عادت کرده بودیم اسم شهدای امنیت فقط مردونه باشه، تا رسیدیم به شهید افتخاری...
۴.۵K
۱۸:۴۵
ـ ایشون بهم گفت که من خودم میرم و با همین چادرم پای کار هستم.
وسط مراسم تشییع نشستهام که این جمله از آقای کمالی را به یاد میآورم. قبل از مراسم که با او گفتوگو داشتم، مفصل در مورد خانم افتخاری صحبت کرده بود و من در این جملهاش مانده بودم. مانده بودم چرا باید اینقدر واضح و شعاری از کلمۀ چادر برای نشان دادن فعالیت یک خانم استفاده کند؟
در همین حین، فردی که پشت تریبون مراسم رفته، میگوید: «خانم دکتر همسری مهربان و مادر چهار پسر و یک دختر بود. فردی دلسوز برای محرومان در نیروی انتظامی و همچنین نخبهای علمی بود.»
کلمۀ دکتر و نخبه را در ذهنم بالا و پایین میکنم. برای معاون فرهنگی و اجتماعیِ نیروی انتظامی شاید کلمات دلسوزی برای محرومان به درد بخورد ولی دکتر و نخبه خیلی بزرگ نیست؟
هنوز تازه برای پرسشم علامت سؤال گذاشتم که سخنران تکمیل میکند: «ایشون استاد دانشگاه بودن و توی رشتۀ آیتی علاوهبر تدریس دانشگاهی، داخل پارک علم و فناوری هم کارآموزانی تربیت میکردن.»
خانم میانسالی از کنارم رد میشود. نمیفهمم بین مردها دارد کجا میرود! میرود سمت تابوت و دستی روی آن میکشد. جلوی تمام جمعیت اشکی آرام زیر چادرش میریزد.
به تابوتِ روبهرویم خیره میشوم. برخلاف عادت به شهدای مرد، حالا یک زن، نه بهتر است بگویم، یک مادرِ نخبه سر مجلس قرار گرفته! فعالیتهای علمی را میگذارم کنارِ صحبتهای آقای کمالی. آقای کمالی جانشین خانم افتخاری بوده و به همین خاطر از فعالیتها بهتر اطلاع داشته. او دربارۀ کارهای معاونت فرهنگی و اجتماعی گفته بود: «ایشون از اردیبهشتماهِ امسال تازه این مسئولیت رو برعهده گرفته بودن... البته قبلش هم در بخشی مرتبط با امور مردمی فعالیت داشتن؛ در سامانۀ پل ارتباطی بین مردم و نیروی انتظامی... ما توی معاونت فرهنگی و اجتماعی کارمون رسیدگی به مشکلات مردمِ نیازمند و همچنین ایجاد امنیت پایدار به کمک آموزش به مردمه. ایشون هم از وقتی به این مسئولیت رسیدن همیشه دغدغۀ مردم رو داشتن و با وجود درخواستهای ما برای استراحت کردن، معمولاً میگفتن که من با این چادرم میآم و پای کار هستم... شب قبل از شهادتشون هم که داخل تجمع بودیم...»
وقتی آقای کمالی به این جای صحبتش رسیده بود، من نفس عمیقی کشیده و اینبار تماماً گوش شده بودم.
ـ شب قبل از شهادتشون هم که صحبتی داشتیم، توی تجمع بودیم. داخل تجمعات شبانه، برنامههای زیادی داشتیم؛ از جمله محفل انس با قرآن همراه قاریهای شیعه و سنی... اون شب، ایشون به من گفت که میخوام برم مأموریت سمت منطقۀ چشمهزیارتِ زاهدان برای تشریح اقدامات طرح شهید فضیلتی برای مردم و بزرگان طوایف. طرح شهید فضیلتی برای مسائل و دغدغههای اجتماعی مردمه. ازشون خواستم که چون مسیر دوره و روز جمعه اذیت میشن، بذارن من به عنوان جانشینشون برم... ولی گفتن من دوست دارم که طرحهای مردمی رو خودم برم و تشریح کنم. گفت که من خودم میرم و با همین چادرم پای کار هستم.
