بله | کانال نفس عمیق
عکس پروفایل نفس عمیقن

نفس عمیق

۲۹ عضو
ما ساعت هایمان را کوک کرده بودیم برای ۱۰:۳۰.چون دیشب شب قدر بود. میدانی که؟ احیا گرفته بودیم برای تو و دوستان و اربابان شیطانی ات دعا کنیم.دعا کنیم خوار و ذلیل شوید و روزی هزار بار از شرم و غصه بمیرید، بعد سقط شوید.داشتم میگفتم. ما دیشب را تا صبح نخوابیدیم ‌و ساعتهایمان را کوک کرده بودیم برای ۱۰:۳۰.که تو هواپیماهای رادارگریز غول پیکر چند تنی ات را فرستادی بالای سرمان.ساعت ۱۰:۰۸ !افتادی توی زحمت ... از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان ؟ از بس خسته خوابیدم ، میترسیدم زور آلارم گوشی به خوابم نرسد.ولی خوب کردی.بیدار شدیم. خیلی بیدارتر از آنچه منتظرش بودیم. حالا یک صبحانه ی خوب درست میکنم برای بچه ها که کیف کنند .که صدایشان باز شود وقتی میخواهند آرزوی مرگ تو را توی خیابانهای طهران فریاد بزنند، جوری که صدای هر کدامشان بشود یک سجیل، ببارد روی سر تو.تو و دوستان بی وجدان کثیف خون آلودت .به زودی وعده ی خدا را خواهیم دید: ذلت شما و پیروزی امت خدا !خلاصه که زحمتت شد برای بیدار کردن ما چند تن هواپیما را تکان دادی پیرمرد!توی این گرانی سوخت ، با این قیمت نفت .:)



روز چهاردم جنگ ۲۲/۱۲/۰۴


#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰#روزقدس@asmaghaffari

۷:۵۰

زمان مفهوم عجیبی دارد.بعضی‌ها می‌گویند حلال مشکلات است. چون باعث کم‌رنگ شدن و فراموشی زخم می‌شود. اما من دقیقا برعکس فکر می‌کنم. زمان شاید صبر آدم را زیاد کند اما زخم را درمان نمی‌کند. بدتر! انتظار که کش می‌آید و دست می‌اندازد به گلوی آدم و فشار می‌دهد، تقصیر زمان است. همه محنت‌های ما تقصیر زمان و خون دلمان به گردنش. زمان برای همه یک‌جور نیست. زمان برای کسی که رفته و کسی که مانده توفیر دارد. کسی که می‌ماند در شیشه زمان گیر می‌افتد و انتظار دمار از روزگارش در می‌آورد اما کسی که رفته سوار به اسب زمان است. می‌تازد و می‌خواهد زود بگذرد. گاهی آن‌قدر تند که بگذرد و تا جایی که می‌شود دور شود و برود.دیشب به وقت قدر، دلم خواسته بود بروم. یک جایی فراتر از این‌جایی که ایستاده‌ام. یک جایی که کنده شوم و فشار اتمسفر تازه ذهن باران‌زده و قلب ساکتم را بشورد! بگذار شعر نگویم و کلمه‌ها را نپیچانم. دیشب خواستم در مفهوم زمان جایم را عوض کنم این دفعه من نمانم چشم انتظار. این دفعه من باشم که می‌روم. جوشن می‌خواندم... یا من احاط به کل شی علمهیا من لیس احد مثله...اشک‌هام با باران دم سحر قاتی شده بود و واقعا داشتم از زمین کنده می‌شدم. راستی... راستی.یک دفعه جنگنده‌ها پیدایشان شد. چنان نزدیک که انگار دارند ما را می بینند و چنان دور که شکافته شدن هوای بالاسرمان خال هم به خط آرامشم نیانداخت.اما می‌توانستم حس کنم که می‌روند و می‌آیند. دیدم هنوز کار برای انجام دادن زیاد دارم. هنوز می‌خواهم پای آرمان‌هایم بمانم. هنوز هم دست و دلم برای نوشتن می‌لرزد و دنیا هنوز آن‌قدر تو قلبم کوچک نشده که نفسم را بند بیاورد. تاب آوری چیز شگفت‌انگیزی است. تاب‌آوری در شرایط فعلی، آدم را سر انگیزه می‌آورد و به او قدرت حرکت و مبارزه می‌دهد. تاب‌آوری افطاری این روزهای ماست...جنگنده یا جنگنده‌های کذا در دل سیاهی آسمان بی‌آنکه بخواهند معادلات ذهنی من را بهم‌ ریختندجالب نیست؟!#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشت#قدر@rouzhaeman

