مکتب امام
بسم الله الرحمن الرحیم از تمام خلق یک تن صوفی اند/ مابقی در سایهی او میزیند... بعضی آدمها اینقدر بزرگ اند که هرچه بهشان فکر میکنی، تمام نمیشود. وقتی میخواهی بلندای قامتشان را نگاه کنی، کلاه از سر کودک عقلت میافتد. وقتی با خودت مقایسه شان میکنی هی شک میکنی، اگر او هم مثل تو انسان است پس تو چی هستی!؟ ما یک کار کوچک را نمیتوانیم، یک سال، یا یک ماه، یا حتی یک هفته پشت سر هم بدون وقفه انجام دهیم. هزار عامل بیرونی و درونی خسته مان میکند، پشیمانمان میکند، دلزدهمان میکند، کم می آوریم. گاهی روزی ده بار کم میآوریم. روزی هزار بار خراب آباد عافیت را بر میگزینیم و در برابر این همه ناملایمات عاطفی و روحی و مالی و شخصی و اجتماعی و چه و چه، دنده عقب میگیریم! چطور یک پیرمرد ۸۵ ساله، با آن دست مجروح، با این همه فشار، با خستگیِ انباشتهی یک عمر تلاش و شب بیداری و تبعید و زندان و مسئولیت و تلخی و داغ دیدن و بالا و پایین روزگار، هنوز اینقدر روی پاست؟! حتی درختکاری سالانه اش قطع نمیشود!؟ خدا برایمان نگهش دارد. حتی همزیستی با او شیرین است و تجربهای مغتنم که معلوم نیست برای چند درصد از اهالی کاروان تاریخ رخ دهد. با خودم فکر میکردم فارغ از هر گفتگوی سیاسی، اگر نبود علم و ایمان ما به ختم نبوت، این مرد، اگر ادعای نبوت میکرد، میشد به او ایمان آورد. حرف دلی است. حرف دلی کنتور نمیاندازد. ولی #آقا ی خامنهای! اعجاب آوری به تو باید نگاه کرد/ از هوش میبری به تو باید نگاه کرد... تمت. یاعلی. نوشته شد به تاریخ روزهایی که غرق خستگی و ادبار بودیم از هیچ و آن پدر پیر غرق امید و نشاط و تلاش بود با وجود همه چیز. رمضان المبارک ۱۴۰۳
بسم الله الرحمن الرحیم
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت/ اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم....
این یادداشت را دقیقا یک سال پیش نوشتم که از آن روز تا کنون به اندازهی چندین سال گذشته است...۱۵ اسفند ۱۴۰۳روز درختکاری
امان از روزهای شتابان آخرالزمان....
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت/ اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم....
این یادداشت را دقیقا یک سال پیش نوشتم که از آن روز تا کنون به اندازهی چندین سال گذشته است...۱۵ اسفند ۱۴۰۳روز درختکاری
امان از روزهای شتابان آخرالزمان....
۰:۳۵
بازارسال شده از علیرضا زادبر
شما ملت تربیت شده خامنه ای هستید. روح او ناظر بر شماست. ناامیدش نکنید. در میدان باشید. صدایتان را برای ترامپ بالا ببرید.
۱۳:۳۸
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یابن رسول اللهیابن امیرالمومنینیابن خدیجة الغراءیابن فاطمة الزهراءیابن الحسن و الحسین
الحمدلله رب العالمین
ابالفضل علمدار/ خامنه ای نگه دار



السلام علیک یابن رسول اللهیابن امیرالمومنینیابن خدیجة الغراءیابن فاطمة الزهراءیابن الحسن و الحسین
الحمدلله رب العالمین
ابالفضل علمدار/ خامنه ای نگه دار
۲۱:۵۱
بازارسال شده از علیرضا پناهیان
@Panahian_ir
۲۱:۵۸
بسم الله الرحمن الرحیم
دلم برای تو و آن نگاه تنگ شده....
