سید علی آقا قاضی ره:
سکوت در اثر بستن دهان نیست، در اثر باز کردن فکر است.هرچه فکر بازتر، سکوت بیشترهرچه فکر بسته تر، دهان بازتر...
ریش محک
@media_Twitter | توییتر مدیا
سکوت در اثر بستن دهان نیست، در اثر باز کردن فکر است.هرچه فکر بازتر، سکوت بیشترهرچه فکر بسته تر، دهان بازتر...
۱۷:۴۱
در نهج البلاغه هست صبر شجاعت است. سه جا هست انسان باید صبر کنه
جایی که گناه امادست بدون دوربین باید صبر کرد
طاعت امادست نفست نمیخاد انجام بده
مصیبتی که خدا رسونده
۶:۰۸
بازارسال شده از لسان صدق
#اخوت #ولایت#تواصی_تشکیلاتی
۱۲:۱۲
بازارسال شده از انارستان
فضای مجازی
صفحه اصلی انارستان در تلوبیون
صفحه اصلی انارستان در آپارات
۲۳:۳۶
۲۱:۰۴
بازارسال شده از مجله هفده دی
حالا که دشمن میخواهد زندگی را از ما بگیرد، همت زنانه لازم است
فاطمه غفوری
@mag_17dey
۱۵:۴۴
بازارسال شده از تا کوچ
این سه تا قاب را نگاه کنید که بیچارهام کرده.اینها محتویات کیف دختربچههای دبستان شجرهٔ طیبهٔ میناب است.چقدر اسم این دبستان به این نورچشمیها میآید، به دختران پرپرشدهمان...
در کولهپشتیهای گلگلیشان، مهر نماز بوده که زیر موج انفجار شکسته.قرآن صورتی بوده، از همانها که دختربچهها دوست دارند و میپسندند.ساک سجاده و چادرنماز سفید با حاشیهٔ گلگلی بوده، از همانها که در جشن تکلیف برای دخترهامان میخریم و هی سر میکنند قنوت میگیرند زیرچشمی نگاهِ قدوبالایشان میکنیم دلمان غنج میرود که دخترمان خانم شده، مکلف شده، پشت سر پدرش سجاده پهن میکند، با قرآن صورتیاش سورهٔ تعقیبات بعد نماز میخواند...
آخ که جگرم سوخت. آخ که دلم الو گرفت مادر...
مردمم، تاج سرم، ببینید، این نبرد حق و باطل است به قرآن. این نبرد رمضان و اپستین است.
کسی که به دختربچهها دستدرازی میکرد، چادرنماز دختران ما را به خاک و خون کشید و مهر نمازشان را شکست...
به خدا که شجرهٔ طیبه بودند و هستند. خواهیم دید خون پاک این طفل معصومها چطور عین سیلاب، این حرامیها را در هم خواهد شکست...
http://ble.ir/parastooasgarnejad
در کولهپشتیهای گلگلیشان، مهر نماز بوده که زیر موج انفجار شکسته.قرآن صورتی بوده، از همانها که دختربچهها دوست دارند و میپسندند.ساک سجاده و چادرنماز سفید با حاشیهٔ گلگلی بوده، از همانها که در جشن تکلیف برای دخترهامان میخریم و هی سر میکنند قنوت میگیرند زیرچشمی نگاهِ قدوبالایشان میکنیم دلمان غنج میرود که دخترمان خانم شده، مکلف شده، پشت سر پدرش سجاده پهن میکند، با قرآن صورتیاش سورهٔ تعقیبات بعد نماز میخواند...
آخ که جگرم سوخت. آخ که دلم الو گرفت مادر...
مردمم، تاج سرم، ببینید، این نبرد حق و باطل است به قرآن. این نبرد رمضان و اپستین است.
کسی که به دختربچهها دستدرازی میکرد، چادرنماز دختران ما را به خاک و خون کشید و مهر نمازشان را شکست...
