﷽
پاشو! پاشو! رسیدیم ۲
هر کدام از اجساد را که از زیر آوار بیرون میآوردیم، تا وقتی پیکر را روی پتو میگذاشتم با دقت نگاهش میکردم، شاید خدیجه باشد. همهاش به خودم میگفتم کاش قلم پاهایم خُرد شده بود و نرسانده بودمش مدرسه. آخر تقصیری هم نداشتم. خودش صبح زنگ زد که بیا دنبالم. معمولا صبحها مادرش تماس میگرفت که خدیجه آماده شده ولی آن روز خودش زنگ زد. شب تا سحر همراه مادرش بیدار مانده بود و وقتی نماز صبحش را خواند، خوابیده بود. مادرش خوابش برده بود. بهجایش خدیجه زنگ زد: «دایی من آمادهم. بیا تا بریم.» روبروی در حیاطشان که ترمز زدم، داشت توی حیاط رژه میرفت. مثل سربازها، پا و دست مخالفش را با هم بالا میبرد.
برای بیرون آوردن بدنها، نمیشد لودر آورد. چنگک لودر باعث میشد تن عزیزانمان تکهتکه شود. باید همه را با دست جابجا میکردیم. آنقدر بتن و خاک و گچ جابجا کردیم تا به موزاییک رسیدیم. ولی هنوز پیکر چند نفر پیدا نشده بود. رفتیم دقیقا همان جایی که موشک خورده بود را گشتیم. آنجا، باقیمانده جنازه پنج نفر را پیدا کردیم. از هر کدام یک دست یا یک پا باقی مانده بود. از ماکان نصیری هم هیچی.
همسرم توی بیمارستان بود. هر چند ساعت یک بار زنگ میزدم و سراغ خدیجه را میگرفتم. من که داییاش بودم نتوانستم خدیجه را تشخیص دهم. من که هر روز وقتی به مدرسه میرسیدیم و رویم را برمیگرداندم و میدیدم خوابش برده، دستم را دراز میکردم و روی پیشانیاش میکشیدم و با آهنگ «پاشو! پاشو! رسیدیم» بیدارش میکردم، نتوانستم صورت خواهرزاده دلبندم را تشخیص دهم. شاید خودم هم خواهرزادهام را بلند کرده باشم ولی نشناختم. آخرش با همان گوشوارهای که برایش خریده بودم، پیکرش را توی سردخانه تشخیص دادم.
آن چیزی که چند سال پیگیرش بودیم. بالاخره خودش با پای خودش آمد پیش ما. ما برای مسجد دنبال شهید بودیم، حالا چهار نفر از شهدای مدرسه شجره طیبه مال مسجد ما بود: مسیحا سالاری، اسرا و سلما ذکری و خواهرزاده من خدیجه درویشی.
به بنیاد شهید گفتم: «اینها دیگر سهم مسجد ماست. همینجا خاکشان کنید. نبریدشان گلزار شهدا. تا آنجا فاصله زیاد هست و خانوادهها اگر بخواهند هر روز از روستا تا گلزار بروند، اذیت میشوند.» قبول کردند.روز تدفین، بچهها را من توی قبر گذاشتم.
خدیجه را هم که دفن کردم، دوباره انگشت شصتم را کشیدم روی پیشانیاش. با همان آهنگ گفتم: «پاشو! پاشو! رسیدیم.» دوباره صدایش کردم: «خدیجه بیدار شو دایی! بیدار شو تو رو خدا. اگه بابات به هوش اومد، من جواب بابات رو چی بدم؟»
حالا هروقت وارد مسجد میشوم ده بیست نفر از زنها و دخترها بالای سر مزارش هستند. اینقدر شلوغ هست که دیگر نوبت خودمان نمیشود. از دور سلامش میکنم و میگویم: «دایی! ما چیکار کنیم دوست داریم هر دقیقه ببینیمت؟ قسمت نمیشه.»