۷:۵۹

"جای خالی خورشید"
امشب زودتر از شب‌های قبل به خانه آمده‌ام. دلم شور مُمان را می‌زد. عمه مهری  پیغام داد که ننه‌ دوباره حالش به هم خورده و باید امشب هم زیر سِرُم بخوابد. ممان خودش را روی تشک خورشید مچاله کرده و دفتر مشق و مداد و پاک‌کن خورشید را هم دور خودش چیده. عروسک خورشید، "گوش‌پنبه" را محکم توی بغلش چسبانده و برایش املا می‌گوید. "بنویس مادر! ها دردت به جونُم. بنویس بااابااا ، ها یواش میگوم مُمان. بااااباااا ، نوشتی؟ بااابااا آااامد!" زانوهایش را بیشتر توی شکمش می‌برد و انگار لرز کرده باشد، گوش‌پنبه را بین بازوهای لاغرش فشار می‌دهد. گلویم دوباره باد می‌کند و تیر می‌کشد. انگار دارم خفه می‌شوم. از روی رختخواب‌ها پتوی خورشید را می‌اندازم روی مُمان. لبه‌ی پتو روی دفتر سوخته‌ی خورشید می‌افتد. ممان با غیظ نگاهم می‌کند و می‌گوید:" مِگه نمی‌بینی بچه‌م املا می‌نویسه؟ خو خراب کِردی خطه‌شه که! پ حواست کجانه؟" دستم را مشت می‌کنم تا ناخن‌هام کف دستم را درد بیاورند و اشک‌هام نریزند. پتو را از روی دفتر کنار میزنم و یواش می‌گویم:" ببخشید."مامان انگار با گوش‌پنبه حرف بزند می‌گوید:"خانوم معلم گفته خورشید ایقد استعدادش بالانه که حتمی خانوم دکتر یا مهندس میشه‌ن." دلم برای خورشید تنگ شده. کاش یک بار دیگر می‌دیدمش. اصلا می‌گذاشتم دستش را توی موهای فرم بکند و به همشان بزند. می‌گذاشتم پشتم سوار شود و هی پاهایش را به شکمم بکوبد و بگوید:" برو اسب خوبُم." من هم اصلا تا آخر دنیا اسبش می‌شدم. هیچ‌وقت به بُبا نمی‌گفتم:" مو که آدم نیستوم تو ای خونه. اصلا همه چی خورشید خانومه!" می‌گذاشتم بابا هم خورشید را ننر تر کند و موهایش را هی بو بکشد و بگوید:" تو مرد ای خونه‌ای بابا. ولی ای خورشید زندگی مونه! ای نور میده به قلب مو. فکر دیدن خورشید خانومه که مونه تو دریا آب نکرده!" می‌گذاشتم خورشید برایم چشم و ابرو بیاید و زبانش را برایم دربیاورد که یعنی دلم بسوزد که عزیزدردانه‌ی بُباست! فقط کاش یک بار دیگر بود. ممان دارد زیرلب لالایی می‌خواند. کاش بُبا اینجا بود. عمه مهری می‌گفت بُبا هنوز خبر ندارد. نگهبانی از تنگه این روزها دست کمی از پای لانچر بودن ندارد. چند روز قبل از شروع جنگ رفت. اگر می‌دانست که اسرائیل و آمریکای پدرسگ اول خورشید و بعد هم آقا را ازش گرفتند، زنده نمی‌ماند. بُبا نفسش به خورشید بند بود. هر وقت هم قرار بود به دریا برود و خورشید گریه و زاری راه می‌انداخت، ببا بغلش می‌کرد و می‌گفت:" گریه نکن عزیزوم! دلوم تاب نمیاره. با ممانت که نماز می‌خونی بِرا عزت و سربلندی وِطَن‌مون دعا کن. بعدم به جای مو بِرا سلامتی آقامون دعا کن. خو عزیزوم؟" حالا بُبا خبر ندارد که خورشید و ۱۷۰ تا بچه‌ی دیگر پشت نیمکت‌های مدرسه‌شان جزغاله شدند. یک وجب قد و هیکل‌شان زیر آن‌همه سنگ و بتون له شد. خبر ندارد آن روز کنار دست عمو هرمز سنگ‌ها را کنار میزدم و عمو به هر دست یا پای قطع‌ شده‌ای که میرسید از ته دل داد میزد و خدا و امام حسین را صدا می‌کرد. ولی من خودم را سفت گرفته بودم و توی دلم بلند بلند خورشید را صدا می‌زدم. مُمان دارد از دست می‌رود. بُبا توی دریاست و هر روز منتظرم زنگ بزنند و خبر شهادتش را بدهند. جنگنده‌ها خبر مرگشان هر روز یک جا را می‌زنند. از فردای جنگ، یک شابلون از صورت آقا را دستم گرفتم و با یک اسپری رنگ، روی دیوار و ستون‌های میناب صورت آقا را رنگ زدم. از اول جنگ حتی روزه هایم را هم گرفته‌ام. باید حواسم به خانه و  مُمان هم باشد. باید حواسم به خریدهای دم افطار هم باشد. باید شب‌ها بالای سر مُمان بیدار بمانم تا زبانم لال توی خواب که مویه می‌کند یکهو به قول ننه دق‌مرگ نشود. بُبا گفت مرد خانه منم. باید قوی بمانم.
#بچه‌های‌میناب#مویه‌های_شبانه‌ی_مادرها😭
https://ble.ir/bent_alheydar/4431413084510383858/1773447456067

