برای تهران، صلح پایدار با آمریکا فقط از مسیر مذاکرۀ مستقیم با واشنگتن نمیگذرد. یک حلقۀ حیاتی دیگر هم وجود دارد: لبنان.اگر آتشبس در لبنان تثبیت نشود، هر توافقی میان ایران و آمریکا موقت، شکننده و فاقد ضمانت واقعی خواهد بود.
دکترین امنیتی اسرائیل پس از هفت اکتبر نشان میدهد جنگ با لبنان، مقدمۀ تهاجم بعدی به ایران است. اسرائیل تمایل دارد ابتدا جبهۀ شمال را خاموش کند و سپس با دست بازتر، حملۀ مستقیم به ایران را در دستور کار قرار دهد.به همین دلیل، توقف اسرائیل در لبنان فقط دفاع از یک متحد منطقهای نیست؛ بخشی از دفاع پیشدستانۀ ایران از امنیت خود است. اگر ایران بتواند اسرائیل را در لبنان متوقف کند، عملاً احتمال حمله دوباره به خاک ایران را کاهش داده است.
در جنگ ۴۰روزه، همزمانی فشار حزبالله از شمال با حملات ایران یک اثر تعیینکننده داشت: توان پدافندی اسرائیل را به اشباع رساند. مسئله صرفاً تعداد موشک نبود — مسئله پراکندگی جبهه بود. اسرائیل وقتی ناچار باشد همزمان از شمال و از شرق تهدید شود، هزینۀ جنگ برایش بالا میرود و توان تمرکز راهبردیاش کاهش مییابد.
بر اساس گزارش روزنامۀ هاآرتص، در هفتههای پایانی این درگیری نرخ اصابت موشکهای ایرانی به حدود ۸۰ درصد رسیده بود — رقمی که بدون فشار همزمان حزبالله دستیافتنی نبود. همین فشار مضاعف بود که اسرائیل را به سمت آتشبس با ایران سوق داد؛ اسرائیل ترجیح میدهد همزمان در دو جبهۀ فرساینده گرفتار نشود. اما اگر ابتدا خیال خود را از لبنان راحت کند، محاسبۀ حملۀ دوباره به ایران برایش سادهتر خواهد شد.
ایران با یک پرسش اساسی روبهروست: اگر آمریکا نتواند یا نخواهد اسرائیل را در لبنان مهار کند، چه تضمینی وجود دارد که بعد از یک توافق دیپلماتیک، از حمله مجدد اسرائیل به ایران جلوگیری کند؟
این فقط یک پرسش دیپلماتیک نیست؛ پرسش بنیادین هر توافق امنیتی است. توافق زمانی معنا دارد که طرف مقابل بتواند رفتار متحد خود را کنترل کند. اما سابقۀ جنگهای اخیر منطقه نشان داده که آمریکا اراده یا توان مهار اسرائیل در عملیات نظامی را ندارد.
نتیجه منطقی روشن است: هر توافقی که لبنان را از معادله خارج کند، یکطرفه است. ایران امتیاز میدهد و هیچ ضمانت اجرایی دریافت نمیکند. اگر آمریکا خواهان صلح با ایران است، باید نشان دهد صلح فقط توقف موقت آتش در جبهۀ ایران نیست، بلکه مهار چرخۀ جنگ در جبهههای مرتبط نیز هست.
در غیر این صورت، ایران ابزارهای فشار خود — از جمله تنگه هرمز — را برای واداشتن آمریکا به این امر به کار میگیرد. پیام روشن است: اگر آمریکا نمیخواهد اسرائیل را مهار کند، ایران تلاش میکند هزینۀ مهار نکردن اسرائیل را بالا ببرد.
مسئلۀ بعدی، اعتبار ایران نزد متحدان منطقهای است.حزبالله در جنگ اخیر هزینۀ سنگینی پرداخت و در عمل بخشی از فشار جنگ را از روی ایران برداشت. اما در سال ۱۴۰۳، زمانی که حزبالله زیر سنگینترین فشار نظامی اسرائیل قرار داشت، ایران تا پیش از ترور سید حسن نصرالله مستقیماً وارد درگیری نشد. اگر این تصور شکل بگیرد که تهران در لحظۀ خطر متحدانش را تنها میگذارد، پیامد آن فراتر از لبنان خواهد رفت. این پیام به یمن، عراق و دیگر حلقههای محور مقاومت نیز منتقل میشود.
حوثیها در یمن زمانی برای آمریکا و متحدانش هزینهساز میشوند که باور داشته باشند ایران نیز در لحظۀ بحران پشت متحدانش میایستد. آن ها کنترل تنگۀ بابالمندب را در اختیار دارند — تنگهای که اگر همزمان با هرمز بسته شود، ضربۀ اقتصادی آن به غرب چند برابر خواهد شد. همین امر یکی از عواملی است که انگیزۀ امریکا برای تشدید جنگ با ایران را از بین برده است. اما این اهرم زمانی مؤثر است که شبکۀ متحدان ایران احساس کند بخشی از یک اتحاد واقعی است، نه ابزاری مصرفشدنی در وقت نیاز.
برای ایران، حفظ اعتبار نزد متحدان منطقهای فقط یک مسئلۀ سیاسی یا اخلاقی نیست؛ بخشی از معماری بازدارندگی است.
@shshariati
۲۴۰
۱۱:۵۹
تفاهمی که همه از پیش میدانند موقت است، چگونه میتواند یک انتخاب عقلانی باشد؟این پارادوکس، هستهٔ معمایی است که این روزها بر سر میز تصمیمگیران ایرانی قرار دارد. تفاهمنامهای که احتمالاً امضا میشود، نه صلح میآورد و نه پایان جنگ است؛ اعتبار رسمیاش شصت روز اعلام شده، اما متغیری که عمر واقعی آن را تعیین میکند جای دیگری است: تقویم انتخابات میاندورهای آمریکا در آبانماه.
پرسش این یادداشت اما درستـوغلطِ توافق نیست. مسئله این نیست که این تفاهمنامه ایدهآل است یا نه — آشکارا نیست. مسئله این است که هزینه-فایدۀ گزینهٔ جایگزینش، یعنی ادامهٔ فشار حداکثری، چیست؟بنابراین مسئلۀ توافق یک محاسبهٔ هزینهـفایده میان مسیرهای متفاوت است.
تهران در عمل میان دو مسیر رقیب ایستاده است.
مسیر نخست: ادامهٔ فشار حداکثری و حفظ اهرم بستن تنگهٔ هرمز. منطقش ساده است — الان وقت رها کردن اهرم نیست و باید هزینۀ بیشتری به امریکا تحمیل شود.
مسیر دوم: تثبیت دستاوردهای کنونی و بهرهبرداری از پنجرهٔ سیاسیِ محدودی که در واشنگتن باز شده و احتمالاً پس از انتخابات بسته میشود.
ادعای این نوشته این است که در محاسبهٔ سرد هزینه و فایده، مسیر دوم منطقیتر است. برای بررسی آن، سه منطق را باید کنار هم گذاشت: منطق زمان، منطق میدان، و منطق اقتصاد.
انعطاف سیاسی آمریکا در قبال ایران یک کالای فاسدشدنی است؛ تاریخ مصرف دارد، و آن تاریخ، انتخابات میاندورهای است.