به خدا که شجرهٔ طیبه بودند و هستند. خواهیم دید خون پاک این طفل معصومها چطور عین سیلاب، این حرامیها را در هم خواهد شکست...
http://ble.ir/parastooasgarnejad
۲۲:۵۸
بازارسال شده از تا کوچ
۲۲:۵۸
بازارسال شده از تا کوچ
۲۲:۵۸
بازارسال شده از نوسان
۱۲:۴۶
بازارسال شده از شنیدیش
او هیچ وقت اهل تجمل نبود
#میراث_سیدعلی
#میراث_سیدعلی
۱۲:۱۱
شاید خیلی ها از اونایی که اولین بار روسری شون رو با چهارشنبه ها و آزادی های یواشکی مصی کنار گذاشتن، خیلی هایی که بعداً در نوجوونی تحت تأثیر اون بودن، حتی اونایی که یواش یواش از هرحجابی که داشتن یک پله تحت این القایات پایین تر اومدن،
باید باید این دیالوگ های معصومه علینژاد رو بشنون. بشنون که با ریسمان پوسیده کجا به کجا رفتن .
و بعد با اراده هر تصمیمی که خواستن بگیرن
مصاحبه مصی علی نژاد همین روزهایی که ما زیر بمبارانیم
باید باید این دیالوگ های معصومه علینژاد رو بشنون. بشنون که با ریسمان پوسیده کجا به کجا رفتن .
و بعد با اراده هر تصمیمی که خواستن بگیرن
مصاحبه مصی علی نژاد همین روزهایی که ما زیر بمبارانیم
۱۱:۱۹
بازارسال شده از 🔹وَهَبْ
۷:۱۴
بازارسال شده از ادراکات | فاطمه رایگانی
نامهٔ نوه دکتر حداد عادل به عمه شهیدش (عروس شهید رهبر شهید):
بسمالله برای «عمه جانم، عمه زهرا»
امروز داغ تو روی قلبم سنگینی می کند و بغض راه گلویم را بسته است. حس میکنم برای ادای دین باید از یاد تو بگویم و بنویسم. از درس هایت، از سبک زندگیت؛ میدانم قطره ای از رودی است که چند روزی میشود به اقیانوس پیوسته. اما به مدد صاحب این روزها٬ امام حسن مجتبی برایت مینویسم.مرور سبک زندگی پربرکتت الگوی ماست؛ من باور دارم که هر معلمی که به شهادت میرسد٬ مصداق گندمی است که از بر خاک افتادنش کشتزاری می روید و چون آیه آخر سوره فتح گیاهی خواهد شد که جوانه های کوچکی از کنارش می روید و کمکم آن جوانه ها تبدیل به ساقه هایی ستبر و قوی می شوند.
شخصیتت ابعاد مختلفی داشت. هم معلم و معاونی بودی که مدرسه بر محورت میچرخید، هم همسر و مادری که بیتی را پاسداری می کرد تا سرباز امامزمان تربیت کند.
میگفتی حفظ برکت در یک خانه آدابدانی و حرمت نگهداشتن دارد؛ یادم هست یک بار برادرم خواست با پا گوشه سفره را مرتب کند که با مهربانی همیشگی ات یادآوری کردی که سفره حرمت دارد و باید آدابش را رعایت کرد.
درباره اسراف خیلی حساس بودی. نان سنگک می خریدی و غذاهای نانی زیادی درست میکردی اما اگر کمی نان ها خشک یا بیات میشد زود غذایی مثل کلجوش درست می کردی تا استفاده شود؛ اگر باز هم خرده نانی میماند آرد میکردی تا برای سوخاری از آن استفاده کنی.
سفارش می کردی وقتی میروم خرید کیلویی میوه نخرم. همه چیز را دانهای و به تعداد نیاز بخرم تا اسراف نشود.
هنرمند بودی و خیاطی می کردی. روز عروسیم یادت هست؟ خودت رفتی گل خریدی و با دستان هنرمندت سفره و پرده عقدم را آماده کردی. هر نوزادی که در فامیل به دنیا میآمد برایش یک ساک کودک، بالشت یا چیز دیگری میدوختی و با اضافه پارچهها هم یک پتو چهلتکه درست میکردی.دلم میخواهد روی بالشتی که برای پسرم ابوالفضل دوختی سر بگذارم و گریه کنم تا شاید آتش قلبم آرام بگیرد.
