𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 22 #Lia بی حوصله پشت صندوق وایساده بود،فعلا مشتری ای نیومده بود برای همین حوصله اش سر رفته بود. دستی روی کمرش گذاشته شد. سرش رو برگردوند،جونگکوک بود. "هی،نکن بقیه میفهمن" "بزار بفهمن مگه چیه؟" "تو مشکلی نداری بفهمن گی ای؟" "نه،به نظر بقیه راجع به خودم اهمیت نمیدم،اگه تا الان مخفی کردم به خاطر تو بود" دهن تهیونگ باز شد تا چیزی بگه اما سر و کله ی یونگی پیدا شد و نتونست چیزی بگه. جونگکوک سریع دستش رو برداشت و با یه کاری خودشو مشغول کرد. یونگی با فهمیدن موضوع نیشخندی زد و از کنارشون رد شد تا به نامجون و جیمین بگه. جونگکوک نگاه تهدیدواری بهش انداخت ولی یونگی اهمیتی نداد و راهش رو ادامه داد. جونگکوک سرش رو انداخت پایین تا کسی خنده ریزش رو نبینه. تهیونگ چسبید به پشتش و تو گوشش گفت: "خب اگه تو مشکلی نداری من چرا باید مشکلی داشته باشم؟همه از قبل میدونستن من گی ام حتی پدر و مادرم و مشکلی هم ندارن" "کاری نکن همینجا ببوسمت" "اگه قصدم همین باشه چی؟" "بعضی وقتا واقعا عجیب میشی" جونگکوک در حالی که تهیونگ رو وادار کرد زیر میز صندوق بشینه گفت. اون زیر یک فضای خالی ای بود که صندلی های کوچیک میزاشتن،یکم پیش خالی شده بود اما توسط اون دوتا پر شد. جونگکوک به دوتا پاستیل نرمش حمله کرد و به دندون گرفت. تلاش کرد صدایی ایجاد نکنه چون رستوران ساکت بود و کوچیک ترین صدایی توی کل رستوران پخش میشد. یکم که اینکار رو ادامه داد ولش کرد،بلند شد و لباسش رو مرتب کرد. دست تهیونگ رو گرفت و اون رو هم بلند کرد،سه تا صورت روی چهار جفت آرنج و صندوق چسبیده بود. یه لحظه جا خورد و با تعجب نگاهشون کرد،تهیونگ هم مجسمه شد و نگاهشون کرد. "چتونه؟" جونگکوک با تعجب گفت. هنوز با اون نگاهشون تکون نمیخوردن. بلاخره جیمین به حرف اومد: "داشتین چیکار میکردین؟" "عام..داشتم دستمال میکشیدم" "زمینو با میز اشتباه گرفتی؟" "مگه فقط میزو باید تمیز کرد؟" "خب نه،ولی تو داری یه چیزیو قایم میکنی" نامجون چشمش رو ریز کرد و گفت. "چیرو؟" "شما دوتا بینتون چیشده؟" "ما؟" "آره شما" "باید چی بشه؟" "وای جی کی!" یونگی داد زد و گف. "باشه باشه!دوست پسرمه" هر سه تا یهو بلند شدن و خندیدن. "میدونستم!حتی صدای کیس هم میومد!" جیمین گفت. "منم دیدم جونگکوک دستشو گذاشته بود رو کمر تهیونگ" ظاهرا نامجون از این اتفاقا بی خبر بود گفت: "چرا به من نگفتین؟" "خب خودت باید حواستو جمع میکردیی" بلاخره سر و کله ی مشتری پیدا شد. ......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 23 #Liaوقتی نامجون،جیمین و یونگی حقیقت رو فهمیدن بی توجه به مشتری ها دائم اون دو تا رو زیر نظر داشتن و غرغر میکردن که چرا به ما نگفته بودین و هربار جونگکوک با گفتن"ما فقط یه روزه با همیم!"ساکتشون میکرد.
تا بسته شدن رستوران،غر زدن هاشون رو تحمل کردن و مثل روتین روزانه شون راهی خونه شدن.جونگکوک وقتی به خونه رسید لپ تاپش رو باز کرد و شروع به تحقیق کردن کرد.
از اونجایی که رشته ی دانشگاهش کامپیوتر بود،توش ماهر بود.سرچ کرد'شرکت آرسِنی،Arseni company'.
توضیحاتی بالا اومد،که چرا شرکت آرسنی آتیش گرفته بود و عکس قبل و بعد آتیش گرفتن اون رو گذاشته بودن.کامنت ها رو خوند.
+یعنی شرکت رو بازسازی میکنن؟_آقای جئون هم داخلش فوت کرده!یعنی ارثش به دختراش میرسه یا فقط پسرش؟جونگکوک با این حرف یه به تو چه ای تو ذهنش گفت.×ممکنه کسی عمدی این کار رو کرده باشه؟
کوک یکم دیگه جستجو کرد ولی چیز خاصی گیرش نیومد.توی گوگل که سرچ میکرد،همه چی شایعه بود و چیز رسمی ای آپدیت نشده بود.
از اتاق بیرون اومد،تلوزیون رو روشن کرد و کانال رو به کانال BBC جا به جا کرد.خبر شرکت همه جا پیچیده بود،چیزی که جالب بود این بود که همه فکر میکردن شرکت تجاری خیلی به صرفه که تو کارهای فشن،مد و لباس بود.
از همه مهم تر!مدل لباس ها خیلی شیک و باحال بود که حتی کوک هم دوستش داشت.ولی فقط این نبود،لباس یه چیز ساختگی بود که پدرش برای پوشوندن کارهای خلافش اون رو ساخته بود.
توی همون شرکت،انبار مخفی ای وجود داشت که ممکن بود پلیس ها به خاطر آتیش سوزی از اون با خبر بشن،چون معمولا جاهایی که اتفاق بزرگی رخ میداد رو زیر و رو میکردن تا بفهمن پای فرد دیگه ای وسط بوده یا نه.
اگه اون اسلحه های کوفتی لو میرفتن جونگکوک تو خطر میفتاد،چرا؟چون توی وصیت نامه ی پدر عزیزش نوشته شده بود'به پسر عزیزم جونگکوک،این شرکت بزرگ و با ارزش رو عطا میکنم...امیدوارم مدیر عامل خوبی بزرگ کرده باشم.'
فاک به این شرکت بزرگ و با ارزشش!وقتی زنگ در که تازه نصب کرده بودن به صدا در اومد،از فکرش پرید بیرون و میخواست بلند شه تا بره در رو باز کنه که تهیونگ از اتاقش اومد بیرون و گفت:
"من در رو باز میکنم"
به چند مرد پشت آیفون نگاهی انداخت و بعد با تعجب و کمی ترس به جونگکوکی که بر اندازش میکرد نگاه کرد."چیشده؟"
"چند تا غریبه بیرونن"با کمی لرزش گفت"چی؟"جونگکوک این رو گفت و سریع بلند شد تا تصویر توی آیفون رو نگاه کنه.
دو مرد مشکی پوش بیرون در وایساده بودن.جونگکوک آیفون رو برداشت و گفت:"سلام بفرمایین؟"" منزل آقای جئون جونگکوک؟""بله،شما؟""ما از اداره ی آگاهی اومدیم،میتونیم بیایم تو؟""مجوزو ببینم"
مجوز رو جلوی دوربین گرفتن و جونگکوک در رو باز کرد."بیاین داخل"یکم بعد که وارد شدن،روی جایی که کوک قبل از اومدنشون نشسته بود نشستن.
"خب،بفرمایین؟""ما اومدیم درباره ی پدرتون ازتون بپرسیم"انتظار همچین چیزی رو داشت.تهیونگ با یکم فاصله از جونگکوک نشسته بود و صورتش رنگ گچ شده بود........
تا بسته شدن رستوران،غر زدن هاشون رو تحمل کردن و مثل روتین روزانه شون راهی خونه شدن.جونگکوک وقتی به خونه رسید لپ تاپش رو باز کرد و شروع به تحقیق کردن کرد.
از اونجایی که رشته ی دانشگاهش کامپیوتر بود،توش ماهر بود.سرچ کرد'شرکت آرسِنی،Arseni company'.
توضیحاتی بالا اومد،که چرا شرکت آرسنی آتیش گرفته بود و عکس قبل و بعد آتیش گرفتن اون رو گذاشته بودن.کامنت ها رو خوند.
+یعنی شرکت رو بازسازی میکنن؟_آقای جئون هم داخلش فوت کرده!یعنی ارثش به دختراش میرسه یا فقط پسرش؟جونگکوک با این حرف یه به تو چه ای تو ذهنش گفت.×ممکنه کسی عمدی این کار رو کرده باشه؟
کوک یکم دیگه جستجو کرد ولی چیز خاصی گیرش نیومد.توی گوگل که سرچ میکرد،همه چی شایعه بود و چیز رسمی ای آپدیت نشده بود.
از اتاق بیرون اومد،تلوزیون رو روشن کرد و کانال رو به کانال BBC جا به جا کرد.خبر شرکت همه جا پیچیده بود،چیزی که جالب بود این بود که همه فکر میکردن شرکت تجاری خیلی به صرفه که تو کارهای فشن،مد و لباس بود.
از همه مهم تر!مدل لباس ها خیلی شیک و باحال بود که حتی کوک هم دوستش داشت.ولی فقط این نبود،لباس یه چیز ساختگی بود که پدرش برای پوشوندن کارهای خلافش اون رو ساخته بود.
توی همون شرکت،انبار مخفی ای وجود داشت که ممکن بود پلیس ها به خاطر آتیش سوزی از اون با خبر بشن،چون معمولا جاهایی که اتفاق بزرگی رخ میداد رو زیر و رو میکردن تا بفهمن پای فرد دیگه ای وسط بوده یا نه.
اگه اون اسلحه های کوفتی لو میرفتن جونگکوک تو خطر میفتاد،چرا؟چون توی وصیت نامه ی پدر عزیزش نوشته شده بود'به پسر عزیزم جونگکوک،این شرکت بزرگ و با ارزش رو عطا میکنم...امیدوارم مدیر عامل خوبی بزرگ کرده باشم.'
فاک به این شرکت بزرگ و با ارزشش!وقتی زنگ در که تازه نصب کرده بودن به صدا در اومد،از فکرش پرید بیرون و میخواست بلند شه تا بره در رو باز کنه که تهیونگ از اتاقش اومد بیرون و گفت:
"من در رو باز میکنم"
به چند مرد پشت آیفون نگاهی انداخت و بعد با تعجب و کمی ترس به جونگکوکی که بر اندازش میکرد نگاه کرد."چیشده؟"
"چند تا غریبه بیرونن"با کمی لرزش گفت"چی؟"جونگکوک این رو گفت و سریع بلند شد تا تصویر توی آیفون رو نگاه کنه.
دو مرد مشکی پوش بیرون در وایساده بودن.جونگکوک آیفون رو برداشت و گفت:"سلام بفرمایین؟"" منزل آقای جئون جونگکوک؟""بله،شما؟""ما از اداره ی آگاهی اومدیم،میتونیم بیایم تو؟""مجوزو ببینم"
مجوز رو جلوی دوربین گرفتن و جونگکوک در رو باز کرد."بیاین داخل"یکم بعد که وارد شدن،روی جایی که کوک قبل از اومدنشون نشسته بود نشستن.
"خب،بفرمایین؟""ما اومدیم درباره ی پدرتون ازتون بپرسیم"انتظار همچین چیزی رو داشت.تهیونگ با یکم فاصله از جونگکوک نشسته بود و صورتش رنگ گچ شده بود........
