لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷ر
۱۰.۱ هزار عضو

راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷

undefinedروایت مردم ایران
از پیکرهٔ حوزه هنری انقلاب اسلامیهنر خوب دیدن و خوب نوشتن
وابسته به نویسندگان مردمیخرمشهرهای پیش‌رو، آوینی‌ها می‌خواهد...
نظرات، انتقادات، پیشنهادات و ارسال روایت:˹ @ravina_ad ˼
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۲ شهریور
thumbnail
مرد شکلاتی
هر شب رأس ساعت ۹ با پلاستیک سفیدرنگی پر از شکلات وسط میدان حاضر می‌شود. یک روز کاکائویی می‌آورد، یک روز ژله‌ای و گاهی هم آبنباتی. دست می‌کند توی پلاستیک و دانه‌دانه شکلات‌ها را جلوی صورتمان می‌گیرد. تا آخرین لحظه هم می‌ماند. پلاستیک که بادش می‌خوابد، مچاله‌اش می‌کند و در جیب می‌گذارد و می‌رود.
حجم زیادی از موهایش سفید شده. لبخندش را روی صورتم می‌پاشد. با وجود لثه‌ی خالی از دندان، زیباست. پیراهن اتوکشیده‌ی سورمه‌ای‌رنگی پوشیده. با دست‌های چروک و لرزان شکلات را مقابلم می‌گیرد.
من هم پاسخ لبخندش را می‌دهم و فرصت را غنیمت می‌شمارم برای پرسیدن سؤال‌هایم.
ـ حاجی، خسته نمی‌شی هر شب شکلات میاری؟ اصلاً چرا میاری؟
شکلات دیگری از کیسه درمی‌آورد و به سمت کودک زیر یک سالی که در آغوش پدرش است، می‌گیرد. کودک لبخند می‌زند. پستانک از دهانش می‌افتد و به بند خودش آویزان می‌ماند. با دست‌های کوچکش شکلات را می‌قاپد.
ـ دیدی؟ لبخند بچه رو دیدی؟ منو بیشتر از فامیلاش دیده. هر شب میاد و ازم شکلات می‌گیره و حتی اگه بهش شکلات هم ندم، با دیدن من می‌خنده. من برای دیدن خنده‌ی این بچه‌ها میام.
نگاهی به اطراف می‌کند و با انگشت اشاره مردم را نشانم می‌دهد و می‌گوید:ـ به نظر من اینا بهترین مردم عالمن. لایق‌ترینن. به اینا خدمت نکنم، به کی خدمت کنم؟
ـ حاجی، هر شب چقدر شکلات می‌گیری؟ پولشو از کجا میاری؟
من‌من کرد. انگار نمی‌خواست جوابی بدهد و نمی‌خواست دست خالی هم من را راهی کند. چند ثانیه سکوت کرد و خیره ماند به کفش‌های مشکی واکس‌زده‌اش.
بالاخره سکوت را شکست و گفت:ـ راستش اوایل که این کار رو شروع کردم، روزی هفتصد تومن شکلات می‌خریدم. یه مدت که گذشت، دیدم از پس خریدن شکلات‌ها برنمیام و زندگی خودم لنگ می‌مونه. آخرین موجودیم رو دادم شکلات گرفتم و رو به آسمون گفتم: خدایا، اگه کارم درسته، یه نشونه سر راهم بذار. خدایا شرمنده، ولی من از فردا شاید نتونم دیگه شکلات بگیرم و خنده رو لب این بچه‌ها ببینم.
گوشم را کمی نزدیک‌تر بردم تا صدای پیرمرد را که داشت میان صدای مجری میدان خراسان محو می‌شد، دقیق‌تر بشنوم.
ادامه داد:ـ فردای همون روز تلفنم زنگ خورد. تماس از طرف یه دوستی بود که دوازده سال ازش بی‌خبر بودم و تمام این سال‌ها خارج از ایران زندگی می‌کرد. دوازده سال قبل پولی از من قرض گرفته بود و من هم بعد از رفتنش دیگه سراغ پول رو نگرفتم. زنگ زد و شماره کارت و شبام رو گرفت و کل مبلغ رو به نرخ روز حساب کرد و برام واریز کرد. پول شکلات روزهای بعد این‌طوری جور شد.
پسرم مدام دورم می‌چرخید و با پرچم توی دستش بازی می‌کرد. گاهی هم نوک پلاستیکی پرچم را به سمت پیرمرد می‌گرفت و با او بازی می‌کرد.
ـ می‌شه یه عکس ازتون بگیرم؟
ابروهایش را به نشانه‌ی «نه» بالا انداخت. همان‌طور که چشم‌هایش را به زمین دوخته بود، گفت:ـ حالا که عکس نمی‌گیری، اینم بگم. چند سالی من به یه بنده‌خدایی بی‌مزد و منت خدمت می‌کردم. تنها بود. چند روز پیش رفتم بهش سر بزنم. یه پلاک طلا گذاشت کف دستم. گفت این برای توعه.
چشم‌هایم روی صورتش مانده بود. پای رفتن نداشتم. رد نگاهش را گرفتم. هنوز قفل بود روی آسفالت مشکی کف خیابان.
دختر بچه‌ای از کنارمان رد شد و دستش را به نشانه‌ی خداحافظی برای پیرمرد تکان داد.
پیرمرد دست چروکیده‌اش را فرو کرد داخل پلاستیک سفید. حالا وزن پلاستیک کمتر شده بود.
شکلاتی بیرون کشید و به سمتم گرفت.ـ این و بگیر و خداحافظ.
#جنگ_رمضان
مائده پاپولییکشنبه | ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ |ــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایرانundefined@ravina_irروایت‌های بیشتر خانم پاپولی را از این‌جا دنبال کنید:گنجینه نوشته‌های من
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
undefined۳۱۷
undefined۴
undefined۴
undefined۲