عکسِ روی تابوت، زیر چسب نواری احاطه شده و به سختی دیده میشود. برشی از صدای سخنران برایم خودنمایی میکند: «حرمت مادر و حرمت چادر برای مردم بلوچ بسیار بالاست.»
جا میخورم! این سخنران که ربطی به آقای کمالی ندارد، پس چطور این هم آمده راست سراغ چادر؟ سخنران ادامه میدهد: «گروهک اشتباه بزرگی کرد و بازم ظاهر واقعیش رو نشون داد.»
در این چند سالی که زاهدان زندگی میکنم، چیزهایی در مورد جایگاه چادر در فرهنگ بلوچی شنیدم، ولی کنجکاو میشوم تا دقیقتر بدانم. مراسم که تمام میشود، نزدیک ظهر است. بعدازظهر یکی از دوستان بلوچم را میبینم. برایم توضیح میدهد: «توی فرهنگ ما، اگه بین دو نفر جنگ باشه و یکی از اون دو نفر سیاهچادری، یعنی خانمی، همراهش باشه، اون نفر دوم به حرمت چادر اون زن، به اون حمله نمیکنه؛ حتی اگه یه آدم بدجنس و نامرد باشه!»
لبخندی میزنم. من از آقای کمالی نپرسیده بودم که چرا خانم افتخاری اینقدر به چادرش افتخار میکرده، ولی حالا دوست دارم برای خودم حدسهایی بزنم.
همان ساعتهای اولِ اعلام خبر شهادت، تصویری از خانم افتخاری منتشر شد که بین پسربچههایی با لباس بلوچی نشسته بود و با آنها حرف میزد. تصویر را در یکی از صفحات اینستاگرام بالا میآورم. سعی میکنم به چهرۀ تکتک بچهها خیره شوم. انگاری خانم افتخاری خوب فهمیده بوده با چادرش چه کارها میتواند بکند! او حتی با شهادتش هم پای کار ایستاده و گروهکها را رسوا کرده.
#حملۀ_تروریستی #جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر استان سیستان و بلوچستان را از اینجا دنبال کنید:ترانگ | روایت مردم سیستان و بلوچستان
۷۷K
۱۸:۴۵
دیروز تماس گرفته بودم با یکی از آشناهای پدرم که کشاورزی اهل مهرستان است. دربارهٔ حادثهٔ تروریستی از او پرسیدم، گفت: «دخترم، واقعیتش من خودم نبودم. خونهام روستاس، ولی دیروز عصر که رفته بودم توی شهر، دیدم مردم همه ناراحت بودن از شهادت خانم عقیلا. همه میگفتن آدم خوبی بوده بنده خدا!»
ناراحتی مردم برای شهادت یک مسئول در بین اینهمه مسئول برایم عجیب بود، اما عجیبتر از آن، این بود که چرا گروهکی که خود را مردمی میداند، باید کسی را شهید کند که مردم دوستش دارند و برایش عزادار شدهاند؟
صوت صحبتهای خانم شیزاده، همکارِ خانم عقیلا را که اهل مهرستان است، پخش میکنم. میگوید که برای ما سؤال هست: «چرا خانم عقیلا؟ اینهمه مسئول دیگه، کسایی در ردههای بالاتر از خانم عقیلا هم هستن... پس چرا خانم عقیلا؟»
صوتها و نکاتی را که یادداشت کردهام، زیر و رو میکنم؛ به دنبال سرنخ میگردم.
یک جایی از ایشان پرسیدم: «ارتباط خانم عقیلا با مردم چطور بود؟» و ایشان خاطرهای تعریف کرد: «یه بار یه اردوی مشهد داشتیم. خانم عقیلا خودش نتونست بیاد و چندتا خانم دیگه رو فرستاد. ما رفتیم مشهد و برگشتیم... روزی که رسیدیم مهرستان، دیدیم خانم عقیلا اومد استقبال و یکسری اسباببازی و وسایل دیگر دستش بود، بعد اسباببازیها را داد به خانمهای بلوچی که از مشهد برگشته بودن.»