۰:۴۷

رهبر شهیدمان می‌گفت نزدیک قله‌ایم، خسته نشوید.خیلی‌ها خندیدند و گفتند آقا دارد از کدام قله حرف می‌زند؟ وقتی دولت هنوز در دهک‌بندی خانوارها گیر کرده و دارد حساب کتاب می‌کند یارانه‌ی کدام بدبخت را حذف کند که جیب خودش کمی پرتر شود؟
بعضی عمامه‌به سرها هم بودند که آقا را به خاطر این جمله‌اش تخطئه کردند.همان‌هایی که برد جهان‌بینی‌شان قدر نوک بینی‌شان بود و می‌خواستند بگویند که ما هرچند عمامه داریم اما با این آقا فرق داریم!
حالا اما نه فقط آنها؛ که جهان دارد می‌بیند ایران بر فراز کدام قله ایستاده است و یک تنه مقابل یک دنیا ابرقدرت ایستاده و قدرت‌شان را ریشخند کرده است.
هان ای قلدرهای عالم!این سومین بار است که بعد از انقلاب با تمام دنیایتان آمده‌اید ایرانی را که صبح تا شام در رسانه‌هایتان از ضعف و فلاکتش سخن می‌گفتید له کنید!
و ما سومین بارها یا بازی را تمام می‌کنیم یا با خون خود جهان را تمام به صف می‌کنیم تا از روی شما رد شوند.
#وعده_صادق۴ #جنگ_رمضان ◇◇◇undefined #تقی_شجاعی
[ @asraneh313 ]

۲۰:۱۴

thumbnail
روی بالکن یه سلمونی ایستاده بود. سیگارش رو با یه فندک روشن کرد و پکی به سیگارش زد. خیره به راهپیمایی بود. میخواستم از چهره‌ش احساس و‌ نظرش رو بدونم درباره جمعیتی که زیر بارون خیس شده بودند و صدای بلندگو بهشون نمی‌رسید و خودشون داشتند شعار می‌ساختن.متوجه نشدم.راستش دوشب پیش که یه دختری رو دیدم که از بین چندتا خانم چادری رد شد و توی تلفن گفت: (هیچی، امشبم این اُسکلها اومدن بیرون شعار می‌دن.) دیگه مطمئن نیستم بعضیا چطور نگاهمون می‌کنن.امروز درحالی که خیسِ خیسِ خیس شده بودم از دلم گذشت شاید بگن دیوونه‌ان که با وجود بارون خیابون رو رها نکردن.چترم رو از عمد توی ماشین جا گذاشتم و چند مرحله هم براي این انتحاری که کرده بودم توسط خانواده توبیخ شدم.به نیابت از شهیده ناهید فاتحی قدم برداشتم.هنوز قدم‌هامون گرم نشده بود که آسمون شروع کرد. وقتی خیس شده بودم و عَبام سنگین شده بود و علاوه بر پرچم‌ها باید نگران گوشه‌های چترها هم می‌بودم که توی چشمم نره با لبخند به آسمون نگاه کردم.چه قدر قشنگ می‌بارید.یک دستم به عبام بود که مثلا از روی زمین آب نکشه که به هرحال سرتاپا خیس بودم و یک دست دیگم شبیه اون تصویر معروف فیلم ایستاده در غبار رو به آسمون. آخ که چه کیفی داد دعا کردن بین آدمهای قشنگ.آدمهایی که سینه سپر کردن تا آمریکا و اسرائیل طمع نکنن به کشور اسلامی‌مون.



پ.ن: کمی از ۲۵ اسفند ۱۴۰۴....
#حدیث_افخمی#جنگ_رمضان#میدان_خیابان

@raahigh

۷:۳۰

1_24940213660.mp3

۱۷:۲۲-۳.۹۸ مگابایت
ابعاد برنامه دشمن برای آشوب و تروریسممهدی محمدی - 26 اسفند 1404 @mohammadi61

۷:۰۵

پیام اخیر ترامپ یک سند تاریخی است؛
چند سال قبل یک حکیمی در این مملکت فریاد می زد: هزینه سازش با دشمن به مراتب بیشتر از مقاومت در برابر آن است. اما کسی باورش نمی شد. آن هایی که باورشان می شد هم در دلشان می گفتند مگر می شود هزینه جنگ از صلح کمتر باشد؟آن حکیم دیگر در بین ما نیست؛ ولی هنوز پژواک صدایش در گوش تاریخ جاری است. دیروز پارس جنوبی جم را زدند تا ما را امتحان کنند؛ گفتند ما دیوانه ایم و اگر تسلیم نشوید، جنگ وارد مرحله جدیدی می شود! چیزی نگذشت که موشک هایمان به آن ها پیام دادند:ما از شما دیوانه تریم و خودمان جنگ را وارد مرحله جدیدی می کنیم!نتیجه اش شد یک پیام رسمی و طولانی از همان مردک دیوانه که سه تا جمله مهم برای اهل تفکر در دل آن نهفته بود:۱: اسرائیل هیچ حمله دیگری مرتبط با میدان گازی حیاتی و ارزشمند پارس جنوبی انجام نخواهد داد.۲: قطر بی گناه است!۳: ما مطلع نبودیم!
@chamran_bedoonemarz

