راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷
آن شب صدای انفجار از سمت کوه آمد… اما چیزی که فردایش دیدیم، داستان را عوض کرد.
#ببینید روایتِ ماجرایی که خیلیها باور نمیکردند. #راوینا_مدیا #جنگ_رمضان محمد ویسکرمی اسفند ۱۴۰۴ ــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
هلیبرن شبانه
نمیدانم تعداد شبهایی که بیصبرانه منتظر بودم طلوع خورشید را ببینم تا الان چقدر شده. ولی این را مطمئنم دیشب یکی از همان شبها بود که دوست داشتم صبح شود ولی امیدی نداشتم من آن صبح را ببینم و توی اتفاقش شریک باشم. قرار بود برویم دیدار یک خانوادهی شهید لبنانی.
بتول مثل همیشه زودتر از ما رسیده بود. خانم دکتری که این بار همراهمان بود پرسید: «بچهها خوشقولن یا بدقول؟»
گفتم: «مثل هوا میمانند؛ گاهی آفتابی گاهی ابری»
ولی آن روز همه بهاری بودند؛ به موقع رسیدند!
ماجرای خانواده شهید را قبلا سر بسته از بتول شنیده بودم. شبیه قصههای تخیلی بود؛ شبیه جادو؛ قصه؛ خیال. شبیه لحظههایی که شک میکنی به خدا و بودنش؛ ولی نشان میدهد که هست و برایت برنامه دارد. شبیه لحظه اجابت دعای حضرت زهرا که: «خدایا مرا یاری کن در چیزی که برایش خلقم کردهایی.»
انگار گاهی آن چیز فقط کنار زدن یک پرده است. انگار یک زن تمام رسالتش در این خلاصه میشود که وقتی اسرائیل هشدار میدهد شهر را ترک کنید؛ شهر را ترک نکند!
انگار وقتی نیمه شب صدایی از قبرستان مشرف خانه میشنود، نوهاش را در آغوش میگیرد و پرده را کنار میزند، این تکتیرانداز اسرائیلی است که منتظرش بوده تا شلیک کند.
زن توی این مرحله باید دستش را بگذارد روی جای زخم و به نوه توی آغوشش بگوید: «چیزی نیست؛ حالم خوبه.»
انگار پسرِ زن، حالا باید وارد صحنه شود که مادر را برساند بیمارستان. بیخبر از این که اسرائیل تمام راهای ورود و خروجی شهر را ویران کرده!
انگار اسرائیل دنبال شوی رسانهایی بوده برای سربازهایش؛ که ای حمارهای ابن حمار اگر ۵۰ سال هم از اسارتتان توی لبنان بگذرد؛ ما نیمه شب توی شهر هلیبرن میزنیم و با لباس ارتش لبنان و ماشینهایش (برای این که کسی شک نکند) نبش قبر میکنیم تا استخوانهای نجستان را به خانواده نجسترتان برگردانیم.
اما ما دست خالی برمیگردیم. چون یک زن پرده را کنار میزند و ما را میبنید.
ما فکرش را نمیکردیم وقتی میگویم شهر را تخلیه کنید ممکن است آدمها گوش نکنند و ما با یک گلوله روی گردن و یک گلوله زیر شانه زن، باید مجروحش کنیم.
ما فکر این را نکردیم که پسر و دختر زن میخواهند برسانندش بیمارستان و ما نباید بگذاریم عملیاتمان لو برود!
ما همه شهر را بمبارات میکنیم. پهپاد میفرستیم و ماشینشان را هدف میگیریم.
ما فکر همه جا را کرده بودیم جز اینجا که پیکر پسر از ماشین پرت شود بیرون و بعدها وقتی خانواده همهی بیمارستانها را دنبال مادر میگردند میفهمند اصلا به بیمارستان نرسیدن.
ما فکر اینجا را نکرده بودیم که مادر خانواده، قبل رفتن تفال بزند به قرآن و آیه شهادت بیاید.
ما فکر هیچ جا را نکرده بودیم جز این که «بشری» دختری از این خانواده که که ایران زندگی میکند اشکش را پاک کند و بگوید: «مادر؛ همیشه و همه جا زودتر از ما میآمد و کارها را راست و ریس میکرد؛ الان هم زودتر رفته آن دنیا کارهای ما را راست و ریس کند؛ انشالله توی بهشت ببنیمش.»
بشری مادر است و مادرها را خوب میشناسد.
ما اسرائیلی هستیم و بعید است فکر کنیم؛ چون ما آدم نیستیم؛ حمار ابن حماریم.
#جنگ_رمضان#لبنان
معصومه سادات صدریپنجشنبه | ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ | #قمــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
نمیدانم تعداد شبهایی که بیصبرانه منتظر بودم طلوع خورشید را ببینم تا الان چقدر شده. ولی این را مطمئنم دیشب یکی از همان شبها بود که دوست داشتم صبح شود ولی امیدی نداشتم من آن صبح را ببینم و توی اتفاقش شریک باشم. قرار بود برویم دیدار یک خانوادهی شهید لبنانی.
بتول مثل همیشه زودتر از ما رسیده بود. خانم دکتری که این بار همراهمان بود پرسید: «بچهها خوشقولن یا بدقول؟»
گفتم: «مثل هوا میمانند؛ گاهی آفتابی گاهی ابری»
ولی آن روز همه بهاری بودند؛ به موقع رسیدند!
ماجرای خانواده شهید را قبلا سر بسته از بتول شنیده بودم. شبیه قصههای تخیلی بود؛ شبیه جادو؛ قصه؛ خیال. شبیه لحظههایی که شک میکنی به خدا و بودنش؛ ولی نشان میدهد که هست و برایت برنامه دارد. شبیه لحظه اجابت دعای حضرت زهرا که: «خدایا مرا یاری کن در چیزی که برایش خلقم کردهایی.»
انگار گاهی آن چیز فقط کنار زدن یک پرده است. انگار یک زن تمام رسالتش در این خلاصه میشود که وقتی اسرائیل هشدار میدهد شهر را ترک کنید؛ شهر را ترک نکند!
انگار وقتی نیمه شب صدایی از قبرستان مشرف خانه میشنود، نوهاش را در آغوش میگیرد و پرده را کنار میزند، این تکتیرانداز اسرائیلی است که منتظرش بوده تا شلیک کند.
زن توی این مرحله باید دستش را بگذارد روی جای زخم و به نوه توی آغوشش بگوید: «چیزی نیست؛ حالم خوبه.»
انگار پسرِ زن، حالا باید وارد صحنه شود که مادر را برساند بیمارستان. بیخبر از این که اسرائیل تمام راهای ورود و خروجی شهر را ویران کرده!
انگار اسرائیل دنبال شوی رسانهایی بوده برای سربازهایش؛ که ای حمارهای ابن حمار اگر ۵۰ سال هم از اسارتتان توی لبنان بگذرد؛ ما نیمه شب توی شهر هلیبرن میزنیم و با لباس ارتش لبنان و ماشینهایش (برای این که کسی شک نکند) نبش قبر میکنیم تا استخوانهای نجستان را به خانواده نجسترتان برگردانیم.
اما ما دست خالی برمیگردیم. چون یک زن پرده را کنار میزند و ما را میبنید.
ما فکرش را نمیکردیم وقتی میگویم شهر را تخلیه کنید ممکن است آدمها گوش نکنند و ما با یک گلوله روی گردن و یک گلوله زیر شانه زن، باید مجروحش کنیم.
ما فکر این را نکردیم که پسر و دختر زن میخواهند برسانندش بیمارستان و ما نباید بگذاریم عملیاتمان لو برود!
ما همه شهر را بمبارات میکنیم. پهپاد میفرستیم و ماشینشان را هدف میگیریم.
ما فکر همه جا را کرده بودیم جز اینجا که پیکر پسر از ماشین پرت شود بیرون و بعدها وقتی خانواده همهی بیمارستانها را دنبال مادر میگردند میفهمند اصلا به بیمارستان نرسیدن.
ما فکر اینجا را نکرده بودیم که مادر خانواده، قبل رفتن تفال بزند به قرآن و آیه شهادت بیاید.
