادم است موکتها و پشتیهای دورتا دور است. آشپزخانه نقلی دم در و اگر اشتباه نکنم دو تا اتاق کوچک در انتها. کلش شاید مثلا ۸۰ متر میشد.تازه فهمیدم که چرا وقتی همان سالِ اول روضه، عروسْ آقا در آن خانه ۵۶ متریِ طرشت مهمانم شد و روی زمین دم ورودی آشپزخانه نشست و به دیوار تکیه داد، اصلا معذب نبودم و احساس راحتی میکردم. موقع خروج فهمیدم بعضی خواهر برادرهای آقا مجتبی هم توی طبقات دیگر همین خانه نقلی ساکن هستند... احتمالا همان خانهای که روز ۹ اسفند پیکر ساکنانش را تنگ در آغوش فشرد.
۲.۴K
۱۴:۴۶
بهخاطر دارم در جنگ ۱۲روزه، یک جوان غزاوی در خیابانهای ویرانهی شهرش در تاریکی شب قدم میزد، موشکهای ما را در آسمان نشان میداد و میگفت: «ایران شده مادر دنیا» و خوشحال بود. خوشحالی را از برق چشمان و خندهی بر لبنشستهاش، میشد فهمید. میگفت نیمههای شب که قدم میزند در شهر، دیگر صدای پهپاد و موشک رژیم اشغالگر را نمیشنود. انگار در ذهن او «مادر» مفهوم تام و تمام امنیت و مراقبت بود؛ چنانکه در ذهن ما.
این روزها، هر بار که نام لبنان به میان میآید و خبرِ آتشبسی که بارها نقض شده را میشنوم، با همهی حرفها و اختلافنظرها و ندانستنها، یک چیز برایم روشن است: همهی ما، به طریقی، انتظار داریم ایران مادری کند. انگار در جایی از ضمیر جمعیمان، این باور نشسته که ایران رسالتی فراتر از مرزهای خود دارد؛ ایستادن در کنار جهانی که مستکبرانش از ستمگری و خونخواری دریغ نمیکنند.
کاش آن شب، وقتی شاهد شادی آن پسر غزّاوی بودم، میتوانستم به او بگویم: ایران مادری کردن را بلد است و آیینِ مراقبت را سالها است که تمرین میکند. کاش میتوانستم بگویم: ما با او و آزادگان جهان عهد دیرینهای داریم و سرنوشت مشترکی؛ پس برادر ماست. هموطن سلمان و سیاوش و حاجقاسم و من. چهخوب که به این باور و توان رسیدهایم؛ که بایستیم در برابر ظلم و چهخوب که مظلومان عالم ما را به اقتدار و پرواداریمان میشناسند. وقت آن رسیده که جهانیتر بیندیشیم و شکوفاتر عمل کنیم. به وسعت همهی سرزمینهایی که محتاج داشتن مادری مقتدر، شریف و محترماند. لبنان تنها نیست. برایش دعا کنیم!
زهره صابر
@Mag_17dey
این روزها، هر بار که نام لبنان به میان میآید و خبرِ آتشبسی که بارها نقض شده را میشنوم، با همهی حرفها و اختلافنظرها و ندانستنها، یک چیز برایم روشن است: همهی ما، به طریقی، انتظار داریم ایران مادری کند. انگار در جایی از ضمیر جمعیمان، این باور نشسته که ایران رسالتی فراتر از مرزهای خود دارد؛ ایستادن در کنار جهانی که مستکبرانش از ستمگری و خونخواری دریغ نمیکنند.
کاش آن شب، وقتی شاهد شادی آن پسر غزّاوی بودم، میتوانستم به او بگویم: ایران مادری کردن را بلد است و آیینِ مراقبت را سالها است که تمرین میکند. کاش میتوانستم بگویم: ما با او و آزادگان جهان عهد دیرینهای داریم و سرنوشت مشترکی؛ پس برادر ماست. هموطن سلمان و سیاوش و حاجقاسم و من. چهخوب که به این باور و توان رسیدهایم؛ که بایستیم در برابر ظلم و چهخوب که مظلومان عالم ما را به اقتدار و پرواداریمان میشناسند. وقت آن رسیده که جهانیتر بیندیشیم و شکوفاتر عمل کنیم. به وسعت همهی سرزمینهایی که محتاج داشتن مادری مقتدر، شریف و محترماند. لبنان تنها نیست. برایش دعا کنیم!