۱۰:۱۷

-2302130851842547965_491077688810791.pdf

۱.۵۱ مگابایت

مجموعه با وطن؛یادداشت ۶۲ نویسنده ایرانی پیرامون جنگ رمضان.
به خانه بپیوندید«خانه»
در «خانه» تجربه‌ی خودمان از این روزهای پرتلاطم را در قالب روایت، مستندنگاری، داستان و شعر می‌نویسیم و منتشر می‌کنیم. این‌ نوشتن‌ها و خواندن‌ها، هم باعث «هم‌دلی» خودمان است و هم «روایت تاریخ» خواهد شد.
undefined شناسه:https://ble.ir/khaaneh

۱۵:۴۳

thumbnail
هیشکی طوریش نشده. فقط آقای خامنه‌ای ...!
مامان بارها توی کوچه زمین خورده بود و می‌گفت زانویم یکباره خالی می‌کند. من نمی‌دانستم چطور زانو خالی می‌کند تا شب دهم اسفند. مردم دور میدان جمع شده بودند. سحر اعلام شده بود که رهبر را شهید کرده‌اند. شب رفتم بیرون این داغ را نمی‌توانستم تنها در خانه، یا با یکی دیگر تحمل کنم . همه دوازده نفرمان را هم جمع کردم، نشد. این داغ را باید می‌بردم در شهر با همه مردم تکثیر می‌کردم. زیاد نتوانستم سرپا بمانم. برگشتم سمت خانه. شانه‌هایم خم بود، کمرم را صاف نمی‌توانستم بگیرم. چشم‌هایم دوتا گل پنبه آتش گرفته.پا می‌کشیدم روی زمین. زانوهایم خالی بودند. به‌خصوص زانوی راستم. انگار میان ساق پا و ران چیزی نبود. هر قسمت جدا از هم. چند متر جلوتر روبروی مسجد ابوذر ایستادم تا جان بگیرم. کو جان؟ روبرویم در قدیمی مسجد بود. همان شکل دهه شصتی‌اش. حالا شبیه‌تر هم شده بود؛ با عکس قدی جوانی آقا روی بنر و تردد پاسدارها در خیابان بیست متری.من از آن روز چیزی یادم نیست جز همین در. صدا آمد، صدای اصابت از انتهای خیابان. نیروها به آن سمت نگاه کردند. چند نفر دویدند. مردم از مسجد بیرون ریختند. *
یکباره سکوت شکست. بدجور هم شکست با صدایی وحشتناک. بعد صدای داد و فریاد مردانه. خودم را رساندم لبه دیوار کوتاه شبستان. پرده را کنار زدم و از بالا شبستان مردانه را نگاه کردم. همه همدیگر را هل می‌دادند. یک عمامه مشکی دیدم کنار تریبون افتاده و خون. دویدم پایین. غوغا بود. یک عده توی سرشان می‌زدند و گریه می‌کردند. بهمن را در خیابان دیدم. زبانم چسبیده بود به کامم. پرسیدم: « چی شده؟» جواب داد: «ضبط صوتی که جلوی امام جمعه بود منفجر شد». آب دهانم را جمع کردم تا کمی زبانم تر شود. «زنده هستن؟» -بعید می‌دونم. بمب قوی بود و ضبط رو سمت چپش گذاشته بودند. (۱)
* آن روز سیدعلی جوان برایمان ماند. فردایش که دفتر حزب جمهوری اسلامی را منفجر کردند همه امیدمان همان آقا بود و هر سال ششم تیر در مسجد ابوذر شکرانه برپا می‌کردیم. اما از اسفند ۴۰۴ به بعد چه؟*معصوم چادرم را که بغل زده بود داد به دستم و گفت: «یتیم شدیم سودابه» و همین‌طور زار زار گریه می‌کرد. همان‌جور جلو در ایستاده بودم و توی موج جمعیت پس و پیش می‌رفتم. دورتر مامان را دیدم که هراسان داشت به سمت مسجد می‌دوید و سکندری می‌خورد. رفتم به طرفش. آبشار اشک از چشم‌هایش راه افتاده بود. پرسید: «داداشت رو ندیدی؟» گفتم: «بهمن می‌گه هیشکی طوریش نشده فقط آقای خامنه‌ای...» و تازه آنجا مامان را توی بغلم فشار دادم زدیم زیر گریه. (۲)

(۱) و (۲) : رمان نوجوان "از این‌طرف بیا"
undefinedسمیه جمالی
#جنگ_نوشت
undefinedبا ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید ...
@imposedwar