این روزها اینقدر احساسات متناقض و حرفهای زیاد به ذهنم میآید که مجال نوشتنش نیست.اصلا شاید تصور خامی است که بشود این روزهای چگال و پرشتاب را به رشته تحریر در آورد.
اما مناسبت ایام این بهانه را به دستم داد.
این فیلم را ببینید،#آقا ی شهیدِ عزیز تر از جان ما، در دههی هفتاد و هشتاد رسمش این بود که هفته سوم ماه رمضان به نماز جمعهی تهران میآمد. روز قدس ها هم که سرقفلی آقای هاشمی رفسنجانی بود.هفته سوم رمضان قاعدتا میشد مصادف ایام لیالی قدر، و اینگونه ما هر سال یک روضه امیرالمومنین در آخر خطبه ها از زبان حضرت آقا میشنیدیم.بعضی سالها هم آقا به زبان عربی خطبه میخواندند و چه خطبه فصیحی و بلیغی...(حرف خاصی نمیزنم، ولی اشکم دارد سرازیر میشود با همین حرفها....)
برای من و احتمالا شما که متولد اواخر دهه ۶۰ بودیم، اولین تصاویری که از چهرهی دل انگیزش در ذهنمان نقش بست همین حدود هاست.
شما هم اگر مثل من دلتان برایش لک زده و با مناسبت و بی مناسبت گریه امانتان را میبرد، این فیلم کوتاه روضه خوانی را از زبان آقای شهید، برای مولای شهیدش بشنوید مخصوصا این روزها که ایام شهادت حضرت مولاست.
زمستان سال ۱۳۷۲ است که مصادف بود با ماه مبارک رمضاندرست مثل امسال که اسفند و رمضان یکی شده است....
تمت.یاعلی.شب ۲۱ رمضان المبارک ۱۴۰۴
دلم برای تو و آن نگاه تنگ شده....
این روزها اینقدر احساسات متناقض و حرفهای زیاد به ذهنم میآید که مجال نوشتنش نیست.اصلا شاید تصور خامی است که بشود این روزهای چگال و پرشتاب را به رشته تحریر در آورد.
اما مناسبت ایام این بهانه را به دستم داد.
این فیلم را ببینید،#آقا ی شهیدِ عزیز تر از جان ما، در دههی هفتاد و هشتاد رسمش این بود که هفته سوم ماه رمضان به نماز جمعهی تهران میآمد. روز قدس ها هم که سرقفلی آقای هاشمی رفسنجانی بود.هفته سوم رمضان قاعدتا میشد مصادف ایام لیالی قدر، و اینگونه ما هر سال یک روضه امیرالمومنین در آخر خطبه ها از زبان حضرت آقا میشنیدیم.بعضی سالها هم آقا به زبان عربی خطبه میخواندند و چه خطبه فصیحی و بلیغی...(حرف خاصی نمیزنم، ولی اشکم دارد سرازیر میشود با همین حرفها....)
برای من و احتمالا شما که متولد اواخر دهه ۶۰ بودیم، اولین تصاویری که از چهرهی دل انگیزش در ذهنمان نقش بست همین حدود هاست.
شما هم اگر مثل من دلتان برایش لک زده و با مناسبت و بی مناسبت گریه امانتان را میبرد، این فیلم کوتاه روضه خوانی را از زبان آقای شهید، برای مولای شهیدش بشنوید مخصوصا این روزها که ایام شهادت حضرت مولاست.
زمستان سال ۱۳۷۲ است که مصادف بود با ماه مبارک رمضاندرست مثل امسال که اسفند و رمضان یکی شده است....
تمت.یاعلی.شب ۲۱ رمضان المبارک ۱۴۰۴
۲:۲۲
از روز دوم جنگ به یک چیز فکر میکنم: اینکه از ۲۳ خرداد تا ۹ اسفند و تا همین روز نهم جنگ، هیچیک از سران و فرماندهان و وزرای کشور فرار نکردن.