@Mag_17dey
۶۲۴
۲۱:۰۷
دلنوشته دختر شهید حاجی زاده
«یک سال؛ به همین کوتاهی و به همین جانکاهی»
یک سال گذشت. سیصد و چندین روز است که سکوت، جایگزینِ آخرین صدای پدرانه شده است. آخرین تماس، آخرین گفتوگوی پدری و دختری که هنوز هم در گوشم طنینانداز است.
آن شب، ساعت یازده، وقتی گوشی تلفن زنگ خورد و علی با صدایی که حکایت از حضورِ «بابا جون» داشت، مرا به پای گوشی فرا خواند، در دلم تردیدی از جنسِ تعجب جوانه زد. آن ساعت از شب، هیچگاه زمانِ تکراریِ تماسهایت نبود؛ اگر در خانه بودی یا در آغوشِ خواب بودید و یا در تدارکِ استراحتی آرام پس از یک روزِ پُرکار. اما آن شب، برخلافِ عادتِ همیشگی، آنسوی خط، صدایی سرحال و لبریز از نشاط میآمد؛ گویی خستگیِ سفرِ قم و دوندگیهای تهران، پشتِ درِ خانه جا مانده بود.
قرارِ فردا شب، مهمانیِ غدیرِ ما بود؛ عیدی که سالهاست سنتِ ماست. با چه ذوقی از جشنِ غدیر میگفتی، از اینکه چقدر به دلت نشسته و چقدر حظ بردهای. خبرِ آمدنِ مامان بزرگ را دادی و از علی و زینب پرسیدی. آنقدر طولانی و شیرین با هم حرف زدیم که گویی هر دو میدانستیم این آخرین فرصتِ کلام است. افسوس که نمیدانستیم سقفِ زمان، اینقدر کوتاه است... وگرنه ساعتها بر این کلمات بوسه میزدم تا رشتهی سخن گسسته نشود.
آن شب، تا ساعت ۲:۳۰ بامداد، با زینب مشغولِ تدارکِ ضیافت بودیم. برای هر دسر و سالادی که آماده میکردیم، قند در دلمان آب میشد که «بابا جون این مدلی دوست داره، این مخصوصِ بابا جونه». باقلوا را هم برای صبحِ فردا کنار گذاشتیم؛ همان صبحی که بویِ عیدش، در هیاهویِ آوارِ مصیبت، رنگِ خون و خاک گرفت.
ساعت ۳:۳۰ بود؛ در حالِ وضو، صدایی شنیدم. لرزشی در هوا بود که نامش را نمیدانستم؛ رعد بود یا آتش؟ میانِ نماز، صدای دومین انفجار آمد. وقتی محمدآقا سلامِ نماز را داد، بیقرار بود. گفت: «صدای انفجار را شنیدی؟» و من، که بیخبر از دهانِ بازِ مرگ بودم، گیج ماندم. وقتی از پشتبام برگشت و از هدف قرار گرفتنِ منطقهای نظامی گفت، انگار دلم فرو ریخت. بیاختیار بر زبان آوردم: «خونه مامان منو زدن...»