ما فکر هیچ جا را نکرده بودیم جز این که «بشری» دختری از این خانواده که که ایران زندگی میکند اشکش را پاک کند و بگوید: «مادر؛ همیشه و همه جا زودتر از ما میآمد و کارها را راست و ریس میکرد؛ الان هم زودتر رفته آن دنیا کارهای ما را راست و ریس کند؛ انشالله توی بهشت ببنیمش.»
بشری مادر است و مادرها را خوب میشناسد.
ما اسرائیلی هستیم و بعید است فکر کنیم؛ چون ما آدم نیستیم؛ حمار ابن حماریم.
#جنگ_رمضان#لبنان
معصومه سادات صدریپنجشنبه | ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ | #قمــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۲۴۳
۱۴:۳۰
که منِ دلشده این ره نه به خود میپویم
تحلیلگری نوشته بود: «چون دیپلماسی مقاومت کرد و امتیاز نداد دشمن دید چیزی دستش را نمیگیرد حمله کرد! اصلا جنگ رمضان نتیجه مقاومت در مذاکرات بود!»
صدر و ذیلِ تحلیلهای اینجنسی مهمل است!
مردی که دربارهاش میگفتند: آقا در جریان همه چیز هستند، با ایشان هماهنگ شده، اخیرا نظرشان در باب مذاکرات عوض شده و هر ادا و اطواری که خواستند از تأویل و تفسیر سر حرفهاش درآوردند حالا شهید شده. آنقدر از او روایت ساختند که پنج ماه قبل از شهادتش روز اول مهر، ماستِ مذاکره با آمریکا را کیسه کرد و گفت: «مذاکره با آمریکا نه تنها به نفع ما نیست مضر هم هست!»
حالا خودش رفته و یک امت مبعوث را گذاشته پای کار....
امتی متشکل از راننده اتوبوس و پاکبان تا پاسدار و دکترای عمران و معلم و پزشک که حرفشان این است: «ما به مذاکره با آمریکا امیدی نداریم.»
امتی که توی این شصت و سه روز نگذاشت دعوای بین نخبگانِ همیشهی خدا دو قطبی، پاش به ساحت خیابان برسد و دستاوردهای اهل خیابان و خون دلِ رزمندههای میدان به بهانه حفظ وحدت مصادره شود. اهالی خیابان دردشان این بود که اگر وحدتی هست حول محور کلام آقای شهید باید باشد! حول محور بُتشکنی که توی جلد ۱۸ صحیفه امام خمینی آمده. ما با خلاف اینها وحدتی نداریم. ما آنقدرها محجور نیستیم که حول محور تأویل این گروه و تفسیر آن گروه اجماع کنیم.اگر قرار بود با شیطان بزرگ در سایه تهدید و خط و نشان بنشینیم سر میز مذاکره چرا آن روز لانه جاسوسیش را تسخیر کردیم و پرتشان کردیم بیرون؟
کسی نمیداند منشاء یکصدایی اهل خیابان کجاست. آدمهایی که آنقدر زیادند که زمانِ «تبانی کردن» نداشتند اما جنس خواستههایشان عین هم است. عین کلامِ امام شهید که گفت: «قبول مذاکرهای را که با تهدید همراه است، هیچ ملّت باشرفی انجام نمیدهد، هیچ سیاستمدار خردمندی هم آن را تصدیق نمیکند.»
اهل خیابان میگویند دشمن در سایه تزویر جنگ را نگه داشته. تا مقاومت ما را بشکند. تا هَتَکِ وحدتی که حول کلام امام شهید شکل گرفته را وَتَک کند. با آن نشد، فیتیله فشار اقتصادی را هر جور که راه داشته باشد میکشد بالا! خناسها را میاندازد بین صفوف خیابان که «اینها الناس» دو ماه آزگار ریز و دُرُشتتان کف خیابانید اما نه تنها دست و پایتان را نبوسیدند حالا قیمت همه چیز چند برابر هم شده! میبینید حقتان را چجوری گذاشتند کفِ دستتان؟
فشار اقتصادی هم کارگر نیفتد ترکیبی از همه فسق و فجورهایش را امتحان میکند! اهالی خیابان تا آخر این بازی را بلدند.
آنها که منشاء این انسجام نَشِکَستنیِ عیال الله را نمیفهمند بدانند این مردم با مردم همعصر خودشان فرق دارند. سنت خداست که بعثت را روی دوش کسانی بگذارد که اهلند، طاقتش زیاد است و نور چشمشان کلماتی که از حنجره ولی خدا بیرون آمده را از دسیسههای نفاق تمیز میدهد. اینها که چنگ انداختهاند گوشه گوشه کوچهها و خیابانها که این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست که ۱۸ و ۱۹ دی کردید. شما را شیطان بزرگ کشاند توی خیابان و ما را خدای بزرگ مبعوث کرد!
کسی که در مقابل مطالبه مشروعِ اهل خیابان قد علم کند مقابل اراده الهی ایستاده. کسی که مقابل اراده خدا بایستد محکوم به شکست است.
اهالیِ شب قصه رنجِ بعثت انبیاء را از بَرَند!داستان ابراهیم و موسی و یحیی...و داستان آن پیامبری که هیچ نبیای مانند او در رسالتش رنج نکشید. ما امت همین پیامبریم و خدا همه راههای شکست را بر ما بسته است. ما اهالی مبعوث خیابانیم و تاریخ شاهدی ندارد که خدا بعثت را بر شانههای ستبر کسی گذاشته باشد و او از رسالتش به بهانهای کناره گرفته باشد.«وَمَاالنَّصر اِلّا مِن عِنداللهِ العَزیزِ الحَکیم»
پ.ن: مبعوثانِ شریفِ خیابان این پلاکارد را دست به دست کنید باشد که رستگار شویم.
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
طیبه فریدجمعه | ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #فارس #شیرازــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
تحلیلگری نوشته بود: «چون دیپلماسی مقاومت کرد و امتیاز نداد دشمن دید چیزی دستش را نمیگیرد حمله کرد! اصلا جنگ رمضان نتیجه مقاومت در مذاکرات بود!»
صدر و ذیلِ تحلیلهای اینجنسی مهمل است!
مردی که دربارهاش میگفتند: آقا در جریان همه چیز هستند، با ایشان هماهنگ شده، اخیرا نظرشان در باب مذاکرات عوض شده و هر ادا و اطواری که خواستند از تأویل و تفسیر سر حرفهاش درآوردند حالا شهید شده. آنقدر از او روایت ساختند که پنج ماه قبل از شهادتش روز اول مهر، ماستِ مذاکره با آمریکا را کیسه کرد و گفت: «مذاکره با آمریکا نه تنها به نفع ما نیست مضر هم هست!»
حالا خودش رفته و یک امت مبعوث را گذاشته پای کار....
امتی متشکل از راننده اتوبوس و پاکبان تا پاسدار و دکترای عمران و معلم و پزشک که حرفشان این است: «ما به مذاکره با آمریکا امیدی نداریم.»
امتی که توی این شصت و سه روز نگذاشت دعوای بین نخبگانِ همیشهی خدا دو قطبی، پاش به ساحت خیابان برسد و دستاوردهای اهل خیابان و خون دلِ رزمندههای میدان به بهانه حفظ وحدت مصادره شود. اهالی خیابان دردشان این بود که اگر وحدتی هست حول محور کلام آقای شهید باید باشد! حول محور بُتشکنی که توی جلد ۱۸ صحیفه امام خمینی آمده. ما با خلاف اینها وحدتی نداریم. ما آنقدرها محجور نیستیم که حول محور تأویل این گروه و تفسیر آن گروه اجماع کنیم.اگر قرار بود با شیطان بزرگ در سایه تهدید و خط و نشان بنشینیم سر میز مذاکره چرا آن روز لانه جاسوسیش را تسخیر کردیم و پرتشان کردیم بیرون؟
کسی نمیداند منشاء یکصدایی اهل خیابان کجاست. آدمهایی که آنقدر زیادند که زمانِ «تبانی کردن» نداشتند اما جنس خواستههایشان عین هم است. عین کلامِ امام شهید که گفت: «قبول مذاکرهای را که با تهدید همراه است، هیچ ملّت باشرفی انجام نمیدهد، هیچ سیاستمدار خردمندی هم آن را تصدیق نمیکند.»
