لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل سردار شهید مسعود شانه‌ئیس
۲.۲ هزار عضو

سردار شهید مسعود شانه‌ئی

سردار سرتیپ‌دو، بسیجی شهید مسعود شانه‌ئی عضو دفتر شهید والامقام سپهبد حسین سلامی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودند و بعد از ۱۸ سال باهم بودن، همزمان باهم در تاریخ ۱۴۰۴/۳/۲۳ به سوی حق تعالی پر کشیده و به درجه شهادت نائل آمدند.
ادمین: @azf05
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۴ مرداد
thumbnail
سلام این عکس، امسال زینت بخش آشپزخانه‌ی موکب احباب الزهرا (سلام الله علیها) بود. موکبی در نجف اشرف و در مرقد آیت الله حکیم که شهید و پسرشان در آخرین اربعین قبل از شهادتشان (۱۴۰۳) در آن حضور و مشغول خدمت بودند.
شادی روح جمیع شهدا به ویژه سردار شهید مسعود شانه ئی صلوات
undefined کانال سردار شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۱۷
undefined۷
undefined۱

۱.۱K

۱۹:۲۱

thumbnail
ورودی موکب مرقد آیت الله حکیم در نجف
عکس شهدایی که در سالهای گذشته در این موکب حضور داشته اند و حالا به فیض شهادت رسیده اند در مقابل این موکب نصب گردید.
undefined کانال سردار شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۲۲
undefined۵
undefined۲

