لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسر
۵۶۴ عضو

روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس

«این، روایت ماست»
ارتباط با ادمین undefined
@admin_ravadar
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۳ تیر
thumbnail
﷽
undefinedسایه‌ی غم

undefinedبه خیال خودم داشتم از غصه‌ها فرار می‌کردم. از غم‌هایی که قریب نود روز روی کشورمان چادر سیاه کشیده بود.علیرغم مخالفت‌های اطرافیان بابت شرایط جنگ، باروبندیل بسته بودم، بروم پیش مشکل‌گشای عالَم، مدد بخواهم. اما تهِ دلم آرزو می‌کردم در نبودم، مراسم تشییع رهبر انجام شود؛ که من نباشم. هجران و فراقش یک‌‌جور، غصه‌ی تشییعش یک مدل دیگر آتش به جانم می‌زد. دلم می‌خواست توی همین مرحله‌ی باور‌‌کردن و نکردن بمانم. می‌دانستم بعداز تشییع وخاکسپاری‌اش وارد سوگ اصلی نبودنش می‌شوم. وارد مرحله‌ی پذیرش اجباری.
undefinedهتلمان وسط بازار بود. بازاری مسقف، مشرف به حرم حضرت عباس. قبل از نماز ظهر برای پیداکردن جایی مناسبِ چند ساعت دعا خواندن، از هتل بیرون زدیم. یقین داشتیم عراقی‌ها بین الحرمین را از دیشب قرق کرده‌اند. از جلو در هتل ، مداح کاروان شروع به تکبیر گفتن کرد. معتقد بود در روز عرفه باید شعائر الهی را زنده کنیم.
undefinedبازار شلوغ بود و پر رفت وآمد. دست‌فروش‌ها روی زمین بساط کرده بودند. اجناسشان را روی دست گرفته بودند و لاینقطع فریاد می‌زدند. چشمم به دست یکی از فروشنده‌ها افتاد. کتیبه‌های بین الحرمین را روی بازوهایش انداخته بود. نگاهم به دیوار پشت سرش، عکس شهید سیدحسن و رهبر کنارهم خیره ماند. دیدن چهره رهبرمان کنار تصویر شهیدی دیگر، غم عالَم را می‌ریخت توی دل و جان. قبل‌ترها دیدن عکسش آن‌هم توی یک کشور دیگر قند توی دل آدم آب می‌کرد. حالا دیدن کتیبه‌اش انگار اسپری فلفل می‌پاشید توی چشم‌. طاقت دیدنش را نداشتم. از پسرک رو برگرداندم و حواسم را دادم به مداح.
undefinedبعد از تکبیر مشت‌ها را گره کردیم به مرگ بر آمریکا گفتن. مردهای عراقی دشداشه‌پوش یکی‌یکی از سمت پیاده‌رو به کاروان ما ملحق شدند. بعضی‌هایشان جلوتر از ما در جهت مخالف راه می‌آمدند. با گوشی‌هایشان فیلم می‌گرفتند. هرلحظه به جمعیت افزوده می‌شد. مداح هر چند دقیقه یکبار برمی‌گشت و به پشت سرش نگاه می‌کرد که یک‌‌وقت کسی عقب نمانده باشد. وقتی خیل جمعیت مرد و زن‌های عراقی را در اطراف و پشت سرمان دید، موج کانالش را روی زبان عربی چرخاند‌؛ «کلا'کلا' امریکا، کلا'کلا' اسراییل.»
undefinedصدای هم‌خوانی جمعیت که بازار را پر کرد، نگاه‌ها وحواس‌های بیشتری معطوف ما شد. فروشنده‌ها تنزیلات تنزیلات گفتن‌هایشان را قطع کردند و گوش تیز کردند به صدای جمعیت. چه آنها که در بازار با ما هم‌مسیر بودند، چه آنها که در مسیر مخالف ما در حرکت، با گروه هم‌خوانی می‌کردند. انگار الموت الموت امریکا، الموت الموت اسرائیل رواج‌ترین ذکر زبانشان بود.
undefinedراهپیمایی پرشوری راه افتاده بود.کاسبها با لبخند رضایتشان را از فعل ما نشان می‌دادند. خیال کردم حواسشان نیست شلوغی ما بازارشان را کساد کرده. در انتهای بازار پیچیدیم به خیابان روبروی حرم. چشممان که به حرم حضرت عباس افتاد همه بی‌اختیار فریاد زدیم : « ابوالفضل علمدار خامنه‌ای نگهدار» صداهایمان می‌لرزید و چشمهایمان می‌بارید. شراره‌های نور گنبدِ پسر امیرالمومنین، چشم ِخورشید را می‌زد اما به نگاههای تار و خیس ما روشنایی می‌داد. همدردی عراقی‌ها را به وضوح می‌شد دید. با چشمهای نمدارشان، زبان بازنکرده گفتند ما می‌فهمیم داغدارید. خامنه‌ای نگهدارشان را محکم‌تر از ما و از ته قلبشان گفتند.
undefinedبه اولین تفتیش که رسیدیم، مردهای دشداشه‌پوش یکی‌یکی پیشانی مداح را بوسیدند. خداحافظی کردند وذهرکدام به سمتی سرازیر شدند. کمی جلوتر روبروی حرم، کنار خیابان، جایی برای نشستن پیدا کردیم. میان سرسلامتی دادن‌های عراقی‌ها چشمم به مرد میانسالی افتاد که پرچم ایران را دورشانه‌اش انداخته بود. جلو آمد و در حالیکه با یک دست عرق چین سفیدش را از سر برمی‌داشت با دست دیگرش موهای جوگندمی سرو ریشش را می‌کشید. به عربی چیزهایی می‌گفت.
undefinedیک لحظه دیدم پوستری که تصویر رهبر شهید و آقا سیدمجتبی روی آن است را در دست گرفته و به عکس اشاره می‌کند. قسم جلاله می‌خورَد و با صدای بلند حرف‌هایی می‌زَند. بی‌معطلی از دوست اهوازی‌ام پرسیدم فاطمه این آقا چی می‌گه؟ «میگه وقتی خبر شهادت رهبر رو شنیدیم، سه روز و سه شب نه سحری خوردیم، نه افطار کردیم. الانم سه ماهه که موها و صورتم رو اصلاح نکردم؛ چون عزادار سیدعلی خامنه‌ای هستم.»
undefinedمدام قسم جلاله می‌خورد که رهبرتان به حق بود. فرزند خلفش هم همینطور. به والله همه‌ی شیعیان باید گوش به فرمانش باشیم.