اهل خیابان میگویند دشمن در سایه تزویر جنگ را نگه داشته. تا مقاومت ما را بشکند. تا هَتَکِ وحدتی که حول کلام امام شهید شکل گرفته را وَتَک کند. با آن نشد، فیتیله فشار اقتصادی را هر جور که راه داشته باشد میکشد بالا! خناسها را میاندازد بین صفوف خیابان که «اینها الناس» دو ماه آزگار ریز و دُرُشتتان کف خیابانید اما نه تنها دست و پایتان را نبوسیدند حالا قیمت همه چیز چند برابر هم شده! میبینید حقتان را چجوری گذاشتند کفِ دستتان؟
فشار اقتصادی هم کارگر نیفتد ترکیبی از همه فسق و فجورهایش را امتحان میکند! اهالی خیابان تا آخر این بازی را بلدند.
آنها که منشاء این انسجام نَشِکَستنیِ عیال الله را نمیفهمند بدانند این مردم با مردم همعصر خودشان فرق دارند. سنت خداست که بعثت را روی دوش کسانی بگذارد که اهلند، طاقتش زیاد است و نور چشمشان کلماتی که از حنجره ولی خدا بیرون آمده را از دسیسههای نفاق تمیز میدهد. اینها که چنگ انداختهاند گوشه گوشه کوچهها و خیابانها که این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست که ۱۸ و ۱۹ دی کردید. شما را شیطان بزرگ کشاند توی خیابان و ما را خدای بزرگ مبعوث کرد!
کسی که در مقابل مطالبه مشروعِ اهل خیابان قد علم کند مقابل اراده الهی ایستاده. کسی که مقابل اراده خدا بایستد محکوم به شکست است.
اهالیِ شب قصه رنجِ بعثت انبیاء را از بَرَند!داستان ابراهیم و موسی و یحیی...و داستان آن پیامبری که هیچ نبیای مانند او در رسالتش رنج نکشید. ما امت همین پیامبریم و خدا همه راههای شکست را بر ما بسته است. ما اهالی مبعوث خیابانیم و تاریخ شاهدی ندارد که خدا بعثت را بر شانههای ستبر کسی گذاشته باشد و او از رسالتش به بهانهای کناره گرفته باشد.«وَمَاالنَّصر اِلّا مِن عِنداللهِ العَزیزِ الحَکیم»
پ.ن: مبعوثانِ شریفِ خیابان این پلاکارد را دست به دست کنید باشد که رستگار شویم.
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
طیبه فریدجمعه | ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #فارس #شیرازــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۲۴۲
۱۵:۰۰
به وسعت یک جهان
برای من که مدتی است، برخلاف میلم ناچار به مهاجرت و زندگی در آمریکا شدهام، چیزهای کوچکی که شاید قبلاً کمتر به چشمم میآمد، حالا مدام توجهم را جلب میکند.
یکی از آنها پرچمهاست. کافی است کمی در شهر راه بروی؛ پرچم آمریکا همهجا هست: جلوی خانهها، روی مغازهها، در مدرسهها، در کلاسها، در حیاطها، حتی روی لباس آدمها و جالب اینجاست که هیچکس هم بابت این وطندوستی مسخره نمیشود.
آنوقت در کشور ما ایران، با آن فرهنگ غنی، خیلی جاها بابت وطندوستی مسخره میشوی و گاهی حتی هزینه میدهی.
لبم را گاز میگیرم و سعی میکنم بدبینیهایم را کنار بگذارم و به این فکر میکنم چه سیاست زیرکانهای است که در کشوری با این همه مهاجر، انگار از همان کودکی یاد میگیرند به جایی که در آن زندگی میکنند حس تعلق داشته باشند.
این روزها، هر بار کسی میفهمد من ایرانیام، ناخودآگاه منتظر واکنشش میمانم.
چند وقت پیش در فروشگاه، مردی آسیایی از کنارم رد شد و پرسید اهل کجا هستم. وقتی گفتم ایران، مکثی کرد، لبخند زد و گفت: «امیدوارم تنگه رو نگه دارید.»
جمله کوتاهی بود، اما تا ساعتها در ذهنم ماند. نه الزاما به خاطر سیاستش، بلکه به خاطر حس عجیبی که پشتش بود؛ حس اینکه کسی در آن سوی دنیا، خودش را به سرنوشت تو نزدیک میبیند.
انگار نشانههای کوچکی است که از شروع جنگ برایم پررنگتر شده.
مثلاً چند روز پیش با یک گروه ضدِ جنگ جلوی محل کار سناتور اورگان تجمع داشتیم. جمعیت زیادی نبود، اما دلهایمان به هم گرم بود. بعد تصمیم گرفتیم در یکی از شلوغترین ساعتهای روز برویم روی پل مرکز شهر و پرچمهایمان را بالا ببریم.
بالا گرفتن پرچم ایران وسط آمریکا حس عجیبی داشت. انگار برای چند لحظه وسط خاک وطن ایستادهای و بغلش کردهای.
ماشینها از زیر پل رد میشدند؛ خیلیها بوق میزدند، دست تکان میدادند و هر جور شده حمایتشان را ابراز میکردند.
همین صحنهها خاطرم را به روزهای اول جنگ برد. همان روزهایی که یک بار وسط تجمع شلوغ ضدپادشاهی که علیه ترامپ برگزار شده بود، پرچم ضدِ جنگ با ایران را که خودم نقاشی کرده بودم توی دست داشتم و پرچم ایران را روی دوشم انداخته بودم.
ناگهان کسی روی شانهام زد و با هیجان گفت: «ایران زنده باد!»
برگشتم و دیدم مردی انگلیسیزبان این جمله را فارسی روی کاغذ نوشته و با لهجه بامزهای تکرارش میکند. به خاطر اینکه پرچم ایران را دیده بود و فهمیده بود فارسی حرف میزنم، با شوق آمده بود این جمله را بگوید.
این همراهیها فقط در خیابان و تجمعها نبود. اوایل جنگ، معلم دخترم هم او را کنار کشیده بود، از حال خانوادهمان در ایران پرسیده بود و در آخر گفته بود: «هر وقت خواستی حرف بزنی، بیا پیش من.»
وقتی به این روزها فکر میکنم، میبینم همهی این تصویرها، با اینکه کوچک و پراکندهاند، انگار با نخ نامرئی به هم وصلاند. نشانههایی از اینکه نگاه خیلیها به ایرانیها تغییر کرده. اینکه برای ایستادگی تشویقمان میکنند. اینکه آدمهای تازهای کنارمان پیدا کردهایم و بیشتر از قبل درد و نگرانی همدیگر را میفهمیم.
فکر میکنم حالا، بیشتر از هر زمان دیگری، در مفهومی به وسعت یک جهان به هم رسیدهایم. مفهومی به نام: «انسانیت».
پ.ن: فیلمی که در پیوست قرار گرفته، مربوط به مرد انگلیسیزبانی است که در راهپیمایی صحبت کرد.
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
سعیده سادات خرداد ۱۴۰۵ | #آمریکاــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
برای من که مدتی است، برخلاف میلم ناچار به مهاجرت و زندگی در آمریکا شدهام، چیزهای کوچکی که شاید قبلاً کمتر به چشمم میآمد، حالا مدام توجهم را جلب میکند.
یکی از آنها پرچمهاست. کافی است کمی در شهر راه بروی؛ پرچم آمریکا همهجا هست: جلوی خانهها، روی مغازهها، در مدرسهها، در کلاسها، در حیاطها، حتی روی لباس آدمها و جالب اینجاست که هیچکس هم بابت این وطندوستی مسخره نمیشود.
آنوقت در کشور ما ایران، با آن فرهنگ غنی، خیلی جاها بابت وطندوستی مسخره میشوی و گاهی حتی هزینه میدهی.