روایت #محمدحسین_عظیمی از سفر به میناب
https://ble.ir/ravayat_nameh
https://farsnews.ir/ravadar/1788673510372342176
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://farsnews.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۳۵۶
۶:۱۶
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۳۵۰
۱۷:۰۸
دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
مقرری این هفته:باب دوم؛ حکایت ۵
زمان:دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
مکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
نشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
حضور برای عموم آزاد است~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
۹۴۴
۱۲:۳۶
سالها پیش، سیمین دانشور به سفارت آلمان دعوت شد و هوشنگ گلشیری با او تماس گرفت تا این خبر را به او دهد.او از گلشیری میپرسد قرار است جز شعر و داستان چه مسالهای را در این مراسم بگویید؟گلشیری جواب میدهد: اعتراض به سانسور در ایران را هم میخواهیم مطرح کنیم. سیمین جواب میدهد: من رختچرکهایم را در حیاط همسایه نمیشویم و به این برنامه نمیآیم.
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱.۴K
۹:۴۸
﷽
حاج صالح
سرباز آمریکایی با جلیقه ضدگلوله نخودیاش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» (پاسپورتت رو بده من)این را با صدای بم و با لحن بالا به پایینی گفت. بند انگشتهایش از دستکش چرمی بیرون زده بود و بالای پاسپورت را گرفته بود. ابرو کج کردم و قسمت پایینیاش را کشیدم. یانکی یکجوری زور میزد که ترسیدم گذرنامهام از وسط جر بخورد و زحمت تمام این چند ماه به فنا برود.
رهایش کردم و همانطور با ابروی هفتی به سرباز نگاه کردم. چشم گرداندم و خیابانهای صنعا را از نظر گذراندم. رابطهایی که قرار بود مرا در این سفر همراهی کنند، گیجومنگ، طول و عرض خیابان را متر میکردند. ترس و اضطراب را توی صورتشان میدیدم. من چهره هر دو را میشناختم ولی آنها نه. فقط میدانستند یکی قرار است خودش را به آنها برساند.
حاج قاسم سپرده بود خودم شخصا نامه دستنویسش را به دست عبدالملک الحوثی برسانم. بچههای سپاه نگران بودند. میگفتند: «تو معاون حاجی هستی. اگه رفتی اونجا و گرفتنت خیلی تبعات داره.»من ولی قبول نکردم. گفتم: «حاجی به خودم سپرده، پس باید خودم برم.» آخرسر قرار شد چند نفر رابط برایم جور کنند تا مرا تا کوههای محل استقرار سیدملک در صعده برسانند.وسایلم را جمعوجور کردم تا مثل هر سال، چند ماهی بچهها را به مادرشان بسپارم و راهی کشور دیگری شوم. موقع خداحافظی فکری به ذهنم آمد و تکانم داد:«میخوای بری یمن به امید این رابطا؟»
یک چیزی توی وجودم فروریخت. ماموریت به این مهمی را میخواستم با تکیه بر دیگران جلو ببرم؟ چمدان چرخدار مسافرتیام را گذاشتم پشت ماشین ولی مقصدم را تغییر دادم. قرار بود دو روز دیگر از ایران حرکت کنم سمت کشور ثالث.
توی این مدت بلیط گرفتم برای مشهد. تا رسیدم جلوی ضریح، به امام رضا(ع) گفتم: «آقا جان! من به کسی جز خدا و شما اهلبیت(ع) اعتماد ندارم. خودتون دستم رو بگیرید توی این ماموریت مهم. من از رابطها دل میبرم و امیدم به شماست.»از مشهد برگشتم و راهی دیار غربت شدم.
رفتن به آنجا هم چالشهای خودش را داشت. باید هویتم را تغییر میدادم و چند ماهی مثل یک تاجر عقیق، به خرید و فروش و واردات از یمن میپرداختم تا سفید شوم. توی این چند ماه بههیچوجه نباید به خانوادهام تماس میگرفتم. فقط هر چند وقت یک بار دست نوشتهای به یکی از آشنایانم میرساندم تا به همسرم بگویند حالم خوب است. چند تا بچه قد و نیمقد بازیگوش را سپرده بودم به مادرشان. توی بچهها هم بیشتر نگران دخترکم بودم. بعد از سالها طلب دختر از خدا، پنج سالی بود که مونس و همدمم شده بود و دوست داشتم شاهد شیرینزبانیهایش باشم ولی چاره چه بود؟ نمیشد سرنوشت یک امت را معطل دوستداشتنیهایم کنم.