دقایقی بعد، قامتِ خاکیِ مامان و رضوانه و خانم باقری، خبر از فاجعه داد. تا ظهرِ آن روز، دلخوش به یک باورِ کاذب بودم: «بابا خانه نبوده». اما وقتی خبرِ شهادتت آمد، دنیا بر سرم آوار شد. در سردخانه، وقتی برای آخرین بار دیدمت، چنان آرام و رها خفته بودی که انگار خستگیِ تمامِ دوندگیهای یک عمر را به دستِ فرشتگان سپرده بودی. دستِ راستت مشت شده بود. در همان نگاهِ اول، پیشِ خودم اندیشیدم: «در لحظاتِ آخر، چه خشمی از دشمن در دل داشتی که اینگونه مشت گره کردهای؟»
اما بعدها که شنیدم شهید همت نیز هنگامِ شهادت، دستشان را مشت کرده بودند و وقتی زمزمهی گره شدنِ دستانِ حضرت آقا را در لحظهی پرواز شنیدم، دریافتم که این تنها یک اتفاق نیست؛ رازی در این مشتهای گرهکرده نهفته است. رازی میانِ حیاتِ مجاهدانه و مرگِ سرافرازانه؛ همانگونه که شصت و سه سالگی و تقارنهای آسمانیاش، رازی میانِ شهیدان است. انگار این مشتها، گواهیِ ایستادگی تا آخرین تپشِ قلب بودند
این یک سال، برای ما ماراتنی از دلتنگی بود. همیشه امیدم به نگاهِ آرامبخشِ حضرت آقا بود؛ تا اینکه در نهم اسفند، وقتی خبرِ شهادتِ ایشان در آسمانها پیچید، دوباره یتیم شدم. در کمتر از نه ماه، هر دو پناهم را از دست دادم.امشب، در ایامِ غدیر، دوباره به یک سال پیش پرتاب میشوم. به همان تلفنِ آخر... من هنوز زندهام. نفسی میکشم که نه از سرِ عادت، که از سرِ «تقدیر» است. خدایا! تو مرا نگهداشتی تا برای روزی خاص، برای کاری بزرگ در مسیرِ آرمانِ پدرانم باقی بمانم. من به امیدِ آن «رسالت»، زنده ماندهام؛ سرپا، استوار و چشمانتظار.
@Mag_17dey
«یک سال؛ به همین کوتاهی و به همین جانکاهی»
یک سال گذشت. سیصد و چندین روز است که سکوت، جایگزینِ آخرین صدای پدرانه شده است. آخرین تماس، آخرین گفتوگوی پدری و دختری که هنوز هم در گوشم طنینانداز است.
آن شب، ساعت یازده، وقتی گوشی تلفن زنگ خورد و علی با صدایی که حکایت از حضورِ «بابا جون» داشت، مرا به پای گوشی فرا خواند، در دلم تردیدی از جنسِ تعجب جوانه زد. آن ساعت از شب، هیچگاه زمانِ تکراریِ تماسهایت نبود؛ اگر در خانه بودی یا در آغوشِ خواب بودید و یا در تدارکِ استراحتی آرام پس از یک روزِ پُرکار. اما آن شب، برخلافِ عادتِ همیشگی، آنسوی خط، صدایی سرحال و لبریز از نشاط میآمد؛ گویی خستگیِ سفرِ قم و دوندگیهای تهران، پشتِ درِ خانه جا مانده بود.
قرارِ فردا شب، مهمانیِ غدیرِ ما بود؛ عیدی که سالهاست سنتِ ماست. با چه ذوقی از جشنِ غدیر میگفتی، از اینکه چقدر به دلت نشسته و چقدر حظ بردهای. خبرِ آمدنِ مامان بزرگ را دادی و از علی و زینب پرسیدی. آنقدر طولانی و شیرین با هم حرف زدیم که گویی هر دو میدانستیم این آخرین فرصتِ کلام است. افسوس که نمیدانستیم سقفِ زمان، اینقدر کوتاه است... وگرنه ساعتها بر این کلمات بوسه میزدم تا رشتهی سخن گسسته نشود.
آن شب، تا ساعت ۲:۳۰ بامداد، با زینب مشغولِ تدارکِ ضیافت بودیم. برای هر دسر و سالادی که آماده میکردیم، قند در دلمان آب میشد که «بابا جون این مدلی دوست داره، این مخصوصِ بابا جونه». باقلوا را هم برای صبحِ فردا کنار گذاشتیم؛ همان صبحی که بویِ عیدش، در هیاهویِ آوارِ مصیبت، رنگِ خون و خاک گرفت.
ساعت ۳:۳۰ بود؛ در حالِ وضو، صدایی شنیدم. لرزشی در هوا بود که نامش را نمیدانستم؛ رعد بود یا آتش؟ میانِ نماز، صدای دومین انفجار آمد. وقتی محمدآقا سلامِ نماز را داد، بیقرار بود. گفت: «صدای انفجار را شنیدی؟» و من، که بیخبر از دهانِ بازِ مرگ بودم، گیج ماندم. وقتی از پشتبام برگشت و از هدف قرار گرفتنِ منطقهای نظامی گفت، انگار دلم فرو ریخت. بیاختیار بر زبان آوردم: «خونه مامان منو زدن...»