چرا اکنون؟ پاسخ را باید نه در دیپلماسی، که در پمپ بنزین جست. ترامپ پیش از انتخابات بیش از هر چیز به مهار قیمت انرژی نیازمند است؛ قیمت بنزین یک واقعیت انتخاباتی بیواسطه است، چیزی که رأیدهندهٔ آمریکایی هر روز در جیب خود لمس میکند.
به همین دلیل، ترامپ فعلاً تمایل شدیدی دارد بهسمت آرامش و کاهش تنش برود تا قیمت انرژی پایین بماند. و همین تمایل است که برای ایران پنجرۀ فرصتی میگشاید تا از واشنگتن امتیاز بگیرد.
و چرا این پنجره بسته میشود؟ زیرا پس از انتخابات، چشمانداز سیاسی دگرگون میشود. با پشتسر گذاشتن انتخابات آبان، ترامپ تا آغاز رقابتهای ریاستجمهوری بعدی نزدیک یک سال فاصله دارد؛ یک سالِ تمام که در آن، عملاً هیچ فشاری برای امتیازدهی به ایران بر او وارد نیست — برعکس، همهٔ فشارها در جهت امتیاز ندادن خواهد بود.
و اگر در این میان دموکراتها کنترل کنگره را به دست بگیرند — که احتمالش بالاست — با ابزارهایی چون اهرم بودجه، قدرت احضار و حتی تهدید استیضاح، دست دولت را برای هر گشایش تازه با ایران میبندند و ترامپ را بابت هر امتیاز مؤاخذه میکنند.
به بیان دیگر، فاصلهٔ کنونی تا آبان، مهمترین مقطعی است که دولت آمریکا همزمان سرمایهٔ سیاسی، فضای تنفس قانونگذاری، و انگیزهٔ لازم برای یک توافق جدی و امتیاز دهی به ایران را در اختیار دارد.
این منطق به شخص ترامپ گره نخورده است؛ هر دولتِ آمریکایی در آستانهٔ انتخابات کموبیش همین رفتار را نشان میدهد.
مهمترین دستاورد میدانیِ یک توافق موقت، صلح نیست؛ بیرون ماندن آمریکا از معادلهٔ دفاعی اسرائیل است.اینجا باید دقیق سخن گفت: ادعا «جدایی کامل» واشنگتن و تلآویو نیست — چنین چیزی دستکم فعلاً ناممکن است — بلکه «افزایش فاصله» میان آن دو است؛ چیزی که شواهد رفتاری اخیر آن را تأیید میکند.
این شواهد کم نیستند:
در سطح داخلی نیز مخالفت بخشی از همحزبیهای ترامپ با ادامهٔ درگیری به این تصویر افزوده میشود، در کنار نظرسنجیهایی که نشان میدهد بدنهٔ رأیدهندهٔ جمهوریخواه هم خواهان پایان آن است. بنابراین ترامپ اکنون انگیزۀ زیادی دارد که اسرائیل را در برابر ایران تنها بگذارد که این را در عمل هم نشان داد.
ادامه در فرستۀ بعد
۲۲۸
۲۱:۲۹
ادامه از فرستۀ قبل
اما چرا غیبت آمریکا اینقدر مهم است؟ زیرا بخش بزرگی از پدافند اسرائیل عملاً بر دوش آمریکا بوده است. در جنگ چهلروزه، آمریکا برای حفاظت از آسمان اسرائیل بیش از خودِ اسرائیل موشک رهگیر شلیک کرد.
وقتی این ستون از زیر سقف دفاعی اسرائیل کشیده شود، نتیجهاش روشن است: افزایش نرخ عبور موشکها، بالا رفتن هزینهٔ دفاعی تلآویو، و انتقال کامل بار پدافند به انباری که پیشتر تهی شده — گزارشها از مصرف حدود هشتاد درصد رهگیرهای کمان و بیش از نیمی از رهگیرهای فلاخن داوود در جنگهای دوازدهروزه و چهلروزه، و زمانبَر بودن جایگزینی آنها حکایت دارند.
در چنین وضعی، اگر اسرائیل آتشبس را نقض کند و ایران پاسخ موشکی بدهد اما آمریکا کنار بماند، موازنه بهگونهای محسوس به سود ایران میچرخد و دست ایران برای وارد کردن ضربات سنگین بازتر میشود.
منطق اقتصاد: کدام مسیر گرانتر است؟
بهجای پرسش «آیا توافق خوب است؟» باید پرسید «کدام مسیر گرانتر است؟»
مسیر ادامهٔ فشار، هزینههای انباشتهای دارد که اغلب جدی گرفته نمیشود: تداوم محاصرهٔ دریایی برای خودِ ایران، تشدید فشار اقتصادی، و — مهمتر از همه — بالا رفتن خطر تنشهای اجتماعیِ برخاسته از همان فشار؛ خطری که سابقهٔ 18 و 19 دیماه نشان داد چقدر میتواند پرهزینه باشد.
این فشار حتی فراتر از مرزها میرود: ادامهٔ بستن تنگه به متحد اصلی ایران، چین، هم آسیب میزند. اقتصاد صادراتمحور پکن به سلامت اقتصاد جهانی گره خورده، و رکودِ ناشی از بسته بودن هرمز، مشتریان چین و در نتیجه خود چین را هدف میگیرد.
در برابر، هزینهٔ مسیر تثبیت چیست؟ کاهش قیمت نفت و از دست رفتن یک اهرم. اما این اهرم اساساً هیچ وقت بر اسرائیل - عامل اصلی تنشها- فشار وارد نمیآورد، بلکه بر آمریکا و متحدان عربش سنگینی میکرد. هدفش از ابتدا همین بود: آمریکا و شرکای منطقهایاش از درگیری کنار بکشند؛ هدفی که، دستکم فعلاً، محقق شده است.
و اینجا یک نکتهٔ کلیدی است: ایران با تثبیت، صرفاً تنفس اقتصادی نمیخرد، بلکه زمان میخرد — برای بازسازی ذخایر، بازآرایی دفاعی و ترمیم اقتصاد، آنهم وقتی انبار حریف از همیشه خالیتر است و جایگزینی رهگیرها بیش از چهار سال زمان میبرد.
اینجاست که منافع نامتقارن میشود: اگر توافق چند ماه دوام بیاورد، آمریکا فقط آرامش بازار نفت را میگیرد، اما ایران علاوه بر آن، محاصره را میشکند و وقت میخرد و کنترلش بر تنگه نیز همچنان وجود دارد. درست است که در این وقفه طرف مقابل نیز بازسازی میکند، اما وقتی جایگزینی ذخایر او سالها زمان میبرد، نرخ ترمیم به سود طرفی است که از محاصره رها شده.
جمعبندی: ساعتی که در واشنگتن کوک شده
این تفاهمنامه نه صلح است و نه پایان ماجرا؛ یک وقفهٔ تقویمی است که عقربههایش را نه متن آن، که تقویم انتخاباتی آمریکا تنظیم میکند. این توافق قرار است آمریکا را فعلا از میدان دور نگه دارد، فشار محاصره را بشکند، و از تنگنای انتخاباتی واشنگتن امتیاز بیرون بکشد. ارزشش در تغییر موقتِ محیط راهبردی به سود ایران است که میتواند به تغییرات پایدارتر نیز منجر شود.
ایران در این میانه با یک معاوضهٔ نامتعارف روبهروست: واگذاری اهرمی ملموس و پرهزینه، در ازای چیزی که نه دیده میشود و نه در دست میماند و گاهاً تصور میشود همیشه وجود دارد — فرصت.