۲۰.۷K

۱۷:۰۷

۲۳ شهریور
thumbnail
آمریکای محکوم به افول
بنر محبوب‌ من است. جمله‌ای از آقاجان شهیدم که فرموده: «آمریکا محکوم به افول است‌» از شب اول تا حالا، کلمه به کلمه‌اش یادم انداخته ظلمت نماندنی است؛ شیطان حریف خدایم نیست؛ زمین، وعدهٔ بی‌تخلف الهی به مومنین است.
هفته پیش بنر پاره شده بود. از راست، واژه‌های شهید و امام و خامنه‌ای شکافته شد و پارگی رسید تا اول الف آمریکا! غصه‌ام شد. مثل شب‌هایی که پرچم ریش‌ریش دست کسی می‌بینم؛ انگار کل تجمعات بوی کهنگی می‌گیرد. بوی خوبی نیست. مخصوصاً که صد و هفتاد شب گذشته باشد و برای خیلی‌ها این بو‌ها، بوی بی‌راهی هم نباشد. این بنر نباید به این روز می‌افتاد. تا افول آمریکا باید می‌ماند. من ایمان گرفته بودم این پارچه و کلماتش، عمری طولانی‌تر از آمریکا دارند.
امشب دیدم بنر را سالم کردند. برای باعث و بانی‌اش خیر از خدا خواستم. خیاط درونم چشم تنگ کرد بین شهید و امام و خامنه‌ای، جای درز دوخت پیدا کند؛ نبود. برق بنر چشمم را گرفت. یادم افتاد قبل‌تر براق نبود. آن که پاره شد، جنسش پارچه بود. فهمیدم این یکی دیگر است. دور تا دورش نواردوزی دارد که آن یکی نداشت. محکم شده؛ مثل پرچم‌هایی که دوخت به دور تا دورش می‌زنند و دیگر ریش‌ریش نمی‌شود. جنس‌دارتر و خوشگل‌تر از قبلی شده. معلوم است آمده بماند. با این‌ یکی، مطمئن‌تر شده‌ام به افول آمریکا؛ به محکوم بودنش!
#جنگ_رمضان
طیبه مهدی‌زاده دوشنبه | ۲۶ مرداد ۱۴۰۵ | #مازندران #بابل ــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایرانundefined@ravina_ir
روایت‌های بیشتر استان مازندران را از اینجا دنبال کنید:ماهتو | روایت مردم مازندران

مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
undefined۸
undefined۱

۵۳۱

۱۱:۴۵

undefinedعمران در خدمت هویت
دانشجو که بودیم، خبر رسید قرار است پیکر یک شهید در محوطه دانشگاه تشییع و همان‌جا به خاک سپرده شود. شاید برای خیلی‌ها، ماجرا در همان تشییع و تدفین خلاصه می‌شد؛ اما برای عده‌ای، آن اتفاق تبدیل شد به مجموعه‌ای از جلسات و گفت‌وگوها. برای انتخاب رنگ سنگ‌مزار، شعر و متنی که قرار بود روی آن حک شود و حتی جزئیات ظاهری سنگ، با جمعی از دانشجویان، استادان و فعالان فرهنگی نشستند و مشورت کردند. دغدغه این بود که سنگ‌مزار هم در شأن شهید باشد، هم زیبا و ماندگار و هم بتواند چیزی از شخصیت و هویت او را روایت کند.
جلسه پشت جلسه برگزار شد، نظرها جمع شد، پیشنهادها بررسی شد و در نهایت، حاصل همه آن گفت‌وگوها تبدیل شد به یک جزوه‌ [که هنوز آن را دارم] و بعد، سنگ‌مزاری که در محوطه دانشگاه نصب شد.
شاید در نگاه اول، این همه دقت برای انتخاب یک سنگ‌مزار، کمی زیاد به نظر برسد. اما مسئله فقط یک سنگ نبود. مسئله چیزی بود که قرار بود سال‌ها بعد، وقتی ما دیگر آن‌جا نیستیم، همچنان باقی بماند و با آدم‌هایی که آن را می‌بینند حرف بزند.
شاید معنای جدی گرفتن کار فرهنگی همین باشد؛ اینکه بدانیم بعضی تصمیم‌ها، حتی اگر در ظاهر کوچک باشند، اثرشان بسیار بزرگ‌تر و ماندگارتر از چیزی است که امروز به چشم می‌آید.
این روزها، موضوع آزادسازی حریم قلعه فلک‌الافلاک، یکی از بحث‌های مطرح در جلسات، محافل و فضای مجازی است. اما چیزی که در نگاه بسیاری از مخاطبان دیده می‌شود، بیشتر از آنکه یک اتفاق فرهنگی و هویتی باشد، یک پروژه عمرانی است؛ آزادسازی یک محدوده، ساماندهی یک فضا و ساخت‌وسازهایی که قرار است چهره‌ای تازه به آن بدهند.
اما آیا واقعاً ماجرا فقط همین است؟
قلعه فلک‌الافلاک برای ما صرفاً یک بنای تاریخی نیست. بخشی از هویت تاریخی این سرزمین است. و زمینی که امروز از آن با عنوان «حریم قلعه» یاد می‌کنیم، فقط یک محدوده جغرافیایی نیست؛ روزگاری محل رفت‌وآمد و حضور شهدای بسیاری از این سرزمین بوده، محل اعزام نیروهای لرستان به جبهه بوده و بخشی از تاریخ معاصر ما را در خود جای داده است.
سرزمینی که امروز ممکن است با عنوان «حریم قلعه» شناخته شود و فردا، شاید نام یک پارک یا مجموعه دیگری بر آن گذاشته شود، روزگاری شاهد حضور مردانی بوده که از همین‌جا راهی جبهه شدند؛ سرزمینی که خود بخشی از خاطره جنگ و مقاومت این مردم است و خون شهیدانی در آن ریخته شده است.
پس نباید با آن صرفاً مثل یک قطعه زمین شهری برخورد کرد. این‌جا، پیش از آنکه یک پروژه عمرانی باشد، یک «روایت» است؛ روایتی که اگر درست دیده و حفظ نشود، ممکن است زیر آوار بتن، سنگ، طراحی‌های زیبا و سازه‌های جدید، آرام‌آرام گم شود.
ساماندهی و زیباسازی می‌تواند فرصتی ارزشمند باشد؛ نگرانی این است که در هیاهوی یک پروژه عمرانی، «اصل ماجرا» فراموش شود.
اینکه چه چیزی در این زمین اتفاق افتاده، چه کسانی از این‌جا عبور کرده‌اند، چه کسانی از همین حوالی راهی جبهه شده‌اند و چه خون‌هایی در این سرزمین ریخته شده است، باید در طراحی، نام‌گذاری، نشانه‌گذاری و روایت این فضا دیده شود. اگر امروز حواسمان نباشد، ممکن است چند سال دیگر، وقتی همه چیز ساخته و زیبا و مرتب شده باشد، تازه متوجه شویم بخشی از چیزی که باید می‌ماند، دیگر وجود ندارد.
و آن وقت، فقط حسرت می‌ماند؛ همان حسرت‌هایی که پیش‌تر هم تجربه کرده‌ایم:
حسرتِ از دست رفتن پادگان شفیع‌خانی.حسرتِ جلوگیری نکردن از یکسان‌سازی مزار شهدا و از بین رفتن تفاوت‌ها، نشانه‌ها و روایت‌هایی که هرکدام بخشی از تاریخ ما بودند.حسرتِ از دست دادن آن همه داشته و گنجینه‌ای که شاید ارزش واقعی‌شان را زمانی فهمیدیم که دیگر امکان بازگرداندن‌شان وجود نداشت.
برای همین است که باید در کنار نگاه عمرانی، نگاه فرهنگی و تاریخی هم جدی گرفته شود. باید قبل از اینکه چیزی ساخته شود، بدانیم قرار است چه چیزی حفظ شود؛ چه چیزی روایت شود و چه چیزی نباید به هیچ قیمتی از بین برود.
وادی مقدس را می‌دانید کجاست؟از نظر من هر سرزمینی که خون مظلومی در آن، به ناحق بر زمین ریخته باشد وادی مقدس است.حریم قلعه فلک‌الافلاک از وادی‌های مقدس این شهر است؛ سرزمینی که خون چند انسان مظلوم در آن ریخته شد؛ با بمب‌های آمریکایی!
امیدوارم در تصمیماتی که گرفته می‌شود، عمران در خدمت هویت باشد و هویت قربانی عمران نشود.
#هویت_تاریخی#جنگ_رمضان
undefined<img style=" />undefined پروین حافظی سه‌شنبه | ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ | #لرستانــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایرانundefined@ravina_ir
روایت‌های بیشتر استان لرستان را از اینجا دنبال کنید:راوی ماه | روایت مردم لرستان

مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
undefined۸

۵۸۷

۱۳:۴۷

undefinedسوختن روح زنانه
شامی را که در روغن داغِ ماهیتابه انداختم، با صدای جیغِ بلندی رویش فرود آمد. دستم را به ظرف پلاستیکی موادم رساندم و مشغول قالب گرفتنِ شامی بعدی شدم. در ذهنم، کارهای باقی‌مانده را ردیف می‌کردم تا یادم نروند؛ سیب‌زمینی و گوجه هنوز مانده بود و شلوغیِ بعد از آشپزی هم بدجور توی ذوقِ روحِ زنانه‌ام می‌زد.
غرق در افکارِ بی‌پایانِ روزمره‌ بودم که صدای پرغضبِ همسرم از سالن به گوشم رسید. به گوشی‌اش نگاه می‌کرد و مدام زیر لب می‌گفت: «بی‌شرف... بی‌شرف... بی‌شرف!»
تعجب کردم. با نگاهی پر از سؤال تا ورودی آشپزخانه رفتم، اما او آن‌قدر در گوشی و محتوایش فرو رفته بود که متوجه من نشد. جلوتر رفتم و پرسیدم: «چی شده؟ کی بی‌شرفه؟»
سرش را بالا آورد و گوشی را مقابلم گرفت: «بی‌شرف عروسی رو زده!»
برقی از تنم رد شد. آن دستی که برای گرفتن گوشی بالا آورده بودم، در میان راه خشک ماند. تعجب، کلمه حقیری بود برای شنیدن این خبر. نمی‌توانستم به‌آسانی هضمش کنم؛با خودم گفتم حیف، حیف از آن عروس و داماد که شروع زندگی‌شان این‌گونه غم‌انگیز و خاموش بود، حیف از آن بزمی که این‌طور با عزا و غصه درآمیخت و حیف از آن چند نفری که حتما شهید شده‌اند.
همان‌جا وسط سالن نشستم؛ غصه‌ام شد. بغض تا پس‌کوچه‌های نمناک گلویم بالا آمده بود و قلدری می‌کرد. یاد عروسی خودم افتادم. زن‌ها خوب می‌دانند روز عروسی چقدر مهم است، زیرا یک عمر با خاطره‌های آن مراسم زندگی می‌کنند. من هم یک زنم و می‌توانستم ابعادِ زنانه این توحشِ دشمن را عمیق‌تر حس کنم.
بُعد زنانه، شاید همان ترسی باشد که با صدای انفجار در چشم کودکان موج می‌زند؛ همان لرزشی که بر اندام‌شان می‌افتد. مقاومت و اشک مادرها، وقتی بچه‌ها را به خودشان می‌چسبانند و خود را سپرِ آن‌ها می‌کنند، یعنی بعدِ زنانه. تصورِ احساسِ آن عروس که امشب، مراسمِ شادی‌اش با انفجار در هم شکست، این هم بخشی از آن حقیقتی است که ما زن‌ها عمیق‌تر درکش می‌کنیم.
زانو هایم را بغل زده بودم و محزون، گوشی را چک می‌کردم که ناگهان صدای جیغِ ماهیتابه برخاست.
شامی‌ها سوخته بودند؟ نه! نباید این‌طور می‌شد. بلند شدم، اشک‌هایم را پاک کردم و با دو، خودم را برای احیای کتلت‌ها رساندم. برای من، این نه یک آشپزیِ ساده؛ که راهی بود برای این‌که نقشم را در خانواده ایفا کنم.
چگونه؟ با بوی غذایی که در هر شرایطی در خانه راه می‌افتد، با شوخی و خنده‌ای که زن‌ها به هر بهانه‌ای در دلِ خانواده‌شان می‌کارند؛ خلاصه بگویم، با نگه داشتنِ یک زندگی.
#جنگ_رمضان
undefined<img style=" />undefined وجیهه رضازاده جودیچهارشنبه | ۱۱ شهریور ۱۴۰۵ | #قمــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایرانundefined@ravina_ir
روایت‌های بیشتر استان قم را از اینجا دنبال کنید:روایت قم

مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
undefined۷
undefined۳

۵۶۲

۱۵:۳۰

thumbnail
undefined مادام بوواری
رغبتم نیست چیزهای تکراری بنویسم. آدم اگر به جای فستیوالِ «کَن» بنویسد «وِنیز» و لاله مرزبان را بنشاند روی صندلی ترانه علیدوستی، آب از آب تکان نمی‌خورد: «ما ایرونیا خیلی بدبختیم! خییییلی. ما خیلی برای آزادی جنگیدیم. برای عشق... موتور...»
همه چیز خلاصه می‌شود توی همین چند کلمه.
لاله و ترانه، نسخه‌های شرقی مادام بوواری‌اند. ایران «آقایِ شارل» است! این پزشک معمولی که به چشم دختر مزرعه‌دارِ قصه گوستاو فلوبر نمی‌آید. آن‌قدر که جنتلمن‌ها و زندگی‌های اشرافی‌شان قاپش را دزدیده‌اند!
مادام خیانت می‌کند! او فقط یک بار فرصت زندگی دارد! نمی‌شود توی این فرصت کوتاه فقط به پایِ شارل بنشیند که گیس‌هایش مثل دندان‌هایش سفید شوند. پس بقیه‌ی جذابیت‌ها چه می‌شود؟! دنیا ارزشش را ندارد...
باز هم خیانت می‌کند.یک بار...چند بار...
ته قصه وقتی همه دست رد می‌زنند تخت سینه مادام، نه خودش زندگی می‌کند نه می‌گذارد شارل رنگ زندگی را ببیند!
قصه گوستاو فلوبر واقعیت دارد...
چند ماه دیگر همین ذوق‌مرگی‌هایِ خَرَکیِ نوچِ این جماعت می‌شود پیرهنِ عثمان: «آی دنیا! مردم ایران در زندانی به وسعت کشورشان اسیرند! ایرانی‌ها از ما کمک خواسته‌اند...»بعد هم عمووار جاهای دولتی و پادگان‌ها را می‌زند و همه‌ی ما می‌بینیم آن پرواز بلند آدمیزادی را...
چند ماه پیش تماس گرفتم به روابط عمومی یک جای مهم. گفتم: «آقا جسارتاً ما عارمان می‌آید هی می‌روند مذاکره هی دشمن‌جماعت می‌زند زیر میز! بهشان بگویید خاطرجمع باشند ما تا آخر توی خیابان می‌مانیم. نروند هی...!»
مردِ پشت تلفن انگاری که حرصش گرفته باشد همان‌طور که سبیلش را می‌جوید گفت: «شما همه‌ی مردم نیستی! بقیه نظرشون فرق داره!»
امروز که مادام بووار... نه ببخشید لاله مرزبان را می‌بینم به خودم می‌گویم مرد پشت تلفن راست می‌گفت!
ما همه‌ی ایرانی‌ها نیستیم!
ما یک دسته‌ی کوچکیم که دویست و یک شب خیابان‌ها را با چنگ و دندان گرفتیم که آن اکثریتِ عظیم‌ نیایند بدهندش به فنا. ما مگر سرِ جمع چند نفریم که ناراحتیم آدم مملکتمان رفته روی بلندی‌های ونیز، هی زور می‌زند که چشمش خیس شود که «ما خیلی بدبختیم!»
هاااان؟