۱۳:۴۶

thumbnail
عطر نعنا

در اتمسفر شب ذراتی وجود دارد که خاصیتشان کشاندن تو به عمق افکار و دلواپسی‌هایت است. برای همین جرئت نداشتم قرآن را ببندم. دلم گواهی بد می‌داد. روسری کشیدم روی سرم و پاورچین، پاورچین رفتم سراغ چراغ قوه! بچه‌ها خواب بودند. او هم جلسه داشت تا سحر. راه افتادم توی تاریکی محض! توی خاموشی عمدی که جزو پروتکل‌های نظامی منطقه است. ابر روی ستاره‌های بی‌شمارِ آسمان جنوب را پوشانده بود. ایستادم لب‌به لب آب، روی ساحل! بوی دریا با باروت انگار قاتی شده بود. شاید هم ذهنم زیادی رفته بود سمت تاریخ جنگ هشت ساله، خاصه شب پنجم دی‌ماه ۶۵. شبِ کربلای چهار. یکی از فرماندهان، شهید علی باقری وقت عملیات به بچه‌های گردان اباالفضل گفته بود: «جریان آب اگر تند شد، اگر اروند خروش کرد آب را به صاحبش حضرت زهرا قسم بدهید.» گفته بود: «عملیات سخت است". حتی به یکی از مربی‌های غواص و فرمانده ستون‌ها گفته بود عملیات لو رفته اما اگر پیش نرویم بچه‌های المهدی نجف آباد قتل‌عام می‌شوند. پس هرجا عرصه تنگ شد، فاطمه زهرا را صدا کنید.»
حتما داستان هفتاد دو نفر معروف کربلای ۴ را شنیده‌اید.نشستم روی شن‌های ساحل، چراغ قوه را هم خاموش کردم. در آسمان هم انگار خبری نبود. مثل همان شبی که توی شلمچه، ماه هم راه گم کرده بود. نشستم و تسبیح به دست صلوات حضرت فاطمه فرستادم. آن‌قدر که دلم آرام شد و قدم‌هام جان گرفت و برگشتم.صبح که بیدار شدم. اولین خبری که روی صفحه موبایل نمایان شد: «دیشب برادرم شهید شد» یکی از دوستان نزدیکم بود. دوست بچگی‌هایم. با هم مدرسه شاهد درس‌می‌خواندیم. باهم رفتیم دبیرستان، دانشگاه، با هم افتادیم در میانه راه زندگی، دور شدیم اما نزدیک ماندیم. دوست نزدیک. همان‌جایی که ایستاده بودم تکیه به دیوار سر خوردم و نشستم. سعی کردم چهره برادرش را به‌یاد بیاورم. کوچک‌تر از ما بود.امیرحسین. صدایش توی گوشم پیچید اما چهره‌اش را که آخرین بار دیده بودم و مردانه شده بود، دقیق به خاطر نیاوردم. مانده بودم چه بگویم! تسلیت؟ تبریک؟ سر سلامتی؟ چه؟هیچ کلمه‌ای نداشتم که بگویم. ذهنم خالی شده بود. فقط نوشتم «امان از دل زینب». نمی‌دانم این حرف را زدم تا دلداری‌اش بدهم یا این‌که هزار بار بیشتر یادش بندازم این داغ را...!گفته بودم آدم از نامرد بخورد دردش بیشتر است. گفته بودم این پهپاد‌ها نامردتر و موذی‌ترند. گفته بودم وطن‌فروش‌ها بدتر و کثیف‌تر از دشمن خارجی‌اند...!لایوم کیومک یا اباعبدلله
راستی می‌دانستید موج انفجار، از توی آب که رد می‌شود، صدایی شبیه باران شدید دارد؟ باران دم‌اسبی که عین نخ از آسمان آویزان می‌شود به زمین. مثل شلاق توی باد تکان می‌خورد و صدایی کِشنده دارد.
undefined لیلا مهدوی
#جنگ_نوشت
undefined️با ما در این #جنگ_تحمیلی همراه باشید@imposedwar

۱۶:۴۵

بازارسال شده از نشر بین‌الملل
thumbnail
#تازه‌های‌بین‌الملل #عملیات‌لوتوس
undefinedشب بارانی دوازده آبان 58، اکرم و فرنگیس در یک جلسه سری مأموریت پیدا می‌کنند که به‌عنوان نفوذی همراه باقی دانشجوها به سفارت آمریکا حمله کنند. آن‌ها باید جو را هر طور شده متشنج کنند و ورق را به نفع سازمان برگردانند. اسم رمز علمیات لوتوس است. فرنگیس مسئول اجرای عملیات است و خودمختار.اما با تسخیر سفارت و پیدا شدن اسناد و حضور میرزا و سایر نیروهای سپاه در سفارت اوضاع لحظه‌به‌لحظه برای آن‌ها تنگ‌تر می‌شود. آیا فرنگیس با اسم سازمانی نیلوفر می‌تواند خودش و اکرم را از این وضعیت خلاص کند یا چاه تاریکی که جلوی پایشان است آنها را می‌بلعد؟شیما جوادی در «عملیات لوتوس» تصویری دقیق، مستند و روشن از ماه‌های آغازین فتح لانه جاسوسی و نقش نیروهای انقلابی در خنثی کردن توطئه دشمنان را به ما نشان داده است.
رمان "عملیات لوتوس" از تازه‌های نشر بین‌الملل است که در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد.undefinedhttp://nashrebeynolmelal.irundefined021-88912057