و دشواریِ هر محاسبهٔ راهبردی دقیقاً همینجاست: اهرمها دیده میشوند، شمارش میشوند و اندازهگیریپذیرند؛ اما زمان، تنها وقتی ارزش خود را نشان میدهد که از دست رفته باشد.
کانال شمس الدین شریعتی
@shshariati
اما چرا غیبت آمریکا اینقدر مهم است؟ زیرا بخش بزرگی از پدافند اسرائیل عملاً بر دوش آمریکا بوده است. در جنگ چهلروزه، آمریکا برای حفاظت از آسمان اسرائیل بیش از خودِ اسرائیل موشک رهگیر شلیک کرد.
وقتی این ستون از زیر سقف دفاعی اسرائیل کشیده شود، نتیجهاش روشن است: افزایش نرخ عبور موشکها، بالا رفتن هزینهٔ دفاعی تلآویو، و انتقال کامل بار پدافند به انباری که پیشتر تهی شده — گزارشها از مصرف حدود هشتاد درصد رهگیرهای کمان و بیش از نیمی از رهگیرهای فلاخن داوود در جنگهای دوازدهروزه و چهلروزه، و زمانبَر بودن جایگزینی آنها حکایت دارند.
در چنین وضعی، اگر اسرائیل آتشبس را نقض کند و ایران پاسخ موشکی بدهد اما آمریکا کنار بماند، موازنه بهگونهای محسوس به سود ایران میچرخد و دست ایران برای وارد کردن ضربات سنگین بازتر میشود.
بهجای پرسش «آیا توافق خوب است؟» باید پرسید «کدام مسیر گرانتر است؟»
مسیر ادامهٔ فشار، هزینههای انباشتهای دارد که اغلب جدی گرفته نمیشود: تداوم محاصرهٔ دریایی برای خودِ ایران، تشدید فشار اقتصادی، و — مهمتر از همه — بالا رفتن خطر تنشهای اجتماعیِ برخاسته از همان فشار؛ خطری که سابقهٔ 18 و 19 دیماه نشان داد چقدر میتواند پرهزینه باشد.
این فشار حتی فراتر از مرزها میرود: ادامهٔ بستن تنگه به متحد اصلی ایران، چین، هم آسیب میزند. اقتصاد صادراتمحور پکن به سلامت اقتصاد جهانی گره خورده، و رکودِ ناشی از بسته بودن هرمز، مشتریان چین و در نتیجه خود چین را هدف میگیرد.
در برابر، هزینهٔ مسیر تثبیت چیست؟ کاهش قیمت نفت و از دست رفتن یک اهرم. اما این اهرم اساساً هیچ وقت بر اسرائیل - عامل اصلی تنشها- فشار وارد نمیآورد، بلکه بر آمریکا و متحدان عربش سنگینی میکرد. هدفش از ابتدا همین بود: آمریکا و شرکای منطقهایاش از درگیری کنار بکشند؛ هدفی که، دستکم فعلاً، محقق شده است.
و اینجا یک نکتهٔ کلیدی است: ایران با تثبیت، صرفاً تنفس اقتصادی نمیخرد، بلکه زمان میخرد — برای بازسازی ذخایر، بازآرایی دفاعی و ترمیم اقتصاد، آنهم وقتی انبار حریف از همیشه خالیتر است و جایگزینی رهگیرها بیش از چهار سال زمان میبرد.
اینجاست که منافع نامتقارن میشود: اگر توافق چند ماه دوام بیاورد، آمریکا فقط آرامش بازار نفت را میگیرد، اما ایران علاوه بر آن، محاصره را میشکند و وقت میخرد و کنترلش بر تنگه نیز همچنان وجود دارد. درست است که در این وقفه طرف مقابل نیز بازسازی میکند، اما وقتی جایگزینی ذخایر او سالها زمان میبرد، نرخ ترمیم به سود طرفی است که از محاصره رها شده.
این تفاهمنامه نه صلح است و نه پایان ماجرا؛ یک وقفهٔ تقویمی است که عقربههایش را نه متن آن، که تقویم انتخاباتی آمریکا تنظیم میکند. این توافق قرار است آمریکا را فعلا از میدان دور نگه دارد، فشار محاصره را بشکند، و از تنگنای انتخاباتی واشنگتن امتیاز بیرون بکشد. ارزشش در تغییر موقتِ محیط راهبردی به سود ایران است که میتواند به تغییرات پایدارتر نیز منجر شود.
ایران در این میانه با یک معاوضهٔ نامتعارف روبهروست: واگذاری اهرمی ملموس و پرهزینه، در ازای چیزی که نه دیده میشود و نه در دست میماند و گاهاً تصور میشود همیشه وجود دارد — فرصت.
و دشواریِ هر محاسبهٔ راهبردی دقیقاً همینجاست: اهرمها دیده میشوند، شمارش میشوند و اندازهگیریپذیرند؛ اما زمان، تنها وقتی ارزش خود را نشان میدهد که از دست رفته باشد.
@shshariati
۲۵۱
۲۱:۳۰
۹ اسفند ۱۴۰۴، ایران هدف عملیات تهاجمیِ ترکیبی آمریکا و اسرائیل قرار گرفت؛ در وضعیتی که مسئلۀ نخستش دفاع از موجودیت و بقاء خود بود. اما چند ماه بعد، همان ایران به اعتماد به نفسی رسیده بود که بیآنکه خاکش هدف حملۀ تازهای قرار گرفته باشد، مستقیماً اسرائیل را به صورت پیشدستانه هدف قرار داد. مهمتر از آن، آمریکا در تفاهمنامۀ اسلامآباد، آتشبس را به لبنان نیز تسری داد و پیوند میان امنیت لبنان و معادلۀ ایران و آمریکا را وارد یک سند رسمی کرد.
این نشان از تغییر در منطق امنیتی ایران بود. دکترین دفاعی ایران که عمدتاً بر پاسخ به تعرض مستقیم علیه خاک ایران استوار بود، به وضعیتی رسید که حمله به حوزۀ نفوذ و امنیت پیرامونیاش نیز میتوانست پاسخ مستقیم ایران را در پی داشته باشد.
برای فهم این چرخش، باید از مفهومی آغاز کرد که در مرکز این تحول قرار دارد: حوزۀ نفوذ (Sphere of Influence).
در نظریۀ واقعگرایانه (Realism) روابط بینالملل، حوزۀ نفوذ منطقهای است که یک قدرت در آن منافع امنیتی برتر خود را تعریف میکند و دیگران را وادار میسازد مداخله در آن را با واکنش و هزینهای جدی محاسبه کنند.
اما حوزۀ نفوذ با اعلام سیاسی ساخته نمیشود بلکه باید تثبیت شود. تثبیت آن سه شرط دارد: نخست، قدرت مدعی باید نشان دهد برای دفاع از آن واقعاً هزینه میپردازد. دوم، رقیب باید این هزینه را جدی بگیرد و رفتار خود را تنظیم کند. و سوم، این واقعیت باید از میدان به سیاست منتقل شود؛ یعنی رقیب اصلی ناچار شود آن را در یک سند یا ترتیبات رسمی وارد کند.
