زینب بزاز
یکی یکی گلدانهای افتاده و شکسته زیر پنجره پذیرایی را صاف میکنم. باید بفرستمشان پیش کسی که مراقبشان باشد. فعلا معلوم نیست کِی دوباره جایی داشته باشم برای نگهداشتنشان. یکی دو سالی بود که گلدانها برخلاف قبل جان گرفته بودند و گلدان ارکیده بعد از یک سال، بیشتر از ده تا گل زرد داده بود با رگههای بنفش.خبرِ زدنِ خانه را که شنیدم اول از همه به گلدانهایم فکر کردم. بعدش به کتاب آموزش سوره فجر که با یک تیم چندنفره کلی برایش زحمت کشیده بودیم. فقط یک جلدش چاپ شده بود؛ همانیکی دست من بود. اگر سوخته بود دیگر پول چاپش را نداشتیم.توی کمد اتاق خواب بود. باید بروم ببینم سالم مانده یا نه؟
تا حالا با کفش روی فرشهای فیروزهایام راه نرفته بودم. حتی رویشان روفرشی میانداختم که دیرتر کثیف شوند. اما حالا آنقدر دوده رویشان هست که کمی خاکِ کفِ کفشهایم از این کثیفترشان نمیکند.تکّههای تاج مبل استیل سه نفره، ریخته زیر پنجره. جمعشان میکنم شاید بشود بعدا چسباندشان. چند تا مغازه رفتم تا یکی را بپسندم؟
بعد از پانزده سال خانهمان بزرگتر شده بود. بعضیها میگفتند به خاطر فلان کار خوبی که کردهاید خدا به زندگیتان گشایش داده. چندین بار به دانشآموزانم سوره فجر را درس داده بودم. آن موقع مثل آیهی «إذا مَبتلاهُ رَبُّه فَأکرَمَهُ وَ نَعَّمَه»، خدا با دادن نعمت آزمایشم کرده بود. منتظر امتحان بعدی خدا، بعد از این لطف بزرگش بودم. چند تا سناریو هم برایش داشتم. محتملترینش به نظرم این بود که عمرم زیاد به دنیا نباشد تا کِیف وسایل نو و خانه بزرگم را بکنم. احتمال بعدی این بود که دستمان تنگ شود. اما چون هیچوقت اهل ولخرجی نبودیم، به نظرم نمیآمد که امتحان سختی باشد. یکی دیگرش این بود که بیماری سختی بگیرم یا داغ عزیزانم را بیینم که این آسایش را پیش چشمم هیچ کند. میدانستم طاقت این امتحان را ندارم. خدا را شکر که فعلا امتحانم این نیست.
چه خوب که آن سَحَر خانه نبودیم تا خانهمان پیش چشممان بسوزد. با وحشت بچههایم چه میکردم؟! تخت سفید و قهوهای سه نفرهشان بدجوری سیاه شده است. اتاق خوابشان پیش همان اتاقی بوده که آتش گرفته.کف اتاقشان پر است از شیشه و گچهای کندهشده از سقف و دیوار. روزی چند بار تذکر میدادم بهشان که اتاقشان را مرتب کنند؟! حالا موج انفجار کمد کتابهاشان را چپه کرده وسط اتاق.
شیشههای شکسته زیر پایم صدا میکنند. روز اولی که اسبابکشی کردیم آمدیم اینجا، دست و لباسهایم از ذراتِ گچ سفید میشد. اتاقهایمان در نداشت. شیر آب و کمد و کابینت هم. مجبور شده بودیم زودتر بیاییم توی خانه مستقر شویم و یک ماهی طول کشید تا کمکم خانهمان خانه شد.حالا که دارم وسایل باقیمانده را جمع میکنم، دستهایم سیاه میشود و پر از خاکستر. بعضی از ظرفهای سرامیکی سفید از کابینت ریخته بیرون و شکسته. بعضیهایش هم توی همان کابینت خُرد شده. یکی دو تا کاسه و فنجان مانده ازشان. هیچکدام از این ظرفها را خودم نخریده بودم. از وقتی اینجا کابینت و کمد بیشتر داشتیم، ظرفهای کادویی را باز میکردم برای پذیرایی. توی خانهی بزرگتر میشد بیشتر مهمانی و هیئت گرفت. نمیخواستم فکر کنم چون هنوز مرافعههای خانه تمام نشده و سند و پایانکار ندارد، کسی میتواند از خانه بیرونمان کند.
توی اتاقِ دمِ در چیزی برای جمع کردن نیست؛ کتابخانه و مبل تختخوابشوی زرد و قهوهای، اتو و میز اتو، پنکه و رختخوابها همه خاکستر شدهاند.
پهپاد برای گرفتن امتحان دیگری از ما، به ظاهر راهش را اشتباه آمده و خورده به پایینترین واحد آپارتمانمان توی کوچهی تنگ سه متری. همان واحد کناریِ ما. و خانهمان را ویران کرده. خانهای که پنج سال برای تحویل گرفتنش صبر کردیم، جنگیدیم، حرص خوردیم. امروز و تا چند سال بعد از این، توی آیهی دیگری از سوره فجر خواهم بود: «إذا مَبتَلاهُ رَبُّه فَقَدَرَ عَلَیهِ رِزقَه.» وقتِ امتحان با کم کردن روزی رسیده است.
وسط بوی چسبنده آتش و دوده، وقتی دارم از بین خاکسترها کتاب درسیها و لباسهای پسرهایم را جمع میکنم، شبیه نفْس مطمئنهی آیه ۲۷، در این ناآرامی، دلآرام نبودهام؛ بغض کردهام، از پشت پردهی اشک، خیره به خانه و زندگی دودزدهام، پردههای پاره و سوختهام، خاطراتم را مرور کردهام. دارم سعیام را میکنم که برگهام را کمغلطتر پر کنم، نکند وقت امتحان تمام شود. شاید فرصت زیادی تا امتحان بعدی نمانده باشد.
کتاب آموزش سوره فجر را پیدا کردم؛ سالم است. برش میدارم. بعد از این سوره فجر را ملموستر به دانشآموزانم یاد میدهم.
#بازنشر#از_مبارزه_بگو
@mag_17dey
۲۰:۳۴
زهرا طهماسب
این روزها ایران مملو از زینب شده است، مملو از رقیه و رباب و لیلا! مملو از امالبنین و ام وهب! میبینی؟ این روزها چیزی جز زیبایی میبینی در این حرم؟! بهترین نویسندگان، هنرمندان و راویان اگر بنویسند و به تصویر کشند و روایت کنند، هیهات اگر بتوانند گوشهای از این زیبایی را به چشم و گوش دیگران برسانند.مگر میتوان از مادری که آرامش دل غمدیدهی او فدا شدن فرزندش در راه امام شهید است، نوشت؟! یا دختری که برای پدر شهیدش اشکی نمیریزد و فریاد استقامت و تبریک شهادت سرمیدهد را چگونه میتوان به تصویر کشید؟! همسر بانویی ظهر روزی که خبر شهادت امام امت به گوشش میرسد به قافلهی عشاق میپیوندد اما او از امام میگوید و سیهپوش امام میشود، در قالب کدام روایت میشود این زیبایی را گنجاند؟! باید کوچه به کوچهی شهرهای این حرم گشت و زیباییها را دید، زیباییها را شنید. شکی نیست که آیندگان حسرت بودن در این روزها را خواهند خورد، بهواسطهی تصویرها و روایتهای هرچند ناقصی که خواهند دید و شنید.ماه از میان ما رفته و ستارگانی که گرد او بودند. ستاره نیز از دست دادهاند این زنان و جز از ماه نمیگویند! اینجا کربلاست و پدر، برادر، همسر، فرزند و حتی سوگشان همه فدای امام میشوند. چیزی جز زیبایی مگر میشود دید؟بارالها از ملت ایران بپذیر این شبها و روزهای مجاهدت را و این قربانیها را. اشکی هم اگر در این مسیر چشمی را تر کرده، به فدای خواهر حسین(ع).