۱.۵K

۱۹:۲۶

۲۷ مرداد
سردار شهید مسعود شانه‌ئی
undefined قسمت چهارم برای لحظاتی مات و مبهوت مانده بودم. از شنیدن خبر، هم غافلگیر شده بودم و هم نمی‌دانستم در پاسخ به مسعود چه بگویم. در تمام سال‌های رفاقتمان، سابقه نداشت از او درخواستی داشته باشم و بی‌تفاوت از کنارش عبور کند. هرگاه کاری در چارچوب شرع و اخلاق از دستش برمی‌آمد، با تمام توان برای انجامش تلاش می‌کرد و تا به نتیجه نمی‌رسید، آرام نمی‌گرفت. با وجود همه ناامیدی‌ای که در دلم نشسته بود، لبخندی زدم و گفتم: «اشکالی ندارد، اخوی... حتماً حکمتی در کار است. شاید من هنوز لیاقت این دیدار را نداشتم. تو که کوتاهی نکردی و همه تلاشت را انجام دادی. ان‌شاءالله هر چه خیر است، همان رقم بخورد.» مسعود باید هرچه زودتر خودش را برای اجرای برنامه‌ها و مقدمات مراسم فردا و دیدار با ولی‌امر مسلمین، حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای آماده می‌کرد. هنگام خداحافظی، با اصرار از من حلالیت طلبید، صورتم را بوسید و مرا در آغوش گرفت. بعد، آرام در کنار گوشم زمزمه کرد: «نگران نباش... ان‌شاءالله این دیدار قسمت تو هم می‌شود. من هنوز دست از تلاش برنمی‌دارم.» این را گفت و رفت... آن شب، دلم سخت شکست؛ اما به جای گلایه، دوباره به دامان حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها پناه بردم. دو رکعت نماز توسل خواندم و از بانوی دو عالم خواستم اگر صلاح است، این آرزوی قلبی را نصیبم کند. پس از گفت‌وگویی کوتاه با چند نفر از نمازگزاران و امام جماعت مسجد، به خانه بازگشتم. شام آن شب کمی سنگین و چرب بود و برای هضم غذا تصمیم گرفتم اندکی پیاده‌روی کنم. از خانه بیرون زدم، اما بی‌آنکه مقصدی در ذهن داشته باشم. مدتی که راه رفتم، ناگهان به خودم آمدم و دیدم کنار قبور مطهر شهدای گمنام محله ایستاده‌ام. با خود گفتم این آمدنِ بی‌اختیار، بی‌حکمت نیست. آن را لطف و عنایتی از جانب حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها دانستم و همان‌جا کنار مزار شهدا، با دلی شکسته دوباره به توسل و نجوا پرداختم. در آن فضای معنوی، اتفاقاتی برایم رقم خورد که نه در برنامه‌ریزی ذهنی‌ام بود و نه انتظارش را داشتم؛ الطافی که تا امروز، آن‌ها را هدیه و عنایت بانوی دو عالم می‌دانم. غرق در همان حال و هوا بودم که ناگهان متوجه موضوعی شدم... ادامه دارد ... undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئی undefined @shanei_ir
thumbnail
قسمت پنجم
وقتی به کنار قبور مطهر شهدای گمنام رسیدم، ابتدا سلامی به آن عزیزان دادم و با ادب در برابر مقام بلندشان ایستادم. دلم آرام‌آرام سبک می‌شد. بی‌اختیار، شروع کردم با شهدا حرف زدن؛ از جنس همان دردِ دل‌هایی که فقط می‌شود با اهل دل در میان گذاشت.
از عمق جان باور داشتم که حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها، مادر شهدای گمنام، به فرزندانش عنایت دارد. با همین باور، رو به شهدا کردم و گفتم:
«شهدای عزیز! سلام مرا به مادر مهربانتان، حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها، برسانید و از طرف من به ایشان عرض کنید: اگر توفیق زیارت فرزند برومندشان نصیبم نشد، یقین دارم اشکال از لطف شما نیست؛ اشکال از خود من است. حتماً هنوز لیاقت این عنایت را پیدا نکرده‌ام.»
بعد با دلی شکسته زمزمه کردم:
«خانم جان... از شما ممنونم که همین توفیق توسل را به من عطا کردید. همین که اجازه دادید دلتنگی‌هایم را با شما در میان بگذارم، برایم نعمتی بزرگ است. اگر دیدار فرزندتان روزی من نشد، حتماً حکمتی در آن بوده و نقص از من است، نه از کرامت شما.»
این جملات را آرام‌آرام بر زبان می‌آوردم و اشک، بی‌اختیار بر گونه‌هایم جاری بود.
در پایان، به نیابت از همان شهدای مظلوم و گمنام، رو به حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام سلام دادم. چند لحظه‌ای ذکر مصیبت کوتاهی خواندم، اشکی بر سیدالشهدا ریختم و ثواب آن را به ارواح پاک آن شهیدان هدیه کردم.
وقتی احساس کردم دلم آرام گرفته و بار سنگینی که بر دوشم بود سبک شده است، از شهدا خداحافظی کردم و به خانه بازگشتم تا اندکی استراحت کنم و خود را برای نماز صبح آماده سازم.
اما هنوز نمی‌دانستم که ساعاتی بعد، اتفاقی رقم خواهد خورد که مسیر آن شب را به‌کلی تغییر می‌دهد...
ادامه دارد...
undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی
undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۱۹
undefined۱

۱.۳K

۵:۲۴

۲۹ مرداد
thumbnail
شب جمعه و شب شهادت امام حسن عسگری علیه السلامبه نیابت از شهدا به ارباب بی کفن سلام میدهیمالسلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحابی الحسین (علیهم السلام)
شهدا ما را در محضر ارباب یاد کنید
undefined کانال سردار شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۲۵
undefined۳

۸۲۴

۱۸:۳۸

thumbnail
#زیارت_به_نیابت
السلام علیک یا حسن بن علی العسگری علیه السلام
undefined کانال سردار شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۱۶
undefined۱

