از بحرین تا ایران
«سال ۲۰۱۱ بود. هفده ساله بودم و اهل شهر المحرق. از طریق پدر و مادرم و طلبههایی که با ایران رفتوآمد و ارتباط داشتند، با اسم آیتالله خامنهای آشنا شدیم. توی یوتیوب فیلم و سریالهای ایرانی مثل اخراجیها، با موضوع جنگ و شهدا را نگاه میکردم و از این فیلمها خوشم میآمد. همینها جرقهای شد توی ذهنم و از اینترنت تا فامیل و آشنا بیشتر از رهبری شیعیان و مرجع تقلیدی که آوازهاش توی بحرین پخش بود و بعد حکومت جمهوری اسلامی و ایران پرسوجو کردم.
همان موقعها هم بود که شیعههای بحرین شروع کردند به مخالفت علیه بعضی سیاستهای ضدشیعی حکومت آلخلیفه. یکسالی بود که مبارزات مردم علیه حکومت پا گرفته بود و شبها به خیابان میرفتیم و شعار میدادیم.
یک روز توی خانه بودم که مامورهای حکومت ریختند توی خانه و جلوی چشم پدر و مادرم با کتک و توهین من را بردند. سوزاندن قسمتهای مختلف بدنم فقط یکی از شکنجههایشان بود. یا با اتو میسوزاندند یا با سیگار. رد سوختگی روی دستها و بدنم هنوز یادگاری مانده.
بار اول، از زندانیشدنم، چهل روز گذشت. دفعهی دوم بیشتر از چهل روز بود. دورهی دوم زندانیشدنم، قرعهام افتاد به آزادی موقت. توی زندان زخمهای حاصل شکنجه و سوختگیام عفونت کرده بود و حال جسمیام وخیم بود. بیرون که آمدم، تصمیمم را گرفته بودم. چند روز بعد، بار و بنه بستم و فرار کردم. رفتم انگلیس.
از خانوادهام خبر که میگرفتم، میگفتند حکومت تلفن میکند و تهدید که بچههایتان را میگیریم و جلوی چشمتان میکشیم و پوستشان را میکنیم. پنج شش سال ماندم انگلیس، اما علاقهام به مقاومت و مرجعیت شیعه، رهبر انقلاب، آقای خامنهای بیشتر میشد.
جنگ تکفیریها علیه مسلمانان در سوریه و عراق شروع شد. به ایران آمدم و ساکن شدم توی یکی از شهرها. دوست داشتم برای این جبهه کاری کنم. خواستم از طریق سپاه ایران اقدام کنم برای حضور که شرایط خاصی داشت و مخالفت کردند. تا مدتها به هر دری زدم که بروم اما نشد. آنقدر از خدا خواستم که جور شد بالاخره. تا دو سه سال در جنگ سوریه شرکت کردم. توی عملیات آزادسازی بوکمال هم شرکت کردیم و بوکمال آزاد شد.
توی ایران ازدواج کردم و زندگیام به آرامش نسبی رسید. تهدیدهای غرب به سردمداری آمریکا و اسراییل علیه کشورها و امت مقاومت تمامی نداشت. ایران و رهبری و مرجعیت آقای خامنهای سیبل این تهدیدها بود. تا بالاخره جنگ شد. بعد از شهادت سید حسن نصرالله، رفتن آقای خامنهای برایم مثل کابوس بود. خبر جنگ علیه ایران را با شهادت بچههای مدرسهی میناب شنیدم. خبر شهادت رهبری را هم که شنیدم، اول باور نکردم. دعا میکردم مثل آن خبر شهادت سیدحسن نصرالله توی یک عملیات حزبالله علیه اسراییل نقشهی تاکتیکی و دروغ باشد. اما راست بود. قلب و روحم بهم ریخت. اشک ریختیم برای رهبری و مرجعیت شیعه.
موشکهای ایران که راهی پایگاههای آمریکا از جمله در بحرین شد، برایم مثل آبی بود روی آتش. خبر شهادت سید محمد موسوی را از کشورم بحرین غم دیگری بود در دلم. از شهدای همین جنگ اخیر جبههی آمریکایی اسراییلی به همدستی و توسط حاکمان ظالم آلخلیفه در بحرین. آنقدر او را زدند و شکنجه کردند که شهید شد.
شیعه در بحرین خیلی علاقمند به ولایت فقیه است. اما سرکوب میشویم حتی به بهانهی یک لایک یا کامنت در فضای مجازی. برای تشییع رهبرمان آیتالله خامنهای در کنار ایران هستیم. برای این تشییع و زائران این تشییع هر کاری از دستمان بربیاید، انجام میدهیم، از جمله پذیرایی از زائران این امام شهید. چون او رهبر ما بود و جانش را برای مقاومت از دست داد.»
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
بعلت ملاحظات امنیتی نام راوی ذکر نمیشود.به قلم: فریبا مرادینسبدوشنبه | ۱۵ تیر ۱۴۰۵ | #قمــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
روایتهای بیشتر استان لرستان را از اینجا دنبال کنید:راوی ماه | روایت مردم لرستان
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
«سال ۲۰۱۱ بود. هفده ساله بودم و اهل شهر المحرق. از طریق پدر و مادرم و طلبههایی که با ایران رفتوآمد و ارتباط داشتند، با اسم آیتالله خامنهای آشنا شدیم. توی یوتیوب فیلم و سریالهای ایرانی مثل اخراجیها، با موضوع جنگ و شهدا را نگاه میکردم و از این فیلمها خوشم میآمد. همینها جرقهای شد توی ذهنم و از اینترنت تا فامیل و آشنا بیشتر از رهبری شیعیان و مرجع تقلیدی که آوازهاش توی بحرین پخش بود و بعد حکومت جمهوری اسلامی و ایران پرسوجو کردم.
همان موقعها هم بود که شیعههای بحرین شروع کردند به مخالفت علیه بعضی سیاستهای ضدشیعی حکومت آلخلیفه. یکسالی بود که مبارزات مردم علیه حکومت پا گرفته بود و شبها به خیابان میرفتیم و شعار میدادیم.
یک روز توی خانه بودم که مامورهای حکومت ریختند توی خانه و جلوی چشم پدر و مادرم با کتک و توهین من را بردند. سوزاندن قسمتهای مختلف بدنم فقط یکی از شکنجههایشان بود. یا با اتو میسوزاندند یا با سیگار. رد سوختگی روی دستها و بدنم هنوز یادگاری مانده.
بار اول، از زندانیشدنم، چهل روز گذشت. دفعهی دوم بیشتر از چهل روز بود. دورهی دوم زندانیشدنم، قرعهام افتاد به آزادی موقت. توی زندان زخمهای حاصل شکنجه و سوختگیام عفونت کرده بود و حال جسمیام وخیم بود. بیرون که آمدم، تصمیمم را گرفته بودم. چند روز بعد، بار و بنه بستم و فرار کردم. رفتم انگلیس.
از خانوادهام خبر که میگرفتم، میگفتند حکومت تلفن میکند و تهدید که بچههایتان را میگیریم و جلوی چشمتان میکشیم و پوستشان را میکنیم. پنج شش سال ماندم انگلیس، اما علاقهام به مقاومت و مرجعیت شیعه، رهبر انقلاب، آقای خامنهای بیشتر میشد.