#تو_خیمه_هنوز_من_سرلشگرتم
@mag_17dey
۸:۱۰
بازارسال شده از زنان در جنگ 🇮🇷 عقیله(س)
#دیدآور |
مهدی تکلو، مدیر دفتر مطالعات جنسیت و جامعه در برنامه تلویزیونی جریان
صورت جدید زن ایرانی در ادبیات امامین انقلاب: این زن جلوتر از مردها فعالیت میکرده!
رسانۀ زنان در جنگ | عقیله@Aghilleh
۱۱:۱۸
فاطمه سادات سجادی
نگین شرابی انگشتر پیرزن چشمم را جلب میکند. دائم در تلاش است آستین لباسش را موقع مشت کوبیدن به قلب استکبار نگهدارد که پایین سر نخورند. سلیقه از قلمکاری گوشهٔ قاب انگشتر سرخش و لبههای منجوقدوزی آستین گشادش میبارد. دوباره رفتهام توی فکر. دوباره چشمهایم خیس و تار شده؛ ریتم موسیقیهای حماسی که بالا میزند، میروم توی فکر. از روز پانزدهم این عادت آمده سراغم؛ که یعنی حماسه بس! بنشینیم به روضه.
پرچمها از چپوراست به صورتم میکوبند. ایستادهام دقیقا وسط تقاطع بلندگوها و امواج صوت، تمرکزم را از خانمی که با چادری ساده ولی موقر، رو گرفته و دستهای مشت کردهاش را با سیاهی چادرش پوشانده و شعار میدهد میبُرد. نجابت و معصومیت ازش میبارد و خط تای چادرش در باد، ثقل حرکت حریر پر چادرش شده.
نمیدانم این چندوقت دیدهاید یا نه، ولی یک صحنه بین خانمها شایع است؛ همه در حال پرشور شعار دادنند، خانم ولی بیحرکت مانده، غالبا دستش را یا تکیه به صورت کرده یا روی لبها نگهداشته، چندقطره اشک میچکد و بعد دوباره، آرامآرام شروع میکند به پیگرفتن شعارها تا صدایش باز بلند میشود. از روز پانزدهم، در حد فاصل این سکوت و فریاد در سفرم. به این فکر میکنم که اگر روضه را حماسی بخوانند و حماسه را روضه کنند چه میشود؟ ایا باز هم موقع اللهاکبر گفتن، گریه میکنم؟ اگر از ریتم بکاهند و بیشتر سینه بکوبند، آیا باز هم در سکوت و سیاهی کوچهپسکوچههای خلوت شده، با یادت سنگین و دلتنگ قدم برمیدارم؟
از اینکه داریم به چهلم نزدیک میشویم دستوپایم را گم کردهام؛ کاش کسی این اشکهای بیهوای بیکسی را بهرسمیت میشناخت. کسی کاش دوباره باور میکرد که ما همان ملت گریههای سیاسی هستیم و اگر اشک بریزیم، میتوانیم که با سیلش بنیان مستکبر را زیر و زبر کنیم. نگاهم به میاندارهای میدان میافتد؛ کاش یکیشان در بین جمعیت فریاد میزد که:«از اشکها نترسید و به حرارت قلبهای شکستهتان اعتماد کنید، که خدا نزد قلبهای شکسته است و در همین منزل، مقدر کرده و راه شکست را بر ما بسته».
#تو_خیمه_هنوز_من_سرلشگرتم
@mag_17dey
۱۰:۲۵
هرازگاهی سری به خیابان زدم اما ساکت. حسم مرده و توان شعار دادن ندارم. وسط خیابان ناگهان خودم را در محاصرهٔ عکسها دیدم و دوباره اشکم جاری شد. اشکم ناخودآگاه صدایم را هر چند آرام طوری که فقط خودم میشنیدم، ولی باز کرد: مرگ بر آمریکا.هر گوشهٔ وجودم را که نگاه میکنم ردی از او میبینم. چند روز پیش دوستم که حال خرابم را شنید، توصیه کرد که زیاد به او فکر نکنم تا بتوانم سرپا شوم، چه خیال خامی! به هرچه فکر میکنم او هم هست، بین کتابهایم، درس خواندنم، حتی شغلم. او تمام وجودم را زنده کرده بود و تکههای منفصل را به هم وصل کرده بود و مدام راهنما بود تا کلها ورداً واحدا باشد، بماند که کمیت من هم لنگ لنگ است اما او کارخودش را کرد. میراث او برای من یک زندگی سراپا سیاسی شده است. زندگی سیاسیشدهای که او برایم به یادگار گذاشت تکه تکه شده اما بازهم کار میکند. میراث اوست که پاهای بیرمقم را بازهم به خیابان میکشد، تسبیح را دوباره به دستانم برمیگرداند و دوباره ذکر و دعا برای میدان را بر لبهایم جاری میکند. او آدم جدیدی از من ساخت، این آدم جدید حالا فروپاشیده، نمیدانم چقدر دیگر زمان لازم است تا بتوانم خودم را بازیابم، اصلا نمیدانم میتوانم مثل قبل شوم؟ میتوانم یا اصلا لازم است که به عقب برگردم؟ هیچ افقی از دنیای بعد از او نداشتم و ندارم. سِر و گیجم. نمیدانم شاید از شدت شوک این بلا سرم آمده ولی هر چه هست حتی در این وضعیت نابهسامانی که دارم هممیراث او کار میکند. او جوهرهای را در من ذره ذره شکل داد که با آن مرا ساخت. حالا او رفته ولی هنوز جوهرهاش در وجودم هست. نمیدانم اصلا قبل او چه زمانی است، او همیشه بوده و هست. من فروپاشیدم ولی جوهره دست و پا میزند زندهام کند. او آدم جدیدی از من ساخت، خیلی به او مدیونم. حالا در تلاشم هر چند دست و پا شکسته اما میراثدار خوبی باشم.
#تو_خیمه_هنوز_من_سرلشگرتم
@mag_17dey
۸:۴۹
ریحانه سادات گرامی
«سلام، خوبی؟ نگرانت شدم…»
شب از نیمه گذشته بود که این پیام روی صفحه گوشیام پدیدار شد؛ درست در همان ثانیههایی که صدای انفجارهای مهیب، شیشههای خانه را میلرزاند، همان لحظههایی که صدای هراسان بچهها در خانه پیچیده بود ... پیامی از دوستم به دستم رسید.
گوشی موبایل را برداشتم. میخواستم با کلافگی و ترس، تندتند برایش بنویسم: «نه، حالم اصلاً خوب نیست. خیلی ترسیدهایم. با وحشت از خواب پریدهایم. بچهها کلافه و بیتاب شدهاند…» میخواستم تمام اضطراب آن لحظههای تلخ را روی سرش آوار کنم...