لبم را گاز میگیرم و سعی میکنم بدبینیهایم را کنار بگذارم و به این فکر میکنم چه سیاست زیرکانهای است که در کشوری با این همه مهاجر، انگار از همان کودکی یاد میگیرند به جایی که در آن زندگی میکنند حس تعلق داشته باشند.
این روزها، هر بار کسی میفهمد من ایرانیام، ناخودآگاه منتظر واکنشش میمانم.
چند وقت پیش در فروشگاه، مردی آسیایی از کنارم رد شد و پرسید اهل کجا هستم. وقتی گفتم ایران، مکثی کرد، لبخند زد و گفت: «امیدوارم تنگه رو نگه دارید.»
جمله کوتاهی بود، اما تا ساعتها در ذهنم ماند. نه الزاما به خاطر سیاستش، بلکه به خاطر حس عجیبی که پشتش بود؛ حس اینکه کسی در آن سوی دنیا، خودش را به سرنوشت تو نزدیک میبیند.
انگار نشانههای کوچکی است که از شروع جنگ برایم پررنگتر شده.
مثلاً چند روز پیش با یک گروه ضدِ جنگ جلوی محل کار سناتور اورگان تجمع داشتیم. جمعیت زیادی نبود، اما دلهایمان به هم گرم بود. بعد تصمیم گرفتیم در یکی از شلوغترین ساعتهای روز برویم روی پل مرکز شهر و پرچمهایمان را بالا ببریم.
بالا گرفتن پرچم ایران وسط آمریکا حس عجیبی داشت. انگار برای چند لحظه وسط خاک وطن ایستادهای و بغلش کردهای.
ماشینها از زیر پل رد میشدند؛ خیلیها بوق میزدند، دست تکان میدادند و هر جور شده حمایتشان را ابراز میکردند.
همین صحنهها خاطرم را به روزهای اول جنگ برد. همان روزهایی که یک بار وسط تجمع شلوغ ضدپادشاهی که علیه ترامپ برگزار شده بود، پرچم ضدِ جنگ با ایران را که خودم نقاشی کرده بودم توی دست داشتم و پرچم ایران را روی دوشم انداخته بودم.
ناگهان کسی روی شانهام زد و با هیجان گفت: «ایران زنده باد!»
برگشتم و دیدم مردی انگلیسیزبان این جمله را فارسی روی کاغذ نوشته و با لهجه بامزهای تکرارش میکند. به خاطر اینکه پرچم ایران را دیده بود و فهمیده بود فارسی حرف میزنم، با شوق آمده بود این جمله را بگوید.
این همراهیها فقط در خیابان و تجمعها نبود. اوایل جنگ، معلم دخترم هم او را کنار کشیده بود، از حال خانوادهمان در ایران پرسیده بود و در آخر گفته بود: «هر وقت خواستی حرف بزنی، بیا پیش من.»
وقتی به این روزها فکر میکنم، میبینم همهی این تصویرها، با اینکه کوچک و پراکندهاند، انگار با نخ نامرئی به هم وصلاند. نشانههایی از اینکه نگاه خیلیها به ایرانیها تغییر کرده. اینکه برای ایستادگی تشویقمان میکنند. اینکه آدمهای تازهای کنارمان پیدا کردهایم و بیشتر از قبل درد و نگرانی همدیگر را میفهمیم.
فکر میکنم حالا، بیشتر از هر زمان دیگری، در مفهومی به وسعت یک جهان به هم رسیدهایم. مفهومی به نام: «انسانیت».
پ.ن: فیلمی که در پیوست قرار گرفته، مربوط به مرد انگلیسیزبانی است که در راهپیمایی صحبت کرد.
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
سعیده سادات خرداد ۱۴۰۵ | #آمریکاــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱۸۱
۱۶:۰۰
بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷
کاش هیچوقت مذاکره نمیکردیم...
روزهای اول دفاع مقدس سوم، حملِ پرچم، عادی بود. پرچم برایمان نماد جشنهای ملی بود. بیرقی بود که روزهای خاص از صندوقخانههای خاطراتمان بیرون میکشیدیم و بعد دوباره تا سال بعد و وعدهای دیگر بایگانیاش میکردیم...
دم در ورودی مترو، منتظر خواهرم ایستاده بودم. خانمی را دیدم که با پرچم بزرگی در دست به سرعت از کنارم رد شد. پرچم را زیر چادرش مخفی کرده بود. با اینکه سعی میکرد کسی نبیندش ولی ساتن سرخ، سفید و سبزِ براقش از لای چادرش بیرون زده بود.
با خواهرم، پای ایستگاه مترو که رسیدیم، دیدیم روی صندلی نشسته است. خیلی مغموم و دلشکسته به نظر میرسید. نزدیکش شدم و به آرامی گفتم: «میبینم که پرچم هم برداشتین. آفرین! چه روحیهای!» سری تکان داد و گفت: «دیروز که با خودم نیاورده بودم، خیلی عذاب وجدان داشتم...»
مترو با صدای خاص کشیده شدنش روی ریل، توقف کرد. با عجله بلند شد که برود. نگاهم پشت سرش کشیده شد. پرچم بزرگش را که دور چوب سختی پیچیده شده بود زیر چادرش بلند کرد و سوار شد. خیلی به روحیهاش غبطه خوردم.
نرسیده به چهارراه شهید بهشتی دوباره در میان جمعیت دیدمش. چهرهاش سرخ شده بود. داشت گریه میکرد. گوشهایم را تیز کردم. شنیدم که ملتمسانه میگفت: «شما را به خدا نذارین مذاکره بکنن... به خدا اگر مذاکره بکنن کفن میپوشم میرم جلوی وزارت امور خارجه...» مستأصل مانده بودم. نمیدانستم چه بگویم.
یاد جنگ دوازدهروزه افتادم. دلم آتش گرفت. کاش هیچوقت مذاکره نمیکردیم. کاش دیگر هرگز مذاکره نکنیم.
نگاهم به سمت پرچمش کشیده شد. این روزها که آسمان گاهی سنگینتر از همیشه است، حس میکنم، پرچم ایران بیشتر از همیشه معنا دارد؛ نه فقط بر فراز دستهایمان در تجمعها و شیشههای ماشینها که بر فراز دلهایی که هرگز از امید پیروزی، کوتاه نخواهند آمد.
این دلربای سبز، سفید و سرخ با الله زیبایش، یادآور این است که ممکن است روزهای سختی در راه باشند اما ریشههای سرزمینمان اگر در خاکِ ایمان و غیرت باشد که هست؛ با هیچ طوفانی از جا کنده نمیشود. اینروزها دیگر پرچم فقط نماد ملی، بیرق وفاداری، ایستادگی و اتحادمان نیست. عضو جداناپذیر شبهای در خیابانها و گوشهی خانههایمان شده است. هر چند روز یکبار میبریم، میشوریم، نخکشیهایش را میدوزیم، اتویش میکنیم و دوباره عَلَمش میکنیم.
ما دیگر مبعوث شدهایم! پرچمهایمان اسلحههایمان شدهاند. ما دیگر اسلحههایمان را غلاف نمیکنیم.
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
مولود سعیدی اطهرچهارشنبه | ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ | #آذربایجان_شرقی #تبریزــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
روزهای اول دفاع مقدس سوم، حملِ پرچم، عادی بود. پرچم برایمان نماد جشنهای ملی بود. بیرقی بود که روزهای خاص از صندوقخانههای خاطراتمان بیرون میکشیدیم و بعد دوباره تا سال بعد و وعدهای دیگر بایگانیاش میکردیم...
دم در ورودی مترو، منتظر خواهرم ایستاده بودم. خانمی را دیدم که با پرچم بزرگی در دست به سرعت از کنارم رد شد. پرچم را زیر چادرش مخفی کرده بود. با اینکه سعی میکرد کسی نبیندش ولی ساتن سرخ، سفید و سبزِ براقش از لای چادرش بیرون زده بود.