undefined روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #هاجر_تابع_بردبار
undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1783142465981925571
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar
undefined۲

۱۶۸

۵:۰۹

thumbnail
﷽
undefinedاین یعنی پیروزی دیگه
undefinedاشتباه رفتم. مسیر ایستگاه مترو را برعکس رفتم. همین ولی باب آشنایی‌مان را باز کرد. اگر زودتر رسیده بودم، بعید بود در ایستگاه انقلاب و میان آن همه جمعیت نماز جمعه دانشگاه تهران ببینمشان.
undefinedایستگاه مترو میدان انقلاب شده بود پایگاه بسیج. هر چند ثانیه یک نفر طلب صلوات می‌کرد و یک‌باره صدای صلوات جمعیت از در و دیوار دالان‌های مترو پژواک می‌کرد و چند برابر میشد. دقیقا بعد از اولین صلوات توجهم بهشان جلب شد. لباسشان سفید بود. نمی‌دانم چرا؟ ولی اکثرا چفیه انداخته بودند روی دوششان؛ چفیه طرح فلسطین.
undefinedبا "?Where do you come from (از کجا اومدین؟)" بحث را شروع کردم. سه چهار نفرشان با هم جواب دادند: India; Keshmir (هند، کشمیر)تا پرسیدم: ?Can you speak Persian (میتونی فارسی صحبت کنی؟) یکی که فارسی‌اش بهتر بود آمد کنارم و دست داد.
undefinedگفت دیشب خودشان را از هند رسانده‌اند این‌جا. از دولت هند هم شاکی بود که نگذاشته آن‌طوری که باید و شاید کشمیری‌ها خودشان را برسانند مراسم وداع:"همین را هم نماینده ولی فقیه در هند با دولت رایزنی کرد تا تونستیم بیایم. دولت هند خیلی خبیثه. خیلی."
undefinedنزدیک سر در دانشگاه تهران شدیم. قبل از ورودی سوال بعدی را پرسیدم: "کِی شنیدی که رهبر شهید شده؟"نفس عمیقی کشید: "همان صلوه فجر (نماز صبح). همان وقتی که ایران اعلام کرد، ما هم متوجه شدیم."چشم‌های کشیده‌اش را از من دزدید و جای دیگری را نگاه می‌کند: "دیگه نخوابیدیم. همه رفتیم بیرون. شاید چهارصد پانصد هزار نفر می‌شدیم."
undefinedوارد گیت بازرسی نماز جمعه که شدیم گمش کردم. حرفم نیمه‌تمام ماند. وارد دانشگاه تهران شدم. جمع‌شان را پیدا کردم ولی خودش را نه‌.وارد مصلی که شدیم، جا برای نشستن نبود. کشمیری‌ها نشستند روی زمین لخت پای خطبه‌های سیداحمد خاتمی.چند دقیقه بعد، مسئولان نماز یک تکه موکت کرمی چرک‌مرده آوردند و انداختند زیر پایمان.
undefinedنماز عصر که تمام شد دوباره صورت کشیده آفتاب‌سوخته‌اش را میان جمعیت پیدا کردم و گرفتمش به حرف:"مردم کشمیر درباره جنگ اخیر ایران چی فکر می‌کنن؟ به‌نظرشون ما پیروز شدیم؟"چند ثانیه متعجب بهم خیره شد:"کشمیریا که هیچی. هندوی گاوپرست هم اعتقاد داره که ایران پیروز شده.""چرا؟ از کجای جنگ نتیجه می‌گیرن ایران پیروز شده؟"دوباره یکی از آن نگاه‌های عاقل‌اندرسفیه‌ش را تحویلم داد. ته نگاهش یک بی‌اعتمادی هم بود. جوری که مجبور شدم خودم را معرفی کنم و بگویم چرا این سوالات را می‌پرسم:" همین‌که ایران جلوی آمریکا ایستاده و بهش شلیک کرده یعنی پیروزی. هند یک میلیارد و چهارصد میلیونی وقتی میخواد از روسیه نفت بخره، یک سال منتظر مونده تا آمریکا اجازه‌ بده. بعد ایران نود میلیونی سمت آمریکا موشک شلیک کرده. این یعنی پیروزی دیگه."
undefinedرسیدیم خروجی نماز جمعه. چند تا جمع دیگر غیرایرانی دیده بودم و باید سراغشان می‌رفتم:"میشه با هم عکس بگیریم؟""مشکلی نیست.""دولت هند براتون مشکلی پیش نمیاره؟""بگیر ولی منتشرش نکن."کنارش ایستادم و نگاهی به صورت کشیده و بینی کوفته‌ایش انداختم و عکس سلفی‌ام را گرفتم.