ناگهان اما دستانم روی صفحه روشن موبایل متوقف شد. یادم افتاد آنطرف خط، کسی که در این نیمهشبِ پر وحشت، نگرانِ من شده است، زنی است که نزدیک به یک ماه است همسرش را ندیده؛ همسری که حالا درست در همانجایی ایستاده که احتمالاً هدف اصلی این صداهای ترسناک است: پای همان لانچرها، پدافندها و سامانهها...یادم افتاد او این روزها، بعد از سالها چشمانتظاری، بالاخره معجزهای کوچک را در بطن خود میپروراند. و زنی که باید در این روزهای حساسِ بارداری در امنترین و آرامترین حالت ممکن باشد، حالا سنگینترین شبهایش را در اوج تنهایی میگذراند. زنی که تمام سهمش از حضور همسرش در این یک ماه پرالتهاب، شاید به زحمت به سه یا چهار ساعت رسیده باشد.
همان وقت بود که با تمام وجود فهمیدم «امنیت» فقط روی لولهی تفنگها یا لانچر موشکها بنا نمیشود. امنیت تنها محصول سختافزارهای نظامی و دلاوری های مردانه در خط مقدم نیست؛ امنیت یک جامعه، بسیار بیشتر از لانچرنشینها، متأثر از همسران آنهاست. رگههای اصلی امنیت یک کشور، را باید در خانههایی جست که این زنان در آن نفس میکشند.
زنانی که، علیرغم تحمل کوهی از فشارهای ویرانگر و اضطرابهای کشنده، نه تنها فرو نمیریزند، بلکه به لنگرگاه آرامش دیگران هم تبدیل میشوند. وقتی زنی تنها و باردار، در شبی که همسرش در سیبل خطرناکترین حملات است، ترس خودش را پس میزند تا نگران بیتابیِ دیگری باش، یعنی اوست که دارد «امنیت روانی» را به شاکلهی جامعه تزریق میکند.
اخبار و دوربینها اما غالبا روی خط مقدم فیزیکی زوم میکنند، رسانه ها غالبا صدای مهیب انفجارها و پدافندها را میشنود، اما صدای تپشهای قلب زنی تنها در دل سکوت خانه را نه؛ زنی که با شنیدن صدای هر موشک هزار بار میمیرد و زنده میشود، اما بهجای آنکه مچاله شود، قد میکشد، گوشی را برمیدارد تا پناهِ اضطرابِ دیگری باشد.
واقعیت این است که امنیت واقعیِ روزهای جنگ، محصول شجاعت خاموش همین زنان است؛ زنانی که اگر کوه صبرشان نلرزد، هیچ خط مقدمی سقوط نخواهد کرد.
#بازنشر#از_مبارزه_بگو
۹:۲۵
بازارسال شده از مجله اقلیما
تألیف ملّت
آیا میتوان گفت تحقق وحدت در جامعه مسئولیتی زنانه است؟
[..یکی از پدیدههایی که در دو جنگ دوازدهروزه و رمضان، مایۀ استعجاب ما از مردم ایران شد و وادار به اذعان به پیچیدگی جامعه ایرانی کرد، همین وحدت زیستۀ آنها در دل میدان نبرد با همۀ تکثراتشان بود. پرداختن به این مسئلۀ ژرف انسانی و جستجوی راهبردی برای صیانت از این دستاورد بزرگ، نیازمند آن است که از توانمندیهای یک وجود انسانی پیچیدهتر که از قضا بزرگترین مسئولیت تاریخیاش سروکارداشتن با وجوه باطنی انسانهاست، مدد بگیریم..]
عناوین یادداشتها:
eqlimamag.ir
۱۳:۰۲
بازارسال شده از مجله اقلیما
5838290762716815107_180433540571012.pdf
۲.۹۸ مگابایت
تألیف ملّت
آیا میتوان گفت تحقق وحدت در جامعه مسئولیتی زنانه است؟
وحدتبخشی در سایۀ حکومت توحیدیچرا صحبت از زن و وحدت یک دغدغۀ فمنیستی نیست؟
زبان مشترک همجبهههاآشناییزدایی از مفهوم ولایت در میراث فکری رهبر شهید
حقیقت اتحادی محبتبررسی رابطۀ حبی از منظر الهیات و فلسفه
گمشدۀ انسجامزنان چطور میتوانند قوامبخش ارادههای پراکنده شوند؟
ذوقزدگی بیمحابا ممنوع!چگونه قاب تحسینبرانگیز تکثر را از معنا تهی نکنیم؟
خانهتکانی در خیابان!نقش خانواده در تغییر کارکرد تجمعات چیست؟
سفرۀ مشترک معنازن و خلق تجربههای معنوی دستهجمعی
قد کشیدن در صحنۀ نبردوقتی مادر، خودِ نظریه میشود
حلقههای میانی وحدتآفرینروایتی از شبکهسازی دختران تشکلی
eqlimamag.ir
۱۳:۰۲
امشب خودم را رساندم جلوی جمعیت، جایی که پسرهای نوجوان طبل و سنج و دمام میزدند. با کوبش مداوم موسیقی، خیالم به سمت تکه فیلمی از بیروت پر کشید. چند نفری حلقه زده بودند دور جایگاه شهادت سید، پسر نوجوانی روضه میخواند و زنها اشک میریختند و عزاداری میکردند. ناگهان پس از روزها اندیشیدن، تصویر فردای پیروزی برایم واضح شد! صبح پیروزی دست زنهای اطرافم را میگیرم و به سمت محل شهادت امام شهیدمان میروم. بعد مثل مردم لبنان، دور آن جایگاه شریف رنگین شده از خون او حلقه میزنیم و برایش زنانه عزاداری میکنیم. تصویر صبح پیروزی برای من چنین چیزی است...
@mag_17dey
۲۰:۱۴
بازارسال شده از زنان در جنگ 🇮🇷 عقیله(س)
شیرزنان ایرانی و زیباییشناسی پینترستی
زن مسلمان ایرانی الگوریتمپسند نبوده و نیست. اساسا حجاب انقلابی ایرانی با پینترستی بودن در تضاد است. چادر ساده ایرانی، مانتوهای اپلدار گشاد و مقنعههای بلند سنگبنای این حجاب انقلابی بودهاند که با الگوهای خلیجی و تجاری حجاب یک تفاوت عمده دارند. حجاب انقلابی امر ملیح نیست و اتفاقا مهابت و جلال و شکوه متبادر میکند. بیش از آن که مایه حظ بصر و «زیبایی شهر» باشد یادآور حضور زنی است که باید در حضورش غض بصر کرد. این جلال و مهابت زن ایرانی را سوار بر معادلات معاشرتی نگه داشته و او را قاعدهگذار رفتار اجتماعی مردان میکند و یادآور این است که هر رفتار و گفتاری، نه فقط با او بلکه در حضور او نیز شایسته نیست.
سویه تاریک این مهابت این است که زن انقلابی از هر محجبهی دیگری راحتتر مورد اهریمنسازی و انسانیتزدایی قرار میگیرد. زن متبرج خلیجی با خط چشم دنبالهدار و عبای طلاکوب نهایتا بخشی از بازی جهانی زیباییشناسی و زیباییفروشی است. زن ایرانی با چادر یکدست مشکی هر روز تاریخ با لقب جدیدی مورد حمله قرار میگیرد و به کلاغ و کیسه تشبیه میشود زیرا نه تنها بخشی از بازی زیباییفروشی نیست، بلکه اساس این بازی را ویران میکند. زن محجبه انقلابی در سطح فردی و اجتماعی دربارهی سرنوشت خود مرزگذاری میکند و تخطی به حریم خود را پاسخ میدهد. چه این حریم تن باشد و چه وطنی که با بذل جان و جوانان به عنوان سردمدار غیرت اسلامی حفظش کرده. زن محجبه انقلابی با تکثیر و جاری کردن اراده خود درون جامعه، به شکلی از تجلی رسیده است که از تکقابهای پینترستی بینیاز است. زنی که پذیرفته سهم او از صحنه یکی از هزاران بودن است و مبارزهاش تکنفره نیست، نه از فحاشیهای سال ۴۰۱ میترسد و نه از بمبهای ۴۰۴.