حالا توی خیابان صنعا، سرباز آمریکایی میخواست تمام داشتههایم را بر باد دهد. سرباز کمی به اوراق هویتم نگاه کرد و صفحات گذرنامه را ورق زد. چیزی ندید و زیر سایه سنگین نگاهم، پاسپورت را طوری سمتم گرفت که انگار میخواهد پرتش کند طرفم.شانه به شانه رابطهایمان گذشتم و سوار تاکسی شدم تا خودم را به هتل برسانم: «ليس هذا شارعًا ذا اتجاه واحد؟» (مگر این خیابان یکطرفه نیست؟) این سوال را از راننده پرسیدم. توی سه چهار ماهی که در کشور سوم بودم، تمام مسیرها را تا رسیدن به یمن، چند ده بار با نقشه و عکسهای هوایی چک کرده بودم. جوریکه دقیقا میدانستم هر خیابان چند لاین دارد و مغازههای دو طرف خیابان و ساختمانهای مسکونی اطرافش چه جوریاند.راننده سرش را چرخاند سمتم و با تعجب جواب داد که این خیابان یک هفته است دوطرفه شده.
چند روزی توی هتل ماندم و بعدش خبر حضورم در صنعا را به برادران مرتبط با عبدالملک دادم. بقیهاش گفتنی نیست. ولی وقتی خودم را به یکی از کوههایی که عبدالملک آنجا بود رساندم و نامه را به دستش دادم، خط اول مرقومه حاج قاسم، خستگی این چند ماه را از تنم درآورد: «این نامه را کسی به دست تو میرساند که نماینده تامالاختیار من در یمن است و رای و نظرش، همان رای و نظر من است.» من را میگفت. میدانستم حاجی چهقدر دوستم دارد و مورداعتمادش هستم ولی بیانش در نامهای به عبدالملک، خوشی دیگری داشت.
بعد از آن ارتباط، کمکم روند پیروزیهای مردم به رهبری انصارالله در یمن آغاز شد و بخش مهمی از سرزمین قهوه و عقیق از چنگ آمریکاییها و سعودیها بیرون آمد.
روایت#محمدحسین_عظیمی از تلاشهای سردار شهید محمدصالح اسدی در آزادسازی یمن
https://ble.ir/ravayat_nameh
https://farsnews.ir/ravadar/1789716728050826423~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://farsnews.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
۲۲۱
۵:۴۵
بازارسال شده از محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽همراهان عزیز برنامه «عصر روایت»؛ضمن عرض سلام و تبریک ولادت باسعادت امام حسنعسکری (ع) به اطلاع شما بزرگواران میرسانیم
برنامههای «عصر روایت» و «محفل روایتخوانی» در تاریخهای
دوشنبه ۳٠شهریور
دوشنبه ۶مهر
برگزار نــــــخواهد شد.
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
برگزار نــــــخواهد شد.
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱
۱۱:۵۴
۲۴۰
۹:۲۱
بازارسال شده از حوزه هنری فارس
#اطلاعیه | ضیافت کلمه و تصویر
نمایش و خوانش فیلم «جانشین» ویژه شاعران و نویسندگان
نشست پنجم با حضور: • عباس نبیزاده • طیبه فرید
شنبه ۱۱ مهرماه ۱۴۰۵ - ساعت ۱۵:۳۰
پردیس سینمایی استاد امین تارخ
آخرین مهلت ثبت نام: پنجشنبه ۹مهرماه
هماهنگی ثبتنام : ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴

ظرفیت محدود

با ما همراه باشید :سایت | دفتر روایت | باشگاه نوجوان | ایتا | آپارات | دفتر طنز
۷
۱۲:۵۳
بازارسال شده از محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
شش ماه ابتدایی سال را به نوشتن و خواندن و شرح واقعه گذراندیم. حالا در اولین گعدهٔ عصر روایتِ نیمهٔ دوم سال، دور هم جمع میشویم و میخوانیم از هرچه دل تنگمان میخواهد.
«محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خوانش روایتهایی با موضوع «آزاد».
زمان:دوشنبه؛ ۱۳ مهر ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
مکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
نشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۳
۸:۰۲
دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
مقرری این هفته:باب دوم؛ حکایتهای ۶ و ۷
زمان:دوشنبه ۲٠ مهر ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠
مکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
نشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
حضور برای عموم آزاد است~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
۲۸۲
۹:۲۸