عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
#سرگذشت#نقش_قالی#قسمت_نهم
یک روز که داشتند از دست‌های پینه‌بسته‌ی صغری در حالِ گره‌زدن, فیلم می‌گرفتند، دلال از کنارِ خانه‌ی زینب رد شد.
ایستاد و با غیظ به دوربین نگاه کرد.سامان متوجه شد. دوربین را به سمتِ دلال چرخاند.«آقا، می‌خواید شما هم چیزی بگید؟ درباره‌ی این تغییری که تو روستا افتاده؟»
دلال صورتش را برگرداند و با بی‌احترامی گفت: «اینا همه‌اش بازیه. این بچه داره دخترایِ مردم رو هوایی می‌کنه. فردا که مشتری‌های اینترنتی‌شون رفتن، کی می‌خواد قالی‌های اینا رو بخره؟»
زینب از درِ خانه بیرون آمد. آرام و محکم گفت:«عمو، اگه ما رو می‌خرن، چون کارمون خوبه. اگه بازار عوض شده، ما هم عوض شدیم. ترسوندنِ ما دیگه فایده‌ای نداره.»
مستندساز این صحنه را شکار کرد؛ تضادِ بینِ نگاهِ کهنه‌ی دلال و قامتِ ایستاده‌ی زینب.
شبِ آخر، وقتی سامان داشت تجهیزاتش را جمع می‌کرد، زینب کنارِ ماشین ایستاد.
«فکر می‌کنی این فیلم قراره چه کاری بکنه؟»
سامان به آسمانِ پرستاره‌ی ده‌بالا نگاه کرد.
«زینب‌خانم، این فیلم قراره نشون بده که چطور یه دخترِ هفده‌ساله، بدونِ اینکه از مرزهایِ روستا بیرون بره، تونست مرزهایِ فکریِ یه کلِ بازار رو جابه‌جا کنه. این فیلم دیگه فقط مالِ تو نیست، مالِ همه‌یِ اوناییه که فکر می‌کنن مجبورن تسلیم بشن.»
وقتی ماشینِ سامان از روستا دور شد، ده‌ دوباره به سکوتِ شبانه‌اش برگشت. اما زینب دیگر آن دخترِ سابق نبود. او حالا می‌دانست که داستانِ زندگی‌اش از دیوارهایِ گلیِ این روستا فراتر رفته است.
چند روز بعد، اولین پیش‌نمایشِ کوتاهِ مستند در صفحه‌ی «فرهنگِ هنر» منتشر شد.
هزاران بازدید در چند ساعت. کامنت‌ها سرازیر شدند. مردم از سراسرِ ایران برایِ زینب و دخترهایِ ده‌بالا پیامِ تحسین فرستادند.
زینب وقتی گوشی را به مادرش نشان داد، سکینه لبخند زد؛ لبخندی که برای اولین بار، اثری از نگرانی در آن نبود.
غلامرضا شب در ایوان نشست و گفت:
«حالا دیگه همه می‌دونن که دخترِ من، فقط قالی نمی‌بافه… داره یه راهِ تازه باز می‌کنه.»
و حالا، داستانِ زینب در آستانه‌ی یک تغییرِ بزرگ‌تر است:
مستندِ «سرو و انار» در چند جشنواره‌ی معتبرِ فیلمِ کوتاه انتخاب شده است. از طرفی، یک گالریِ بزرگ در شهر به زینب پیشنهاد داده که یک هفته غرفه‌ی اختصاصی برایِ آموزش و فروشِ محصولاتِ دخترانِ ده‌بالا داشته باشد.مستندِ سامان که پخش شد، اعتبارِ زینب در شهر به اوج رسید. دیگر فقط مشتریانِ عادی نبودند که پیام می‌دادند؛ صاحبانِ گالری‌ها و حتی طراحانِ دکوراسیونِ داخلی هم سراغِ زینب را می‌گرفتند.
اما در ده‌، این شهرت، مثلِ ابری سیاه روی سقفِ خانه‌های قدیمی سایه انداخته بود.
دلال‌ها که می‌دیدند دیگر نمی‌توانند با تهدیدِ مستقیم، زینب را عقب برانند، استراتژی‌شان را عوض کردند. آن‌ها به سراغِ «ترس‌های قدیمی» رفتند.
یک بعدازظهر، صغری با چشم‌های سرخ و گرفته به خانه‌ی زینب آمد. زینب مشغولِ نقشه‌خوانی برایِ یکی از قالی‌هایِ جدید بود.
«زینب… نمی‌تونم دیگه بیام.»
زینب دست از کار کشید. «چی شده صغری؟ باز بابات چیزی گفته؟»