با خواهرم، پای ایستگاه مترو که رسیدیم، دیدیم روی صندلی نشسته است. خیلی مغموم و دلشکسته به نظر میرسید. نزدیکش شدم و به آرامی گفتم: «میبینم که پرچم هم برداشتین. آفرین! چه روحیهای!» سری تکان داد و گفت: «دیروز که با خودم نیاورده بودم، خیلی عذاب وجدان داشتم...»
مترو با صدای خاص کشیده شدنش روی ریل، توقف کرد. با عجله بلند شد که برود. نگاهم پشت سرش کشیده شد. پرچم بزرگش را که دور چوب سختی پیچیده شده بود زیر چادرش بلند کرد و سوار شد. خیلی به روحیهاش غبطه خوردم.
نرسیده به چهارراه شهید بهشتی دوباره در میان جمعیت دیدمش. چهرهاش سرخ شده بود. داشت گریه میکرد. گوشهایم را تیز کردم. شنیدم که ملتمسانه میگفت: «شما را به خدا نذارین مذاکره بکنن... به خدا اگر مذاکره بکنن کفن میپوشم میرم جلوی وزارت امور خارجه...» مستأصل مانده بودم. نمیدانستم چه بگویم.
یاد جنگ دوازدهروزه افتادم. دلم آتش گرفت. کاش هیچوقت مذاکره نمیکردیم. کاش دیگر هرگز مذاکره نکنیم.
نگاهم به سمت پرچمش کشیده شد. این روزها که آسمان گاهی سنگینتر از همیشه است، حس میکنم، پرچم ایران بیشتر از همیشه معنا دارد؛ نه فقط بر فراز دستهایمان در تجمعها و شیشههای ماشینها که بر فراز دلهایی که هرگز از امید پیروزی، کوتاه نخواهند آمد.
این دلربای سبز، سفید و سرخ با الله زیبایش، یادآور این است که ممکن است روزهای سختی در راه باشند اما ریشههای سرزمینمان اگر در خاکِ ایمان و غیرت باشد که هست؛ با هیچ طوفانی از جا کنده نمیشود. اینروزها دیگر پرچم فقط نماد ملی، بیرق وفاداری، ایستادگی و اتحادمان نیست. عضو جداناپذیر شبهای در خیابانها و گوشهی خانههایمان شده است. هر چند روز یکبار میبریم، میشوریم، نخکشیهایش را میدوزیم، اتویش میکنیم و دوباره عَلَمش میکنیم.
ما دیگر مبعوث شدهایم! پرچمهایمان اسلحههایمان شدهاند. ما دیگر اسلحههایمان را غلاف نمیکنیم.
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
مولود سعیدی اطهرچهارشنبه | ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ | #آذربایجان_شرقی #تبریزــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱۱
۱۶:۵۰
این شرط رهبری هم محقق نشد!
دیشب خواب دیدم دارم روی پلاکاردی مینویسم:۶۰ روز فرصت به اقتصاد آمریکا ۶۰ روز فرصت به پیشروی استحاله فرهنگی و برهنگی ۶۰ روز فرصت به تورم افسارگسیخته در ایران ۶۰ روز فرصت تمرین برای گفتن «متاسفانه این شرط رهبری هم محقق نشد!» توی تلویزیون
این سومین خواب عجیب زندگیام است. خواب اول در ۱۵ سالگیام بود. توی دوره حفظ کل بودم. خواب دیدم روی تاب بزرگی که به آسمان وصل است، نشستهام و دارم حفظ جدیدم را میخوانم. هر آیه روی ابرهای بالای سرم نقش میبست.
خواب دوم وقتی بود که برای آزمون آیلتس آماده میشدم. یک خواب روزمره معمولی بود با این تفاوت که همه تویش انگلیسی حرف میزدند؛ حتی گربه همسایه.
این خواب را میبینم چون صد روز است به «او» و حرفهایش فکر میکنم. اینکه گفت مذاکره با آدمحسابیهای آمریکا بیفایده است، اینها (دولت ترامپ) که آدمحسابی هم نیستند. اینکه گفت آمریکا فقط تسلیم بیقید و شرط میخواهد. و آخرین کلامش قبل شهادت؛ مثلی لا یبایع مثله.
دیروز ساعات واپسین روز جمعه و دعای سمات را شاهد گرفتم که ما به تفاهمنامهای که حتی بخشی از شروط رهبری را لحاظ نکرده، راضی نیستیم.
ما یعنی من و تمام کسانی که نمیخواهند حرفهای کسی را زمین بگذارند تا جنازهاش را از زمین بردارند. ما یعنی من و تمام کسانی که طاقت ندارند هر هزار سال یکبار حسین و حسینیتباری با خانوادهاش به مذبح برود و ما فقط سینه بزنیم و اشک بریزیم. در آخر هم شاممان را بگیریم و برویم خانههامان.
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
سمانه بهگام شنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | #تهرانــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
دیشب خواب دیدم دارم روی پلاکاردی مینویسم:۶۰ روز فرصت به اقتصاد آمریکا ۶۰ روز فرصت به پیشروی استحاله فرهنگی و برهنگی ۶۰ روز فرصت به تورم افسارگسیخته در ایران ۶۰ روز فرصت تمرین برای گفتن «متاسفانه این شرط رهبری هم محقق نشد!» توی تلویزیون
این سومین خواب عجیب زندگیام است. خواب اول در ۱۵ سالگیام بود. توی دوره حفظ کل بودم. خواب دیدم روی تاب بزرگی که به آسمان وصل است، نشستهام و دارم حفظ جدیدم را میخوانم. هر آیه روی ابرهای بالای سرم نقش میبست.
خواب دوم وقتی بود که برای آزمون آیلتس آماده میشدم. یک خواب روزمره معمولی بود با این تفاوت که همه تویش انگلیسی حرف میزدند؛ حتی گربه همسایه.
این خواب را میبینم چون صد روز است به «او» و حرفهایش فکر میکنم. اینکه گفت مذاکره با آدمحسابیهای آمریکا بیفایده است، اینها (دولت ترامپ) که آدمحسابی هم نیستند. اینکه گفت آمریکا فقط تسلیم بیقید و شرط میخواهد. و آخرین کلامش قبل شهادت؛ مثلی لا یبایع مثله.
دیروز ساعات واپسین روز جمعه و دعای سمات را شاهد گرفتم که ما به تفاهمنامهای که حتی بخشی از شروط رهبری را لحاظ نکرده، راضی نیستیم.
ما یعنی من و تمام کسانی که نمیخواهند حرفهای کسی را زمین بگذارند تا جنازهاش را از زمین بردارند. ما یعنی من و تمام کسانی که طاقت ندارند هر هزار سال یکبار حسین و حسینیتباری با خانوادهاش به مذبح برود و ما فقط سینه بزنیم و اشک بریزیم. در آخر هم شاممان را بگیریم و برویم خانههامان.
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
سمانه بهگام شنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | #تهرانــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱۶۹
۱۷:۱۸
بهشت جامزهریها
چند روز است که مینویسم و پاک میکنم.چند روز است چند صد تصویری که شبها از خیابان ثبت کردم و نوشتم را میبینم و بغض میکنم.
صبح روز ۱۰ اسفند فکر میکردم حالا مضطرترینیم برای ظهور، شبش کف خیابان و زیر موشکباران با خودم گفتم دیگر تمام میشود رسم امامکشی و خدا ذخیرهاش را برای ما ظاهر میکند، این زن و مردهای بچهبهبغل جانفدای کف خیابان آمدهاند همین را ثابت کنند.
الان ولی حس میکنم خیلی دوریم... خیلی عقب... خیلی
خدا شاهد است که ما سوره فتح و دعای توسلهایمان را نهفقط برای میدان نبرد که برای میز مقاومت هم خواندیم.
یعنی بعد از آن «دلیل: تجربه؟» و بعد از آن «شرافتمندانه، هوشمندانه و عاقلانه» نبودن مذاکره با آمریکا و بعد از آن «ده شرط رهبری» دلمان میخواست اسمش را میز مقاومت بگذارید و نه میز مذاکره.
ولی در جنگلیترین حالت دنیا، در سخیفترین زمان معنی «قوانین بینالمللی» و در مضحکترین حالت «گفتوگو زیر ماشه» حرف از قواعد بینالملل و قول و تعهد زده شد.