۷۴
۱۰:۲۲
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 23 #Lia وقتی نامجون،جیمین و یونگی حقیقت رو فهمیدن بی توجه به مشتری ها دائم اون دو تا رو زیر نظر داشتن و غرغر میکردن که چرا به ما نگفته بودین و هربار جونگکوک با گفتن"ما فقط یه روزه با همیم!"ساکتشون میکرد. تا بسته شدن رستوران،غر زدن هاشون رو تحمل کردن و مثل روتین روزانه شون راهی خونه شدن. جونگکوک وقتی به خونه رسید لپ تاپش رو باز کرد و شروع به تحقیق کردن کرد. از اونجایی که رشته ی دانشگاهش کامپیوتر بود،توش ماهر بود. سرچ کرد'شرکت آرسِنی،Arseni company'. توضیحاتی بالا اومد،که چرا شرکت آرسنی آتیش گرفته بود و عکس قبل و بعد آتیش گرفتن اون رو گذاشته بودن. کامنت ها رو خوند. +یعنی شرکت رو بازسازی میکنن؟ _آقای جئون هم داخلش فوت کرده!یعنی ارثش به دختراش میرسه یا فقط پسرش؟ جونگکوک با این حرف یه به تو چه ای تو ذهنش گفت. ×ممکنه کسی عمدی این کار رو کرده باشه؟ کوک یکم دیگه جستجو کرد ولی چیز خاصی گیرش نیومد. توی گوگل که سرچ میکرد،همه چی شایعه بود و چیز رسمی ای آپدیت نشده بود. از اتاق بیرون اومد،تلوزیون رو روشن کرد و کانال رو به کانال BBC جا به جا کرد. خبر شرکت همه جا پیچیده بود،چیزی که جالب بود این بود که همه فکر میکردن شرکت تجاری خیلی به صرفه که تو کارهای فشن،مد و لباس بود. از همه مهم تر! مدل لباس ها خیلی شیک و باحال بود که حتی کوک هم دوستش داشت. ولی فقط این نبود،لباس یه چیز ساختگی بود که پدرش برای پوشوندن کارهای خلافش اون رو ساخته بود. توی همون شرکت،انبار مخفی ای وجود داشت که ممکن بود پلیس ها به خاطر آتیش سوزی از اون با خبر بشن،چون معمولا جاهایی که اتفاق بزرگی رخ میداد رو زیر و رو میکردن تا بفهمن پای فرد دیگه ای وسط بوده یا نه. اگه اون اسلحه های کوفتی لو میرفتن جونگکوک تو خطر میفتاد،چرا؟چون توی وصیت نامه ی پدر عزیزش نوشته شده بود'به پسر عزیزم جونگکوک،این شرکت بزرگ و با ارزش رو عطا میکنم...امیدوارم مدیر عامل خوبی بزرگ کرده باشم.' فاک به این شرکت بزرگ و با ارزشش! وقتی زنگ در که تازه نصب کرده بودن به صدا در اومد،از فکرش پرید بیرون و میخواست بلند شه تا بره در رو باز کنه که تهیونگ از اتاقش اومد بیرون و گفت: "من در رو باز میکنم" به چند مرد پشت آیفون نگاهی انداخت و بعد با تعجب و کمی ترس به جونگکوکی که بر اندازش میکرد نگاه کرد. "چیشده؟" "چند تا غریبه بیرونن" با کمی لرزش گفت "چی؟" جونگکوک این رو گفت و سریع بلند شد تا تصویر توی آیفون رو نگاه کنه. دو مرد مشکی پوش بیرون در وایساده بودن. جونگکوک آیفون رو برداشت و گفت: "سلام بفرمایین؟" " منزل آقای جئون جونگکوک؟" "بله،شما؟" "ما از اداره ی آگاهی اومدیم،میتونیم بیایم تو؟" "مجوزو ببینم" مجوز رو جلوی دوربین گرفتن و جونگکوک در رو باز کرد. "بیاین داخل" یکم بعد که وارد شدن،روی جایی که کوک قبل از اومدنشون نشسته بود نشستن. "خب،بفرمایین؟" "ما اومدیم درباره ی پدرتون ازتون بپرسیم" انتظار همچین چیزی رو داشت. تهیونگ با یکم فاصله از جونگکوک نشسته بود و صورتش رنگ گچ شده بود. .......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 24 #Liaبعد از مصاحبه از اونجا رفتن،سوالایی پرسیدن که هر پلیسی میپرسه.مثلا کی باهاشون در تماس بودین،کی دیدینشون و همینجور چیزها.
جونگکوک حقیقتو گفت.اگه دروغ میگفت هم از یه طرف دیگه توی خطر میفتاد.ولی حرفی از تهیونگ نزد،لازم نیست بگم..نمیخواست توی خطر بیفته.
تهیونگ از کنار بغلش کرد و گفت:"یعنی چه اتفاقی برامون میفته؟""برامون نه تهیونگ برای من،اون پدر منه که خلاف میکنه تو کسی نیستی که گناه کرد"
"جونگکوک،تو هم گناهی نکردی""راست میگی اما اگه من باهات آشنا نمیشدم تنها کسی که توی اینکار دخالت میکرد من بودم،چرا؟چون پسرشم"
"کوکی،اتفاقی برات نمیوفته،چون کسی نیستی که خلاف کرده..اگه خلافی هم کرده باشی اون اینه که پسر همچین پدری شدی،تازه تو خودتو ازش جدا کردی تا مثل اون نباشی"
جونگکوک سرش رو بالا و پایین کرد و حرفی نزد.راست میگفت،تنها جرمش پسر همچین پدری بودن بود.
"خب دیگه،بیا بریم بخوابیم،اتاق تو یا من؟""بریم اتاق من"جونگکوک تایید کرد و همراهش وارد اتاق شد."راستی برم لباس خوابمو بپوشم بعد بیام"
تهیونگ"باشه"ای گفت و خودش هم لباس خوابشو از توی کمد بیرون آورد و عوض کرد،خودش رو انداخت زیر پتو و پشت به در دراز کشید.
چند دقیقه بعد،کوک با پیژامه ی سیاه و موهای خیس شده که نشون میداد حموم کرده وارد شد و پشت تهیونگ دراز کشید.
"کوک""هوم""میخوام سینتو گاز بگیرم""سینمو گاز بگیری؟مگه گشنته؟""نه،تازه شام خوردیم ولی دیشب هم میخواستم گازش بگیرم نذاشتی"جونگکوک تکونی نخورد و اجازه داد کاری که میخواد رو انجام بده.
تهیونگ دکمه های پیرهن کوک رو باز کرد و دستشو روی استخون ترقوه،سینه،عضله هاش و همینطور نیپلاش کشید.سرش رو خم کرد و ایندفعه جونگکوک با حس خیس شدنش فهمید داره از زبونش استفاده میکنه.
به پایین تنه اش نگاه کرد،کم کم داشت سیخ میشد.تهیونگ روی شکمش نشست و به کارش ادامه داد ولی اینبار رد لاو مارک هم گذاشته بود.
جونگکوک دستش رو روی کمر خوش فرمش گذاشت و با سرعت برق جاشون رو عوض کرد."ظاهرا یادت رفته با هر کاری که میکنی به اون پایین بهونه میدی تا به فاکت بده"
تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و حرفی نزد.کوک نیشخندی زد و شلوارش رو در آورد.**جیمین با بدبختی سرشو انداخت تو بالشش و جیغ خفه ای زد.خیلی خجالت آور بود،نباید اونکار رو میکرد!
-فلش بک-
°جیمینچقدر خسته کننده،برای چی باید بقیه زودتر از من برن خونه اونوقت منه بدبخت باید بمونم اینجا به پرونده ها برسم؟واقعا که حداقل یونگی مونده که بهم کمک کنه!پرونده ی چی؟پرونده ی این رستوران کوفتی و مواد غذایی!
-از زبان نویسنده-خب،درسته خسته کننده بود ولی بازم باید کارش رو انجام میداد.نکته ی عجیبش اینجا بود که یونگی خوابالو که همیشه درحال غر زدن بود،مونده بود پیشش تا کمکش کنه.
همه چی عادی بود،تا اینکه همون پرونده های کوفتی ریختن زمین.خم شد تا برداره،اما دستش به دستی خورد.
یونگی بود که جلوتر از اون خم شده بود و دستشو گذاشته بود روش تا برش داره اما وقتی دست جیمین بهش خورد خشک شد.
جیمین هول شده دستشو کشید کنار و یونگی هم به خودش اومد و پرونده رو روی میز گذاشت.جیمین پرونده ای برداشت و جلوی صورتش گذاشت تا یونگی صورت سرخ شدشو نبینه.
وقتی کارشون تموم شد،هنوز رد سرخی روی گونه های جیمین مونده بود.جیمین یونگی رو به بیرون از دفترش راهنمایی کرد و درش رو باز کرد که یونگی بره اما بازم دستشون به هم خورد و جیمین به ولوله افتاد.
یونگی دست جیمین رو گرفت و از روی دستگیره پایین آورد،سمتش رفت و گفت:"خیلی دوست داری اغوام کنی؟یا فقط خجالت میکشی؟"
جیمین چشماش درشت شد و گفت:"ن-نه اینجوری فکر نکن م-من فقط..""تو فقط چی؟فقط منو میبینی رنگ گل شب بو میشی؟"جیمین ساکت شد.
یونگی صورتش رو نزدیک کرد و لبش رو جلوی لب جیمین نگه داشت جوری که یه میلی متر فاصله داشت."چرا ساکتی؟"
جیمین بازم هیچی نگفت،انگار با ساکت موندنش یونگی رو تحریک میکرد چون بلافاصله یونگی لبش رو بین لب های خودش گرفت.
بعد از چند ثانیه جیمین توی شوک بود ولی یهو به خودش اومد و یونگی رو هل داد،در رو باز کرد و بیرونش کرد.به در تکیه داد و مثل همیشه توی فکر موند.
یونگی با بیرون شدنش توسط جیمین تک خندی کرد و دستش رو روی لبش گذاشت،خیلی خوشمزه تر از اون چیزی که فکر میکرد بود،لبای جیمین همیشه وادارش میکردن اون رو بمکه ولی تا الان جلوی خودش رو گرفته بود.-پایان فلش بک-......
جونگکوک حقیقتو گفت.اگه دروغ میگفت هم از یه طرف دیگه توی خطر میفتاد.ولی حرفی از تهیونگ نزد،لازم نیست بگم..نمیخواست توی خطر بیفته.
تهیونگ از کنار بغلش کرد و گفت:"یعنی چه اتفاقی برامون میفته؟""برامون نه تهیونگ برای من،اون پدر منه که خلاف میکنه تو کسی نیستی که گناه کرد"
"جونگکوک،تو هم گناهی نکردی""راست میگی اما اگه من باهات آشنا نمیشدم تنها کسی که توی اینکار دخالت میکرد من بودم،چرا؟چون پسرشم"
"کوکی،اتفاقی برات نمیوفته،چون کسی نیستی که خلاف کرده..اگه خلافی هم کرده باشی اون اینه که پسر همچین پدری شدی،تازه تو خودتو ازش جدا کردی تا مثل اون نباشی"
جونگکوک سرش رو بالا و پایین کرد و حرفی نزد.راست میگفت،تنها جرمش پسر همچین پدری بودن بود.