۶۰۴

۲۰:۴۷

#سرگذشت#نقش_قالی#قسمت_دهم
صغری سرش را پایین انداخت. «نه… بابام نیست. عمویِ تو…
دیروز اومد دمِ خونه‌مون. به مامانم گفت زینب داره بچه‌های مردم رو بی‌حیا می‌کنه. گفت این کارها تهش برای ما ننگ می‌اره.
می‌گفت وقتی فیلم‌تون تویِ شهر پخش بشه، دیگه هیچ‌کس ما رو نمی‌گیره چون سرمون گرمِ گوشی و اینترنت شده.»
زینب به دهانش تکیه داد. «این همش دروغه، صغری.
می‌خوان ما رو جدا کنن تا دوباره بتونن بهمون قیمتِ کم بدن.»
صغری به دست‌هایش نگاه کرد. «شاید… ولی مامانم می‌ترسه. می‌گه دیگه اجازه نمی‌ده بیام این‌جا.»
زینب همان شب فهمید که نقشه‌ی دلال‌ها چیست: آن‌ها نمی‌خواستند او را شکست بدهند، می‌خواستند او را «تنها» کنند.
آن‌ها به مادرِ فاطمه گفته بودند که زینب دارد پولِ قالی‌ها را برای خودش برمی‌دارد و سهمِ بقیه را کمتر می‌دهد.
به برادرِ مهتاب گفته بودند که این مستندسازها آمده‌اند تا از فقرِ آن‌ها فیلمِ کمدی بسازند و مسخره‌شان کنند.
تفرقه مثلِ موریانه، درزهایِ دیوارِ صمیمیتِ بینِ دخترها را خورده بود.
هفته‌ی بعد، وقتی زینب درِ اتاق را باز کرد تا کلاس را شروع کند، فقط فاطمه آمده بود. صغری، مهتاب و حلیمه نیامده بودند.
فاطمه با صدایی لرزان گفت: «زینب، اونا می‌گن اگه تو واقعاً راست می‌گی، چرا صورتت رو تویِ فیلم این‌قدر پررنگ نشون دادی؟
می‌گن تو می‌خوای خودت بشی همه‌کاره‌ی روستا.»
زینب احساس کرد گلویش فشرده می‌شود.این همان دردی بود که مش غلام هشدارش را داده بود: «مراقب باش تنهاتر نشی.»
دلال‌ها از این سکوت و خالی بودنِ اتاقِ زینب استفاده کردند.
دوباره شروع کردند به رفت‌وآمد با همان وانت‌هایِ کهنه و همان قیمت‌هایِ پایین. آن‌ها به خانواده‌ها می‌گفتند:
«دیدید؟ آخرش اینترنت و دوربین برایِ این دخترها نون و آب نشد.
بیاید قالی‌تون رو بفروشید که حداقل نونِ شب‌تون در بیاد.»
زینب از پنجره، دور شدنِ وانتِ دلال را دید که قالیِ صغری را با قیمتی ناچیز برده بود.
خشمِ فروخورده‌ای در سینه‌اش بود، اما می‌دانست با دعوا کردنِ دخترها یا بحث با خانواده‌ها، فقط شکاف را بیشتر می‌کند.
شب، مش غلام در حیاط نشسته بود. زینب کنارش نشست.
«بابا… دارن همه چی رو خراب می‌کنن. دخترها رو ترسوندن. دارن دوباره همون مسیرِ قبلی رو می‌رن.»
مش غلام به ماه نگاه کرد. «دخترم، وقتی داری یه راهِ سنگلاخ رو آسفالت می‌کنی، همون اولش که نمی‌شه صاف برونی.
سنگ‌ها رو باید یکی‌یکی برداری. اونا فکر می‌کنن تو می‌خوای بزرگِ روستا بشی.
ترسوندنشون که تو هم مثلِ دلال‌ها قراره بالاخره یه روز حق‌شون رو بخوری.»
زینب سرش را روی زانویِ پدر گذاشت. «من فقط می‌خواستم…»
«می‌دونم چی می‌خواستی. ولی برای اینکه اونا دوباره بهت اعتماد کنن، دیگه نباید درسِ “فروش” بدی. باید درسِ “صداقت” بدی.»
زینب نقشه‌ای کشید. او نمی‌توانست با دلال بجنگد، اما می‌توانست شفافیت را به نهایت برساند.
او تمامِ مدارکِ فروشِ قالیِ خودش را جمع کرد.
فاکتورهایِ خریدِ نخ، هزینه‌ی پست، و پیام‌هایِ راضیه که سهمِ دقیقِ زینب و سهمِ هنرمند را مشخص کرده بود، همه را پرینت گرفت.
ادامه دارد