جنگ تکفیریها علیه مسلمانان در سوریه و عراق شروع شد. به ایران آمدم و ساکن شدم توی یکی از شهرها. دوست داشتم برای این جبهه کاری کنم. خواستم از طریق سپاه ایران اقدام کنم برای حضور که شرایط خاصی داشت و مخالفت کردند. تا مدتها به هر دری زدم که بروم اما نشد. آنقدر از خدا خواستم که جور شد بالاخره. تا دو سه سال در جنگ سوریه شرکت کردم. توی عملیات آزادسازی بوکمال هم شرکت کردیم و بوکمال آزاد شد.
توی ایران ازدواج کردم و زندگیام به آرامش نسبی رسید. تهدیدهای غرب به سردمداری آمریکا و اسراییل علیه کشورها و امت مقاومت تمامی نداشت. ایران و رهبری و مرجعیت آقای خامنهای سیبل این تهدیدها بود. تا بالاخره جنگ شد. بعد از شهادت سید حسن نصرالله، رفتن آقای خامنهای برایم مثل کابوس بود. خبر جنگ علیه ایران را با شهادت بچههای مدرسهی میناب شنیدم. خبر شهادت رهبری را هم که شنیدم، اول باور نکردم. دعا میکردم مثل آن خبر شهادت سیدحسن نصرالله توی یک عملیات حزبالله علیه اسراییل نقشهی تاکتیکی و دروغ باشد. اما راست بود. قلب و روحم بهم ریخت. اشک ریختیم برای رهبری و مرجعیت شیعه.
موشکهای ایران که راهی پایگاههای آمریکا از جمله در بحرین شد، برایم مثل آبی بود روی آتش. خبر شهادت سید محمد موسوی را از کشورم بحرین غم دیگری بود در دلم. از شهدای همین جنگ اخیر جبههی آمریکایی اسراییلی به همدستی و توسط حاکمان ظالم آلخلیفه در بحرین. آنقدر او را زدند و شکنجه کردند که شهید شد.
شیعه در بحرین خیلی علاقمند به ولایت فقیه است. اما سرکوب میشویم حتی به بهانهی یک لایک یا کامنت در فضای مجازی. برای تشییع رهبرمان آیتالله خامنهای در کنار ایران هستیم. برای این تشییع و زائران این تشییع هر کاری از دستمان بربیاید، انجام میدهیم، از جمله پذیرایی از زائران این امام شهید. چون او رهبر ما بود و جانش را برای مقاومت از دست داد.»
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
بعلت ملاحظات امنیتی نام راوی ذکر نمیشود.به قلم: فریبا مرادینسبدوشنبه | ۱۵ تیر ۱۴۰۵ | #قمــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
روایتهای بیشتر استان لرستان را از اینجا دنبال کنید:راوی ماه | روایت مردم لرستان
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۲۹۹
۱۵:۳۰
راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷
از بحرین تا ایران «سال ۲۰۱۱ بود. هفده ساله بودم و اهل شهر المحرق. از طریق پدر و مادرم و طلبههایی که با ایران رفتوآمد و ارتباط داشتند، با اسم آیتالله خامنهای آشنا شدیم. توی یوتیوب فیلم و سریالهای ایرانی مثل اخراجیها، با موضوع جنگ و شهدا را نگاه میکردم و از این فیلمها خوشم میآمد. همینها جرقهای شد توی ذهنم و از اینترنت تا فامیل و آشنا بیشتر از رهبری شیعیان و مرجع تقلیدی که آوازهاش توی بحرین پخش بود و بعد حکومت جمهوری اسلامی و ایران پرسوجو کردم. همان موقعها هم بود که شیعههای بحرین شروع کردند به مخالفت علیه بعضی سیاستهای ضدشیعی حکومت آلخلیفه. یکسالی بود که مبارزات مردم علیه حکومت پا گرفته بود و شبها به خیابان میرفتیم و شعار میدادیم. یک روز توی خانه بودم که مامورهای حکومت ریختند توی خانه و جلوی چشم پدر و مادرم با کتک و توهین من را بردند. سوزاندن قسمتهای مختلف بدنم فقط یکی از شکنجههایشان بود. یا با اتو میسوزاندند یا با سیگار. رد سوختگی روی دستها و بدنم هنوز یادگاری مانده. بار اول، از زندانیشدنم، چهل روز گذشت. دفعهی دوم بیشتر از چهل روز بود. دورهی دوم زندانیشدنم، قرعهام افتاد به آزادی موقت. توی زندان زخمهای حاصل شکنجه و سوختگیام عفونت کرده بود و حال جسمیام وخیم بود. بیرون که آمدم، تصمیمم را گرفته بودم. چند روز بعد، بار و بنه بستم و فرار کردم. رفتم انگلیس. از خانوادهام خبر که میگرفتم، میگفتند حکومت تلفن میکند و تهدید که بچههایتان را میگیریم و جلوی چشمتان میکشیم و پوستشان را میکنیم. پنج شش سال ماندم انگلیس، اما علاقهام به مقاومت و مرجعیت شیعه، رهبر انقلاب، آقای خامنهای بیشتر میشد. جنگ تکفیریها علیه مسلمانان در سوریه و عراق شروع شد. به ایران آمدم و ساکن شدم توی یکی از شهرها. دوست داشتم برای این جبهه کاری کنم. خواستم از طریق سپاه ایران اقدام کنم برای حضور که شرایط خاصی داشت و مخالفت کردند. تا مدتها به هر دری زدم که بروم اما نشد. آنقدر از خدا خواستم که جور شد بالاخره. تا دو سه سال در جنگ سوریه شرکت کردم. توی عملیات آزادسازی بوکمال هم شرکت کردیم و بوکمال آزاد شد. توی ایران ازدواج کردم و زندگیام به آرامش نسبی رسید. تهدیدهای غرب به سردمداری آمریکا و اسراییل علیه کشورها و امت مقاومت تمامی نداشت. ایران و رهبری و مرجعیت آقای خامنهای سیبل این تهدیدها بود. تا بالاخره جنگ شد. بعد از شهادت سید حسن نصرالله، رفتن آقای خامنهای برایم مثل کابوس بود. خبر جنگ علیه ایران را با شهادت بچههای مدرسهی میناب شنیدم. خبر شهادت رهبری را هم که شنیدم، اول باور نکردم. دعا میکردم مثل آن خبر شهادت سیدحسن نصرالله توی یک عملیات حزبالله علیه اسراییل نقشهی تاکتیکی و دروغ باشد. اما راست بود. قلب و روحم بهم ریخت. اشک ریختیم برای رهبری و مرجعیت شیعه. موشکهای ایران که راهی پایگاههای آمریکا از جمله در بحرین شد، برایم مثل آبی بود روی آتش. خبر شهادت سید محمد موسوی را از کشورم بحرین غم دیگری بود در دلم. از شهدای همین جنگ اخیر جبههی آمریکایی اسراییلی به همدستی و توسط حاکمان ظالم آلخلیفه در بحرین. آنقدر او را زدند و شکنجه کردند که شهید شد. شیعه در بحرین خیلی علاقمند به ولایت فقیه است. اما سرکوب میشویم حتی به بهانهی یک لایک یا کامنت در فضای مجازی. برای تشییع رهبرمان آیتالله خامنهای در کنار ایران هستیم. برای این تشییع و زائران این تشییع هر کاری از دستمان بربیاید، انجام میدهیم، از جمله پذیرایی از زائران این امام شهید. چون او رهبر ما بود و جانش را برای مقاومت از دست داد.» #جنگ_رمضان #باید_برخاست #روایت_بدرقه #آقای_شهید_ایران بعلت ملاحظات امنیتی نام راوی ذکر نمیشود. به قلم: فریبا مرادینسب دوشنبه | ۱۵ تیر ۱۴۰۵ | #قم ــــــــــــــــــــــــــــــ #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir روایتهای بیشتر استان لرستان را از اینجا دنبال کنید: راوی ماه | روایت مردم لرستان مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
برای بعضیا، مقاومت فقط یه شعاره؛ اما برای بعضیها، از نوجوانی تا زندان و تبعید و جنگ، شکلِ تمومِ زندگیه.