۹۴۵

۱۸:۴۰

۳۰ مرداد
سردار شهید مسعود شانه‌ئی
undefined قسمت پنجم وقتی به کنار قبور مطهر شهدای گمنام رسیدم، ابتدا سلامی به آن عزیزان دادم و با ادب در برابر مقام بلندشان ایستادم. دلم آرام‌آرام سبک می‌شد. بی‌اختیار، شروع کردم با شهدا حرف زدن؛ از جنس همان دردِ دل‌هایی که فقط می‌شود با اهل دل در میان گذاشت. از عمق جان باور داشتم که حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها، مادر شهدای گمنام، به فرزندانش عنایت دارد. با همین باور، رو به شهدا کردم و گفتم: «شهدای عزیز! سلام مرا به مادر مهربانتان، حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها، برسانید و از طرف من به ایشان عرض کنید: اگر توفیق زیارت فرزند برومندشان نصیبم نشد، یقین دارم اشکال از لطف شما نیست؛ اشکال از خود من است. حتماً هنوز لیاقت این عنایت را پیدا نکرده‌ام.» بعد با دلی شکسته زمزمه کردم: «خانم جان... از شما ممنونم که همین توفیق توسل را به من عطا کردید. همین که اجازه دادید دلتنگی‌هایم را با شما در میان بگذارم، برایم نعمتی بزرگ است. اگر دیدار فرزندتان روزی من نشد، حتماً حکمتی در آن بوده و نقص از من است، نه از کرامت شما.» این جملات را آرام‌آرام بر زبان می‌آوردم و اشک، بی‌اختیار بر گونه‌هایم جاری بود. در پایان، به نیابت از همان شهدای مظلوم و گمنام، رو به حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام سلام دادم. چند لحظه‌ای ذکر مصیبت کوتاهی خواندم، اشکی بر سیدالشهدا ریختم و ثواب آن را به ارواح پاک آن شهیدان هدیه کردم. وقتی احساس کردم دلم آرام گرفته و بار سنگینی که بر دوشم بود سبک شده است، از شهدا خداحافظی کردم و به خانه بازگشتم تا اندکی استراحت کنم و خود را برای نماز صبح آماده سازم. اما هنوز نمی‌دانستم که ساعاتی بعد، اتفاقی رقم خواهد خورد که مسیر آن شب را به‌کلی تغییر می‌دهد... ادامه دارد... undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئی undefined @shanei_ir
قسمت ششم
آن شب را با دلی شکسته، اما با توکل به خدا سپری کردم. با خود کنار آمده بودم که شاید این بار، توفیق دیدار نصیبم نشده است و باید به همان توسل و دعا دل خوش کنم.
صبح روز دیدار، پس از اقامه نماز صبح، چون دیگر امکان حضور در محل کار را نداشتم، برای استراحت خوابیدم.
طبق برنامه، درهای حسینیه امام خمینی(ره) از ساعت ۷ صبح به روی میهمانان باز می‌شد و همه باید حداکثر تا ساعت ۹ در جای خود مستقر می‌شدند.
حدود ساعت ۸:۳۰ صبح بود که صدای زنگ گوشی ساده‌ام مرا از خواب بیدار کرد.
چشمم که به صفحه گوشی افتاد، از تعجب خشکم زد؛ مسعود بود!