هنر رسانه انقلابی در نمایش توانش برای روایت این زن است. زنی که از ترندهای تنگ الگوریتمی فاصله دارد و در یک شات جا نمیشود. هنر امثال مرتضی آوینی در این بود که در روایت فتح بستری آفرید که بلندای روح رزمنده ایرانی را روایت کند، نه این که او در قابهای مستند جنگ غربی به سرباز رایان بدل کند. روایت امروز از زن ایرانی حاضر در میدان جنگ رمضان چنین خلاقیتی میطلبد. فرمهای تکشاتی و کمحوصله این زن را کلیشه میکنند و به ناچار دوربین را به سوی استثنائاتی در صحنه سوق خواهند داد که در یک شات یا یک مصاحبه شاذ الگوریتمپسند جا بشوند و شهوت الگوریتم زیباییپرست را ارضا کنند. اما نه عمق عقیدتی همان استثنائات و نه عمق مبارزه زن انقلابی، با الگوریتم قابل روایت نیست.
فرمهای بلند، پدیدارشناسانه، سوالات عمیق و کنجکاوانه از بستر عقیدتی زنان در صحنه، در حال حاضر از صحنه غایب است. کسی قادر به روایت شگفتی پدیدههای میدان نیست و همه به بازتولید انواع کلیشهها مشغولند. نه عمق جان آن دختر موتورسوار که تمام شب به همه خداقوت میگوید در مصاحبههای کلیشهای روایت میشود، نه شجاعت و احساس تکلیف زنی که با ۳ بچه زیر صدای پدافند در تجمع ایستاده و به خانهاش نمیرود و حتی از کسی طلبکار نمیشود.
جهان در تماشای زن ایرانی انگشت به دهان ایستاده اما ما هنوز از پس روایت زن ایرانی مسلمان، این سهل ممتنع تاریخ، برنیامدهایم. امید آن است که این نوشتار صرفا تلنگری باشد برای بازنگری مسیر رسانهای پیشآمده و هشداری نسبت به آیندهی آن. در شرایطی که بیش از هر زمان دیگری زن ایرانی مسلمان در صحنه بروز و ظهور دارد، اندیشیدن به بازنمایی او به عنوان حافظ مرزهای فرهنگی کشور، باید اصلیترین دغدغه رسانهدانان انقلابی باشد. نباید به روایت زن ایرانی محجبه به عنوان مادر و خواهر شهید در فیلمهای سینمایی و گزارشهای خبری اکتفا کرد. اگر حتی یک زن اسرائیلی حاضر بود با اعتماد به خدای الهیات صهیونیستی و مقامات کشور، به پناهگاه نرود و زیر آسمان بایستد، خدا میداند سوژه چندین فیلم و سریال و گزارش ویژه یک ساعته میشد. ما با مبارزترین نسل از زنان ایرانی در رسانه چه کردهایم که با استثناییترین رفتار عالم، مانند بدیهیترین و روزمرهترین مخلوقات خدا روایت میشوند؟
رسانۀ زنان در جنگ | عقیله@Aghilleh
زن مسلمان ایرانی الگوریتمپسند نبوده و نیست. اساسا حجاب انقلابی ایرانی با پینترستی بودن در تضاد است. چادر ساده ایرانی، مانتوهای اپلدار گشاد و مقنعههای بلند سنگبنای این حجاب انقلابی بودهاند که با الگوهای خلیجی و تجاری حجاب یک تفاوت عمده دارند. حجاب انقلابی امر ملیح نیست و اتفاقا مهابت و جلال و شکوه متبادر میکند. بیش از آن که مایه حظ بصر و «زیبایی شهر» باشد یادآور حضور زنی است که باید در حضورش غض بصر کرد. این جلال و مهابت زن ایرانی را سوار بر معادلات معاشرتی نگه داشته و او را قاعدهگذار رفتار اجتماعی مردان میکند و یادآور این است که هر رفتار و گفتاری، نه فقط با او بلکه در حضور او نیز شایسته نیست.
سویه تاریک این مهابت این است که زن انقلابی از هر محجبهی دیگری راحتتر مورد اهریمنسازی و انسانیتزدایی قرار میگیرد. زن متبرج خلیجی با خط چشم دنبالهدار و عبای طلاکوب نهایتا بخشی از بازی جهانی زیباییشناسی و زیباییفروشی است. زن ایرانی با چادر یکدست مشکی هر روز تاریخ با لقب جدیدی مورد حمله قرار میگیرد و به کلاغ و کیسه تشبیه میشود زیرا نه تنها بخشی از بازی زیباییفروشی نیست، بلکه اساس این بازی را ویران میکند. زن محجبه انقلابی در سطح فردی و اجتماعی دربارهی سرنوشت خود مرزگذاری میکند و تخطی به حریم خود را پاسخ میدهد. چه این حریم تن باشد و چه وطنی که با بذل جان و جوانان به عنوان سردمدار غیرت اسلامی حفظش کرده. زن محجبه انقلابی با تکثیر و جاری کردن اراده خود درون جامعه، به شکلی از تجلی رسیده است که از تکقابهای پینترستی بینیاز است. زنی که پذیرفته سهم او از صحنه یکی از هزاران بودن است و مبارزهاش تکنفره نیست، نه از فحاشیهای سال ۴۰۱ میترسد و نه از بمبهای ۴۰۴.
هنر رسانه انقلابی در نمایش توانش برای روایت این زن است. زنی که از ترندهای تنگ الگوریتمی فاصله دارد و در یک شات جا نمیشود. هنر امثال مرتضی آوینی در این بود که در روایت فتح بستری آفرید که بلندای روح رزمنده ایرانی را روایت کند، نه این که او در قابهای مستند جنگ غربی به سرباز رایان بدل کند. روایت امروز از زن ایرانی حاضر در میدان جنگ رمضان چنین خلاقیتی میطلبد. فرمهای تکشاتی و کمحوصله این زن را کلیشه میکنند و به ناچار دوربین را به سوی استثنائاتی در صحنه سوق خواهند داد که در یک شات یا یک مصاحبه شاذ الگوریتمپسند جا بشوند و شهوت الگوریتم زیباییپرست را ارضا کنند. اما نه عمق عقیدتی همان استثنائات و نه عمق مبارزه زن انقلابی، با الگوریتم قابل روایت نیست.
فرمهای بلند، پدیدارشناسانه، سوالات عمیق و کنجکاوانه از بستر عقیدتی زنان در صحنه، در حال حاضر از صحنه غایب است. کسی قادر به روایت شگفتی پدیدههای میدان نیست و همه به بازتولید انواع کلیشهها مشغولند. نه عمق جان آن دختر موتورسوار که تمام شب به همه خداقوت میگوید در مصاحبههای کلیشهای روایت میشود، نه شجاعت و احساس تکلیف زنی که با ۳ بچه زیر صدای پدافند در تجمع ایستاده و به خانهاش نمیرود و حتی از کسی طلبکار نمیشود.