ایران بهشت جامزهریها، برجامیها و تبریکگویانشان است!
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
فروغ زالشنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | ــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
چند روز است که مینویسم و پاک میکنم.چند روز است چند صد تصویری که شبها از خیابان ثبت کردم و نوشتم را میبینم و بغض میکنم.
صبح روز ۱۰ اسفند فکر میکردم حالا مضطرترینیم برای ظهور، شبش کف خیابان و زیر موشکباران با خودم گفتم دیگر تمام میشود رسم امامکشی و خدا ذخیرهاش را برای ما ظاهر میکند، این زن و مردهای بچهبهبغل جانفدای کف خیابان آمدهاند همین را ثابت کنند.
الان ولی حس میکنم خیلی دوریم... خیلی عقب... خیلی
خدا شاهد است که ما سوره فتح و دعای توسلهایمان را نهفقط برای میدان نبرد که برای میز مقاومت هم خواندیم.
یعنی بعد از آن «دلیل: تجربه؟» و بعد از آن «شرافتمندانه، هوشمندانه و عاقلانه» نبودن مذاکره با آمریکا و بعد از آن «ده شرط رهبری» دلمان میخواست اسمش را میز مقاومت بگذارید و نه میز مذاکره.
ولی در جنگلیترین حالت دنیا، در سخیفترین زمان معنی «قوانین بینالمللی» و در مضحکترین حالت «گفتوگو زیر ماشه» حرف از قواعد بینالملل و قول و تعهد زده شد.
ایران بهشت جامزهریها، برجامیها و تبریکگویانشان است!
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
فروغ زالشنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۲۱۶
۱۷:۵۱
از کسایی میترسم که آمریکا رو دوس دارن
یکی از دوستان پیام داد و نوشت: «من، بیشتر از کسایی که از آمریکا میترسن، از کسایی میترسم که آمریکا رو دوس دارن. حتی فراتر از اعتماد کردن، دوستش دارن.»
دوستم زهرا هم توی گروه بچههای کلاس عربی نوشت: «ترامپ دست رو قرآنم بذاره، قسم به لفظ جلاله الله هم بخوره که امضا میکنه، من یقیناً بر این باورم که دروغ میگه.»
زهرا یک دفعه میشود نمایندهٔ تمامقدِ ملت مبعوث؛ همان ملتی که تحت تعلیم و تربیت خودِ ولیّ جامعه بوده و آنقدر در شخصیت ولیّ جامعه ذوب است که ذهنش با هندسهٔ ذهنی او همراستا شده است. این ملت مبعوث در صدوچندمین روز جنگ رمضان، جملاتی را به زبان میآورد که سادهشدهٔ حرفهای ۳۷ سال قبل است در دیداری رسمی با اعضای جنبشی مبارز علیه اسرائیل.
ملت مبعوث بدون اینکه بداند، ترجمانی خودمانی میشود برای این جملاتِ امام راحل، آیتالله العظمی سیدروحالله خمینی، در دیدار با اعضای جنبش آمل
«اگر امریکا و اسرائیل «لا اله الاّ الله» بگویند، ما قبول نداریم؛ چرا که آنها میخواهند سرِ ما کلاه بگذارند. آنها که صحبت از صلح میکنند، میخواهند منطقه را به جنگ بکشند. شما متوقعید ما در مقابل امریکا و اسرائیل و دیگر ابرقدرتها، که میخواهند منطقه را ببلعند، بیتفاوت باشیم؟»
در جواب زهرا مینویسم که شبیه همین حرفت را حضرت امام هم جایی گفته است و او، دوباره میشود نمایندهای از ملت برخاسته؛ خاشعانه و مریدانه مینویسد: «بهبه! خوشحال شدم به امام نگاهم نزدیک بود.»
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
زینب علیاشرفیشنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | #آذربایجان_شرقی #تبریزــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
یکی از دوستان پیام داد و نوشت: «من، بیشتر از کسایی که از آمریکا میترسن، از کسایی میترسم که آمریکا رو دوس دارن. حتی فراتر از اعتماد کردن، دوستش دارن.»
دوستم زهرا هم توی گروه بچههای کلاس عربی نوشت: «ترامپ دست رو قرآنم بذاره، قسم به لفظ جلاله الله هم بخوره که امضا میکنه، من یقیناً بر این باورم که دروغ میگه.»
زهرا یک دفعه میشود نمایندهٔ تمامقدِ ملت مبعوث؛ همان ملتی که تحت تعلیم و تربیت خودِ ولیّ جامعه بوده و آنقدر در شخصیت ولیّ جامعه ذوب است که ذهنش با هندسهٔ ذهنی او همراستا شده است. این ملت مبعوث در صدوچندمین روز جنگ رمضان، جملاتی را به زبان میآورد که سادهشدهٔ حرفهای ۳۷ سال قبل است در دیداری رسمی با اعضای جنبشی مبارز علیه اسرائیل.
ملت مبعوث بدون اینکه بداند، ترجمانی خودمانی میشود برای این جملاتِ امام راحل، آیتالله العظمی سیدروحالله خمینی، در دیدار با اعضای جنبش آمل
«اگر امریکا و اسرائیل «لا اله الاّ الله» بگویند، ما قبول نداریم؛ چرا که آنها میخواهند سرِ ما کلاه بگذارند. آنها که صحبت از صلح میکنند، میخواهند منطقه را به جنگ بکشند. شما متوقعید ما در مقابل امریکا و اسرائیل و دیگر ابرقدرتها، که میخواهند منطقه را ببلعند، بیتفاوت باشیم؟»
در جواب زهرا مینویسم که شبیه همین حرفت را حضرت امام هم جایی گفته است و او، دوباره میشود نمایندهای از ملت برخاسته؛ خاشعانه و مریدانه مینویسد: «بهبه! خوشحال شدم به امام نگاهم نزدیک بود.»
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
زینب علیاشرفیشنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | #آذربایجان_شرقی #تبریزــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱۴۶
۱۸:۲۰
لب هرمزی(بخش اول)
هر وقت حرف از مذاکرهی بین ایران و امریکا میشود یادم به ماجرای خرِ غُلمسین میافتد و هنوز که هنوز است دلم خنک میشود بابتش.
دعوت شده بودیم ولاتِ (روستا) قوچی. توی دلِ کوه بود. حوزهی استحفاظی ولات از ابتدای گلهدونیِ کُکای بزرگ غُلمسین (غلامحسین) بود تا انتهای گلهدونیِ ککای کوچکترش. چهار ککا بودند که کارشان چوپانی بود. چهار اتاق بزرگ تقریباً چهلمتری داشتند که ردیفی پشت سر هم ساخته شده بود و در هر اتاق یک ککا با خانوادهاش زندگی میکرد. آشپزخانهی بزرگی داشتند که جاریها مشترک در آن غذا درست میکردند.
چون توی کوه زندگی میکردند، پشتبام حمام و دستشوییشان خَسِ گلهای (طویله) غُلمسین بود. وقتی توی دستشویی مینشستی هر لحظه احساس میکردی الآن است که دنیا روی سرت خراب شود. از بس گوسفندها و گاوها و الاغها پایشان را زمین میکوبیدند، انگار هزار تا سوار اسبی رُپ رُپ توی سرت میدویدند. بعضی وقتها هم یکهو در باز میشد؛ کهرهای میآمد تو و میگفت: «مَعععع».
آبانبار بزرگی روبهروی اتاقها بود که شب رویش را فرش کردند و دور هم نشستیم. غُلمسین بعد از خوشامدگویی رو به ککاها گفت: «آغوی مهندس! گفتُم تشریف بیارین تا بلکه با کمک شما مشکل ما حل بشه.»
ککاها گفتند: «در خدمتُم؛ اما مو مهندس برق هسُم، از دام چیزی سرُم نمیشه.»