"خب دیگه،بیا بریم بخوابیم،اتاق تو یا من؟""بریم اتاق من"جونگکوک تایید کرد و همراهش وارد اتاق شد."راستی برم لباس خوابمو بپوشم بعد بیام"
تهیونگ"باشه"ای گفت و خودش هم لباس خوابشو از توی کمد بیرون آورد و عوض کرد،خودش رو انداخت زیر پتو و پشت به در دراز کشید.
چند دقیقه بعد،کوک با پیژامه ی سیاه و موهای خیس شده که نشون میداد حموم کرده وارد شد و پشت تهیونگ دراز کشید.
"کوک""هوم""میخوام سینتو گاز بگیرم""سینمو گاز بگیری؟مگه گشنته؟""نه،تازه شام خوردیم ولی دیشب هم میخواستم گازش بگیرم نذاشتی"جونگکوک تکونی نخورد و اجازه داد کاری که میخواد رو انجام بده.
تهیونگ دکمه های پیرهن کوک رو باز کرد و دستشو روی استخون ترقوه،سینه،عضله هاش و همینطور نیپلاش کشید.سرش رو خم کرد و ایندفعه جونگکوک با حس خیس شدنش فهمید داره از زبونش استفاده میکنه.
به پایین تنه اش نگاه کرد،کم کم داشت سیخ میشد.تهیونگ روی شکمش نشست و به کارش ادامه داد ولی اینبار رد لاو مارک هم گذاشته بود.
جونگکوک دستش رو روی کمر خوش فرمش گذاشت و با سرعت برق جاشون رو عوض کرد."ظاهرا یادت رفته با هر کاری که میکنی به اون پایین بهونه میدی تا به فاکت بده"
تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و حرفی نزد.کوک نیشخندی زد و شلوارش رو در آورد.**جیمین با بدبختی سرشو انداخت تو بالشش و جیغ خفه ای زد.خیلی خجالت آور بود،نباید اونکار رو میکرد!
-فلش بک-
°جیمینچقدر خسته کننده،برای چی باید بقیه زودتر از من برن خونه اونوقت منه بدبخت باید بمونم اینجا به پرونده ها برسم؟واقعا که حداقل یونگی مونده که بهم کمک کنه!پرونده ی چی؟پرونده ی این رستوران کوفتی و مواد غذایی!
-از زبان نویسنده-خب،درسته خسته کننده بود ولی بازم باید کارش رو انجام میداد.نکته ی عجیبش اینجا بود که یونگی خوابالو که همیشه درحال غر زدن بود،مونده بود پیشش تا کمکش کنه.
همه چی عادی بود،تا اینکه همون پرونده های کوفتی ریختن زمین.خم شد تا برداره،اما دستش به دستی خورد.
یونگی بود که جلوتر از اون خم شده بود و دستشو گذاشته بود روش تا برش داره اما وقتی دست جیمین بهش خورد خشک شد.
جیمین هول شده دستشو کشید کنار و یونگی هم به خودش اومد و پرونده رو روی میز گذاشت.جیمین پرونده ای برداشت و جلوی صورتش گذاشت تا یونگی صورت سرخ شدشو نبینه.
وقتی کارشون تموم شد،هنوز رد سرخی روی گونه های جیمین مونده بود.جیمین یونگی رو به بیرون از دفترش راهنمایی کرد و درش رو باز کرد که یونگی بره اما بازم دستشون به هم خورد و جیمین به ولوله افتاد.
یونگی دست جیمین رو گرفت و از روی دستگیره پایین آورد،سمتش رفت و گفت:"خیلی دوست داری اغوام کنی؟یا فقط خجالت میکشی؟"
جیمین چشماش درشت شد و گفت:"ن-نه اینجوری فکر نکن م-من فقط..""تو فقط چی؟فقط منو میبینی رنگ گل شب بو میشی؟"جیمین ساکت شد.
یونگی صورتش رو نزدیک کرد و لبش رو جلوی لب جیمین نگه داشت جوری که یه میلی متر فاصله داشت."چرا ساکتی؟"
جیمین بازم هیچی نگفت،انگار با ساکت موندنش یونگی رو تحریک میکرد چون بلافاصله یونگی لبش رو بین لب های خودش گرفت.
بعد از چند ثانیه جیمین توی شوک بود ولی یهو به خودش اومد و یونگی رو هل داد،در رو باز کرد و بیرونش کرد.به در تکیه داد و مثل همیشه توی فکر موند.
یونگی با بیرون شدنش توسط جیمین تک خندی کرد و دستش رو روی لبش گذاشت،خیلی خوشمزه تر از اون چیزی که فکر میکرد بود،لبای جیمین همیشه وادارش میکردن اون رو بمکه ولی تا الان جلوی خودش رو گرفته بود.-پایان فلش بک-......
۶۹
۱۰:۲۲
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 24 #Lia بعد از مصاحبه از اونجا رفتن،سوالایی پرسیدن که هر پلیسی میپرسه. مثلا کی باهاشون در تماس بودین،کی دیدینشون و همینجور چیزها. جونگکوک حقیقتو گفت. اگه دروغ میگفت هم از یه طرف دیگه توی خطر میفتاد. ولی حرفی از تهیونگ نزد،لازم نیست بگم..نمیخواست توی خطر بیفته. تهیونگ از کنار بغلش کرد و گفت: "یعنی چه اتفاقی برامون میفته؟" "برامون نه تهیونگ برای من،اون پدر منه که خلاف میکنه تو کسی نیستی که گناه کرد" "جونگکوک،تو هم گناهی نکردی" "راست میگی اما اگه من باهات آشنا نمیشدم تنها کسی که توی اینکار دخالت میکرد من بودم،چرا؟چون پسرشم" "کوکی،اتفاقی برات نمیوفته،چون کسی نیستی که خلاف کرده..اگه خلافی هم کرده باشی اون اینه که پسر همچین پدری شدی،تازه تو خودتو ازش جدا کردی تا مثل اون نباشی" جونگکوک سرش رو بالا و پایین کرد و حرفی نزد. راست میگفت،تنها جرمش پسر همچین پدری بودن بود. "خب دیگه،بیا بریم بخوابیم،اتاق تو یا من؟" "بریم اتاق من" جونگکوک تایید کرد و همراهش وارد اتاق شد. "راستی برم لباس خوابمو بپوشم بعد بیام" تهیونگ"باشه"ای گفت و خودش هم لباس خوابشو از توی کمد بیرون آورد و عوض کرد،خودش رو انداخت زیر پتو و پشت به در دراز کشید. چند دقیقه بعد،کوک با پیژامه ی سیاه و موهای خیس شده که نشون میداد حموم کرده وارد شد و پشت تهیونگ دراز کشید. "کوک" "هوم" "میخوام سینتو گاز بگیرم" "سینمو گاز بگیری؟مگه گشنته؟" "نه،تازه شام خوردیم ولی دیشب هم میخواستم گازش بگیرم نذاشتی" جونگکوک تکونی نخورد و اجازه داد کاری که میخواد رو انجام بده. تهیونگ دکمه های پیرهن کوک رو باز کرد و دستشو روی استخون ترقوه،سینه،عضله هاش و همینطور نیپلاش کشید. سرش رو خم کرد و ایندفعه جونگکوک با حس خیس شدنش فهمید داره از زبونش استفاده میکنه. به پایین تنه اش نگاه کرد،کم کم داشت سیخ میشد. تهیونگ روی شکمش نشست و به کارش ادامه داد ولی اینبار رد لاو مارک هم گذاشته بود. جونگکوک دستش رو روی کمر خوش فرمش گذاشت و با سرعت برق جاشون رو عوض کرد. "ظاهرا یادت رفته با هر کاری که میکنی به اون پایین بهونه میدی تا به فاکت بده" تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و حرفی نزد. کوک نیشخندی زد و شلوارش رو در آورد. ** جیمین با بدبختی سرشو انداخت تو بالشش و جیغ خفه ای زد. خیلی خجالت آور بود،نباید اونکار رو میکرد! -فلش بک- °جیمین چقدر خسته کننده،برای چی باید بقیه زودتر از من برن خونه اونوقت منه بدبخت باید بمونم اینجا به پرونده ها برسم؟واقعا که حداقل یونگی مونده که بهم کمک کنه!پرونده ی چی؟پرونده ی این رستوران کوفتی و مواد غذایی! -از زبان نویسنده- خب،درسته خسته کننده بود ولی بازم باید کارش رو انجام میداد. نکته ی عجیبش اینجا بود که یونگی خوابالو که همیشه درحال غر زدن بود،مونده بود پیشش تا کمکش کنه. همه چی عادی بود،تا اینکه همون پرونده های کوفتی ریختن زمین. خم شد تا برداره،اما دستش به دستی خورد. یونگی بود که جلوتر از اون خم شده بود و دستشو گذاشته بود روش تا برش داره اما وقتی دست جیمین بهش خورد خشک شد. جیمین هول شده دستشو کشید کنار و یونگی هم به خودش اومد و پرونده رو روی میز گذاشت. جیمین پرونده ای برداشت و جلوی صورتش گذاشت تا یونگی صورت سرخ شدشو نبینه. وقتی کارشون تموم شد،هنوز رد سرخی روی گونه های جیمین مونده بود. جیمین یونگی رو به بیرون از دفترش راهنمایی کرد و درش رو باز کرد که یونگی بره اما بازم دستشون به هم خورد و جیمین به ولوله افتاد. یونگی دست جیمین رو گرفت و از روی دستگیره پایین آورد،سمتش رفت و گفت: "خیلی دوست داری اغوام کنی؟یا فقط خجالت میکشی؟" جیمین چشماش درشت شد و گفت: "ن-نه اینجوری فکر نکن م-من فقط.." "تو فقط چی؟فقط منو میبینی رنگ گل شب بو میشی؟" جیمین ساکت شد. یونگی صورتش رو نزدیک کرد و لبش رو جلوی لب جیمین نگه داشت جوری که یه میلی متر فاصله داشت. "چرا ساکتی؟" جیمین بازم هیچی نگفت،انگار با ساکت موندنش یونگی رو تحریک میکرد چون بلافاصله یونگی لبش رو بین لب های خودش گرفت. بعد از چند ثانیه جیمین توی شوک بود ولی یهو به خودش اومد و یونگی رو هل داد،در رو باز کرد و بیرونش کرد. به در تکیه داد و مثل همیشه توی فکر موند. یونگی با بیرون شدنش توسط جیمین تک خندی کرد و دستش رو روی لبش گذاشت،خیلی خوشمزه تر از اون چیزی که فکر میکرد بود،لبای جیمین همیشه وادارش میکردن اون رو بمکه ولی تا الان جلوی خودش رو گرفته بود. -پایان فلش بک- ......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 25 #Liaصبح ساعت ۹...توی کلاس غوغا به پا شده بود،ظاهرا موقعی که جونگکوک تهیونگ رو بوسیده بود کسی پشت در بود.
کل دانشگاه درباره ی اونها حرف میزدن که حتی فقط این نبود!جوری بهشون زل زده بودن که انگار معشوقشون رو از دست دادن.
شاید هم همینطور بود،قبلا خوشتیپ ترین پسر دانشگاه جونگکوک بود که تهیونگ با اومدنش رتبه بعد کوک رو گرفت.باید هم دیوونه میشدن،دوتا از پسر های سرزبون دانشگاه رو از دست دادن!
باز هم کوک اهمیتی نمیداد و حریم خصوصی تهیونگ رو می شکست.نه اینکه تهیونگ مشکلی داشته باشه ها،فقط خجالتی بودنش رو نشون میداد و اینکه دوست نداشت انقدر معروف باشه اونم توی یه دانشگاه گنده!