واشنگتنپست بعد از جنگ ۱۲روزه گزارش داده بود که رژیم صبح ۲۳ خرداد به همهٔ مسئولان زنگ زده و جواب منفی گرفته. باور نمیکردم. با خودم میگفتم با اینهمه فساد، بالاخره چند تا فراری هم اشکالی نداره. اما فرار نکردن. میگفتن هرکدوم بیرون از ایران کلی سرمایهگذاری کردن؛ هرکدوم پرواز ونزوئلا و روسیهشون آماده اس. هر بار خبر میاومد فلانی با چند شمش طلا رفته فرودگاه. نهتنها فرار نکردن، که ترک شغل هم نکردن. میدونستن هدف رژیمن، ولی جا نزدن. حتی توی پناهگاه شهید نشدن. توی خونهٔ خودشون یا سر جلسهٔ کاری شهید شدن. از آخر جنگ ۱۲روزه هم وقت کافی داشتن. خوب هم میتونستن برن. اسراییل هم خوب میخریدشون، چون ضربهٔ روانی جدیای به نظام میزد. اما موندن و زن و بچهٔ مردم رو تنها نذاشتن.
نمیدونم چطوری عظمت این اتفاق رو میشه توضیح داد. ادبیات و دایرهٔ واژگان من نمیکشه. فقط در این حد میتونم بگم که خامنهای عجب حکومتی ساخت! یک پناهنده نداد! یک فراری نداد! خامنهای میگفت فساد سیستمی نداریم و ما باور نمیکردیم. چه سلامتی بالاتر از وفاداری به میهن؟ چه افتخاری بالاتر از ماندن و مبارزهکردن؟ فاسد سیستم بشار بود که به جولانی مجال داد تا شهرها رو در کسری از روز دانلود کنه. فاسد سیستم مادورو بود که ارتش آمریکا شبانه ریخت و بدون دردسر دستگیرش کرد.
به ما گفته بودن عالمان امت محمد بالاتر از پیامبران بنیاسراییلن؛ اما نمیدونستیم قراره چنین معجزهای ازشون ببینیم. ساختن این کشور تابآور، با همهٔ کموکاستیهاش، معجزهٔ خدای خامنهای بود.
#پیام_دریافتی
کانال تحلیلهای اقتصادی دکتر حمیدرضا مقصودی @hamidrezamaghsoodi
واشنگتنپست بعد از جنگ ۱۲روزه گزارش داده بود که رژیم صبح ۲۳ خرداد به همهٔ مسئولان زنگ زده و جواب منفی گرفته. باور نمیکردم. با خودم میگفتم با اینهمه فساد، بالاخره چند تا فراری هم اشکالی نداره. اما فرار نکردن. میگفتن هرکدوم بیرون از ایران کلی سرمایهگذاری کردن؛ هرکدوم پرواز ونزوئلا و روسیهشون آماده اس. هر بار خبر میاومد فلانی با چند شمش طلا رفته فرودگاه. نهتنها فرار نکردن، که ترک شغل هم نکردن. میدونستن هدف رژیمن، ولی جا نزدن. حتی توی پناهگاه شهید نشدن. توی خونهٔ خودشون یا سر جلسهٔ کاری شهید شدن. از آخر جنگ ۱۲روزه هم وقت کافی داشتن. خوب هم میتونستن برن. اسراییل هم خوب میخریدشون، چون ضربهٔ روانی جدیای به نظام میزد. اما موندن و زن و بچهٔ مردم رو تنها نذاشتن.
نمیدونم چطوری عظمت این اتفاق رو میشه توضیح داد. ادبیات و دایرهٔ واژگان من نمیکشه. فقط در این حد میتونم بگم که خامنهای عجب حکومتی ساخت! یک پناهنده نداد! یک فراری نداد! خامنهای میگفت فساد سیستمی نداریم و ما باور نمیکردیم. چه سلامتی بالاتر از وفاداری به میهن؟ چه افتخاری بالاتر از ماندن و مبارزهکردن؟ فاسد سیستم بشار بود که به جولانی مجال داد تا شهرها رو در کسری از روز دانلود کنه. فاسد سیستم مادورو بود که ارتش آمریکا شبانه ریخت و بدون دردسر دستگیرش کرد.