خانم شیزاده میگفت: «تعجب کردم و برام سؤال شده بود که قضیهٔ اسباببازیها چیه!» و سرانجام بعد از گذشت چند روز رفتهاست خانهٔ خانم عقیلا و آنجا قضیه را از او پرسیده: «خانم عقیلا، قضیهٔ اون اسباببازیها چی بود که خریده بودی؟ اونا از مشهد اومده بودن، باید سوغاتی میآوردن! تو چرا براشون خرید کرده بودی؟»
خانم عقیلا با لبخند جواب داده: «میدونی... روزی که به این خانما گفتم برید مشهد، گفتن که خیلی دلمون میخواد ولی خب اگه بریم و بیایم، بچهها انتظار سوغاتی میکشن. ما هم دستمون خالیه... به زور راضیشون کردم؛ گفتم برید شما حالا... میگفت که اینا بچه دارن، اون اسباببازیها رو گرفتم که وقتی میرن خونه، دستخالی نباشن و به عنوان سوغاتی اسباببازیها رو ببرن برای بچههاشون.»
انگار که بازگوییِ خاطره، خانم شیزاده را برگردانده بود به گذشته... بعد از کمی سکوت ادامه داد: «خانم عقیلا خیلی به همه توجه داشت؛ حواسش به همه بود. چیزایی یا کسایی که هیچکس بهشون توجه نمیکرد رو خانم عقیلا حواسش بهشون بود...»
به اینجای حرفش که رسید، به گریه افتاد.
با خودم فکر میکنم وقتی کسی اینقدر حواسش به اطرافیانش باشد، خب طبیعی است همه بیقرارِ رفتنش باشند.
خانم شیزاده مدام میزد زیر گریه. خانم دهانی، یکی دیگر از همکاران بلوچ شهیده عقیلا، ایشان هم حالش خوب نبود. میگفت: «تمام وجودم آتیشه... همهٔ مردم مهرستان داغدارن الان... اونا خوب میدونستن کی رو شهید کنن؛ ازش میترسیدن. با مردم خیلی خوب بود... موقعِ سیل و بارندگی میرفت به مردم سرکشی میکرد. اگه یکی میاومد میگفت خونهم به خاطر بارون از سقفش آب میآد، اینقدر به فرمانده میگفت و اصرار میکرد تا مجبورش کنن برن بازدید و رسیدگی بشه.»
جملهٔ «ازش میترسیدن» مدام در ذهنم زنگ میزند؛ چرا باید از خانم عقیلا بترسند؟
به مغزم فشار میآورم تا بتوانم پیوند بین اتفاقات را بفهمم.
خانم شهیده افتخاری هم داشت برای رفع محرومیت تلاش میکرد. شهید پرویز کدخدایی که مهرماهِ دو سال قبل، زمانی که برای توزیع لوازمالتحریر به مدارس رفته بود و جلوی مدرسهای در بِنْت ترور شد، هم در همین مسیر بود.
فرقی هم نمیکند شیعه باشند یا سنی؛ شهید پرویز کدخدایی جوانی سنی و اهل بلوچستان بود و شهیده عقیلا شیعهای اهل سیستان، اما مسیرشان یکی بود؛ همان مسیری که شهید شوشتری سالها قبل آغاز کرده بود.
یکبار دیگر جملهٔ استاد راجی را که در کانالش منتشر کرده، میخوانم: «یکی در آستانهٔ خانهای که پناه دختران اهل سنت بود و دیگری در مسیر خدمت به حاشیهنشینان زاهدان... خون پاک شهدای خدمت و فرهنگ، افسانه عقیلا و دکتر نصرت افتخاری، تیر خلاص به نقشهٔ مزدوران دشمن برای ایجاد تفرقه میان شیعه و سنی است.»
