بازارسال شده از روایتهای خانه پدری
روایت وداع؛ساعت که به هفت و نیمِ صبح رسید، گویی زمان در میانهٔ مصلی ایستاد. دیگر صدای همهمه نبود؛وقتی سرود ملی طنینانداز شد، لرزشِ پرههای بالگردها بر فراز سرِ جمعیت، نه صدای پرواز که گویی صدایِ تپشِ قلبی بود که دیگر نمیتپید.
وقتی آیتالله سبحانی، قامت به نماز بست، سکوتی مرگبار بر مصلی سایه افکند؛ سکوتی که از فشارِ بغضی بود که میخواست سدِ گلو را بشکند. و وقتی تکبیرِ اول گفته شد، سدِ بغضها فرو ریخت. آنجا دیگر مصلای تهران نبود؛ دشتی بود که کوهها در آن به زانو درآمده بودند. هقهقِ جماعت، ضجههای بیامانِ مادری بود که گویی جگرگوشهاش را برای همیشه به خاک سپرده است.
نماز بر پیکرِ رهبر، نمازِ وداع با «جان» بود. اما سنگینتر از آن، نماز بر پیکرِ آن کودکِ شیرخوار بود . چگونه میشود به نماز ایستاد و ندید که دستهای کوچکِ فرشتهای، در انتظارِ مادر در آسمانها گشوده شده است؟
بازگشت از آن فضا، راه رفتن رویِ گدازههای آتش بود. اگرچه موکبها شربت میدادند و آبفشانهای آتشنشانی راه را خنک میکردند، اما هیچ آبی، تشنگیِ جانهای سوخته را فرو نمینشاند.
ما به خانه رسیدیم، به همان حریمِ امن؛ اما من هنوز در آن نمازِ جانکاه ماندهام. در آن صفهای طولانیِ بازگشت که هر قدمش، طعمی از فراق داشت. آری، این زیارت ساده بود، اما سنگینیاش تا ابد بر شانههای تاریخِ این سرزمین باقی خواهد ماند؛ روزی که ایران، نه فقط رهبر، که بخشی از معنای زندگیاش را به خاک سپرد.
" />
گمنام بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان پردیس بنتالهدی صدر رشت
⌝ #روایت⌞⌝ #گیلان ⌞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞❀✿❀؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞‹فضایمجازی کنگرهملی شهدای دانشجو›
@shahed_daneshjo









@khanehpedary @revayatgaran_irani
وقتی آیتالله سبحانی، قامت به نماز بست، سکوتی مرگبار بر مصلی سایه افکند؛ سکوتی که از فشارِ بغضی بود که میخواست سدِ گلو را بشکند. و وقتی تکبیرِ اول گفته شد، سدِ بغضها فرو ریخت. آنجا دیگر مصلای تهران نبود؛ دشتی بود که کوهها در آن به زانو درآمده بودند. هقهقِ جماعت، ضجههای بیامانِ مادری بود که گویی جگرگوشهاش را برای همیشه به خاک سپرده است.
نماز بر پیکرِ رهبر، نمازِ وداع با «جان» بود. اما سنگینتر از آن، نماز بر پیکرِ آن کودکِ شیرخوار بود . چگونه میشود به نماز ایستاد و ندید که دستهای کوچکِ فرشتهای، در انتظارِ مادر در آسمانها گشوده شده است؟
بازگشت از آن فضا، راه رفتن رویِ گدازههای آتش بود. اگرچه موکبها شربت میدادند و آبفشانهای آتشنشانی راه را خنک میکردند، اما هیچ آبی، تشنگیِ جانهای سوخته را فرو نمینشاند.
ما به خانه رسیدیم، به همان حریمِ امن؛ اما من هنوز در آن نمازِ جانکاه ماندهام. در آن صفهای طولانیِ بازگشت که هر قدمش، طعمی از فراق داشت. آری، این زیارت ساده بود، اما سنگینیاش تا ابد بر شانههای تاریخِ این سرزمین باقی خواهد ماند؛ روزی که ایران، نه فقط رهبر، که بخشی از معنای زندگیاش را به خاک سپرد.