undefined#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #محمدحسین_عظیمی

undefinedhttps://ble.ir/ravayat_namehundefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1783183923635561926~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar
undefined۱

۱۰۹

۱۷:۰۰

۱۴ تیر
thumbnail
﷽
undefinedروزهای قیام و بدرقه
undefinedاین دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت می‌کنم. از دوستانی که بیشترشان را شاید ۱۵ سال است که ندیده‌ام. روز به روز که به شروع مراسم نزدیک شدیم، این اعلام آمادگی‌ها بیشتر شد. تمام مراکز و ارگان‌هایی که بعضی فقط یک‌بار پایم به آنها باز شده بود، هم دعوت به میزبانی کرده‌اند.
undefinedمساجد، دانشگاه‌ها، پارک‌ها و بوستان‌ها، مراکز فرهنگی‌هنری، هر ارگان و اداره‌ای، درِ ساختمان خود را به روی مردم باز کرده و گویی آن عطش و شوقی که عراقی‌ها در عزای امام حسین برای پذیرایی از زوار دارند، یکباره در مردم ایران حلول کرده.
undefinedاز تمام شهرستان‌ها و روستاهای کوچک و بزرگ تریلی تریلی موکب مردمی عازم سه شهر میزبان مراسم است. از همین مرودشت خودمان هم سه موکب رفته و چند ایستگاه صلواتی در ورودی و خروجی شهر برای استقبال و بدرقه‌ی کاروان‌ها راه افتاده.
undefinedهمین مرودشتی که پنجاه سال پیش، برای جشن دو هزار و پانصد‌ساله، حتی دکمه لباس مراسم و آشپز و آب و درختش را با هواپیما از فرانسه آوردند و در و دیوار مسیر رسیدن به تخت‌جمشید را ماستمالی کردند تا احدی از فلاکت مردمی که در یک‌قدمی چنین بریز و بپاشی بودند، بو نبرد. حالا همان مردمی که از نگاه مهمانان خارجی مثل طبقه فرودستِ دون شأن پنهان شده بودند، کوله‌ای با آب و لقمه و خوراکی اضافه برداشته که توی آن نیمروز مراسم، بدهد دست هر کسی که تاب و توانش را در عزای رهبرش از دست داده.
undefinedهمان مَثْنَىٰ وَفُرَادَىٰ‌ یی که توی آیه نصب‌ شده بر سر در مصلا، امت را خطاب قرار داده، آویزه گوش تمام آحاد شدهآن حب‌الحسین یجمعنا و خدمت زوارالحسین شرفنا، حالا در خدمت به خونخواهان رهبر شهید در مراسم تشییع تعبیر جدیدی گرفته‌.

undefined#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #فاطمه_رحیمی

undefinedhttps://ble.ir/yasina_rundefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1783239515635106410~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۱۴