میدانم که تو حالا در کنار بانوی الگو و هم نامت،حضرت زهرا هستی اما قلبم می سوزد از دروغ هایی که راحت به زبانها میآمد و میرفت اما داغی ابدی به دل تو و عزیزانت شد.
تو که حتی در وضعیت استراحت مطلق بارداری عروسک های سیسمونی فرزندت را خودت میدوختی اما میگفتند در انگلیس محمدباقرت را به دنیا آوردی و سیسمونیش را آنجا خریدی. تو با این حد از هنر و خلاقیت و ظرافت که همنشین ایمان شده بود را چه نیازی به این داستان ها؟ شمایی که همیشه مدافع تولیدکننده ایرانی بودی؟انگار همین دیروز بود که باهم به بازار رفتیم تا برای مدرسه خرید کنیم و بهانه و فرصتی باشد برای این که با شما درددل کنم. مرا بردی به مغازهای و گفتی اگر جوراب خواستی اینجا جورابهای ایرانی خوبی دارد. مغازه دیگری برای شلوار ایرانی معرفی کردی و همین طور که داشتیم خرید می کردیم چشمم روی روسریای مکث کرد و یک ماه بعد وقتی آن را به عنوان عیدی به من دادی فهمیدم چقدر به جزییات دقت میکنی و از چشمانم خوانده بودی که از آن خوشم آمده است.
یادم نمیرود آن روز که باهم به راهپیمایی روز قدس رفته بودیم و هنگام برگشت جلوی میوهفروشی مکثی کردی. شب که شد دیدم بچههایت کلی ذوق کردهاند؛ چون با وجود این که اواخر بهار بود گفتند ما میوه های نوبرانه نمیخریم اما حالا که تو مهمان ما هستی ، مامان برای بعد از افطار گوجه سبز و توت فرنگی برایت خریده.
چه زیبا هوای همهمان را داشتی، چطور باورکنم از آن خانهی ساده که هر وقت چیزی ناراحتمان می کرد به آن پناه میبردیم، چیزی نمانده؟
به کودکیم فکر میکنم که وقتی چهارشنبه مامان میخواست برود دانشگاه من را میآورد خانه شما. دلم برای این که با غذا و سس در بشقابم نقاشی بکشی تا غذایم را بخورم تنگ شده. حالا حتی شکلک همیشه خندان داخل بشقاب هم با من گریه می کند.
این امواج دلتنگی مدام من را به ساحل خاطرات خانه نورانی شما میآورد. خانه ای که حتی تا همین اخیر مبل هم نداشت و بعد سالها یک مبل راحتی ساده گرفتی تا وقتی مامان جون به خانه شما میآیند کمرشان درد نگیرد.کسی میان این همه دروغ باور میکند بی آلایشی و سبک زندگی دور از مصرف گرایی شما را؟میگفتی نرگس به رفتارهای آدم ها نگاه نکن به این فکر کن چه علت هایی این رفتارها را به وجود آورده و من این روزها مدام از خودم می پرسم کدام علت شما را این طور به حرکت و تکاپو وا میداشت؟ چه طور سرچشمه جاذبه الهی شما را به خود جذب می کرد که این گونه در جوش و خروش به سمتش حرکت می کردی؟اگر خدای نکرده والدین یکی از بچه های مدرسه فوت میشد تو خودت را می رساندی، مادری می کردی، می خندادی و به گریه می انداختی تا او در خود فرو نریزد. حال چه کسی به دل های یتیمانت تسلا خواهد داد؟خدا ما را بیامرزد و شهید بمیراند و بتوانیم ادامه دهنده راه شما و رهبر شهیدمان باشیم.
بسمالله برای «عمه جانم، عمه زهرا»
امروز داغ تو روی قلبم سنگینی می کند و بغض راه گلویم را بسته است. حس میکنم برای ادای دین باید از یاد تو بگویم و بنویسم. از درس هایت، از سبک زندگیت؛ میدانم قطره ای از رودی است که چند روزی میشود به اقیانوس پیوسته. اما به مدد صاحب این روزها٬ امام حسن مجتبی برایت مینویسم.مرور سبک زندگی پربرکتت الگوی ماست؛ من باور دارم که هر معلمی که به شهادت میرسد٬ مصداق گندمی است که از بر خاک افتادنش کشتزاری می روید و چون آیه آخر سوره فتح گیاهی خواهد شد که جوانه های کوچکی از کنارش می روید و کمکم آن جوانه ها تبدیل به ساقه هایی ستبر و قوی می شوند.