جهان در تماشای زن ایرانی انگشت به دهان ایستاده اما ما هنوز از پس روایت زن ایرانی مسلمان، این سهل ممتنع تاریخ، برنیامدهایم. امید آن است که این نوشتار صرفا تلنگری باشد برای بازنگری مسیر رسانهای پیشآمده و هشداری نسبت به آیندهی آن. در شرایطی که بیش از هر زمان دیگری زن ایرانی مسلمان در صحنه بروز و ظهور دارد، اندیشیدن به بازنمایی او به عنوان حافظ مرزهای فرهنگی کشور، باید اصلیترین دغدغه رسانهدانان انقلابی باشد. نباید به روایت زن ایرانی محجبه به عنوان مادر و خواهر شهید در فیلمهای سینمایی و گزارشهای خبری اکتفا کرد. اگر حتی یک زن اسرائیلی حاضر بود با اعتماد به خدای الهیات صهیونیستی و مقامات کشور، به پناهگاه نرود و زیر آسمان بایستد، خدا میداند سوژه چندین فیلم و سریال و گزارش ویژه یک ساعته میشد. ما با مبارزترین نسل از زنان ایرانی در رسانه چه کردهایم که با استثناییترین رفتار عالم، مانند بدیهیترین و روزمرهترین مخلوقات خدا روایت میشوند؟
۲۱:۴۴
یک ماه گذشت و من، روزی هزار بار، از دوریتان مردم و زنده شدم. راستش هنوز هم باورم نمیشود که نباشید. هنوز ته دلم فکر میکنم شاید باز هم دیداری در کار باشد و شما کلامی روشن، چیزی برای ادامه دادن، برایمان بیاورید. اما آقا! یک ماه است که نه دیداری داشتهایم و نه چشممان به جمال شما روشن شده است. نماز عید فطر بدون اقامهی شما بود، سخنرانی تحویل سال نبود، سایت خامنهایداتآیآر هم دیگر با بیاناتتان بهروز نشد، و من این چند هفته مثل پرندهای شدهام که در قفس افتاده و هرچه به اینسو و آنسو میزند، باز هم از غمی که روی دلش آوار شده کم نمیشود.
کم نمیشود چون هر روز با درد تازهای روبهرو میشوم؛ دردهایی بیامان و سنگین. یک روز دختری، روز دیگر پسری، و روزهای بعد خانوادههایی زیر آوار میمانند و خونشان بر زمین میریزد. یک روز کاخ گلستانمان تخریب میشود و روز دیگر دانشگاهمان. یک روز کارخانهای فرو میریزد و ساعتی بعد مغازهای، فروشگاهی یا کسبوکاری. و میان این همه سوگ، میشنوم که وطنفروشهای خارج از کشور با خیال راحت میگویند: «نترسید؛ بزنند، خراب کنند، ما برمیگردیم و بهترش را میسازیم.» و دلم میسوزد؛ چون بعضی چیزها اگر خراب شوند، دیگر نه مثلشان ساخته میشود و نه بهترشان.
و من، با همهی اینها، هنوز زندهام؛ زنده به کلمات شما، به راههایی که نشانم دادید، به رمزهایی که همیشه دادید، به روزنههای باریک نوری که در این تاریکیِ عمیق برایمان گذاشتید. به آن جملهٔ جادویی که نصیبمان کردید تا آویزهٔ گوشمان باشد. همان که گفتید: «مقاومت کنید، پیروز میشوید.» پس دعا کنید که قدمهایمان ثابت بماند و قلبمان روشن. ما که از دوری شما مردیم.
#بازنشر #تو_خیمه_هنوز_من_سرلشگرتم
@mag_17dey
۱۴:۵۵
فاطمه زهرا اکبری
امروز همهچیز دست در دست هم دادهاند تا من از "زن" بنویسم. از زنانگی، از جمعیت ظرافتتنِ بلندمرتبه، روحی که اسلام به او مرتبه داده است و انقلابِ خمینی، منزلتِ پیشینِ از دست رفتهاش را باز به او بخشید. الآن که دارم این نویسه را مینگارم، بغضی در گلویم بهقصد کشت خودش را به در و دیوارِ حنجرهام میزند اما اجازه نمیدهم خودش را خلاص کند، باید همانجا بماند، بماند که گریههایام را گذاشتهام گوشهای از قلبم که خاک بخورد، خاک بخورد تا وقتیکه جنگ رمضان بهپایان رسد، اسرائیل محو شود و آمریکا هیمنهاش فرو ریزد. آنوقت است که این بغض هم با بغض کشندهی سحرگاه دهم اسفند بیرون میریزد و التیام داغهایِ این ایّام میشود. بغضی که الان دارد خرخرهام را میجود، از دیدن صلابت زنی است که هشت شهید داده، در یک لحظه، در یک ثانیه، با یک بمبافکن، سنگرشکن، جنگنده؛ نمیدانم، توفیری هم ندارد. اما آنچه توفیر دارد، زیاد هم توفیر دارد، این زن است. واژهی زن بهتنهایی نمیتواند او را توصیف کند؛ شیرزن، پیلافکن، گردآفرید. حضرتزینب(س) میبیند این زن ایرانی را و باز فریاد برمیآورد: ما رأیت الّا جمیلا. یک لحظه بهخودم آمدم، مبهوت گشتم، مبهوت آنچه که از بچگی در گوشم خواندهاند؛ از دامنِ زن، مرد بهمعراج میرود. راست میگفت، پدرم راست میگفت، مادرم راست میگفت. از دامن زن مرد به معراج میرود. یاد دارم بچّه که بودم، گلهام را بردم نزد پدر و مادرم. که چرا پسر نشدم؟ پسر نشدم که بتوانم بجنگم، که مایهی افتخار اسلام شوم؟ که شهادت را نصیب خود کنم؟ که مانند خودت شوم پدر، سالها لباس رزم بپوشم و بجنگم، آنقدر بجنگم که همهتان بهمن افتخار کنید و شوم آنچه اسلام میپسندد. هنوز جملههایام تکمیل نشده بود که پدر گفت: از دامن زن، مرد به معراج میرود. پدر گفت و مادر تصدیق کرد. نه یکبار، که هر بار، که هر بار. باز چهرهٔ مادری که ۸ فرزندش را بهمعراج سپرده بود را مینگرم. میپرسند چند شهید دادهای؟ میگوید: بهنیت امامرضا، ۸! صلابت را، خداوندگارا! این زن واقعاً هم احسنالخالقین است، پروردگارا! تو واقعاً هم از آفریدن این آدمها تبارکالله داری! زن مصاحبه میکند، پرچم را بهدوش میکشد و به استقبال جوانان و کودکان پرپرشدهاش میرود، رجز میخواند و من، ما! همه مبهوتایم. یادم میآید آرزوی مادر شدن دارم، یادم میآید در این روزهای جنگی از خدا میخواهم عمرم دهد که مادر شوم، مادری شایسته، مادری که... مادری که؟ میتوانم مادر شوم و در یک لحظه ۸جگرگوشهام را فدای اسلام کنم و باز هم رجز بخوانم؟ اگر نتوانستم؟ دستانم ناخودآگاه مشت میشود، من زنم، من یک زن مسلمانام، مرا شیعهی علی نامیدهاند. مرا مادرم از کودکی متبرک به ضریح حضرت زینب(س) کرده است. من هرچه نداشته باشم، زینبکبری، تو را از جان دوست میدارم. باز چهرهٔ مادری که با اشک غریبه است را میبینم، یک قطره از چشمانم بدقلقی میکند و روی گونهام جا خوش میکند. صدای حملات وحشیانه که بهگوشم میرسد، دستانم را جلوی صورتم میگیرم، ظریف است، میلرزد، اما استقامت میکند و آنگاه که بهنیابت از قنوت نماز خودش را به صورتم نزدیک میکند، شاهد اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک گفتنهای زنی که روبرویاش قرار گرفته میشود. یقیناً کلّه خیر.