۱۶:۱۱

-4121473917490946301_317513809257001.mp3

۰۰:۵۱-۱.۱۹ مگابایت
#بریده‌خوانی#تازه‌های‌بین‌الملل #عملیات‌لوتوس
undefinedشب بارانی دوازده آبان 58، اکرم و فرنگیس در یک جلسه سری مأموریت پیدا می‌کنند که به‌عنوان #نفوذی همراه باقی دانشجوها به سفارت #آمریکا حمله کنند. آن‌ها باید جو را هر طور شده متشنج کنند و ورق را به نفع سازمان برگردانند. اسم رمز علمیات لوتوس است...
undefined شیما جوادی در «*عملیات لوتوس*» تصویری دقیق، مستند و روشن از ماه‌های آغازین فتح لانه جاسوسی و نقش نیروهای انقلابی در خنثی کردن توطئه دشمنان را به ما نشان داده است.
undefinedبخشی از این کتاب را با صدای نویسنده می‌شنویم.
undefinedجهت تهیه این کتاب می‌توانید به تارنمای رسمی انتشارات بین‌الملل مراجعه و یا به @bynolmelal پیام دهید.
undefinedسفارش کتابundefinedhttp://nashrebeynolmelal.irundefined021-88912057

۱۸:۴۷

بازارسال شده از نشر بین‌الملل

دهن لق.mp3

۰۰:۵۱-۱.۱۹ مگابایت
undefined#بریده‌خوانی#تازه‌های‌بین‌الملل #عملیات‌لوتوس
undefinedاکرم و فرنگیس در یک جلسه سری مأموریت پیدا می‌کنند که به‌عنوان #نفوذی همراه باقی دانشجوها به سفارت #آمریکا حمله کنند. آن‌ها باید جو را هر طور شده متشنج کنند و ورق را به نفع سازمان برگردانند. اسم رمز علمیات لوتوس است...
undefined شیما جوادی در «*عملیات لوتوس*» تصویری دقیق، مستند و روشن از ماه‌های آغازین فتح لانه جاسوسی و نقش نیروهای انقلابی در خنثی کردن توطئه دشمنان را به ما نشان داده است.
undefinedبخشی از این کتاب را با صدای نویسنده می‌شنویم.
undefinedجهت تهیه این کتاب می‌توانید به تارنمای رسمی انتشارات بین‌الملل مراجعه و یا به @bynolmelal پیام دهید.
undefinedسفارش کتابundefinedhttp://nashrebeynolmelal.irundefined021-88912057

۱۸:۵۱

thumbnail
«دختران بی‌وارث»، روایت واقعی زندگی دخترانی است که به هر دلیلی، تنهایی سرنوشت آن‌‌ها شده و رنجش را به دوش می‌کشند؛ دخترانی که با پذیرش این رنج، هرگز منفعل نبوده‌اند بلکه فعالانه زندگی خود را پیش برده‌اند و اکنون در جایی درست از زندگی ایستاده‌اند؛ اما حسرت‌هایی دارند مثل حسرت نداشتن یک وارث...
undefinedنویسنده: آزاده جهان‌احمدیundefined تعداد صفحات:۱۳۶undefinedموضوع: تجرد
#ادبیات #ازواقعیت #تازه_های_نشرundefined @bookmehrestan

۱۳:۰۷

498693905500151554_392468904483315.mp3

۰۰:۴۵-۱.۰۵ مگابایت
undefinedبریده‌خوانی#تازه‌های‌بین‌الملل #عملیات‌لوتوس
undefinedاکرم و فرنگیس باید جو را هر طور شده متشنج کنند و ورق را به نفع سازمان برگردانند. اسم رمز علمیات لوتوس است...
undefined شیما جوادی در «عملیات لوتوس» تصویری دقیق، مستند و روشن از ماه‌های آغازین فتح لانه جاسوسی و نقش نیروهای انقلابی در خنثی کردن توطئه دشمنان را به ما نشان داده است.
undefinedبخشی از این کتاب را با صدای نویسنده می‌شنویم.
undefinedجهت تهیه این کتاب می‌توانید به تارنمای رسمی انتشارات بین‌الملل مراجعه و یا به @bynolmelal پیام دهید.
undefinedسفارش کتابundefinedhttp://nashrebeynolmelal.irundefined021-88912057

۱۹:۲۷

بازارسال شده از نشر بین‌الملل

بهزاد.mp3

۰۰:۴۱-۹۸۷.۸۱ کیلوبایت
undefinedبریده‌خوانی#تازه‌های‌بین‌الملل #عملیات‌لوتوس
undefined صدای نویسنده کتاب را می‌شنوید.
undefinedاکرم و فرنگیس باید طی ماموریتی جو را هر طور شده متشنج کنند و ورق را به نفع سازمان برگردانند. اسم رمز علمیات لوتوس است...
undefined شیما جوادی در «عملیات لوتوس» تصویری دقیق، مستند و روشن از ماه‌های آغازین فتح لانه جاسوسی و نقش نیروهای انقلابی در خنثی کردن توطئه دشمنان را به ما نشان داده است.

undefinedجهت تهیه این کتاب می‌توانید به تارنمای رسمی انتشارات بین‌الملل مراجعه و یا به @bynolmelal پیام دهید.
undefinedسفارش کتابundefinedhttp://nashrebeynolmelal.irundefined021-88912057