به ما گفته بودن عالمان امت محمد بالاتر از پیامبران بنیاسراییلن؛ اما نمیدونستیم قراره چنین معجزهای ازشون ببینیم. ساختن این کشور تابآور، با همهٔ کموکاستیهاش، معجزهٔ خدای خامنهای بود.
#پیام_دریافتی
۱۳:۴۵
پ.ن: چه روزهایی را داریم میبینیم...چه روزهاییهمه چیز خیره کننده استحتی این ایمان رشک برانگیز اهالی مقاومتاینان همانانند که در وصفشان گفته اند: کزبر الحدیدماجرا همین استما و همه ما در محور مقاومت هیچ چاره دیگری برایمان نمانده است جز مبارزهتا آخرین نفستا آخرین نفر
پیروز این جنگ نهاییِ تاریخ ساز طرفی است که تاب آوری بیشتری داشته باشد
تمت.یاعلی.اسفند ۱۴۰۴
۲۰:۰۲
بسم الله الرحمن الرحیم
در خبر است که چون به شبهای دههی آخر ماه مبارک رمضان رسیدی بسیار بگو:
یَا مُلَیِّنَ الْحَدِیدِ لِدَاوُدَ عَلَیْهِ السَّلامُ
یَا کَاشِفَ الضُّرِّ وَ الْکُرَبِ الْعِظَامِ عَنْ أَیُّوبَ عَلَیْهِ السَّلامُ
أَیْ مُفَرِّجَ هَمِّ یَعْقُوبَ عَلَیْهِ السَّلامُ
أَیْ مُنَفِّسَ غَمِّ یُوسُفَ عَلَیْهِ السَّلامُ
صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَمَا أَنْتَ أَهْلُهُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ
وَ افْعَلْ بِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ لا تَفْعَلْ بِی مَا أَنَا أَهْلُهُ
پ.ن: دیدم که اتفاقا مناسب حال این روزهای ما در این جنگ رمضان هم هست...کوتاه استهمزمان که گوشی به دستمان است و خبر چک میکنیمدکری هم بگوییمشاید آرامتر شدیمما که اهل عبادت نیستیماین آخرین فرصتها را از دست ندهیم.
در خبر است که چون به شبهای دههی آخر ماه مبارک رمضان رسیدی بسیار بگو:
یَا مُلَیِّنَ الْحَدِیدِ لِدَاوُدَ عَلَیْهِ السَّلامُ
یَا کَاشِفَ الضُّرِّ وَ الْکُرَبِ الْعِظَامِ عَنْ أَیُّوبَ عَلَیْهِ السَّلامُ
أَیْ مُفَرِّجَ هَمِّ یَعْقُوبَ عَلَیْهِ السَّلامُ
أَیْ مُنَفِّسَ غَمِّ یُوسُفَ عَلَیْهِ السَّلامُ
صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَمَا أَنْتَ أَهْلُهُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ
وَ افْعَلْ بِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ لا تَفْعَلْ بِی مَا أَنَا أَهْلُهُ
پ.ن: دیدم که اتفاقا مناسب حال این روزهای ما در این جنگ رمضان هم هست...کوتاه استهمزمان که گوشی به دستمان است و خبر چک میکنیمدکری هم بگوییمشاید آرامتر شدیمما که اهل عبادت نیستیماین آخرین فرصتها را از دست ندهیم.
۲۰:۴۵
عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم...
اینقدر احساسات متفاوتی دارم که زبانم بند آمده است
عجالتا همین مقدار بگویم که ما عاشق شماییم حضرت آیت الله حاجاقا مجتبای خامنه ایحفظک اللههمچون پدرت که همه زندگی ما بود
گر سر صلح داری اینک صلحور سر جنگ داری اینک جان....
خدای برایمان نگهت دارد
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم...