#تو_خیمه_هنوز_من_سرلشگرتم
@mag_17dey
۲۱:۰۹
سحرگاه ۱۲ فروردین است؛ لحظههای عید جمهوری اسلامی؛ و من بیش از همه به تو فکر میکنم؛ به تو که مثل جمهوری اسلامی عزیز ما، دقیقا ۱۲ فرودین ۱۳۵۸ چشم دنیا را به حضورت روشن کردی و حتما از همان موقع شهید جمهوری اسلامیشدن را در ناصیهات نوشته بودند؛ همینطور که عروس آقا شدن را… و چقدر هر دوی اینها همیشه از سرتاپایت پیدا بود.من هنوز آن شهریور ۹۹ را خوب به خاطر دارم. اولین باری که در دفتر مدرسهٔ فرهنگ همصحبتت شدم. کسی معرفیات نکرده بود اما آن چشمهای درشت مهربان که تنها بخشِ پیدا از صورت ماسکزدهات بود کافی بود که بفهمم دارم با یکی از حداد عادلها صحبت میکنم. هرچند نمیدانستم با کدامشان. حرفمان که گرم گرفت، هر جمله که به جملهٔ قبلی اضافه شد، نشانیات بیشتر درامد. آن روز من قرار بود اولین معلمی رسمیام را تجربه کنم و تو در قلهٔ معلمی ایستاده بودی. از اسم و رسمم میپرسیدی و این که چه خواندهام و چه میکنم و قلابت گیر کرده بود روی بچه نداشتنم؛ چشمهایت نگران شده بود اما برخلاف بقیه زبان به ملامت و پرسشهای بیمحابای معذبکننده باز نکردی؛ در عوض متواضعانه از خودت گفتی؛ از این که از بین همهٔ کارهایی که کردی، مادرشدن چقدر بیشتر از همه قدت را بلند کرده؛ از این که هر بچه که آمد چه نوری با خودش آورد و حالا چقدر حسرت این را داری که نتوانستی بیشتر از سه تا بچه داشته باشی. و من لبخندم هی پهنتر میشد و با خودم میگفتم این حتما عروس آقاست… و این عروس آقا بودن در تو نشانههای بیشتری داشت که من پنجسال فرصت داشتم تماشایش کنم؛ در تک به تک رفتارهایت؛در اهتمام عجیبی که برای تلفنکردن وقتت داشتی و هربار که به لطف همسایگی هممسیر میشدیم همهٔ راه را به خواندن و نوشتن میگذراندی؛در تسلطی که روی طرح درس تکبهتک معلمها داشتی و دقیق میدانستی هرکس در هرجلسه چه قرار است بگوید و با چه سبکی؛در دلشورههایت برای تکتک بچههای مدرسه و سفارشهایت برای اینکه هرکس چه قوتی دارد و باید مواظب کدام ضعفش باشیم؛در اصرارت برای دینی درس دادنم و این که تاکید میکردی میخواهم یک فلسفهخوانده برای بچهها از دین بگوید؛ در سرپا سینهزدنهای از عمق جانت وسط برنامههای محرم مدرسه؛در ذوقی که موقع تعریفکردن از پشتیهای خانهٔ جاریات، که حالا قرار بود پشتی خانهٔ خودت بشوند، داشتی و من خجالتم میآمد بپرسم پشتی؟! یعنی شما خانههایتان مبل ندارد؟در تعصبی که موقع گشتن دنبال محصولات ایرانی داشتی و مثل صفحههای بازرگانی میتوانستی برای هرکالایی چند نمونه ایرانی معرفی کنی؛ در چادری که در ایام قرنطینهٔ بعد از جنگ ۱۲روزه با دست برای فاطمه دوخته بودی؛در چشمهای هنوز نگرانت که از صدای پدافندهای آن ۱۲روز در پاستور میگفتی و من بهتزده پرسیدم یعنی شما در ایام جنگ خانه را ترک نکردید؟! از سختیهای بعدش و آنهمه مصیبتی که برای درمان دنداندرد محمدامین و پیداکردن دندانپزشک کشیده بودی؛ من به شوخی گفتم خب از بیمارستانی مجهز که مخملباف میگفت زیر بیت ساختهاند استفاده میکردی و در کمال بهت من گفتی تا کجاها دنبال پزشک امن رفتهای و برای این که حرفهایت رنگ گله به خودش نگیرد سریع اضافه کردی که «حتما این سختیها از ناشکریهای بوده که در ایام عافیت کردم»؛ و من از این توحیدت بیشتر مبهوت شدم…
و هزار رفتار ریز و درشت دیگر که از بین همهٔ صفتها و نسبتهایت بیش از همه «عروس آقا»بودن را برازندهٔ تو میکرد. نشان به آن نشان که در رفتنت هم حق عروس آقا بودن را به جا آوردی… عروسِ شهیدِ رهبرِ شهیدِ انقلاب…
#باز_نشر
@mag_17dey
۶:۰۸
نیلوفر سعیدی
حاج خانم با دخترش ایستاده بودند، حاج آقا که پیر و ناتوان بود روی یک صندلی کوچک نشسته بود. حاج خانم با یک دست گوشه چادرش را سفت چسبیده بود و با آن دست دیگر، چتر را روی سر خودشان نگهداشته بود و دختر پرچم را تکان میداد.لبخند ملیح و برق چشمان حاج خانم وقتی با عشق پتو را دور حاج آقا میپیچانْد که مباد سرما بخورد، توجهم را جلب کرد.از یک سو حواسْ جمعِ حاج آقا بود و از سوی دیگر به دختر تذکر میداد که پرچم را پایین نیاورد!چشم میگردانم، میدان در محاصره زنان و دختران است! دختری آن سوی میدان چنان از عمق وجودش علمداری میکند گویا سالها علمدار بودهاست و خود نمیدانسته!طرف دیگر، خانمی مانتویی دقیقا کنار خیابان ایستاده، دستانش از فرط سرما سرخ شدهاند اما حتی لحظهای نمیلرزد! روی مقوا نوشته: «میان دشمن و وطن، ننگ بر او که شک کند».