۹:۱۶

۱۵ تیر
thumbnail
﷽

undefinedهم‌قطار

undefinedاز وقتی به تهران آمدم و سوار مترو شدم، چشمم دنبال آدم هایی که با هم در یک قطار بودیم، هم قطار بودیم و هم مسیر.صبح شنبه تشخیص آدم ها هم مسیر سخت بود؛ اگر کسی لباس مشکی به تن داشت یقینم می رفت که هم مسیرم است.
undefinedخیلی ها که معمولی بودند، حتماً مسافران همیشگی مترو هستند نه هم مسیرهایم. آن وسط دختران بی حجاب و پسران شلوار پاره هم کم نبودند که بعید بود هم مسیرم باشند،یا آن مرد میان سال با موهای پریشان که یک کاور پتو با یک بالشت و ملحفه دستش بود، یا آن مرد با چهره جنوبی، صورت آفتاب سوخته و موهای فر ریز که کارت ایثارگری اش از جیبش زده بود بیرون یا جوان سیاه پوشی که چشمان خسته ای داشتند حتماً هم مسیرم بودند ...
undefinedهم‌مسیر هایم انگشت شمار بودند، فکر می‌کردم نکند در این مسیر تنهایم، نکند ما بی شمار نیستیم...عصر شنبه برای دیدار به مصلی رفتم و باز با مترو. کم کم لباس مشکی های مترو بر مردم عادی و هنجار شکن ها غلبه پیدا می کرد، کم‌کم غیر از لباس مشکی، پرچم ها هم نشانه هم قطارها و هم مسیرهایم بود، هرچه به مصلی نزدیک می شدیم، بیشتر و بیشتر می شدیم... به ایستگاه مصلی که رسیدیم، شده بودیم یک موج سیاه خروشان که از خروجی مصلی به بیرون می جوشید.
undefinedاما امروز فرق می کرد. ساعت پنج صبح که از پله های مترو سرازیر شدم، دیدم ردیف به ردیف هم قطارها و هم مسیرهایم ایستاده‌اند، اولین تقاطع که مترو را عوض کردیم به سمت مصلی، از همان پله بالا جمعیت بود تا کنار خط زرد، راستش آنقدر شلوغ بود که دو دل شدم در رفتن یا برگشتن.
undefinedدلم نمی آمد برگردم، گفتم بمانم ببینم چه می شود. خودم را به پایین ترین پله رساندم و همان جا خیره به جمعیت شدم که کشیده شده بود تا خط زرد مترو. اولین مترو رد شد بدون توقف.کم کم گرما و کم هوایی هجوم می آورد که صدای پسر بچه ای بلند شد، به مرگ ها و درودها... ده دقیقه ای شعار دادیم تا جمعیت باز شد و خودم را رساندم به خط زرد. مترو دوم آمد، اما به زور دو سه نفر سوار شدند. بعدی هم.
undefinedمترو چهارم بی توقف رد شد. مترو بعدی هم خالی بود، اما آن هم رد شد، انگار در ایستگاه های بالا دستی هم چنین حجم جمعیتی آمده است. قطار ششم یا هفتم خالی بود، ایستاد و در کمتر از یک دقیقه آنقدر پر شد که مردم سیاه پوش پشت خط زرد التماس می کردند.حالا همه هم قطار بودیم و هم‌مسیر... مسیر وحدت، مسیر وداع، مسیر انتقام.


undefined#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #مجیدایزدی

undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1783344751635951050~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۱۵