اینقدر احساسات متفاوتی دارم که زبانم بند آمده است
عجالتا همین مقدار بگویم که ما عاشق شماییم حضرت آیت الله حاجاقا مجتبای خامنه ایحفظک اللههمچون پدرت که همه زندگی ما بود
گر سر صلح داری اینک صلحور سر جنگ داری اینک جان....
خدای برایمان نگهت دارد
۱۴:۱۰
بازارسال شده از چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
دو هفتهای میشد همدیگه رو ندیده بودیم. در رو که باز کردم باورم نمیشد این مرد خاکی خسته، همون آدم چهارده روز قبله. دخترم و سه تا پسرا ولی کاری به اون چند سانت خاک روی لباس باباشون نداشتن، پریدن توی بغلش و غرق بوسهاش کردن. من ظرف توی دستش رو گرفتم. گفت: «این افطاری امروزمه.» گفتم: «همین؟» گفت:«تازه سحری هم فرصت نمیکنیم بخوریم!» چند ساعت بیشتر نمیتونستیم با هم باشیم. خیلی زود باید برمیگشت. توی همین مدت، برامون از شعارها و فحشهایی که روی سرجنگی موشکها مینویسن گفت. هم خندیدیم، هم گریه کردیم، هم پر از حس غرور و افتخار شدیم. دم در، وقتی داشت کفشهاش رو میپوشید گفت: «خیابونها رو ترک نکنید، ما از مردم روحیه میگیریم. باید توحیدمون رو قوی کنیم. همه چیز رو از خدا بخوایم. نباید زود خسته بشیم.»
فکر میکنم خدا این روزا خیلی از دیدن این بندههای خاکی و روزهدارش کیف میکنه. مدام تماشاشون میکنه و به فرشتههاش میگه: (فتبارک الله احسن الخالقین...)
#روایتهمسریکیازرزمندههایغیورهوافضا
#جنگ_رمضان
#چَمروش
چمروشراوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iranhttps://eitaa.com/chamrosh_iran
دو هفتهای میشد همدیگه رو ندیده بودیم. در رو که باز کردم باورم نمیشد این مرد خاکی خسته، همون آدم چهارده روز قبله. دخترم و سه تا پسرا ولی کاری به اون چند سانت خاک روی لباس باباشون نداشتن، پریدن توی بغلش و غرق بوسهاش کردن. من ظرف توی دستش رو گرفتم. گفت: «این افطاری امروزمه.» گفتم: «همین؟» گفت:«تازه سحری هم فرصت نمیکنیم بخوریم!» چند ساعت بیشتر نمیتونستیم با هم باشیم. خیلی زود باید برمیگشت. توی همین مدت، برامون از شعارها و فحشهایی که روی سرجنگی موشکها مینویسن گفت. هم خندیدیم، هم گریه کردیم، هم پر از حس غرور و افتخار شدیم. دم در، وقتی داشت کفشهاش رو میپوشید گفت: «خیابونها رو ترک نکنید، ما از مردم روحیه میگیریم. باید توحیدمون رو قوی کنیم. همه چیز رو از خدا بخوایم. نباید زود خسته بشیم.»
فکر میکنم خدا این روزا خیلی از دیدن این بندههای خاکی و روزهدارش کیف میکنه. مدام تماشاشون میکنه و به فرشتههاش میگه: (فتبارک الله احسن الخالقین...)
#روایتهمسریکیازرزمندههایغیورهوافضا
#جنگ_رمضان
#چَمروش
https://ble.ir/chamrosh_iranhttps://eitaa.com/chamrosh_iran
۱۱:۴۸
بازارسال شده از ماهنامۀ سوره
علی لاریجانی و محمدعلی فروغی هر دو فیلسوف و سخنور بودند. از خانوادهای اهل علم و فرهیخته. با ریشهای جوگندمی، عینکی به چشم و طمأنینهای در کلام که همگی صورت خردمندان را تداعی میکرد.