دقایقی بعد، قامتِ خاکیِ مامان و رضوانه و خانم باقری، خبر از فاجعه داد. تا ظهرِ آن روز، دلخوش به یک باورِ کاذب بودم: «بابا خانه نبوده». اما وقتی خبرِ شهادتت آمد، دنیا بر سرم آوار شد. در سردخانه، وقتی برای آخرین بار دیدمت، چنان آرام و رها خفته بودی که انگار خستگیِ تمامِ دوندگیهای یک عمر را به دستِ فرشتگان سپرده بودی. دستِ راستت مشت شده بود. در همان نگاهِ اول، پیشِ خودم اندیشیدم: «در لحظاتِ آخر، چه خشمی از دشمن در دل داشتی که اینگونه مشت گره کردهای؟»
اما بعدها که شنیدم شهید همت نیز هنگامِ شهادت، دستشان را مشت کرده بودند و وقتی زمزمهی گره شدنِ دستانِ حضرت آقا را در لحظهی پرواز شنیدم، دریافتم که این تنها یک اتفاق نیست؛ رازی در این مشتهای گرهکرده نهفته است. رازی میانِ حیاتِ مجاهدانه و مرگِ سرافرازانه؛ همانگونه که شصت و سه سالگی و تقارنهای آسمانیاش، رازی میانِ شهیدان است. انگار این مشتها، گواهیِ ایستادگی تا آخرین تپشِ قلب بودند
این یک سال، برای ما ماراتنی از دلتنگی بود. همیشه امیدم به نگاهِ آرامبخشِ حضرت آقا بود؛ تا اینکه در نهم اسفند، وقتی خبرِ شهادتِ ایشان در آسمانها پیچید، دوباره یتیم شدم. در کمتر از نه ماه، هر دو پناهم را از دست دادم.امشب، در ایامِ غدیر، دوباره به یک سال پیش پرتاب میشوم. به همان تلفنِ آخر... من هنوز زندهام. نفسی میکشم که نه از سرِ عادت، که از سرِ «تقدیر» است. خدایا! تو مرا نگهداشتی تا برای روزی خاص، برای کاری بزرگ در مسیرِ آرمانِ پدرانم باقی بمانم. من به امیدِ آن «رسالت»، زنده ماندهام؛ سرپا، استوار و چشمانتظار.
@Mag_17dey
۸۹۶
۱۸:۴۳
بی مقدمه می گویم، در تمام دوران حیات اجتماعی خودم، از نبود تصویر زن مسلمان ایرانی رنج بردم، گویی جایی گوشه اتاق دلم، قابی خالی گذاشته باشند که کمتر چهره ای بتواند در این قاب جای بگیرد، مرادم هم دقیقا همین معنای لفظی چهره است، نه تعریف و توصیف و ویژگی.
در مقابل تا چشم کار می کرد پر بود از چهره های رنگی و باکیفیت از زنانی که نسبتی با آن ها ندارم، از خواننده مشهور گرفته تا فعال حقوق زن، از نماد زن قدرتمند و مثلا آزاد، با آن لباس های برندش تا زنِ های کپی غربی، از زن محجبه به سُخره گرفته شده تا زن محجبه ضعیف.اما من، نه تنها هیچ کدام را دوست نداشتم، بلکه هیچ کدام هم نبودم، گاهی شاید رنگی از هر کدام می گرفتم اما در همان حال، هیچ کدام از آن ها نبودم. هیچ کدام مراد و قبله من نبود، همیشه به دنبال چهره هایی بودم که آن ها را گوشه دلم قاب کنم و هر بار می خواهم به خودم، خودم را یادآوری کنم، چشم بگردانم و آن قاب ها را نگاه کنم.
تا روزی که تصویری متمایز، توجهم را جلب کرد، شاید این تصویر می توانست در آن قاب خالی جای بگیرد، تصویر زنی که نه مانند زن سنتیِ متحجر است و نه مانند زنِ های کپی غربی، زنی که به تمامه خودش است. تصویر را بارها مرور کردم و آرزو کردم ای کاش از این تصویر ها بیشتر میدیدم، داستان آنجا جالب تر شد که چند روز بعد، یکی از دوستان همین ویدئو را برایم فرستاد، من را خطاب کرد و گفت ته چهره تان شبیه هم است! حتی گاهی حالت دست و صورتت موقع صحبت کردن شبیه این تصویر می شود ...!