۱۳:۳۸

۱۷ تیر
thumbnail
﷽

undefinedآخرین تشرف

undefinedهمیشه دلم می‌خواست بیایم حسینه‌ی امام‌ خمینی ببینمتان؛دلم می‌خواست بیایم و کف دستم بنویسم: «جانم فدایتان آقا جان، جان خودم و فرزندانم...» و دستم را بالا بگیرم و تکان بدهم تا شما آن را بخوانید.هر وقت از قاب تلویزیون، دیدار مردمی را در حسینه می‌دیدم، آه جانسوز حسرت، روح و روانم را به آتش می‌کشید.
undefinedیک‌بار فقط آمدم، جمعه نصر؛ چقدر گریه کردم تا اجازه آمدن را از همسرم گرفتم. نگران وضع جسمی‌ام بود؛ اما نمی‌توانستم بنشینم با تهدیدهای اسرائیل. شما در تهران در خطر باشید و من تماشاگر؟ باید می‌آمدم در کنارتان باشم و جان فدایتان. فکر نمی‌کردم بتوانم با آن حجم حضور گسترده مردم در مصلی جا بشوم و برای نماز جمعه به شما اقتدا کنم. یک ختم قرآن نذر کردم و شد.وقتی صدایتان از بلندگوی مصلی فضا را عطرآگین کرد: «سلام علیکم»، چقدر فریاد زدم با گریه که آقا جان، من هم آمده‌ام؛ آمده‌ام جانم را فدایتان کنم.
undefinedحالا بالاخره بعد از سال‌ها انتظار، دیدار باز میسر می‌شد، اما در قم. قرار بود با آقا دیدار داشته باشیم روز سه‌شنبه، شانزدهم تیر ماه. این دیدار با همه ی دیدارها فرق داشت. نمی‌دانم زمانه چطور چرخیده بود که به جای حسینه ی امام خمینی، در مسجد جمکران باید منتظر آمدن رهبرم می‌بودم؛ اما این‌بار رهبر شهیدم.
undefinedهمه آمده بودند؛ پیر، جوان، بزرگ و کوچک؛ با عصا، ویلچر، کودکان در کالسکه و... همه ؛ به وسعت ایران؛ از همه جا: یزد، اصفهان، شیراز، کرمانشاه، کاشان و حتی از تهران، بعد از مراسم تشییع که آنجا برگزار شده بود؛ و فراتر از ایران: افغانستان، پاکستان ، عراق ، هند... جای سوزن انداختن نبود.
undefinedدوشنبه از ساعت شش بعد از ظهر، مثل میلیون‌ها میلیون عاشق دیگر، در جمکران بست نشسته‌ام، برای خواندن نماز بر پیکر اربا اربای آقای شهیدم، برای بدرقه، برای خداحافظی، برای وداع که روز سه شنبه قرار بود انجام‌شود.
undefinedدر شبستان امام حسن عسکری (علیه‌السلام)، بین نماز مغرب و عشا، دختر جوانی پشت به جمعیت ایستاده بود و شعار می‌داد: «لبیک سید مجتبی! یا حجت بن الحسن! تسلیت، تسلیت! مرگ بر وطن‌فروش خائن!» خانمی به سمتش آمد، شانه‌هایش را گرفت و رویش را به سمت جمعیت برگرداند؛ با ناباوری دیدم نابینا ست.
undefinedمردم توی صحن و مسجد مقدس جمکران و خیابان‌های اطراف، روی زمین چفیه‌ای پهن کرده بودند یا زیلویی و بعضی روی کاشی‌های صحن و آسفالت خیابان، زانو به زانو ی هم نشسته بودند. در صحن حد فاصل بین زن ها و مردها دیواری از اتوبوس به چشم می خورد. مردم پرچم‌های سرخ انتقام، با نوشته ی «یا لثارات الخامنه ای» به دوش گرفته بودند. و تا صبح چشم‌ها اشک‌بار و مشت‌ها گره کرده، خون‌خواهی آقا و مرگ قاتلین آمریکایی و اسرائیلی را فریاد زدند.
undefinedروبروی مسجد، جایگاهی برای قراردادن تابوت آقای شهید و خانواده ی شهیدشان درست کرده بودند. کنار جایگاه پارچه نوشته‌ای با زمینه ی مشکی و قرمز توجهم را جلب کرد: «آخرین تشرف». دلم زیرو رو شد‌.یک‌بار از سخن‌گوی مسجد شنیدم که: «آقا زیاد جمکران می‌آمدند و جمکران سجده‌های طولانی آقای شهید را هرگز فراموش نخواهد کرد.»
undefinedمداح می‌خواند: «سر از دست دادیم، سرور از دست دادیم، تو علی بودی پس پدر از دست داده‌ایم.» اشک امان را برید. چشم دوختم به جایگاهی که منتظر بودیم پیکر مطهر رهبر شهید و خانواده ی عزیزش را آنجا زیارت کنیم و درد دلم زبان گشود: «آقای شهیدم، پدر مهربان امت، آغوش پدرانه ات را برای همه‌مان گشوده بودی. مثل کوه ایستاده و ما به شما تکیه کرده بودیم. هر بار اتفاقی می‌افتاد ، جنگ ، فتنه. و ...دلمان گرم حضورتان بود؛ در حسینه ی امام‌خمینی، آرام با صلابت کلمه کلمه نور می‌پاشیدی به دلهای مضطربمان، آرامش و اطمینان الهی می‌نشاندی بر قلب‌های بی‌قرارمان.»
«إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ»«ولا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا .....»
و آرام می‌گرفتیم و قوت و قدرت برای ادامه راه تا قله، دوش به دوش شما، در میدان مبارزه با استکبار و عدالت‌خواهی و فریاد می‌زدیم: «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست. ما همه سرباز تو‌ایم، گوش به فرمان تو‌ایم. قرار بود فدایتان شویم.»چه شد که...!!!!چه شد که عقب افتادیم؟ کجا کوتاهی کردیم ، کجا؟!!! کجا به خطا رفتیم که ما زنده‌ایم و پدر و فرمانده‌مان فدایی ما شد؟

undefined#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #زهرا_سادات_شرافت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۸۴