پیش از آنکه تماس را پاسخ بدهم، چند بار بی‌اختیار گفتم: «خدایا شکرت...» و در دلم از حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها تشکر کردم.
تماس را که جواب دادم، مسعود با لحنی آمیخته به شوق و عجله گفت:«فلانی! کجایی؟»
گفتم: «منزل.»
بدون مقدمه گفت:«سریع خودت را به چهارراه ولیعصر برسان! کارت دیدارت آماده شده. تا نیم ساعت دیگر اینجا باش تا کارت را بهت بدهم.»
دیگر اختیار از کف داده بودم. با شتاب لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. هنوز هم نمی‌دانم مسیر حدود چهل‌وپنج دقیقه‌ای خانه تا چهارراه ولیعصر را چگونه طی کردم؛ فقط می‌دانم تمام مسیر را با شوق، دعا و اشک سپری کردم.
وقتی رسیدم، مسعود با موتورسیکلت، به همراه یکی از دوستانش، منتظر من ایستاده بود. تا مرا دید، لبخندی از سر رضایت بر چهره‌اش نشست. کارت را به دستم داد و خوشحالی‌اش از خوشحالی من کمتر نبود. انگار خودش به آرزویش رسیده بود؛ آرزویی که از شب قبل برای تحقق آن دست از تلاش برنداشته بود.
از او خداحافظی کردم، خودرو را در یکی از خیابان‌های اطراف حسینیه امام خمینی(ره) پارک کردم و با تمام توان به سمت حسینیه دویدم.
ساعت حدود ۹:۳۰ صبح بود؛ تنها نیم ساعت تا آغاز مراسم و حضور رهبر معظم انقلاب باقی مانده بود.
پس از عبور از گیت‌های بازرسی، وارد آستانه حسینیه شدم. با دیدن جمعیت، یک لحظه دلم فرو ریخت. حسینیه از ابتدا تا انتها مملو از جمعیت بود و با خود گفتم: «شاید دیگر جایی نباشد و نتوانم آقا را از نزدیک زیارت کنم...»
در همین فکر بودم که یکی از محافظان بیت به من اشاره کرد و گفت:«شما که لباس شخصی هستید، بروید آن قسمت، بین لباس‌شخصی‌ها... جلو.»
بی‌درنگ به همان سمتی که اشاره کرد رفتم. وقتی در جای خود ایستادم، تازه متوجه شدم فاصله‌ام تا صندلی رهبر معظم انقلاب، بیش از دو متر نیست.
چند لحظه همان‌جا خشکم زده بود. اشک در چشمانم حلقه زد. در دل، بارها خدا را شکر کردم و با تمام وجود به حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها عرض کردم:
«خانم جان... اگر بنا بود این دیدار را عطا کنید، چه کریمانه عطا کردید؛ نه فقط توفیق حضور، بلکه زیارتی از نزدیک که حتی تصورش را هم نمی‌کردم...»
آن لحظه، تازه فهمیدم که گاهی خداوند، اجابت دعا را به تأخیر می‌اندازد تا آن را زیباتر از آنچه تصور می‌کنیم، به بنده‌اش عطا کند...
ادامه دارد...
undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی
undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۱۹۰
undefined۳
undefined۲