این روایت، قصهی همون آدمهاست.
این روایت، قصهی همون آدمهاست.
۲۷۱
۱۵:۳۶
کربلا نرفتههای کربلایی
تلفنش زنگ میخورد. گوش تیز میکنم، مخصوصاً از جنگ تحمیلی سوم به بعد هر تماس استرس هزار سال را روی سرم خراب میکند. امروز اما قرار بود خبر اجازهی خروج اربعین را بدهند، شب قبل سوره یس نذر سهسالهاش کردم که خودش برات زیارت ما راه هم امضا کند.
پای سینک ظرفها را آب میکشیدم و در آبچکان جا میدادم. دلم میخواست چند لحظه دکمه سکوت کنترل جهان را بزنم و با دقت آنچه را که دلم میخواهد بشنوم؛پاسِتون آزاد میشه، میتونید برید چهار روزه برگردید. اما، گفتگو رمزآلود میشود. صدای بلند اول تماس و گپ و شوخی جایش را به صدای بم، با کلمات بله همینطوره، انشاءالله، چشم، خیره، چشم، یا علی(ع) میدهد.
دلم هرّی میریزد. در این اوضاع نابهسامان زندگی، اثاثها، کارتنکارتن دور تا دور خانه چیده شده. باید اینجا را سریعتر تحویل بدهیم. یک نوبت دکتر خیلی مهم داریم. امتحانات شروع شده. تنها چیزی که آب روی آتش دلم بود و قوت قلبم، زیارت ضریحی بود که فُطرس گردش میچرخد.
کافیست از آشپزخانه بیرون بروم همه چیز از چشمان نافذش پیداست. میدانم اوضاع منطقه بهم ریخته و حتما احضارش کردهاند. مثل همیشه لبخند میزند: اگه تو بگی نرو، میدونی که نمیرم، اما ...
آخ، خدا کاش این اماها را نمیگفت. آن وقت میتوانستم یک بار فقط یک بار سنگدلانه بگویم اره نظرم «نه» هست. لطفاً نرو اما او حق اماها را همیشه خوب ادا میکند.
آوینی در ذهنم تکثیر میشود. دور سرم میچرخد میچرخد و تکرار میکند:«قرنهاست که کار از کار گذشته است... اما ای دل، نیک بنگر که زبان رمز، چه رازی را با تو باز میگوید: کلّ ارض کربلا و کلّ یوم عاشورا. یعنی اگرچه قبله در کعبه است، اما فَاَینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ. یعنی هر جا که پیکر صد پاره تو بر زمین افتد، آنجا کربلاست؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره، که در حقیقت. و هرگاه که عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست؛ باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره. و اگر آن قافله را قافله عشق خواندیم در سفر تاریخ، یعنی همین.»
کم مانده بیفتم روی زمین. بغلم میکند. صورتم در دستان محکمش بیحرکت خیره به نگاهش مانده، گردنش را یک وَری میکند و میگوید؛عزیز دلم الان از من کمک خواستن. الان امام دستور داده اگر من نرم یک عمر در حسرت آرزوم باید بسوزم.یادت باشه که حبیب برای انجام کار کوتاهی از خانه بیرون آمد و باید برمیگشت تا لحظهای که نامهی امام بهدستش رسید. اگر مسیر خانه را انتخاب میکرد شاید هرگز پایش به کربلا نمیرسید.
میخواهم بگویم: آخه دانشگاه؟ خونه؟ بچه؟ کربلا؟ اربعین؟چیزهاییست که پاسخش را پیشتر میدانم.دندانهایم را روی لب فشار میدهم و تند تند بغضهایی که به گلویم حملهور میشوند دفع میکنم و میبلعم. میگویم: «ساکَت را الان میبندم.»
قربان صدقهام میرود. گیتار خیالی را بین دستهایش میگیرد و ادای نواختن در میآورد. قهقههزنان میخواند:ای در رگانم خون وطنای پرچمت ما را کفن
میگویم خوشحالی از دست ما فرار میکنی؟ بالا و پایین میپرد و بلندتر میخندد. گویا به مجلس طَرب دعوتش کردهاند. با نُقلریزان موشکی.
میگوید: «الان وقت دفاعه. الان باید بریم خون شهدا به ثمر بشینه. کربلای من اینجاس و تو همهی دار و ندارمو به آغوش خدا میسپارم. شاید باورت نشه نگرانیم از شهادت نیست که آرزومه و تنها چیزیه که دوست دارم بدون تو تجربش کنم، همه دلنگرونیم از اینه که تو غمگین باشی، تو دلت بشکنه، من اینو نمیخوام، میخوام مثل همیشه آگاهانه انتهای زیبای مسیر رو ببینی و شجاعانه ازش استقبال کنی.»
کنار لباسهایش کمی تنقلات جا میدهم. از زیر قرآن سرش را رد میکند و میرود و میرود تا روزی که خدا بخواهد به خانه برگردد.
#جنگ_رمضان#عملیات_نصر#اربعین_در_جنگ
سمیه خالقیپنجشنبه | ۱ مرداد ۱۴۰۵ | #قمــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
روایتهای بیشتر استان قم را از اینجا دنبال کنید:روایت قم
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
تلفنش زنگ میخورد. گوش تیز میکنم، مخصوصاً از جنگ تحمیلی سوم به بعد هر تماس استرس هزار سال را روی سرم خراب میکند. امروز اما قرار بود خبر اجازهی خروج اربعین را بدهند، شب قبل سوره یس نذر سهسالهاش کردم که خودش برات زیارت ما راه هم امضا کند.
پای سینک ظرفها را آب میکشیدم و در آبچکان جا میدادم. دلم میخواست چند لحظه دکمه سکوت کنترل جهان را بزنم و با دقت آنچه را که دلم میخواهد بشنوم؛پاسِتون آزاد میشه، میتونید برید چهار روزه برگردید. اما، گفتگو رمزآلود میشود. صدای بلند اول تماس و گپ و شوخی جایش را به صدای بم، با کلمات بله همینطوره، انشاءالله، چشم، خیره، چشم، یا علی(ع) میدهد.
دلم هرّی میریزد. در این اوضاع نابهسامان زندگی، اثاثها، کارتنکارتن دور تا دور خانه چیده شده. باید اینجا را سریعتر تحویل بدهیم. یک نوبت دکتر خیلی مهم داریم. امتحانات شروع شده. تنها چیزی که آب روی آتش دلم بود و قوت قلبم، زیارت ضریحی بود که فُطرس گردش میچرخد.
کافیست از آشپزخانه بیرون بروم همه چیز از چشمان نافذش پیداست. میدانم اوضاع منطقه بهم ریخته و حتما احضارش کردهاند. مثل همیشه لبخند میزند: اگه تو بگی نرو، میدونی که نمیرم، اما ...
آخ، خدا کاش این اماها را نمیگفت. آن وقت میتوانستم یک بار فقط یک بار سنگدلانه بگویم اره نظرم «نه» هست. لطفاً نرو اما او حق اماها را همیشه خوب ادا میکند.