در فکر فرو میروم؛ چه چیز پازلهای بهم ریختهی «ما» را کنار هم قرار داد تا دوباره «ما» شویم؟! چه چیز ما را به «وطن» و «ایستادگی در برابر ظلم» بازگرداند؟! در حالت عادی، در این سی روز باید جور دیگری شبهای رمضان و عید نوروز را سپری میکردیم. چه چیز دوباره ما را به «زندگی بدون روزمرگیها» فرا خواند؟!زندگی؛ حضور در لحظه و حضور در حقیقت اشیا و پدیدههاست و حقیقت زندگی هم چیزی جز «محبت» نیست. تمام اجزای هستی با رشتهی «محبت حق» با یکدیگر پیوند خوردهاند و بنای جهان هستی بر محبت استوار است. محبت نیز دو رکن دارد؛ حُبّ تمام آنچه از اوست و او دوست میدارد، خصوصا حُبّ دوستان خدا و رکن دیگرش بالاجبار بغض است! وقتی آدمی تلاش میکند برمبنای حب تکوینی در عالم خلقت، حب تشریعی را نیز برگزیند، لاجرم با کسانی که مرز و حدود این محبت را رعایت نمیکنند نسبت بغض برقرار میکند. انسانی که میخواهد هم خودش و هم دیگران به معنی واقعی طعم زندگی را بچشند، حب تمام هستی و در راس آن امام و اولیاالله را در قلب جای میدهد و در مقابل، بغض ظالم را به دل گرفته، در برابر ظلم میایستد و زندگی خود را در این جهت معنا میدهد.روزمرگی، درست نقطه مقابل زندگی است. به مرور همه چیز را تبدیل به عادت میکند. چشم و گوشها از روی عادت میبینند و میشنوند و با حقیقت اشیا انس و الفت نمیگیرند و عادات و روزمرگیها، حجابِ قلبِ حقیقت خواهِ ما میشوند. ما همه یک خانواده بودیم. اما روزمرگیها آنچنان ما را به خود مشغول کردند که این خانواده بودن را به فراموشی سپردیم. فراموش کردیم که این خانه، به «ما» بودن ماست که پابرجاست. وقتی «پدر» و «بزرگ خانواده» رفت، شوکی به ما وارد شد؛ ما فرزندان به خود آمده، دوباره گرد هم آمدیم و یکی شدیم.
وقتی پدر شهیدمان درمورد بعثت مردم سخن گفتند، دقیقا منظورشان همین بود.این وحدت، یکباره میان ما شکل نگرفته بلکه پشتوانهای تاریخی و فرهنگی دارد. این وحدت و قلبِ مؤمن به عقل قدسی، هزاران سال در میان ما وجود داشت و زیست ما با آن عجین شده بود. در طول تاریخ هربار ظالمی ظهور کرد، دقیقا همین «وحدتِ حُبّیِ ذیلِ عقلِ قدسی» او را از میدان به در کرد. ولی مدتها بود که ما آنچنان گرفتار مشهورات زمانه شده بودیم که آن را فراموش کردیم و افتراق، جای وحدت و یکپارچگی را گرفته بود.
اکنون قلوب ما مردم، ماورای حجابهای روزمرگی و ظواهر زندگی، زیر سایهی جنگ بار دیگر با حقیقت مرتبط شده و سر عقل آمدهاست! جنگ، با عیان کردن بغض آنها که حُبّی در دل ندارند، پوست ضخیم عادات و روزمرگی ها را شکافت و محبان عالم را دوباره متحد ساخت. این، بعثت دگرباره عقل قدسی است که نور محبت را در قلوب مومنین حقیقی تابانده است. تاریخ هر دم دارد به غایت خود نزدیکتر میشود و این مردماند که مسافران دهر را به غایت تاریخ، راهبری میکنند.
قطرات باران بر چشمهایم میکوبند. به خود میآیم، حاج خانم هنوز هم باصلابت ایستاده و حاجآقا و دخترش و وطن را زیر چترِ وجود خویش حمایت میکند. شعار الله اکبر، در کل خیابان طنین انداز میشود. بلند و با مشتی گره کرده الله اکبر میگویم. گو اینکه این الله اکبرها، عهدی فراموش شده را به یادمان میاندازد. عهدی که با خدای خود از ازل بسته بودیم و حالا این الله اکبرها ما را به سوی آن فرا میخوانند...
@mag_17dey
۱۶:۰۷
بازارسال شده از دفتر مطالعات جنسیت و جامعه
🤍 اما طبیعتاً این سطح از تولید فکری و میدانی در پیوند یک حوزۀ تخصصی با اقتضائات جاری جنگ، صرفاً با اتکا به ظرفیتهای محدود داوطلبانه قابل تداوم نیست.
دفتر مطالعات جنسیت و جامعه در مقابل بنیادهای منحط تمدن غرب سنگر کوچکی است که امید داریم چراغ این سنگر با حمایت شما روشن بماند و در مبارزه حق علیه باطل نقش ایفا کند.
@Gesostu_ir
۹:۴۲
ریحانه سیف
چیزی که همیشه در مفهوم «ید واحده» برایم جذاب بوده، ظهور و بروز آن در دفاع مقدس است. دورانی که اگر جزئیات روایت آدمهایش را بخوانی، میفهمی چقدر در سبک زندگی و مسیر رسیدن به آن روزها با هم فرق داشتهاند، اما چیزی آنان را دور هم جمع کرده و به «ما» تبدیل کرده است؛ طوری که وقتی روایتها را میخوانی، انگار خدا از هر قشر و مدلی برای خودش گلچین کرده است.نبرد و مقاومت، آدمها را در هر جایگاه و سنی مجاهد میکند. انگار به آدمها میفهماند که «هر آنچه داری و از دستت برمیآید» همان را بیاور وسط میدان. اینجاست که کسی که کنار میدان شیرینی پخش میکند تا بچهها گرسنه نمانند، مجاهد است. کارمند ادارهی برق مجاهد است. پدربزرگم که نمیتواند به میدان برود، اما میماند تهران تا چراغی روشن بماند، مجاهد است. کسی که در خانه میماند و دعا میکند، مجاهد است. دکتر و پرستاری که شاید اصلاً علاقهای به این فضاها نداشته باشند، اما جانشان را گذاشتهاند وسط و پای کارند، آنان هم مجاهدند.خیلی به این فکر کردهام که آیا حتماً باید جنگی باشد تا چنین مجاهدتی اتفاق بیفتد؟ و به این نتیجه رسیدهام که تا بوده، نبرد بین حق و باطل بوده است. اینکه من فراموش کردهام باید مجاهدانه زندگی و کار کنم، مشکل من است.
@mag_17dey
۱۲:۳۸
جنگنگارصدایی زنانه در میان جنگ
بنا داریم از این روزهایمان بگوییم، از روزگاری که پشت سر میگذاریم و مواجههای که با حوادث داریم. گویا که دفتر خاطراتی باز شده باشد و زنی خاطرات شفاهیاش را از جنگ بگوید و افکارش را بلند فریاد بزند؛ اما زنی که تربیت شدهی مکتب امام شهید است و در موقعیت زینب.
لینک اپیزود اول - نوروز
فصلنامه هفدهدی|جستار صوتی
@mag_17dey
@mag_17dey
۱۹:۴۲
Ep 1 - 17Dey.mp3
۰۴:۴۱-۴.۳۹ مگابایت
#جنگ_نگار#صدایی_زنانه_درمیان_جنگ
@mag_17dey
۱۹:۴۷
خانم میر، هم از ما بزرگتر بود و هم استاد دانشگاه؛ با این حال، آن روز مثل یک شاگرد مشتاق به کلاس نویسندگی آمد. وقتی رسید، درس تمام شده بود و ما داشتیم یکییکی طرح پایانیمان را برای استاد میخواندیم. نوبت به او که رسید، از طرحی گفت که پر بود از پیچوخمهای فلسفی و اصطلاحات سنگینِ روانشناسی. استاد، در حالی که تندتند یادداشت برمیداشت تا چیزی از قلم نیفتد، به او توصیه کرد برود و این پوسته سختِ علمی را بشکند؛ تا طرح کمی از حالت مقاله دربیاید.