مگر ما چند نفریم که عارمان شده آدممان جلو خارجکی‌ها لاتی راه می‌رود؟
ما همه‌ی ایرانی‌ها نیستیم...
ما یک اقلیت رانت‌خواریم...
یک مشت ساندیس‌خورِ بی‌شناسنامه که هیچ‌کسی آمارمان را ندارد!
ما آن‌قدر هیچ خاصیتی نداشتیم که می‌خواستند جل و پلاسمان را بعد از همین ماه صفری که رفت از توی خیابان جمع کنند!
ما مادام بوواری نبودیم...
ما تک‌پَریم.
پای خوب و بد او که دوستش داریم یک جوری می‌نشینیم که گیس‌هایمان رنگ ببازد...
اصلاً به پاش می‌میریم...
ما مادام بوواری نبودیم...

#جنگ_رمضان
undefined<img style=" />undefined طیبه فریددوشنبه | ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ | #فارس #شیرازــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایرانundefined@ravina_ir
روایت‌های بیشتر خانم طیبه فرید را از اینجا دنبال کنید:مجموعه روایت به قلم طیبه فرید
بلـــه | ایتـــا
undefined۲۸
undefined۲۵
undefined۱

۶۷۷

۱۶:۵۰

راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷
undefined undefined مادام بوواری رغبتم نیست چیزهای تکراری بنویسم. آدم اگر به جای فستیوالِ «کَن» بنویسد «وِنیز» و لاله مرزبان را بنشاند روی صندلی ترانه علیدوستی، آب از آب تکان نمی‌خورد: «ما ایرونیا خیلی بدبختیم! خییییلی. ما خیلی برای آزادی جنگیدیم. برای عشق... موتور...» همه چیز خلاصه می‌شود توی همین چند کلمه. لاله و ترانه، نسخه‌های شرقی مادام بوواری‌اند. ایران «آقایِ شارل» است! این پزشک معمولی که به چشم دختر مزرعه‌دارِ قصه گوستاو فلوبر نمی‌آید. آن‌قدر که جنتلمن‌ها و زندگی‌های اشرافی‌شان قاپش را دزدیده‌اند! مادام خیانت می‌کند! او فقط یک بار فرصت زندگی دارد! نمی‌شود توی این فرصت کوتاه فقط به پایِ شارل بنشیند که گیس‌هایش مثل دندان‌هایش سفید شوند. پس بقیه‌ی جذابیت‌ها چه می‌شود؟! دنیا ارزشش را ندارد... باز هم خیانت می‌کند. یک بار... چند بار... ته قصه وقتی همه دست رد می‌زنند تخت سینه مادام، نه خودش زندگی می‌کند نه می‌گذارد شارل رنگ زندگی را ببیند! قصه گوستاو فلوبر واقعیت دارد... چند ماه دیگر همین ذوق‌مرگی‌هایِ خَرَکیِ نوچِ این جماعت می‌شود پیرهنِ عثمان: «آی دنیا! مردم ایران در زندانی به وسعت کشورشان اسیرند! ایرانی‌ها از ما کمک خواسته‌اند...» بعد هم عمووار جاهای دولتی و پادگان‌ها را می‌زند و همه‌ی ما می‌بینیم آن پرواز بلند آدمیزادی را... چند ماه پیش تماس گرفتم به روابط عمومی یک جای مهم. گفتم: «آقا جسارتاً ما عارمان می‌آید هی می‌روند مذاکره هی دشمن‌جماعت می‌زند زیر میز! بهشان بگویید خاطرجمع باشند ما تا آخر توی خیابان می‌مانیم. نروند هی...!» مردِ پشت تلفن انگاری که حرصش گرفته باشد همان‌طور که سبیلش را می‌جوید گفت: «شما همه‌ی مردم نیستی! بقیه نظرشون فرق داره!» امروز که مادام بووار... نه ببخشید لاله مرزبان را می‌بینم به خودم می‌گویم مرد پشت تلفن راست می‌گفت! ما همه‌ی ایرانی‌ها نیستیم! ما یک دسته‌ی کوچکیم که دویست و یک شب خیابان‌ها را با چنگ و دندان گرفتیم که آن اکثریتِ عظیم‌ نیایند بدهندش به فنا. ما مگر سرِ جمع چند نفریم که ناراحتیم آدم مملکتمان رفته روی بلندی‌های ونیز، هی زور می‌زند که چشمش خیس شود که «ما خیلی بدبختیم!» هاااان؟ مگر ما چند نفریم که عارمان شده آدممان جلو خارجکی‌ها لاتی راه می‌رود؟ ما همه‌ی ایرانی‌ها نیستیم... ما یک اقلیت رانت‌خواریم... یک مشت ساندیس‌خورِ بی‌شناسنامه که هیچ‌کسی آمارمان را ندارد! ما آن‌قدر هیچ خاصیتی نداشتیم که می‌خواستند جل و پلاسمان را بعد از همین ماه صفری که رفت از توی خیابان جمع کنند! ما مادام بوواری نبودیم... ما تک‌پَریم. پای خوب و بد او که دوستش داریم یک جوری می‌نشینیم که گیس‌هایمان رنگ ببازد... اصلاً به پاش می‌میریم... ما مادام بوواری نبودیم... #جنگ_رمضان undefined<img style=" />undefined طیبه فرید دوشنبه | ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ | #فارس #شیراز ــــــــــــــــــــــــــــــ #راوینا | روایت مردم ایرانundefined @ravina_ir روایت‌های بیشتر خانم طیبه فرید را از اینجا دنبال کنید: مجموعه روایت به قلم طیبه فرید بلـــه | ایتـــا
از نظر عده‌ای ما شاید اقلیت باشیم، اما کم نیستیم. اگر تو هم از جنسِ همین تک‌پرایی، این متن رو به مجله پیشنهاد بده. بذار این روایت به دستِ تک‌پرای دیگه‌ هم برسه که فکر نکنن تنها موندن.
اگه پیشنهاد دادین ایموجی undefined رو بزنین. undefinedundefined
undefined۱۶
undefined۹
undefined۴