باید به خانم شیزاده زنگ بزنم و بگویم که چرا خانم عقیلا!#حملۀ_تروریستی #جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر استان سیستان و بلوچستان را از اینجا دنبال کنید:ترانگ | روایت مردم سیستان و بلوچستان
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۴K
۱۴:۰۲
دستهایش را جلوی سینه توی هم گره کرده بود؛ آنقدر محکم که انگار یک مشت بزرگ شده بودند. شانههایش میلرزید و زیرلب اسم بهنام را تکرار میکرد. بچههای تیم مصاحبه، یکییکی سرشان را پایین انداختند. چند لحظه هیچکس چیزی نگفت.
سردار سرش را بالا آورد. نگاهی به چهرههامان انداخت. غمِ لمبرزده توی چشمهایمان را دید. انگار گناهِ بزرگی انجام داده باشد ساکت شد. کسیکه تمام عمرش آمریکاییها را توی منطقه خِفَت داده بود، برایش اُفت داشت خارج از گود هم حماسی نباشد. اشکها را برای رفیقِ شفیقش غلاف کرد تا به وقتش توی خلوت. خودش را جمعوجور کرد و لبخند تصنعی زد. گفت: «حاجبهنام آمریکاییها رو خوب میشناخت. تعریف قشنگی هم ازشون داشت.»
چند نفری نگاهشان را از زمین گرفتند و به سردار دوختند. ادامه داد: «یه بار بهم گفت اخلاق آمریکاییها مثل گاوهای اسپانیاییه. خوی وحشی و تهاجمی دارن. تا آدم میبینن، حرارت بدنشون میره بالا و حمله میکنن. تا طرف رو لتوپار نکنن، ولکن نیستن. ولی همین که شاخشون یه جایی گیر کنه، حرارت بدنشون اونقدر میاد پایین که ادرار میکنن.»
با حاجبهنام زدیم زیر خنده و گفتم: «عجب تعبیری.» تشبیه حاجبهنام را توی هر جمعی تعریف میکردم تا اینکه یک شب خبر دادند عملیات دستگیری آمریکاییها توی جزیره فارسی با موفقیت انجام شده. سریع خودم را به قایقها رساندم. آمریکاییها دوزانو روی پتویی توی قایق نشسته بودند و دستهایشان را روی سر گذاشته بودند. همانهایی که با دو قایق مجهز، هرکدام مسلح به سه مسلسل کالیبر پنجاه وارد آبهای ما شده بودند، حالا ساکت و مچاله گوشهای نشسته بودند.
یکی از بچهها من را کشید کنار و ماجرا را تعریف کرد: «با یکی از بچهها بودم که دیدیمشون. حدود دو کیلومتر اومده بودن تو آبهای ما. دو تا قایق مجهز داشتن. رفتیم تو دلشون. خودمو پرت کردم تو یکی از قایقها. وقتی غافلگیر شدن، همشون یه گوشه جمع شدن. با کلاش هدایتشون کردم به قایق بغلی. بچههای اون قایق هم دستوپاشون رو گم کرده بودن. یه پتو زیر پاشون پهن کردم و نشوندمشون.»
نگاهی به مرد جوان انداختم. زدم پشت شانهاش و گفتم: «خداقوت، مردِ دِریا.» بعد رفتم سراغ اسیرها. رنگ به صورتشان نمانده بود. وقتی از قایق پیاده شدند پتو و شلوار خیسشان به چشمم آمد. همانجا بیاختیار یاد حرف حاجبهنام افتادم. با خودم گفتم: راست میگفت حاجی. درجه حرارتشون پایین اومده بود.
پ.ن: روایت سردار محمد آذرنسب از شهید حاجبهنام رضایی که در جریان جنگ رمضان همراه با فرمانده خود سردار تنگسیری به شهادت رسید.
#جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر خانم گلچمن را از اینجا دنبال کنید:خاطرهخانه
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۲.۷K
۶:۵۰
قسم میخورم توی چشمهای پیرزنی که صبح پنجشنبه داشت آسفالتهای آبکششدهی شهرک ایثار را گز میکرد، با نگاه زنهای پشت در غسالخانهی «شاهحسن» که آمده بودند جنینِ دوقلوی ششماهه را توی کارتن تحویل خانم برزگر بدهند برای شستن، با زل زدن زبیده که وسط مصاحبهها فهمید رنگینک دوست دارم و فرداش یک کاسه سر زرد پر از رنگینک با برگگل و گردو داد، خانم رحیمی آورد محل اسکان، با مادر پسرکی که عصر نه اسفند پاش دیگر مال خودش نبود؛ یک چیز مشترک پیدا کردم. یک چیز مشترک، بیشتر از کاری که اقلیم و جغرافیا با نخستیسانانِ بالای خط استوا کرده! که تمایل داشتند عنبیههایشان آبی باشد که توی نور زیاد بالای خط کور نشوند!
محلیهای لامرد میگفتند گاهی پیش میآید صاحابِ (صاحب) آسمان آمپر دمای هوا را تا مرز پنجاه درجه سانتیگراد بالا بکشد، بلکه به تریجِ خوشههای خرمایِ سر نخلها بَر بخورد و زودتر برسند. فصل خرماپزان فقط مال خوشههای رطب و خرما نیست؛ پختن را مینویسند به پای زنها و مردها، به پای خانهها و سوپریها و خیابانها. آن «رسیده شدن» توی نگاه آدمها، روی دیوارها و کف خیابان هم خودش را نشان میدهد.
آن چیز مشترک توی نگاه پیرزن و زن کارتنبهدست پشت در غسالخانه و توی چشمهای زبیده، خیلی زورش بیشتر از تأثیر اقلیم و گرما و این جور حرفها بود. زنها و دخترها، خیلیهایشان نمیدانستند اسمش «پریزم» بوده یا اینکه بالستیک است یعنی دقیقا چه جوری است؛ ولی مطمئن بودند هیچ بچه دو سالهای اتفاقی موقع بازی لب باغچه نمیمیرد، هیچ در آهنی خانهای اتفاقی سوراخ نمیشود، کف هیچ خیابانی تصادفی عین آبکش نمیشود و هیچ درختی بیبهانه خشک نمیشود.
اگر احوال لامردیها را بپرسند میگویم چشمهای زنها و دخترهایشان با بقیه زنها و دخترهای جاهای دیگر فرق دارد؛ ارزش افزوده دارند. چیزهایی دیدند که بقیه ندیدند! بیشتر از ما سرشان میشود!
زمین خیابان و ورزشگاه توی عکسهای لامرد عصر ۹ اسفند عین زمین خاکی بود با جای قطرههای باران؛ نه آنقدر که یکدست خیس شده باشد.
صبح پنجشنبه رفتم از نزدیک جای باران را ببینم، دیدم زمین باران خورده بود اما نه آنقدر که خیس. یک جوری باریده بود که گوشت تن خیابان و زمین ورزشگاه و آدمها کنده شده بود! سیوپنج ثانیه بارش ساچمهای کار یک فصل خرماپزان را کرده بود. چشمهای زنها و دخترهای لامردی با چشمهای ما فرق داشت. مردهایشان یکیدرمیان رفته بودند جزایر... نه اینکه ملوان باشند یا کارگر شرکت آلومنیومسازی و اینها. باران ساچمهای حتی حال مردها را هم عوض کرده بود!
#جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر خانم فرید را از اینجا دنبال کنید:مجموعه روایت به قلم طیبه فرید
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۲.۸K
۸:۰۰
چشمهای زینب به ساعت دیوار بود و هر لحظه میپرسید: «پس بابایی کی میاد؟ دیرمون شد.» و من هر بار همان جواب تکراری را میدادم: «عزیزم بابا گفته ترافیکه! بالاخره میاد.»
دیگر داشتم کلافه میشدم که برای پرت کردن حواسش فکری به ذهنم رسید. پرسیدم: «برای مراسم امروز دوست داری چی همراه خودت بیاری؟»
دستش را زیر چانهاش گرفت و به نقطهای خیره شد و بعد از لحظهای چشمهای پر از خواهشش را به من دوخت و گفت: «میشه تفنگ پلاستیکی رو بیارم؟»
از تصور چالشهای بعدی تفنگ، ابروهایم بههم گره خورد: «حالا چرا تفنگ؟» زینب با دیدن حالت چهرهام ناامید جواب داد: «آخه جانفدا باید تفنگ داشته باشه.» ـ جانفدا میتونه پرچم هم داشته باشه.