ایران پیش از این جنگ در هیچیک از این سه مرحله به نقطۀ تثبیت نرسیده بود. نفوذ ایران در لبنان واقعیتی سیاسی و امنیتی بود، اما روشن نبود تهران برای دفاع مستقیم از آن تا کجا پیش میرود؛ روشن نبود که آیا اسرائیل و آمریکا این آستانه را جدی میگیرند؛ و این حوزۀ نفوذ هنوز در هیچ سازوکار رسمی میان ایران و آمریکا جای نداشت.
تحولات جنگ، هر سه مسئله را تغییر داد.
نقطه عطف در ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ رخ داد. اسرائیل به جنوب بیروت حمله کرد؛ حملهای محدود از حیث هدف مستقیم، اما بزرگ از نظر پیام راهبردی. تا آن زمان، اسرائیل میتوانست فرض کند حمله به بیروت، حتی اگر با اعتراض تهران روبهرو شود، الزاماً پاسخ مستقیم ایران را در پی نخواهد داشت.ایران این فرض را شکست.
تهران در پاسخ، حملۀ موشکی گستردهای علیه اسرائیل ترتیب داد؛ بیآنکه در آن مقطع خاک ایران هدف حملۀ تازهای قرار گرفته باشد. این اقدام واکنشی گسسته از زمینۀ جنگ نبود؛ پاسخ به حملۀ اسرائیل در جبههای بود که ایران آن را بخشی از امنیت راهبردی خود میداند.
تفاوت اصلی با واکنشهای پیشین در همینجا بود: آستانه واکنش از «حمله به خاک ایران» به «تعرض به حوزۀ امنیتی و نفوذ منطقهای ایران» منتقل شد. ایران نشان داد دفاع از لبنان برایش صرفاً موضعی سیاسی یا تبلیغاتی نیست؛ مسئلهای است که در سطحی معین، حاضر است برای آن هزینۀ مستقیم نظامی بپردازد.
این، گذار از بازدارندگی سرزمینی به بازدارندگی فرامرزی بود: ایران دیگر فقط هزینۀ حمله به خود را بالا نمیبرد، بلکه هزینۀ حمله به حوزۀ نفوذش را نیز افزایش میداد و این نخستین شرط تثبیت حوزۀ نفوذ است.
اما پرداخت هزینه بهتنهایی کافی نیست. شرط دوم آن است که رقیب این هزینه را جدی بگیرد و رفتار خود را با آن تنظیم کند.پس از حملۀ ایران، آمریکا در دفاع هوایی از اسرائیل در برابر آن حملۀ خاص مشارکت نکرد. سپس، در حملۀ متقابل اسرائیل نیز وارد عمل نشد. پس از پاسخ موشکی دوبارۀ ایران، اسرائیل با فشار امریکا، چرخۀ پاسخ را ادامه نداد.
این توالی نشان داد حمله به لبنان دیگر یک کنش کمهزینه و محلی نیست. هر عملیات در این جبهه میتواند پاسخ مستقیم ایران را فعال کند، خطر گسترش جنگ را بالا ببرد، امنیت اسرائیل را تحت فشار قرار دهد و بحران را دوباره به هرمز و بازار انرژی بکشاند.
ادامه
۳۰۸
۱۶:۴۹
ادامه
آنچه برای ایران کار کرد، ترکیبی از توان موشکی، ظرفیت گسترش هزینۀ جنگ به جبهههای دیگر، موقعیت ایران در گلوگاه انرژی جهان و آمادگی برای عبور از آستانۀ تنشی بود که پیشتر اسرائیل و آمریکا آن را بعید میدانستند.
تفاهمنامۀ اسلامآباد؛ انتقال واقعیت میدان به متن توافق
در ادبیات رئالیستی، بالاترین سطح تثبیت حوزۀ نفوذ زمانی رخ میدهد که واقعیت میدان وارد متن سیاست شود. قدرتها تا زمانی که بتوانند واقعیت جدیدی را نادیده بگیرند، آن را در توافقهای رسمی بازتاب نمیدهند. اما وقتی ناچار میشوند آن را در یک سازوکار سیاسی یا امنیتی وارد کنند، یعنی دیگر نمیتوانند واقعیات جدید را نادیده گرفته و بر مبنای نظم پیشین عمل کنند.
بند اول تفاهمنامۀ اسلامآباد از همین زاویه اهمیت دارد. این بند، پایان عملیات را به همۀ جبههها، از جمله لبنان، تسری میدهد و طرفها و متحدانشان را به خودداری از اقدام خصمانه، تهدید و استفاده از زور متعهد میکند.
ورود لبنان به تفاهمنامۀ ایران و آمریکا یعنی امنیت این جبهه دیگر از رابطۀ تهران و واشنگتن جدا نیست. اگر اسرائیل پس از این در جنوب لبنان عملیات انجام دهد، از منظر ایران صرفاً یک درگیری محلی آغاز نکرده است؛ سازوکاری را نقض کرده که آمریکا نیز با امضای تفاهمنامه پذیرفته است. یعنی امریکا حق ایران برای استفاده از زور علیه اسرائیل در لبنان را به رسمیت شناخته است. پاسخ ایران به نقض آتش بس توسط اسرائیل در لبنان، نه آغاز جنگی تازه، بلکه تلاشی برای بازگرداندن نظمی خواهد بود که طرف مقابل نیز آن را امضا کرده است.
این همان نقطهای است که نفوذ فرامرزی ایران از یک واقعیت عملی به یک واقعیت سیاسیِ ثبتشده تبدیل میشود.میتوان برای فهم اهمیت این مرحله، به نمونههای تاریخی نگاه کرد. توافق یالتا در ۱۹۴۵، اروپا را بین امریکا و شوروی تقسیم کرد و حوزۀ نفوذ هر دو را رسمی کرد. تفاهمنامۀ اسلامآباد در مقیاس و شرایطی کاملاً متفاوت، سازوکاری مشابه را در خود دارد.
از مهار بحران تا تثبیت حوزۀ نفوذ
در این چارچوب، سخن نتانیاهو پس از حملۀ ۱۷ خرداد معنای دیگری پیدا میکند. او گفت ایران میکوشد معادلهای تازه را در منطقه تثبیت کند و اسرائیل مانع آن شده است. اما معادلهای که متحد اصلی اسرائیل ناچار شود آن را در یک تفاهمنامه وارد کند، متوقف نشده است؛ وارد مرحلۀ تثبیت شده است.
مقایسۀ وضعیت ایران در ۹ اسفند و پس از تفاهمنامۀ اسلامآباد، عمق این تغییر را نشان میدهد. در آغاز جنگ، ایران در موضع دفاع از بقاء بود. نفوذ منطقهایاش وجود داشت، اما آستانۀ دفاع مستقیم از آن روشن نبود؛ رقیب رفتار خود را با آن تنظیم نکرده بود؛ و آمریکا نیز آن را در هیچ چارچوب رسمی نپذیرفته بود.
چند ماه بعد، هر سه شرایط تغییر کرده بود: ایران اعتماد به نفسی یافته که فراتر از مرزهای خود، برای دفاع از حوزۀ نفوذ خود به اسرائیل حملۀ مستقیم و پیشدستانه میکند؛ اسرائیل و آمریکا ناچار شدند هزینۀ این واکنش را در محاسباتشان وارد کنند و از افزایش تنش خودداری کنند؛ و بند اول تفاهمنامه، لبنان را به عنوان بخشی از حوزۀ نفوذ ایران در سازوکار پایان جنگ میان ایران و آمریکا وارد کرد.