شخصیتت ابعاد مختلفی داشت. هم معلم و معاونی بودی که مدرسه بر محورت میچرخید، هم همسر و مادری که بیتی را پاسداری می کرد تا سرباز امامزمان تربیت کند.
میگفتی حفظ برکت در یک خانه آدابدانی و حرمت نگهداشتن دارد؛ یادم هست یک بار برادرم خواست با پا گوشه سفره را مرتب کند که با مهربانی همیشگی ات یادآوری کردی که سفره حرمت دارد و باید آدابش را رعایت کرد.
درباره اسراف خیلی حساس بودی. نان سنگک می خریدی و غذاهای نانی زیادی درست میکردی اما اگر کمی نان ها خشک یا بیات میشد زود غذایی مثل کلجوش درست می کردی تا استفاده شود؛ اگر باز هم خرده نانی میماند آرد میکردی تا برای سوخاری از آن استفاده کنی.
سفارش می کردی وقتی میروم خرید کیلویی میوه نخرم. همه چیز را دانهای و به تعداد نیاز بخرم تا اسراف نشود.
هنرمند بودی و خیاطی می کردی. روز عروسیم یادت هست؟ خودت رفتی گل خریدی و با دستان هنرمندت سفره و پرده عقدم را آماده کردی. هر نوزادی که در فامیل به دنیا میآمد برایش یک ساک کودک، بالشت یا چیز دیگری میدوختی و با اضافه پارچهها هم یک پتو چهلتکه درست میکردی.دلم میخواهد روی بالشتی که برای پسرم ابوالفضل دوختی سر بگذارم و گریه کنم تا شاید آتش قلبم آرام بگیرد.
میدانم که تو حالا در کنار بانوی الگو و هم نامت،حضرت زهرا هستی اما قلبم می سوزد از دروغ هایی که راحت به زبانها میآمد و میرفت اما داغی ابدی به دل تو و عزیزانت شد.
تو که حتی در وضعیت استراحت مطلق بارداری عروسک های سیسمونی فرزندت را خودت میدوختی اما میگفتند در انگلیس محمدباقرت را به دنیا آوردی و سیسمونیش را آنجا خریدی. تو با این حد از هنر و خلاقیت و ظرافت که همنشین ایمان شده بود را چه نیازی به این داستان ها؟ شمایی که همیشه مدافع تولیدکننده ایرانی بودی؟انگار همین دیروز بود که باهم به بازار رفتیم تا برای مدرسه خرید کنیم و بهانه و فرصتی باشد برای این که با شما درددل کنم. مرا بردی به مغازهای و گفتی اگر جوراب خواستی اینجا جورابهای ایرانی خوبی دارد. مغازه دیگری برای شلوار ایرانی معرفی کردی و همین طور که داشتیم خرید می کردیم چشمم روی روسریای مکث کرد و یک ماه بعد وقتی آن را به عنوان عیدی به من دادی فهمیدم چقدر به جزییات دقت میکنی و از چشمانم خوانده بودی که از آن خوشم آمده است.
یادم نمیرود آن روز که باهم به راهپیمایی روز قدس رفته بودیم و هنگام برگشت جلوی میوهفروشی مکثی کردی. شب که شد دیدم بچههایت کلی ذوق کردهاند؛ چون با وجود این که اواخر بهار بود گفتند ما میوه های نوبرانه نمیخریم اما حالا که تو مهمان ما هستی ، مامان برای بعد از افطار گوجه سبز و توت فرنگی برایت خریده.
چه زیبا هوای همهمان را داشتی، چطور باورکنم از آن خانهی ساده که هر وقت چیزی ناراحتمان می کرد به آن پناه میبردیم، چیزی نمانده؟
به کودکیم فکر میکنم که وقتی چهارشنبه مامان میخواست برود دانشگاه من را میآورد خانه شما. دلم برای این که با غذا و سس در بشقابم نقاشی بکشی تا غذایم را بخورم تنگ شده. حالا حتی شکلک همیشه خندان داخل بشقاب هم با من گریه می کند.