⌝ #روایت⌞⌝ #گیلان ⌞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞❀✿❀؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞‹فضایمجازی کنگرهملی شهدای دانشجو›
۱
۱۱:۰۵
باسلام.
قابل توجه راویان گرامی
پیرو رسالت ملی و تخصصی ماه در معاونت حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس روایتهای وداع با امام شهید را برای آیدی های کانال روایتگران ایرانی ارسال کنید.
#روایت_وداع
@revayatgaran_irani
۹۴
۱۲:۰۲
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱
۱۲:۴۷
بازارسال شده از مجله هفده دی
🩸تحمل تهران عاریتی بود
ریحانه دماوندی
اوایل نامزدیام بود. با همسرم اشتراکات زیادی داشتیم. یکی از این اشتراکات، تنفر هر دویمان از زندگی در تهران بود. هر دویمان به واسطهی کارمان در این شهر گیر افتاده بودیم.یک روز که طبق معمول برای آیندهای نامعلوم و بیوابستگی به تهران نقشه میکشیدیم، گفت:«میدونید چی باعث شده برای من تهران قابل تحملتر بشه؟»به سمتش برگشتم و همزمان با او، جواب خودم را تند و سریع و با ذوق گفتم:«آقای خامنهای.»کلمهی «شما» از دهانش که خارج شد، در هوا سرگردان و بیصاحب ماند. هر دویمان خندیدیم.سه ماه بعد، به عنوان یک تازهعروس، خانهام را در شهری چیدم که دیگر او نبود.خانهام را زیر موشکباران تهران چیدم. میخواستم خودم را مشغول کنم. دیوارها را تمیز میکردم تا فراموش کنم تنها دلخوشیام در این خرابشده دیگر نیست. شیشهها را پاک میکردم تا یادم برود در یک چشم به هم زدن، این شهر لعنتی قتلگاهش شده. جارو میکردم، جابهجا میکردم و... تا رسیدم به کتابهایم.خدایا... این کتابها... تمام آن کتابهایی که اسم سیدعلی خامنهای رویشان نوشته شده بود... انسان ۲۵۰ ساله، مطلع عشق، زن و بازیابی هویت حقیقی، طرح کلی و... سالها بود که من خودم را لابهلای این جملات و کلمات پیدا کرده بودم و با آنها رشد کرده بودم.او منِ بههمریخته را منسجم کرده بود و منِ سرگردانِ تشنه را به رودخانه رسانده بود. هر چه از کلماتش مینوشیدم، بیشتر حسرت میخوردم که چرا در این سالیان به در و دیوار کوبیدم و سر چاههای اشتباهی اتراق کردم.من زن بودنم را، مسلمان بودنم را و ایرانی بودنم را از این مرد دارم. هر چه بیشتر میخواندم و میشنیدم، بیشتر شیفتهاش میشدم. هر چه بیشتر شیفتهاش میشدم، بیشتر ترس از دست دادنش بند بند وجودم را میلرزاند.سحرگاهی که خبر شهادتش را دادند، تکههای منسجمم پارهپاره شد. دنیا برایم تنگ شد. بهتزده، نماز را با بغض، خواندهنخوانده، بیرون زدم. همه چیز برایم بوی تعفن میداد. هوار هوار آوار سرم ریخته بود. آماده بودم خشم و نفرتم را از دنیا تا ابدیت با خودم حمل کنم. آماده بودم همه چیز را دور بریزم.من میخواستم نباشم روزی که او نباشد. اما به شخص وابسته نبودن را هم از او یاد گرفته بودم؛ از همان جملهای که سالها پیش در یکی از دیدار ها شنیده بودم:«شما که میخواهید جان را فدا کنید، چرا فدای اسلام نمیکنید؟»با تمام اینها، جان میکندم نبودنش را. کمکم شهر همرنگ عزاخانه دلم شد. محرم حسین آمد. محرم، تکههای وجودم را دوباره وصلهپینه کرد. آخر من حتی پناه بردن به حسینِ فاطمه را هم از او دارم.از او برایم معناهایی مانده که دوست دارم با خودم از این شهر ببرم. شهری که با رفتنش، تحملش را هم با خودش میبرد.