۱۴۲
۱۹:۲۶
در تعامل مردم و جایگاه میدان شهدا به حسینیه شهدا تبدیل شد. کتیبه های عزا در میدان نصب شد، در جایگاه فرش پهن شد و صندلی سخنران قرار گرفت. مردم صندلی و زیر انداز خودشان را آوردند. خیابان دو نیم شد نیمی زنانه و نیمی مردانه که خانمها راحت تر عزاداری کنند. سین برنامه مثل همه حسینیه ها بسته شد، زیارت عاشورا سخنرانی، روضه و سینه زنی. سماور و چای روضه در استکان کمر باریک و لیوان بلند بالا آماده بود. جمعیت نه تنها کمتر از شبهای قبل نبود که بیشتر شد، حب امام حسین رهگذرها را به میان حسینیه شهدا کشاند. پلاکاردها کم و بیش همچنان حاضر بودند و پرچمهای سرخ خونخواهی امام شهید بالا.
روایت میدان شهدا در بسیاری از میدانهای دیگر تکرار شد. نه مردم میدان را ترک می کنند، نه میدان مردم را رها می کند، شرایط که تغییر کند مردم خودشان را انطباق می دهند و میدان را به دنبال خود می کشانند. مردمی که با توده ای بی شکل که میدان به او جهت دهد فرسنگها فاصله دارند، خودشان را ابراز می کنند، اراده شان را به دیگران نشان می دهند. اگر یک میدان برای نشان دادن اراده و آگاهی آنها تنگ باشد، سراغ میدان دیگری می روند. برای بسیاری از آنها حضور در میدان تنها یک کنش سیاسی نیست، زیست شبانه مومنانه را تجربه می کنند. فرصت کرده اند همدلی را عینیت ببخشند روی فرش هم نماز می خوانند، روی صندلی هم می نشینند باران که ببارد دیگری را زیر چتر خودشان میگیرند، پرچم که توی چشمشان بخورد لبخند میزنند، بچه ها خوراکی شان را تقسیم می کنند، ایستادن در میدان را یاد می گیرند، مادرها و دخترها، پسرها و پدرها زمانی برای کنار هم بودن پیدا کرده اند. زنانه به میدان نگاه کرده ام و جزییات به چشمم آمده، زنهایی را دیدم که پای لانچر نبودند و خیابان را به مثابه میدان جنگ انتخاب کردند، با هر فراخوانی که بیم از دست رفتن خیابان می رفت دست بچه ها را گرفتند و به صحنه آمدند تا آنجا که همه یقین کردند خیابان به تسخیر امت حزب الله درآمده و جایی برای ضد انقلاب نیست، جمهوری اسلامی حفظ شد. امام شهید جانشان را فدای جمهوری اسلامی کردند و یک وجه انتقام ایشان حفظ جمهوری اسلامی است. مردم در خیابان بخشی از انتقام را از دشمن گرفتند. در غدیر، محرم، صفر و تا هر زمان که بیم تهدید داخلی وجود داشته باشد، مردمی هستند که مقاومت را زیست کنند و از انجام وظیفه احساس سربلندی داشته باشند.