این امواج دلتنگی مدام من را به ساحل خاطرات خانه نورانی شما میآورد. خانه ای که حتی تا همین اخیر مبل هم نداشت و بعد سالها یک مبل راحتی ساده گرفتی تا وقتی مامان جون به خانه شما میآیند کمرشان درد نگیرد.کسی میان این همه دروغ باور میکند بی آلایشی و سبک زندگی دور از مصرف گرایی شما را؟میگفتی نرگس به رفتارهای آدم ها نگاه نکن به این فکر کن چه علت هایی این رفتارها را به وجود آورده و من این روزها مدام از خودم می پرسم کدام علت شما را این طور به حرکت و تکاپو وا میداشت؟ چه طور سرچشمه جاذبه الهی شما را به خود جذب می کرد که این گونه در جوش و خروش به سمتش حرکت می کردی؟اگر خدای نکرده والدین یکی از بچه های مدرسه فوت میشد تو خودت را می رساندی، مادری می کردی، می خندادی و به گریه می انداختی تا او در خود فرو نریزد. حال چه کسی به دل های یتیمانت تسلا خواهد داد؟خدا ما را بیامرزد و شهید بمیراند و بتوانیم ادامه دهنده راه شما و رهبر شهیدمان باشیم.
۱۴:۱۶
بازارسال شده از خبرگزاری فارس
۱۹:۰۹
چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنمچای مینوشم ولی از اشک،فنجان پُر شدهست...#رهبر_شهید#فاضل_نظری#افطار
۱۸:۱۵
چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنمچای مینوشم ولی از اشک،فنجان پُر شدهست...
دست آقا هنوز زخمی نشده بود
#رهبر_شهید#فاضل_نظری#افطار
دست آقا هنوز زخمی نشده بود
۱۸:۱۶
بازارسال شده از اصرار
این مثلا کشور و ملت قلابی که به اتکای پناهگاه و اتاق فرار سرهم شده، رفتارهای خاص خودش را هم مثل یک فرهنگ مختص خودش دارد. خبرنگارهای صهیونیست میگویند که برخی افراد در مراکز خرید و رستورانها عمداً تا لحظه به صدا درآمدن آژیرها و تعطیل شدن مغازهها صبر میکنند تا از هرج و مرج سوءاستفاده کرده و بلافاصله بدون پرداخت صورتحسابشان فرار کنند.
@ESRAR3
@ESRAR3
۱۴:۲۴
۱۹:۱۳
بازارسال شده از آقای شهید ☫
روایت شماره ۱۰: وصلههایی بر آرزو 
زمستانِ مشهد شوخی نداشت؛ سرما از روی پوست رد میشد و تا مغز استخوان نفوذ میکرد
. در آن روزهای سرد، تمامِ ذوق و اشتیاقِ «سید علیِ» کوچک، در پاپوشی خلاصه شده بود که قرار بود گرمابخشِ قدمهایش باشد
. او مثل خیلی از بچههای محله، یک کنجکاویِ کودکانه در دل داشت: تجربهی پوشیدنِ یک جفت «کفش بنددار». برای او، آن بندهای نازک که روی کفش گره میخوردند، شکوهِ خاصی داشتند که با گیوههای تابستانی و کفشهای سادهی «میرزایی» فرق میکرد
.
اما در خانهی آقا سید جواد، همهچیز با ترازوی «قناعت» اندازه میشد
. پدر، عالمی زاهد و باوقار بود که زندگیاش در نهایتِ سادگی میگذشت و پولی برای تشریفاتِ غیرضروری نداشت
. سهم بچهها از زمستان، همان کفشهای میرزاییِ مقاوم و بیبند بود. بالاخره روزی که سید علی منتظرش بود رسید و یک جفت کفش نو برایش تهیه شد. اما وقتی پایش را داخل چرمِ سفتِ کفش کرد، متوجه شد که کفشها به شدت تنگ هستند
.
در آن لحظه، سید علی با خودش فکر کرد: «لابد اینها را پس میدهند و چون دیگر از این مدلِ ساده در مغازه نیست، شاید یک مدلِ دیگر برایم بخرند!» او در خیالش، خودش را با کفشهای جدیدی تصور میکرد که به راحتی در آنها قدم میزند
.