این شهر دیگر آقای خامنهای ندارد.
#واژههای_وداعفراخوان جستارنویسی زنانه؛ در روزگار تشییع رهبر شهید
فصلنامه هفده دی |جستار مجازی@mag_17dey
اوایل نامزدیام بود. با همسرم اشتراکات زیادی داشتیم. یکی از این اشتراکات، تنفر هر دویمان از زندگی در تهران بود. هر دویمان به واسطهی کارمان در این شهر گیر افتاده بودیم.یک روز که طبق معمول برای آیندهای نامعلوم و بیوابستگی به تهران نقشه میکشیدیم، گفت:«میدونید چی باعث شده برای من تهران قابل تحملتر بشه؟»به سمتش برگشتم و همزمان با او، جواب خودم را تند و سریع و با ذوق گفتم:«آقای خامنهای.»کلمهی «شما» از دهانش که خارج شد، در هوا سرگردان و بیصاحب ماند. هر دویمان خندیدیم.سه ماه بعد، به عنوان یک تازهعروس، خانهام را در شهری چیدم که دیگر او نبود.خانهام را زیر موشکباران تهران چیدم. میخواستم خودم را مشغول کنم. دیوارها را تمیز میکردم تا فراموش کنم تنها دلخوشیام در این خرابشده دیگر نیست. شیشهها را پاک میکردم تا یادم برود در یک چشم به هم زدن، این شهر لعنتی قتلگاهش شده. جارو میکردم، جابهجا میکردم و... تا رسیدم به کتابهایم.خدایا... این کتابها... تمام آن کتابهایی که اسم سیدعلی خامنهای رویشان نوشته شده بود... انسان ۲۵۰ ساله، مطلع عشق، زن و بازیابی هویت حقیقی، طرح کلی و... سالها بود که من خودم را لابهلای این جملات و کلمات پیدا کرده بودم و با آنها رشد کرده بودم.او منِ بههمریخته را منسجم کرده بود و منِ سرگردانِ تشنه را به رودخانه رسانده بود. هر چه از کلماتش مینوشیدم، بیشتر حسرت میخوردم که چرا در این سالیان به در و دیوار کوبیدم و سر چاههای اشتباهی اتراق کردم.من زن بودنم را، مسلمان بودنم را و ایرانی بودنم را از این مرد دارم. هر چه بیشتر میخواندم و میشنیدم، بیشتر شیفتهاش میشدم. هر چه بیشتر شیفتهاش میشدم، بیشتر ترس از دست دادنش بند بند وجودم را میلرزاند.سحرگاهی که خبر شهادتش را دادند، تکههای منسجمم پارهپاره شد. دنیا برایم تنگ شد. بهتزده، نماز را با بغض، خواندهنخوانده، بیرون زدم. همه چیز برایم بوی تعفن میداد. هوار هوار آوار سرم ریخته بود. آماده بودم خشم و نفرتم را از دنیا تا ابدیت با خودم حمل کنم. آماده بودم همه چیز را دور بریزم.من میخواستم نباشم روزی که او نباشد. اما به شخص وابسته نبودن را هم از او یاد گرفته بودم؛ از همان جملهای که سالها پیش در یکی از دیدار ها شنیده بودم:«شما که میخواهید جان را فدا کنید، چرا فدای اسلام نمیکنید؟»با تمام اینها، جان میکندم نبودنش را. کمکم شهر همرنگ عزاخانه دلم شد. محرم حسین آمد. محرم، تکههای وجودم را دوباره وصلهپینه کرد. آخر من حتی پناه بردن به حسینِ فاطمه را هم از او دارم.از او برایم معناهایی مانده که دوست دارم با خودم از این شهر ببرم. شهری که با رفتنش، تحملش را هم با خودش میبرد.
این شهر دیگر آقای خامنهای ندارد.