اظهار نظر جیدی ونس خطاب به منتقدان اسرائیلی تفاهمنامه نیز در همین زمینه معنا پیدا میکند. او گفت «آن ها باید بیدار شوند و واقعیت وضعیت آن کشور را ببیند.» واقعیتی که ونس اسرائیل را به دیدن آن فرامیخواند، همان نظم در حال ظهوری است که ایران در میدان بر آمریکا و اسرائیل تحمیل کرد و در تفاهمنامۀ اسلام آباد بروز یافت: نظمی که در آن لبنان بخشی از حوزۀ نفوذ ایران تلقی میشود، امنیت هرمز بدون تفاهم با تهران قابل مدیریت نیست، و آمریکا ناچار شده هر دو واقعیت را در تفاهمنامۀ اسلامآباد وارد کند.
این تحول به معنای آن نیست که حوزۀ نفوذ ایران اکنون بدون چالش یا برای همیشه تثبیت شده است. تثبیت واقعی نیازمند تکرار، دوام و تبدیلشدن به قاعدهای پایدار در رفتار بازیگران منطقه است. اما یک دگرگونی بنیادی رخ داده است: دکترین مهار بحران و پرهیز از تقابل مستقیم ، جای خود را به دکترین دفاع فرامرزی و تثبیت حوزۀ نفوذ داده است.
تفاهمنامۀ اسلامآباد بدون فهم این دگرگونی قابل خواندن نیست.
کانال شمس الدین شریعتی
@shshariati
آنچه برای ایران کار کرد، ترکیبی از توان موشکی، ظرفیت گسترش هزینۀ جنگ به جبهههای دیگر، موقعیت ایران در گلوگاه انرژی جهان و آمادگی برای عبور از آستانۀ تنشی بود که پیشتر اسرائیل و آمریکا آن را بعید میدانستند.
در ادبیات رئالیستی، بالاترین سطح تثبیت حوزۀ نفوذ زمانی رخ میدهد که واقعیت میدان وارد متن سیاست شود. قدرتها تا زمانی که بتوانند واقعیت جدیدی را نادیده بگیرند، آن را در توافقهای رسمی بازتاب نمیدهند. اما وقتی ناچار میشوند آن را در یک سازوکار سیاسی یا امنیتی وارد کنند، یعنی دیگر نمیتوانند واقعیات جدید را نادیده گرفته و بر مبنای نظم پیشین عمل کنند.
بند اول تفاهمنامۀ اسلامآباد از همین زاویه اهمیت دارد. این بند، پایان عملیات را به همۀ جبههها، از جمله لبنان، تسری میدهد و طرفها و متحدانشان را به خودداری از اقدام خصمانه، تهدید و استفاده از زور متعهد میکند.
ورود لبنان به تفاهمنامۀ ایران و آمریکا یعنی امنیت این جبهه دیگر از رابطۀ تهران و واشنگتن جدا نیست. اگر اسرائیل پس از این در جنوب لبنان عملیات انجام دهد، از منظر ایران صرفاً یک درگیری محلی آغاز نکرده است؛ سازوکاری را نقض کرده که آمریکا نیز با امضای تفاهمنامه پذیرفته است. یعنی امریکا حق ایران برای استفاده از زور علیه اسرائیل در لبنان را به رسمیت شناخته است. پاسخ ایران به نقض آتش بس توسط اسرائیل در لبنان، نه آغاز جنگی تازه، بلکه تلاشی برای بازگرداندن نظمی خواهد بود که طرف مقابل نیز آن را امضا کرده است.
این همان نقطهای است که نفوذ فرامرزی ایران از یک واقعیت عملی به یک واقعیت سیاسیِ ثبتشده تبدیل میشود.میتوان برای فهم اهمیت این مرحله، به نمونههای تاریخی نگاه کرد. توافق یالتا در ۱۹۴۵، اروپا را بین امریکا و شوروی تقسیم کرد و حوزۀ نفوذ هر دو را رسمی کرد. تفاهمنامۀ اسلامآباد در مقیاس و شرایطی کاملاً متفاوت، سازوکاری مشابه را در خود دارد.
در این چارچوب، سخن نتانیاهو پس از حملۀ ۱۷ خرداد معنای دیگری پیدا میکند. او گفت ایران میکوشد معادلهای تازه را در منطقه تثبیت کند و اسرائیل مانع آن شده است. اما معادلهای که متحد اصلی اسرائیل ناچار شود آن را در یک تفاهمنامه وارد کند، متوقف نشده است؛ وارد مرحلۀ تثبیت شده است.
مقایسۀ وضعیت ایران در ۹ اسفند و پس از تفاهمنامۀ اسلامآباد، عمق این تغییر را نشان میدهد. در آغاز جنگ، ایران در موضع دفاع از بقاء بود. نفوذ منطقهایاش وجود داشت، اما آستانۀ دفاع مستقیم از آن روشن نبود؛ رقیب رفتار خود را با آن تنظیم نکرده بود؛ و آمریکا نیز آن را در هیچ چارچوب رسمی نپذیرفته بود.
چند ماه بعد، هر سه شرایط تغییر کرده بود: ایران اعتماد به نفسی یافته که فراتر از مرزهای خود، برای دفاع از حوزۀ نفوذ خود به اسرائیل حملۀ مستقیم و پیشدستانه میکند؛ اسرائیل و آمریکا ناچار شدند هزینۀ این واکنش را در محاسباتشان وارد کنند و از افزایش تنش خودداری کنند؛ و بند اول تفاهمنامه، لبنان را به عنوان بخشی از حوزۀ نفوذ ایران در سازوکار پایان جنگ میان ایران و آمریکا وارد کرد.
اظهار نظر جیدی ونس خطاب به منتقدان اسرائیلی تفاهمنامه نیز در همین زمینه معنا پیدا میکند. او گفت «آن ها باید بیدار شوند و واقعیت وضعیت آن کشور را ببیند.» واقعیتی که ونس اسرائیل را به دیدن آن فرامیخواند، همان نظم در حال ظهوری است که ایران در میدان بر آمریکا و اسرائیل تحمیل کرد و در تفاهمنامۀ اسلام آباد بروز یافت: نظمی که در آن لبنان بخشی از حوزۀ نفوذ ایران تلقی میشود، امنیت هرمز بدون تفاهم با تهران قابل مدیریت نیست، و آمریکا ناچار شده هر دو واقعیت را در تفاهمنامۀ اسلامآباد وارد کند.
این تحول به معنای آن نیست که حوزۀ نفوذ ایران اکنون بدون چالش یا برای همیشه تثبیت شده است. تثبیت واقعی نیازمند تکرار، دوام و تبدیلشدن به قاعدهای پایدار در رفتار بازیگران منطقه است. اما یک دگرگونی بنیادی رخ داده است: دکترین مهار بحران و پرهیز از تقابل مستقیم ، جای خود را به دکترین دفاع فرامرزی و تثبیت حوزۀ نفوذ داده است.
تفاهمنامۀ اسلامآباد بدون فهم این دگرگونی قابل خواندن نیست.
@shshariati
۳۵۰
۱۶:۵۰
کمتر از سه هفته کافی بود تا فاصلۀ میان وعدههای بزرگ تفاهمنامه اسلامآباد و واقعیت سیاست آمریکا آشکار شود. واشنگتن در ۲۱ ژوئن مجوزی دوماهه برای فروش نفت ایران صادر کرد، اما در ۷ ژوئیه، پیش از آنکه سه هفته از صدور آن بگذرد، مجوز را لغو کرد.