۵۵.۶K

۱۳:۳۴

۳۱ مرداد
thumbnail
رفیقان می‌روند نوبت به نوبتخدایا نوبت من کی خواهد آمد؟
undefined کانال سردار شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۲۰
undefined۳
undefined۲
undefined۲

۱K

۵:۱۸

۱ شهریور
thumbnail
غمت به رغم فراوانی‌اش، مـــــــرا کم بوداگرچه سهمِ مرا بیش از این و آن دادی[محمدرضا معلمی]
undefined کانال سردار شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۱۱
undefined۶
undefined۶

۵۸۲

۹:۴۸

۲ شهریور
سردار شهید مسعود شانه‌ئی
قسمت ششم آن شب را با دلی شکسته، اما با توکل به خدا سپری کردم. با خود کنار آمده بودم که شاید این بار، توفیق دیدار نصیبم نشده است و باید به همان توسل و دعا دل خوش کنم. صبح روز دیدار، پس از اقامه نماز صبح، چون دیگر امکان حضور در محل کار را نداشتم، برای استراحت خوابیدم. طبق برنامه، درهای حسینیه امام خمینی(ره) از ساعت ۷ صبح به روی میهمانان باز می‌شد و همه باید حداکثر تا ساعت ۹ در جای خود مستقر می‌شدند. حدود ساعت ۸:۳۰ صبح بود که صدای زنگ گوشی ساده‌ام مرا از خواب بیدار کرد. چشمم که به صفحه گوشی افتاد، از تعجب خشکم زد؛ مسعود بود! پیش از آنکه تماس را پاسخ بدهم، چند بار بی‌اختیار گفتم: «خدایا شکرت...» و در دلم از حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها تشکر کردم. تماس را که جواب دادم، مسعود با لحنی آمیخته به شوق و عجله گفت: «فلانی! کجایی؟» گفتم: «منزل.» بدون مقدمه گفت: «سریع خودت را به چهارراه ولیعصر برسان! کارت دیدارت آماده شده. تا نیم ساعت دیگر اینجا باش تا کارت را بهت بدهم.» دیگر اختیار از کف داده بودم. با شتاب لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. هنوز هم نمی‌دانم مسیر حدود چهل‌وپنج دقیقه‌ای خانه تا چهارراه ولیعصر را چگونه طی کردم؛ فقط می‌دانم تمام مسیر را با شوق، دعا و اشک سپری کردم. وقتی رسیدم، مسعود با موتورسیکلت، به همراه یکی از دوستانش، منتظر من ایستاده بود. تا مرا دید، لبخندی از سر رضایت بر چهره‌اش نشست. کارت را به دستم داد و خوشحالی‌اش از خوشحالی من کمتر نبود. انگار خودش به آرزویش رسیده بود؛ آرزویی که از شب قبل برای تحقق آن دست از تلاش برنداشته بود. از او خداحافظی کردم، خودرو را در یکی از خیابان‌های اطراف حسینیه امام خمینی(ره) پارک کردم و با تمام توان به سمت حسینیه دویدم. ساعت حدود ۹:۳۰ صبح بود؛ تنها نیم ساعت تا آغاز مراسم و حضور رهبر معظم انقلاب باقی مانده بود. پس از عبور از گیت‌های بازرسی، وارد آستانه حسینیه شدم. با دیدن جمعیت، یک لحظه دلم فرو ریخت. حسینیه از ابتدا تا انتها مملو از جمعیت بود و با خود گفتم: «شاید دیگر جایی نباشد و نتوانم آقا را از نزدیک زیارت کنم...» در همین فکر بودم که یکی از محافظان بیت به من اشاره کرد و گفت: «شما که لباس شخصی هستید، بروید آن قسمت، بین لباس‌شخصی‌ها... جلو.» بی‌درنگ به همان سمتی که اشاره کرد رفتم. وقتی در جای خود ایستادم، تازه متوجه شدم فاصله‌ام تا صندلی رهبر معظم انقلاب، بیش از دو متر نیست. چند لحظه همان‌جا خشکم زده بود. اشک در چشمانم حلقه زد. در دل، بارها خدا را شکر کردم و با تمام وجود به حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها عرض کردم: «خانم جان... اگر بنا بود این دیدار را عطا کنید، چه کریمانه عطا کردید؛ نه فقط توفیق حضور، بلکه زیارتی از نزدیک که حتی تصورش را هم نمی‌کردم...» آن لحظه، تازه فهمیدم که گاهی خداوند، اجابت دعا را به تأخیر می‌اندازد تا آن را زیباتر از آنچه تصور می‌کنیم، به بنده‌اش عطا کند... ادامه دارد... undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئی undefined @shanei_ir