۴:۴۵

thumbnail
undefinedتهران بعد از تو
undefinedمثل اسفند ۱۴۰۳، باز هم با دوستم، خانم حمیدی، راهی دیدار شاعران با رهبر بودیم. اما« آخرین دیدار » فرق داشت. این‌بار در مراسم وداع با امام شهیدمان شعرخوانی داشتیم. در رویداد شعرخوانی ۴۸ ساعته برای رهبر شهید، دقایقی هم سهم ما می‌شد.
undefinedشعرخوانی ما روز سیزدهم تیر انجام شد. صبح چهاردهم تیر هم برای خواندن نماز بر پیکر آقا راهی مصلی شدیم و بعد از آن، بین ازدحام به سختی از مصلی خارج شدیم و به محل اسکان رفتیم.می‌خواستیم قبل از حرکت به سمت راه‌آهن، یکبار دیگر به مصلی برویم. ورودی مصلی شلوغ بود، نتوانستیم وارد شویم. چند دقیقه‌ای ایستادیم، با آقا وداع کردیم و برگشتیم سمت محل اسکان تا کوله پشتی ها را برداریم و برویم سمت مترو.سر کوچه به عکس آقا نگاه کردم و گفتم: «فکرش رو نمی کردم بتونم بیام، منّت گذاشتی به سرم دعوتم کردی.»
undefinedبا دوستم رسیدیم راه‌آهن. هوای تهران خیلی حزن آلود و سنگین بود. گوشه‌ای از سالن، دکوری مشابه بیت رهبری درست کرده بودند.دوستم گفت: «دیگه دلم نمی‌خواد بیام تهران. صفای تهران به حضرت آقا بود.»این جمله را من و دوستم چند بار در این دو سه روز به هم گفته بودیم.
undefinedیکدفعه چشم دوستم برق زد و گفت:« ولی اگه برای دیدار با حضرت آقا سید مجتبی باشه میام.»بین حزن و بغض، لبخندی به لبم آمد و گفتم: «إن‌شاءالله»
undefined#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #سارا_رمضانی


undefinedhttps://ble.ir/revayat_sararamezani



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۱۲

۴:۴۹

۱۸ تیر
thumbnail
﷽

undefined ما این‌ریختی نیستیم.
undefinedظهر روز اول وداع، تهران نفس نمی‌کشید. خورشید تند تابستان جوری می‌تابید که انگار می‌خواست غمِ ما را هم در خودش بسوزاند. برای پناه بردن از گرمای نفس‌گیرِ صحن، خودمان را به شبستان مصلی زدیم.
undefinedدر میانِ شلوغی که برای من یادآور روزهای نمایشگاه کتاب بود، به چهره‌ی آدم‌های اطرافم خیره مانده بودم. ذهنم حلاجی نمی‌کرد که چطور ممکن است این حجم از غم و بهت هم‌زمان یک‌جا جمع شود.سمت چپ شبستان، جایی نزدیک محراب، جمعیت مثل چشمه‌ای خروشان می‌جوشید. ناخودآگاه به آن طرف کشیده شدم، اما راه به پیش، بسته بود.
undefinedوسطِ فشار جمعیت، چشمم به مردی بلند قد با شانه‌هایی پهن افتاد. رفتم کنارش تا بپرسم اینجا چه خبر است، اما همین که گفتم: «ببخشید...»، زبانم قفل شد.آخر تا رویش برگرداند، جوانی را دیدم که چهره‌اش نقشه‌ای از روزهای زندگی بود. ردِ چاقویی بر صورتش مانده بود و جایِ بخیه‌هایش، دهن‌کجی می‌کرد. یقه‌ی باز پیراهنش، چشمانم را درویش کرد و توی همان چند ثانیه، قضاوتِ ذهنم، کلمه شد و سر خورد روی زبانم: «شما اینجا چیکار می‌کنین؟ اصلاً به این‌جا نمی‌آیین!»
undefinedسرش را به سرعت عقب کشید. اخم‌هایش توی هم رفت و یک ابرویش بالا افتاد. براق شد سمتم و گفت: «به من نمی‌آد؟ وایستا آبجی... بذار نشونت بدم.»
undefinedدستش را بالا آورد. تتوی نصفه‌نیمه‌ی ضربان قلب روی پوستش، بلاتکلیف رژه می‌رفت.صفحه گوشی‌اش را باز کرد و تندتند ورق زد. من یک لنگه پا آن‌جا ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم. آن‌قدر ورق زد تا رسید به صفحه‌ی اصلی گوشی؛ جایی که دیگر هیچ آیکونی نبود و فقط پس‌زمینه دیده می‌شد. خم شد سمتم. عکس «رهبر شهید» می‌درخشید.
undefinedسرش را پایین آورد و با صدایی که معلوم بود دارد سعی می‌کند که نلرزد، بیخ گوشم زمزمه کرد:«آبجی، اینا رو نبین! من نصف تنم تتوئه... تو زندگیم خلاف هم زیاد کردم؛ اما ما این‌ریختی نیستیم. ما این‌جوری بُر خوردیم... وگرنه، اصل و اساسمون درسته!»سر بلند کردم. به چشمان شفافش که حالا سرخ و طوفانی شده بود، نگاه کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. فقط گفتم: «دم شما گرم... آقایی!»
undefined#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #زهرا_ذوالمجد