۶۳۶

۲۰:۵۰

#سرگذشت#نقش_قالی#قسمت_یازدهم
او تمامِ مدارکِ فروشِ قالیِ خودش را جمع کرد. فاکتورهایِ خریدِ نخ، هزینه‌ی پست، و پیام‌هایِ راضیه که سهمِ دقیقِ زینب و سهمِ هنرمند را مشخص کرده بود، همه را پرینت گرفت.
صبحِ روزِ بعد، او به خانه‌ی صغری، مهتاب و بقیه رفت. بدونِ اینکه بگوید «چرا نیامدید»، فقط کاغذها را رویِ میزِ هر کدام‌شان گذاشت.
«من نمی‌خوام همه‌کاره باشم. این لیستِ همه‌یِ پولیه که تویِ این ماه‌ها جا‌به‌جا شده. ببینید چقدر برایِ نخ دادم، چقدرِ اون مشتریِ تهرانی پول داده و چقدرش دقیقاً به دستِ من رسیده. اگه یک ریالِ ناحق دیدید، دیگه هیچ‌وقتِ اسمِ منو نیارید.»
او این کار را برایِ تک‌تک‌شان انجام داد. وقتی به خانه‌ی صغری رفت، مادرِ صغری ایستاده بود و به کاغذها نگاه می‌کرد. زینب فقط گفت: «خاله، من دخترِ همین خاکم. من با دلال‌ها فرق دارم چون من ریشه‌ام همین‌جاست. من نمی‌خوامِ کسی رو پایین بکشم، می‌خوام همه‌مون با هم بالا بریم.»
عصرِ همان روز، در حیاطِ خانه‌ی زینب، صدایِ پا آمد.
اول صغری بود، با سرافکندگی. بعد مهتاب، و بعد حلیمه.
آن‌ها حرفی نزدند. فقط نشستند پایِ دار.
زینب لبخند زد. اما می‌دانست که جنگِ اصلی هنوز باقی است. دلال‌ها شکست را نمی‌پذیرند. آن‌ها حالا که تفرقه جواب نداده بود، احتمالاً به سراغِ راهِ بدتری می‌رفتند: تخریبِ اعتبارِ قالی‌ها در فضایِ مجازی.
زینب نگاهی به دوربینِ گوشی‌اش کرد. باید برایِ قدمِ بعدی آماده می‌شد.
حالا در ده‌بالا، زینب فهمیده است که برایِ رهبری کردن، باید اولِ از همه «اعتماد» را به عنوانِ محکم‌ترین تار و پودِ قالی ببافد. اما دلال‌ها در حالِ تدارکِ یک نقشه‌ی جدید هستند.
فصل ششم: فرشِ قرمزِ خاکیدعوت‌نامه‌ی نمایشگاه بزرگ صنایع‌دستی ، روی میزی در خانه بود؛ یک کاغذِ گلاسه با حاشیه‌های طلایی که برای زینب، بیش از هر سندِ رسمی دیگری، ارزش داشت. اما این دعوت‌نامه، در فضایِ ملتهبِ روستا، حکمِ بنزین روی آتش را داشت.
دلال‌ها در قهوه‌خانه‌ی ده شایعه انداخته بودند که زینب قرار است در شهر، حق‌الامتیازِ قالی‌های تمامِ دخترانِ روستا را به یک شرکتِ بزرگ بفروشد و آن‌ها را برای همیشه «برده‌ی مدرنِ» شهرنشین‌ها کند. ترس، دوباره در چشمانِ مادرانِ روستا رخنه کرده بود.
زینب تصمیمش را گرفته بود. او باید به شهر می‌رفت، نه برایِ فروشِ قالی‌هایش، بلکه برایِ اینکه در حضورِ خودِ مردم و مسئولین، «حقیقت» را فریاد بزند. او می‌خواست آنجا، در مرکزِ استان، برای همه روشن کند که قالی‌هایِ ده‌بالا نه برده‌داری است و نه بازیِ مجازی، بلکه تولدِ دوباره‌ی هنرِ زنانِ این سرزمین است.
روزِ حرکت، فقط پدرش همراهش بود. درِ خانه‌ی صغری و دیگر دخترها بسته بود؛ آن‌ها هنوز در تردیدِ بینِ ترسِ از دلال و اعتمادِ به زینب، دست‌وپاز می‌زدند.
زینب، با یک بقچه‌ی پارچه‌ای که سه تا از بهترین قالی‌هایش (از جمله همان «سرو و انار» معروف) در آن بود، سوارِ وانتِ قدیمیِ پدر شد.
شهر، غرق در نور و شلوغی بود. وقتی زینب به محلِ برگزاری نمایشگاه در باغ‌موزه رسید،