فروغی در مقاطع مختلف تاریخ ایران صاحبِ منصب و نقش بود؛ نخستوزیر رضاشاه، وزیر امور خارجه، وزیر اقتصاد و ... اما آخرین فراز نقشآفرینی او در جنگ رقم خورد: دورهٔ اشغال ایران در ابتدای دهه ۱۳۲۰. فروغی بعد از سالها گوشهنشینی به خواست دولت متجاوز (انگلستان) به نخستوزیری بازگشت و مقدمات انتقال پادشاهی و تسلیم و انقیاد دولت و ارتش ایران برای دشمن را فراهم کرد، و یک سال بعد از دنیا رفت.
اما لاریجانی؟ او هم در بالاترین سطوح سیاسی بعد از انقلاب حاضر بود؛ ریاست صداوسیما، چند دوره ریاست مجلس شورای اسلامی، و نمایندگی ویژه در پروندههای هستهای و چین. و آخرین فصل زندگی او نیز در جنگ رقم خورد. لاریجانی در حساسترین موقعیت ایران پس از انقلاب اسلامی، سکاندار شورای عالی امنیت ملی شد.
شباهتهای ظاهری او به فروغی و موقعیت خطرناک ایران که سایهٔ جنگ و اشغال را بالای سر خود داشت، وطنفروشان را به این طمع انداخت که از او فروغی دوم بسازند. توقع داشتند لاریجانی هم فرش قرمز را برای متجاوز (اینبار آمریکا) پهن کند و تسلیم را تئوریزه نماید. اما او پردهٔ پندارها را درید و در این هشتماه مسئولیت تاریخی، مردانه پای ایران و مردماش ایستاد و آگاهانه به استقبال شهادت رفت.
حالا مقایسهٔ لاریجانی و فروغی، مقایسهٔ سپید و سیاه است و آینهٔ «خدمت و خیانت روشنفکران».
۲۳:۱۸
بسم الله الرحمن الرحیم
امشب آقا قرار با یاران داشت....
جمع کن و ببر قربانت بروم.همه رفقا و هم نسلی ها و تربیت شدگانت را ببر پیش خودت.حق هم همین است.
شنیده بودم از همان ابتدای رهبری #آقا چند نفر را برگزیده بوده و رویشان حساب ویژه باز کرده بوده و سرمایه گذاری کرده بود. به این امید که آینده این مرز و بوم باشند.برخی شان قدر این حساب ویژه را دانسته بودند و برخی نه.مثل همه نعمتها که برخی قدر میدانند و برخی نه.
و #شهید_دکتر_علی_لاریجانی از آن قبیل بوده.و الان هم جزو اولین مهمانان سیدناالقائد بود.خوشا به سعادتشنوش جانشیک عمر در این مملکت زحمت کشید و از این چندماه آخر هم که دیگر نمیشود در چند کلمه گفت. یک کتاب قطور است.
و چه عجایبی که در این دیار نمیبینیم.
لاریجانی باشی!
یک عمر مسئول سطح بالا و رده اول باشی!
و به شهادت و طهارت از دنیا بروی!
این چیزها را فقط در مکتب خمینی و خامنه ای میتوان دید. سلام الله علیهما.
در تمام دنیا نمونه دیگری ندارد.
همه را جمع کن و ببر فدایت شوم.انا ان شاءالله بکم لاحقون.
پ.ن: با خودم فکر میکردم از بین ما جوانهای گام دومی که توفیق هم نسلی با قدیمیها را نداشتیم، امثال #حججی و #صدر_زاده برنده شدند، که آقا در تشییع یکی شان حاضر شد و بر تابوتش بوسه زد و از دیگری کلی تعریف و تمجید کرد.خوشا به حالشان.هرکسی تقدیری دارد.
تمت.یاعلی.سحر ۲۸ رمضان المبارک ۱۴۰۴
امشب آقا قرار با یاران داشت....
جمع کن و ببر قربانت بروم.همه رفقا و هم نسلی ها و تربیت شدگانت را ببر پیش خودت.حق هم همین است.