آوینی در ذهنم تکثیر میشود. دور سرم میچرخد میچرخد و تکرار میکند:«قرنهاست که کار از کار گذشته است... اما ای دل، نیک بنگر که زبان رمز، چه رازی را با تو باز میگوید: کلّ ارض کربلا و کلّ یوم عاشورا. یعنی اگرچه قبله در کعبه است، اما فَاَینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ. یعنی هر جا که پیکر صد پاره تو بر زمین افتد، آنجا کربلاست؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره، که در حقیقت. و هرگاه که عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست؛ باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره. و اگر آن قافله را قافله عشق خواندیم در سفر تاریخ، یعنی همین.»
کم مانده بیفتم روی زمین. بغلم میکند. صورتم در دستان محکمش بیحرکت خیره به نگاهش مانده، گردنش را یک وَری میکند و میگوید؛عزیز دلم الان از من کمک خواستن. الان امام دستور داده اگر من نرم یک عمر در حسرت آرزوم باید بسوزم.یادت باشه که حبیب برای انجام کار کوتاهی از خانه بیرون آمد و باید برمیگشت تا لحظهای که نامهی امام بهدستش رسید. اگر مسیر خانه را انتخاب میکرد شاید هرگز پایش به کربلا نمیرسید.
میخواهم بگویم: آخه دانشگاه؟ خونه؟ بچه؟ کربلا؟ اربعین؟چیزهاییست که پاسخش را پیشتر میدانم.دندانهایم را روی لب فشار میدهم و تند تند بغضهایی که به گلویم حملهور میشوند دفع میکنم و میبلعم. میگویم: «ساکَت را الان میبندم.»
قربان صدقهام میرود. گیتار خیالی را بین دستهایش میگیرد و ادای نواختن در میآورد. قهقههزنان میخواند:ای در رگانم خون وطنای پرچمت ما را کفن
میگویم خوشحالی از دست ما فرار میکنی؟ بالا و پایین میپرد و بلندتر میخندد. گویا به مجلس طَرب دعوتش کردهاند. با نُقلریزان موشکی.
میگوید: «الان وقت دفاعه. الان باید بریم خون شهدا به ثمر بشینه. کربلای من اینجاس و تو همهی دار و ندارمو به آغوش خدا میسپارم. شاید باورت نشه نگرانیم از شهادت نیست که آرزومه و تنها چیزیه که دوست دارم بدون تو تجربش کنم، همه دلنگرونیم از اینه که تو غمگین باشی، تو دلت بشکنه، من اینو نمیخوام، میخوام مثل همیشه آگاهانه انتهای زیبای مسیر رو ببینی و شجاعانه ازش استقبال کنی.»
کنار لباسهایش کمی تنقلات جا میدهم. از زیر قرآن سرش را رد میکند و میرود و میرود تا روزی که خدا بخواهد به خانه برگردد.
#جنگ_رمضان#عملیات_نصر#اربعین_در_جنگ
سمیه خالقیپنجشنبه | ۱ مرداد ۱۴۰۵ | #قمــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
روایتهای بیشتر استان قم را از اینجا دنبال کنید:روایت قم
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۴۳۲
۱۶:۳۰
آقای محمدمهدی رحیمی، از اون دست آدماییه که هر جا روایت باشه، خودشو میرسونه.
ایشون روزای اولِ جنگ رمضان هم جنوب بودن و با قلم و نگاهشون، تصویرِ واقعی و موثری از زندگی و مقاومت مردم جنوب به ما میدادن.
این روزا هم دوباره راهی جنوب شدن تا راویِ دلتنگیها و ایستادگیها باشن.
بیاین روایتهای جدیدشون رو با هم بخونیم…
ایشون روزای اولِ جنگ رمضان هم جنوب بودن و با قلم و نگاهشون، تصویرِ واقعی و موثری از زندگی و مقاومت مردم جنوب به ما میدادن.
این روزا هم دوباره راهی جنوب شدن تا راویِ دلتنگیها و ایستادگیها باشن.
بیاین روایتهای جدیدشون رو با هم بخونیم…
۲۴۸
۱۱:۴۲
شمسیخانوم
وقتی ۱۰ سال پیش با زنان پشتیبانی جنگ ملارد مصاحبه میکردم، فکرش را نمیکردم روزی برسد که همان فضا و همان آدمها را از نزدیک ببینم. «شمسیخانوم کندری» شخصیت موردعلاقهام در آن کار بود؛ حالا بعد از ۱۰ سال، دوباره شمسیخانومی را با همان روحیه دیدم. کجا؟ در جنوب. یک روستا در ساحل خلیج فارس که با روستای ملارد بیش از ۱۲۰۰ کیلومتر فاصله دارد. «شمسیخانوم افضلی» اهل روستای شهیدمردان، برای من تداعیکننده شمسیخانوم اهل ملارد است.
قصهی شمسیخانوم، قصهی دختری روستاییست که در ۱۵ سالگی ازدواج کرد. اوایل زندگی مشترکشان، همسرش (آقاموسی) مجروح شد و تمام بار زندگی روی دوش شمسیخانوم افتاد. همزمان از همسرش مراقبت میکرد، هم بچهداری میکرد، هم کار میکرد تا خرج زندگی را بدهد و هم درس میخواند. سالها پرستار و مسئول خانه بهداشت روستا بود. هنوز هم مردم روستا هر وقت مشکل پزشکی یا بهداشتی دارند، به شمسیخانوم زنگ میزنند. دهه ۷۰، روستا به روستا و خانه به خانه رفت تا به بچههای روستایی قطره فلج اطفال بدهد؛ یعنی خیلی از بچههای روستا، سلامتیشان را مدیون شمسیخانوم هستند. همین که شمسیخانوم بازنشسته شد، جنگ رمضان شروع شد. ایشان دوباره آستینهای همت را بالا زد و با کمک زنهای روستا، نان رزمندهها را تامین کرد. ۱۵۰ روز است که صبحها از ساعت ۵ تا ۷ و بعدازظهرها از ۵ تا ۷ غروب، خودش و همسرش خانه به خانه میروند و نانهای محلی را که زنهای روستا پختهاند جمع میکنند تا نان تازه و داغ به دست رزمندهها برسد. وقتی از بازخورد رزمندهها پرسیدم، گفت: «خودشون که خیلی پیام میدن و تشکر میکنن، اما مادراشون هم به من زنگ میزنن و از اینکه به فکر بچههاشون هستیم تشکر میکنن.» شمسیخانوم میگفت: «من همیشه فکر میکنم انگار دارم برای بچههای خودم نون میپزم.»
شمسیخانوم برای من یعنی «اراده». ارادهای که دشمن نمیتواند شکستش بدهد.
پ.ن.۱: شمسی خانوم کندری چند سال پیش به رحمت خدا رفت و به یاران شهیدش پیوست.پ.ن.۲: خاطرات زنان پشتیبانی جنگ ملارد با عنوان "ماهم جنگیدیم" توسط انتشارات راهیار منتشر شده است.
#جنگ_رمضان#عملیات_نصر
محمدمهدی رحیمی چهارشنبه | ۷ مرداد ۱۴۰۵ | #هرمزگان #بندرسیریکــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
روایتهای بیشتر آقای رحیمی را از اینجا دنبال کنید:محمدمهدی رحیمی | روایتگر
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
وقتی ۱۰ سال پیش با زنان پشتیبانی جنگ ملارد مصاحبه میکردم، فکرش را نمیکردم روزی برسد که همان فضا و همان آدمها را از نزدیک ببینم. «شمسیخانوم کندری» شخصیت موردعلاقهام در آن کار بود؛ حالا بعد از ۱۰ سال، دوباره شمسیخانومی را با همان روحیه دیدم. کجا؟ در جنوب. یک روستا در ساحل خلیج فارس که با روستای ملارد بیش از ۱۲۰۰ کیلومتر فاصله دارد. «شمسیخانوم افضلی» اهل روستای شهیدمردان، برای من تداعیکننده شمسیخانوم اهل ملارد است.