غُلمسین ریشش را خاراند و گفت: «بالاخره شما تحصیلکردهاین و ما هم تو شهر کسی جز شما نمیشناسیم. بلانسبتِ جمع، خری داریم که خیلی یهدندهیه و مدام گوش کهرههایه (گوسفندها) میکنه تو دهن. همشون گوششون تیکهتیکهان. اول زیر نظر میگیرتشون، بعد یباره بهشون حمله میکنه. گوششون که خوب جوید و زخمیشون کرد برمیگرده سر جاش. موندیم چه کنیم باهاش.»
ککا گفت: «مگه میخِ طویله نداره؟»
ـ بله آغا، داره؛ ولی خره دیگه، هر چی خورده پس نداده.
ککا گفت: «تا فردای خیری بشه ببینیم چش میتونیم بکنیم.»
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
سیده مریم گلچمنشنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | #بوشهرــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
هر وقت حرف از مذاکرهی بین ایران و امریکا میشود یادم به ماجرای خرِ غُلمسین میافتد و هنوز که هنوز است دلم خنک میشود بابتش.
دعوت شده بودیم ولاتِ (روستا) قوچی. توی دلِ کوه بود. حوزهی استحفاظی ولات از ابتدای گلهدونیِ کُکای بزرگ غُلمسین (غلامحسین) بود تا انتهای گلهدونیِ ککای کوچکترش. چهار ککا بودند که کارشان چوپانی بود. چهار اتاق بزرگ تقریباً چهلمتری داشتند که ردیفی پشت سر هم ساخته شده بود و در هر اتاق یک ککا با خانوادهاش زندگی میکرد. آشپزخانهی بزرگی داشتند که جاریها مشترک در آن غذا درست میکردند.
چون توی کوه زندگی میکردند، پشتبام حمام و دستشوییشان خَسِ گلهای (طویله) غُلمسین بود. وقتی توی دستشویی مینشستی هر لحظه احساس میکردی الآن است که دنیا روی سرت خراب شود. از بس گوسفندها و گاوها و الاغها پایشان را زمین میکوبیدند، انگار هزار تا سوار اسبی رُپ رُپ توی سرت میدویدند. بعضی وقتها هم یکهو در باز میشد؛ کهرهای میآمد تو و میگفت: «مَعععع».
آبانبار بزرگی روبهروی اتاقها بود که شب رویش را فرش کردند و دور هم نشستیم. غُلمسین بعد از خوشامدگویی رو به ککاها گفت: «آغوی مهندس! گفتُم تشریف بیارین تا بلکه با کمک شما مشکل ما حل بشه.»
ککاها گفتند: «در خدمتُم؛ اما مو مهندس برق هسُم، از دام چیزی سرُم نمیشه.»
غُلمسین ریشش را خاراند و گفت: «بالاخره شما تحصیلکردهاین و ما هم تو شهر کسی جز شما نمیشناسیم. بلانسبتِ جمع، خری داریم که خیلی یهدندهیه و مدام گوش کهرههایه (گوسفندها) میکنه تو دهن. همشون گوششون تیکهتیکهان. اول زیر نظر میگیرتشون، بعد یباره بهشون حمله میکنه. گوششون که خوب جوید و زخمیشون کرد برمیگرده سر جاش. موندیم چه کنیم باهاش.»
ککا گفت: «مگه میخِ طویله نداره؟»
ـ بله آغا، داره؛ ولی خره دیگه، هر چی خورده پس نداده.
ککا گفت: «تا فردای خیری بشه ببینیم چش میتونیم بکنیم.»
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
سیده مریم گلچمنشنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | #بوشهرــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱۱۳
۱۹:۱۰
راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷
لب هرمزی (بخش اول) هر وقت حرف از مذاکرهی بین ایران و امریکا میشود یادم به ماجرای خرِ غُلمسین میافتد و هنوز که هنوز است دلم خنک میشود بابتش. دعوت شده بودیم ولاتِ (روستا) قوچی. توی دلِ کوه بود. حوزهی استحفاظی ولات از ابتدای گلهدونیِ کُکای بزرگ غُلمسین (غلامحسین) بود تا انتهای گلهدونیِ ککای کوچکترش. چهار ککا بودند که کارشان چوپانی بود. چهار اتاق بزرگ تقریباً چهلمتری داشتند که ردیفی پشت سر هم ساخته شده بود و در هر اتاق یک ککا با خانوادهاش زندگی میکرد. آشپزخانهی بزرگی داشتند که جاریها مشترک در آن غذا درست میکردند. چون توی کوه زندگی میکردند، پشتبام حمام و دستشوییشان خَسِ گلهای (طویله) غُلمسین بود. وقتی توی دستشویی مینشستی هر لحظه احساس میکردی الآن است که دنیا روی سرت خراب شود. از بس گوسفندها و گاوها و الاغها پایشان را زمین میکوبیدند، انگار هزار تا سوار اسبی رُپ رُپ توی سرت میدویدند. بعضی وقتها هم یکهو در باز میشد؛ کهرهای میآمد تو و میگفت: «مَعععع». آبانبار بزرگی روبهروی اتاقها بود که شب رویش را فرش کردند و دور هم نشستیم. غُلمسین بعد از خوشامدگویی رو به ککاها گفت: «آغوی مهندس! گفتُم تشریف بیارین تا بلکه با کمک شما مشکل ما حل بشه.» ککاها گفتند: «در خدمتُم؛ اما مو مهندس برق هسُم، از دام چیزی سرُم نمیشه.» غُلمسین ریشش را خاراند و گفت: «بالاخره شما تحصیلکردهاین و ما هم تو شهر کسی جز شما نمیشناسیم. بلانسبتِ جمع، خری داریم که خیلی یهدندهیه و مدام گوش کهرههایه (گوسفندها) میکنه تو دهن. همشون گوششون تیکهتیکهان. اول زیر نظر میگیرتشون، بعد یباره بهشون حمله میکنه. گوششون که خوب جوید و زخمیشون کرد برمیگرده سر جاش. موندیم چه کنیم باهاش.» ککا گفت: «مگه میخِ طویله نداره؟» ـ بله آغا، داره؛ ولی خره دیگه، هر چی خورده پس نداده. ککا گفت: «تا فردای خیری بشه ببینیم چش میتونیم بکنیم.» ادامه دارد... #جنگ_رمضان #نمیپذیریم سیده مریم گلچمن شنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | #بوشهر ــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
لب هرمزی(بخش پایانی)
شب روی آبانبار خوابیدیم. آسمانِ روستا پر از ستاره بود؛ ستارههای پرنور و زیبا. با بچههای غُلمسین تا نیمههای شب ستارهها را شمردیم و در موردشان حرف زدیم. غُلمسین که صبح زود میخواست بیدار شود و گله را به چرا ببرد، از دست هِر و کِرهای ما خسته شده بود. گفت: «خوب نیست ستارههایه بشمرین، کم میشن.»
سگِ گله عوعو کرد. ادامه داد: «بیا اینم تأییدش کرد؛ بخوابین.»
خوابیدیم. صبحِ علیالطلوع با صدای خروس بیدار شدیم. بعد از خوردن کرهی گوسفندان بیگوش آمادهی رفتن به چراگاه شدیم. آن روز همراه گله، یک گله آدم هم رفت به صحرا؛ ده بیست تا بچه و هفت هشت نفر آدم بزرگ.
باید از رودخانه میگذشتیم. لبِ رود پر از قورباغه و ماهیِ ریز بود. پاچهها را کشیدیم بالا و رد شدیم. غُلمسین قمقمهها را پر از آب کرد. خر انگار از بقیه تشنهتر بود. پوزهاش را برد توی آب، لبش را کش میآورد و انگار توربین آبها را میکشید داخل دهانش. اندازهی یک گالن آب خورد و کیف کرد.
ککا توی مسیر به غُلمسین گفت: «اجازه دارم هر کاری کنم؟»
غُلمسین گفت: «ای چه حرفیه آغا، صاحباختیاری آغا.»