شنیده بودم از همان ابتدای رهبری #آقا چند نفر را برگزیده بوده و رویشان حساب ویژه باز کرده بوده و سرمایه گذاری کرده بود. به این امید که آینده این مرز و بوم باشند.برخی شان قدر این حساب ویژه را دانسته بودند و برخی نه.مثل همه نعمتها که برخی قدر میدانند و برخی نه.
و #شهید_دکتر_علی_لاریجانی از آن قبیل بوده.و الان هم جزو اولین مهمانان سیدناالقائد بود.خوشا به سعادتشنوش جانشیک عمر در این مملکت زحمت کشید و از این چندماه آخر هم که دیگر نمیشود در چند کلمه گفت. یک کتاب قطور است.
و چه عجایبی که در این دیار نمیبینیم.
لاریجانی باشی!
یک عمر مسئول سطح بالا و رده اول باشی!
و به شهادت و طهارت از دنیا بروی!
این چیزها را فقط در مکتب خمینی و خامنه ای میتوان دید. سلام الله علیهما.
در تمام دنیا نمونه دیگری ندارد.
همه را جمع کن و ببر فدایت شوم.انا ان شاءالله بکم لاحقون.
پ.ن: با خودم فکر میکردم از بین ما جوانهای گام دومی که توفیق هم نسلی با قدیمیها را نداشتیم، امثال #حججی و #صدر_زاده برنده شدند، که آقا در تشییع یکی شان حاضر شد و بر تابوتش بوسه زد و از دیگری کلی تعریف و تمجید کرد.خوشا به حالشان.هرکسی تقدیری دارد.
تمت.یاعلی.سحر ۲۸ رمضان المبارک ۱۴۰۴
۲:۰۵
۲:۰۵
بازارسال شده از ✍️غفارحدادی__"دیمزن"
آن روی دیگر آقای لاریجانی
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...» همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.» دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند. اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند .
فائضه غفارحدادی
دیمزندنیای یک مادر زائر نویسنده
https://ble.ir/dimzan
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...» همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.» دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند. اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند .
دیمزندنیای یک مادر زائر نویسنده
https://ble.ir/dimzan
۱۰:۳۰
بسم الله الرحمن الرحیم
جنگ کجایی که دلم تنگ توست...
همیشه از نوجوانی وقتی عکس و فیلمهای سال تحویل در سنگرهای زمان جنگ را میدیدم حسرت میخوردم چرا توفیق نداشتم چنین سال تحویلی را تجربه کنم.حتی گاهی آن وقت ها که مقدس بودم، از حضور در جمع دورهمی خانوادگی در رنج بودم.
اکنونو به یمن روزهای شتابان آخرالزمانسال تحویل را در خط مقدم جنگیعنی تهران با عظمتزیر بارانِ سیل آساتازه با خانوادهبا صدای پدافندو با چشم گریان گذراندیم...
الحمدلله کثیرا.
تمت.یاعلی.
۲۹اسفند ۱۴۰۴همان سال تلخی که آقای ما را از ما گرفت...
پ.ن: "تهران با عظمت" کلمه ای بود که آقای شهیدمان در مورد تهران در یکی از نمازهای جمعه به کار برد.
جنگ کجایی که دلم تنگ توست...
همیشه از نوجوانی وقتی عکس و فیلمهای سال تحویل در سنگرهای زمان جنگ را میدیدم حسرت میخوردم چرا توفیق نداشتم چنین سال تحویلی را تجربه کنم.حتی گاهی آن وقت ها که مقدس بودم، از حضور در جمع دورهمی خانوادگی در رنج بودم.
اکنونو به یمن روزهای شتابان آخرالزمانسال تحویل را در خط مقدم جنگیعنی تهران با عظمتزیر بارانِ سیل آساتازه با خانوادهبا صدای پدافندو با چشم گریان گذراندیم...
الحمدلله کثیرا.
تمت.یاعلی.
۲۹اسفند ۱۴۰۴همان سال تلخی که آقای ما را از ما گرفت...
پ.ن: "تهران با عظمت" کلمه ای بود که آقای شهیدمان در مورد تهران در یکی از نمازهای جمعه به کار برد.