thumbnail
پایان روایت
امروز که سال‌ها از آن روز می‌گذرد و مسعود به قافله شهیدان پیوسته است، هر بار این خاطره را مرور می‌کنم، بیش از پیش به عظمت روح او پی می‌برم.
مسعود برای برآورده شدن خواسته من، از هیچ تلاشی دریغ نکرد. از همان لحظه‌ای که درخواست را با او مطرح کردم، همه توانش را به کار گرفت. حتی وقتی همه راه‌ها بسته به نظر می‌رسید، ناامید نشد. تا آخرین دقایق، درست تا حدود سی دقیقه پیش از حضور رهبر معظم انقلاب و بسته شدن درهای حسینیه امام خمینی(ره)، همچنان پیگیر بود تا شاید بتواند این دیدار را برای من فراهم کند.
آن روز، بیش از آنکه خوشحالِ دیدار خودم باشم، شیفته مرام و وفاداری رفیقی شدم که آرام و قرار نداشت تا گره از کار دیگری باز کند.
امروز با خود می‌اندیشم که شهید مسعود شانه‌ئی شایسته شهادت بود؛ زیرا پیش از آنکه شهید شود، شهیدگونه زندگی کرده بود. اخلاص، مردم‌داری، مسئولیت‌پذیری و دستگیری از دیگران، تنها شعار او نبود؛ بلکه سبک زندگی‌اش بود و سرانجام نیز به آرزوی دیرینه خود، یعنی شهادت، رسید.
مدتی پس از شهادتش، در خودرو مشغول شنیدن رادیو اربعین بودم که مجری برنامه اعلام کرد تا دقایقی دیگر با مادر شهید مسعود شانه‌ئی گفت‌وگو خواهد کرد. مشتاقانه منتظر ماندم.
مصاحبه آغاز شد. سخنان مادر شهید، سرشار از حکمت، معرفت و آرامش بود. حقیقتاً از شنیدن کلمات آن بانوی بزرگوار لذت می‌بردم و با خود می‌گفتم: از دامان چنین مادری، جز جوانی مؤمن، رشید و فداکار، انتظار دیگری نمی‌توان داشت.
در بخشی از آن گفت‌وگو، مادر شهید جمله‌ای فرمودند که مرا بی‌اختیار به همان خاطره برد. ایشان گفتند:
«مسعود تمام تلاشش این بود که اگر کاری از دستش برای کسی برمی‌آید، هرگز دریغ نکند.»
همان لحظه با خود گفتم: به خدا سوگند، این سخن کاملاً درست است. من این خصلت را با تمام وجود تجربه کرده بودم. مسعود تا آخرین لحظه تلاش کرد و حتی وقتی همه چیز تمام‌شده به نظر می‌رسید، امیدش را از دست نداد تا سرانجام خواسته مرا محقق کند.
در مراسم سالگرد این شهید عزیز، توفیق یافتم در جوار تربت مطهرش، کنار بارگاه نورانی حضرت عبدالعظیم حسنی سلام‌الله‌علیه، خانواده معظم شهید را زیارت کنم و این خاطره را برای آنان بازگو نمایم. پس از شنیدن روایت، خانواده گرانقدر شهید از من خواستند این خاطره را در قالبی داستانی تنظیم کنم تا در کانال اطلاع‌رسانی شهید مسعود شانه‌ئی منتشر شود و دیگران نیز با گوشه‌ای از سیره و منش این شهید بزرگوار آشنا شوند.
این روایت، تنها خاطره‌ای از یک دیدار نیست؛ بلکه روایتِ مرام مردی است که تا آخرین لحظه برای گره‌گشایی از کار دیگران تلاش می‌کرد؛ مردی که پیش از شهادتش، در اخلاق و رفتار، رنگ و بوی شهدا را داشت.
در پایان، به روح بلند این شهید والامقام درود می‌فرستیم و از خداوند متعال، علو درجات و همنشینی با اولیای الهی را برای او مسئلت می‌کنیم. همچنین، برای پدر، مادر، همسر و همه بازماندگان این شهید عزیز، از درگاه خداوند متعال، سلامتی، صبر، عزت و عاقبت‌به‌خیری آرزو داریم.
روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
ان‌شاءالله خداوند متعال ما را نیز در دنیا رهرو راه شهیدان و در آخرت، از شفاعت این شهید عزیز محروم نفرماید.
undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی
undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئیundefined @shanei_ir
undefined۱۸۰
undefined۷
undefined۳
undefined۱
undefined۱