undefinedhttps://ble.ir/persianideassundefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1783578210608722093



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar
undefined۱

۳۶۴

۶:۲۸

۲۰ تیر
thumbnail
‌undefined دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری حجت‌الاسلام «طبیب‌زاده».
undefined‌مقرری این هفته:باب دوم؛ حکایت‌های ۱ و ۲
undefinedزمان:دوشنبه ۲۲ تیرماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶‌undefinedمکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.‌undefinedنشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv‌undefinedحضور برای عموم آزاد است‌~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس‌undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar‌

۹۶

۰:۲۶

thumbnail
﷽

undefinedمردم بی‌پایان
undefinedمیشه مُهرتون رو چند دقیقه لطف کنید؟-اینو یه خانمی داد. گفت برای هرکی میخواد این‌جا نماز بخونه‌.
undefinedدویست متر مانده به میدان آزادی، جمعیت تقریبا قفل بود. هر چند دقیقه یک قدم کوچک می‌توانستی برداری. خورشید چسبیده به سقف آسمان سرهای ما و خلق‌الله را خش می‌انداخت. رفتیم توی خیابان سمت چپ میدان آزادی و توی یکی از کوچه‌ها، خودمان را انداختیم زمین.
undefinedچشم گرداندم و دور و برم را پاییدم. یکی از خانه‌ها درب حیاطش را باز کرده بود و مردم توی حیاط چفیه و زیرانداز می‌انداختند و قامت می‌بستند.به مردی که روی دیوار حیاط ایستاده بود و از شلنگ کش‌آمده آب فواره می‌داد روی سر مردم پرسیدم:«این‌جا شخصیه یا مال ارگانیه؟»«نه داداش. شخصیه. یه بابایی اومد در حیاطش رو باز کرد، گفت از سرویس بهداشتی و آب و هرچی خواستین استفاده کنید.»
undefinedبه مهری که توی جانماز گلدوزی شده کوچکی وقف نماز خواندن شده بود نگاه کردم و یاد حرف امام شهید افتادم:«این یک تجربه است که وقتی کار به نیروی عظیم و بی‌پایانِ مردم واگذار شد، موفق شد.»
undefined#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #محمدحسین_عظیمی



undefinedhttps://ble.ir/ravayat_namehundefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1783750254410111386/~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar
undefined۴