قصهی شمسیخانوم، قصهی دختری روستاییست که در ۱۵ سالگی ازدواج کرد. اوایل زندگی مشترکشان، همسرش (آقاموسی) مجروح شد و تمام بار زندگی روی دوش شمسیخانوم افتاد. همزمان از همسرش مراقبت میکرد، هم بچهداری میکرد، هم کار میکرد تا خرج زندگی را بدهد و هم درس میخواند. سالها پرستار و مسئول خانه بهداشت روستا بود. هنوز هم مردم روستا هر وقت مشکل پزشکی یا بهداشتی دارند، به شمسیخانوم زنگ میزنند. دهه ۷۰، روستا به روستا و خانه به خانه رفت تا به بچههای روستایی قطره فلج اطفال بدهد؛ یعنی خیلی از بچههای روستا، سلامتیشان را مدیون شمسیخانوم هستند. همین که شمسیخانوم بازنشسته شد، جنگ رمضان شروع شد. ایشان دوباره آستینهای همت را بالا زد و با کمک زنهای روستا، نان رزمندهها را تامین کرد. ۱۵۰ روز است که صبحها از ساعت ۵ تا ۷ و بعدازظهرها از ۵ تا ۷ غروب، خودش و همسرش خانه به خانه میروند و نانهای محلی را که زنهای روستا پختهاند جمع میکنند تا نان تازه و داغ به دست رزمندهها برسد. وقتی از بازخورد رزمندهها پرسیدم، گفت: «خودشون که خیلی پیام میدن و تشکر میکنن، اما مادراشون هم به من زنگ میزنن و از اینکه به فکر بچههاشون هستیم تشکر میکنن.» شمسیخانوم میگفت: «من همیشه فکر میکنم انگار دارم برای بچههای خودم نون میپزم.»
شمسیخانوم برای من یعنی «اراده». ارادهای که دشمن نمیتواند شکستش بدهد.
پ.ن.۱: شمسی خانوم کندری چند سال پیش به رحمت خدا رفت و به یاران شهیدش پیوست.پ.ن.۲: خاطرات زنان پشتیبانی جنگ ملارد با عنوان "ماهم جنگیدیم" توسط انتشارات راهیار منتشر شده است.
#جنگ_رمضان#عملیات_نصر
محمدمهدی رحیمی چهارشنبه | ۷ مرداد ۱۴۰۵ | #هرمزگان #بندرسیریکــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
روایتهای بیشتر آقای رحیمی را از اینجا دنبال کنید:محمدمهدی رحیمی | روایتگر
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۲۵۸
۱۱:۴۷
میناب، آشنایِ دور
دیر رسیدم. دوباره دیر رسیدم. چنان هنهنکنان از پلهها بالا رفتم که نگهبان اداره، با تعجب نگاهم کرد. هنوز نفسم جا نیامده بود که شنیدم به کسی میگوید: «ایشونن... الان تشریف آوردن، میتونین برین اتاقشون.»
سنگینیِ قدمهایی را پشتِ سرم حس میکردم که تا دمِ اتاقم پابهپای من میآمد. هنوز پشتِ میز جاگیر نشده بودم که بویِ عطرِ گرمِ عربیِ مردانهای، فضایِ اتاق را پر کرد. هیبتش در چهارچوبِ در ظاهر شد؛ جوانی بلندبالا، شاید بیستساله، با شانههای پهن، پوستِ سبزه و موهای فِری که از همان نگاهِ اول میفهمیدی جنوبی است.
زیر لب سلامی گفت و فرمی را که دستش بود گذاشت جلویم: «همکارتون فرمودن ای کاغذو رِ بیارُم پیشِ شُمو...»
حالا که نزدیکتر شده بود، نگاهم روی صورتش دقیق شد. ابرو بالا انداختم، اخم کردم و جدی گفتم: «آقا یه ذره مراعات کنین؛ اول صبحی چیکار کردین که چشماتون اینقدر قرمزه؟»
با سادگی گفت: «هیچی به خدا... دیشو اصلاً خو نرفتُم؛ اَ دّیرو تو راهُم.»
پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجهتون بوشهری نیست... بَن..» پرید وسطِ جملهام و گفت: «میناب.»
تا گفت «میناب»، انگار برقی از بدنم گذشت. با چنان سرعتی سرم را بالا گرفتم که صدای تَقِ مهرههای گردنم در اتاق پیچید. دست گرفتم روی گردنم، صاف نشستم و با تعجب، شمردهشمرده گفتم: «میناب؟.. اینجا چی کار میکنین؟»
به کاغذِ توی دستم اشاره کرد: «خو... اومدُم بَرِی استخدام.»
دوباره براندازش کردم. با کولهی سنگین و بزرگ روی دوشش مدام اینپا و آنپا میکرد. دلم برای خستگی و غریبیاش سوخت. با دست به صندلیِ گوشهی اتاقم اشاره کردم و گفتم: «چرا اون گوشه کز کردی؟! بفرمایین...»
گفت: «نه.... زَمَت نیس. مو وُیسُم رااَتتِروم.»
گفتم: «تعارف نکنین، بشینین.» و بعد ادامه دادم: «حالا که راهتون دوره، اجازه بدین ببینم چکار میشه کرد... معایناتتون رو انجام دادین؟ گزینش رفتین؟»
سردرگم گفت: «نه والّا... یعنی بایه بِرُم؟»
بیآنکه بدانم چرا، انگار سالها بود او را میشناختم. تلفن را برداشتم و افتادم دنبال کارهایش. چند تا تماس گرفتم تا مراحل را زودتر طی کند؛ همکارانم قبول کردند و قرار شد اول از همه برود گزینش.
موقع رفتن نگاهی به تیپش انداختم؛ شبیه بیشتر مردان جنوبی پیراهنِ یقه انگلیسیِ گشاد و شلوار جین زخمی به تن داشت. با خودم فکر کردم کاش برای گزینش یک چیز دیگری پوشیده بود. انگار فکرم را خوانده باشد، به کولهاش اشاره کرد و با مِنمِن گفت: «خانوم... لباسِ درستدرمونی تو کیفُم هس، اَبو همینجاها عوض کُنُم؟»
اشاره کردم به سمت سالن: «آره، هماهنگ میکنم برین نمازخونه.»
چند دقیقه بعد، وسطِ یک مکالمهی تلفنی، دوباره سنگینیِ حضورش را حس کردم. همانطور که گوشیِ تلفن روی گوشم بود و سعی میکردم به آن طرفِ خط جواب بدهم، نگاهم به او ماند. همانجا کنار در ایستاده بود. لباسش را عوض کرده بود، اما هنوز هم سر تا پا سیاه پوشیده بود؛ یک پیراهن و شلوارِ رسمیِ مردانه.
چشمش به من بود و انگار منتظرِ نظرِ من باشد، یک لنگه پا ایستاده بود. سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم: «آره! این خوبه! برو به سلامت مادر...»
تا گفتم «مادر»، خودم هم تکان خوردم. جلوی چشمم «ماکان نصیری» جان گرفت؛ همان طفل معصوم مینابی که در غبارِ فاجعه حمله به مدرسه پرپر شد و هرگز، هیچکس نتوانست نشانی از او پیدا کند.