۱۴.۹K

۵:۵۳

سردار شهید مسعود شانه‌ئی
undefined پایان روایت امروز که سال‌ها از آن روز می‌گذرد و مسعود به قافله شهیدان پیوسته است، هر بار این خاطره را مرور می‌کنم، بیش از پیش به عظمت روح او پی می‌برم. مسعود برای برآورده شدن خواسته من، از هیچ تلاشی دریغ نکرد. از همان لحظه‌ای که درخواست را با او مطرح کردم، همه توانش را به کار گرفت. حتی وقتی همه راه‌ها بسته به نظر می‌رسید، ناامید نشد. تا آخرین دقایق، درست تا حدود سی دقیقه پیش از حضور رهبر معظم انقلاب و بسته شدن درهای حسینیه امام خمینی(ره)، همچنان پیگیر بود تا شاید بتواند این دیدار را برای من فراهم کند. آن روز، بیش از آنکه خوشحالِ دیدار خودم باشم، شیفته مرام و وفاداری رفیقی شدم که آرام و قرار نداشت تا گره از کار دیگری باز کند. امروز با خود می‌اندیشم که شهید مسعود شانه‌ئی شایسته شهادت بود؛ زیرا پیش از آنکه شهید شود، شهیدگونه زندگی کرده بود. اخلاص، مردم‌داری، مسئولیت‌پذیری و دستگیری از دیگران، تنها شعار او نبود؛ بلکه سبک زندگی‌اش بود و سرانجام نیز به آرزوی دیرینه خود، یعنی شهادت، رسید. مدتی پس از شهادتش، در خودرو مشغول شنیدن رادیو اربعین بودم که مجری برنامه اعلام کرد تا دقایقی دیگر با مادر شهید مسعود شانه‌ئی گفت‌وگو خواهد کرد. مشتاقانه منتظر ماندم. مصاحبه آغاز شد. سخنان مادر شهید، سرشار از حکمت، معرفت و آرامش بود. حقیقتاً از شنیدن کلمات آن بانوی بزرگوار لذت می‌بردم و با خود می‌گفتم: از دامان چنین مادری، جز جوانی مؤمن، رشید و فداکار، انتظار دیگری نمی‌توان داشت. در بخشی از آن گفت‌وگو، مادر شهید جمله‌ای فرمودند که مرا بی‌اختیار به همان خاطره برد. ایشان گفتند: «مسعود تمام تلاشش این بود که اگر کاری از دستش برای کسی برمی‌آید، هرگز دریغ نکند.» همان لحظه با خود گفتم: به خدا سوگند، این سخن کاملاً درست است. من این خصلت را با تمام وجود تجربه کرده بودم. مسعود تا آخرین لحظه تلاش کرد و حتی وقتی همه چیز تمام‌شده به نظر می‌رسید، امیدش را از دست نداد تا سرانجام خواسته مرا محقق کند. در مراسم سالگرد این شهید عزیز، توفیق یافتم در جوار تربت مطهرش، کنار بارگاه نورانی حضرت عبدالعظیم حسنی سلام‌الله‌علیه، خانواده معظم شهید را زیارت کنم و این خاطره را برای آنان بازگو نمایم. پس از شنیدن روایت، خانواده گرانقدر شهید از من خواستند این خاطره را در قالبی داستانی تنظیم کنم تا در کانال اطلاع‌رسانی شهید مسعود شانه‌ئی منتشر شود و دیگران نیز با گوشه‌ای از سیره و منش این شهید بزرگوار آشنا شوند. این روایت، تنها خاطره‌ای از یک دیدار نیست؛ بلکه روایتِ مرام مردی است که تا آخرین لحظه برای گره‌گشایی از کار دیگران تلاش می‌کرد؛ مردی که پیش از شهادتش، در اخلاق و رفتار، رنگ و بوی شهدا را داشت. در پایان، به روح بلند این شهید والامقام درود می‌فرستیم و از خداوند متعال، علو درجات و همنشینی با اولیای الهی را برای او مسئلت می‌کنیم. همچنین، برای پدر، مادر، همسر و همه بازماندگان این شهید عزیز، از درگاه خداوند متعال، سلامتی، صبر، عزت و عاقبت‌به‌خیری آرزو داریم. روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. ان‌شاءالله خداوند متعال ما را نیز در دنیا رهرو راه شهیدان و در آخرت، از شفاعت این شهید عزیز محروم نفرماید. undefined راوی #خاطره آقای خودسیانی undefined کانال شهید مسعود شانه‌ئی undefined @shanei_ir

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.