بعد از تموم شدن کلاس همه دورشون جمع شدن،البته منظورم از همه بچه های توی کلاس خودشونه.یکی از اونها گفت:
"شایعه ی شما دوتا راسته؟""تا حالا شایعه ای شنیدی که راست باشه؟""خب حالا هرچی،الان دارین میگین بقیه این چیزارو از خودشون در آوردن؟""خب،اگه راست باشه میخوای چیکار کنی؟"جونگکوک گفت.
"خب،اگه راست باشه باید ثابتش کنین...مثلا با یه بوسه چطوره؟""چرا باید ثابتش کنیم؟اونم به شما؟""خب،اونوقت کسی مزاحمتون نمیشه یا ازتون شماره نمیخواد،اینطور نیست؟"
جونگکوک نگاهی به چشمای تهیونگ و بعد به لبش انداخت.گونه اش سرخ شده بود و به بقیه نگاه میکرد،ولی بعد نگاهش به سوی جونگکوک چرخید.
جونگکوک خم شد و لبش رو کنار گوش تهیونگ نگه داشت."خب،یه بوسه ی سطحی چطوره؟"سرش رو از توی گردنش بیرون کشید و رو کرد به همون کسی که ازشون انتظار بوسیدن هم رو داشت.
"کسی که دیروز ما رو دید کی بود؟""خودم""انتظارش رو داشتم،حالا چرا دوباره میخوای ببینی؟""انقدر نپیچون دیگه،فقط میخوام ثابت کنم راست میگم"
جونگکوک سرشو بالا پایین کرد و خم شد توی صورت تهیونگ،ولی فعلا خبری از بوسیدن نبود.بقیه برای دید بهتر جلو اومدن و ذوق زده بنظر می رسیدن.
جونگکوک لبش رو روی لب تهیونگ گذاشت ولی حرکت نداد،چند ثانیه ای همونجوری موندن و بعد کوک کنار کشیدتهیونگ لبشو لیس زد و تو صندلی جمع شد،لبخند عمیقی روی لبش پیدا شد که نمیتونست جلوش رو بگیره.
کوک برگشت سرجاش و خمیازه ای کشید."خب،دیدین حالا میتونین برین""یه سوال""دیگه چیه؟"کوک با حالت کلافه ای گفت.
"کدومتون تاپه؟""این دیگه زیادیه،پررو نشین"تهیونگ بیشتر تو خودش جمع شد."خب،نباید میپرسیدم چون کاملا معلومه"
"خب؟حالا برین دیگه"همشون باهم نفساشون رو با صدای 'هوف'ی بیرون دادن و از اونجا دور شدن.
جونگکوک برای بار چندم به تهیونگ نگاه کرد و با یه توله ببر گلوله شده مواجه شد،نیشخندی بهش زد و گفت:"خب،رفتن میتونی درست بشینی""جونگکوک!"تهیونگ بعد حرف کوک یهو پرید روش و اسمش رو صدا زد.
"چیه؟چیشده؟"جونگکوک که بخاطر اتفاقی که افتاد شوکه شده بود این رو گفت."چرا هرموقع منو گیر میاری میگیری میبوسی؟؟"جونگکوک چونهش رو گرفت و انگشت شصتش رو روی لب پایینیش کشید.
"خودت برو توی آینه لباتو ببین،هم سرخه هم خوشمزه،آدم وسوسه میشه دیگه حتی من که دوست پسرتم،البته اون دوتا یاقوت سرخ فقط مال منه"
"خب حداقل قبلش به جایی که هستیم نگاهی بنداز!""لج میکنم دیگه نمیذارم بهم دست بزنیا،بخاطر اینکه بفهمی نمیتونی خودتو کنترل کنی،منم همینم دیگه نمیتونم کنترل کنم"
تهیونگ قیافه ی برزخی به خودش گرفت و گفت:"اگه نذاری من بهت دست بزنم خودت میمیری که""باشه باشه من تسلیمم"این رو درحالی که دستاش رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا آورد گفت......
کل دانشگاه درباره ی اونها حرف میزدن که حتی فقط این نبود!جوری بهشون زل زده بودن که انگار معشوقشون رو از دست دادن.
شاید هم همینطور بود،قبلا خوشتیپ ترین پسر دانشگاه جونگکوک بود که تهیونگ با اومدنش رتبه بعد کوک رو گرفت.باید هم دیوونه میشدن،دوتا از پسر های سرزبون دانشگاه رو از دست دادن!
باز هم کوک اهمیتی نمیداد و حریم خصوصی تهیونگ رو می شکست.نه اینکه تهیونگ مشکلی داشته باشه ها،فقط خجالتی بودنش رو نشون میداد و اینکه دوست نداشت انقدر معروف باشه اونم توی یه دانشگاه گنده!
بعد از تموم شدن کلاس همه دورشون جمع شدن،البته منظورم از همه بچه های توی کلاس خودشونه.یکی از اونها گفت:
"شایعه ی شما دوتا راسته؟""تا حالا شایعه ای شنیدی که راست باشه؟""خب حالا هرچی،الان دارین میگین بقیه این چیزارو از خودشون در آوردن؟""خب،اگه راست باشه میخوای چیکار کنی؟"جونگکوک گفت.
"خب،اگه راست باشه باید ثابتش کنین...مثلا با یه بوسه چطوره؟""چرا باید ثابتش کنیم؟اونم به شما؟""خب،اونوقت کسی مزاحمتون نمیشه یا ازتون شماره نمیخواد،اینطور نیست؟"
جونگکوک نگاهی به چشمای تهیونگ و بعد به لبش انداخت.گونه اش سرخ شده بود و به بقیه نگاه میکرد،ولی بعد نگاهش به سوی جونگکوک چرخید.
جونگکوک خم شد و لبش رو کنار گوش تهیونگ نگه داشت."خب،یه بوسه ی سطحی چطوره؟"سرش رو از توی گردنش بیرون کشید و رو کرد به همون کسی که ازشون انتظار بوسیدن هم رو داشت.
"کسی که دیروز ما رو دید کی بود؟""خودم""انتظارش رو داشتم،حالا چرا دوباره میخوای ببینی؟""انقدر نپیچون دیگه،فقط میخوام ثابت کنم راست میگم"
جونگکوک سرشو بالا پایین کرد و خم شد توی صورت تهیونگ،ولی فعلا خبری از بوسیدن نبود.بقیه برای دید بهتر جلو اومدن و ذوق زده بنظر می رسیدن.
جونگکوک لبش رو روی لب تهیونگ گذاشت ولی حرکت نداد،چند ثانیه ای همونجوری موندن و بعد کوک کنار کشیدتهیونگ لبشو لیس زد و تو صندلی جمع شد،لبخند عمیقی روی لبش پیدا شد که نمیتونست جلوش رو بگیره.
کوک برگشت سرجاش و خمیازه ای کشید."خب،دیدین حالا میتونین برین""یه سوال""دیگه چیه؟"کوک با حالت کلافه ای گفت.
"کدومتون تاپه؟""این دیگه زیادیه،پررو نشین"تهیونگ بیشتر تو خودش جمع شد."خب،نباید میپرسیدم چون کاملا معلومه"
"خب؟حالا برین دیگه"همشون باهم نفساشون رو با صدای 'هوف'ی بیرون دادن و از اونجا دور شدن.
جونگکوک برای بار چندم به تهیونگ نگاه کرد و با یه توله ببر گلوله شده مواجه شد،نیشخندی بهش زد و گفت:"خب،رفتن میتونی درست بشینی""جونگکوک!"تهیونگ بعد حرف کوک یهو پرید روش و اسمش رو صدا زد.
"چیه؟چیشده؟"جونگکوک که بخاطر اتفاقی که افتاد شوکه شده بود این رو گفت."چرا هرموقع منو گیر میاری میگیری میبوسی؟؟"جونگکوک چونهش رو گرفت و انگشت شصتش رو روی لب پایینیش کشید.
"خودت برو توی آینه لباتو ببین،هم سرخه هم خوشمزه،آدم وسوسه میشه دیگه حتی من که دوست پسرتم،البته اون دوتا یاقوت سرخ فقط مال منه"
"خب حداقل قبلش به جایی که هستیم نگاهی بنداز!""لج میکنم دیگه نمیذارم بهم دست بزنیا،بخاطر اینکه بفهمی نمیتونی خودتو کنترل کنی،منم همینم دیگه نمیتونم کنترل کنم"
تهیونگ قیافه ی برزخی به خودش گرفت و گفت:"اگه نذاری من بهت دست بزنم خودت میمیری که""باشه باشه من تسلیمم"این رو درحالی که دستاش رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا آورد گفت......
۶۶
۱۰:۲۳
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 25 #Lia صبح ساعت ۹... توی کلاس غوغا به پا شده بود،ظاهرا موقعی که جونگکوک تهیونگ رو بوسیده بود کسی پشت در بود. کل دانشگاه درباره ی اونها حرف میزدن که حتی فقط این نبود!جوری بهشون زل زده بودن که انگار معشوقشون رو از دست دادن. شاید هم همینطور بود،قبلا خوشتیپ ترین پسر دانشگاه جونگکوک بود که تهیونگ با اومدنش رتبه بعد کوک رو گرفت. باید هم دیوونه میشدن،دوتا از پسر های سرزبون دانشگاه رو از دست دادن! باز هم کوک اهمیتی نمیداد و حریم خصوصی تهیونگ رو می شکست. نه اینکه تهیونگ مشکلی داشته باشه ها،فقط خجالتی بودنش رو نشون میداد و اینکه دوست نداشت انقدر معروف باشه اونم توی یه دانشگاه گنده! بعد از تموم شدن کلاس همه دورشون جمع شدن،البته منظورم از همه بچه های توی کلاس خودشونه. یکی از اونها گفت: "شایعه ی شما دوتا راسته؟" "تا حالا شایعه ای شنیدی که راست باشه؟" "خب حالا هرچی،الان دارین میگین بقیه این چیزارو از خودشون در آوردن؟" "خب،اگه راست باشه میخوای چیکار کنی؟" جونگکوک گفت. "خب،اگه راست باشه باید ثابتش کنین...مثلا با یه بوسه چطوره؟" "چرا باید ثابتش کنیم؟اونم به شما؟" "خب،اونوقت کسی مزاحمتون نمیشه یا ازتون شماره نمیخواد،اینطور نیست؟" جونگکوک نگاهی به چشمای تهیونگ و بعد به لبش انداخت. گونه اش سرخ شده بود و به بقیه نگاه میکرد،ولی بعد نگاهش به سوی جونگکوک چرخید. جونگکوک خم شد و لبش رو کنار گوش تهیونگ نگه داشت. "خب،یه بوسه ی سطحی چطوره؟" سرش رو از توی گردنش بیرون کشید و رو کرد به همون کسی که ازشون انتظار بوسیدن هم رو داشت. "کسی که دیروز ما رو دید کی بود؟" "خودم" "انتظارش رو داشتم،حالا چرا دوباره میخوای ببینی؟" "انقدر نپیچون دیگه،فقط میخوام ثابت کنم راست میگم" جونگکوک سرشو بالا پایین کرد و خم شد توی صورت تهیونگ،ولی فعلا خبری از بوسیدن نبود. بقیه برای دید بهتر جلو اومدن و ذوق زده بنظر می رسیدن. جونگکوک لبش رو روی لب تهیونگ گذاشت ولی حرکت نداد،چند ثانیه ای همونجوری موندن و بعد کوک کنار کشید تهیونگ لبشو لیس زد و تو صندلی جمع شد،لبخند عمیقی روی لبش پیدا شد که نمیتونست جلوش رو بگیره. کوک برگشت سرجاش و خمیازه ای کشید. "خب،دیدین حالا میتونین برین" "یه سوال" "دیگه چیه؟" کوک با حالت کلافه ای گفت. "کدومتون تاپه؟" "این دیگه زیادیه،پررو نشین" تهیونگ بیشتر تو خودش جمع شد. "خب،نباید میپرسیدم چون کاملا معلومه" "خب؟حالا برین دیگه" همشون باهم نفساشون رو با صدای 'هوف'ی بیرون دادن و از اونجا دور شدن. جونگکوک برای بار چندم به تهیونگ نگاه کرد و با یه توله ببر گلوله شده مواجه شد،نیشخندی بهش زد و گفت: "خب،رفتن میتونی درست بشینی" "جونگکوک!" تهیونگ بعد حرف کوک یهو پرید روش و اسمش رو صدا زد. "چیه؟چیشده؟" جونگکوک که بخاطر اتفاقی که افتاد شوکه شده بود این رو گفت. "چرا هرموقع منو گیر میاری میگیری میبوسی؟؟" جونگکوک چونهش رو گرفت و انگشت شصتش رو روی لب پایینیش کشید. "خودت برو توی آینه لباتو ببین،هم سرخه هم خوشمزه،آدم وسوسه میشه دیگه حتی من که دوست پسرتم،البته اون دوتا یاقوت سرخ فقط مال منه" "خب حداقل قبلش به جایی که هستیم نگاهی بنداز!" "لج میکنم دیگه نمیذارم بهم دست بزنیا،بخاطر اینکه بفهمی نمیتونی خودتو کنترل کنی،منم همینم دیگه نمیتونم کنترل کنم" تهیونگ قیافه ی برزخی به خودش گرفت و گفت: "اگه نذاری من بهت دست بزنم خودت میمیری که" "باشه باشه من تسلیمم" این رو درحالی که دستاش رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا آورد گفت. .....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 26 #Liaاز چهار چوب در خارج شدن و به سمت خروجی هایی که سر راهشون بودن حرکت کردن.جمعیت زیادی توی دانشگاه نمونده بود ولی همون یه چسه هم بهشون زل زده بودن.