۳۷۰

۵:۰۴

#سرگذشت#نقش_قالی#قسمت_دوازدهم
زینب انگار وارد سیاره‌ی دیگری شده بود. غرفه‌هایِ لوکس، دکورهایِ مدرن و آدم‌هایی با لباس‌های گران‌قیمت. غرفه‌ی زینب، در گوشه‌ای از سالن، ساده و بی‌آلایش بود. او پارچه‌ی قالی‌ها را پهن کرد.
روزِ اول، سخت‌ترین روز بود. مردم رد می‌شدند. نگاه می‌کردند، اما وقتی می‌دیدند زینب یک دخترِ روستایی با لباسِ محلی است، فکر می‌کردند شاید این‌ها «کارهایِ کارگاهی» ارزان‌قیمت هستند.
اما زینب، همان چیزی را اجرا کرد که در خلوتِ اتاقش تمرین کرده بود. او به جایِ «فروشنده»، یک «قصه‌گو» شد.
هر بار کسی می‌پرسید «قیمت چند؟»، زینب نمی‌گفت «فلان قدر». می‌گفت:
«این قالی، داستانِ خشکسالیِ پارسالِ دهِ ماست. مادرم وقتی این نقش را می‌بافت، دعا می‌کرد که چشمه‌ی روستا دوباره بجوشد. شما دارید یک ساعت از عمرِ زنی را می‌خرید که با امید، گره به گره، این نقش را زنده نگه داشته است.»
سحرِ کلماتِ او، سالنِ نمایشگاه را تکان داد. مردم دورِ غرفه‌ی ساده‌ی او جمع شدند. فیلمی که سامان ساخته بود، در یک تلویزیونِ کوچکِ کنارِ غرفه پخش می‌شد. خیلی‌ها با دیدنِ صورتِ مصممِ زینب در فیلم و دیدنِ خودش در واقعیت، اشک در چشمانشان جمع شد.
روزِ دوم، اتفاقِ بزرگ افتاد. دلالِ اصلیِ ده که انگار طاقت نیاورده بود، با دو نفر از همدستانش به نمایشگاه آمد. آن‌ها با سر و صدای زیاد، واردِ غرفه شدند.
«این قالی‌ها مالِ این دختر نیست! این‌ها کارِ کارگاه‌هایِ ماست که دزدیده! شما دارید از یه شیاد خرید می‌کنید!»
صدایِ هیاهویِ آن‌ها، توجهِ مسئولانِ نمایشگاه و خبرنگاران را جلب کرد. جمعیت ایستاد. زینب در قلبِ طوفان بود. ضربانِ قلبش بالا رفت، اما دست‌هایش را پشتِ قالی پنهان کرد تا لرزش‌شان معلوم نشود.
او یادِ تمامِ شب‌هایی افتاد که پشتِ دارِ قالی نشسته بود. یادِ تمامِ پینه‌هایِ دستش.
زینب جلو آمد. صدایش را برایِ تمامِ سالن بلند کرد:
«اگر این قالی‌ها کارِ کارگاه‌هایِ شماست، پس بگویید کدامتان می‌توانید گره‌هایِ پشتِ این کار را بازخوانی کنید؟ این گره‌ها امضایِ من و مادرم است! اگر این قالی‌ها مالِ شماست، چرا هیچ‌کدام‌تان نمی‌توانید قصه‌یِ پشتِ این نقش‌ها را برایِ خریدار بگویید؟»
سکوتی مرگبار سالن را فرا گرفت. زینب ادامه داد:
«شما قالی را با وزنِ پشمش می‌خرید. من قالی را با وزنِ غیرتش می‌بافم. این مردم اینجا نیامده‌اند که جنسِ بنجل بخرند؛ آن‌ها آمده‌اند تا به هنرِ دستِ زنِ ایرانی احترام بگذارند، نه به واسطه‌گریِ شما.»
حاضرین شروع کردند به تشویق. یکی از خبرنگاران که دوربین‌اش را روشن کرده بود، جلو آمد: «خانم، شما در موردِ ادعایِ این آقایان چه مدرکی دارید؟»
زینب، همان پوشه‌ای را که در روستا به دخترها نشان داده بود، باز کرد. فاکتورها، عکس‌هایِ مراحلِ بافت، و اسامیِ تمامیِ دخترانِ ده‌بالا.
دلال‌ها، در میانِ نگاه‌هایِ خشمگینِ مردم و لنزِ دوربینِ خبرنگاران، راهی جز فرار نداشتند. آن‌ها نمایشگاه را با رسوایی ترک کردند.
آن شب، وقتی زینب به هتلِ ارزان‌قیمت‌اش برگشت، گوشی‌اش در حالِ انفجار بود. پیام‌هایی از صغری، مهتاب و مادرش.
صغری نوشته بود:
«زینب! همه داریم فیلمِ زنده رو می‌بینیم. کلِ ده جمع شدن جلویِ گوشیِ بزرگِ مسجد دارن نگاه می‌کنن. همه فهمیدن کی راست می‌گه… عموت الان از ده فرار کرد. زینب، ما اشتباه کردیم. ما رو ببخش.»
زینب لبخندی زد و به قالیِ «سرو و انار» که در گوشه‌ی اتاق بود نگاه کرد. او دیگر فقط یک بافنده نبود؛ او «آزادیِ» روستا را با همان گره‌هایِ کوچکِ پشمی، از چنگِ تاریکی درآورده بود.
وقتی صبحِ روزِ بعد به ده برگشت، ماشینِ وانت‌اش با دسته‌گل‌هایِ وحشیِ دخترانِ روستا استقبال شد. دلال‌ها دیگر در ده‌ جایی نداشتند. مسیر، برای همیشه باز شده بود.
پایانی فصل آخر: وقتی سرو ریشه می‌گیردصبحِ روزی که زینب به ده‌ برگشت، آفتاب جور دیگری می‌تابید؛ انگار روی شانه‌های روستا نشسته بود و می‌گفت: «حالا نوبتِ روشنایی است.»
وانتِ پدر، آرام از جاده‌ی خاکی بالا رفت. در پیچِ آخر، زینب صدای همهمه شنید. ابتدا خیال کرد مراسمی در مسجد است؛ اما وقتی واردِ کوچه شد، قلبش یک‌باره ایستاد.
تمامِ دخترانِ روستا، با لباس‌های محلی و دست‌هایی که هنوز بویِ پشم تازه می‌داد، جلویِ در ایستاده بودند. مادرها کنارشان، و حتی پیرمردهایی که همیشه با تردید به کارهایِ جدید نگاه می‌کردند، کمی آن‌طرف‌تر. در دستِ هر کدام، یک شاخه‌ی کوچک سرو بود؛ بعضی از باغچه‌ها کنده شده، بعضی خشک، بعضی تازه.
نمادِ زینب شده بود.
همان سروهایِ قالی.
فاطمه جلو آمد