۵۹

۶:۱۴

۲۱ تیر
thumbnail
﷽

undefinedبعد از صد و بیست و هشت روز

undefinedصدای تکبیر نمی‌آمد.حتما صدا و سیما هم اگر از قدم‌هایی که از خیابان‌های بهشتی، مفتح، قنبرزاده، میرعماد و... به سمت مصلی می‌رفتند فیلم می‌گرفت، آهنگ «اندک اندک جمع مستان می‌رسند» شهرام ناظری را رویش می‌گذاشت.
undefinedطبق معمول آقای مطیعی داشت مداحی قبل نمازش را می‌کرد و سر تقاطع نمی‌دانم کجا هم تصویرش روی ال‌سی‌دی بزرگی معلوم بود. اما ما وقت نداشتیم که نگاهش کنیم؛ باید تندتر خودمان را به ورودی‌های مصلی امام خمینی می‌رساندیم.
undefinedدلم می‌خواست نرسیم. همه ورودی‌ها از ازدحام جمعیت بسته شده باشد و راهمان ندهند و حتی در رفتن از درب شماره فلان به درب شماره فلان، از نماز هم جا بمانیم. آخر ما این وقت صبح به اینجا می‌آمدیم که پشت سر آقا نماز بخوانیم، نه برایش!
undefinedبه جای نان و تخم‌مرغ آب‌پز، از موکب‌های مستقر در دو طرف مسیر، عکس آقا گرفتم. آقایی از همان‌ها که پیرهن مشکی‌شان شوره زده و موهایش دیگر چسبیده به سرش، دو تا از عکس‌های سایز بزرگ آقا را دست گرفته بود و با التماس داد می‌زد:- بدون عکس نریا! دیگه این لبخند‌ها رو نمی‌بینیا...جمله آخرش انگار اکو داشته باشد در گوشم تکرار می‌شد و گلویم را فشار می‌داد.
undefinedآفتاب داشت پهن ‌تر می‌شد. فرعی‌های منتهی به مصلی یکی‌یکی پر شده بود و آقایی در بلندگوی دستی به مسیر دیگری حواله‌مان می‌داد. اما همراهمان به راهنماها توجهی نمی‌کرد و ترجیح می‌داد با جی‌پی‌اس خودش و جهت قبله، ما را جایی ببرد که مطمئن باشد اتصال نماز صحیح است.
undefinedشیب خیابان را بالا می‌رفتیم. صدای مجری در همه جا به‌خوبی می‌آمد. عهدنامه‌ تجدید بیعت با رهبر جوان را بند بند می‌خواند و ما تکرار می‌کردیم؛همراه با مرد چفیه‌به‌دوشی که کنار دیوار نشسته بود، با پسر جوانی که دسته ویلچر مادرش را گرفته بود، با دختری که کلاه نقاب‌دار سرش بود و عکس سید مجتبی را بالا گرفته بود. من هم مثل بقیه دستم را بالا بردم اما دلم لرزید. نمی‌خواستم پیمان بستنم از سر جوگیری باشد.
undefinedبه قول استادمان، عهد و پیمان امتحان هم دارد. برایت لوکیشن تعریف می‌کنند و می‌اندازنندت وسط چاله. بعدی هی برایت آجر می‌فرستند و تو یا آجرها را می‌گذاری زیر پایت و بالا می‌آیی و یا آنها را می‌زنی توی سر خودت و خودت را بدبخت می‌کنی! در دلم گفتم: «آقاجون، شمو که خوب منه میشناسی‌. من ایمان درست و درمونی ندارم. نَمی‌خوامم عهد نبندم. خودتون نِگرُم دارین تو ای راه.»
undefinedبه خیابان قنبرزاده رسیدیم. خوشبختانه پر شده بود. قنبرزاده یعنی همان جایی که آخرین‌بار نماز عید فطر را به امامت حضرت آیت الله سید علی خامنه‌ای خوانده بودم. به سختی از لای صف‌های ایستاده و نشسته‌ مردم رد شدیم. نمی‌دانم حکمتش چه بود که درست در خیابان 《خرمشهر》 جایی با زاویه دید بنر《آخرین دیدار》جایمان شد. البته جایمان که نشد، خودمان را جا دادیم. زل زده بودم به بنر سفید که وسطش درشت نوشته بود 《آخرین دیدار ۱۳ و ۱۴ تیرماه 》و زیرش امضای سید علی بود.آقا گفته بود 《خرمشهرها در پیش است》اما نگفته بود ما را می‌گذارد و می‌رود.
undefinedصدای آقای کریمی از بلندگو‌ها پخش شد که همه به یاد آقا 《ای ایران》بخوانید. دهانم دقیقا روی گوش آقای جلویی‌ام بود. نمی‌دانستم بخوانم و بغضم را رها کنم یا نخوانم و حدود شرعی را رعایت کنم.
undefinedصداها و اشک‌ها آنقدر در هم پیچید که من هم رهایش کردم. دلم می‌خواست شعر خواندن‌ها آنقدر کش بیاید که به《الصلاه الصلاه》نرسد. اما آقای کریمی خیلی نرم رساندمان:- کابوس من به جسم رهبرم، الصلاه الصلاهخاک عزای توست بر سرم، الصلاه الصلاههمه با هم، شانه به شانه، سینه‌هایمان سنگین شد،شانه‌هایمان لرزید، بر سرمان زدیم؛ قامت بستیم و بعد از صد و بیست و هشت روز، بر پیکر آقای شهیدمان نماز خواندیم.
undefinedاصلا لحظه‌ای که آدم بر پیکر عزیزش نماز می‌خواند، اولین لحظه‌ایست که کمی باورش می‌شود آن عزیز واقعا رفته و این لحظه‌ایست که همه وجودش فرو می‌ریزد و ما مردم ایران در چهارده تیرماه هزار و چهارصد و پنج، فروریختیم.
undefined #باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #اسماء_کیان
به وقت ۱۴ تیر ۱۴۰۵تهران
undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1783864445300555003~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۳

۱۴:۲۰