تهیونگ که دید جونگکوک داره طوری رفتار میکنه که انگار وجود ندارن،خودش هم دستش رو به آرنج کوک قفل کرد و کارش رو تقلید کرد.حالا که فکرش رو میکرد نادیده گرفتن خیلی آسون بود.
□■□■□
وقتی به خونه رسیدن،جونگکوک پرید روی تختش و در رابطه با پدرش به فکر فرو رفت.باید چیکار میکرد؟کسی این نقشه رو کشیده بود یا همش یه اتفاق بود؟
از همه مهمتر این به ذهنش رسیده بود که شاید خود پدرش صحنه سازی کرده باشه،توی اخبار جسد سوخته ای رو نشون داد که اثری از قیافش نمونده بود پس میتونست اونجوری فکر کنه.
شاید بهتر بود به هوسوک هم میگفت تا شاید مطمئن بشه که جای تهیونگ امنه.از تخت پایین اومد و به سمت اتاق جیهوپ حرکت کرد،در زد و با شنیدن صدای 'بیا'ای وارد اتاق شد.
"جیهوپ هیونگ،میخوام باهات حرف بزنم"با نشستن روی تخت در کنار هوسوک دراز شیده مستقیم رفت سراغ اصل مطلب."چیشده؟"
جونگکوک بعد این که افکارش که چند روزه گرفتارش کرده بود و تحقیق درباره اش و پلیسا و این ها تعریف کرد منتظر واکنش و حرف های جیهوپ موند.
"خب نگران نباش جاش امنه،بابات اگه زنده بود تا الان بی کار نمینشست و تماشا نمیکرد،تازه اگه میخواست خودش سر به سرتون بزاره نمیزاشت پای پلیس تو ماجرا باز بشه مگه نه؟"
"فکر کنم اینجوری باشه اما اگه اینجوریه فقط مطمئن میشم زنده نیست اما اگه کس دیگه ای رو جای خودش گذاشته باشه یا کس دیگه ای کشته باشتش چیکار کنیم؟"
یکم مکث کرد و ادامه داد:
"اونوقت میفهمیم که اون اتفاق نبوده کسی از قبل قصد جونش رو داشته و میدونست که من مشکوک میشم و الان هم میتونه نقشه ی قتل من یا تهیونگو بکشه"
جیهوپ گوشیش که دستش بود رو کناری انداخت و مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.
"آخه عقل کل،الان پای پلیسا اومده وسط حتی معلومه که خونه رو محاصره کردن ولی فکر میکنن ما اینو نمیفهمیم،خب بابات مرده که پس میتونی به افرادش دستور بدی ازت محافظت کنن"
"من پول کافی ای برای دستمزد اونا ندارم،تازه حتی بهشون اعتماد هم ندارم،پدرم خودش با استفاده از اونها میخواست منو بکشه!"
"حالا هرکاری میخوای بکن ولی مطمئن باش هر کسی باشه دستش بهت نمیرسه""انقدر نگو به من به من،من نگران تهیونگم نه خودم،من که میتونم با اسلحه کار کنم،حتی چیزای دیگه رو چون که یه پدر قاتل داشتم که میخواست من رو هم عین یه قاتل پرورش بده"
"خب،اگه اینکارارو بلدی چرا اینجوری از تهیونگ محافظت نمیکنی؟""چون بهش قول دادم تا دستم به خون آلوده نشه،موقعی که از شغل بابام باخبر شد این قول رو ازم گرفت"
"گفت دستت به خون آلوده نشه نگفت خونی ریخته نشه که"جونگکوک پوزخندی زد و بلند شد."میدونی چیه؟هرخونی باشه نمیذارم اون خون مال تهیونگ باشه"جونگکوک درحالی که داشت سمت در میرفت اینو گفت.
"حالا گشنت نیست؟"هوسوک برای اینکه جونگکوک بهتر بشنوه بلند تر از حالت قبلی گفت."نه،تو راه با ته ته ساندویچ خوردم!"خندید و خیالش راحت شد،فکر میکرد چیزی نخوردن،البته فکرش بهش کمکی نمیکرد چون جوری خسته بود انگار کوه کنده بود!....
تهیونگ که دید جونگکوک داره طوری رفتار میکنه که انگار وجود ندارن،خودش هم دستش رو به آرنج کوک قفل کرد و کارش رو تقلید کرد.حالا که فکرش رو میکرد نادیده گرفتن خیلی آسون بود.
□■□■□
وقتی به خونه رسیدن،جونگکوک پرید روی تختش و در رابطه با پدرش به فکر فرو رفت.باید چیکار میکرد؟کسی این نقشه رو کشیده بود یا همش یه اتفاق بود؟
از همه مهمتر این به ذهنش رسیده بود که شاید خود پدرش صحنه سازی کرده باشه،توی اخبار جسد سوخته ای رو نشون داد که اثری از قیافش نمونده بود پس میتونست اونجوری فکر کنه.
شاید بهتر بود به هوسوک هم میگفت تا شاید مطمئن بشه که جای تهیونگ امنه.از تخت پایین اومد و به سمت اتاق جیهوپ حرکت کرد،در زد و با شنیدن صدای 'بیا'ای وارد اتاق شد.
"جیهوپ هیونگ،میخوام باهات حرف بزنم"با نشستن روی تخت در کنار هوسوک دراز شیده مستقیم رفت سراغ اصل مطلب."چیشده؟"
جونگکوک بعد این که افکارش که چند روزه گرفتارش کرده بود و تحقیق درباره اش و پلیسا و این ها تعریف کرد منتظر واکنش و حرف های جیهوپ موند.
"خب نگران نباش جاش امنه،بابات اگه زنده بود تا الان بی کار نمینشست و تماشا نمیکرد،تازه اگه میخواست خودش سر به سرتون بزاره نمیزاشت پای پلیس تو ماجرا باز بشه مگه نه؟"
"فکر کنم اینجوری باشه اما اگه اینجوریه فقط مطمئن میشم زنده نیست اما اگه کس دیگه ای رو جای خودش گذاشته باشه یا کس دیگه ای کشته باشتش چیکار کنیم؟"
یکم مکث کرد و ادامه داد:
"اونوقت میفهمیم که اون اتفاق نبوده کسی از قبل قصد جونش رو داشته و میدونست که من مشکوک میشم و الان هم میتونه نقشه ی قتل من یا تهیونگو بکشه"
جیهوپ گوشیش که دستش بود رو کناری انداخت و مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.
"آخه عقل کل،الان پای پلیسا اومده وسط حتی معلومه که خونه رو محاصره کردن ولی فکر میکنن ما اینو نمیفهمیم،خب بابات مرده که پس میتونی به افرادش دستور بدی ازت محافظت کنن"
"من پول کافی ای برای دستمزد اونا ندارم،تازه حتی بهشون اعتماد هم ندارم،پدرم خودش با استفاده از اونها میخواست منو بکشه!"
"حالا هرکاری میخوای بکن ولی مطمئن باش هر کسی باشه دستش بهت نمیرسه""انقدر نگو به من به من،من نگران تهیونگم نه خودم،من که میتونم با اسلحه کار کنم،حتی چیزای دیگه رو چون که یه پدر قاتل داشتم که میخواست من رو هم عین یه قاتل پرورش بده"
"خب،اگه اینکارارو بلدی چرا اینجوری از تهیونگ محافظت نمیکنی؟""چون بهش قول دادم تا دستم به خون آلوده نشه،موقعی که از شغل بابام باخبر شد این قول رو ازم گرفت"
"گفت دستت به خون آلوده نشه نگفت خونی ریخته نشه که"جونگکوک پوزخندی زد و بلند شد."میدونی چیه؟هرخونی باشه نمیذارم اون خون مال تهیونگ باشه"جونگکوک درحالی که داشت سمت در میرفت اینو گفت.
"حالا گشنت نیست؟"هوسوک برای اینکه جونگکوک بهتر بشنوه بلند تر از حالت قبلی گفت."نه،تو راه با ته ته ساندویچ خوردم!"خندید و خیالش راحت شد،فکر میکرد چیزی نخوردن،البته فکرش بهش کمکی نمیکرد چون جوری خسته بود انگار کوه کنده بود!....