هفتهی بعد، او با همان نظمی که از یک استاد انتظار میرفت، بازگشت. اینبار طرحش زلالتر شده بود؛ طرحی دربارهی "تجربهی نزدیک به مرگ". تعریف میکرد که همکارانِ دانشگاهیاش این تجربیات را صرفاً بازیِ مغز میدانند، اما او پی چیزی فراتر میگشت. حالا که اینها را مینویسم، خانم میر خودش صاحبِ همان تجربه شده است. او حالا در خانهی جدیدش، زندگی پس از مرگی را سپری میکند که خداوند در قرآن، حسابش را از بقیه جدا کرده است؛ همان حیاتِ نابی که سهمِ شهداست..
#از_مبارزه_بگو #باز_نشر
️منبع: @hmondebod
فصلنامه هفدهدی|جستار مجازی @mag_17dey
هفتهی بعد، او با همان نظمی که از یک استاد انتظار میرفت، بازگشت. اینبار طرحش زلالتر شده بود؛ طرحی دربارهی "تجربهی نزدیک به مرگ". تعریف میکرد که همکارانِ دانشگاهیاش این تجربیات را صرفاً بازیِ مغز میدانند، اما او پی چیزی فراتر میگشت. حالا که اینها را مینویسم، خانم میر خودش صاحبِ همان تجربه شده است. او حالا در خانهی جدیدش، زندگی پس از مرگی را سپری میکند که خداوند در قرآن، حسابش را از بقیه جدا کرده است؛ همان حیاتِ نابی که سهمِ شهداست..
#از_مبارزه_بگو #باز_نشر
۹:۲۱
مرضیه نفری
از گردی صورت و مدل بستن روسریهایشان معلوم است که لبنانی هستند. هرچند که خیلی از ما ایرانیها هم روسریهایمان را همان مدلی میبندیم ولی بازهم مشخص میشود که لبنانی نیستیم. ده دوازده نفر خانم این مدلی در غرفه هستند، بیرون غرفه صندلی چیدهاند و تعداد زیادی خانم با پرچم حزب الله نشستهاند. موکب ویژهٔ بانوان لبنانی است و موکب برادران جلوتر قرار دارد، از همان جا رد شدم تا به اینجا رسیدم. همان جا که مردهای عربی جمع شده بودند و سخنرانی سیدحسن نصرالله را از پروژکتور میدیدند.
غرفهٔ شعارنویسی و کودک هم دارند، ختم قرآن هم ورودی غرفه گذاشتهاند؛ قرآنهای پرس شدهٔ تک برگ. اما من برای گزارش غرفه خواهران لبنانی نیامدهام. من دوست دارم با یکی از خانمهای لبنانی صحبت کنم، همین جوری گپ بزنیم و از او بپرسم چرا حدود چهل شب است موکب زده و در خیابان است؟ چه حس و حالی دارد؟پرچمهای زرد کنار پرچم سه رنگ ایران بالا میرود و میچرخد. من نشستهام و آدمها و فعالیت لبنانیها را نگاه میکنم. حس خوبی دارم. حس خواهری که در بالانشین خانۀ خواهرش نشسته و از زندگی قشنگ او، از مدیریت و جنم داشتنش و از آرامشش کیف میکند.
سراغ خانم چهل سالهای میروم، با لهجهٔ قشنگی که دارد سلام و علیک میکند و سمت بیرون غرفه راه میافتد. به من اشاره کرد دنبالش بروم. عربی با دخترجوانی صحبت میکند و من هیچ نمیفهمم. واقعا عربیای که ما بلدیم به چه دردی میخورد؟ دختر رو به من میپرسد:«دقیقا چی میخوای؟» دقیقش را برایش میگویم و او عربی توضیح میدهد. اینجاست که میفهمم دختر ریزمیزه قرار است نقش مترجم را بازی کند. از غرفه که فاصله میگیریم رو به خانم لبنانی میگویم:«خودت که قشنگ حرف میزدی، نیاز به مترجم نداشتیم» زن لبخند میزند و میگوید:«نه من خوب نیست!» مترجم برای من مساوی است با فاصله. اما چارهای نیست. احساس میکنم دخترجوان به من اطمینان ندارد، این را از چشمهایش میفهمم. اشاره میکند به ضبط صدا و میگوید که ضبط نکنم. توضیح میدهم که گفت وگو و حرفهایمان فراموش میشود و من برای نوشتن روایتم نیاز دارم که صدای شما را ضبط کنم. دستش را تندتند به معنی نه تکان میدهد و من بدون مقاومت ،گوشی را توی کیف کوچکم میگذارم. اصراری ندارم. در مقابل لبنانیها نباید مقاومت کرد.
اسم زن«ام مهدی» است. برایم از روز شهادت سیدحسن نصرالله میگوید. میپرسم آنجا بودید یا ایران. «ام مهدی» روز تشییع سیدحسن لبنان بوده، همه در شوک بودند و به دنیای بعد از سیدحسن فکر میکردند. همین حس را در ایران تجربه کرده بعد از شنیدن خبر شهادت سیدعلی خامنهای. «ام مهدی» شهادت رهبران را در مسیر رسیدن به امام زمان توضیح میدهد:«من اینطور فهم کردهام که خداوند میخواهد ما به واسطه شهادت رهبران و عزیزانمان، با استغاثه به امام زمان برسیم.» به همین خاطر است که هر روز دعای فرج امام زمان را دسته جمعی میخوانند و حواسشان هست که امورمعنوی را سرسری برگزار نکنند و از دعا به عنوان اسلحهٔ مومن غافل نشوند. به قرائت قرآن اشاره میکند و میگوید:«روزانه سه تا چهار بار ختم کامل قرآن در همین غرفه برگزار میشود» و من به قدرت جماعت فکر میکنم.
از «ام مهدی» در مورد اهداف فعالیتها و حضورش میپرسم. نقاب را تا بالای بینیاش مرتب میکند. حالا فقط پیشانی و چشمهایش را میبینم.میگوید: فقط یک چیز؛ تقویت محور مقاومت. ما باید هر کاری کنیم تا محور مقاومت، ارتباط ایرانیها با لبنانیها، عراقیها و همهٔ آزادگان بهتر شود. تنهایی نمیشود. ما باید با هم باشیم.
چشمهای دختر مترجم دودو میزند، احساس میکنم عجله دارد. چند خانم از کنارمان رد میشوند و با «ام مهدی» به عربی صحبت میکنند. حرفهایشان را نمیفهمم ولی به تجربه کار در موکب و این مدل غرفهها، حس میکنم داخل موکب کارش دارند. آغوشم را باز میکنم تا خداحافظی کنم تا «ام مهدی» به کارهایش برسد. دختر عبا مشکی زودتر خداحافظی میکند و میرود. دست «ام مهدی» هنوز در دستهایم هست که برایش آرزوی موفقیت میکنم. «ام مهدی» روبنده اش را باز میکند و داخل موکب میرود. من روی صندلیهای پلاستیکی دم موکب مینشینم. خیلی از خانمهای ایرانی هم نشسته اند تا خستگی در کنند. ایرانیها و لبنانیها کنار هم هستند؛مهربان و صمیمی. من حس میکنم خواهرهای لبنانیمان در سختترین روزها کنارمان بودند تا ما بتوانیم با داغ پدر کنار بیاییم و کمر راست کنیم. چه حس خوبی دارد خواهرانههای مقاومت.
۱۲:۵۸