ذهنم پرکشید به اینکه شاید روزی ماکان، همینجا، در آستانهی همین در میایستاد. شاید او بود که با چشمهای سرخ از دوریِ راه، به میزِ من پناه میآورد تا برای اولین روزِ کاریاش، امضایِ تأییدِ مادری را بگیرد که سالهاست چشمبهراهِ خبری از او مانده است.
#جنگ_رمضان
زهرا ذوالمجدجمعه | ۲ مرداد ۱۴۰۵ | #فارس #شیرازــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
روایتهای بیشتر خانم ذوالمجد را از اینجا دنبال کنید:پرشن آیدیاز | زهرا ذوالمجد
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
دیر رسیدم. دوباره دیر رسیدم. چنان هنهنکنان از پلهها بالا رفتم که نگهبان اداره، با تعجب نگاهم کرد. هنوز نفسم جا نیامده بود که شنیدم به کسی میگوید: «ایشونن... الان تشریف آوردن، میتونین برین اتاقشون.»
سنگینیِ قدمهایی را پشتِ سرم حس میکردم که تا دمِ اتاقم پابهپای من میآمد. هنوز پشتِ میز جاگیر نشده بودم که بویِ عطرِ گرمِ عربیِ مردانهای، فضایِ اتاق را پر کرد. هیبتش در چهارچوبِ در ظاهر شد؛ جوانی بلندبالا، شاید بیستساله، با شانههای پهن، پوستِ سبزه و موهای فِری که از همان نگاهِ اول میفهمیدی جنوبی است.
زیر لب سلامی گفت و فرمی را که دستش بود گذاشت جلویم: «همکارتون فرمودن ای کاغذو رِ بیارُم پیشِ شُمو...»
حالا که نزدیکتر شده بود، نگاهم روی صورتش دقیق شد. ابرو بالا انداختم، اخم کردم و جدی گفتم: «آقا یه ذره مراعات کنین؛ اول صبحی چیکار کردین که چشماتون اینقدر قرمزه؟»
با سادگی گفت: «هیچی به خدا... دیشو اصلاً خو نرفتُم؛ اَ دّیرو تو راهُم.»
پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجهتون بوشهری نیست... بَن..» پرید وسطِ جملهام و گفت: «میناب.»
تا گفت «میناب»، انگار برقی از بدنم گذشت. با چنان سرعتی سرم را بالا گرفتم که صدای تَقِ مهرههای گردنم در اتاق پیچید. دست گرفتم روی گردنم، صاف نشستم و با تعجب، شمردهشمرده گفتم: «میناب؟.. اینجا چی کار میکنین؟»
به کاغذِ توی دستم اشاره کرد: «خو... اومدُم بَرِی استخدام.»
دوباره براندازش کردم. با کولهی سنگین و بزرگ روی دوشش مدام اینپا و آنپا میکرد. دلم برای خستگی و غریبیاش سوخت. با دست به صندلیِ گوشهی اتاقم اشاره کردم و گفتم: «چرا اون گوشه کز کردی؟! بفرمایین...»
گفت: «نه.... زَمَت نیس. مو وُیسُم رااَتتِروم.»
گفتم: «تعارف نکنین، بشینین.» و بعد ادامه دادم: «حالا که راهتون دوره، اجازه بدین ببینم چکار میشه کرد... معایناتتون رو انجام دادین؟ گزینش رفتین؟»
سردرگم گفت: «نه والّا... یعنی بایه بِرُم؟»
بیآنکه بدانم چرا، انگار سالها بود او را میشناختم. تلفن را برداشتم و افتادم دنبال کارهایش. چند تا تماس گرفتم تا مراحل را زودتر طی کند؛ همکارانم قبول کردند و قرار شد اول از همه برود گزینش.
موقع رفتن نگاهی به تیپش انداختم؛ شبیه بیشتر مردان جنوبی پیراهنِ یقه انگلیسیِ گشاد و شلوار جین زخمی به تن داشت. با خودم فکر کردم کاش برای گزینش یک چیز دیگری پوشیده بود. انگار فکرم را خوانده باشد، به کولهاش اشاره کرد و با مِنمِن گفت: «خانوم... لباسِ درستدرمونی تو کیفُم هس، اَبو همینجاها عوض کُنُم؟»
اشاره کردم به سمت سالن: «آره، هماهنگ میکنم برین نمازخونه.»
چند دقیقه بعد، وسطِ یک مکالمهی تلفنی، دوباره سنگینیِ حضورش را حس کردم. همانطور که گوشیِ تلفن روی گوشم بود و سعی میکردم به آن طرفِ خط جواب بدهم، نگاهم به او ماند. همانجا کنار در ایستاده بود. لباسش را عوض کرده بود، اما هنوز هم سر تا پا سیاه پوشیده بود؛ یک پیراهن و شلوارِ رسمیِ مردانه.
چشمش به من بود و انگار منتظرِ نظرِ من باشد، یک لنگه پا ایستاده بود. سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم: «آره! این خوبه! برو به سلامت مادر...»
تا گفتم «مادر»، خودم هم تکان خوردم. جلوی چشمم «ماکان نصیری» جان گرفت؛ همان طفل معصوم مینابی که در غبارِ فاجعه حمله به مدرسه پرپر شد و هرگز، هیچکس نتوانست نشانی از او پیدا کند.
ذهنم پرکشید به اینکه شاید روزی ماکان، همینجا، در آستانهی همین در میایستاد. شاید او بود که با چشمهای سرخ از دوریِ راه، به میزِ من پناه میآورد تا برای اولین روزِ کاریاش، امضایِ تأییدِ مادری را بگیرد که سالهاست چشمبهراهِ خبری از او مانده است.
#جنگ_رمضان
زهرا ذوالمجدجمعه | ۲ مرداد ۱۴۰۵ | #فارس #شیرازــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
روایتهای بیشتر خانم ذوالمجد را از اینجا دنبال کنید:پرشن آیدیاز | زهرا ذوالمجد
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱۹۴
۱۳:۵۸
دلم نیومد
ـ زنگ در خونه، موبایلا، خلاصه هر چی بید خاموش میکِردیم. دیگه سرمون هم بزدن اگه بفهمیدیم.
این را گفت و همانطور که چادرِ روی سرش را مرتب میکرد، با دستش اشاره کرد به چند تا از خانمهای نشسته اطرافش روی سکوی میدان و ادامه داد: یعنی ما چهار تا دِدِهای، سریال کرهای که شروع میشد دیگه هیشکی نمیشناختیم.
چند لحظه به نقطهای خیره شد. سرش را تکان داد و با بغض گفت: «ولی از وقتی سحر اعلام کردن بگیرین شبکه خبر، دیگه تلویزیون ما رو خبرن تا حالا. دِلُم نیومد. امام که شهید شد دیگه فیلم سِی نِکردُم.»
دِده: خواهر
#جنگ_رمضان
فاطمه بهیپوریکشنبه | ۴ مرداد ۱۴۰۵ | #بوشهرــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
روایتهای بیشتر استان بوشهر را از اینجا دنبال کنید:بویه؛ رسانه روایت در استان بوشهر
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
ـ زنگ در خونه، موبایلا، خلاصه هر چی بید خاموش میکِردیم. دیگه سرمون هم بزدن اگه بفهمیدیم.