۳۶۹

۵:۰۸

#سرگذشت#نقش_قالی#قسمت_اخر

چشم‌هایش سرخِ گریه بود، اما لب‌هایش لبخند داشت.
«زینب… ما شرمنده‌ایم. کاش آن روزها هم مثل امروز می‌فهمیدیم که ریشه داشتن یعنی چی.»
زینب چیزی نگفت. فقط همه‌شان را بغل کرد. دست‌هایِ کوچک و بزرگ، دورِ شانه‌هایش حلقه شدند. گرمایِ جمعی که از او گرفته بودند، حالا به او بازگردانده می‌شد.
مادرش سکینه، آرام سروِ کوچکی را در دستش گذاشت و گفت:
«این‌بار، نوبتِ من بود چیزی از تو یاد بگیرم دخترم… من فقط به تو بافتن یاد دادم، اما تو به ما “ایستادن” یاد دادی.»
مش غلام، مثل همیشه ساکت بود، اما چشم‌هایش برق می‌زد؛ برقِ مردی که می‌دید دخترش کاری کرده که نسل‌ها درباره‌اش حرف خواهند زد.
آن روز عصر، همه در حیاطِ خانه‌ی زینب جمع شدند. دارهای قالی یکی‌یکی برپا شد؛ اما این بار نه مثل گذشته، که هرکس در اتاقی تاریک و بی‌صدا کار کند. امروز، صدای دارها در هوای ده‌بالا می‌پیچید، مثل سرودی که دارد از دل خاک می‌جوشد.
زینب در میانشان راه می‌رفت، نقش‌ها را نگاه می‌کرد، گره‌ها را چک می‌کرد و مثل استادِ جوانی که حقش بود، راهنمایی می‌کرد.
سامانِ مستندساز دوباره آمد تا پایانِ واقعی داستان را ثبت کند. اما وقتی دوربینش را بالا برد، زینب جلویش را گرفت.
«سامان… امروز می‌خوام فقط ببافیم. این صدا رو ضبط کن.»
«کدوم صدا؟»
زینب لبخند زد.
«صدای زندگی. صدای دفتین… همون صدایی که هیچ‌وقت خاموش نشد.»
سامان دوربین را پایین آورد. از پشتِ قابِ چشمانش نگاه کرد.
صدای برخوردِ دفتین‌ها با تارهایِ قالی، صدای خنده‌ی دخترها، باد دل‌انگیزی که بادگیرهایِ کاه‌گلی را می‌جنباند… همه را با گوشش گرفت، نه با لنز.
خورشیدِ عصر که پشتِ کوه فرو می‌رفت، زینب از پله‌های کاه‌گلی بالا رفت تا از بالایِ بام ده را نگاه کند. سروهایِ کوچکِ دستِ دخترها، حالا در باغچه‌ها کاشته شده بود. بعضی‌ها تازه، بعضی‌ها خم‌شده، اما همه «زنده».
او می‌دانست راهی که شروع کرده، به پایان نرسیده. اما دیگر تنها نمی‌رفت. ده‌بالا پشتِ او ایستاده بود.
او با دستانی که سال‌ها پینه بسته بود، دست‌بر سینه گذاشت و به آسمانِ روستا نگاه کرد.
دخترِ قالیبافِ ده‌بالا، بالاخره به جایی رسیده بود که همیشه در دلش داشت:
نه شهر، نه شهرت.
فقط احترام.
احترامی که از دلِ تار و پودِ حقیقت آمده بود.
و در آن لحظه، میان بادِ عصرگاهی، سروهایِ کوچکِ روستا، همه با هم تکان خوردند؛
انگار به زینب سر تعظیم فرود آوردند.
پایان