مرضیه افضلی
فصلنامه هفده دی|جستار مجازی
@mag_17dey
روایت میدان شهدا در بسیاری از میدانهای دیگر تکرار شد. نه مردم میدان را ترک می کنند، نه میدان مردم را رها می کند، شرایط که تغییر کند مردم خودشان را انطباق می دهند و میدان را به دنبال خود می کشانند. مردمی که با توده ای بی شکل که میدان به او جهت دهد فرسنگها فاصله دارند، خودشان را ابراز می کنند، اراده شان را به دیگران نشان می دهند. اگر یک میدان برای نشان دادن اراده و آگاهی آنها تنگ باشد، سراغ میدان دیگری می روند. برای بسیاری از آنها حضور در میدان تنها یک کنش سیاسی نیست، زیست شبانه مومنانه را تجربه می کنند. فرصت کرده اند همدلی را عینیت ببخشند روی فرش هم نماز می خوانند، روی صندلی هم می نشینند باران که ببارد دیگری را زیر چتر خودشان میگیرند، پرچم که توی چشمشان بخورد لبخند میزنند، بچه ها خوراکی شان را تقسیم می کنند، ایستادن در میدان را یاد می گیرند، مادرها و دخترها، پسرها و پدرها زمانی برای کنار هم بودن پیدا کرده اند. زنانه به میدان نگاه کرده ام و جزییات به چشمم آمده، زنهایی را دیدم که پای لانچر نبودند و خیابان را به مثابه میدان جنگ انتخاب کردند، با هر فراخوانی که بیم از دست رفتن خیابان می رفت دست بچه ها را گرفتند و به صحنه آمدند تا آنجا که همه یقین کردند خیابان به تسخیر امت حزب الله درآمده و جایی برای ضد انقلاب نیست، جمهوری اسلامی حفظ شد. امام شهید جانشان را فدای جمهوری اسلامی کردند و یک وجه انتقام ایشان حفظ جمهوری اسلامی است. مردم در خیابان بخشی از انتقام را از دشمن گرفتند. در غدیر، محرم، صفر و تا هر زمان که بیم تهدید داخلی وجود داشته باشد، مردمی هستند که مقاومت را زیست کنند و از انجام وظیفه احساس سربلندی داشته باشند.
مرضیه افضلی
@mag_17dey
۸۵
۱۸:۳۴
شطح یک چندم از جستارهایی درباره مصائب یک زن محجبهشب، خسته و کوفته از کار میدان برگشتهام خانه و فراغت پیدا کردهام با زیرشلواری جلوی کولر روی تخت دراز بکشم و گوشی را به قصد اینستاگرام باز کنم.همه این حرفها را که میزنم، لابه لایش تصور کنید دارم فکر میکنم توی کتونی مثلا تابستانیام باید تنبلی نکنم و بوگیر بریزم که دیگر از فردا توی بین نای بلند شدن از تخت و تحمل بوی پا مردد نشوم.یکی از همکارهای قدیمی که زیاد یادم داده است، توی استوری درباره رسانه و چیزهایی که همه رسانه محسوب میشوند صحبت میکند، میآیم کامنت بذارم لباس، لباس خیلی بیشتر از همه چیز رسانهاست که خودش میگوید و مفصل هم میگوید.میآیم بیرون استوری را و اینستاگرام را رفرش میکنم میبینم سپیده اشرفی، خبرنگار جامجم درباره آزاری که از قِبَلِ انتخاب چادر و حجاب کشیدهاستصحبت میکند و یک کتاب معرفی میکند که روایتش را چاپ کرده.آمدم بگویم آخ سپیده، حرف دلِ گلوله شده توی مغزم را باز کردی.من از۱۴۰۱ دیگر مترو سوار نشدم، کمتر هم چادر سر میکردم چون فکر میکردم من خیلی جسورتر از یک بانوی چادری توی جامعه رفتار میکردم و از طرفی حال حرف زدن و شنیدنش را هم ندارم؛ فیدبک آدمها رسانده بودتم به اینکه مارا چه به چادر حضرت زهرا، نه مترو و اتوبوس و حتی تاکسی سوار شدم:برای اینکه «چادر رسانه است»چادر در جامعه ما به معنای رانت، مال مردم خوری، طرفداری از اشتباهات دولتمردان بود و من توی مترو نمایندهای بودم برای پاسخگویی به انباشت عصبانیتهای مردم که شیره چرکش از طریق نگاه و توهین و تهمت هرروز سرتا پایم را بیریخت و روحم را لکهدار میکرد. حالا دنبال مقصرش توی این متن نیستم و شما هم نگردید ولی «چادر رسانه است.» و اگر ۴ سال پیش به اندازه امروزم زندگی کرده و جنگ دیده بودم، به همان اندازه که ذهنم درگیر این است کفش مثلا تابستانیام توی این شبهای بدو بدو توی میدان ولیعصر بو میگیرد، خاک چارقدمشکی و نصفه شب نشستن برای پیس پیس زدن نرمکننده بعد از شستشوی چادر هم دغدغهام بود و پشت کوله ام مینوشتم: باافتخار فحشخور نظام هستم!
زهرا قربانی
فصلنامه هفده دی|جستار مجازی
@mag_17dey
زهرا قربانی
@mag_17dey
۱۰۱
۶:۴۶