۶۷
۱۰:۴۴
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 26 #Lia از چهار چوب در خارج شدن و به سمت خروجی هایی که سر راهشون بودن حرکت کردن. جمعیت زیادی توی دانشگاه نمونده بود ولی همون یه چسه هم بهشون زل زده بودن. تهیونگ که دید جونگکوک داره طوری رفتار میکنه که انگار وجود ندارن،خودش هم دستش رو به آرنج کوک قفل کرد و کارش رو تقلید کرد. حالا که فکرش رو میکرد نادیده گرفتن خیلی آسون بود. □■□■□ وقتی به خونه رسیدن،جونگکوک پرید روی تختش و در رابطه با پدرش به فکر فرو رفت. باید چیکار میکرد؟کسی این نقشه رو کشیده بود یا همش یه اتفاق بود؟ از همه مهمتر این به ذهنش رسیده بود که شاید خود پدرش صحنه سازی کرده باشه،توی اخبار جسد سوخته ای رو نشون داد که اثری از قیافش نمونده بود پس میتونست اونجوری فکر کنه. شاید بهتر بود به هوسوک هم میگفت تا شاید مطمئن بشه که جای تهیونگ امنه. از تخت پایین اومد و به سمت اتاق جیهوپ حرکت کرد،در زد و با شنیدن صدای 'بیا'ای وارد اتاق شد. "جیهوپ هیونگ،میخوام باهات حرف بزنم" با نشستن روی تخت در کنار هوسوک دراز شیده مستقیم رفت سراغ اصل مطلب. "چیشده؟" جونگکوک بعد این که افکارش که چند روزه گرفتارش کرده بود و تحقیق درباره اش و پلیسا و این ها تعریف کرد منتظر واکنش و حرف های جیهوپ موند. "خب نگران نباش جاش امنه،بابات اگه زنده بود تا الان بی کار نمینشست و تماشا نمیکرد،تازه اگه میخواست خودش سر به سرتون بزاره نمیزاشت پای پلیس تو ماجرا باز بشه مگه نه؟" "فکر کنم اینجوری باشه اما اگه اینجوریه فقط مطمئن میشم زنده نیست اما اگه کس دیگه ای رو جای خودش گذاشته باشه یا کس دیگه ای کشته باشتش چیکار کنیم؟" یکم مکث کرد و ادامه داد: "اونوقت میفهمیم که اون اتفاق نبوده کسی از قبل قصد جونش رو داشته و میدونست که من مشکوک میشم و الان هم میتونه نقشه ی قتل من یا تهیونگو بکشه" جیهوپ گوشیش که دستش بود رو کناری انداخت و مستقیم به جونگکوک نگاه کرد. "آخه عقل کل،الان پای پلیسا اومده وسط حتی معلومه که خونه رو محاصره کردن ولی فکر میکنن ما اینو نمیفهمیم،خب بابات مرده که پس میتونی به افرادش دستور بدی ازت محافظت کنن" "من پول کافی ای برای دستمزد اونا ندارم،تازه حتی بهشون اعتماد هم ندارم،پدرم خودش با استفاده از اونها میخواست منو بکشه!" "حالا هرکاری میخوای بکن ولی مطمئن باش هر کسی باشه دستش بهت نمیرسه" "انقدر نگو به من به من،من نگران تهیونگم نه خودم،من که میتونم با اسلحه کار کنم،حتی چیزای دیگه رو چون که یه پدر قاتل داشتم که میخواست من رو هم عین یه قاتل پرورش بده" "خب،اگه اینکارارو بلدی چرا اینجوری از تهیونگ محافظت نمیکنی؟" "چون بهش قول دادم تا دستم به خون آلوده نشه،موقعی که از شغل بابام باخبر شد این قول رو ازم گرفت" "گفت دستت به خون آلوده نشه نگفت خونی ریخته نشه که" جونگکوک پوزخندی زد و بلند شد. "میدونی چیه؟هرخونی باشه نمیذارم اون خون مال تهیونگ باشه" جونگکوک درحالی که داشت سمت در میرفت اینو گفت. "حالا گشنت نیست؟" هوسوک برای اینکه جونگکوک بهتر بشنوه بلند تر از حالت قبلی گفت. "نه،تو راه با ته ته ساندویچ خوردم!" خندید و خیالش راحت شد،فکر میکرد چیزی نخوردن،البته فکرش بهش کمکی نمیکرد چون جوری خسته بود انگار کوه کنده بود! ....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 27 #Liaخوشبختانه بعد ظهر سرکارشون تعطیل بود و میتونستن خونه بمونن اما جیمین بیچاره باید مثل اون شب پرونده ها رو مرتب میکرد.
جدیدا سرش با پرونده ها گرم بود برای همین زیاد حوصله نداشت و خسته بود که از سیاهی زیر چشمش میشد فهمید.
حالا بیخیال پرونده ها،فکرش درگیر یه چیز دیگه بود،اینکه یونگی چرا اون شب اینکارو کرد؟مست بود؟اما اونا نوشیدنی ای نخورده بودن،این سوالات هر ثانیه از جلوی ذهنش رد میشدن.
داشت فکر میکرد اگه با یونگی رو به رو میشد چی میشد؟خودشو دار میزد؟فرار میکرد؟اون که حتما اما چجوری؟
خب باید خداروشکر میکرد که فعلا نمیدیدش،نمیتونست که اخراجش کنه میتونست؟چون اگه میخواست اخراجش کنه هم باید باهاش رو در رو میشد هم باید دلیل اخراج کردنش رو میگفت.
به بقیه هم نمیتونست بگه چه اتفاقی افتاده،چون میدونست چیکار میکنن،همون کاری که با کوک کرده بودن نه؟
خب اونا انگار کشته مرده ی کاپ دیدن بودن برای همین دو نفر که به چشمشون خوشگل بیاد رو با هم شیپ میکردن،هرچند چون با هم دیگه دوست بودن خودشون همدیگه رو با هم شیپ نمیکردن اما جیهوپ کرده بود،پس حتما علائمی ازشون دیده بود دیگه.
سرش رو به دو طرف تکون داد تا افکارش از گوشش بریزه بیرون و به کارش برسه.گوشیش رو برداشت و شماره ی کوک رو گرفت."الو،کوکی کجایی؟"
"فعلا خونه ام چطور؟""میشه بیای کمکم؟لطفااا""خونه ای؟پرونده ای هنوز مونده مگه؟""آره خونه ام،هنوز هیچکدومشون تموم نشده"
"باشه میام،ولی تهیونگم با خودم میارم""هر کاری میخوای بکن،هرچی بیشتر بهتر"گوشی رو قطع کرد و روی مبل لش کرد.چند دقیقه چشماش رو بست و مغزش رو از فکر و خیال راحت کرد.
چند دقیقه بعد صدای زنگ در خورد.از اونجایی که خوابش برده بود یهو پرید و به خودش اومد،بدو بدو رفت سمت آیفون و وقتی شخص پشت در رو دید چشمش درشت شد و خشکش زد.
بعد چند ثانیه گوشیش رو آورد بیرون و شماره ی جونگکوک رو گرفت."الو؟""*زهر مارر،چرا یونگی رو فرستادی دم خونه ام؟؟*"
"شرمنده لحظه ی آخری کار برام پیش اومد بهش گفتم بجای من بیاد،ولی چرا انقدر عصبانی ای؟""*دارم برات تو فقط صبر کن!خشکتو میندازم رو سرت آقای جئون جونگکوک!*"
تماس رو قطع کرد و در رو باز کرد.سمت آینه رفت و به سر و وضعش رسید،خوب نبود ولی از قبلی بهتر بود.در ورودی رو باز کرد و یونگی که از همیشه خوشتیپ تر دیده میشد رو دید،بازم گونه اش قرمز شد.
"سلام،بیا داخل"این رو گفت و فرار کرد،البته از نظر خودش فرار کردن حساب نمیشد.یونگی لبخندی زد و وارد خونه شد.جیمین خونه ای با ترکیب رنگ طوسی،سفید و سیاه داشت.
همه ی وسایل به مرتبی چیده شده بودن و حتی اونجا بالکن هم داشت،توی بالکن چند تا گل به رنگ های زرد،سفید و رنگ های مختلف وجود داشت که در تضاد خونه و ست با موهای جیمین بودن.
دست از نگاه کردن به اطراف برداشت و کنار جیمین روی کاناپه نشست.....
جدیدا سرش با پرونده ها گرم بود برای همین زیاد حوصله نداشت و خسته بود که از سیاهی زیر چشمش میشد فهمید.
حالا بیخیال پرونده ها،فکرش درگیر یه چیز دیگه بود،اینکه یونگی چرا اون شب اینکارو کرد؟مست بود؟اما اونا نوشیدنی ای نخورده بودن،این سوالات هر ثانیه از جلوی ذهنش رد میشدن.
داشت فکر میکرد اگه با یونگی رو به رو میشد چی میشد؟خودشو دار میزد؟فرار میکرد؟اون که حتما اما چجوری؟
خب باید خداروشکر میکرد که فعلا نمیدیدش،نمیتونست که اخراجش کنه میتونست؟چون اگه میخواست اخراجش کنه هم باید باهاش رو در رو میشد هم باید دلیل اخراج کردنش رو میگفت.
به بقیه هم نمیتونست بگه چه اتفاقی افتاده،چون میدونست چیکار میکنن،همون کاری که با کوک کرده بودن نه؟
خب اونا انگار کشته مرده ی کاپ دیدن بودن برای همین دو نفر که به چشمشون خوشگل بیاد رو با هم شیپ میکردن،هرچند چون با هم دیگه دوست بودن خودشون همدیگه رو با هم شیپ نمیکردن اما جیهوپ کرده بود،پس حتما علائمی ازشون دیده بود دیگه.
سرش رو به دو طرف تکون داد تا افکارش از گوشش بریزه بیرون و به کارش برسه.گوشیش رو برداشت و شماره ی کوک رو گرفت."الو،کوکی کجایی؟"
"فعلا خونه ام چطور؟""میشه بیای کمکم؟لطفااا""خونه ای؟پرونده ای هنوز مونده مگه؟""آره خونه ام،هنوز هیچکدومشون تموم نشده"
"باشه میام،ولی تهیونگم با خودم میارم""هر کاری میخوای بکن،هرچی بیشتر بهتر"گوشی رو قطع کرد و روی مبل لش کرد.چند دقیقه چشماش رو بست و مغزش رو از فکر و خیال راحت کرد.
چند دقیقه بعد صدای زنگ در خورد.از اونجایی که خوابش برده بود یهو پرید و به خودش اومد،بدو بدو رفت سمت آیفون و وقتی شخص پشت در رو دید چشمش درشت شد و خشکش زد.
بعد چند ثانیه گوشیش رو آورد بیرون و شماره ی جونگکوک رو گرفت."الو؟""*زهر مارر،چرا یونگی رو فرستادی دم خونه ام؟؟*"
"شرمنده لحظه ی آخری کار برام پیش اومد بهش گفتم بجای من بیاد،ولی چرا انقدر عصبانی ای؟""*دارم برات تو فقط صبر کن!خشکتو میندازم رو سرت آقای جئون جونگکوک!*"
تماس رو قطع کرد و در رو باز کرد.سمت آینه رفت و به سر و وضعش رسید،خوب نبود ولی از قبلی بهتر بود.در ورودی رو باز کرد و یونگی که از همیشه خوشتیپ تر دیده میشد رو دید،بازم گونه اش قرمز شد.
"سلام،بیا داخل"این رو گفت و فرار کرد،البته از نظر خودش فرار کردن حساب نمیشد.یونگی لبخندی زد و وارد خونه شد.جیمین خونه ای با ترکیب رنگ طوسی،سفید و سیاه داشت.
همه ی وسایل به مرتبی چیده شده بودن و حتی اونجا بالکن هم داشت،توی بالکن چند تا گل به رنگ های زرد،سفید و رنگ های مختلف وجود داشت که در تضاد خونه و ست با موهای جیمین بودن.
دست از نگاه کردن به اطراف برداشت و کنار جیمین روی کاناپه نشست.....