زهرا کوچولو همانطور که پرچم به دست دور اتاق میدوید با لحن کودکانهاش جوابم را داد: «من پرچم دارم!»
زینب لبخندم را که دید با خوشحالی تفنگش را برداشت. پرچمی سهرنگ بر لولهی آن آویزان کرد. آنقدر جلوی آینه، با آن قد کوتاه و چادر روی سر و تفنگ در دست، ژست جانفداهای واقعی را گرفت که دلم برایش غنج رفت.
بالاخره بابایی آمد و باهم راهی مراسم شدیم. خیابان پر بود از ماشین و مردم. بهسختی جای پارک پیدا کردیم و خود را به سیل جمعیت جانفدایان رساندیم...
#جنگ_رمضان
سیده فاطمه یوسفی یکشنبه | ۲۶ مهر ۱۴۰۵ | #مازندران #ساری میدان شهید قاسمیــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
روایتهای بیشتر استان مازندران را از اینجا دنبال کنید:ماهتو | روایت مردم مازندران
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱.۹K
۱۴:۴۸
توی ازدحام دارالذکر، دختر آرام و قرار نداشت. قدش چندان بلند نبود و لابد همین هم کلافهاش میکرد. سرش را کج میکرد، خودش را میکشید بالا و هی روی پنجهی پا میایستاد تا شاید از لای شانههای جمعیت، چشمش به سنگ مزار بیفتد. یک جور اشتیاق دیدن توی چشمهایش موج میزد، انگار وظیفه داشت تصویر روبهرو را با تمام جزئیات توی ذهنش ضبط کند و ببرد.
صف که کمی جلو رفت و به دیوار حائل کنار مزار رسیدیم، آرام گرفت. بیهوا پرسیدم: «سختت نیست توی این شلوغی؟» نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی زد: «نه، من به این روی پنجه ایستادنها عادت دارم.»
پدرش جانباز بود؛ از آن جانبازهایی که سالهاست گوشهگیر تخت و ویلچرند و حسرت یکبار دیدن آقا از نزدیک، مثل یک زخم قدیمی روی دلشان مانده بود. تعریف میکرد که چند سال پیش، پدر دست او را گرفته و به عنوان نمایندهی چشمهای خودش فرستاده بود دیدار حسینیه. میگفت: «اون روز توی حسینیه هم کارم همین بود؛ هی روی پنجه پا بلند میشدم، دست تکون میدادم تا شاید آقا نگاهم کنه و نامهی بابا رو به دستش برسونم. اون روز تمام تلاشم این بود که دِین چشمهای بابام رو ادا کنم و از دور بگم: آقا، بابام سلام رسوند.»
صدایش وقتی به روزهای تشییع رسید، لرزید: «وقتی خبر شهادت آقا اومد، بابا انگار دوباره ترکش خورده باشه، مچاله شد. پاهایش نمیکشید بیاید، اما دست منو گرفت و گفت: تو باید بری مشهد؛ هم تشییع، هم زیارت.»
حالا دختر روبهروی من ایستاده بود، در دارالذکر. آمده بود تا این بار سلام آخرِ پدر را برساند. عشق پدر توی رگهای دختر هم دویده بود. دستش را گذاشت روی سینهاش، چشمانش را بست و زیر لب زمزمه کرد: «بابام سلام رسوند.» و من حس کردم در آن گوشهی شلوغ و پرنور، پدری از فرسنگها دورتر، با چشمهای دخترش داشت مزار را زیارت میکرد.
#جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر استان قم را از اینجا دنبال کنید:روایت قم
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۲.۱K
۱۵:۵۱
ـ هدی! شیشهی عباس رو از توی کوله به من میدی مامان؟
سرم را که برگرداندم، دیدمش. پشت سر من ایستاده بود. به نظر ۳۵ـ۳۶ ساله میآمد. دخترکش هم بیشتر از ۵ سال نداشت. پسر کوچولوی بامزهی توی بغلش تازه از خواب بیدار شده بود؛ با یک چفیهی کوچک بسته شده دور سرش.از مادرش پرسیدم: «اسمش چیه؟»خندید و گفت: «عباس»
از وقتی محمدحیدر و محمدحسین دنیا آمدهاند، توجهم به بچهها جور دیگری شده... من عشق به فرزند را از وقتی مادربزرگ شدم بیشتر لمس کردم. هیچوقت تحمل روضهی حضرت علیاصغر را نداشتم؛ از وقتی این دو تا نقل و نبات چشمشان به دنیا باز شد، این روضه برایم سختتر هم شد.
آن شب هر طرف سرم را برگرداندم مادری را دیدم با کودکی در آغوش. بچهها دوروبر مادرشان میپلکیدند. سربندهای سرخ یا لثارات الحسین(ع) یا یا زهرا(س) روی پیشانیهایشان زیر نور پروژکتورهای بزرگ سردر دانشگاه تهران برق میزد.
مجری بالای سن اعلام کردهبود: امشب مادرها میخواهند فرزندشان را نذر کنند! نذر چه؟ نذر خونخواهی امام شهیدمان و سربازی امام سیدمجتبی حسینیخامنهای!
چشمم هنوز لابهلای جمعیت دنبال بچهها بود، که صدای مجری نگاهم را برد سمت صورت مادر عباس. خواستم وقت شنیدن جملهی: «میخواهیم فرزندانمان را در راه خونخواهی نذر کنیم.» چهرهاش را ببینم.
خانم عبدالحمیدی مهمان مادرها بود. از فرزند جانبازش که حرف میزد، مادر عباس، کودکش را محکمتر بغل میکرد.
خانم عبدالحمیدی خودش هم فرزند شهید بود. یک فرزند جانباز هم داشت. اما میگفت داغ شهادت آقا برایش از شهادت پدرش هم سنگینتر بود!
حرف انتقام را که پیش کشید، دستهایش را مشت کرد. صدایش قاطع بود. لرزش صدایش از ترس نبود... از خشم بود! میخواست فرزند جانبازش را نذر کند:
ـ من!فرزند شهیـــد!و مادر جانبــــاز!فرزند جانبازم را و فرزندان دیگرم را، فدایی فرزند تو، سید مجتبی خامنهای میدهم!
محبت مادری در عالم نمونه ندارد! اما فاطمه کلابیه، پسرانش را برای روز واقعه در آغوش حسین نشاند. سفارش کرد حواستان باشد شما باید مراقب فرزند زهرا(سلاماللهعلیها) باشید. و سالها بعد، بعد از روز واقعه، خبر شهادت عباس را که آوردند پرسید: «از حسین چه خبر؟» امالبنین برای عباسش گریه نکرد. اما برای امامش حسین بسیار گریه کرد.
اگر خانم عبدالحمیدی، یا آن مادر شهید که رجزخوانیاش شهرهی عام و خاص است، گِلشان از گِل امالبنین نیست، پس از چه کسی رگ و ریشه گرفتهاند؟
مادر عباس شانههایش لرزید. حتماً او زنی نبوده که تنها اشک بریزد و در پستوی خانهاش مرثیه بخواند. این داغ سنگینتر از گریه کردن است. داغ امامی که تنهاییاش وسط گرگهای دنیا، رگ غیرت این مادرها را به جوش آورده!
داغی که دویست و چهل شب است از خانه بیرونشان کشیده. تا بگویند برای خونخواهی امامشان، رهبر شهیدشان، خودشان و فرزندشان را هم فدا میکنند.