این رفتوبرگشت یک تمایز اساسی را برجسته میکند: تفاوت میان کاهش مقطعی تحریمها و پذیرش ادغام پایدار ایران در اقتصاد جهانی.
آمریکا ممکن است برای توقف جنگ، حفظ امنیت کشتیرانی، آرامکردن بازار انرژی یا پیشبرد مذاکرات، موقتاً با فروش نفت ایران موافقت کند. اما این با پذیرش بازگشت کامل و باثبات ایران به شبکۀ مالی، تجاری و سرمایهگذاری جهان تفاوتی بنیادین دارد.
بنابراین پرسش واقعی این است: آیا آمریکا حاضر است به ادغام پایدار ایران در اقتصاد جهانی تن دهد؛ حتی اگر پیامد آن، رشد اقتصادی کشوری باشد که میتواند موازنه قدرت در خاورمیانه را تغییر دهد؟
تجربۀ چین و روسیه پاسخ واشنگتن به این پرسش را محتاطانهتر کرده است.
آمریکا در آغاز قرن جدید تصور میکرد ادغام چین در اقتصاد جهانی، این کشور را به بازیگری میانهروتر و سازگارتر با نظم موجود تبدیل خواهد کرد. چین در سال ۲۰۰۱ عضو سازمان تجارت جهانی شد و به یکی از بزرگترین منتفعانِ جهانیشدن بدل شد. اما رشد اقتصادی چین نهتنها رقابت ژئوپلیتیک را کاهش نداد، بلکه منابع لازم برای توسعۀ فناوری، افزایش توان نظامی و گسترش نفوذ سیاسی آن را فراهم کرد. چین بهجای آنکه در نظم آمریکایی حل شود، به مهمترین رقیب آن تبدیل شد.
اروپا نیز سالها امیدوار بود تجارت گسترده و وابستگی روسیه به درآمدهای انرژی، رفتار مسکو را مهار کند. حملۀ روسیه به اوکراین نشان داد که وابستگی اقتصادی لزوماً مانع رقابت امنیتی یا جنگ نمیشود.
درس این دو تجربه برای غرب روشن بود: ادغام اقتصادی تضمین نمیکند که یک قدرتِ در حال رشد، از اهداف ژئوپلیتیک خود صرفنظر کند. همین منطق اکنون بر محاسبات آمریکا دربارۀ ایران نیز سایه انداخته است.
اختلاف واشنگتن و تهران فقط به برنامه هستهای، موشکی یا حقوق بشر محدود نیست. مسئلۀ عمیقتر، جایگاه ایران در موازنۀ قدرت منطقهای است.
ایران در مقیاس چین نیست و هنوز نمیتوان آن را هژمون خاورمیانه دانست. بااینحال، مجاورت با تنگۀ هرمز، وسعت سرزمینی، جمعیت، منابع انرژی، زیرساخت صنعتی، توان موشکی و پهپادی و شبکۀ نفوذ منطقهای، به آن ظرفیت حرکت بهسوی جایگاه یک قدرت مسلط منطقهای را میدهد. همین ظرفیت باعث میشود رشد اقتصادی ایران، از نگاه واشنگتن، صرفاً یک موضوع تجاری نباشد؛ زیرا افزایش منابع مالی، صنعتی و فناوری میتواند مستقیماً به تقویت قدرت منطقهای آن بینجامد.
بنابراین بازگشت کامل ایران به اقتصاد جهانی فقط به معنای افزایش صادرات نفت یا ورود سرمایه خارجی نیست. چنین تحولی منابع مالی و فناوری لازم برای افزایش قدرت منطقهای ایران را فراهم میکند. از نگاه واشنگتن، مسئله دقیقاً همینجاست.
آمریکا ممکن است یک ایرانِ برخوردار از امکان تنفس اقتصادیِ محدود را بپذیرد؛ بهخصوص زمانی که برای مهار بحران به همکاری تهران نیاز دارد. اما پذیرش ایرانی که بتواند بدون محدودیت، قدرت اقتصادی خود را انباشته کند و نظم منطقهای را بیش از گذشته تغییر دهد، تصمیمی کاملاً متفاوت است.
در منطق رئالیستی روابط بینالملل، این مسئله بیش از آنکه به ایدئولوژی حکومتها مربوط باشد، ریشهای ساختاری دارد. افزایش ثروت و ظرفیت اقتصادی، معمولاً قدرت سیاسی و نظامی کشورها را نیز افزایش میدهد. قدرتهای در حال رشد نیز میکوشند نظم محیط منطقهای خود را بیش از گذشته بر اساس منافعشان شکل دهند.
آمریکا خود هژمون نیمکرۀ غربی است و از دیدگاه رئالیستی ظهور قدرتی مسلط در دیگر مناطق راهبردی جهان، تهدیدی امنیتی برای امریکا به حساب می آید- چه آن رقیب چین باشد، چه روسیه، چه ایرانبه همین دلیل، معافیتهای نفتی، آزادسازی محدود داراییها و دسترسی مشروط بانکی را باید ابزار معامله دانست، نه نشانۀ پایان سیاست مهار.
این امتیازها زمانی داده میشوند که آمریکا در مقابل آنها هدف مشخصی داشته باشد: توقف درگیری، بازگشایی مسیرهای انرژی، محدودکردن برنامه هستهای یا کاهش هزینههای امنیتی خود. اما این با رضایت آمریکا به ادغام کامل و پایدار ایران در اقتصاد جهانی فاصلهی زیادی دارد.
این تحلیل به معنای بیفایدهبودن مذاکره یا گشایش اقتصادی نیست. هر میزان افزایش فروش یا آزادسازی منابع برای اقتصاد ایران حیاتی است. اما خطا آنجاست که یک مجوز موقت نشانۀ پایان رقابت راهبردی تلقی شود.
آمریکا ممکن است برای مهار یک بحران، راه تنفس اقتصادی ایران را باز کند؛ اما این به معنای پذیرفتن قدرتیابی ایران نیست.
@shshariati
۱۷۴
۹:۰۵
آمادهشدن برای درگیری بعدی فقط به معنای پرکردن انبار موشکها و جایگزینکردن رهگیرهای مصرفشدۀ پاتریوت و تاد نیست. مهمتر از آن، ساختن ائتلافی است که در بحرانِ بعد فعالانه مشارکت کند، هزینه بپردازد و مسئولیت سیاسی جنگ را بپذیرد.
جنگ چهلروزه نشان داد آمریکا از امکانات متحدانش برخوردار بود، اما ائتلافی نداشت که جنگ را از آنِ خود بداند. کشورهای اروپایی پایگاه، مسیر پروازی و امکانات لجستیکی در اختیار ارتش آمریکا گذاشتند. اما بسیاری از آنها از ورود مستقیم و فعال به جنگ و پذیرفتن مسئولیت سیاسی و نظامی آن خودداری کردند. خود ناتو نیز تأکید کرد که بهعنوان یک سازمان در عملیات مشارکت نداشته است. مشکل ترامپ، بنابراین، فقدان کامل حمایت نبود؛ محدود بودن نوع حمایت بود. متحدان پایگاه دادند، اما نیرو نفرستادند. اجازه پرواز دادند، اما حاضر نشدند در هزینه، خطر و مسئولیت ادامۀ جنگ شریک شوند.