۷۹
۱۰:۴۵
چند روز گذشته؟🦫
۸۶
۱۰:۴۵
بازم بزارم؟
۸۶
۱۰:۴۷
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 27 #Lia خوشبختانه بعد ظهر سرکارشون تعطیل بود و میتونستن خونه بمونن اما جیمین بیچاره باید مثل اون شب پرونده ها رو مرتب میکرد. جدیدا سرش با پرونده ها گرم بود برای همین زیاد حوصله نداشت و خسته بود که از سیاهی زیر چشمش میشد فهمید. حالا بیخیال پرونده ها،فکرش درگیر یه چیز دیگه بود،اینکه یونگی چرا اون شب اینکارو کرد؟مست بود؟اما اونا نوشیدنی ای نخورده بودن،این سوالات هر ثانیه از جلوی ذهنش رد میشدن. داشت فکر میکرد اگه با یونگی رو به رو میشد چی میشد؟خودشو دار میزد؟فرار میکرد؟اون که حتما اما چجوری؟ خب باید خداروشکر میکرد که فعلا نمیدیدش،نمیتونست که اخراجش کنه میتونست؟چون اگه میخواست اخراجش کنه هم باید باهاش رو در رو میشد هم باید دلیل اخراج کردنش رو میگفت. به بقیه هم نمیتونست بگه چه اتفاقی افتاده،چون میدونست چیکار میکنن،همون کاری که با کوک کرده بودن نه؟ خب اونا انگار کشته مرده ی کاپ دیدن بودن برای همین دو نفر که به چشمشون خوشگل بیاد رو با هم شیپ میکردن،هرچند چون با هم دیگه دوست بودن خودشون همدیگه رو با هم شیپ نمیکردن اما جیهوپ کرده بود،پس حتما علائمی ازشون دیده بود دیگه. سرش رو به دو طرف تکون داد تا افکارش از گوشش بریزه بیرون و به کارش برسه. گوشیش رو برداشت و شماره ی کوک رو گرفت. "الو،کوکی کجایی؟" "فعلا خونه ام چطور؟" "میشه بیای کمکم؟لطفااا" "خونه ای؟پرونده ای هنوز مونده مگه؟" "آره خونه ام،هنوز هیچکدومشون تموم نشده" "باشه میام،ولی تهیونگم با خودم میارم" "هر کاری میخوای بکن،هرچی بیشتر بهتر" گوشی رو قطع کرد و روی مبل لش کرد. چند دقیقه چشماش رو بست و مغزش رو از فکر و خیال راحت کرد. چند دقیقه بعد صدای زنگ در خورد. از اونجایی که خوابش برده بود یهو پرید و به خودش اومد،بدو بدو رفت سمت آیفون و وقتی شخص پشت در رو دید چشمش درشت شد و خشکش زد. بعد چند ثانیه گوشیش رو آورد بیرون و شماره ی جونگکوک رو گرفت. "الو؟" "*زهر مارر،چرا یونگی رو فرستادی دم خونه ام؟؟*" "شرمنده لحظه ی آخری کار برام پیش اومد بهش گفتم بجای من بیاد،ولی چرا انقدر عصبانی ای؟" "*دارم برات تو فقط صبر کن!خشکتو میندازم رو سرت آقای جئون جونگکوک!*" تماس رو قطع کرد و در رو باز کرد. سمت آینه رفت و به سر و وضعش رسید،خوب نبود ولی از قبلی بهتر بود. در ورودی رو باز کرد و یونگی که از همیشه خوشتیپ تر دیده میشد رو دید،بازم گونه اش قرمز شد. "سلام،بیا داخل" این رو گفت و فرار کرد،البته از نظر خودش فرار کردن حساب نمیشد. یونگی لبخندی زد و وارد خونه شد. جیمین خونه ای با ترکیب رنگ طوسی،سفید و سیاه داشت. همه ی وسایل به مرتبی چیده شده بودن و حتی اونجا بالکن هم داشت،توی بالکن چند تا گل به رنگ های زرد،سفید و رنگ های مختلف وجود داشت که در تضاد خونه و ست با موهای جیمین بودن. دست از نگاه کردن به اطراف برداشت و کنار جیمین روی کاناپه نشست. ....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 28 #Liaنگاهی به صورتش انداخت،زیر چشمش گودی ای افتاده بود ولی همچنان با اون موهای زرد رنگش،لپ و لب سرخش جوجه ی کیوت خودش بود.
"دیشب نخوابیدی؟""نه،پرونده ها که میبینی تمومی ندارن""خب برای چی صورت خوشگلتو خراب میکنی؟"جیمین پلکی زد،یونگی ای که قبلا میشناخت،همون خوابالویی که دنیا به چپش بود الان داشت باهاش لاس میزد؟
"چی؟"وانمود کرد نفهمیده،بهتر از این بود که فکر کنه چه واکنشی نشون بده."میگم به خودت سخت نگیر""آهان،مجبورم"
یونگی سری تکون داد و به پرونده ها نگاهی انداخت.خیلی زیاد بودن ولی هرچی بود امروز تموم میشد.
جیمین بعد اینکه چند تا پرونده رو مرتب کرد،بدنش رو قوس داد و دوباره ادامه داد."سختته؟""نه"
"پس چرا انگار خسته شدی؟جیمین برو بخواب خودم انجامش میدم""مطمئنی؟""آره،برو بخواب دیگه"
جیمین لبخندی زد و همونجا روی کاناپه ی چند نفره دراز شد و چشماش رو بست.یونگی از اونجایی که چشمش ضعیف شده بود عینکش رو زد و به کارش ادامه داد.
بعد از حدود نیم ساعت،جیمین هنوز بیدار نشده بود.بلند شد،براش پتویی آورد و روش رو پوشوند.
کنار کاناپه روی مچ پاش نشست و بوسه ای روی پیشونی جیمین کاشت.چند ثانیه ای نگهش داشت و بعد از پیشونیش فاصله گرفت.
خوشبختانه انقدر خسته بود که بیدار نشد.قبل از اینکه گندی بالا بیاره برگشت جای قبلی خودش و باز هم با پرونده ها مشغول شد.
○●○●○
چشمش رو آروم باز کرد.روی میز رو به روش پرونده ای نمونده بود،همینطور یونگی هم توی دیدرسش قرار نداشت.
روی کاناپه به حالت نشسته در اومد و بخاطر گیجی از خواب متوجه پتو نشد.به اطراف نگاهی انداخت، یه نفر توی آشپزخونه درحال آشپزی بود.
از اونجایی که کسی کلید خونشو نداشت حتما یونگی بود دیگه،چون همین چند دقیقه پیش جلوی چشمش داشت پرونده مرتب میکرد.
البته برای خودش انقدر کم بود،چون رسما چهار ساعت خوابیده بود!بلاخره از جاش پا شد و به سمت آشپزخونه حرکت کرد.
وقتی به گربه ی جلوش رسید صورتش رو به پشتش چسبوند و صداهای نامفهومی درآورد.
باید چند لحظه بعد توی بالشش جیغ میزد چون وقتی از خواب بلند میشد،براش حکم مست بودن رو داشت.
رفتاراش رو نمیفهمید و اون لحظه توی گیج ترین حالت خودش بود."بیدار شدی؟""اوم.."
"داری چی درست میکنی؟""نودل،ولی چسبیدی بهم خفه نمیشی؟"جیمین بازم صدای نامفهومی درآورد و یونگی رو به خنده انداخت.
"برو بشین الان برات غذا میارم"جیمین صدایی از خودش در نیاورد اما با حس نکردن صورتی روی کمرش فهمید کاری که گفت رو انجام داده.
نودل رو توی دو ظرف ریخت و با دست پر به سمت جیمین رفت."بیا بخور""ممنون"
"خواهش،راستی ببخشید به غذای دست برد زدم""مهم نیست"بعد از کمی صحبت شروع به خوردن کردن،که جیمین انگار تازه به خودش اومده بود یهو صورتش قرمز شد.چون دوباره یاد اون شب افتاد......
"دیشب نخوابیدی؟""نه،پرونده ها که میبینی تمومی ندارن""خب برای چی صورت خوشگلتو خراب میکنی؟"جیمین پلکی زد،یونگی ای که قبلا میشناخت،همون خوابالویی که دنیا به چپش بود الان داشت باهاش لاس میزد؟
"چی؟"وانمود کرد نفهمیده،بهتر از این بود که فکر کنه چه واکنشی نشون بده."میگم به خودت سخت نگیر""آهان،مجبورم"
یونگی سری تکون داد و به پرونده ها نگاهی انداخت.خیلی زیاد بودن ولی هرچی بود امروز تموم میشد.
جیمین بعد اینکه چند تا پرونده رو مرتب کرد،بدنش رو قوس داد و دوباره ادامه داد."سختته؟""نه"
"پس چرا انگار خسته شدی؟جیمین برو بخواب خودم انجامش میدم""مطمئنی؟""آره،برو بخواب دیگه"
جیمین لبخندی زد و همونجا روی کاناپه ی چند نفره دراز شد و چشماش رو بست.یونگی از اونجایی که چشمش ضعیف شده بود عینکش رو زد و به کارش ادامه داد.
بعد از حدود نیم ساعت،جیمین هنوز بیدار نشده بود.بلند شد،براش پتویی آورد و روش رو پوشوند.
کنار کاناپه روی مچ پاش نشست و بوسه ای روی پیشونی جیمین کاشت.چند ثانیه ای نگهش داشت و بعد از پیشونیش فاصله گرفت.
خوشبختانه انقدر خسته بود که بیدار نشد.قبل از اینکه گندی بالا بیاره برگشت جای قبلی خودش و باز هم با پرونده ها مشغول شد.
○●○●○
چشمش رو آروم باز کرد.روی میز رو به روش پرونده ای نمونده بود،همینطور یونگی هم توی دیدرسش قرار نداشت.
روی کاناپه به حالت نشسته در اومد و بخاطر گیجی از خواب متوجه پتو نشد.به اطراف نگاهی انداخت، یه نفر توی آشپزخونه درحال آشپزی بود.
از اونجایی که کسی کلید خونشو نداشت حتما یونگی بود دیگه،چون همین چند دقیقه پیش جلوی چشمش داشت پرونده مرتب میکرد.
البته برای خودش انقدر کم بود،چون رسما چهار ساعت خوابیده بود!بلاخره از جاش پا شد و به سمت آشپزخونه حرکت کرد.
وقتی به گربه ی جلوش رسید صورتش رو به پشتش چسبوند و صداهای نامفهومی درآورد.
باید چند لحظه بعد توی بالشش جیغ میزد چون وقتی از خواب بلند میشد،براش حکم مست بودن رو داشت.
رفتاراش رو نمیفهمید و اون لحظه توی گیج ترین حالت خودش بود."بیدار شدی؟""اوم.."
"داری چی درست میکنی؟""نودل،ولی چسبیدی بهم خفه نمیشی؟"جیمین بازم صدای نامفهومی درآورد و یونگی رو به خنده انداخت.
"برو بشین الان برات غذا میارم"جیمین صدایی از خودش در نیاورد اما با حس نکردن صورتی روی کمرش فهمید کاری که گفت رو انجام داده.
نودل رو توی دو ظرف ریخت و با دست پر به سمت جیمین رفت."بیا بخور""ممنون"
"خواهش،راستی ببخشید به غذای دست برد زدم""مهم نیست"بعد از کمی صحبت شروع به خوردن کردن،که جیمین انگار تازه به خودش اومده بود یهو صورتش قرمز شد.چون دوباره یاد اون شب افتاد......