۱
۱۵:۰۷
#باید_برخاست #آقای_شهید_ایران
#روایتگران_ایرانی@revayatgaran_irani
۱۲۱
۱۶:۵۸
روایتگران جوان ایرانی
۱۵۷
۱۸:۰۶
بازارسال شده از يوميّـات | اسماء غفّاري
من هیچ وقت خودم را برای چنین لحظه ای آماده نکرده بودم.نه زمانی که بعد از هر اتفاقی تند تند کانال ها و خبرها را بالا پایین میکردم ببینم کی قرار است بیایید و یک لبخند بزنید و تمام غم عالم را از توی دلمان بشورید و خستگیمان را در کنید. نه وقتی که گوشه ی ابرویتان را میدادید بالا و غضب میکردید به هرکسی که چپ نگاه این مملکت کرده بود و با تیغ نگاهتان حسابشان را میگذاشتید کف دستشان و ما، باد می انداختیم به غبغبمان از ابهت شما.نه حتی آن شب لعنتی که صدای هلهله شان پیچید توی گوش شهر و هی بغضم را قورت دادم و هی گفتم نه! امکان ندارد !نه حتی فرداش! وقتی پای سفره ی سحری صدای مجری لرزید و صدای تکبیرهاش، برای همیشه از دنیا و مافیها سیرم کرد...نه حتی بعدترش نه حتی تمام این صد و سی و یک شبی که ایستاده جان دادیم توی خیابان و با عکستان روی دیوارهای شهر حرف زدیم و از هرکدامشان صدایتان بلند شد که : ولا تهنوا ولا تحزنوانه حتی بعدترشآن شب که توی مصلا دیوارها افتاده بود روی سینهم و نفسم بند آمده بود و زانوهام را بغل کرده بودم کز کرده بودم کنج دیوار زیر پله ها و هی سعی میگردم تمام شما را جا کنم توی آن تابوت دو متری و هی جا نمیشدید ... هی دنیای من توی یک تابوت جا نمیشد ....یا فرداش موقع نماز یا وقت تشییع توی خیابان انقلاب حتی توی عراق حتی مشهد آقا! حتی همین دو ساعت پیش که داشتند برای شما تلقین می خواندند ...آقاجان من آقا جان ما من ... هیچ وقت خودم را برای چنین لحظه ای آماده نکرده بودم .هنوز هم ...حتی همین حالا که میگویند، تن به خاک و خون کشیده ی شما را به خاک جوار امام رضا سپرده اند و دیگر قرار نیست هیچ وقت برای دیدار با شما منتظر کارت دعوت ها و خبرها و تلفن ها باشیم.... من حتی همین حالا خودم را برای از حالا به بعد آماده نکرده ام.فقط دارم تلو تلو میخورم بین کلمات... بین کلماتی که یک هفته ی تمام ، گمشان کرده بودم و حالا که دلتنگیم به مرز هشدار رسیدهخودشان دویده اند سراغمخودشان آمدند و به دادم رسیدند... آقا تا اینجاش، دست خودتان بوده ایم ... از اینجا به بعدش هم دست شماست. مثل همان وقت ها، مثل همیشه برایمان دعا کنید .
پ.ن: ای خاک تیره دلبر ما را عزیز داراین نور چشم ماست که در بر گرفته ای
#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰۱۹ تیر ۰۵
پ.ن: ای خاک تیره دلبر ما را عزیز داراین نور چشم ماست که در بر گرفته ای
#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰۱۹ تیر ۰۵
۷
۱۰:۱۹
#روایت #روایت_وداع #روایت_زائر_عتبات#روایت_پدری
@revayatgaran_irani
۱.۸K
۱۶:۳۳
به ترتیب مثل: چهل حدیثِ امام تکههایی از یک کل منسجم از پونه مقیمیمردی در تبعید ابدی از نادر ابراهیمی
با کتابهای نوع اول چارچوب و ساختار ذهنتان را بسازید. با کتابهای نوع دوم با حرفهای رایج و محبوب و پرفروش آشنا شوید. و با کتابهای نوع سوم سلیقهی هنری و زیبانویسیتان را شکل دهید.
#آموزش#آموزش_یادداشت_نویسیسید مقدام حیدری.
@revayatgaran_irani
۱۰۶
۲۱:۲۶
#روایت#روایتگران_ایرانی#اربعین#بسیج_دانشجویی
۲۷
۱۸:۳۶