این را گفت و همانطور که چادرِ روی سرش را مرتب میکرد، با دستش اشاره کرد به چند تا از خانمهای نشسته اطرافش روی سکوی میدان و ادامه داد: یعنی ما چهار تا دِدِهای، سریال کرهای که شروع میشد دیگه هیشکی نمیشناختیم.
چند لحظه به نقطهای خیره شد. سرش را تکان داد و با بغض گفت: «ولی از وقتی سحر اعلام کردن بگیرین شبکه خبر، دیگه تلویزیون ما رو خبرن تا حالا. دِلُم نیومد. امام که شهید شد دیگه فیلم سِی نِکردُم.»
دِده: خواهر
#جنگ_رمضان
فاطمه بهیپوریکشنبه | ۴ مرداد ۱۴۰۵ | #بوشهرــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
روایتهای بیشتر استان بوشهر را از اینجا دنبال کنید:بویه؛ رسانه روایت در استان بوشهر
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱۵۶
۱۵:۴۹
آقای موتورموشکی رو یادتونه؟
همون آبگرمکنسازی که وقتی گفتن «موشکهای ایران آبگرمکنه»، بیکار ننشست و از دلِ کارگاهش جواب داد.
حالا هم با «فتاح» از گرگان راه افتاده سمت مرز، تا به زیارت اربعین برسه.
بیاین یه بار دیگه روایتش رو بخونیم.
#جنگ_رمضان#اربعین_در_جنگــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
همون آبگرمکنسازی که وقتی گفتن «موشکهای ایران آبگرمکنه»، بیکار ننشست و از دلِ کارگاهش جواب داد.
حالا هم با «فتاح» از گرگان راه افتاده سمت مرز، تا به زیارت اربعین برسه.
بیاین یه بار دیگه روایتش رو بخونیم.
#جنگ_رمضان#اربعین_در_جنگــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱۳۳
۱۶:۴۵
بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران🇮🇷
آقای موتورموشکی
شنیده بودم بداخلاق است؛ که خیلی با کسی حرف نمیزند و همیشه اخم روی صورتش دارد.
با خودم میگفتم: «اما بیشتر انگار خستهست.» باز شنیدم که: «وا، یه ماکت و چارتا تیرِ تخته درست میکنه، میبنده به موتورش؛ خستگی چیه؟»
اولین بار که از نزدیک دیدمش هفتهٔ پیش بود؛ یادوارهٔ شهدای میناب. آنقدر نزدیک که خودش و موشکِ صورتی کامل توی لنزم افتادند. متوجهم شد و صاف روی موتور نشست.
هی با خودم دودوتا چهارتا کردم که بروم، نروم و آخر دوستم دستم را کشید طرفش: «آقا شرمنده، دوستِ من روایت مینویسه، یکم سؤال میپرسه از شما.» و رهایم کرد.
آفتاب به صورتش میزد و اخمش از همیشه غلیظتر بود. با خودم گفتم: «کارِت تمومه، سؤال اضافه بپرسی یه چیزی بارت میکنه و میره...» گلویم را که صاف کردم تا خودم را معرفی کنم، صدا از بلندگوهای کنارمان بلند شد. خندید: «فکر کنم صدام بد بیوفتهها... من تا آخرِ برنامه همین دوروبر هستم، نگران نباش؛ خلوتتر شد بیا صحبت کنیم.»
با تصوراتم فرق داشت. تا حالا خندهاش را ندیده بودم. با حرفهای یکیدو نفری در تجمع هم فرق داشت!
بیست دقیقه بعد، وقتی داشتم در شلوغی سؤال مینوشتم، هانیه صدایم زد: «عه! این داره میرهها.» راست میگفت. با موتورش سمت خروجی میرفت.
دویدم طرفش: «آقا... آقا شما دارین میرین؟!» دوباره خندید: «گفتم که هستم؛ دارن ازم عکس میگیرن!»
هنوز هم اخم روی صورتش داشت و نمیفهمیدم چطور جذبهٔ صورتش ثانیهای محو نمیشود. گفتم: «خب پس من آمادهام؛ میشه بریم اون گوشهٔ محوطه؟ خلوته، بلندگو هم نیست.» سر تکان داد: «باشه. کدوم سمت برم؟»
مسیر خیلی شلوغ بود؛ پر از بچههای قد و نیمقد با پدر و مادرشان. مجبور بودیم آرام برویم. از اول مسیر تا انتها آدمها ولش نمیکردند: «بهبه آقا، ماشاءالله، یه عکس بگیریم؟ عمو، موشکتو صورتی کردی؟» فقط لبخند میزد. صدایش درنمیآمد. گفتم: «خیلی دوستتون دارنها!»وقتی بالاخره ایستادیم، خیلی جدی گفت: «موشکها و خدای موشکها رو دوست دارن.»
ضبط را روشن کردم: «اسمتون چیه؟» لبخند زد: «اسمِ اصلیم یا فرعیم؟ کدومیکی رو بگم؟» منتظر جوابم نماند: «من توی شناسنامه اسمم محمداسماعیله، اما از بچگی صِدام زدن مهدی؛ مهدی شاهینی؛ متولد گرگان. تعمیرکار آبگرمکنم.» وقتی پرسیدم پس برای همین موشک ساخته، گفت: «آفرین؛ اون شبِ اول که نتانیاهو زد، من توی میدون بودم با پرچمم. بعد هی شنیدم میگن آقا اینا آبگرمکنه، موشکای ایران آبگرمکنه! منم گفتم باشه، بذار درست کنم براتون ببینین موشکِ آبگرمکنی چیه!»
رهبر، رهبر از دهانش نمیافتاد. از هزینهها که پرسیدم گفت: «من یکم موادِ اولیه داشتم، پسانداز هم دارم خداروشکر مقداری...»پریدم وسط حرفش: «کار نمیکنین دیگه؟ مگه میشه؟» _بله! رهبر گفته بودن نمیتونم نداریم؛ هرکسی از کاری که بلده باید استفاده کنه! خب منم نمیرسیدم کار کنم. شبا که تجمعم، بعد میرم کارگاه ببینم بچهها موشک جدید چی زدن، اونو واسه شب بعدی درست کنم ببرم. آنقدر هم که مردم خوشحالن، من راضیم؛ از بس هی میگن دمت گرم، آفرین.
برایش مشکلی نبود. اصلاً ۴۰ شب کار را کنار گذاشتن و از جیب خوردن برایش غمی نداشت. اگر فقط همین یک تکه را کسی از من بشنود میگوید آقازادهٔ جدید است؟ اما آقای موتورموشکی بندهزاده بود.
دیگر محو نشدنِ جذبهٔ صورتش برایم معمایی حلنشدنی نیست. بندهزادهها دستِ آخر آقازاده میشوند...
#جنگ_رمضان
درسا سادات حسینی چهارشنبه | ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ | #گلستان #گرگانــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
شنیده بودم بداخلاق است؛ که خیلی با کسی حرف نمیزند و همیشه اخم روی صورتش دارد.
با خودم میگفتم: «اما بیشتر انگار خستهست.» باز شنیدم که: «وا، یه ماکت و چارتا تیرِ تخته درست میکنه، میبنده به موتورش؛ خستگی چیه؟»
اولین بار که از نزدیک دیدمش هفتهٔ پیش بود؛ یادوارهٔ شهدای میناب. آنقدر نزدیک که خودش و موشکِ صورتی کامل توی لنزم افتادند. متوجهم شد و صاف روی موتور نشست.