۱۹:۵۰

برای روایت‌گران این روزها

تو که با کلمه، با تصویر، با صدایت این روزها را روایت می‌کنی.تو نویسنده، فیلمساز، عکاس، گوینده، خبرنگار، فعال رسانه‌های مجازی!تو که متعهد به‌رسانه باشی یا نه خودت یک رسانه‌ای!
می‌بینم که در راحت‌ترین کفشت هم پاهایت تاول زده، دستت از نگه‌داشتن دوربین آسیب دیده، خشکی چشمت از نگاه کردن به مانیتور شدید شده.خبر دارم گیر مجوز بوده‌ای، کتک خورده‌ای، آبرو و اعتبارت تهدید شده. می‌دانم چند روز است پدر و مادرت را ندیده‌ای، دلتنگ فرزندانت هستی.
شنیده‌ام که روزی دو سه ساعت بیشتر نخوابیده‌ای، نیمه‌شب‌ها پاورچین و بی‌صدا به‌خانه برگشته‌ای یا شاید چند روز است برنگشته‌ای. با همسرت، محبوبت، جز به‌ضرورت حرف نزده‌ای، به‌جای تماشا، گذرا با او چشم در چشم شده‌ای.
می‌دانم با تن دردناک سر پرهیاهو را بر بالش گذاشته‌ای و از درد و خستگی کهنه، خواب به چشمت نیامده. مطمئنم با کلی ایده توی رختخواب افتاده‌ای و حتی در خواب تکه‌پاره‌ات هم ایده‌ها را پرورش داده‌ای. حتما چند روز است غذای درستی نخورده‌ای، چای دم‌کشیده ننوشیده‌ای، شاید عاشق چاقاله بادام و توت‌فرنگی باشی اما فرصت چشیدنش را پیدا نکرده‌ای‌. چشمانت را باز نگه‌داشته‌ای و گوش‌هایت را تیز کرده‌ای تا خوب ثبت کنی. به ورم پلک‌هایت مهلت تمدد نداده‌ای. قدر شارژ باتری و خالی کردن حافظه و تدوین و پیاده‌سازی زمان نداشته‌ای.
بهت گفته‌اند: 《 نمی‌خواهیم، نکن، به‌چه دردی می‌خورد؟! 》 ناامیدت کرده‌اند؛ تسلیم نشده‌ای. فایل‌هایت پاک شده از رو نرفته‌ای. بودجه نداری از جیب هزینه کرده‌ای. جیبت خالی است توکل کرده‌ای. بی‌چشمداشت نوشته‌ای. تو که طرح‌هایت، کلماتت، هر فریم تصویرت قیمت طلاست بی‌منت و بی‌‌دریغ همه را هدیه داده‌ای. میکروفون خریده‌ای، دوربین و تجهیزات تهیه کرده‌ای. تو که آدم‌ها و سازمان‌ها منتت را می‌کشیده‌اند منت آدم‌ها را کشیده‌ای، قالب‌ها و خطوط اتو کشیده‌ات را شکسته‌ای، گردن کج کرده‌ای. تارهای صوتی‌ات رنجیده، آسم و آرتروزت تشدید شده، معده‌ات از جوش و جلا خونریزی کرده، برای اینکه صحنه را از دست ندهی تصادف کرده‌ای، زمین خورده‌ای، برایت تیر هوایی در کرده‌اند. همیشه خوش لباس و معطر بوده‌ای، کسی صورت و مویت را آشفته ندیده بود اما این روزها لباس تمیز برای ست کردن نداری و قرار پیرایشگرت را برای چندمین بار به‌هم زده‌ای.تو با همین رخت و روی آشفته، امروز تماشایی‌تری. آدم‌ها این‌ در و آن در زدنت را نمی‌بینند اما زمین وطن پایت را می‌بوسد و روایت‌هایت،‌ تو را روایت خواهند کرد.
#سمیه_جمالی #ایران_بدون_دخل_و_تصرف @jamali_somayeh«خانه»


undefined شناسه:https://ble.ir/khaaneh

۹:۴۷

-2341616824583905535_578350383666071.pdf

۸۸۰.۹۵ کیلوبایت

کتاب 《 بی‌تاب آسمان 》 مجموعه سی‌سه داستان و ناداستان نویسندگان ایرانی، برای نوجوان از جنگ رمضان
«خانه»
در «خانه» تجربه‌ی خودمان از این روزهای پرتلاطم را در قالب روایت، مستندنگاری، داستان و شعر می‌نویسیم و منتشر می‌کنیم. این‌ نوشتن‌ها و خواندن‌ها، هم باعث «هم‌دلی» خودمان است و هم «روایت تاریخ» خواهد شد.
undefined شناسه:https://ble.ir/khaaneh