۳۹۸

۵:۱۰

داستانکده سُها
undefined با سلام به شما دوستان و همراهان گلم در کانال داستانکده سها undefined خوشحالم که با داستانی دیگر در خدمت شما خوبان هستم. undefined شما را به شنیدن داستان بسیار زیبا و جذاب "*نقش قالی* " 🧶 دعوت می‌کنم. undefined برای تولید این پادکست زحمت زیادی کشیده شده undefinedundefined، امیدوارم که از شنیدن آن لذت ببرید. undefined داستان نقش قالی undefined https://www.aparat.com/v/mscjn58 نحوه ورود به لینک undefined: روی لینک بزنید ابتدا وارد صفحه آپارات، سپس وارد کانال رادیو سهیلا/رادیو سُها میشوید undefined اونجا میتونید قسمت‌های بارگذاری شده داستانها رو بشنوید با ما باشید در رادیو سهیلا/رادیو سُها undefinedundefined
سلام میکنم خدمت شما همراهان عزیز

مجددا از همراهی شما سپاسگزارم یک نکته رو میخواستم عرض کنم که؛
داستان نقش قالی، سخت کوشی یک دختر نوجوان روستایی در یک مسیر سخت رو روایت می‌کنه که باوجود موانع زیاد ، همچنان محکم به راهش ادامه میده تا به اون چیزی که میخواد برسه

من در این کانال تلاش میکنم داستانهایی رو روایت کنم که تأثیرات مثبتی برای شنونده به همراه داشته باشه مثل سخت کوشی، تلاش، موفقیت، آرامش و شکوفایی ....
امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو ادا کنم.

۳۶۹

۶:۳۲

دوستان عزیز خیلی خیلی خوش اومدین به کانال خودتون undefinedundefined
undefinedلیست سرگذشت های موجود درکانال undefinedundefinedundefinedبرای دسترسی به قسمت اول هر داستان روی لینک مربوطه بزنید-----++++-----
#خاله_زنکها_ادم_میکشندhttps://ble.ir/dastankadehsoha/5022252717980406677/1708075587113#سپیدهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-2658913471666212766/1718732195771#سرخورhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-8572107261483260542/1726248579466#عشق_قدیمیhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-4096764653305357286/1719510856445#دختر_بسhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-575924629558353435/1721733910396#ماهورhttps://ble.ir/dastankadehsoha/8450909750103493753/1727289727918#یک_دنیا_مادرhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-6563945018736218578/1733683968428#دوراهیhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-3806175345519810828/1734805310286#مهربانی_زیادhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-6039342245887017149/1735406071361#گلابhttps://ble.ir/dastankadehsoha/6639615579682427874/1736105881027#آبروی_بر_باد_رفتهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/4059522967129261045/1737805176345#من_نفس_هستمhttps://ble.ir/dastankadehsoha/4726681279083550394/1739005645249#آقای_عزیزمنhttps://ble.ir/dastankadehsoha/3047348213432636070/1739726661496#خورشیدhttps://ble.ir/dastankadehsoha/6009871960300586/1743829001649#تلافیhttps://ble.ir/dastankadehsoha/8735915120429087898/1744303817477#ملیحه https://ble.ir/dastankadehsoha/928514321056426/1744618603909 #ساتینhttps://ble.ir/dastankadehsoha/8062270463403275310/1745240934215#گلچهرهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/7466747284553543/1746011017624#گزلhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-9164331478015501277/1746899603399#جهان_خانمhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-1217006300942411446/1747221234252#بیراههhttps://ble.ir/dastankadehsoha/6236253830389411/1748066334950#صنوبرhttps://ble.ir/dastankadehsoha/621048403506685748/1748972306578#ماهچهرهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-923450232691715347/1749293996465#پروینhttps://ble.ir/dastankadehsoha/2946267721900063124/1749720839066#اعظمhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-2410619541006781945/1750408958594#آی_سوداhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-8907057908525225759/1750681849839#فیروزهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/8259851187798127631/1752484880117#یسناhttps://ble.ir/dastankadehsoha/8454627017766666676/1752869975953#آوینhttps://ble.ir/dastankadehsoha/32295894841299976/1752918354248#شرارهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/9079396278517772406/1753810827708#گل_مرجانhttps://ble.ir/dastankadehsoha/6970448789617873502/1754282167640#مریمhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-976386439009452981/1755515679772#شکیباhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-6526451136204892/1755692416665#پاداش_صبرhttps://ble.ir/dastankadehsoha/6396521652539469537/1756121003412#جواهرhttps://ble.ir/dastankadehsoha/6374669542526008/1756632555918#آسارهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/8028734440390566/1757237900051#گل_پریhttps://ble.ir/dastankadehsoha/5918408082298793/1758709836700#ترانهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/8576552873361198/1759042351343#شیرین_عقلhttps://ble.ir/dastankadehsoha/35143620381043104/1759568810326#ریحانhttps://ble.ir/dastankadehsoha/230907261469682/1760435232348#یسناhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-3288767451179093148/1761547161096#گرانازhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-7797466759902610189/1761643963944#گندمhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-2556036517716554922/1762017101513#گیله_لارhttps://ble.ir/dastankadehsoha/229678943504267148/1762528649091#نقرهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/2456196359706704312/1763406486952#رستاhttps://ble.ir/dastankadehsoha/8586633776354847981/1764269878008#جوانهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/-7031560415705391955/1765018503141#یگانهhttps://ble.ir/dastankadehsoha/3776053212555658099/1765617398931
#ماه_بیگمhttps://ble.ir/dastankadehsoha/5334560640271406972/1766486393525#مهلاhttps://ble.ir/dastankadehsoha/1780588622582886637/1767246266001