این شکاف تا حد زیادی به نحوۀ آغاز جنگ بازمیگشت. دولت ترامپ بدون اجماعسازی قبلی وارد جنگ شد و سپس از کشورهایی که در طراحی و تصمیمگیری آن نقشی نداشتند خواست برای مدیریت پیامدهایش وارد میدان شوند. برخی دولتهای اروپایی نیز صریحاً اعلام کردند حاضر نیستند مسئولیت درگیریای را بپذیرند که در آغاز آن شریک نبودهاند. این وضعیت بازتاب محاسبۀ اولیۀ ترامپ نیز بود؛ محاسبهای که جنگ را کوتاه و تمامکننده میدید، اما در عمل با نبردی طولانی و پرهزینه روبهرو شد. هرچه جنگ ادامه یافت، نیاز آمریکا به متحدان آشکارتر شد. اینجا بود که تفاوت میان داشتن «امکانات متحدان» و برخورداری از «ائتلاف متحدان» خود را نشان داد. انتقادهای مکرر ترامپ از اعضای ناتو نیز حکایت از آن داشت که سطح همکاری موجود برای واشنگتن کافی نبوده است.
ترکیه صورت پیچیدهتری از همین مسئله بود. جنگ ایران نشان داد ترکیه برای امریکا فقط متحدی نیست که بتوان از امکاناتش استفاده کرد؛ میتواند برخی گزینههای آمریکا و اسرائیل را نیز دشوار یا مسدود کند. بر اساس گزارشهای معتبر، در طرح اولیۀ ترامپ و نتانیاهو قرار بود گروههای مسلح کرد مستقر در اقلیم کردستان در روزهای ابتدایی جنگ وارد ایران شوند و بخشهایی از مناطق مرزی را تصرف کنند. بر اساس اذعان ترامپ و تأیید گزارشها، این گروهها برای همین هدف تسلیح و آماده شده بودند.
ترکیه اما فعالیت پژاک و دیگر گروههای مسلح کرد را تهدیدی برای امنیت و ثبات منطقه دانست و با فعالشدن یک جبهۀ کردی مخالفت کرد و جلوی اجرا شدن این طرح را گرفت. این موضع به معنای حمایت آنکارا از تهران نبود. نگرانی اصلی ترکیه، امنیت خود، جلوگیری از قدرتگرفتن گروههای مرتبط با پکک و مهار گسترش تجزیهطلبی در منطقه بود. اما انگیزۀ ترکیه نتیجه را تغییر نمیداد: یکی از مسیرهای مهم اعمال فشار بر ایران با مخالفت جدی یک عضو ناتو روبهرو شد. اهمیت ترکیه برای واشنگتن فقط به پایگاه، حریم هوایی و امکاناتی که میتواند فراهم کند محدود نیست. آنکارا میتواند برخی گزینههای نظامی و منطقهای آمریکا را نیز پرهزینه یا غیرعملی کند.
اجلاس اخیر ناتو در آنکارا را باید در همین چارچوب ارزیابی کرد. ترامپ نشست را با انتقاد از متحدانی آغاز کرد که به باور او در جنگ همکاری کافی نداشتند؛ اما در پایان، بر وحدت ناتو تأکید کرد و کوشید حمایت ترکیه را جلب نماید. بیانیۀ نهایی اجلاس نیز دو خواست کلیدی واشنگتن را به موضع مشترک اعضای ناتو تبدیل کرد: جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای و تضمین آزادی کشتیرانی در تنگۀ هرمز
این تحول هنوز به معنای شکلگیری ائتلافی تازه برای جنگ نیست. ناتو تعهدی برای مشارکت نظامی علیه ایران نداد و ترکیه نیز نشانهای از کنارگذاشتن ملاحظات امنیتی خود نشان نداده است. دستاورد آنکارا برای ترامپ فعلاً سیاسی بود: کاهش اختلافهای علنی، ایجاد حداقلی از مواضع مشترک و آمادهکردن زمینه برای همکاریهای بیشتر در آینده.
ممکن است این اجلاس صرفاً تلاشی برای ترمیم شکافهای درونی ناتو بوده باشد، نه آمادهسازی برای بحران بعدی. اما این دو تفسیر لزوماً متناقض نیستند. ترمیم همان شکافها میتواند آزادی عمل آمریکا را در بحران بعدی افزایش دهد؛ چه هدف واشنگتن تقویت موقعیتش در مذاکره باشد و چه آمادگی برای بازگشت به جنگی تمامعیار. این تلاش، محدود اما راهبردی است: کاهش فاصله میان تصمیم آمریکا و آمادگی متحدان.
درس جنگ برای واشنگتن روشن بود: آمادگی برای درگیری بعدی فقط در زرادخانهها ساخته نمیشود. پرکردن انبار موشکها و تأمین رهگیرهای پاتریوت و تاد ضروری است، اما کافی نیست. اجلاس آنکارا تلاشی برای ترمیم همان بخش ازدسترفتۀ آمادگی آمریکا بود؛ ساختن ائتلافی که واشنگتن مجبور نباشد پس از آغاز جنگ، تازه بهدنبال آن بگردد.