۵۲۳

۱۷:۰۲

۲۴ شهریور
بازارسال شده از رویداد ملی همچو سرو
thumbnail
undefinedهمچو سرو؛ روایتِ زنان از جنگ و همدلی
اگر در جایگاه یک زن در روزهایِ جنگ، تجربه‌ای زیسته و معنادار داشته‌اید، آن را با ما در میان بگذارید. «همچو سرو» می‌خواهد صدای زنان را بشنود و روایت‌هایشان را ثبت کند؛ تا آنچه بر ما گذشته، فقط در خاطره‌ها نماند و بخشی از حافظه‌ی جمعی این سرزمین شود.
undefined مهلت ارسال روایت: تا ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
اینجا قرار نیست فقط خاطره‌ای بنویسیم؛ می‌خواهیم آنچه زیسته‌ایم، شنیده شود و بماند. undefined
رویداد ملی «همچو سرو»
روایت زنان از روزهای جنگ و همدلی

undefined فرهنگستان هنرundefined ۲ ، ۳ و ۹ مهر ۱۴۰۵undefined ساعت ۹ تا ۱۷
راه ارتباطی با دبیرخانه و ارسال روایت:   @Hamcho_sarvv   undefined در بله، ایتا و تلگرام
#همچو_سرو#روایت_زنان#روایت_وطن⁩⁩⁩

۵

۱۱:۳۸

thumbnail
undefinedمرزبانی که به مرز پشت کرد!‌صدای ویدیو را می‌بندم. لیست اسامی را از صفحه‌ی یادداشت گوشی‌ام باز می‌کنم. دکمه‌ی ضبط صدا را فشار می‌دهم. شروع می‌کنم به خواندن! به جای تو!تصور می‌کنم آن بالا ایستاده‌ای و وقتی حرف‌هایت برای جایزه‌ات تمام شد، حالا این اسامی را با بغض می‌خوانی:‌undefinedفاطمه صالحی؛ مدرس دانشگاه جامع علمی کاربردی استان البرز
undefinedدکتر زهره رسولی؛ متخصص زنان و زایمان و عضو هیئت‌علمی دانشگاه علوم پزشکی قزوین (به همراه همسر و فرزندش به شهادت رسید)
undefinedدکتر مرضیه عسگری؛ استادیار طب نوزادی دانشگاه علوم پزشکی تهران
undefinedسارا جودت؛ دانشجوی رشته عکاسی دانشکده پارس
undefinedفهیمه مقیمی، دانشجوی کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث دانشکده الهیات دانشگاه تهران (به همراه همسر و سه فرزند خردسالش به شهادت رسید)
undefinedیاسمین باکوئی، دانشجوی نخبه‌ی کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی شریف (به همراه پدر، مادر و برادرش به شهادت رسید)
undefinedفرشته باقری؛ فرزند شهید محمد باقری و دانش‌آموخته دانشگاه علامه طباطبایی
undefinedدکتر مریم حجاری دوآبسری؛ دانش‌آموخته دندانپزشکی (به همراه همسرش دکتر مینوچهر به شهادت رسید). دانشجوی دکتری فیزیک هسته‌ای، در حمله به دانشگاه شهید شد.
undefinedنرگس احمدی – سن: ۳۸ سال – محل شهادت: کرج – مادر دو فرزند، در حال کمک‌رسانی به مجروحان در منطقه بمباران‌شده بود.
undefinedزینب قاسمی – سن: ۱۹ سال – محل شهادت: شیراز – داوطلب بسیجی، در حین امدادرسانی به مناطق آسیب‌دیده جان باخت.
undefinedشهیده لیلا رستگار – سن: ۴۱ سال – محل شهادت: تبریز – شرح: از اعضای کادر درمان بیمارستان، در حمله به مراکز درمانی به شهادت رسید.
undefinedشهیده نخبه مهسا طاهری از دانش‌آموختگان دکترای نخبه شیمی-فیزیک دانشگاه تربیت مدرس بود که به صورت هدفمند توسط رژیم صهیونیستی به شهادت رسید.‌«میهمانان گرامی! هیئت محترم ژوری!این لیست تعدادی از زنان و دخترانی است که در همین ایران (که خیلی نکبتی است و جلوی ما را گرفته که رشد نکنیم و آزادی نداشته باشیم) رشد کردند. پیشرفت کردند. بزرگ شدند و درخشیدند. اما آمریکا و اسرائیل جانشان را گرفتند.تازه خیلی از اسامی را نخواندم مثل: دخترهای مدرسه‌ی میناب و معلم‌هایشان، آن دخترکان ورزشکار لامردی، یا آن زنی که با جنین در شکمش کشته شد؛ و خیلی‌های دیگر!»‌اما تو این کار را نکردی لاله مرزبان!‌#جنگ_رمضان
undefined<img style=" />undefined زهرا کبریاییدوشنبه | ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ | #تهران #ورامینــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایرانundefined@ravina_ir
روایت‌های بیشتر خانم کبریایی را از اینجا دنبال کنید:راویة
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
undefined۸
undefined۱