۵۹
۷:۴۹
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 28 #Lia نگاهی به صورتش انداخت،زیر چشمش گودی ای افتاده بود ولی همچنان با اون موهای زرد رنگش،لپ و لب سرخش جوجه ی کیوت خودش بود. "دیشب نخوابیدی؟" "نه،پرونده ها که میبینی تمومی ندارن" "خب برای چی صورت خوشگلتو خراب میکنی؟" جیمین پلکی زد،یونگی ای که قبلا میشناخت،همون خوابالویی که دنیا به چپش بود الان داشت باهاش لاس میزد؟ "چی؟" وانمود کرد نفهمیده،بهتر از این بود که فکر کنه چه واکنشی نشون بده. "میگم به خودت سخت نگیر" "آهان،مجبورم" یونگی سری تکون داد و به پرونده ها نگاهی انداخت. خیلی زیاد بودن ولی هرچی بود امروز تموم میشد. جیمین بعد اینکه چند تا پرونده رو مرتب کرد،بدنش رو قوس داد و دوباره ادامه داد. "سختته؟" "نه" "پس چرا انگار خسته شدی؟جیمین برو بخواب خودم انجامش میدم" "مطمئنی؟" "آره،برو بخواب دیگه" جیمین لبخندی زد و همونجا روی کاناپه ی چند نفره دراز شد و چشماش رو بست. یونگی از اونجایی که چشمش ضعیف شده بود عینکش رو زد و به کارش ادامه داد. بعد از حدود نیم ساعت،جیمین هنوز بیدار نشده بود. بلند شد،براش پتویی آورد و روش رو پوشوند. کنار کاناپه روی مچ پاش نشست و بوسه ای روی پیشونی جیمین کاشت. چند ثانیه ای نگهش داشت و بعد از پیشونیش فاصله گرفت. خوشبختانه انقدر خسته بود که بیدار نشد. قبل از اینکه گندی بالا بیاره برگشت جای قبلی خودش و باز هم با پرونده ها مشغول شد. ○●○●○ چشمش رو آروم باز کرد. روی میز رو به روش پرونده ای نمونده بود،همینطور یونگی هم توی دیدرسش قرار نداشت. روی کاناپه به حالت نشسته در اومد و بخاطر گیجی از خواب متوجه پتو نشد. به اطراف نگاهی انداخت، یه نفر توی آشپزخونه درحال آشپزی بود. از اونجایی که کسی کلید خونشو نداشت حتما یونگی بود دیگه،چون همین چند دقیقه پیش جلوی چشمش داشت پرونده مرتب میکرد. البته برای خودش انقدر کم بود،چون رسما چهار ساعت خوابیده بود! بلاخره از جاش پا شد و به سمت آشپزخونه حرکت کرد. وقتی به گربه ی جلوش رسید صورتش رو به پشتش چسبوند و صداهای نامفهومی درآورد. باید چند لحظه بعد توی بالشش جیغ میزد چون وقتی از خواب بلند میشد،براش حکم مست بودن رو داشت. رفتاراش رو نمیفهمید و اون لحظه توی گیج ترین حالت خودش بود. "بیدار شدی؟" "اوم.." "داری چی درست میکنی؟" "نودل،ولی چسبیدی بهم خفه نمیشی؟" جیمین بازم صدای نامفهومی درآورد و یونگی رو به خنده انداخت. "برو بشین الان برات غذا میارم" جیمین صدایی از خودش در نیاورد اما با حس نکردن صورتی روی کمرش فهمید کاری که گفت رو انجام داده. نودل رو توی دو ظرف ریخت و با دست پر به سمت جیمین رفت. "بیا بخور" "ممنون" "خواهش،راستی ببخشید به غذای دست برد زدم" "مهم نیست" بعد از کمی صحبت شروع به خوردن کردن،که جیمین انگار تازه به خودش اومده بود یهو صورتش قرمز شد. چون دوباره یاد اون شب افتاد. .....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 29 #Liaیونگی صورتش رو دید و بی حرکت موند."چیزی شده؟""ن-نه""مطمئنی؟انگار حالت خوب نیست""فقط خیلی گرمه"
یونگی دستش رو گذاشت رو پیشونی جیمین تا ببینه تب داره یا نه."تب نداری،خوبه"قبل اینکه جیمین دستش رو پس بزنه خودش برداشت.
"من میرم دستشویی"یونگی سرشو تکون داد.صورتش رو آب زد و توی آینه به خودش زل زد."مرتیکه ی دراز یکم دیگه اینکار هارو بکنی،یه پس گردنی نثارت میکنم"
یونگی که الان جلوی چهار چوب در وایستاده بود،به حرف اومد.جیمین تازه یادش اومد در رو نبسته."به من میگی مرتیکه ی دراز؟خودت قدت کوتاهه،من قدم عادیه جوجه"همونطوری که تو آینه به خودش گفت،پس گردنی محکمی بهش زد.
یونگی گردنش رو بخاطر درد گرفت و خندید.با هر حرف یک قدم جلو میرفت."ابراز محبتت اینشکلیه؟"
از اونجایی که جلو رفتن یونگی مساوی بود با دنده عقب جیمین،الان دیگه جیمین به روشویی چسبیده بود و یونگی هم به اون."ابراز محبتم مشکلی داره؟"
یونگی دستشو روی گردن جیمین گذاشت و گفت:"اگه خودت چیزی نمیبینی پس مشکلی نداره"جیمین دستشو روی دست یونگی که روی گردنش بود گذاشت.
"اخیرا چت شده؟زیادی باهام خوبی""واقعا؟فکر میکنی نشونه ی چیه؟"جیمین چند لحظه ساکت موند،یعنی واقعا عاشقش شده بود؟"خودت اعتراف کن"
"خب،باشه عاشقت شدم،خیالت راحت شد؟"جیمین با این حرف یونگی قلبش دیوانه وار تپید."خب؟اگه ردت کنم چی؟""اونوقت،ولت نمیکنم،کاری میکنم عاشقم بشی یا هرجا بری دنبالت میام.چون تو مال منی"
جیمین از خود بیخود شد و بوسیدش.یونگی از حرکت ناگهانی جیمین شوکه شد ولی بعد چشماش رو بست و همراهیش کرد."جوجه،داری با آتش بازی میکنی،اگه یکم دیگه ادامه بدی راه برگشتی نیست"روی لبش زمزمه کرد.
"فقط خفه شو"یونگی خندید و به بوسشون ادامه داد.در حالی که داشت میبوسیدش از کمر و زیر زانوش گرفت و به سمت اتاق حرکت کرد.اون رو روی تخت انداخت و خودش هم روش خیمه زد.
دوباره افتاد به جون لبش.لبه ی لباس جیمین رو گرفت و آروم با لمس پوستش بالا برد.صدای نفس نفس زدنای جیمین بیشتر تحریکش میکرد.
لبش رو ول کرد تا نفس بگیره،یکم سرش رو فاصله داد تا صورتش رو ببینه.جوجه کوچولوش تحریک شده بود و صورتش هم سرخ بود،لبش هم ورم کرده بود.
بلاخره لباسش رو کامل در آورد،جیمین خجالت کشید و دستاش رو جلوی خودش قفل کرد تا یونگی چیزی نبینه.اما یونگی دستاش رو گرفت و بالا سرش چسبوند.
"از من خجالت نکش،بلاخره قراره دوست پسرت بشم،لخت دیدنت چیزی نیست برام وقتی میتونم به فاکت بدم"جیمین الان دستاش گیر افتاده بود وگرنه پس گردنی دیگه ای نثارش میکرد.
یونگی لباس خودش رو هم در آورد و کنار لباس جیمین روی زمین کنار تخت انداخت.جیمین آب دهنش رو قورت داد و عضلات یونگی رو بررسی کرد.
یونگی نیشخندی زد و گفت:"میبینی؟اینا همش برای تو عه،پس هر کاری دوست داری انجام بده"جیمین ساکت موند و نگاهش رو گرفت.....
یونگی دستش رو گذاشت رو پیشونی جیمین تا ببینه تب داره یا نه."تب نداری،خوبه"قبل اینکه جیمین دستش رو پس بزنه خودش برداشت.
"من میرم دستشویی"یونگی سرشو تکون داد.صورتش رو آب زد و توی آینه به خودش زل زد."مرتیکه ی دراز یکم دیگه اینکار هارو بکنی،یه پس گردنی نثارت میکنم"
یونگی که الان جلوی چهار چوب در وایستاده بود،به حرف اومد.جیمین تازه یادش اومد در رو نبسته."به من میگی مرتیکه ی دراز؟خودت قدت کوتاهه،من قدم عادیه جوجه"همونطوری که تو آینه به خودش گفت،پس گردنی محکمی بهش زد.
یونگی گردنش رو بخاطر درد گرفت و خندید.با هر حرف یک قدم جلو میرفت."ابراز محبتت اینشکلیه؟"
از اونجایی که جلو رفتن یونگی مساوی بود با دنده عقب جیمین،الان دیگه جیمین به روشویی چسبیده بود و یونگی هم به اون."ابراز محبتم مشکلی داره؟"
یونگی دستشو روی گردن جیمین گذاشت و گفت:"اگه خودت چیزی نمیبینی پس مشکلی نداره"جیمین دستشو روی دست یونگی که روی گردنش بود گذاشت.
"اخیرا چت شده؟زیادی باهام خوبی""واقعا؟فکر میکنی نشونه ی چیه؟"جیمین چند لحظه ساکت موند،یعنی واقعا عاشقش شده بود؟"خودت اعتراف کن"
"خب،باشه عاشقت شدم،خیالت راحت شد؟"جیمین با این حرف یونگی قلبش دیوانه وار تپید."خب؟اگه ردت کنم چی؟""اونوقت،ولت نمیکنم،کاری میکنم عاشقم بشی یا هرجا بری دنبالت میام.چون تو مال منی"
جیمین از خود بیخود شد و بوسیدش.یونگی از حرکت ناگهانی جیمین شوکه شد ولی بعد چشماش رو بست و همراهیش کرد."جوجه،داری با آتش بازی میکنی،اگه یکم دیگه ادامه بدی راه برگشتی نیست"روی لبش زمزمه کرد.
"فقط خفه شو"یونگی خندید و به بوسشون ادامه داد.در حالی که داشت میبوسیدش از کمر و زیر زانوش گرفت و به سمت اتاق حرکت کرد.اون رو روی تخت انداخت و خودش هم روش خیمه زد.
دوباره افتاد به جون لبش.لبه ی لباس جیمین رو گرفت و آروم با لمس پوستش بالا برد.صدای نفس نفس زدنای جیمین بیشتر تحریکش میکرد.
لبش رو ول کرد تا نفس بگیره،یکم سرش رو فاصله داد تا صورتش رو ببینه.جوجه کوچولوش تحریک شده بود و صورتش هم سرخ بود،لبش هم ورم کرده بود.
بلاخره لباسش رو کامل در آورد،جیمین خجالت کشید و دستاش رو جلوی خودش قفل کرد تا یونگی چیزی نبینه.اما یونگی دستاش رو گرفت و بالا سرش چسبوند.
"از من خجالت نکش،بلاخره قراره دوست پسرت بشم،لخت دیدنت چیزی نیست برام وقتی میتونم به فاکت بدم"جیمین الان دستاش گیر افتاده بود وگرنه پس گردنی دیگه ای نثارش میکرد.
یونگی لباس خودش رو هم در آورد و کنار لباس جیمین روی زمین کنار تخت انداخت.جیمین آب دهنش رو قورت داد و عضلات یونگی رو بررسی کرد.
یونگی نیشخندی زد و گفت:"میبینی؟اینا همش برای تو عه،پس هر کاری دوست داری انجام بده"جیمین ساکت موند و نگاهش رو گرفت.....
۹۳
۷:۵۰
از این به بعد یدونه یدونه میزارم چون باید ادامشو بنویسم،اینایی که تا الان داشتم میدادم سیو بود برا همین🦫
۹۱
۷:۵۲