@shshariati
۱۳۴
۷:۵۲
شمس الدین شریعتی
مذاکره بدون اعتماد؛ توافق دور از دسترس مسئلۀ اصلی مذاکرۀ ایران و آمریکا فقط این نیست که دو طرف بر سر غنیسازی، تحریم، تنگۀ هرمز یا داراییهای بلوکهشده اختلاف دارند. مشکل عمیقتر این است که هیچکدام باور ندارند طرف مقابل پس از گرفتن امتیاز، به تعهدات خود پایبند بماند. توافق واقعی بدون حداقلی از اعتماد ممکن نیست. اعتماد یعنی هر طرف مطمئن باشد اگر امتیازی داد، طرف مقابل همان امتیاز را به نقطۀ شروع فشار بعدی تبدیل نخواهد کرد. بدون چنین اطمینانی، هر عقبنشینی نه بخشی از یک معاملۀ متوازن، بلکه «خلع اهرم» تلقی میشود. در یک توافق متوازن، طرفین پیش از توافق نهایی گامهایی برای اعتمادسازی برمیدارند. این گامها قرار است نشان دهد که توافق، معاملهای دوطرفه است؛ نه تلهای برای گرفتن امتیاز و تغییر دستورکار. حتی در یک معاملۀ ساده مثل خرید و فروش خودرو، اعتماد فقط میان خریدار و فروشنده شکل نمیگیرد. مکانیک، کارشناس قیمتگذاری، بانک، سند، قانون و امکان پیگیری قضایی همگی معامله را قابل اتکا میکنند. اما در نظام بینالملل، چنین مرجع بالادستی قدرتمندی وجود ندارد. نهادی نیست که بتواند آمریکا را بهطور قطعی به تعهداتش پایبند کند یا به ایران تضمین بدهد که امتیازهای دادهشده، بعداً علیه خودش استفاده نخواهد شد. اینجاست که بنبست اصلی آشکار میشود: هیچکدام از دو طرف حاضر نیستند اهرمهای خود را صرفاً در برابر وعدههای طرف مقابل کنار بگذارند. ایران حاضر نیست غنیسازی، اورانیوم غنیشده، کنترل تنگه هرمز و ظرفیتهای منطقهایاش را بدون تضمین معتبر از دست بدهد. آمریکا نیز حاضر نیست بهسادگی از تحریم، فشار مالی، محاصره دریایی و داراییهای بلوکهشده ایران عبور کند. پس مشکل فقط این نیست که متن توافق دشوار است. مشکل این است که هیچکس نمیخواهد «گام اول» را بردارد؛ چون هر دو طرف نگراناند گام اول به معنای از دست دادن اهرم باشد، نه آغاز یک روند متقابل. بیاعتمادی ایران به آمریکا نیز صرفاً یک موضع تبلیغاتی نیست. واشنگتن بارها در لحظات حساس پیامهای متناقض فرستاده، در میانه روندهای دیپلماتیک به اقدام نظامی متوسل شده و رفتارهایی نشان داده که اعتبار تعهداتش را تضعیف کرده است. نمونۀ اخیر، روند مربوط به طرح دهبندی ایران و مذاکرات اسلامآباد بود. ترامپ ابتدا برای راضی کردن ایران به آتشبس اعلام کرد که طرح دهبندی ایران میتواند مبنای قابل قبولی برای مذاکره باشد؛ اما وقتی مذاکرات به مرحلۀ عملی رسید، دستورکاری متفاوت روی میز گذاشته شد که ارتباط جدی با همان طرح اولیه نداشت. وقتی چنین تجربهای کنار تهدیدها، پیامهای متناقض و تغییر مداوم دستورکار واشنگتن قرار میگیرد، طبیعی است که تهران دلیلی برای اعتماد به وعدههای آمریکا نبیند. از سوی دیگر، مشکل فقط بیاعتمادی ایران نیست. مسئله مهمتر این است که ترامپ اساساً سابقۀ روشنی در ساختن توافقهای برد-برد مبتنی بر اعتمادسازی ندارد. او معامله را بیش از آنکه از مسیر اعتمادسازی بفهمد، از مسیر فشار، تهدید و امتیازگیری تعریف میکند. الگوی غالب ترامپ در سیاست خارجی همین بوده است: بالا بردن هزینه، قرار دادن طرف مقابل زیر فشار، و سپس معرفی عقبنشینی او بهعنوان «معامله». بسیاری از توافقهای تعرفهای او با اروپا، ژاپن، کره جنوبی، هند و دیگر شرکای تجاری آمریکا در همین چارچوب قابل فهماند: فشار ابتدا، امتیازگیری یکطرفه بعد. اما چین یک استثنای مهم بود. پکن زمانی ترامپ را به معاملهای متوازنتر کشاند که در برابر جنگ تعرفهای عقب ننشست و مقابلهبهمثل کرد؛ از اعمال تعرفههای متقابل تا محدود کردن صادرات برخی مواد معدنی حیاتی. نتیجه، بیش از آنکه یک پیروزی یکطرفه برای ترامپ باشد، نوعی عقبنشینی از فشار اولیه و بازگشت نسبی به نقطۀ پیشین بود. توافق با ایران، اگر قرار باشد واقعی و پایدار باشد، با منطق تحمیل یکطرفه ساخته نمیشود. ایران در شرایط بیاعتمادی عمیق، اهرمهای خود را صرفاً در برابر وعده کنار نمیگذارد. آمریکا نیز حاضر نیست بدون دریافت امتیازهای بزرگ، از ابزارهای فشار خود عبور کند. از چنین ترامپی نمیتوان انتظار داشت داوطلبانه گام اول اعتمادساز را بردارد؛ مگر آنکه در میدان با هزینهای جدی، مانند نمونۀ چین، روبهرو شود و عقب نشینی کند. از ایران نیز نمیتوان انتظار داشت اهرمهای خود را کنار بگذارد، آن هم در شرایطی که به آمریکا بیاعتماد است و خود را در موقعیت ضعف میدانی نمیبیند. بنابراین، گره اصلی نه فقط در بندهای توافق، بلکه در منطق حاکم بر مذاکره است. تا زمانی که واشنگتن توافق را با فشار برای تسلیم اشتباه بگیرد، مذاکره میتواند ادامه پیدا کند اما توافق واقعی همچنان دور از دسترس خواهد ماند.
کانال شمس الدین شریعتی @shshariati
کمتر از یک ماه پس از امضای تفاهم اسلامآباد، آمریکا بار دیگر محاصرۀ دریایی ایران را برقرار کرد. علت این چرخش را نباید در آخرین برخوردهای تنگۀ هرمز جستوجو کرد یا به ماجراجویی ایران نسبت داد؛ پرسش اصلی این است که در فاصلۀ آتشبس تا ۲۳ تیر، چه چیزی در محاسبات دو طرف تغییر کرد و چه چیزهایی اساساً تغییر نکرده بود؟
ادامه در فرستۀ بعدی
۸۱
۹:۰۷
ادامه از فرستۀ قبل
آمادهشدن برای مرحلۀ بعدآمریکا در همان فاصله، گزینۀ نظامی را باز نگه داشت. بازسازی ذخایر مهمات، جابهجایی تجهیزات و افزایش ظرفیتهای پشتیبانی نشان میداد جنگ با ایران در واشنگتن پروندهای بسته نیست.واشنگتن همزمان در پی ترمیم زمینۀ سیاسی و ائتلافی خود برای مرحلۀ بعدی درگیری بود. در یادداشت « از آنکارا تا بحران بعدی؛ تلاش ترامپ برای ترمیم ائتلاف » توضیح داده بودم که آمریکا میکوشد روابط خود با متحدان کلیدی را بازسازی و آنان را برای همراهی در بحران بعدی آماده کند. این تحرکات نشان میدادند واشنگتن شکست تفاهم و بازگشت به جنگ را سناریویی جدی میداند.
کریدور جنوبی؛ لحظۀ بازگشت جنگ ناتماماختلاف در هرمز بر سر نظمی بود که عبور کشتیها باید تحت آن انجام میشد. توسعۀ کریدور جنوبی تحت حفاظت آمریکا، از نگاه تهران ایجاد نظمی موازی و خارج از ترتیبات تفاهم بود. واکنش ایران به این مسیر، برخوردهای محدود را به چرخهای از حملات متقابل تبدیل کرد. در یادداشتی دربارۀ الگوی درگیریها در منطقه نوشته بودم که این منازعات معمولاً ناگهان از آرامش به جنگ تمامعیار نمیرسند. تغییر محدود قواعد، پاسخ طرف مقابل و واکنش نظامی، هرکدام زمینۀ مرحلۀ بعد را میسازند. در درگیریهای اخیر نیز همین الگو تکرار شد.
جنگی که فقط برای چند هفته خاموش شداستدلال این یادداشت بر همزمانی چند روند استوار است: اهداف محققنشدۀ جنگ نخست، اختلافات حلنشده، شکنندگی تفاهم، منافع اقتصادی ایران، بازماندن گزینۀ نظامی و سرانجام تلاش آمریکا برای ایجاد نظمی خارج از ترتیبات مورد قبول تهران در هرمز.از این منظر، درگیریهای تیرماه را نمیتوان به تصمیمی ناگهانی نسبت داد. کریدور جنوبی آغاز اختلافی کاملاً تازه نبود؛ لحظهای بود که آمریکا همان جنگ ناتمام را دوباره به جریان انداخت.
کانال شمس الدین شریعتی
@shshariati
@shshariati
۸۷
۹:۰۷