جیبِ خالی اما دلِ پُرِ پدر، راهِ دیگری پیدا کرد. آقا سید جواد که نمیخواست بگذارد کفشِ نو بلااستفاده بماند و بضاعتِ تعویض هم نبود، راهِ حلی پیدا کرد که نشاندهندهی تلاشِ صمیمانهی او برای حلِ مشکل با کمترین هزینه بود. او کفشها را پیش پینهدوز محله برد و گفت: «لبههای این کفش را بشکاف و سوراخ کن تا بند از آن رد شود؛ اینطوری گشاد میشود و به پای بچه میرود
.»
وقتی سید علی شنید که قرار است کفشهایش «بنددار» شوند، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید
. او تمامِ آن روز را با تصورِ کفشهای محبوبش سپری کرد. اما وقتی کفشها از مغازهی پینهدوزی برگشتند، منظرهای متفاوت پیش رویش بود. پینهدوز برای باز کردنِ فضا، لبههای چرم را شکافته و بندهایی زمخت و ناهماهنگ از میان آنها رد کرده بود؛ ترکیبی که با کفشهای بندیِ بازاری خیلی فرق داشت
.
بغضِ کوتاهی راه گلوی سید علی را بست
. این آن تصویری نبود که در ذهن ساخته بود. اما وقتی به چهرهی مصمم و زحمتکشِ پدر نگاه کرد که چطور سعی کرده بود با همان داشتههای اندک، نیازی از فرزندش را برطرف کند، سکوت کرد
. او در آن لحظه، درسِ بزرگی از واقعیتهای زندگی آموخت. سعیِ پدر برای آنکه با همان بضاعتِ کم، آرزوی فرزندش را بیپاسخ نگذارد، در لابلای همان دوختودوزهای ساده پنهان بود
.
سید علی یاد گرفت که قناعت ، یعنی قدردانی از تلاشی که پشتِ یک هدیهی ساده نهفته است. او با همان کفشها در کوچههای خاکی دوید و بزرگ شد، اما یادش ماند که گاهی برکت، نه در زیباییِ ظاهر، که در صداقت و محبتی است که میان اعضای یک خانوادهی صمیمی جریان دارد
.
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #خاطرات_کودکی
روایت قبل: روایت شماره ۹: مأموریتِ شبانه برای دیپلم 
@aghayeshahid
زمستانِ مشهد شوخی نداشت؛ سرما از روی پوست رد میشد و تا مغز استخوان نفوذ میکرد
اما در خانهی آقا سید جواد، همهچیز با ترازوی «قناعت» اندازه میشد
در آن لحظه، سید علی با خودش فکر کرد: «لابد اینها را پس میدهند و چون دیگر از این مدلِ ساده در مغازه نیست، شاید یک مدلِ دیگر برایم بخرند!» او در خیالش، خودش را با کفشهای جدیدی تصور میکرد که به راحتی در آنها قدم میزند
جیبِ خالی اما دلِ پُرِ پدر، راهِ دیگری پیدا کرد. آقا سید جواد که نمیخواست بگذارد کفشِ نو بلااستفاده بماند و بضاعتِ تعویض هم نبود، راهِ حلی پیدا کرد که نشاندهندهی تلاشِ صمیمانهی او برای حلِ مشکل با کمترین هزینه بود. او کفشها را پیش پینهدوز محله برد و گفت: «لبههای این کفش را بشکاف و سوراخ کن تا بند از آن رد شود؛ اینطوری گشاد میشود و به پای بچه میرود
وقتی سید علی شنید که قرار است کفشهایش «بنددار» شوند، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید
بغضِ کوتاهی راه گلوی سید علی را بست
سید علی یاد گرفت که قناعت ، یعنی قدردانی از تلاشی که پشتِ یک هدیهی ساده نهفته است. او با همان کفشها در کوچههای خاکی دوید و بزرگ شد، اما یادش ماند که گاهی برکت، نه در زیباییِ ظاهر، که در صداقت و محبتی است که میان اعضای یک خانوادهی صمیمی جریان دارد
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #خاطرات_کودکی
@aghayeshahid
۱:۵۱