۲۹۲

۱۰:۱۸

「 فال حافظ و طالع روزانه 」: undefined فال تاروت روزانه undefined سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵
undefined #فروردین نماد :زیان شما به هشدارهای درون خود بی توجهی کردید اما حالا می‌بایست با حقایق روبرو گردید. / عدم وابستگی و اتکا به دیگران /  قدر خود را بدانید./ استفاده از تجربیات /  حقیقت این است که آدمی هرچقدر بیشتر برای نگهداشتن آنچه که رفتنی است تقلا کند بیشتر رنج خواهد برد.
undefined #اردیبهشت نماد :ایستادگی در مقابل مشکلاتبا احتیاط پیش بروید./ مراقبت وضعیت باشید تا امکان هر نوع آسیب را از خود دور نمایید./ به دلیل تجربیات تلخ گذشته احساس خستگی و درهم شکستگی می‌کنید؛ ولی استوار بمانید و تلخی به خود راه ندهید./ انرژی این کارت به شما هشدار می‌دهد، بدون هیچ‌گونه تأسف و نگرانی از آینده به راه خود ادامه دهید، حتی اگر همه چیز برخلاف میل شما باشد./ دست از تلاش برندارید. /اجازه ندهید که دیگران شما را برای تصمیم‌گیری‌هایی که آمادگی آنها را ندارید، تحت‌فشار قرار دهند. / از موقعیت‌هایی که برایتان فراهم می‌شود به بهترین وجه استفاده کنید.
undefined #خرداد نماد :جشن و شادیزمان جشن‌ها و سرور و  شادی/ احتمال دریافت پاداش یا هدیه/ گشایش و کامیابی/ شریک شدن شادی‌تان با اطرافیان/ از کامجویی و ثروت‌های احساسی و دنیوی که به شما ارزانی شده است، بهره‌مند شوید ولی به آنها وابسته نگردید.
undefined #تیر نماد:پدرانه نقش یک رهبر خیرخواه و دلسوز را به عهده بگیرید تا بتوانید وضعیت موجود را اداره نمایید./  در بحران‌ها سر خود را بالا نگاهدارید و مسئولانه قدم بردارید./ تجربیات به شما آموخته‌اند که بسیاری چیزها همیشه آنگونه که به نظر می‌رسند، نیستند. / کنترل وضعیتهای عاطفی و موضوعات خانوادگی را در دست بگیرید.
undefined #مرداد نماد :زنی مهربان سکوت و وقار شما موجب آرامش اطرافیان است./ اطرافیان بی‌اختیار مسایل خود را با شما در میان می‌گذارند و از حس روشن بینی و بینش ژرف شما تاثیر می پذیرند./ همچنین بانوی جام می‌تواند نماینده ی الهام و آرامش از جانب شخصی باشد که نیازهای احساسی شما را درک و تقویت می کند./ در حالات افراطی بانوی جام به شما هشدار می‌دهد تا به تبادلات احساسی و عاطفی خود با افراد غیر از خانواده، توازن بخشید و از ساختن تصورات ایده آلی از شخصیت افراد پرهیز کنید. در غیر اینصورت احساس ناامیدی کرده و یا مورد سوءاستفاده احساسی قرار می‌گیرید!
undefined #شهریور نماد : جدایی سه شمشیر آموزگاری سختگیر برای ارائه درس آگاهی و خرد می‌باشد. / این کارت نمایانگر قلبی شکسته و احساسات جریحه‌دار شده است. / در این مرحله می‌بایست آنچه را که در قلب شما بصورت احساسی دردآور انباشته شده، پیش از آنکه تبدیل به کینه و غصه گردد ابراز نمایید./ با اشخاص یا شخص دخیل در بحران عاطفی خود حتی‌الامکان بطور کامل و به وضوح سخن بگویید. /اگر نهایتاً چنین ارتباطی برایتان میسر نشد با دوست، مشاور یا افراد صمیمی سفره دلتان را باز کنید./  ارتباط برقرار نمودن برای یک قلب شکسته مرحمی فوق‌العاده موثر است. / آگاه باشید که پذیرش صادقانه و درک این مرحله از واقعیت زندگی امری مهم و ضروری است. / خردمندانه آن است که با احساسات منفی و درد خود با شجاعت روبرو شوید. به خاطر داشته باشید که این اندوه نیز گذرا خواهد بود.