رفتیم بالای کوه؛ جایی سرسبز که بز هم به سختی میرفت. وقتی رسیدیم هر کس گوشهای ولو شد روی زمین. گله مشغول چرا شد. غُلمسین خر را طویله کرد. ککا کتری را از خورجین خر درآورد و تویش آب ریخت. ما هم هیزم جمع کردیم. غُلمسین نفت رویش ریخت و کبریت کشید. توی هوای سرد صبحگاهی دورش نشستیم. هیزمها که خوب خورنگ شدند (سرخشدن، گرفتن)، ککا برداشتشان و دور تا دور میخِ طویله چید. میخ کمکم سرخِ آتشین شد.
یکی از بزها نشسته بود روبهروی خر و دهانش میجنبید. خر زلزل نگاهش میکرد. نگاهش انگار بوی خوبی نمیداد. غُلمسین احساس خطر کرد. بلند شد رفت سمت بز. هرچه با پا زد زیر شکمش، بلند نشد. خر زاره داد. صدایش توی کوه پیچید و برگشت سمتمان. بز سرش را بالا و پایین کرد، انگار بزِ اخفش. خر زارههایش شدت گرفت. بز همینطور که دهانش میجنبید از بیخِ چشم نگاهش میکرد و انگار با سر تأییدش میکرد.
غُلمسین دید اوضاع پس است و زورش به خر نمیرسد، دو دست بز را گرفت و کشید که دورش کند. خر پا کوفت به زمین. حرکت کرد سمت بز، اما چون طویله بود نتوانست جلوتر برود. برگشت سمت میخ طویله. لبش را داد جلو، میخ را کرد توی دهان که صدای جیزش بلند شد.
خر سرش را کوبید به زمین. لب و لوچهاش را داده بود جلو و زارههای ترسناکی سر میداد. بوی کباب همهجا پیچیده بود. خر با یک تکان محکم، میخ را از زمین کند و جفتک انداخت و متواری شد.
تا شب هرچه توی صحرا دنبالش گشتند پیدایش نکردند. برگشتیم ولات. همه روی آبانبار نشسته بودیم؛ فقط پسر بزرگ غُلمسین روی صخرهی بلندی نشسته بود که اگر خر را آن دور و حوالی دید، خبر بدهد.
یکباره صدایش توی کوه پیچید: «خرو دیدم، تو تنگهی قازوله!»
همگی دمپایی پوشیدند و رفتند سمت خر. غُلمسین شلاقش را برداشت که اگر جفتک انداخت مهارش کند، اما میخِ داغ سر به زیرش کرده بود. آوردنش سمت طویله.
توی روشنایی چراغ لبش را دیدم. جای میخ، لبش را از وسط شکافته بود؛ شکافی باریک و دراز، درست مثل تنگهی هرمز که دو خشکی را از هم جدا میکند. غُلمسین توی سطل آب کرد و گذاشت جلویش. لبش را کش آورد که آب بخورد، ولی انگار توربینش از کار افتاده بود. آب از لای تنگه میریخت بیرون. دندان جلویش به بزرگی آبراهاملینکن بود که وسطِ تنگه خودنمایی میکرد.
غُلمسین گفت: «حقّا که آغا حسابته گذاشت کف دستت، والا تو به هیچ صراطی مستقیم نبودی.»
گفتم: «برای مذاکره نباید ظریف بود.»
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
سیده مریم گلچمنشنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | #بوشهرــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
شب روی آبانبار خوابیدیم. آسمانِ روستا پر از ستاره بود؛ ستارههای پرنور و زیبا. با بچههای غُلمسین تا نیمههای شب ستارهها را شمردیم و در موردشان حرف زدیم. غُلمسین که صبح زود میخواست بیدار شود و گله را به چرا ببرد، از دست هِر و کِرهای ما خسته شده بود. گفت: «خوب نیست ستارههایه بشمرین، کم میشن.»
سگِ گله عوعو کرد. ادامه داد: «بیا اینم تأییدش کرد؛ بخوابین.»
خوابیدیم. صبحِ علیالطلوع با صدای خروس بیدار شدیم. بعد از خوردن کرهی گوسفندان بیگوش آمادهی رفتن به چراگاه شدیم. آن روز همراه گله، یک گله آدم هم رفت به صحرا؛ ده بیست تا بچه و هفت هشت نفر آدم بزرگ.
باید از رودخانه میگذشتیم. لبِ رود پر از قورباغه و ماهیِ ریز بود. پاچهها را کشیدیم بالا و رد شدیم. غُلمسین قمقمهها را پر از آب کرد. خر انگار از بقیه تشنهتر بود. پوزهاش را برد توی آب، لبش را کش میآورد و انگار توربین آبها را میکشید داخل دهانش. اندازهی یک گالن آب خورد و کیف کرد.
ککا توی مسیر به غُلمسین گفت: «اجازه دارم هر کاری کنم؟»
غُلمسین گفت: «ای چه حرفیه آغا، صاحباختیاری آغا.»
رفتیم بالای کوه؛ جایی سرسبز که بز هم به سختی میرفت. وقتی رسیدیم هر کس گوشهای ولو شد روی زمین. گله مشغول چرا شد. غُلمسین خر را طویله کرد. ککا کتری را از خورجین خر درآورد و تویش آب ریخت. ما هم هیزم جمع کردیم. غُلمسین نفت رویش ریخت و کبریت کشید. توی هوای سرد صبحگاهی دورش نشستیم. هیزمها که خوب خورنگ شدند (سرخشدن، گرفتن)، ککا برداشتشان و دور تا دور میخِ طویله چید. میخ کمکم سرخِ آتشین شد.
یکی از بزها نشسته بود روبهروی خر و دهانش میجنبید. خر زلزل نگاهش میکرد. نگاهش انگار بوی خوبی نمیداد. غُلمسین احساس خطر کرد. بلند شد رفت سمت بز. هرچه با پا زد زیر شکمش، بلند نشد. خر زاره داد. صدایش توی کوه پیچید و برگشت سمتمان. بز سرش را بالا و پایین کرد، انگار بزِ اخفش. خر زارههایش شدت گرفت. بز همینطور که دهانش میجنبید از بیخِ چشم نگاهش میکرد و انگار با سر تأییدش میکرد.
غُلمسین دید اوضاع پس است و زورش به خر نمیرسد، دو دست بز را گرفت و کشید که دورش کند. خر پا کوفت به زمین. حرکت کرد سمت بز، اما چون طویله بود نتوانست جلوتر برود. برگشت سمت میخ طویله. لبش را داد جلو، میخ را کرد توی دهان که صدای جیزش بلند شد.
خر سرش را کوبید به زمین. لب و لوچهاش را داده بود جلو و زارههای ترسناکی سر میداد. بوی کباب همهجا پیچیده بود. خر با یک تکان محکم، میخ را از زمین کند و جفتک انداخت و متواری شد.
تا شب هرچه توی صحرا دنبالش گشتند پیدایش نکردند. برگشتیم ولات. همه روی آبانبار نشسته بودیم؛ فقط پسر بزرگ غُلمسین روی صخرهی بلندی نشسته بود که اگر خر را آن دور و حوالی دید، خبر بدهد.
یکباره صدایش توی کوه پیچید: «خرو دیدم، تو تنگهی قازوله!»
همگی دمپایی پوشیدند و رفتند سمت خر. غُلمسین شلاقش را برداشت که اگر جفتک انداخت مهارش کند، اما میخِ داغ سر به زیرش کرده بود. آوردنش سمت طویله.
توی روشنایی چراغ لبش را دیدم. جای میخ، لبش را از وسط شکافته بود؛ شکافی باریک و دراز، درست مثل تنگهی هرمز که دو خشکی را از هم جدا میکند. غُلمسین توی سطل آب کرد و گذاشت جلویش. لبش را کش آورد که آب بخورد، ولی انگار توربینش از کار افتاده بود. آب از لای تنگه میریخت بیرون. دندان جلویش به بزرگی آبراهاملینکن بود که وسطِ تنگه خودنمایی میکرد.
غُلمسین گفت: «حقّا که آغا حسابته گذاشت کف دستت، والا تو به هیچ صراطی مستقیم نبودی.»
گفتم: «برای مذاکره نباید ظریف بود.»
#جنگ_رمضان#نمیپذیریم
سیده مریم گلچمنشنبه | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ | #بوشهرــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱۶۷
۱۹:۱۱