۱۸:۱۰
بازارسال شده از مهدی جهاندار
#مهدی_جهاندار
@mehdi_jahandar
۱۷:۰۵
بازارسال شده از گفتارمدیا
(سید محمدامین باطنی، پژوهشگر تاریخ انقلاب اسلامی)
@goftarmedia
۲۱:۲۱
این گفتارترجمانی است از همان شعر مهدی جهاندار عزیز
۲۱:۲۲
بازارسال شده از سِدخارجی
چهل روز گذشتصدایی که میشنوید تنها گوشهای از احساسات مردم داغدار ایران پس از شهادت رهبر عزیزشان است...با صدای شما
@Sedkhareji
۸:۰۴
بسم الله الرحمن الرحیم
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم/ ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
از همان لحظهی شنیدن خبر شهادت آقا، دلم خوش بود که جنگ است و فعلا میتوانیم حواسمان را پرت کنیم. میتوانم خود را به غفلت بزنم. هرچند که نشد و نمیشد.
صبح همان روزی که خبر به اصطلاح #آتش_بس و به تعبیر درست رهبر و مقتدای عزیز انقلاب #سکوت_صحنه_نبرد آمد، با چند رفیق معدود در دشتی دور از شهر و نزدیک منطقهای عملیاتی در چادری بودیم. با شنیدن خبر، بی اختیار به گریه افتادم و اشک امانم را برید.اولین و هولناک ترین چیزی که به ذهنم رسید این بود که پس باید مهیای تشییع آقا بشویم. اصلا ذهنم درگیر جنگ چه میشود و چه نمیشود نشد! آن موقع هم مثل الان که دارم مینویسم، نفسم بند آمده بود و فقط اشک از چشمم سرازیر بود.
حالا این روزها که همه جا پر شده از خبر تشییع تو در چهاردم خرداد، دارم ثانیههای جانسختی ام را شمارش میکنم که یعنی واقعا قرار است تا چهاردم باشم و در چنین مراسمی شرکت کنم؟!
پ.ن۱: این فیلم را در گوشی قدیمی ام پیدا کردم. مربوط است به سالهای ریاست جمهوری حسن روحانی و دیدار آقا با مجلس خبرگان قبلی. همان مجلسی که ... بماند برای بعد.آقا در آن دیدار (نقل به مضمون) گفتند: اگر چنانچه در این دوره از خبرگان لازم شد رهبری انتخاب شود باید انقلابی باشد و چه و چه...یکی دو روز بعدش، در مجلس روضه بیت رهبری وسط سخنرانی این جانباز اینگونه حرف دلهای ما را زد.این فیلم را صد بار دیدم و گریستم که چرا آخرش خونی که در رگ ما بود هدیه به او نشد؟!
پ.ن۲: دوست دارم شروع کنم و از آقا اینجا هی بنویسم.هی بنویسم.گاهی فقط میشود به کلمات پناه برد.گاهی آن هم نمیشود.
تمت.یاعلی.۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم/ ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
پ.ن۱: این فیلم را در گوشی قدیمی ام پیدا کردم. مربوط است به سالهای ریاست جمهوری حسن روحانی و دیدار آقا با مجلس خبرگان قبلی. همان مجلسی که ... بماند برای بعد.آقا در آن دیدار (نقل به مضمون) گفتند: اگر چنانچه در این دوره از خبرگان لازم شد رهبری انتخاب شود باید انقلابی باشد و چه و چه...یکی دو روز بعدش، در مجلس روضه بیت رهبری وسط سخنرانی این جانباز اینگونه حرف دلهای ما را زد.این فیلم را صد بار دیدم و گریستم که چرا آخرش خونی که در رگ ما بود هدیه به او نشد؟!
پ.ن۲: دوست دارم شروع کنم و از آقا اینجا هی بنویسم.هی بنویسم.گاهی فقط میشود به کلمات پناه برد.گاهی آن هم نمیشود.
تمت.یاعلی.۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
۲۰:۰۹