@Falude「 فال حافظ و طالع روزانه 」: undefined فال تاروت روزانهundefined سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵
undefined #مهر‌ نماد :ایمان غم‌ها و غصه‌های شما همچون ابرهای آسمان پراکنده گشته و ستاره شما ظهور خواهد کرد. / نماد ستاره به شما هدیه‌ای پر از مهر تقدیم می‌کند اما به خاطر داشته باشید که هدایای ستاره همیشه مادی نیستند. / ستاره دریای آرام پس از طوفان است.
undefined #آبان نماد :رسیدن به آرزوهانگاه کن، همه چیز از نو متولد شده است. / صحنه برای شروع جدید یا دوره مطلوبی تنظیم شده است./  گشایشی در وضع شما ظاهر می‌گردد که نویدبخش اطمینان، آسودگی و نیل به مقصود است. / با اشتیاق گام‌های اجرایی را طی کنید. / شما می توانید مشکلات را به فرصت های مناسب تبدیل نموده و طرح های خود را به واقعیت پیوند دهید.
undefined #آذر نماد :تلاش در باز کردن گره هابرای کنترل وضعیت فعلی، باید مسئولیت های خاصی را به عهده بگیرید. / تلاشتان را بیشتر کنید و به توانایی‌های خود اعتماد داشته باشید./انعطاف پذیر باشید. / به زودی بر شرایط دشوار خود مسلط شده و اوضاع بهبود می یابد. / دو یا چند موضوعات جداگانه انرژی و توجه شما را به خود جلب خواهند کرد.
undefined #دی نماد:بهم خوردن نقشه‌هاشما در شُرُف یک جریان تبدیلی نیرومند و قریب‌الوقوع هستید. آنچه را که قصد دارید به آن بیاویزید، با این قدرت دگرگون کننده، ویران خواهد شد. ویرانی وضعیت‌های فرسوده‌ای که مانع رشد واقعی شما می‌گردد یک جریان شفادهنده را در سراسر ارگانیسم بدن شما آغاز می کند. با سرزنش دیگران، کاری از پیش نمی‌برید. با پذیرش مسئولیتی جد

۱۵۳

۱۳:۵۸

ید، خواهید توانست دوباره اقتدار خود را در دست بگیرید.
undefined#بهمن نماد :مرد قابل اعتماد فرصت های درخشانی در امور تجاری، اقتصادی و پول سازی برایتان رخ خواهد داد که موجب پیشرفت زندگی شما می‌گردد./ شما موقعیت‌ها را به خوبی تشخیص می‌دهید و در هر کاری که فکر خود را مشغول سازید موفقیت از آن شما خواهد بود. / جذاب و تاثیرگذار هستید./ حاکم سکه به شما توصیه می‌کند که نقش رهبری و مسئولیت را در کارهایتان به عهده بگیرید تا میدان نفوذ خود را گسترش داده و تجربیات جدیدی عایدتان گردد./ حاکم سکه ضمناً می‌تواند تأثیر شخصیتی در زندگی شما با خصوصیات و نگرش‌های یاد شده باشد. او در زندگی شریکی وفادار و ثابت قدم و در وضعیت‌های بحرانی قابل اعتماد، یار و مددکار است.
undefined #اسفند نماد :مرد جوان این کارت نماینده یک مرد جوان شاعرمنش با احساسات گرم و پرشور است. / اگر این کارت توسط یک مرد جوان انتخاب شود مشخصات و روحیات او را یادآور می گردد، در غیر اینصورت می تواند نماینده پیشنهادی از جانب شخصی با مشخصات فوق باشد.
@Falude

۱۵۴

۱۳:۵۸