۶:۳۳

"بپرسم یا نپرسم؟"
ده دقیقه قبل شروع کلاس از اتاقم بیرون می‌زنم. تند خودم را به آن یکی اتاق می‌رسانم. صدای شبکه خبر آن‌قدر بلند است که نمی‌دانم پدرم فقط برای خودش آن را گذاشته یا می‌خواهد ما هم از خبرهای روز جا نمانیم. از پدرم می‌خواهم تلویزیون را کم کند. بعد به مادرم می‌گویم: «اگه خاله اینا زنگ زدن زودتر جواب بدید. صداها تو کلاس آنلاین می‌پیچه.»مادرم سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید نگران نباشم و یادش می‌ماند.
خیالم که از همه جا جمع می‌شود، ساعت روی دیوار را نگاه می‌کنم.باز به مادرم می‌گویم: «اگه داداشا سر زدن، به‌اشون بگید سر کلاسم.»و بعد عین ساعت کوکی، سه دقیقه، دو دقیقه و یک دقیقه تا شروع کلاس را یادآوری می‌کنم.
خودم را به اتاقم می‌رسانم و دوربین لپ‌تاپم را روشن می‌کنم. این جلسه قرار است درس ۱۱ پیام‌های آسمان هفتم را با دخترها مرور کنم. هنوز چند دقیقه‌ نگذشته است، که در خانه محکم کوبیده می‌شود. صدای پدرم می‌آید که هم‌زمان خودش را به حیاط می‌رساند و می‌گوید: «اومدم، اومدم.»مطمئنم همه این صداها توی کلاسم پخش شده و به گوش‌ تیز دخترهای بازیگوش هم رسیده است. چند ثانیه بعد صدای کشیده شدن دمپایی‌های پدرم روی موزاییک‌های کف حیاط می‌آید و بعددر اتاقم باز می‌شود.
بدون اینکه سرم را از جلوی لپ‌تاپ بچرخانم، حس می‌کنم پدرم توی دست‌هایش چیزی دارد. به‌خاطر باز بودن دوربینم زیاد جلو نمی‌آید. بدون اینکه حرفی بزند، بسته‌ای را دستم می‌دهد و می‌رود.
لب‌هایم با دیدن بسته پستی کش می‌آید. مقنعه زیتونی‌ام را روی شانه‌هایم مرتب می‌کنم و کتاب را ورق می‌زنم تا اولین سوال را از فاطمه که طبق معمول داوطلب شده است، بپرسم.لحظه‌ای دوربینم را قطع می‌کنم و سوال دوم و سوم را هم از فاطمه می‌پرسم.
می‌دانم توی بسته چه خبر است. برای باز کردنش کلی ذوق دارم، ولی باید بماند برای بعد. تند لبخندم را جمع و دوربین را باز می‌کنم. بسته را کنار لپ‌تاپم می‌گذارم و حالا به روژان دسترسی‌ می‌‌دهم. میکروفن و دوربینش را باز می‌کند. همان لحظه صدای تلفن خانه توی اتاق می‌پیچد.از آن بی‌سیمی‌های دوقلوست که یکی‌اش توی اتاق من است.تند آن را از روی میز برمی‌دارم. خاله‌ام شبیه ورزش صبحگاهی هر صبح باید با مادرم تماس بگیرد. دکمه آف را می‌فشارم. صدا قطع می‌شود‌. روژان اولین سوال را جواب می‌دهد.
می‌خواهم سوال دوم را بپرسم که این بار هم صدای کوبیده شدن در خانه بلند می‌شود.آن دستم که زیر میز است و دیده نمی‌شود، کمی در هوا تکان می‌دهم و لب‌هایم را بهم می‌فشارم.
سوال سوم را می‌پرسم و روژان که انگار به هیچ صدایی جز خودم توجه ندارد، آرام شروع به توضیح دادن می‌کند، ولی من به این فکر می‌کنم سوال بعدی را بپرسم یا نه!احتمالا سوال بعدی چالش با اینترنت باشد. همان لحظه صفحه موبایلم روشن می‌شود. شماره خواهرم را روی صفحه می‌بینم، ولی به عادت همیشه وقت تدریس موبایلم را روی بی‌صدا گذاشته بودم.موبایلم خاموش می‌شود و با روژان خداحافظی می‌کنم. دوربینش را قطع می‌کند و من توی ذهنم می‌شمارم چند روز تا اردیبهشت و تدریس آنلاین مانده است.
#چالش‌های_کلاس_آنلاین۱ undefined#جهاد_با_اینترنت undefined#روزگار_جنگ undefined
undefinedزینب ذاکری
@maskh_khoor

۵:۱۵

3014742108021792512_486856792403773.mp3

۰۱:۰۹-۱.۶ مگابایت
میرزاundefinedبریده‌خوانی#تازه‌های‌بین‌الملل #عملیات‌لوتوس
undefined صدای نویسنده کتاب را می‌شنوید.
undefinedاکرم و فرنگیس باید طی ماموریتی جو را هر طور شده متشنج کنند و ورق را به نفع سازمان برگردانند. اسم رمز علمیات لوتوس است...
undefined شیما جوادی در «عملیات لوتوس» تصویری دقیق، مستند و روشن از ماه‌های آغازین فتح لانه جاسوسی و نقش نیروهای انقلابی در خنثی کردن توطئه دشمنان را به ما نشان داده است.

undefinedجهت تهیه این کتاب می‌توانید به تارنمای رسمی انتشارات بین‌الملل مراجعه و یا به @bynolmelal پیام دهید.
undefinedسفارش کتابundefinedhttp://nashrebeynolmelal.irundefined021-88912057

۱۵:۲۶