گریهی مادر عباس شدیدتر شدهبود. عباس را از بغلش گرفتم. دست کشیدم پشت مادر و پرسیدم: «میخواهی عباس رو نذر کنی؟» مادر عباس گوشهی روسریاش را دستمال کرد و اشکش را پاک کرد: «پای عهد و پیمان ایستادن فقط به شعار دادن نیست. بها میخواد. بهای گرون. یه مادر چی داره با ارزشتر از بچهش؟ چه عاقبتبهخیریای برای بچهم بیشتر از اینکه زندگیش تو مسیر خونخواهی رهبرش باشه و در راه امامش فدا بشه؟»
امشب مادر عباس و همهی مادرها باید انتخاب میکردند. یا باید بچهها را به دست تقدیر روزگار میسپردند یا برایشان تقدیری میساختند!
مادر عباس طفلش را گذاشت روی پایش. به من نگاه کرد و گفت: «من بچههام رو برای تماشا به دنیا نیاوردم. اونا رو با نذر و نیاز از خدا خواستم تا اگه یه روز تیری سمت این خیمه اومد سینهشون رو سپر کنن. من امشب بچههام رو نذر انتقامی میکنم که زمین رو از وجود قاتلین اماممون پاک کنه. جان فرزندم از جان امامم عزیزتر که نیست! ۸ ماهه کاری مهمتر از این ندارم که هر روز بچههام رو برای انتقام خون آقا آماده کنم.»
صدای مادر عباس، ادامهی صدای «فَیروز» بود. همان زن مسن لبنانی که دو سال پیش توی سوریه، وقتی صحبت از فرزندآوری شد با صدای محکمش گفت: «ما اصلا بچه به دنیا میاریم و بزرگ میکنیم تا با اسراییل بجنگه.»
مادرهای جمعشده در سردر هم آن شب تمام محبت مادریشان را توی پستوی دلشان بقچه کردند! نذر کردند که بچههایشان را در مسیر انتقام خون امام شهید بزرگ کنند. حتی تا پای جان فرزندانشان. و این تمام چیزی بود که مادرها داشتند.درست شبیه امالبنین!
#جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر خانم کبریایی را از اینجا دنبال کنید:راویة
۱.۴K
۱۳:۳۸
هوا از شرجی دم کرده بود، اما مردم آمده بودند. هیچکس اطلاعاتی از شهیدِ امشب نداشت! خیلی ناگهانی اعلام شده بود که قرار است با شهیدی وداع کنند.
به بغلدستیام گفتم: «بنده خدا! جمعه شهید شد و بیخبر بودیم...»
برگشت و نگاهم کرد. گفت: «ها؟ همکار شوهرم بود! شوهرم با قایق موتوری آوردش بندرعباس.»
با تعجب برگشتم سمتش: «واقعاً؟!»
گفت: «آره. شوهرم ملوان کشتی تجاری جاسمینه. کاپیتان ناصر گفت: "ما رد میشیم، نمیذاریم آمریکا به کشتی برسه، نون مردم توی دستمه." اما یهو چند تا نور کوچیک و بزرگ توی آسمون دیدن و صدای انفجار اومد.»
خون توی رگهام یخ کرد. گفتم: «ای وای... فقط کاپیتان شهید شد؟»
همونطور که پرچم سرخ انتقام رو توی دستش تکون میداد و اشکش رو پاک میکرد، گفت: «آره! وقتی بخوای کشتی باری و تجاری رو متوقف کنی، فقط کافیه کابین کاپیتان رو بزنی!»
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «شوهرم خیلی وقت بود باهاش رفیق بود. گفت: "خودمو رسوندم بهش. بدنش پر از ترکش بود. با قایق موتوری رسوندمش بندر." اما آخرش... توی بغلم شهید شد. حتی شوهرم خودش با آمبولانس آوردش آبادان.»
خواستم چیزی بگم، که ناگهان مادرم از پشت، شانهام رو کشید و گفت: «سارا! ماما! پشت سرت!»
برگشتم...خودِ شهید آمده بود.
#جنگ_رمضان
راوی: همسر ملوان عدنان عساکره
روایتهای بیشتر دفتر هنر و ادبیات پایداری شهرستان آبادان را از اینجا دنبال کنید:روایت اروند
۲۴۶
۱۷:۲۱