۱۰۴

۱۲:۳۳

thumbnail
undefined برای یمن(بخش اول)
دشداشه و خنجر و پابرهنه. فیلم‌های درگیری انصارالله و مزدوران عربستانی را که می‌بینم یاد ۱۳ تیر می‌افتم. با خنجرهای آویز شده از کمرهایشان دور هم ایستاده بودند و اختلاط می‌کردند. از همان وسط جلسه که ردیف به ردیف در طبقه دوم سالن اجلاس سران کنار هم نشستند حواسم به آن‌ها بود. وقتی وسط حرف‌های رئیس‌جمهور با دست‌های مشت‌شده موزون و هماهنگشان، بلند و شمرده شعار نصر می‌دادند مجذوبشان شدم. خدا خدا می‌کردم بعد از جلسه بتوانم با یکیشان حرف بزنم و اگر هیچ هم برای روایت گیرم نیاید حداقل از به خاطر بودنشان در کنار ایران تشکر کنم.
حالا در سالن پذیرایی ساختمان اجلاس روبه‌روی من بودند. لباس‌های بلند رنگی‌شان تا روی صندلی‌های چرمی آمده بود. از روی لباس‌هایشان سمت و مقام هیچ‌کدام معلوم نبود. زیر لب بسم‌الله گفتم و به سمتشان رفتم. سلام که دادم توجهشان به من و ریکوردر توی دست‌هایم جلب شد. خودم را معرفی کردم و گفتم می‌خواستم چند سوال بپرسم. روی سر بعضی‌هایشان علامت سوال نشست. به عربی چیزهایی به هم گفتند. یعنی فارسی بلد نبودند؟ فوری زبان را تغییر دادم: can you speak English? یکیشان که قد بلندتر و لاغرتر از دیگران بود با فارسی دست‌وپاششکسته‌ای گفت: «انگلیسی بلدیم ولی استفاده نمی‌کنیم.» طول کشید تا خودم را از ضربه چکشی که با این حرف به سرم زده و میخکوبم کرده بود رها کنم. اما مطمئنم چشم‌هایم چهارتا شده بود که یکی دیگرشان با ریش‌های مشکی و صورت گندمی دلش به حالم سوخت و جلو آمد.
خودم را از تک‌وتا نیاینداختم. این همه راه بدودو از مصلی تا اینجا آمده بودم و نباید دست‌خالی برمی‌گشتم. دوباره پرسیدم پس به فارسی صحبت کنیم؟ مرد جوان درشت‌اندام روبه‌رویم با احترام گفت: «چی می‌خواین بدونین؟» نفس عمیقی کشیدم. همین که همه‌شان را برنگردانده بودند و بروند عالی بود. گفتم برای تشییع آقا از حوزه هنری اصفهان آمده‌ام تا حرف و نظر دیگران را درباره آقا بدانم. خیالش را راحت کردم که چیز خاص و محرمانه‌ای نمی‌پرسم و فقط دور محور آقا می‌گردیم. سری تکان داد. هم‌گروهی‌هایش رفته بودند و انگار اضطراب مرا هم با خودشان برده بودند. از او خواستم خودش را معرفی کند. «بسم‌الله الرحمن الرحیم» غلیظی توی ریکوردر گفت و ادامه داد: «من سید سلیم... معاون نماینده رهبر انصارالله یمن هستم.»
دوباره انگار صاعقه خورده باشم سکوت کردم. او هم در سکوت منتظر سوال بعدی بود. به تته‌پته افتادم. سرش را کج کرد تا حرف‌هایم را بهتر بفهمد. رشته کلام از دستم رفته بود. من نه با یک مرد یمنی معمولی بلکه با یکی از سران انصارالله صحبت می‌کردم. باید جلو ذوقی که داشت با جفتک از چشم‌هایم بیرون می‌زد می‌گرفتم. باید برای لبخندی که داشت می‌رفت تا بناگوشم را نشان بدهد کاری می‌کردم. با یک «من از صمیم قلبم از شما تشکر می‌کنم» رسمی به سراغ اولین سوال ذهن مشوشم رفتم؛ همان سوالی که از روز ۱۰ اسفند از همه می‌پرسیدم: «چرا یمن باب‌المندب را نمی‌بندد؟»
پاسخ‌های سید سلیم محکم و کوتاه بود: «محور مقاومت یکپارچه است. اگر رهبر مقاومت به ما دستور بدهند ما می‌بندیم. از هیچ‌کس هم نمی‌ترسیم.» با کنجکاوی پرسیدم رهبر مقاومت یعنی آقای ما؟ سری در تأیید حرف من تکان داد و دوباره گردن راست کرد و گفت: «رهبر یمن اعتبار می‌کند به ایشان. مرجع تقلید همه مستضعفین جهان حضرت آقا امام خامنه‌ای، هر دستور و هر اشاره‌ای ایشان بدهد ما حاضریم.»
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#یمن
طیبه براتییکشنبه | ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ | #اصفهانــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایرانundefined@ravina_ir

مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
undefined۶
undefined۲

۶۸

۱۳:۳۰

undefinedبرای یمن(بخش پایانی)
حالا که اسم آقا را با آن لهجه غلیظ عربی و تلفظ محکم «ح» آورده بود سوال بعدی‌ام را پرسیدم: «از آقا برایم بگویید. قبل و بعد شهادت ایشان برای شما چطور بود؟» صدایش را صاف می‌کند و همان‌طور که به جایی بالاتر از قد من نگاه می‌کند جواب می‌دهد: «سید، امام، مرجع تقلید، بالاتر از رهبر خودمان در عقیده مردم یمن بودند. بعد از شهادت هم ما معتقدیم آقا کربلای امام حسین را تکثیر کردند و سرور همه آزادگان جهان شدند. ما حاضریم برای رهبر جدید جان بدهیم. فدای ایشان و ملت عزیز و برادر مسلمان ایران بشویم.»
می‌گفت اصلاً موقع شهادت آقا هم یمن نبودیم. همین جا بودیم. آمده بودیم برای شهادت فی‌سبیل‌الله. منتظر بودیم نوبت به ما برسد. اما توفیق شهادت نداشتیم. قیافه تا به الان جدی و منقبضش کمی آرام می‌گرفت و انگار از ته دلش بگوید ادامه می‌دهد: «یعنی شهادت فی‌سبیل‌الله آرزوی ماست. از دار دنیا هیچ‌چیز به‌جز دفاع از مستضعفین جهان و فراهم کردن زمینه ظهور آقا حجت بن الحسن عجل‌الله تعالی فرجهم نمی‌خواهیم.»
برایم جالب است وقتی از امام زمان و آقا صحبت می‌کند چه کلمات متعددی برایشان می‌آورد. یعنی این حجب و حیا و احترام فقط مختص سربازان ایشان است؟ نوبت رسیده که از حس‌و‌حالش موقع اعلام رهبری آقا سیدمجتبی خامنه‌ای بپرسم. وسط حرفم می‌پرد و با لبخند بزرگی روی لب‌هایش می‌گوید: «خیلی‌خیلی خوشحال شدیم. به قول خودتان حضرت آقا خامنه‌ای جوان شد. الان امید داریم ایشان سید خراسانی هستند و رهبر یمن سید عبدالملک حوثی یمانی هستند و این دو نفر از علایم قطعی ظهور صاحب‌الزمان هستند و امید هم داریم امسال یا سال آینده رژیم صهیونیستی نابود می‌شود.»
«ان‌شاءالله» بلندی می‌گویم و پیش خودم فکر می‌کنم چقدر قاطع حرف می‌زند. یاد آقای شهیدم می‌افتم که همین‌قدر قاطع گفتند اسرائیل تا ۲۵ سال دیگر را نخواهد دید. از او می‌خواهم از دیدارهایش با آقا بگوید. انگار آقا را جلو چشم‌هایش ببیند، تن صدایش لطیف می‌شود. برایش آقا بشر عادی نبودند. ملک بودند یا یک آدم استثنایی. انگار سوال من او را برده و در دفتر آقا گذاشته که آرام می‌گوید: «هر وقت می‌دیدمشان حس روحانی می‌گرفتم. روحیت و معنویت بالا می‌گرفتم.» اعتقاد داشت اولین باری که ایشان را دیده زندگیش عوض شده. گویی به زمان حال برگشته باشد نگاهی به ریکوردر آویزان به انگشتانم می‌کند و بلند می‌گوید «الحمدلله».
پا از گلیم خودم درازتر می‌کنم. می‌گویم نمی‌خواستید مثل عراق، آقا را در یمن هم تشییع می‌کردند؟ جواب می‌دهد: «معلوم است. اصلاً وقتی خبر شهادت آقا توی یمن پیچید مردم به خیابان‌ها ریختند تا برای جهاد فی‌سبیل‌الله به سمت ایران بیایند و انتقام خون پاک آقا را بگیرند.» وسط حرفش می‌دوم و می‌گویم این خنجر هم خنجر انتقام است؟ دستی به دسته خنجر برآمده از شال کمرش می‌کشد و با تأیید حرفم می‌گوید: «ما همیشه آماده به رزم هستیم. نماد مردم یمن همین خنجر یمنی‌ست. یعنی ما برای ظهور حضرت آقا آماده هستیم. ما از بچگی این را به بچه‌هامون هم آموزش می‌دیم. این خنجر فقط برای مبارزه با دشمنان صاحب‌الزمان عجل‌الله فرجه الشریف استفاده می‌شه.»
حالا که بعد از دو ماه و اندی گوشی به جای ریکوردر در دست‌هایم نشسته حرف‌های سید سلیم پیش چشم‌هایم رژه می‌روند. همان‌قدر از دیدن برادران یمنیِ آماده به رزمم ذوق‌زده‌ام که آن روز بودم. به هم‌کلامی چند دقیقه‌ای با یکی از آنان افتخار می‌کنم. تصدقشان می‌شوم که چنین دشمن را تارومار می‌کنند. با دشداشه‌های رنگی و صندل‌های نازک و خنجرهای به کمر. صدای تکبیر شجاع‌مردانی که دست رد به سینه زبان بیگانگان زده بودند در سرم می‌پیچد. آن‌ها راست می‌گرفتند: الله‌اکبر، الله‌اکبر. الموت لامریکا. الموت لاسرائیل. العنه لیهود، النصر لاسلام.
#جنگ_رمضان#یمن
طیبه براتییکشنبه | ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ | #اصفهانــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایرانundefined@ravina_ir

مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
undefined۴
undefined۲

۴۰

۱۴:۳۰