هی با خودم دودوتا چهارتا کردم که بروم، نروم و آخر دوستم دستم را کشید طرفش: «آقا شرمنده، دوستِ من روایت مینویسه، یکم سؤال میپرسه از شما.» و رهایم کرد.
آفتاب به صورتش میزد و اخمش از همیشه غلیظتر بود. با خودم گفتم: «کارِت تمومه، سؤال اضافه بپرسی یه چیزی بارت میکنه و میره...» گلویم را که صاف کردم تا خودم را معرفی کنم، صدا از بلندگوهای کنارمان بلند شد. خندید: «فکر کنم صدام بد بیوفتهها... من تا آخرِ برنامه همین دوروبر هستم، نگران نباش؛ خلوتتر شد بیا صحبت کنیم.»
با تصوراتم فرق داشت. تا حالا خندهاش را ندیده بودم. با حرفهای یکیدو نفری در تجمع هم فرق داشت!
بیست دقیقه بعد، وقتی داشتم در شلوغی سؤال مینوشتم، هانیه صدایم زد: «عه! این داره میرهها.» راست میگفت. با موتورش سمت خروجی میرفت.
دویدم طرفش: «آقا... آقا شما دارین میرین؟!» دوباره خندید: «گفتم که هستم؛ دارن ازم عکس میگیرن!»
هنوز هم اخم روی صورتش داشت و نمیفهمیدم چطور جذبهٔ صورتش ثانیهای محو نمیشود. گفتم: «خب پس من آمادهام؛ میشه بریم اون گوشهٔ محوطه؟ خلوته، بلندگو هم نیست.» سر تکان داد: «باشه. کدوم سمت برم؟»
مسیر خیلی شلوغ بود؛ پر از بچههای قد و نیمقد با پدر و مادرشان. مجبور بودیم آرام برویم. از اول مسیر تا انتها آدمها ولش نمیکردند: «بهبه آقا، ماشاءالله، یه عکس بگیریم؟ عمو، موشکتو صورتی کردی؟» فقط لبخند میزد. صدایش درنمیآمد. گفتم: «خیلی دوستتون دارنها!»وقتی بالاخره ایستادیم، خیلی جدی گفت: «موشکها و خدای موشکها رو دوست دارن.»
ضبط را روشن کردم: «اسمتون چیه؟» لبخند زد: «اسمِ اصلیم یا فرعیم؟ کدومیکی رو بگم؟» منتظر جوابم نماند: «من توی شناسنامه اسمم محمداسماعیله، اما از بچگی صِدام زدن مهدی؛ مهدی شاهینی؛ متولد گرگان. تعمیرکار آبگرمکنم.» وقتی پرسیدم پس برای همین موشک ساخته، گفت: «آفرین؛ اون شبِ اول که نتانیاهو زد، من توی میدون بودم با پرچمم. بعد هی شنیدم میگن آقا اینا آبگرمکنه، موشکای ایران آبگرمکنه! منم گفتم باشه، بذار درست کنم براتون ببینین موشکِ آبگرمکنی چیه!»
رهبر، رهبر از دهانش نمیافتاد. از هزینهها که پرسیدم گفت: «من یکم موادِ اولیه داشتم، پسانداز هم دارم خداروشکر مقداری...»پریدم وسط حرفش: «کار نمیکنین دیگه؟ مگه میشه؟» _بله! رهبر گفته بودن نمیتونم نداریم؛ هرکسی از کاری که بلده باید استفاده کنه! خب منم نمیرسیدم کار کنم. شبا که تجمعم، بعد میرم کارگاه ببینم بچهها موشک جدید چی زدن، اونو واسه شب بعدی درست کنم ببرم. آنقدر هم که مردم خوشحالن، من راضیم؛ از بس هی میگن دمت گرم، آفرین.
برایش مشکلی نبود. اصلاً ۴۰ شب کار را کنار گذاشتن و از جیب خوردن برایش غمی نداشت. اگر فقط همین یک تکه را کسی از من بشنود میگوید آقازادهٔ جدید است؟ اما آقای موتورموشکی بندهزاده بود.
دیگر محو نشدنِ جذبهٔ صورتش برایم معمایی حلنشدنی نیست. بندهزادهها دستِ آخر آقازاده میشوند...
#جنگ_رمضان
درسا سادات حسینی چهارشنبه | ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ | #گلستان #گرگانــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۳۱
۱۶:۴۷
موکب برادری
اصالتاً اهل نجف بود. اول مسیر مشایه، موکبی داشت به نام سیدالشهدا(ع). تسبیح دانهدرشت عقیق را دور دستش چرخاند و گفت: «بعد از مولا علی(ع)، آقای خامنهای پدر امت بود. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، به زنم حلیمه که گفتم محشر عظما شد. نزدیک بود از گریهی زیاد بمیرد...»
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد: «از بازاریهای نجف شنیدم ایران تا چند روز دیگر از هم میپاشد. با خودم گفتم اگر راست باشد، برادران ایرانیمان بیپناه میشوند... خانه را برایشان آماده کردیم. خانهمان کوچک است، اما جا برای دو خانوار دارد که برادرانه کنار هم زندگی کنیم.»
نگاهش رفت سمت مسیر مشایه: «هر بار که موشکی از بالای سرمان میگذشت، یک دور تسبیح با ذکر الحمدلله میگفتم. هرچند دوست داشتم اسم نوهام را علاوی بگذارم، اما تولدش همزمان شد با وعدهی صادق. بوم، بوم اسرائیل که به خاک سیاه نشست، بهخاطر وعدهی صادقِ پرافتخار برای اسلام و مسلمین، اسمش را گذاشتم صادق. انشاءالله او هم مایه افتخار اسلام باشد.»
#جنگ_رمضان#اربعین_در_جنگ
سیده مریم گلچمندوشنبه | ۵ مرداد ۱۴۰۵ | #عراق #نجفــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
روایتهای بیشتر خانم گلچمن را از اینجا دنبال کنید:واژه وُن | سیده مریم گلچمن
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
اصالتاً اهل نجف بود. اول مسیر مشایه، موکبی داشت به نام سیدالشهدا(ع). تسبیح دانهدرشت عقیق را دور دستش چرخاند و گفت: «بعد از مولا علی(ع)، آقای خامنهای پدر امت بود. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، به زنم حلیمه که گفتم محشر عظما شد. نزدیک بود از گریهی زیاد بمیرد...»
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد: «از بازاریهای نجف شنیدم ایران تا چند روز دیگر از هم میپاشد. با خودم گفتم اگر راست باشد، برادران ایرانیمان بیپناه میشوند... خانه را برایشان آماده کردیم. خانهمان کوچک است، اما جا برای دو خانوار دارد که برادرانه کنار هم زندگی کنیم.»
نگاهش رفت سمت مسیر مشایه: «هر بار که موشکی از بالای سرمان میگذشت، یک دور تسبیح با ذکر الحمدلله میگفتم. هرچند دوست داشتم اسم نوهام را علاوی بگذارم، اما تولدش همزمان شد با وعدهی صادق. بوم، بوم اسرائیل که به خاک سیاه نشست، بهخاطر وعدهی صادقِ پرافتخار برای اسلام و مسلمین، اسمش را گذاشتم صادق. انشاءالله او هم مایه افتخار اسلام باشد.»
#جنگ_رمضان#اربعین_در_جنگ
سیده مریم گلچمندوشنبه | ۵ مرداد ۱۴۰۵ | #عراق #نجفــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
روایتهای بیشتر خانم گلچمن را از اینجا دنبال کنید:واژه وُن | سیده مریم گلچمن
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۱۴۷
۱۸:۲۸